اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم اجمعین براي ورود به وبلاگ اصلیم مسجد عشاق اينجا كليك كنيد منتهای عشق

منتهای عشق
منتهای عشق عاشق عشق بی نهایت فقط خداست
تاريخ: 11 اسفند 1388 تعداد بازديد: 713 
امام صادق عليه السلام از منظر دانشوران اهل تسنن
 

درباره عظمت امام صادق عليه السلام نه تنها توسط شيعيان به فراوانى سخن گفته شده است، بلكه در اين باره جمع كثيرى از دانشوران و بزرگان اهل تسنن و جماعت لب به سخن گشوده اند. پيشوايان مذاهب اهل سنت، عالمان نامدار اسلامى و صاحب نظران زبردست در باره برجستگى هاى علمى، عملى، اخلاقى، كرامت و عظمت آن امام هدايت، امام جعفرصادق عليه السلام بسيار سخن گفته اند. اينك در اين نوشتار به طور گذرا به بيان برخى از اين اظهار نظرها و اعترافات مى پردازيم.

 
ابوحنيفه و امام صادق عليه السلام

«نعمان بن ثابت بن زوطى » معروف به «ابو حنيفه » (80 - 150ه. ق.) پيشواى فرقه حنفى كه از نظر زمانى معاصر با امام صادق عليه السلام بود، درباره عظمت امام صادق عليه السلام اظهارات و اعترافات خوبى دارد. از جمله درباره آن حضرت گفت:

«ما رأيت افقه من جعفر بن محمد و انه اعلم الامه »؛ من فقيه تر و داناتر از جعفر بن محمد نديده ام. او داناترين فرد اين امت است. (1)

در زمان امام صادق عليه السلام منصور دوانقى، خليفه مقتدر عباسى، قدرت سياسى را در اختيار داشت، او همواره از مجد و عظمت بنى على و بنى فاطمه به ويژه امام صادق عليه السلام رنج مى برد و براى رهايى از اين رنج گاهى ابوحنيفه را تحريك مى كرد كه در برابر امام صادق عليه السلام بايستد؛ منصور عباسى او را به عنوان مهم ترين دانشوران عصر تكريم مى كرد تا شايد بتواند بر مجد و عظمت علمى امام جعفر بن محمد عليه السلام فائق آيد.

در اين رابطه خود ابوحنيفه نقل مى كند و مى گويد:

«روزى منصور دوانقى كسى را نزد من فرستاد و گفت: اى ابوحنيفه! مردم شيفته جعفر بن محمد شده اند، او در بين مردم از پايگاه اجتماعى وسيعى بهره مند است، تو براى اين كه پايگاه جعفر بن محمد را خنثى كنى و در ديد مردم از عظمت او به خصوص از عظمت علمى او بكاهى، چند مساله پيچيده و غامض را آماده كن و در وقت مناسب از او بپرس تا بلكه با ناتوان شدن جعفر بن محمد از پاسخ گويى، او را تحقير نمايى و ديگر، مردم شيفته او نباشند و از او فاصله بگيرند.

در همين رابطه من چهل مساله مشكل را آماده كردم و در يكى از روزها كه منصور در «حيره »  بود و مرا طلبيد، به حضورش رسيدم. همين كه وارد شدم، ديدم جعفر بن محمد در سمت راستش نشسته است، وقتى كه چشمم به آن حضرت افتاد، آن چنان تحت تاثير ابهت و عظمت او قرار گرفتم كه از توصيف آن عاجزم. با ديدن منصور خليفه عباسى آن ابهت به من دست نداد، در حالى كه منصور خليفه است و خليفه به جهت اين كه قدرت سياسى در اختيارش است بايد ابهت داشته باشد. سلام گفتم و اجازه خواستم تا در كنارشان بنشينم؛ خليفه با اشاره اجازه داد و در كنارشان نشستم. آن گاه منصور عباسى به جعفر بن محمد نگاه كرد و گفت:

ابو عبدالله! ايشان ابوحنيفه هستند.

او پاسخ داد: بلى، او را مى شناسم. سپس منصور به من نگاهى كرد و گفت: ابوحنيفه! اگر سوالى دارى از ابوعبدالله، جعفر بن محمد بپرس و با او در ميان بگذار. من گفتم: بسيار خوب. فرصت را غنيمت شمردم و چهل مساله اى را كه از پيش آماده كرده بودم، يكى پس از ديگرى با آن حضرت در ميان گذاشتم. بعد از بيان هر مساله اى، امام صادق عليه السلام در پاسخ آن بيان مى فرمود:

عقيده شما در اين باره چنين و چنان است، عقيده علماى مدينه در اين مساله اين چنين ا ست و عقيده ما هم اين است.

در برخى از مسائل آن حضرت با نظر ما موافق بود و در برخى هم با نظر علماى مدينه موافق بود و گاهى هم با هر دو نظر مخالفت مى كرد و خودش نظر سومى را انتخاب مى كرد و بيان مى داشت.

من تمامى چهل سؤال مشكلى را كه برگزيده بودم يكى پس از ديگرى با او در ميان گذاشتم و جعفر بن محمد هم بدين گونه اى كه بيان شد به جملگى آنها، با متانت تمام و با تسلط خاصى كه داشت پاسخ گفت.»

مالک ابن انس مي گويد: در طول مدتى كه به خانه آن حضرت آمد و شد داشتم، او را نديدم جز اين كه در يكى از اين سه خصلت و سه حالت به سر مى برد، يا او را در حال نماز خواندن مى ديدم و يا در حالت روزه دارى و يا در حالت قرائت قرآن.



سپس ابوحنيفه بيان داشت:

«ان اعلم الناس اعلمهم باختلاف الناس » ؛ «همانا دانشمندترين مردم كسى است كه به آراء و نظريه هاى مختلف دانشوران در مسائل علمى احاطه و تسلط داشته باشد.» و چون جعفر بن محمد اين احاطه را دارد، بنابراين او داناترين فرداست.» (2)

همو درباره عظمت علمى امام صادق عليه السلام بيان داشت:

«لولا جعفر بن محمد ما علم الناس مناسك حجهم» (3) ؛ اگر جعفر بن محمد نبود، مردم احكام و مناسك حجشان را نمى دانستند.

 
مالك بن انس و امام صادق عليه السلام

مالك بن انس (97 - 179 ه .ق) يكى از پيشوايان چهارگانه اهل سنت و جماعت و رئيس فرقه مالكى است كه مدتى افتخار شاگردى امام صادق عليه السلام نصيب وى شد. (4) او در باره عظمت و شخصيت علمى و اخلاقى امام صادق عليه السلام چنين مى گويد:

«و لقد كنت آتى جعفر بن محمد و كان كثيرالمزاح و التبسم، فاذا ذكر عنده النبى(ص) اخضر و اصفر، و لقد اختلفت اليه زمانا و ما كنت اراه الا على ثلاث خصال: اما مصليا و اما صائما و اما يقراء القرآن. و ما راءيته قط يحدث عن رسول الله(ص) الا على الطهاره و لا يتكلم فى ما لا يعنيه و كان من العلماءالزهاد الذين يخشون الله و ما رأيته قط الا يخرج الوساده من تحته و يجعلها تحتى.» (5)


«مدتى به حضور جعفر بن محمد مى رسيدم. آن حضرت اهل مزاح بود. همواره تبسم ملايمى بر لب هايش نمايان بود. هنگامى كه در محضر آن حضرت نام مبارك رسول گرامى اسلام به ميان مى آمد، رنگ رخساره هاى جعفر بن محمد به سبزى و سپس به زردى مى گراييد. در طول مدتى كه به خانه آن حضرت آمد و شد داشتم، او را نديدم جز اين كه در يكى از اين سه خصلت و سه حالت به سر مى برد، يا او را در حال نماز خواندن مى ديدم و يا در حالت روزه دارى و يا در حالت قرائت قرآن.

من نديدم كه جعفر بن محمد بدون وضو و طهارت از رسول خدا حديثى نقل كند. من نديدم كه آن حضرت سخنى بى فايده و گزاف بگويد. او از عالمان زاهدى بود كه از خدا خوف داشت. ترس از خدا سراسر وجودش را فراگرفته بود.

هرگز نشد كه به محضرش شرفياب شوم، جز اين كه زيراندازى كه زير پاى آن حضرت گسترده شده بود، آن را از زير پايش برمى‎داشت و زير پاى من مى گستراند.»

مالك بن انس درباره زهد و عبادت و عرفان امام صادق عليه السلام بيان داشت:

به همراه امام صادق عليه السلام به قصد مكه و براى انجام مناسك حج از مدينه خارج شديم. به مسجد شجره كه ميقات مردم مدينه است، رسيديم. لباس احرام پوشيديم، در هنگام پوشيدن لباس احرام تلبيه گويى يعنى گفتن: «لبيك اللهم لبيك » لازم است. ديگران طبق معمول اين ذكر را بر زبان جارى مى كردند.»

مالك مى گويد: من متوجه امام صادق عليه السلام شدم، ديدم حال حضرت منقلب است. امام صادق عليه السلام مى خواهد لبيك بگويد ولى رنگ رخساره اش متغير مى شود. هيجانى به امام دست مى دهد و صدا در گلويش مى شكند، و چنان كنترل اعصاب خويش را از دست مى دهد كه مى خواهد بى اختيار از مركب به زمين بيفتد. مالك مى گويد: من جلو آمدم و گفتم: اى فرزند پيامبر! چاره اى نيست اين ذكر را بايد گفت. هر طورى كه شده بايد اين ذكر را بر زبان جارى ساخت. حضرت فرمود:

«يابن ابى عامر! كيف اجسر ان اقول لبيك اللهم لبيك و اخشى ان يقول عزوجل لا لبيك و لا سعديك.»

اى پسر ابى عامر! چگونه جسارت بورزم و به خود جرات و اجازه بدهم كه لبيك بگويم؟ «لبيك » گفتن به معناى اين است كه خداوندا، تو مرا به آن چه مى خوانى با سرعت تمام اجابت مى كنم و همواره آماده انجام آن هستم. با چه اطمينانى با خداى خود اين طور گستاخى كنم و خود را بنده آماده به خدمت معرفى كنم؟! اگر در جوابم گفته شود: «لا لبيك و لا سعديك » آن وقت چه كنم؟ (6)

همو در سخنى ديگر درباره فضيلت و عظمت امام صادق عليه السلام مى گويد:

«ما رأت عين و لا سمعت اذن و لا خطر على قلب بشر افضل من جعفر بن محمد» (7) ؛ هيچ چشمى نديده است و هيچ گوشى نشنيده است و به قلب هيچ بشرى خطور نكرده است، مردى كه با فضيلت تر از جعفر بن محمد باشد.

درباره ى مالك بن انس نوشته اند:

«و كان مالك بن انس يستمع من جعفر بن محمد و كثيرا ما يذكر من سماعه عنه و ربما قال حدثنى الثقه يعنيه» ؛ مالك بن انس از جعفر بن محمد سماع حديث مى نمود و بسيار آن چه را كه از او سماع (گوش مي‎کرد) مى كرد، بيان مى نمود و چه بسا مى گفت: اين حديث را مرد ثقه به من حديث كرده است كه مرادش جعفر بن محمد بود. (8)

حسين بن يزيد نوفلى مى گويد:

«سمعت مالك بن انس الفقيه يقول والله ما راءت عينى افضل من جعفر بن محمد عليهماالسلام زهدا و فضلا و عباده و ورعا. و كنت اقصده فيكرمنى و يقبل على فقلت له يوما يابن رسول الله ما ثواب من صام يوما من رجب ايمانا و احتسابا فقال (و كان والله اذا قال صدق) حدثنى ابيه عن جده قال رسول الله(ص) من صام يوما من رجب ايمانا و احتسابا غفر له. فقلت له يابن رسول الله فى ثواب من صام يوما من شعبان فقال حدثنى ابى عن ابيه عن جده قال رسول الله(ص) من صام يوما من شعبان ايمانا و احتسابا غفر له.» (9)

ابوحنيفه بيان داشت:

«ان اعلم الناس اعلمهم باختلاف الناس » ؛ «همانا دانشمندترين مردم كسى است كه به آراء و نظريه هاى مختلف دانشوران در مسائل علمى احاطه و تسلط داشته باشد.» و چون جعفر بن محمد اين احاطه را دارد، بنابراين او داناترين فرداست.»

از مالك بن انس فقيه شنيدم كه گفت: به خدا سوگند! چشمان من نديد فردى را كه از جهت زهد، علم، فضيلت، عبادت و ورع برتر از جعفر بن محمد باشد. من به نزد او مى رفتم. او با روى باز مرا مى پذيرفت و گرامى مى داشت. روزى از او پرسيدم: اى پسر پيامبر! ثواب روزه ماه رجب چه ميزان است؟ او در پاسخ روايتى از پيامبر نقل كرد. به خدا سوگند هرگاه چيزى از كسى نقل كند درست و راست نقل مى كند. او در پاسخ گفت: پدرم از پدرش و از جدش و از پيامبر نقل كرده است كه ثواب روزه ماه رجب اين است كه گناهانش بخشيده مى شود. سپس اين پرسش را در باره روزه ماه شعبان هم بيان كردم و حضرت همان پاسخ را داد.

 
ابن شبرمه و امام صادق عليه السلام

عبدالله بن شبرمه بن طفيل ضببى معروف به «ابن شبرمه » (72-144 ه .ق) قاضى و فقيه نامدار كوفه، درباره امام صادق عليه السلام مى گويد:

«ما ذكرت حديثا سمعته من جعفر بن محمد عليه السلام الا كادان يتصرع له قلبى سمعته يقول حدثنى ابى عن جدى عن رسول الله» (10) ؛ به ياد ندارم حديثى را از جعفر بن محمد شنيده باشم جز اين كه در عمق جانم تاثير گذاشته باشد. از او شنيدم كه در نقل حديث مى گفت كه از پدرم و از جدم و از رسول خدا اين روايت را نقل مى كنم.

همو گفت:

«واقسم بالله ما كذب على ابيه و لا كذب ابوه على جده و لا كذب جده على رسول الله» (11) ؛ به خدا سوگند! نه جعفر بن محمد در نقل روايات از پدرش دروغ مى گفت و نه پدرش بر جدش دروغ مى گفت و نه او بر پيامبر . يعنى آنچه كه در سلسله سند روايات جعفر بن محمد وجود دارد جملگى درست است.

 
ابن ابى ليلى و امام صادق عليه السلام

شيخ صدوق روايتى نقل مى كند كه محمد بن عبدالرحمان معروف به «ابن ابى ليلى » (74- 148 ه .ق) فقيه، محدث، مفتى و قاضى بنام كوفه نزد امام صادق عليه السلام رفت و از آن حضرت پرسش هايى نمود و پاسخ هاى خوبى شنيد. سپس به امام خطاب كرد و عرض نمود:

«اشهد انكم حجج الله على خلقه» (12) ؛ شهادت مى دهم كه شما حجت هاى خداوندى بر بندگانش هستيد.

عمرو بن عبيد معتزلى و امام صادق عليه السلام

«عمرو بن عبيد معتزلى » به نزد امام جعفر بن محمد عليه السلام مشرف شد، وقتى رسيد اين آيه را تلاوت نمود: «الذين يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش. » (13)

سپس ساكت شد. امام صادق عليه السلام فرمود: چرا ساكت شدى؟ گفت: خواستم كه شما از قرآن گناهان كبيره را يكى پس از ديگرى براى من بيان نمايى. حضرت شروع كرد و به ترتيب از گناه بزرگ تر يكى پس از ديگرى را بيان نمود. از بس كه امام خوب و عالى پاسخ عمرو بن عبيد را داد كه در پايان عمرو بن عبيد بى اختيار گريست و فرياد زد:

«هلك من قال براءيه و نازعكم فى الفضل و العلوم » (14) ؛ هر كس به راى خويش سخن بگويد و در فضل و علم با شما منازعه كند، هلاك مى شود.
امام صادق عليه السلام،

جاحظ و امام صادق عليه السلام

«ابو بحر جاحظ بصرى » كه از دانشوران مشهور قرن سوم بود، درباره امام صادق عليه السلام بيان داشت:

«جعفر بن محمد الذى ملا الدنيا علمه و فقهه و يقال ان اباحنيفه من تلامذته و كذلك سفيان الثورى و حسبك بهما فى هذاالباب» (15) ؛ جعفر بن محمد كسى بود كه علم و فقه آن حضرت جهان را پر كرده است و گفته مى شود كه ابوحنيفه و سفيان ثورى از شاگردان او بودند. همين در عظمت علمى آن حضرت كافى است.

 
عمر بن مقدام و امام صادق عليه السلام

«عمر بن مقدام » از علماى معاصر امام صادق عليه السلام درباره آن حضرت مى گويد:

«كنت اذا نظرت الى جعفر بن محمد علمت انه من سلاله النبيين و قد رأيته واقفا عند الجمره يقول سلونى، سلونى» (16) ؛ هنگامى كه جعفر بن محمد را مى ديدم، مى فهميدم كه او از نسل پيامبران است. خودم ديدم كه در جمره منا ايستاده بود و از مردم مى خواست كه از او بپرسند و از علم سرشار او بهره مند شوند ... .

 
شهرستانى و امام صادق عليه السلام

ابوالفتح محمد بن ابى القاسم اشعرى معروف به «شهرستانى »(479-547 ه .ق) در كتاب گرانسنگ «الملل و النحل » درباره عظمت امام صادق عليه السلام مى نويسد:

«و هو ذو علم عزيز فى الدين و ادب كامل فى الحكمه و زهر بالغ فى الدنيا و ورع تام عن الشهوات» (17) ؛ امام صادق عليه السلام در امور و مسايل دينى، از دانشى بى پايان و در حكمت، از ادبى كامل و نسبت به امور دنيا و زرق و برق هاى آن، از زهدى نيرومند برخوردار بود و از شهوت هاى نفسانى دورى مى گزيد.

 

ابن خلكان و امام صادق عليه السلام

ابن خلكان درباره امام صادق عليه السلام مى نويسد:

«احد الائمه الاثنى عشر على مذهب الاماميه و كان من سادات اهل البيت و لقب بالصادق لصدق مقالته و فضله اشهر من ان يذكر» ؛ او يكى از امامان دوازده‎گانه اماميه و از بزرگان اهل بيت رسول خدا بود. به جهت صدق در گفتارش به لقب صادق شهرت يافت و فضل او مشهورتر از آن است كه نيازمند به توضيح داشته باشد.

ابن خلكان همچنين مى نويسد: امام صادق عليه السلام در صنعت كيميا (شيمى) از مهارت خاصى بهره مند بود، ابوموسى جابر بن حيان طرطوسى، شاگرد ايشان بود. جابر كتابى شامل هزار ورق تاليف كرد كه تعليمات جعفر بن محمد را در برداشت و حاوى پانصد رساله بود. (18)

«نعمان بن ثابت بن زوطى » معروف به «ابو حنيفه » (80 - 150ه.ق.) پيشواى فرقه حنفى كه از نظر زمانى معاصر با امام صادق عليه السلام بود، درباره عظمت امام صادق عليه السلام اظهارات و اعترافات خوبى دارد. از جمله درباره آن حضرت گفت: «ما رأيت افقه من جعفر بن محمد و انه اعلم الامه »؛ من فقيه تر و داناتر از جعفر بن محمد نديده ام. او داناترين فرد اين امت است.

ابن حجر عسقلانى و امام صادق عليه السلام

شهاب الدين ابوالفضل احمد بن على مصرى شافعى، مشهور به «ابن حجر عسقلانى » (773-852 ه .ق) درباره امام صادق عليه السلام مى گويد:

«جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب فقيهى است بسيار راست گفتار.» (19)

ابن حجر در كتاب تهذيب التهذيب از ابى حاتم و او از پدرش نقل مى كند كه درباره امام صادق عليه‎السلام بيان داشت: «لا يسأل عن مثله.»

و نيز مى نويسد: ابن عدى گفته است:

«و لجعفر احاديث و نسخ و هو من ثقات الناس ... و ذكره ابن حبان فى الثقات و قال كان من سادات اهل البيت فقها و علما و فضلا ... و قال النسايى فى الجرح و التعديل ثقه.» (20)

براى جعفر بن محمد احاديث و نسخه هاى بسيار است. او از افراد موثق است. ابن حبان او را در زمره ثقات قرار داده است و گفته است: جعفر بن محمد از بزرگان اهل بيت رسول خدا است و ازجهت فقه، علم و فضل مقام بالايى دارد. «نسايى » در جرح و تعديل، امام صادق عليه السلام را از افراد «ثقه » معرفى كرده است.

صاحب «سير اعلام النبلاء» و امام صادق عليه السلام

صاحب «سير اعلام النبلاء» درباره امام صادق عليه السلام مى نويسد:

جعفر بن محمد بن على بن حسين كه از فرزندان حسين بن على ريحانه رسول خدا است، يكى از بزرگان است كه مادرش «ام فروه » دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر است و مادر ام فروه «اسماء» دختر عبدالرحمان بن ابى بكر است. به همين جهت است كه آن حضرت مى گفت: من از دو جهت به ابوبكر منتسبم. او بزرگ بنى هاشم است. از محضر علمى او افراد بسيارى كسب فيض كردند، از جمله، فرزندش «موساى كاظم »، «يحيى ابن سعيد انصارى »، «يزيد بن عبدالله »، «ابوحنيفه »، «ابان بن تغلب »، «ابن جريح »، «معاوية بن عمار»، «ابن اسحاق »، «سفيان »، «شبعه »، «مالك »، «اسماعيل بن جعفر»، «وهب بن خالد»، «حاتم بن اسماعيل »،«سليمان بن بلال »، «سفيان بن عينيه »، «حسن بن صالح »، «حسن بن عياش »، «زهير بن محمد»، «حفص بن غياث »، «زيد بن حسن »، «انماطى »، «سعيد بن سفيان اسلمى »، «عبدالله بن ميمون »، «عبدالعزيز بن عمران زهرى »، عبدالعزيز دراورى »، «عبدالوهاب ثقفى »، «عثمان بن فرقد»، «محمد بن ثابت بنانى »، «محمد بن ميمون زعفرانى »، «مسلم زنجى »، «يحيى قطان »، «ابوعاصم نبيل » و ... (21)

همو در كتاب «ميزان الاعتدال » مى نويسد:

جعفر بن محمد يكى از امامان بزرگ است كه مقامى بس بزرگ دارد و نيكوكار و صادق است. (22)

ابن حجر هيتمى و امام صادق عليه السلام

شهاب الدين ابوالعباس، احمد بن بدرالدين شافعى، معروف به «ابن حجر هيتمى » (909 - 974 ه.ق) در «صواعق المحرقه » درباره امام صادق عليه السلام مى نويسد:

مردم از آن حضرت دانش هاى بسيارى فرا گرفته اند. اين علوم و دانش ها توسط مسافران به همه جا راه يافت و سرانجام آوازه جعفر بن محمد در همه جا پيچيده شد. عالمان بزرگى مانند «يحيى بن سعيد»، «ابن جريج »، «مالك »، «سفيان ثورى »، «سفيان بن عينيه »، «ابوحنيفه »، «شعبه » و «ايوب سجستانى » از او حديث نقل كرده اند. (23)

 
ميرعلى هندى و امام صادق عليه السلام

«ميرعلى هندى » كه از علماى نامدار اهل سنت است و در همين دوره معاصر مى زيست درباره عظمت علمى و اخلاقى امام صادق عليه السلام مى گويد:

آراء و فتاواى دينى تنها نزد سادات و شخصيت هاى فاطمى رنگ فلسفى به خود گرفته بود. گسترش علم در آن زمان، روح بحث و جستجو را برانگيخته بود و بحث ها و گفتگوهاى فلسفى در همه اجتماعات رواج يافته بود. شايسته ذكر است كه رهبرى اين حركت فكرى را حوزه علمى اى كه در مدينه شكوفا شده بود، بر عهده داشت. اين حوزه را نبيره على بن ابى طالب عليه السلام به نام امام جعفر كه «صادق » لقب داشت، تاسيس كرده بود. او پژوهشگرى فعال و متفكرى بزرگ بود و با علوم آن عصر به خوبى آشنايى داشت و نخستين كسى بود كه مدارس فلسفى اصلى را در اسلام تاسيس كرد.

در مجالس درس او تنها كسانى كه بعدها مذاهب فقهى را تاسيس كردند، شركت نمى كردند بلكه فلاسفه و طلاب فلسفه از مناطق دور دست در آن حاضر مى شدند.

«حسن بصرى » موسس مكتب فلسفى «بصره » و «واصل بن عطا» موسس مذهب «معتزله »، از شاگردان او بودند كه از زلال چشمه دانش او سيراب مى شدند. (24)

 پى نوشت‎ها:

1- شمس الدين ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج 6، ص 257/ تاريخ الكبير، ج 2، ص 199 و 198، ح 2183.

2- سير اعلام النبلاء، ج 6، ص 258/ بحارالانوار، ج 47، ص 217.

3- شيخ صدوق، من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 519، طبع قم، نشر اسلامى.

4- سير اعلام النبلاء، ج 6، ص 256.

5- ابن تيميه، التوسل و الوسيله، ص 52/ جعفريان، حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، ص 327.

6- شيخ صدوق، امالى، ص 143، ح 3.

7- شهيد مطهرى، سيرى در سيره ائمه اطهار عليهم السلام، ص 149.

8- شرح الاخبار فى فضايل الائمه الاطهار، ج 3، ص 299، ح 1203.

9- امالى صدوق، ص 435 و436، ح 2.

10 و 11- همان، ص 343، ح 16.

12- من لايحضره الفقيه، ج 1، ص 188، ح 569.

13- سوره نجم، آيه 32.

14- كلينى، كافى، ج 2، ص 287- 285.

15- رسائل جاحظ، ص 106/ حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، ص 328.

16- سير اعلام النبلاء، ج 6، ص 257.

17- الملل و النحل، ج 1، ص 147/ حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، ص 330.

18- وفيات الاعيان، ج 1، ص 327/ سيره پيشوا، ص 353/ حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، ص 330.

19- تقريب التهذيب، ص 68.

20- تهذيب التهذيب، ج 2، ص 104.

21- سير اعلام النبلاء، ج 6، ص 255 و256.

22- لغت نامه دهخدا، ج 9، ص 130- 323.

23- الصواعق المحرقه، ص 201.

24- مختصر تاريخ العرب، ص 193/ سيره پيشوايان، ص 352.

 
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=notepad&id=123

 



حسن عاشورى لنگرودى
[ 88/12/18 ] [ 16:33 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]
اقرار ابوبكر به هجوم به خانه حضرت زهرا سلام الله عليها
 

طرح شبهه

عبد الرحمن دمشقيه، نويسنده معاصر وهّابى، در مقاله‌اش با عنوان «قصة حرق عمر رضي الله عنه لبيت فاطمة رضي الله عنها» كه در سايت «فيصل نور» آمده، در باره روايت إبن أبي‌شيبه مى‌نويسد:

1. وددت أني لم أحرق بيت فاطمة... (قول أبي بكر). فيه عُلْوان بن داود البجلي (لسان الميزان، ج4، ص218، ترجمه رقم 1357- 5708 و ميزان الاعتدال، ج3، ص108، ترجمه رقم 5763) قال البخاري وأبو سعيد بن يونس وابن حجر والذهبي «منكر الحديث» وقال العُقيلي (الضعفاء للعُقيلي، ج3، ص420).

در روايت ابوبكر، نام داوود بن عُلْوان بَجَلِى وجود دارد كه بخارى، ابوسعيد بن يونس،‌ ابن حجر و عقيلى وى را منكر الحديث مى‌دانند.

اصل روايت در منابع اهل سنت

ابن زنجويه در الأموال، ابن قتيبه دينورى در الإمامة والسياسة، طبرى در تاريخش، ابن عبد ربه در العقد الفريد، مسعودى در مروج الذهب، طبرانى در المعجم الكبير، مقدسى در الأحاديث المختاره، شمس الدين ذهبى در تاريخ الإسلام و... داستان اعتراف ابوبكر را با اندك اختلافى نقل كرده‌اند كه متن آن را از كتاب الأموال ابن زنجويه،‌ از دانشمندان قرن سوم اهل سنّت نقل مى‌كنيم:

أنا حميد أنا عثمان بن صالح، حدثني الليث بن سعد بن عبد الرحمن الفهمي، حدثني علوان، عن صالح بن كيسان، عن حميد بن عبد الرحمن بن عوف، أن أباه عبد الرحمن بن عوف، دخل على أبي بكر الصديق رحمة الله عليه في مرضه الذي قبض فيه ... فقال [أبو بكر] : « أجل إني لا آسى من الدنيا إلا على ثَلاثٍ فَعَلْتُهُنَّ وَدِدْتُ أَنِّي تَرَكْتُهُنَّ، وثلاث تركتهن وددت أني فعلتهن، وثلاث وددت أني سألت عنهن رسول الله (ص)، أما اللاتي وددت أني تركتهن، فوددت أني لم أَكُنْ كَشَفْتُ بيتَ فاطِمَةَ عن شيء، وإن كانوا قد أَغْلَقُوا على الحرب... .

عبد الرحمن بن عوف به هنگام بيمارى ابوبكر به ديدارش رفت و پس از سلام و احوال‌پرسى، با او گفت و گوى كوتاهى داشت. ابوبكر به او چنين گفت:

من در دوران زندگى بر سه چيزى كه انجام داده‌ام تأسف مى‌خورم ، دوست داشتم كه مرتكب نشده بودم ، يكي از آن‌ها هجوم به خانه فاطمه زهرا بود ، دوست داشتم خانه فاطمه را هتك حرمت نمى‌كردم؛ اگر چه آن را براى جنگ بسته بودند... .

الخرساني، أبو أحمد حميد بن مخلد بن قتيبة بن عبد الله المعروف بابن زنجويه (متوفاى251هـ) الأموال، ج 1، ص 387؛

الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج 1، ص 21، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م، با تحقيق شيري، ج1، ص36، و با تحقيق، زيني، ج1، ص24؛

الطبري، محمد بن جرير (متوفاي 310هـ)، تاريخ الطبري، ج 2، ص 353، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت؛

الأندلسي، احمد بن محمد بن عبد ربه (متوفاي: 328هـ)، العقد الفريد، ج 4، ص 254، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت / لبنان، الطبعة: الثالثة، 1420هـ - 1999م؛

المسعودي، أبو الحسن على بن الحسين بن على (متوفاى346هـ) مروج الذهب، ج 1، ص 290؛

الطبراني، سليمان بن أحمد بن أيوب أبو القاسم (متوفاي360هـ)، المعجم الكبير، ج 1، ص 62، تحقيق: حمدي بن عبدالمجيد السلفي، ناشر: مكتبة الزهراء - الموصل، الطبعة: الثانية، 1404هـ – 1983م؛

العاصمي المكي، عبد الملك بن حسين بن عبد الملك الشافعي (متوفاي1111هـ)، سمط النجوم العوالي في أنباء الأوائل والتوالي، ج 2، ص 465، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود- علي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1419هـ- 1998م.

نقد و بررسى شبهه عبد الرحمن دمشقيه

پاسخ اول: نقل روايت با سند‌هاى ديگر

اين روايت با چندين سند نقل شده است كه تنها در يكى از آن‌ها «علوان بن داوود» وجود دارد؛ از جمله شمس الدين ذهبى پس از نقل روايت مى‌گويد:

رواه هكذا وأطول من هذا ابن وهب، عن الليث بن سعد، عن صالح بن كيسان، أخرجه كذلك ابن عائذ.

ابن وهب و نيز ابن عائذ، اين روايت را با تفصيل بيشترى نقل كرده‌اند.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج 3، ص 118، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمرى، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1407هـ - 1987م.

در اين سند هيچ نامى از علوان بن داوود به ميان نيامده و ليث بن سعد به طور مستقيم‌ از صالح بن كيسان روايت را نقل كرده است.

ابن عساكر نيز با اين سند روايت را نقل مى‌كند:

أخبرنا أبو البركات عبد الله بن محمد بن الفضل الفراوي وأم المؤيد نازيين المعروفة بجمعة بنت أبي حرب محمد بن الفضل بن أبي حرب قالا أنا أبو القاسم الفضل بن أبي حرب الجرجاني أنبأ أبو بكر أحمد بن الحسن نا أبو العباس أحمد بن يعقوب نا الحسن بن مكرم بن حسان البزار أبو علي ببغداد حدثني أبو الهيثم خالد بن القاسم قال حدثنا ليث بن سعد عن صالح بن كيسان عن حميد بن عبد الرحمن بن عوف عن أبيه... .

و پس از نقل روايت مى‌گويد:

كذا رواه خالد بن القاسم المدائني عن الليث وأسقط منه علوان بن داود وقد وقع لي عاليا من حديث الليث وفيه ذكر علوان.

مدائنى نيز اين روايت را از ليث نقل كرده و در از آن علوان بن داوود نامى‌نبرده و روايتى كه من از ليث نقل كرده‌ام و علوان در آن وجود دارد، با سلسه سند كوتاه‌ترى نقل شده است.

ابن عساكر الشافعي، أبي القاسم علي بن الحسن إبن هبة الله بن عبد الله (متوفاي571هـ)،‌ تاريخ مدينة دمشق وذكر فضلها وتسمية من حلها من الأماثل، ج 30، ص417 ـ 419، تحقيق محب الدين أبي سعيد عمر بن غرامة العمري، ناشر: دار الفكر - بيروت - 1995.

بلاذرى در انساب الأشراف همين روايت را با سند ذيل نقل مى‌كند:

حدثني حفص بن عمر، ثنا الهيثم بن عدي عن يونس بن يزيد الأيلي عن الزهري أن عبد الرحمن بن عوف قال: دخلت على أبي بكر في مرضه... .

البلاذري، أحمد بن يحيى بن جابر (متوفاي279هـ) أنساب الأشراف، ج 3، ص 406 ، طبق برنامه الجامع الكبير.

استفاضه و تقويت روايت با سندهاى متعدد

بنابراين، دست كم اين روايت با سه سند گوناگون نقل شده است. حتّى اگر فرض كنيم كه همه اين اسناد مشكل داشته باشند، بازهم نمى‌توانيم از حجيّت آن دست برداريم؛ زيرا بر مبناى قواعد علم رجال اهل سنّت، اگر سند روايت از سه عدد گذشت، حتّى اگر همه آن‌ها ضعيف باشد، يك‌ديگر را تقويت كرده و حجّت مى‌شود؛ چنانچه بدر الدين عينى (متوفاي 855هـ) در عمدة القارى به نقل از محيى الدين نووى مى‌نويسد:

وقال النووي في (شرح المهذب): إن الحديث إذا روي من طرق ومفرداتها ضعاف يحتج به، على أنا نقول: قد شهد لمذهبنا عدة أحاديث من الصحابة بطرق مختلفة كثيرة يقوي بعضها بعضا، وإن كان كل واحد ضعيفا.

نووى در شرح مهذب گفته است: اگر روايتى با سند‌هاى گوناگون نقل شود؛ ولى برخى از راويان آن ضعيف باشند، بازهم به آن احتجاج مى‌شود، افزون بر اين كه ما مى‌گوييم: تعدادى حديث از صحابه و از راه‌هاى گوناگونى نقل شده است كه برخى از آن برخى ديگر را تقويت مى‌كنند؛ اگرچه هريك از آن احاديث ضعيف باشند.

العيني، بدر الدين محمود بن أحمد (متوفاي 855هـ)، عمدة القاري شرح صحيح البخاري، ج 3، ص 307، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

ابن تيميه حرّانى در مجموع فتاوى مى‌نويسد:

تعدّد الطرق وكثرتها يقوي بعضها بعضا حتى قد يحصل العلم بها ولو كان الناقلون فجّارا فسّاقا فكيف إذا كانوا علماء عدولا ولكن كثر في حديثهم الغلط.

زيادى و تعدد راه‌هاى نقل حديث برخى برخى ديگر را تقويت مى‌كند كه خود زمينه علم به آن را فراهم مى‌كند؛ اگر چه راويان آن فاسق و فاجر باشند؛ حال چگونه خواهد بود حال حديثى كه تمام راويان آن افراد عادلى باشند كه خطا و اشتباه هم در نقلشان فراوان باشد.

ابن تيميه الحراني، أحمد عبد الحليم أبو العباس (متوفاي 728 هـ)، كتب ورسائل وفتاوى شيخ الإسلام ابن تيمية، ج 18، ص 26، تحقيق: عبد الرحمن بن محمد بن قاسم العاصمي النجدي، ناشر: مكتبة ابن تيمية، الطبعة: الثانية.

هنگامى كه روايتى طرق متعدد داشته باشد و راويان آن همگى فاسق و فاجر باشند، هم‌ديگر را تقويت كرده و حجت مى‌شود، روايت اقرار ابوبكر كه تنها يكى از راويان آن متّهم به «منكر الحديث» بودن شده است، به يقين حجّت خواهد بود.

محمد ناصر البانى در ارواء الغليل پس از نقل طُرُق يك روايت مى‌گويد:

وجملة القول: أن الحديث طرقه كلها لا تخلو من ضعف ولكنه ضعف يسير إذ ليس في شئ منها من اتهم بكذب وإنما العلة الارسال أو سوء الحفظ ومن المقرر في « علم المصطلح » أن الطرق يقوي بعضها بعضا إذا لم يكن فيها متهم.

خلاصه آن كه، تمام سند‌هاى اين حديث بدون ضعف نيست؛ اگر چه ضعف مهمى نيست؛ زيرا كسى كه متهم به دروغ باشد، در طُرُق حديث وجود ندارد و علّت ضعف يا ارسال آن است و يا كم حافظه بودن راوى. از مسائل ثابت شده در علم رجال اين است كه سند هاى متعدد درصورتى كه در سلسله سند فرد متّهمى نباشد، يك‌ديگر را تقويت مى‌كنند.

الباني، محمد ناصر، إرواء الغليل في تخريج أحاديث منار السبيل، ج 1، ص 160، تحقيق: إشراف: زهير الشاويش، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية، 1405 - 1985 م.

در نتيجه، اين روايات حتّى اگر از نظر سند هم ضعيف باشند‌، بازهم حجّت و قابل استدلال هستند.

پاسخ دوم: شهادت عالمان اهل سنت بر صحت روايت

1. تحسين سعيد بن منصور (متوفاى 227هـ.)

سعيد بن منصور، از بزرگان حديث در قرن سوم هجرى در سنن خود اين روايت را نقل كرده و گفته كه اين روايت «حسن» است.

جلال الدين سيوطى در جامع الأحاديث و مسند فاطمة و متقى هندى در كنز العمّال پس از نقل اين روايت مى‌گويند:

أَبو عبيد في كتاب الأَمْوَالِ، عق وخيثمة بن سليمان الطرابلسي في فضائل الصحابة، طب، كر، ص، وقال: إِنَّه حديث حسن إِلاَّ أَنَّهُ ليس فيه شيءٌ عن النبي.

اين روايت را ابوعبيد در كتاب الأموال، عقيلى، طرابلسى در فضائل الصحابه، طبرانى در معجم الكبير، ابن عساكر در تاريخ مدينه دمشق و سعيد بن منصور در سنن خود نقل كرده‌اند و سعيد بن منصور گفته: اين حديث «حسن» است؛ مگر اين كه در آن سخنى از رسول خدا نيست.

السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، جامع الاحاديث (الجامع الصغير وزوائده والجامع الكبير)، ج 13، ص 101 و ج 17، ص 48؛

السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ) مسند فاطمه، ص34 و 35، ناشر: مؤسسة الكتب الثقافية ـ بيروت، الطبعة‌ الأولي.

الهندي، علاء الدين علي المتقي بن حسام الدين (متوفاي975هـ)، كنز العمال في سنن الأقوال والأفعال، ج 5، ص 252، تحقيق: محمود عمر الدمياطي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1419هـ - 1998م.

طبق آن چه سيوطى و متّقى هندى در مقدّمه كتابشان گفته‌اند، مقصود از (ص) سعيد بن منصور در سنن او است؛ چنانچه مى‌گويد:

 (ص) لسعيد ابن منصور في سننه.

السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، الشمائل الشريفة، ج 1، ص 16، تحقيق: حسن بن عبيد باحبيشي، ناشر: دار طائر العلم للنشر والتوزيع؛

القاسمي، محمد جمال الدين (متوفاي1332هـ)، قواعد التحديث من فنون مصطلح الحديث، ج 1، ص 244، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1399هـ - 1979م؛

الهندي، علاء الدين علي المتقي بن حسام الدين (متوفاي975هـ)، كنز العمال في سنن الأقوال والأفعال، ج 1، ص 15، تحقيق: محمود عمر الدمياطي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، 1419هـ - 1998م.

شرح حال سعيد بن منصور

ذهبى در باره او مى‌نويسد:

سعيد بن منصور. ابن شعبة الحافظ الإمام شيخ الحرم... وكان ثقة صادقا من أوعية العلم... وقال أبو حاتم الرازي هو ثقة من المتقنين الأثبات ممن جمع وصنف.

سعيد بن منصور، حافظ و امام و شيخ حرم بود... وى فردى دانشمند، مورد اعتماد و راست‌گو بود، ابوحاتم رازى او را مورد اعتماد و از نويسندگان و مؤلّفان قوى معرّفى كرده است.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 10، ص 586، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

و در تذكرة‌ الحفاظ مى‌گويد:

سعيد بن منصور بن شعبة الحافظ الإمام الحجة... .

سعيد بن منصور، حافظ ، امام و حجت بود.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، تذكرة الحفاظ، ج 2، ص 416، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى.

اعتراف شخصى مانند سعيد بن منصور در قرن سوم هجرى و تعبير او از اين روايت به «حسن»، نشان‌دهنده اين است كه اين روايت در قرون نخستين اسلامى مطرح و مورد قبول دانشمندان اهل سنت بوده است.

2 . تحسين ضياء المقدسى (متوفاى 643 هـ)

مقدسى حنبلي، از مشاهير قرن هفتم هجرى و از بزرگان علم حديث اهل سنت، اين روايت را «حسن» دانسته، مى‌گويد:

قلت وهذا حديث حسن عن أبي بكر إلا أنه ليس فيه شيء من قول النبي (ص).

اين روايت از ابوبكر «حسن» است؛ گرچه در آن سخنى از رسول خدا (ص) نيست.

المقدسي الحنبلي، أبو عبد الله محمد بن عبد الواحد بن أحمد (متوفاي643هـ)، الأحاديث المختارة، ج 1، ص 90، تحقيق عبد الملك بن عبد الله بن دهيش، ناشر: مكتبة النهضة الحديثة - مكة المكرمة، الطبعة: الأولى، 1410هـ.

شرح حال مقدسى حنبلى

ذهبى در باره او مى‌نويسد:

الضياء الإمام العالم الحافظ الحجة محدث الشام شيخ السنة ضياء الدين أبو عبد الله محمد بن عبد الواحد... الحنبلي صاحب التصانيف النافعة... وحصل أصولا كثيرة ونسخ وصنف وصحح ولين وجرح وعدل وكان المرجوع إليه في هذا الشأن.

قال تلميذه عمر بن الحاجب: شيخنا أبو عبد الله شيخ وقته ونسيج وحده علما وحفظا وثقة ودينا من العلماء الربانيين وهو أكبر من أن يدل عليه مثلي كان شديد التحري في الرواية مجتهدا في العبادة كثير الذكر منقطعا متواضعا سهل العارية.

رأيت جماعة من المحدثين ذكروه فأطنبوا في حقه ومدحوه بالحفظ والزهد سألت الزكي البرزالي عنه فقال: ثقة جبل حافظ دين قال بن النجار: حافظ متقن حجة عالم بالرجال ورع تقي ما رأيت مثله في نزاهته وعفته وحسن طريقته وقال الشرف بن النابلسي: ما رأيت مثل شيخنا الضياء.

ضياء مقدسى، پيشواى حافظ، دانشمند و محدّث اهل شام، استاد حديث، صاحب آثار مفيد بود... دو بار به اصفهان رفت و از آن جا بهره‌هاى فراوانى برد كه قابل وصف نيست؛ از جمله نسخه‌بردارى تأليف و تصحيح و جرح و تعديل راويان و مصنّفان كه مرجع ديگران نيز بود، از آثار و بركات حضورش در اين شهر بود.

عمر بن حاجب، شاگرد مقدسى در باره وى گفته است: استاد ما ابوعبدالله يگانه روزگار و تنها دانشمند زمانش از نظر عمل و دين بود، مورد اعتماد و از دانشمندان بنام به شمار مى‌رفت، من كوچك‌تر از آن هستم كه در باره او سخن بگويم، او روايت شناس، در راز و نياز با خداوند پرتلاش و از دنيا بريده بود و اهل تواضع و فروتنى بود.

گروهى از محدّثان و راويان را ديدم كه در حقّ وى زياد سخن مى‌گفتند و با الفاظى مانند: حافظ و زاهد او را وصف مى‌كردند، از زكى برزانى در باره وى پرسيدم، گفت: مقدسى مورد اعتماد، حافظ و دين‌دار بود، ابن نجار او را با وصف حافط، حجّت، آگاه به علم رجال، اهل ورع و تقواى كه مانند او نديدم، مى‌ستايد. و شرف نابلسى در حق وى گفته است: مانند استادم ضياء مقدسى كسى را نديدم.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ) تذكرة الحفاظ، ج 4، ص 1405، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى.

همين مطالب را ابن رجب حنبلى ، جلال الدين سيوطى و عكرى حنبلى نقل كرده‌اند.

إبن رجب الحنبلي، عبد الرحمن بن أحمد (متوفاي795هـ)، ذيل طبقات الحنابلة، ج 1، ص 279.

السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، طبقات الحفاظ، ج 1، ص 497، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1403هـ.

العكري الحنبلي، عبد الحي بن أحمد بن محمد (متوفاي1089هـ)، شذرات الذهب في أخبار من ذهب، ج 5، ص 225، تحقيق: عبد القادر الأرنؤوط، محمود الأرناؤوط، ناشر: دار بن كثير - دمشق، الطبعة: الأولي، 1406هـ.

با تعريف و تمجيدى كه بزرگان اهل سنت از مقدسى كرده‌اند، براى اعتبار روايت كفايت مى‌كند.

پاسخ سوم: صحت سند روايت

در اين بخش ابتدا به بررسى سند روايت پرداخته و سپس سخنان عبد الرحمن دمشقيه و ديگر همفكران او را كه در تضعيف روايت به دليل «منكر الحديث بودن عُلوان» استناد كرده‌اند بررسى و ثابت مى‌كنيم كه اولاً: وثاقت عُلوان ثابت است؛‌ ثانياً: نسبت «منكر الحديث» به وى صحت ندارد؛ ثالثاً: بر فرض صحت اين انتساب، منكر الحديث بودن علوان ضررى به اعتبار روايت وارد نمى‌سازد.

حميد بن مخلد بن قتيبة بن عبد الله الأزدى (متوفاى 248 يا 251هـ)، صاحب كتاب الأموال. ابن حجر در باره او مى‌گويد:

حميد بن مخلد بن قتيبة بن عبد الله الأزدي أبو أحمد بن زنجويه وهو لقب أبيه ثقة ثبت له تصانيف.

العسقلاني، ابن حجر، تقريب التهذيب، ج 1، ص 182، رقم: 1558.

عثمان بن صالح بن صفوان السهمى (متوفاى 219هـ)، از روات بخارى، نسائى و ابن ماجه.

عثمان بن صالح بن صفوان السهمي مولاهم أبو يحيى المصري صدوق.

العسقلاني، ابن حجر، تقريب التهذيب، ج 1، ص 384، رقم4480.

الليث بن سعد بن عبد الرحمن الفهمي (متوفاى175هـ) ، از روات بخارى ، مسلم و …

الليث بن سعد بن عبد الرحمن الفهمي أبو الحارث المصري ثقة ثبت فقيه إمام مشهور.

العسقلاني، ابن حجر، تقريب التهذيب، ج 1، ص 464، رقم: 5684.

علوان بن داوود ، به صورت تفصيلى بررسى خواهد شد

صالح بن كيسان (متوفاى بعد از 130 يا 140 هـ) ، از روات صحيح بخارى ، مسلم و…

صالح بن كيسان المدني أبو محمد أو أبو الحارث مؤدب ولد عمر بن عبد العزيز ثقة ثبت فقيه.

العسقلاني، ابن حجر، تقريب التهذيب، ج 1، ص 273، رقم: 2884.

حميد بن عبد الرحمن بن عوف (متوفاى 105هـ)، از روايت صحيح بخاري و مسلم.

حميد بن عبد الرحمن بن عوف الزهري المدني ثقة.

العسقلاني، ابن حجر، تقريب التهذيب، ج 1، ص 182، رقم: 1552.

عبد الرحمن بن عوف. صحابي

آيا عُلْوَانَ بن داوود، منكر الحديث است؟

تنها اشكال سندى كه به اين روايت وارد كرده‌اند،‌ اين است كه علوان بن داوود، منكر الحديث است. ذهبى و ابن حجر عسقلانى پس از نقل روايت اقرار ابوبكر مى‌گويند:

قال البخاري: عُلْوَانُ بن دَاوُد، ويقال ابن صالح. منكر الحديث.

بخارى گفته: علوان بن داوود منكر الحديث است.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ) ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 5، ص 135، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1995م؛

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852 هـ) لسان الميزان، ج 4، ص 189، تحقيق: دائرة المعرف النظامية - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ – 1986م.

اين سخن اشكالات متعددى دارد كه به آن‌ها مى‌پردازيم.

1. توثيق عُلوان توسط ابن حبان

ابن حبّان ، از دانشمندان مشهور علم رجال اهل سنت، علوان بن داوود را در كتاب «الثقات» ذكر كرده است :

عُلْوان بن داود البِجِلّي من أهل الكوفة يروي عن مالك بن مِغْوَل روى عنه عمر بن عثمان الحِمْصي.

التميمي البستي، محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم (متوفاي354 هـ)، الثقات، ج 8، ص 526، رقم: 14829، تحقيق السيد شرف الدين أحمد، ناشر: دار الفكر، الطبعة: الأولى، 1395هـ – 1975م.

و اين دليل بر وثاقت او است

آيا ابن حبان تساهل در توثيق داشت؟

ممكن است كسى اشكال كند كه ابن حبان از متساهلين بوده است يعنى دقت لازم را در توثيق راويان به خرج نداده و به آسانى نسبت به توثيق آنان نظر مى‌داده.

با توجه به قرائن و شواهد موجود، چنين مطلبى صحّت ندارد و بلكه بزرگان اهل سنت، عكس آن را قائل هستند و او را سخت‌گير در امور وثاقت مى‌دانند.

الف: توثيقات ابن حبان مورد تأييد مزى و ابن حجر است

شعيب ارنؤوط، محقق كتاب صحيح ابن حبان پس از نقل كلام ذهبى در اقسام عالمان رجال مى‌نويسد‌:

من هنا برزت أهمية توثيق ابن حبان، ولأهميتها فقد اعتمد الحافظ المزي على كتاب «الثقات» له، والتزم في «تهذيب الكمال» إذا كان الراوي ممن له ذكر في «الثقات» أن يقول: ذكره ابن حبان في «الثقات».

وتابعه الحافظ ابن حجر في «تهذيب التهذيب». ولكن بعضهم، مع هذا، نسب ابن حبان إلى التساهل، فقال: وهو واسع الخطو في باب التوثيق، يوثّق كثيراً ممن يستحق الجرح.

 به همين جهت توثيقات ابن حبان اهميتش را نشان مى‌دهد، حافظ مزى بر كتاب ثقات او اعتماد كرده است و بناى او در كتاب تهذيب الكمال اين است كه اگر يك راوى نامش در كتاب ثقات ابن حبان ذكر شده باشد، به همين خاطر او را  توثيق مى‌كند.

ابن حجر در تهذيب التهذيب از مزى پيروى كرده و همين اعتقاد را دارد؛‌ ولى برخى ابن حبان را به سهل انگارى نسبت داده و گفته‌اند: ابن حبان در توثيقاتش وسعت نظر دارد؛ زيرا افراد زيادى را توثيق كرده است كه استحقاق جرح و ذم را دارند.

رك: مقدمة ابن الصلاح، ص22، طبعة الدكتور نور الدين عتر .

ب: ذهبى، ابن حبان را سرچشمه شناخت ثقات مى‌داند

ذهبى در كتاب الموقظة مى‌گويد:

ويَنْبُوعُ معرفة الثقات: تاريخُ البخاريِّ، وابنِ أبي حاتم، وابنِ حِبَّان، وكتابُ تهذيب الكمال.

 کتاب‌هاى تاريخ بخارى، ابن أبى‌حاتم، ابن حبان و كتاب تهذيب الكمال، منبع و سر چشمه شناخت افراد مورد اطمينان مى‌باشند.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، الموقظة في علم مصطلح الحديث، ج 1، ص 18، طبق برنامه المكتبة الشاملة.

اين سخن ذهبى نشان‌دهنده جايگاه رفيع ابن حبان است كه در حقيقت مى‌خواهد بگويد: اگر مى‌خواهيد افراد ضعيف را از ثقه تشخيص دهيد، من شما را راهنمايى مى‌كنم كه به كسانى همچون ابن حبان مراجعه كنيد؛ چرا كه او منبع شناخت ثقات است.

ج: سيوطى تساهل ابن حبان را صحيح نمى‌داند

سيوطى نيز در تدريب الراوى به نقل از ابن حازم، در پاسخ اين مطلب كه ابن حبان از متساهلين است، مى‌گويد:

وما ذكر من تساهل ابن حبان ليس بصحيح؛ فإن غايته أنه يسمي الحسن صحيحاً فإن كانت نسبته إلى التساهل باعتبار وجدان الحسن في كتابه فهي مشاحة في الاصطلاح وإن كانت باعتبار خفة شروطه فإنه يخرج في الصحيح ما كان راويه ثقة غير مدلس.

 آنچه که در باره تساهل ابن حبان گفته شده است، درست نيست؛ زيرا نهايت چيزى که گفته شده آن است که وى روايت حسن را صحيح مى‌داند؛ پس اگر مقصود از تساهل وى اين باشد که در کتاب او روايات حسن وجود دارد، اين تنها اشکال در اصطلاح ابن حبان است ( و نه به خود وى ) و اگر اشکال به جهت سبک گرفتن شرائط صحت روايت باشد؛ بازهم بر او ايرادى نيست؛ زيرا او در کتاب صحيح خويش از راويان مورد اطمينان غير مدلس روايت کرده است.

السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، تدريب الراوي في شرح تقريب النواوي، ج 1، ص 108، تحقيق: عبد الوهاب عبد اللطيف، ناشر: مكتبة الرياض الحديثة - الرياض.

د: سخاوى، تساهل ابن حبان را رد مى‌كند

شمس الدين سخاوى، مى‌نويسد‌:

مع أن شيخنا (ابن حجر) قد نازع في نسبته (ابن حبان) إلى التساهل من هذه الحيثية وعبارته إن كانت باعتبار وجدان الحسن في كتابه فهي مشاحة في الإصطلاح؛ لأنه يسميه صحيحا.

استاد ما ابن حجر نسبت سهل انگارى در وثاقت راويان را به ابن حبان مردود مى‌داند و مى‌گويد: اگر در كتاب وى از وصف به «حَسَن» فراوان ديده مى‌شود، ‌اين در حقيقت نوعى اختلاف در كاربرد اصطلاحات است كه او آن را صحيح ناميده است.

السخاوي، شمس الدين محمد بن عبد الرحمن (متوفاي902هـ)، فتح المغيث شرح ألفية الحديث، ج 1، ص 36، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان، الطبعة: الأولى، 1403هـ.

همين مطلب را عبد الحى لكنوى در الرفع و التكميل و محمد جمال الدين قاسمى در قواعد التحديث نقل كرده‌اند.

اللكنوي الهندي، أبو الحسنات محمد عبد الحي (متوفاي1304هـ)، الرفع والتكميل في الجرح والتعديل، ج 1، ص 338، تحقيق: عبد الفتاح أبو غدة، ناشر: مكتب المطبوعات الإسلامية - حلب، الطبعة: الثالثة، 1407هـ.

القاسمي، محمد جمال الدين (متوفاي1332 هـ)، قواعد التحديث من فنون مصطلح الحديث، ج 1، ص 250، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1399هـ - 1979م.

هـ: علماى اهل سنت ابن حبان را از متشددين مى‌شمارند
1. شمس الدين ذهبي

بر خلاف ادعاى شهرت ابن حبان به سهل‌انگاري در توثيق، ذهبى نظر ديگرى دارد و در كتاب ميزان الإعتدال در باره او مى‌گويد:

ابن حبان ربما قصب (جرح) الثقة حتي كأنه لا يدري ما يخرج من رأسه.

 ابن حبان، فرد مورد اعتماد را آن چنان تضعيف مى‌كند كه انگار متوجه نيست كه از كله‌اش چه چيزهايى خارج مى‌شود، و نمى‌فهمد که چه مى‌گويد.!!!

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ) ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 1، ص 441، ترجمه افلج بن يزيد، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1995م.

2. لكنوى الهندي

ابوالحسنات لكنوي در الرفع و التكميل مى‌نويسد:

وقد نسب بعضهم التساهل إلى ابن حبان وقالوا هو واسع الخطو في باب التوثيق، يوثّق كثيراً ممّن يستحق الجرح وهو قول ضعيف.

فإنّك قد عرفت سابقاً أنّ ابن حبان معدود ممن له تعنت وإسراف في جرح الرجال ومن هذا حاله لا يمكن أن يكون متساهلاً في تعديل الرجال وإنّما يقع التعارض كثيراً بين توثيقه وبين جرح غيره لكفاية ما لا يكفي في التوثيق عند غيره عنده.

 بعضى ابن حبان را به سهل انگارى متهم نموده و گفته‌اند: وى در باب توثيق افراد وسعت نظر دارد؛ زيرا افراد زيادى را مدح و توثيق كرده است كه مستحق ذم و جرح مى‌باشند؛‌ ولى اين سخن بى اساس و ضعيف است؛ زيرا پيش از اين گفتيم كه ابن حبان از افرادى است كه در ذم و جرح افراد، زياده روى كرده است؛ پس كسى كه حالش اين گونه باشد، امكان ندارد كه در نسبت دادن عدالت به افراد، سهل انگارى كند. آرى، بين توثيقات او و جرح ديگران تعارض وجود دارد؛ زيرا آن مقدار كه در توثيق نزد وى كفايت مى‌كند نزد ديگران مكفى نيست.

اللكنوي الهندي، أبو الحسنات محمد عبد الحي (متوفاي1304هـ)، الرفع والتكميل في الجرح والتعديل، ج 1، ص 335، تحقيق: عبد الفتاح أبو غدة، ناشر: مكتب المطبوعات الإسلامية - حلب، الطبعة: الثالثة، 1407هـ.

3. شعيب الأرنؤوط

شعيب أرنؤوط، محقق كتاب صحيح ابن حبان در اين باره مى‌نويسد‌:

قد أشار الأئمة إلى تشدده وتعنته في الجرح.

 پيشوايان و بزرگان علم به اين مطلب اعتراف دارند كه وى در غير موثق دانستن افراد زياده روى مى‌كند.

رك: صحيح ابن حبان، ج 1، ص 36، با تحقيق شعيب الأرنؤوط.

سپس موارد متعددى از سخت‌گيرى‌هاى ابن حبان را در توثيق رجال ذكر مى‌كند.

2. استناد چنين سخنى به بخارى ثابت نيست

با تفحص در كتاب‌هاى بخارى؛ از جمله التاريخ الكبير، الكنى، التاريخ الأوسط و ضعفاء الصغير، هيچ شرح حالى از علوان بن داوود پيدا نكرديم تا به صحت نسبت «منكر الحديث» بودن علوان از ديدگاه بخارى اطمينان پيدا كنيم. نخستين كسى كه اين مطلب ذكر كرده، عقيلى در كتاب الضعفاء الكبير است كه از آدم بن موسى، از بخارى نقل كرده است:

حدثني آدم بن موسى قال سمعت البخاري قال علوان بن داود البجلي ويقال علوان بن صالح منكر الحديث.

آدم بن موسى مى‌گويد: از بخارى شنيدم كه مى‌گفت: علوان بن داوود بجلى كه به او علوان بن صالح نيز مى‌گويند، روايات وى غير قابل قبول است.

العقيلي، أبو جعفر محمد بن عمر بن موسى (متوفاي322هـ)، الضعفاء الكبير، ج 3، ص 419، تحقيق: عبد المعطي أمين قلعجي، ناشر: دار المكتبة العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1404هـ - 1984م.

اشكال اساسى اين است كه نامى از آدم بن موسى ناقل سخن بخارى، در هيچ يك از كتاب‌‌هاى رجالى اهل سنت نيامده است و در حقيقت مجهول است؛ چنانچه محمد ناصر البانى در ارواء الغليل در رد روايتى كه آدم بن موسى در سلسله سند آن وجود دارد مى‌نويسد:

لكن آدم بن موسى لم أجد له ترجمة الآن.

در باره آدم بن موسى تا كنون شرح وتوضيحى نديده ام.

الألباني، محمد ناصر (متوفاي1420هـ)، إرواء الغليل، ج 5، ص 242، تحقيق: إشراف: زهير الشاويش، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية، 1405 - 1985 م.

بنابراين اصل استناد چنين سخنى به بخارى قابل اثبات نيست.

2. هر منكر الحديثى ضعيف نيست

هر منكر الحديثى نمى‌تواند ضعيف باشد؛ چرا كه اين اصطلاح در باره بسيارى از راويان ثقه نيز به كار رفته است.

ذهبى و ابن حجر نيز در جاى ديگر كه تقويت راوى به نفع آن‌ها بوده، تصريح كرده‌‌اند كه هر منكر الحديثى، ضعيف نيست.

ذهبى در ميزان الإعتدال در ترجمه احمد بن عتاب المروزى مى‌گويد:

ما كل من روي المناكير يضعّف.

 هر کسى که روايت منکر نقل کند، نبايد تضعيف ‌شود.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ) ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 1، ص 259، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1995م.

ابن حجر عسقلانى در لسان الميزان در ترجمه حسين بن فضل البجلى مى‌گويد:

فلو كان كل من روى شيئاً منكراً استحق أن يذكر في الضعفاء، لما سلم من المحدثين أحد.

 اگر بنا باشد هر کسى که روايت منکرى را نقل کرده است ضعيف بدانيم و نام او را در رديف ضعفا بياوريم، هيچ يک از محدثان و راويان سالم نخواهند ماند.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852 هـ) لسان الميزان، ج 2، ص 307، تحقيق: دائرة المعرف النظامية - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ – 1986م.

حال بايد از ذهبى و ابن حجر پرسيد كه دليل اين برخورد دوگانه چيست؟! آيا جز تعصب و دفاع جانبدارانه از خلفا، مى‌توان براى آن دليل ديگرى يافت؟ و اتفاقا تنها روايتى كه او نقل كرده و از ديدگاه عالمان سنى «منكر» شمرده شده، همين روايت است.

دار قطنى در سؤالات الحاكم مى‌نويسد:

فسليمان بن بنت شرحبيل؟ قال: ثقة. قلت: أليس عنده مناكير؟ قال: يحدث بها عن قوم ضعفاء؛ فأما هو فهو ثقة.

از حاكم نيشابورى در باره سليمان بن داود پرسيدم، پاسخ داد: او مورد اعتماد است، گفتم: مگر وى روايات منكر ن دارد؟ پاسخ داد: احاديث منكر را از راويان ضعيف نقل مى‌كند؛‌ ولى خود مورد اعتماد است.

الدارقطني البغدادي، علي بن عمر أبو الحسن (متوفاي385هـ)، سؤالات الحاكم النيسابوري، ج 1، ص 217، رقم: 339، تحقيق: د. موفق بن عبدالله بن عبدالقادر، ناشر: مكتبة المعارف - الرياض، الطبعة: الأولى، 1404هـ – 1984م.

شمس الدين سخاوى مى‌نويسد:

وقد يطلق ذلك [منكر الحديث] على الثقة إذا روى المناكير عن الضعفاء.

اگر راوى مورد اعتماد‌ روايات منكر از ضعفا نقل كند، واژه «منكر الحديث» به وي اطلاق مي‌شود.

السخاوي، شمس الدين محمد بن عبد الرحمن (متوفاي902هـ)، فتح المغيث شرح ألفية الحديث، ج 1، ص 373، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان، الطبعة: الأولى، 1403هـ.

4. بخارى، از منكر الحديث، روايت نقل كرده است

در صحيح بخارى كه صحيح‌ترين كتاب اهل سنت پس از قرآن به شمار مى‌رود، از راويان متعددى نقل كرده است كه اصطلاح «منكر الحديث» در باره آنان به كار رفته است؛ به عنوان نمونه به نام چند نفر از آنان اشاره مى‌كنيم:

خالد بن مخلد

شمس الدين ذهبى در المغنى فى الضعفاء مى‌نويسد:

خالد بن مخلد القطواني من شيوخ البخاري. صدوق إن شاء الله. قال أحمد بن حنبل: له أحاديث مناكير. وقال ابن سعد: منكر الحديث مفرط التشيع. وذكره ابن عدي في الكامل فَساقَ له عشرة أحاديث منكرة. وقال الجوزجاني: كان شتّاماً معلناً بسوء مذهبه. وقال أبو حاتم: يكتب حديثه ولا يحتج به.

خالد بن مخلد قطوانى، استاد بخارى و راستگو است، احمد بن حنبل مى‌‌گويد: او احاديث منكرى دارد، ابن سعد او را منكر الحديث و شيعه افراطى ناميده است، ابن عدى در كتاب الكامل في الضعفاء ده حديث منكر از او نام مى‌برد، جوزجانى مى‌گويد: او فحاش است و مذهب باطل خود را آشكارا ترويج مى‌كرده است. ابوحاتم گفته: حديث خالد را مى‌شود نوشت و يادداشت كرد؛ ولي نمى‌شود به آن استدلال كرد.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ) المغني في الضعفاء، ج 1، ص 206، تحقيق: الدكتور نور الدين عتر.

ابن حجر در تهذيب التهذيب مى‌نويسد:

(خ م كد ت س ق) البخاري ومسلم وأبي داود في مسند مالك والترمذي والنسائي وابن ماجة خالد بن مخلد القطواني أبو الهيثم البجلي مولاهم الكوفي... قال عبد الله بن أحمد عن أبيه، له أحاديث مناكير... وقال بن سعد: كان متشيعاً، منكر الحديث، مفرطا في التشيع وكتبوا عنه للضرورة.

بخارى، مسلم، ابوداوود در مسند مالك، ترمذى، نسائى وابن ماجه از خالد بن مخلد قطوانى روايت نقل كرده‌اند.

عبد الله، پسر احمد از پدرش نقل مى‌كند كه گفت: خالد بن مخلد، احاديث غير قابل قبول نقل كرده است و ابن سعد گفته: خالد، گرايش به تشيع داشت و در آن افراط مى‌كرد و منكر الحديث است؛ ولى به اندازه ضرورت، احاديث وى نقل مى‌شود.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ)، تهذيب التهذيب، ج 3، ص 101، رقم: 221، ناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1404 - 1984 م.

نعيم بن حماد

ابن حجر عسقلانى در ترجمه نعيم بن حماد مى‌نويسد:

وقرأت بخط الذهبي أن هذا الحديث لا أصل له ولا شاهد تفرد به نعيم وهو منكر الحديث على إمامته. قلت نعيم من شيوخ البخاري.

دست نوشته ذهبى را خواندم كه گفته بود: اين حديث ريشه ندارد و حديث ديگرى شاهد بر صحت آن نيست؛ زيرا تنها راوى آن نعيم است ، با اين كه او از پيشوايان اهل سنت محسوب مى‌شود، منكر الحديث است.

من [ابن حجر] مى‌گويم: نعيم از استادان بخارى است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ)، الأمالي المطلقة، ج 1، ص 147، تحقيق: حمدي بن عبد المجيد بن إسماعيل السلفي، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1416 هـ -1995م.

و در النكت الظراف مى‌نويسد:

قرأت بخط الذهبي: لا أصل له ولا شاهد، ونعيم بن حماد منكر الحديث مع إمامته.

براى اين حديث نه شاهدى بر صحت آن از احاديث ديگر وجود دارد و نه اساسى دارد، نعيم با آن كه پيشوا بود؛ ولى منكر الحديث است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ)، النكت الظراف على الأطراف، ج 10، ص 173، تحقيق: عبد الصمد شرف الدين، زهير الشاويش، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت / لبنان، الطبعة: الثانية، 1403 هـ - 1983 م.

محمد بن عبد الرحمن الطفاوي

مزى در شرح حال محمد بن عبد الرحمن طفاوى مى‌نويسد:

(خ د ت س): محمد بن عبد الرحمن الطفاوي، أبو المنذر البَصْرِيّ... وَقَال أبو زُرْعَة: منكر الحديث.

بخارى، ابوداوود، ترمذى و نسائى از محمد بن عبد الرحمن طفاوى روايت نقل كرده‌اند. ابوزرعه گفته: او منكر الحديث است.

المزي، يوسف بن الزكي عبدالرحمن أبو الحجاج (متوفاي742هـ)، تهذيب الكمال، ج 25، ص 652 ـ 653، تحقيق د. بشار عواد معروف، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1400هـ – 1980م.

مقصود از (خ) بخاري؛ (د) ابوداوود؛ (ت) ترمذى و (س) نسائى است.

ابووليد باجى (متوفاي474هـ) مى‌نويسد:

محمد بن عبد الرحمن أبو المنذر الطفاوي، البصري، أخرج البخاري في الرقاب والبيوع عن علي بن المديني وأحمد بن المقدام.

عنه عن أيوب والأعمش وهشام بن عروة قال أبو حاتم الرازي: ليس به بأس، صدوق، صالح؛ إلا أنه يهم أحيانا. وقال أبو زرعة الرازي: هو منكر الحديث.

بخارى، از محمد بن عبد الرحمن طفاوى در مبحث رقاب و بيع حديث نقل كرده است‌، ابوحاتم رازى گفته: اشكالى در وى نيست، او راستگو و صالح است، فقط بعضى وقت‌ها دچار وهم وخيال مى‌شده و اشتباه مى‌كرده. ابوزرعه او را منكر الحديث ناميده است.

الباجي، سليمان بن خلف بن سعد أبو الوليد (متوفاي474هـ)، التعديل والتجريح لمن خرج له البخاري في الجامع الصحيح، ج 2، ص 533، رقم: 533، تحقيق: د. أبو لبابة حسين، ناشر: دار اللواء للنشر والتوزيع - الرياض، الطبعة: الأولى، 1406هـ – 1986م.

حسان بن حسان البصري

ابن حجر در شرح حال حسابن حسان مى‌نويسد:

(خ: البخاري) حسان بن حسان البصري أبو علي بن أبي عباد نزيل مكة روى عن شعبة وعبد الله بن بكر... .

وعنه البخاري وأبو زرعة وعلي بن الحسن الهسنجاني... قال أبو حاتم: منكر الحديث. وقال البخاري: كان المقري يثني عليه، توفي سنة 213.

بخارى از او روايت نقل كرده.

حسان بن حسان بصرى، ساكن مكه بود و از شعبه و عبد الله بن بكير روايت نقل كرده است. بخارى، ابوزرعه و علي بن حسن هسنجانى از او روايت نقل كرده‌اند. ابوحاتم گفته: او منكر الحديث است و بخارى گفته: مقرى او را ستايش كرده است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ)، تهذيب التهذيب، ج 2، ص 217، ناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1404 - 1984 م.

الحسن بن بشر

ذهبى در باره حسن بن بِشْر مى‌نويسد:

(خ ت س) البخاري والترمذي والنسائي الحسن بن بشر بن سلم بن المسيب الهمداني البجلي أبو علي الكوفي روى عن أبي خيثمة الجعفي... .

وعنه البخاري وروى له الترمذي والنسائي بواسطة أبي زرعة...

وقال أحمد: أيضا روى عن زهير أشياء مناكير. وقال أبو حاتم: صدوق. وقال النسائي: ليس بالقوي. وقال: بن خراش: منكر الحديث.

بخارى، ترمذى و نسائى از او روايت نقل كرده‌اند.

حسن بن بشر همدانى، از ابوخيثمه جعفى روايت نقل كرده، و از او بخارى، و نسائى ـ با واسطه ابوزرعه ـ روايت نقل كرده‌اند. احمد گفته: حسن بن بشر از زهير روايات منكر نقل كرده است، ابوحاتم او را راستگو مى‌داند‌، نسائى گفته: قوى نيست و ابن خراش او را منكر الحديث مى‌داند.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ)، تهذيب التهذيب، ج 2، ص 223، رقم: 473، ناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1404 - 1984 م.

مفضل بن فضاله القتبانى المصري

ابن حجر در باره مفضل بن فضاله مى‌گويد:

وثقه يحيى بن معين وأبو زرعة والنسائي وآخرون وقال أبو حاتم وابن خراش: صدوق. وقال ابن سعد: منكر الحديث.

( قلت ) اتفق الأئمة على الاحتجاج به وجميع ماله في البخاري حديثان.

 يحيى بن معين و ابوزرعه و نسائى و ديگران او را توثيق كرده اند، ابوحاتم وابن خراش او را راستگو دانسته‌؛ ولى ابن سعد او را منكر الحديث مى‌داند.

من مى‌گويم: بزرگان از علما همه اتفاق دارند بر استدلال به روايات وى با توجه به اينكه در بخارى فقط دو حديث از وى نقل شده است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852 هـ) هدي الساري مقدمة فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج 1، ص 445، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت – 1379هـ.

داوود بن حُصين المدني:

ابن حجر در باره داوود بن حُصين مى‌گويد:

داود بن الحصين المدني وثقه ابن معين وابن سعد والعجلي وابن إسحاق وأحمد بن صالح المصري والنسائي... وقال الساجي: منكر الحديث متهم برأي الخوارج.

ابن معين، ابن سعد، عجلى، ابن اسحاق، احمد بن صالح مصرى و نسائى او را توثيق كرده‌اند؛ ولى ساجى احاديث وى را منكر دانسته و مى‌گويد: او از خوارج بود و از عقايد آنان پيروى مى‌كرد.

با اين حال در ادامه مى‌نويسد:

(قلت) روى له البخاري حديثا واحدا.

من [ابن حجر] مى‌گويم: بخارى يك حديث از وى نقل كرده است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852 هـ) هدي الساري مقدمة فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج 1، ص 339، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت – 1379هـ.

اسماعيل بن عبد الله

ابن حجر عسقلانى در ترجمه اسماعيل بن عبد الله بن زراره مى‌گويد:

قلت: وقد ذكر إسماعيل بن عبد الله بن زرارة الرقي أيضا في شيوخ البخاري الحاكم وأبو إسحاق الحبال وأبو عبد الله بن مندة وأبو الوليد الباجي وابن خلفون في الكتاب المعلم برجال البخاري ومسلم وقال: قال الأزدي: منكر الحديث جداً وقد حمل عنه.

عالمان رجال؛ مانند حاكم نيشابوري، ابواسحاق حبال، ابن منده، باجى، و ابن خلدون در كتاب المعلّم برجال البخارى ومسلم، اسماعيل بن عبد الله بن زراره را در زمره استادان بخارى ذكر كرده‌اند؛ ولى ازدى مى‌گويد: او منكر الحديث است و از وى روايت نقل شده است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ)، تهذيب التهذيب، ج 1، ص 269، ناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1404 - 1984 م.

محمد بن إبراهيم التيمي و زيد بن أبي انيسه

زيعلى در نصب الراية مى‌نويسد:

وقد قال أحمد بن حنبل في محمد بن إبراهيم التيمي: يروي أحاديث منكرة وقد اتفق عليه البخاري ومسلم وإليه المرجع في حديث «إنّما الأعمال بالنيات» وكذلك قال في زيد بن أبي انيسة: في بعض حديثه إنكارة وهو ممن احتج به البخاري ومسلم وهما العمدة في ذلك... .

احمد بن حنبل گفته است: محمد بن ابراهيم تيمى احاديث غير قابل قبول نقل كرده است و حال آن كه بخارى و مسلم به او عقيده دارند و حديث «انما الأعمال بالنيات» به او برمى‌گردد.

همچنين احمد بن حنبل در باره زيد بن أنيسه گفته است: در برخى از احاديث او منكراتى وجود دارد؛ ولى بخارى و مسلم به روايت او اعتماد كرده‌اند. و همين اعتماد بخاري و مسلم اساس صحت روايت او است.

الزيلعي، عبدالله بن يوسف أبو محمد الحنفي (متوفاي762هـ)، نصب الراية لأحاديث الهداية، ج 1، ص 179، تحقيق: محمد يوسف البنوري، ناشر: دار الحديث - مصر – 1357هـ.

تحريف روايت، توسط اهل سنت

جالب اين است كه برخى از عالمان اهل سنت، به خاطر حفظ آبروى ابوبكر، روايت را تحريف مى‌كنند. ابوعبيد قاسم بن سلام در كتاب الأموال و بكرى اندلسى در كتاب معجم ما استعجم مى‌نويسند:

أما إني ما آسي إلا على ثلاث فعلتهن وثلاث لم أفعلهن وثلاث لم أسأل عنهن رسول الله (ص) وددت أني لم أفعل كذا لخلة ذكرها.

قال أبو عبيد: لا أريد ذكرها.

آگاه باشيد که من بر سه چيز که انجام دادم غصه مى‌خورم و سه چيز که انجام نداده‌ام و سه چيز که دوست داشتم آن را از رسول خدا مى‌پرسيدم.

دوست داشتم که من فلان کار را نمى‌کردم!!! آن‌گاه موارد آن را ذكر كرده .ابوعبيده مى‌گويد: من نمى‌خواهم بگويم ابوبکر چه گفت... .

أبو عبيد القاسم بن سلام (متوفاي224هـ )، كتاب الأموال، ج 1، ص 174، ناشر: دار الفكر. - بيروت. تحقيق: خليل محمد هراس، 1408هـ - 1988م؛

البكري الأندلسي، عبد الله بن عبد العزيز أبو عبيد (متوفاي487هـ)، معجم ما استعجم من أسماء البلاد والمواضع، ج 3، ص 1076 ـ 1077، تحقيق: مصطفى السقا، ناشر: عالم الكتب - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1403هـ.

و حاكم نيشابورى به صورت كامل بحث هجوم به خانه صديقه شهيده را از روايت حذف كرده تا خيال همه راحت شود و اصلا نيازى به بحث‌هاى رجالى نباشد:

أخبرنا الحسين بن الحسن بن أيوب أنبأ علي بن عبد العزيز ثنا أبو عبيد حدثني سعيد بن عفير حدثني علوان بن داود عن صالح بن كيسان عن حميد بن عبد الرحمن بن عوف عن أبيه قال دخلت على أبي بكر الصديق رضي الله عنه في مرضه الذي مات فيه أعوده فسمعته يقول وددت أني سألت النبي صلي الله عليه وسلم عن ميراث العمة والخالة فإن في نفسي منها حاجة.

النيسابوري، محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاكم (متوفاي405 هـ)، المستدرك على الصحيحين، ج 4، ص 381، ح7999، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1411هـ - 1990م.

سند اين روايت همان سندى است كه از مصادر ديگر نقل شد و قضيه ملاقات عبد الرحمن بن عوف نيز همانند روايات گذشته مربوط به آخرين روزهاى حيات ابوبكر است؛ ولي متأسفانه دست امانت‌دار ناقلين تاريخ متن روايت را كاملا تحريف كرده تا كوچكترين اهانت و طعنى به جناب خليفه صورت نپذيرد.

اين تحريفات بهترين دليل بر صحت آن است؛ چرا كه اگر روايت ضعيف بود، نيازى به تحريف نبود و مى‌توانيستند به جاى دستبردن به روايت، ضعف آن را گوشزد كنند.

نتيجه

تنها اشكالى كه به اين روايت شده، منكر الحديث بودن عُلوان بن داوود بود، اين اشكال مردود است؛ چرا كه اولاً: برخى از بزرگان اهل سنت، روايت را تصحيح كرده‌اند؛ ثانياً: ابن حبان شافعى كه به اعتقاد برخى از بزرگان اهل سنت از متشددين در توثيق است، علوان بن داوود را توثيق كرده؛ ثالثاً: منكر الحديث بودن علوان بن داوود قابل اثبات نيست، رابعاً: بر فرض صحت اين مطلب، ضررى به صحت روايت نمى‌زند؛ چرا كه تعبير «منكر الحديث» در باره بسيارى از ثقات و حتى راويان كتاب بخارى نيز به كار برده شده است. در نتيجه روايت از نظر سندى هيچ مشكلى ندارد.

 

موفق باشيد



گروه پاسخ به شبهات مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)
    فهرست نظرات  
1   نام و نام خانوادگي:  مجيد حقي     -   تاريخ:  23 ارديبهشت 88
چرا ازاين روايت در مناظراه با شبكه المستقله استفاده نكرديد
جواب نظر:
با سلام
اين روايت نيز در مناظره با المستقله استفاده شده است ، البته آنها جواب هاي عجيبي دادند ، مانند «عدم قبول رواية الراوي في معتقده» يا ادعاي اينكه روايت اصل كتاب طبري براي جمع روايات صحيحه نبوده است !!! جداي از اينكه آنها مي خواستند روايتي بياوريم كه در آن امده باشد عمر فاطمه زهرا را به شهادت رسانده است !!!!
موفق باشيد
گروه پاسخ به شبهات
2   نام و نام خانوادگي:  سعيد حسيني     -   تاريخ:  23 ارديبهشت 88
باسلام و عرض خسته نباشيد خدمت همه دست اندرکران اين سايت مقدس علي الخصوص دانشمند گرامي جناب آقاي دکتر سيد محمد حسيني قزويني. ضمن تشکر از مطلب فوق که کاملا گويا و با دليل و مدرک مي باشد در خصوص قاتل حضرت زهرا س، سئوالي هم از حضرت استاد داشتم. لطفا با توجه به هجوم وحشيانه و مسائلي که در جهت به شهادت رساندن حضرت فاطمه س از سوي خليفه اول و دوم انجام شد عکس العمل امير المومنين حضرت علي ع را بطور کامل و با ديل و مدرک بيان فرمائيد. قبلا از زحمات شما گراميان بي نهايت سپاسگذارم. يا علي مدد التماي دعا
جواب نظر:
با سلام
دوست گرامي
عكس العمل امير مومنان علي عليه السلام در آدرس ذيل آمده است :
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=question&id=6015
موفق باشيد
گروه پاسخ به شبهات
3   نام و نام خانوادگي:  سلمان     -   تاريخ:  24 ارديبهشت 88

خدا خيرتون بده.
4   نام و نام خانوادگي:  مرصاد     -   تاريخ:  26 ارديبهشت 88
با سلام و خسته نباشيد مقاله بسيار جامع و مفيدى بود. بنده هم با ذكر مقدمه‌اى در وبلاگ «هامون و تفتان» با عنوان «ابوبکر اعتراف ميکند و مولوى عبدالحميد انکار!»، بررسى موضوع را به مقاله شما لينك داده‌ام. يا حق www.sistan.info
5   نام و نام خانوادگي:  علي     -   تاريخ:  31 ارديبهشت 88
با سلام و خسته نباشيد
لطفا خط به خط ترجمه اش را هم بياوريد
و کمي مرتب تر تايپ کنيد
خدا خيرتون بده
يا علي
6   نام و نام خانوادگي:  ابتين جلالي     -   تاريخ:  10 خرداد 88
به نام خدا سلام عزيزان خيلي مطالب جالبي بود و دقيق ولي روايتهاي متعددي كه مي توان به آن استناد كرد چه در سنت و چه تشيع لازم به توضيح است من اله توفيق
7   نام و نام خانوادگي:  عبدالله     -   تاريخ:  05 تير 88
نماز گزاران روزي -دستكم- 10بار به خداي مهربان عرض ميكنند كه خدايا ما را به راه راست رهنمائي كن، راه كساني كه به آنان نعمت داده اي نه راه كساني كه بر آنان غضب كرده اي و نه گمراهان.
1- منظور از نعمت، نعمت مادي نيست وإلا هر آفريده اي -چه خوب و چه بد- برخوردار از نعمت است و عاقل وقتش را صرف بدست آوردن داشته نميكند. بلكه منظور از نعمت، نعمت هدايتگري است. چون ما از خداي متعال «رهنمائي» خواسته ايم (إهدنا...) آنهم به چه راهي؟ راه كساني كه خود از اين نعمت رهنمائي به لطف تو برخوردارند(صراط الذين أنعمت عليهم) وگرنه كساني كه مثل ما نيازمند هدايتند چگونه ميتوانند نعمت هدايتي را كه ندارند به ما بدهند؟
2- الذين أنعمت عليهم (كساني كه به آنها نعمت داده اي) را ما تعيين نمي كنيم وگرنه معنا ندارد چيزي را كه تعيينش بدست ماست از خداي متعال بخواهيم؟ پس اين، خداي سبحان است كه أسامي و شمار كساني را كه مشمول نعمت هدايتگري هستند براي ما معين فرموده است و نه خودمان.
3- خداي بلندمرتبه براي تعيين هيچيك از بندگان هدايتگرش متوسل به همه پرسي يا مشورت نشده است چون ساحت مقدسش بسيار والاتر از آنست كه مجهولي برايش متصور باشد.
4- اگر با خودمان دشمني و لجبازي نداشته باشيم، معنا ندارد، به أمر خداي رحمن الرحيم كه لطف و رأفت و خيرخواهي و مصلحت انديشي اش نسبت به ما از خودمان بيشتر است، گردن ننهيم. پس جاي إختياري نمي ماند و بايد از كساني كه خداي متعال معين فرموده، پيروي كنيم.
5- با اينهمه اگر كسي به مافرض الله(آنچه خدا واجب فرموده) راضي نباشد پيرو شيطان رجيم است كه در برابر أمر معبود به بهانه ي عدم كرنش در برابر مخلوق ايستاده و مورد لعن و غضب خداي متعال و بندگانش قرار گرفته و از بهشت رانده شد.
6- خداي متعال -العياذ بالله- با كسي شوخي ندارد. آدم مسجود ملائك را هم بخاطر نافرمانيش از بهشت بيرون كرد چه برسد به ما.
7- كسي كه از خداي متعال درخواست هدايت ميكند، كمال بي أدبي، گستاخي، ناسپاسي همچنين نفاق و عناد است اگر فرمايش فرستاده اش را قبول نكند و فرزندانش را شكنجه كرده و بقتل برساند. چنين شخصي نه تنها جزو مغضوب عليهم (كساني كه خداي متعال بر آنان غضب كرده) است، بوده بلكه كساني را كه از وي بيزاري نجويند به وادي ضلالت سوق داده و هردو جزو «ضالين» ي هستند كه مسلمانان بايد روزي 10بار از خداي متعال بخواهند كه آنان را جزو چنين أفرادي قرار نداده و به راه راست هدايت فرمايد.
8   نام و نام خانوادگي:  آرمان     -   تاريخ:  19 تير 88
لطفا درباره نقش قبيله اسلم و چگونگي کمک انان به ابوبکر براي خلافتش و همچنين اينکه ابوسفيان از کجا آمد و به علي )ع( گفت قيام کن و اينکه چگونه بعدش طرفدار خلفا شد بنويسيد با ذکر منبع و نشر آن
يا علي ع
9   نام و نام خانوادگي:  salim soltani     -   تاريخ:  07 شهريور 88
man afghani astam az zahmatai ki aghai qazweni dar rai aslam mikashad yak jahan tshakor
10   نام و نام خانوادگي:  محمد حسين فيروزخاني     -   تاريخ:  21 شهريور 88
با سلام بسيار عالي است انشاءالله که مورد لطف ائمه اطهار عليهم السلام و عنايت خداوند متعال قرار بگيريد بسيار زيبا خواهد بود که متني که در زير آدرس آن را ميفرستم مطالعه فرموده دقيقا مانند خود ايشان جواب داده شود. الخير في ماوقع خداوند نگهدار و مولا علي يارتان باد ؟؟؟؟
جواب نظر:
با سلام
دوست گرامي
صفحه اي كه شما آدرس آن را داده‌ايد خود در واقع حقانيت سخنان شيعه را ثابت مي‌كند . زيرا در مورد اين روايت (تاريخ طبري و اقرار ابوبكر به هجوم) تنها مطلبي كه مي‌گويد منكر الحديث بودن علوان بن داود است ! كه جواب آن در همين مقاله آمده است كه بسياري از روات بخاري و مسلم منكر الحديث بودند ، بسياري از بزرگان اهل سنت منكر الحديث بودند ! و اصلا منكر الحديث بودن ، تضعيف به حساب نمي‌ايد ! به اين معني است كه روايات او با معتقدات اهل سنت سازگاري ندارد !
آيا تنها به اين علت مي‌توان سخنان يك آدم راستگو را رها كرد كه با نظر من همخواني ندارد ؟
موفق باشيد
گروه پاسخ به شبهات
11   نام و نام خانوادگي:  عمر داماد علي حقيقت تلخ براي شيعه     -   تاريخ:  06 آذر 88
سلام دوستان عزيز البته نميشه به شما خواهر برادر گفت چون شما به مادر ما مومنان همسران رسول خدا (ص) فوش و نا سزا ميگين من هم زماني مثل شما بودم يعني شيعه بودم خدا بهم توفيق هدايت داد و خودم و خانواده ام و فاميلم همه مسلمان شديم مسلمان حقيقي اسلام محمدي که خدا اون دنيا ازمون ميخواد
با مشوره که با پرفسور سعد الغامدي داشتيم
ما مسلمون شديم يعني سني شديم و خدا را صد هزار بار شکر ميکنم به خاطر اين هدايت و عقيده من يه خواهشي از دوستان دارم برين اين فيلم رو ببينيد
http://www.archive.org/detail/ALIMAMA?start=0.5
بايد عربي بلد باشي حتي اگه عربي بلد نباشي فکرت رو بيدار ميکنه اگر دنبال حقي فيلم رو دانلود کن ببين
يه خواهش ديگه دارم اين سايت رو هم ببينيد و برسي کنيد و کتاب هاي اين سايت رو هم بخوانيد البته کشف حقيقتت تو ايران خيلي سخته فيلتر شکن ميخواي حقيقت تو ايران فيلتره حالا اگه فيلتر شکن پيدا کردي برو سايت عقيده رو برسي کن
به خدا اگه يه زره دنبال حقيقت باشي تو اين سايت قانع خواهي شد به اميد هدايت همه ما و شما يا الله
راستي خيلي دوستون دارم
جواب نظر:
با سلام
دوست گرامي
اگر داماد بودن عمر تلخ باشد ، تلخي آن به كام ابوبكر است ، و نه حضرت علي و شيعه ! چون عمر از ام كلثوم دختر ابوبكر خواستگاري كرد و به اقرار نووي مهمترين شارح صحيح مسلم با او ازدواج كرد !
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=maghalat&id=83
اگر طالب حقيقت هستيد ، بهتر است يكبار به اين مقاله نگاهي بياندازيد .
گروه پاسخ به شبهات
12   نام و نام خانوادگي:  خادم العباس     -   تاريخ:  29 دي 88
بسم الله الرحمن الرحيم
با سلام
اين اهل سنت وقتي حرفي براي گفتن ندارند به يک دروغ هميشگي متوسل مي شوند :
« من قبلاً شيعه بودم حالا سني شده ام !! »
و غير از اين هيچ حرف ديگري براي گفتن ندارند !!
13   نام و نام خانوادگي:  ص.صالح     -   تاريخ:  30 دي 88
سلام آقاي عمر داماد علي...اول از همه به شما و خانواده محترم تسليت ميگم بعد از شما سوالي كه دارم اين است البته اگر دوست داريد جواب بديد شما و خانواده محترم اهل كجاييد؟به چه چيزي در مذهب شيعه نتونستيد دست پيدا كنيد كه اون رو در مذهب تسنن پيدا كرديد؟يا علي
14   نام و نام خانوادگي:  momen abdullah     -   تاريخ:  30 دي 88
جناب عمر
بنده نيز به‌شدت در پي يافتن حقيقت هستم. لطفا مرا در يافتن حقيقت ياري دهيد. البته نه با لينکهاي تقلبي که در آن چيزي موجود نيست:
Page not found
We’re sorry, the page you have requested is not available.
بلکه با کتابي که در آن از علم عمر سخن رانده باشد.
راستش بنده مدتها است که در کتابخانه ها بدنبال بيست صفحه مطلب علمي از عمر مي‌گردم.
هر چه باشد صد ها ميليون انسان او را جانشين عقل کل مي‌دانند. بالاخره جانشين عقل کل بايد از علم نصيبي برده باشد.
لطفا مرا در اين جستجوي حقيقت ياري کنيد.

يا علي
15   نام و نام خانوادگي:  مجيد م علي     -   تاريخ:  02 بهمن 88
با سلام
اولاً جواب شما برادر عزيز اقاي "" ص.صالح " فرموديد ,,,,, كجاييد؟به چه چيزي در مذهب شيعه نتونستيد دست پيدا كنيد ...
صالح شدن و صالح بودند بله برادر انسان صالح نباشه اين اتفاق برايش ميافتد
البته اين جماعت تو روز روشن دروغ ميگويند حالا از طريق رايانه اي يا اس ام اس كه ديگه برايشون از اسوني مثل نقل و نباته چونكه ,,,,
اون حديث را كه در اخر ذكر شده و براي صدمين بار است بخوانيد تا ,,,,
جناب عمر محتاج علي حقيقت تلخ براي اهل سنت .
خدا كند مومن بشوي , مسامان شدن كه خيلي اسونه اون شاخ شيطون نجد و اين تابعينش هم ادعاي مسلمان بودند ميكنند يزيد و ابو و جدش هم چنين ادعائي داشتند .
يادم مياد كه اون اولين مسلمونتون يك شيطون توي استينش داشت پس او ناولين مسلمونتون هرچي بود مومن نبود .
البته خودش هم اقرا بوجود اين شيطون كرده بود كه من معتقدم همون جناب محتاج بود .
يك راهنمائي ميكنم حتماً روش خيلي تمرين كن .
فوش غلطه , فحش صحيحه مثل اين جمله : اين ملحد زاده عبد الشيطان لندني ملعون فقط بلده فحش بده
صد مرتبه اين جمله را بنويس تا ياد بگيري .
اينهم براي صدمين بار :

ثُمَّ تُوُفِّىَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله عليه وسلم- وَوَلِىُّ أَبِى بَكْرٍ فَرَأَيْتُمَانِى كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا.

پس از مرگ ابوبكر،‌ من جانشين پيامبر و ابوبكر شدم، شما دو نفر مرا خائن، دروغگو حليه گر و گناهكار خوانديد.

النيسابوري، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري (متوفاي261هـ)، صحيح مسلم، ج 3، ص 1378، ح 1757، كِتَاب الْجِهَادِ وَالسِّيَرِ، بَاب حُكْمِ الْفَيْءِ، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت


يا علي
16   نام و نام خانوادگي:  عبد الجبار     -   تاريخ:  02 بهمن 88
بسم الله المنتقم.!!!!!
ان الله لا يهدي من هو مسرف كذاب.
سلام جناب : عمر داماد علي حقيقت تلخ براي شيعه .
در جواب اينكه فرموديد : راستي خيلي دوستون دارم
من هم ميگويم منم دوستتان دارم. و شما را دوست خطاب ميكنم چون كه شما ها مومن نبوده و نيستيد.
ان المومنون اخوه. نه ان المسلمون اخوه!!!!!!!!!!!!
من شما را دوست دارم چون دوست دارم واقعا هدايت شويد و به دين الله تبارك و تعالي بگرويد.
((ربنا لا تزع قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمة انك أنت الوهاب.))
و بعد ..... دوست عزيز اگر نوشتار شما را يك بار با دقت قرائت كنند ميفهميم كه شما كه از طرز نوشتارتان معلوم است از ديار وهابي برور ....تان هستيد
زره درست نيست بنويسيد ذره (به خدا اگه يه زره دنبال حقيقت باشي)
و فوش نه: فحش درست است .
اول برو فارسي ياد بگير و زبان اردو را كنار بذار بعد در سايت ايرانيان موحد مطلب دروغين بنويس.
تو هيچ وقت شيعه موحد نبودي و نخواهي بود و كلا كلامت دروغ و كذب است.
چقدر مسخره كه به اين راحتي و بي دليلي ادعا ميكني دست از اسلام ناب محمدي دست برداشته اي و گمراه و مشرك شده اي....
اگر هم كه چنين است(بر فرض محال) همان بهتر كه ننگ چنين شيعيان سست عنصري از دامن موحدان و مسلمانان واقعي از بين برود.
در آخر بهترين دعاي من و هم مذهبانم براي شما اين است: انشا الله در دنيا و آخرت با عمر محشور و مانوس شوي.... و ما با مولانا و مقدانا
امير المومنين اسد الله الغالب علي ابن ابي طالب(صلوات الله و سلامه عليه) محشور و مانوس شويم.
يا امير المومنين.(ع).
17   نام و نام خانوادگي:  AbdulMontaghem     -   تاريخ:  03 بهمن 88
السلام عليكم جميعا
دوستان عزيز جناب عمر داماد علي در واقع همان سيوان و بهنام است.
ايشان هيچگاه شيعه نبوده و نخواهد بود. ايشان يك وهابي به تمام معناس و هدفش از ابراز اينگونه نظرات ايجاد اختلال در روند عالي اين سايت نورانيست.
تا به حال يك1 ملياردم شيعيان به فرقه ي ضاله اهل بدعت نگرويده اند و نخواهند گرويد. بلكه هر روز هزاران نفر گروه گروه مسلمان شده و شيعه ميشوند.
براي اين گونه بيماران رواني كه با ابراز نظرات ضد و نقيض سعي در بر هم زدن افكار عمومي دارن دعا كنيد تا شفا يابند.
ايشان حتي انقدر كوتاه فكر است كه طرز نوشتارش رو هم عوض نكرده و با لهجه ي بلوچي نظر مينويسد.(البته به بلوچهاي عزيز جسارت نشود)
يا شافي...
18   نام و نام خانوادگي:  محمد علي     -   تاريخ:  06 بهمن 88
بنگريد به اين اقرار از ابوبكر
خوشا به حال تو اي پرنده ميوه ميخوري و بر درخت مي نشيني نه حساب و كتابي داري و نه عقاب و عذابي. اي كاش من هم در كنار راه بر درختي بودم و شتري بر من گذشته مرا مي خورد و سپس همراه با سرگين آن خارج مي شدم و هرگز از بشر نبودم.
كنز العمال ج 12 ص 528 و 529 ش 35698تا35703
19   نام و نام خانوادگي:  امير     -   تاريخ:  09 بهمن 88
سلام به همه شيعيان راستين مولا علي (ع)
آقا اين نويسنده شماره 11 خيلي با حاله . خيلي هم گيجه . كلي خنديدم .
اولا كه ميگه با سعد الغامدي ظاهرا يه مشوره داشته !!!!!!!!. (منظورش مشورت !!!! ) بعد جناب سعد يه هويي معجزه ميكنه و اونو با تمام خانواده و فاميلش جميعا سني ميكنه . اين جناب سعد الغامدي ظاهرا جادوگر بوده نه پروفسور
ضمنا از نوشتن كلمه مشوره كاملا مشخصه كه اين بلوچ عزيز خواسته بلوچي را پاس بداره و دقيقا با لهجه بلوچي نوشته !!!!!!! مشوره . پس نسل اندر نسلش سني بوده نه شيعه !!! عجب دروغگوي بزرگي ؟؟؟!!!!
عمر جون پسر خوب
تورو سايت عقيده هدايت كرده نه سعد الغامدي ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
انشالله خداوند تو رو با سردمداران سايت عقيده محشور كنه .!!!!
20   نام و نام خانوادگي:  عمران     -   تاريخ:  13 اسفند 88
تشکر مي کنم از همه تان امابرخي از احاديث آدرس آن کامل نيست اگر لطف کنيد کاملتر بنويسد در مراجعه کتب به سختي احاديث را پيدا مي کنيم.
از علماي اهل سنت گله منديم هيچ زمان اين احاديث را براي ما نگفته اند. هزاران مطلب نهفته در دل کتب اهل سنت که واقعيت را بيان مي کند.به ما نرساننده اند. ما در پي مطالب ناب در منابع اهل هستيم که علماي اهل سنت به علت هاي آن را پنهان مي کنند.متاسفانه در سوالات از علماي اهل سنت به اتهام رد ميشوند. اين فحش دادن وفرار ها و رد شدن از کنار سوالات حقيقت را پنهان نمي کند.حقيقت يابي وحق گرايي فطري است. انسانهاي که فطرت آن زنده است از حقيقت ترس ندارند در واقع رسالت رسول براي بيان حقيقت است. من علمم به آن اندازه قد ندارد اين احاديث را پرينت گرفتم به در خانه هر عالمي از اهل سنت که مي شناختم بردم يا راوي آنرا کذاب و يا مطالعه چنين احاديث را مضله مي دانند و يااستفاده از چنين سايت را گمراه کننده! اما جواب که بتواند ذهنم را آرام کنم نيافتم.علماي اهل سنت متاسفانه؛اسلام را به ارث مي شناسند، شراب خوردن خادم الحرمين با جرج بوش را توجيه مي کنندو استدلال دارند. انتحار بر عليه مسلمانان را جهاد مي دانند. فسق و فجور يزيد و و معاويه را به علت صحابه بودن سر پوش مي گذارند. درروايت مي خوانيم عايشه به علت ريختن سم به گلوي پيامبر قاتل و ابوبکر به خاطر هجومش به خانه دختر پيامبر نادمند. عمر بعلت ضارب بودن دختر پيامبر و آتش زدن دري خانه او سقط محسنش قاتل است پس ما پيروان چه کساني هستيم که در تاريخ در کتب ما ثبت است ما نمي دانيم. آيا تقصير علماي اهل سنت است يا جهالت ما.
فقط در اين مطلب ماند ه ام که چرا علي با آن شجاعت و شهامت توصيف ناپذير در مقابل چنين ستم ها سکوت کرده بود؟. سم که در گلوي پيامبر ريخته مي شود بايد چرا علي سکوت کند ؟
در مقابل تهاجم و ديگر بي حرمتي ها علي در مقابل فاطمه دختر پيامبر چه جواب دارد ؟
جواب نظر:

با سلام

دوست گرامي

در هر قسمت كه آدرسي ناقص بود ، تذكر دهيد تا اصلاح شود

با تشكر از شما

گروه پاسخ به شبهات

21   نام و نام خانوادگي:  momen abdullah     -   تاريخ:  15 اسفند 88
جناب عمران
پاسخ شما در سوره هم نامتان است!!!
«أم حسبتم أَن تدخلوا الجنة و لما يعلم الله الذين جاهدوا منكم و يعلم الصابرين»
«آيا پنداشتيد كه داخل بهشت مى‏شويد، بى‏آنكه خداوند جهادگران و شكيبايان شما را معلوم بدارد؟»
(سوره آل عمران آيه 142)
دقت فرماييد که خداوند عظيم و اعلي هم «صبر» و هم «جهاد» را لازمه بهشتي شدن دانسته است.
بسيار دقت فرماييد که خداوند کريم اين آيه را در ادامه دو آيه قبلي بيان مي‌فرمايد که در آن آيه آمده است:
«... تلك الايام نداوِلها بين الناسِ و ليعلَم الله الذين ءامنوا...»
**********
جناب عمران
ما در زماني زندگي مي‌کنيم که ماشين‌ها جاي بردگان را گرفته اند. فلذا خالي از لطف نيست که به خداوند بگوييم که خدايا ما ماشين تو هستيم!!!
حال بنده از شما سئوالي مي‌پرسم
تمام ماشينها چه صنعتي و چه اتومبيل و چه طياره و چه ... در يک چيز مشترک هستند:
يک دکمه براي روشن شدن
يک دکمه براي خاموش شدن
چرا؟؟
زيرا وقتي به آن ماشين «امر» مي‌شود که کار کند شما انتظار داريد که با تمام قوا کار کند.
و همچنين به آن «امر» مي‌شود که خاموش شود شما انتظار داريد بلافاصله از کار بازايستد.
******
جناب عمران
مسلما ماشيني که با دکمه استارت به خوبي کار نکند و تاخير کند ماشين خوبي نيست.
ولي ماشيني هم که با فشار دکمه استاپ از حرکت بازنايستد به هيچ وجه خريداري ندارد!!!!
برده‌اي هم که به او بگوييد کار کن و کار نکند فائده‌اي ندارد. ولي برده‌اي هم که به او بگوييد بايست و نايستد جز دردسر حاصلي ندارد.
عبدي که خداوند متعال به او بگويد جهاد کن و يا نماز بخوان و تنبلي کند مقام بالايي ندارد.
ولي عبدي هم که خداوند به او دستور خاموشي دهد و خاموش نباشد نيز در عبوديتش شک است.
**********
جناب حضرت اميرالمومنين علي (عليه السلام) در زماني جهاد کرد که هر کسي غير از او سستي و کاهلي مي‌کرد (نمونه‌اش مقابل عمروبن عبدود)
ايشان نيز در زماني سکوت کردند که هر کسي غير از ايشان ادعاي حکومتش گوش فلک را کر مي‌کرد.
اين يعني چه؟؟؟
يعني عبوديت تام. يعني بندگي مطلق. يعني برده خداوند بودن. يعني براي خداوند يک ماشين بودن.
***********
جناب عمران
مگر حضرت اميرالمومنين علي (عليه السلام) براي «شجاعت و شهامت توصيف ناپذير» شمشير مي‌زد؟؟؟
مگر ايشان به خاطر «شجاعت و شهامت توصيف ناپذير » با کفار نبرد کردند؟
مگر ايشان براي قرب به «شجاعت و شهامت توصيف ناپذير» جهاد مي‌کردند؟؟
ايشان فقط و فقط براي يک دليل و آنهم اطاعت امر الله متعال شمشير زدند و قتال کردند.
*********
حتما اين صفحه را مطالعه فرماييد:

چرا اميرمؤمنان (عليه السلام) از همسرش دفاع نكرد؟

آيا حضرت اميرالمومنين علي (عليه السلام) جز شاگرد محمد مصطفي (صلي الله عليه و آله) بودند؟
آيا رسول اکرم (صلي الله عليه و آله) در مقابل کفار مکه در هنگام بايکوت و محاصره شمشير در دست گرفتند؟ آيا همين بايکوت سبب وفات حضرت خديجه (سلام الله عليها) و حضرت ابوطالب (عليه السلام) نشد؟
يا علي
22   نام و نام خانوادگي:  عليرضا ميرزائي     -   تاريخ:  16 اسفند 88
ياعلي مدد. انشا الله مشمول دعاهاي حضرت ولي عصر(عج)باشيد. با قدرت ادامه دهيد.اجركم عندالله.
23   نام و نام خانوادگي:  فرامرز سروشان     -   تاريخ:  16 اسفند 88
با عرض سلام و تشكر از مقاله بسيار مفيدتان. يا علي مدد
24   نام و نام خانوادگي:  عمران     -   تاريخ:  16 اسفند 88
جناب momen abdullah !
هر منصف جواب شمارا در قبال سوالاتم بخوانند چه قضاوت خواهد کرد. سوال از يک چيز و جواب از چيز ديگر! بر خلاف رويه اين سايت ، نظر پردازي نموده ايد. بدون استدالهاي منطقي جواب گفته ايد. سوال ما اين است. که چرا علي در مقابل ستم ها سکوت کرده بود؟. سم که در گلوي پيامبر ريخته مي شود بايد چرا علي سکوت کند ؟ روايت از علي در اين باره وجود ندارد،يا اگر وجوددارد مي خواستم بيان کنيد ،علي رضي الله حد الاقل به فرزندان وصيت مي کرد. که پيامبر توسط سم به شهادت رسيده است.شهادت پيامبر مسله کوچک نيست که علي در اين باره سکوت کند.
در باره سوال دومم به آدرس لطف کرده ايد مراجعه مي کنم.
هيچ مسلماني منکر جهاد و عبدبودن علي رضي الله عنه به معناي واقعي کلمه نيست.
25   نام و نام خانوادگي:  ايمان از مهاباد     -   تاريخ:  17 اسفند 88
با سلام شايد باورش برايتان سخت باشد ولي قول مي دم كه جهانيان با چشم خود مي بينند كه رسول الله همراه ابوبكر باهم وارد بهشت خواهند شد
26  

نام و نام خانوادگي:  momen abdullah     -   تاريخ:  17 اسفند 88
جناب ايمان از مهاباد
آيا رسول اکرم (صلي الله عليه و آله) حتي يکبار براي اخذ زکات از شمشير استفاده کردند؟
پس چرا ابوبکر بر خلاف سنت رسول الله(صلي الله عليه و آله) زکات را به زور شمشير جمع‌آوري کرد؟
علت شروع اين بدعت شوم توسط ابوبکر چه بود؟ آيا ابوبکر عقل خود را بيش از رسول الله (صلي الله عليه و آله) مي‌دانست؟
اصولا اخذ زوري و به ضرب شمشير اموال نام ديگرش چيست؟ چپاول؟
يا علي

http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?frame=1&bank=maghalat&id=147

[ 88/12/18 ] [ 16:30 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

- متن، همراه با صوت موجود مي باشد

بسم الله الرحمن الرحيم

موضوع: روش‌شناسي در پاسخگويي به شبهات 02

موسسه امام صادق (عليه السلام) (مركز تخصصي كلام) : 25 آبان 1388

 

استاد حسيني قزويني

در جلسه گذشته، در رابطه با روش‌شناسي در پاسخگويي به شبهات، نكاتي را عرض كرديم. بخش پاياني را هم امروز عرض مي‌كنم.

با توجه به هجمه گسترده‌اي كه امروز عليه شيعه است، پاسخگويي به شبهات، جايگاه خاصي در ديدگاه ائمه (عليهم السلام) دارد و آنها تربيت نيروهاي متخصص را هم عهده‌دار بودند و در بعضي موارد، خود ائمه (عليهم السلام) وارد بحث و مناظره با مخالفان مي‌شدند. گسترده‌ترين و صريح‌ترين مناظرات در حوزه ولايت، از آقا امام رضا (عليه السلام) است و بقيه ائمه (عليهم السلام) در تقيه بودند و آن‌گونه كه مي‌خواستند، نمي‌توانستد از امير المومنين (عليه السلام) و نقد خلافت خلفاء، بحث كنند. ولي آقا امام رضا (عليه السلام) با حضور در تشكيلات حكومت، اين فرصت طلائي در اختيارش قرار گرفت و خود مأمون هم كه آدم جنجالي بود، دوست داشت اين بحث‌ها انجام بگيرد تا يكي از اين بحث‌ها، به ضرر امام رضا (عليه السلام) تمام شود. ولي در هر جلسه، مسئله به نفع امام رضا (عليه السلام) رقم مي‌خورد. نقدي كه امام رضا (عليه السلام) از خلافت خلفاء دارد، در كلام هيچ‌يك از ائمه (عليهم السلام) ديده نمي‌شود. من تقاضا دارم مناظراتي كه از امام رضا (عليه السلام) وارد شده، حتما مطالعه بفرمايند. موسسه ما هم نرم‌افزاري به نام در حريم طوس را توليد كرده است  و در اين نرم‌افزار، ضمن تهيه زندگي‌نامه امام رضا (عليه السلام)، موسوعه امام رضا (عليه السلام) را در 8 جلد كه 12 سال روي آن كار شده است و هنوز چاپ نشده است، داخل اين نرم‌افزار قرار داده‌ايم و بخشي را هم به نام مناظره امام رضا (عليه السلام) تهيه كرده‌ايم و تمام مناظراتي كه در منابع شيعه و سني بوده را در حدّ‌ امكان، جمع كرده‌ايم و تك تك مناظرات امام رضا (عليه السلام) با اهل سنت، يهودي‌ها، نصاري و مجوسي‌ها آورده شده است و در اين مناظرات، مي‌توانيد روش و آداب مناظره را از نحوه برخورد امام رضا (عليه السلام) استفاده كنيد. البته چند مورد هم براي امام جواد (عليه السلام) فرصت مناظره پيش آمد، ولي نه در حدّي كه براي امام رضا (عليه السلام) پيش آمده بود.

 

نكته پنجم: راهكارهاي صحيح براي مقابله با اين تهاجم

نكته پاياني ما، راهكارهاي صحيح براي مقابله با اين تهاجم است؛ يا با پاسخگويي به شبهات يا با مناظره و يا با حضور در اينترنت و ماهواره و رسانه‌ها.

جنگ امروز ما با مخالفان، جنگ رسانه‌اي و نرم‌افزاري است. در جنگ سخت‌افزاري، خود مخالفان ما مي‌دانند كه توان مقابله فيزيكي با شيعه را ندارند. جنگ 33 روزه حزب الله، عليه اسرائيل ـ سومين ارتش مدرن دنيا ـ ثابت كرد اينها در حوزه سخت‌افزاري ضربه‌پذير هستند، ولي آمده‌اند در حوزه نرم‌افزاري كار مي‌كنند و آمريكا سالانه ميلياردها دلار براي مقابله با فرهنگ شيعه هزينه مي‌كند. خودشان هم علنا مي‌گويند. دكتر هانتينگتون ـ بزرگ نظريه‌پرداز كاخ سفيد ـ در كتاب برخورد تمدن‌ها هم به اين مسائل اشاره كرده است و مي‌گويد:

آنچه كه امروز مي‌تواند دشمن آمريكا باشد، فرهنگ شيعه است و بايد آن را در عرصه بين المللي، يا منزوي كنيم و يا از صحنه خارج كنيم.

و چندين طرح ارائه داده است و گفته است:

دو پرچم در دست شيعه است و مادامي كه اين دو در دست شيعه است، آمريكا موفقيت ندارد: پرچم سرخ شهادت و پرچم سبز انتظار. ما بايد تلاش كنيم اين دو پرچم از دست شيعه گرفته شود.

دكتر مايكل ـ معاون سابق سازمان سيا ـ گفته است:

هر سال در ايام محرم و صفر، عزاداري‌هايي كه در مناطق شيعه‌نشين مي‌شود، جوانان را عليه استبداد، ظلم، آمريكا و اسرائيل تحريك مي‌كنند و ما بايد تلاش كنيم اين حربه را از دست شيعه بگيريم. اينها با انتظار، براي جوانان تبليغ مي‌كنند كه در آينده، حكومت جهاني مهدي و عدالت خواهد آمد و بساط ظلم برچيده خواهد شد و جوانان را عليه آمريكا و اسرائيل و غرب تحريك مي‌كنند. ما بايد تلاش كنيم اين دو پرچم سرخ و سبز را از دست شيعه بگيريم.

امروز هم در عرصه بين المللي، تنها عاملي كه دربست در اختيار استكبار جهاني است، وهابيت است. اگر قضاياي اخير در ايران، افغانستان، پاكستان و عراق و حتي در يمن را نگاه كنيد، آمريكا و اسرائيل در پشت صحنه قرار گرفته‌اند. امكاناتي كه در حوزه سخت‌افزاري و نرم‌افزاري براي سركوبي شيعيان انجام مي‌گيرد، توسط آمريكا تهيه شده است. چند روز پيش هم در سايت‌ها آمده بود كه كنگره آمريكا، 55 ميليارد دلار براي مبارزه با فرهنگ شيعه هزينه كرده است. لذا ما براي مقابله با اينها، چند طرح را كه به ذهن‌مان مي‌رسد ارائه مي‌دهيم:

 

الف ) تأسيس مركزي براي شناسائي و رصد كردن شبهات به روز وهابيت و دسته‌بندي كردن آنها

با تعدادي از دوستان عرب‌زبان و محققين و فضلاء و با همكاري يكي از مراكز پژوهشي، حدود 5 هزار كتاب مطالعه شد و حدود 8 هزار شبهه در 600 عنوان جمع‌آوري شد. ولي از اين تعداد، گمان نمي‌كنم كه 800 شبهه هم جواب داده شده باشد. غالب شبهاتي كه جواب داده شده، نظر قاصر ما اين است كه پاسخ‌هاي غير كارشناسانه است. چه بسا بعضا شبهاتي را جواب مي‌دهند كه خود جواب، إلقاء شبهه است و ضررش براي شيعه، بيش از نفعش است. نمونه‌هاي زيادي داريم. مثلا در سايت تبيان ـ با آن برنامه‌هاي عريض و طويل خود كه روزانه، چند صد هزار مراجعه كننده دارد ـ سوال كرده‌اند:

در آيات و روايات، مدحي براي خلفاء نقل شده است. ولي چرا شيعه، خلفاء را لعنت مي‌كند؟

جواب داده‌اند:

اولا: لعن خلفاء از ديدگاه تمام فقهاي شيعه، حرام است.

آيا واقعا اين‌طوري است؟!

ثانيا: عقلاي قوم، خلفاء را لعن نمي‌كنند.

يعني كساني كه لعن مي‌كنند، همه‌شان جزء مجانين هستند. در روايت كافي ـ با سند ضعيف ـ و تهذيب الأحكام ـ با سند صحيح ـ در مورد امام صادق (عليه السلام) آمده است:

سمعنا أبا عبد الله عليه السلام و هو يلعن في دبر كل مكتوبة أربعة من الرجال و أربعا من النساء.

الكافي للشيخ الكليني، ج3، ص342 ـ تهذيب الأحكام للشيخ الطوسي، ج2، ص321

تمام راويان روايت تهذيب الأحكام ثقه هستند. اين را هم توجه داشته باشيد كه امام صادق (عليه السلام) بعد از نماز اين كار را مي‌كردند، نه بالاي منبر و جلسات عمومي و كنار سفره و زن و بچه.

حاج آقا سيدان ـ از علماي بزرگ مشهد ـ نقل مي‌كرد:

چندي پيش خدمت مقام معظم رهبري بوديم و ايشان چند مسئله را مطرح كردند:

1. هر گونه تبرّي و لعن، بايد در خفا صورت بگيرد.

2. اهانت به اهل سنت، مطلقا ممنوع است.

3. دفاع از امير المومنين (عليه السلام)، حدّ و مرزي ندارد.

تبرّي، جزء ضروريات مذهب شيعه است؛ ولي معنايش اين نيست كه در صدا و سيما و ماهواره اين كار را بكنيم. آن وقت كارشناسان تبيان مي‌گويند:

عقلاء قوم، لعن نمي‌كنند.

در نامه‌اي كه به جناب آقاي خاموشي [مسئول سايت تبيان] نوشتم، گفتم:

در شرح حال امام خميني (ره) آمده است كه در طول عمرشان، هيچ وقت زيارت عاشوراء را ترك نكردند.

آيا ايشان جزء عقلاء قوم نيستند؟!

در شرح حال مرحوم شيخ عبد الكريم حائري (ره) ـ موسس حوزه علميه قم ـ آمده است: ايشان مقيّد بود بعد از نماز صبح، بين الطلوعين، در بالاي پشت بام و رو به حرم امام حسين (عليه السلام)، هر روز زيارت عاشوراء را با صد لعن و سلام قرائت مي‌كردند.

آيا ايشان جزء عقلاء قوم نيستند؟!

نبايد به بعضي از سوالات پاسخ داده شود. بعضي از سوالات هم كه جواب داده مي‌شود، نبايد در سايت و اينترنت و در ملأ ميليون‌ها انسان قرار بگيرد.

اين نمونه‌اي محترمانه بود و موارد متعددي داريم از شخصيت‌هاي طراز اول حوزه علميه قم و در يك مورد كه نظر بنده را در مورد سايت خودشان پرسيده بودند، در مورد يكي از اشكالاتش، بنده 7 صفحه اشكال نوشتم. ايشان هم به مسئول سايت نامه نوشت تا قسمت پاسخ به شبهات را از سايت حذف كنند كه اگر جواب ندهيم، بهتر از اين است كه جواب غلط بدهيم.

بنده 2 سايت را به شما معرفي مي‌كنم تا مشاهده كنيد چه مسائلي را مطرح مي‌كنند: فيصل نور: www.fnoor.com. آمار داريم كه حدود 30 هزار كتاب و مقاله ضد شيعي در اين سايت قرار گرفته است. كساني كه در كار اينترنت هستند، مي‌دانند كه اگر بخواهيم 50 كتاب در سايت قرار بدهيم، با آن فضايي كه داريد، هزينه هنگفتي را مي‌طلبد. حتي هكرهايي نمونه كشوري كه سايت اسرائيل را هك كردند، نتوانستند اين سايت را به مدت 5 ثانيه هك كنند. يعني اين‌قدر از مسائل امنيتي، پشت اين قضيه، محكم است. تمام هزينه‌هاي مالي اين سايت هم توسط امير نائب ـ وليعهد فعلي عربستان سعودي ـ تأمين مي‌كند. شما ببينيد در اين سايت چه مي‌گذرد؟

هم‌چنين در سايت فارسي زبان سني‌نيوز هم كه براي اهل سنت داخل كشورمان است، اهانت به فقهاي شيعه و رهبري و ائمه (عليهم السلام) و مذهب شيعه را از حدّ گذرانده است. چند روز پيش هم تعدادي از علماي اهل سنت زاهدان نزد ما آمده بودند و گلايه مي‌كردند از صحبت‌هاي حضرت آيت الله العظمي مكارم شيرازي كه كارشناسي شده نبود و مطالب خلاف و دروغ را به آقايان مراجع اطلاع مي‌دهند و بدون بررسي، اينها را به ما مطرح مي‌كنند. البته گلايه‌اي هم از سايت شيعه‌نيوز داشتند و مسئول اين سايت هم جواب زيبائي داد.

[مي‌توانيد براي مطالعه بيشتر در مورد ديدار مولوي مرادزهي با استاد حسيني قزويني و مسئول سايت شيعه‌نيوز، به قسمت تازه‌هاي خبري همين سايت مراجعه كنيد]

پس يكي از چيزهايي كه ضرورت دارد، ايجاد مركز پاسخگويي به شبهات است تا نيروهايي آموزش داده شوند و شبهاتي كه در سايت‌ها و كتاب‌هايي كه عليه شيعه در داخل و خارج از كشور منتشر مي‌شود، مطالعه و دسته‌بندي شوند. درست است كه مراكزي در اين راستا وجود دارد، ولي اين تعداد مراكز، در برابر آن هجمه شبهات، كاملا نابرابر است.

 

ب ) ايجاد مركز نيرومند پژوهشي با استفاده از اساتيد و محققان نيرومند حوزه و دانشگاه و تدوين پاسخ‌هاي كوبنده و قاطع به شبهات و طرح اشكالات و شبهات اساسي و مستند به مباني فكري و اعتقادي وهابيت

ما، هم بايد به شبهات جواب بدهيم و هم بايد ايجاد شبهه كنيم. يعني اگر در كنار پاسخ به شبهات، هجمه‌اي در كار نباشد، به نظر من ناقص است. ما بايد آموزش‌هاي ويژه‌اي در هجمه عليه وهابيت يا طرح سوال نسبت به مباني فكري و اعتقادي اهل سنت داشته باشيم. سوال كردن هم كه جرم نيست. آنها 14 قرن است كه عليه ما شبهه وارد كرده‌اند و فحاشي كرده‌اند و خون ما را هدر شده قرار داده‌اند. حتي أفندي پست تركيه، فتوا داده است:

زنان شيعه، جزء زنان كفار حربي هستند و تصرف در آنها براي اهل سنت جائز است.

ما هم حداقل بايد نسبت به عقائد اهل سنت، سوال طرح كنيم. سوال كردن هم گناه نيست و مي‌خواهيم مردم هم بدانند و دانستن، حق مسلّم مردم است. لذا، ما بايد ضمن پاسخگويي به سوالات، حتما به فكر جواب نقضي هم باشيم و سوال طرح كنيم.

روزي در كنار بيت الله الحرام، كنار حجر اسماعيل، تعدادي از وهابي‌ها از من سوالاتي را پرسيدند كه شما قائل به تحريف قرآن و تقيه هستيد و مسائل ديگر. در آخر هم گفتند:

فقهاء شما، فتاواي مستهجن صادر كردند كه آدم خجالت مي‌كشد آن را به نام اسلام بگذارد.

گفتم: نمونه‌اي را بفرمائيد.

ديدم تحرير الوسيله امام خميني (ره) را مثال مي‌زند و گفت: ايشان فتوا داده است: لواط با همسر جائز است.

گفتم: لواط، عمل مرد با مرد را مي‌گويند. عمل مرد با همسرش را وطي مي‌گويند. اگر فقهاء ما فتوا مي‌دهند، فقهاء و بزرگان شما عمل مي‌كنند.

گفت: چرا افتراء مي‌بنديد؟

گفتم: در كتاب الدر المنثور سيوطي، جلد 1، صفحه 266 در ذيل اين آيه:

نِسَاؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ أَنَّي شِئْتُمْ وَ قَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ

(سوره بقره/آيه223)

نام تعدادي از صحابه و تابعين را كه قائل به جواز وطي مرد در دبر همسر بودند، آورده است و مي‌گويد:

از مالك بن أنس ـ رئيس مالكي‌ها و متوفاي 179 هجري ـ سوال كردند: آيا مرد مي‌تواند با همسر خودش از دبر وطي كند؟ مالك، دست خود را بر سر خيس خود كشيد و گفت:

الساعة غسلت رأسي منه.

الآن از اين كار ـ وطي در دبر همسر ـ غسل كرده‌ام.

هم‌چنين گفتم: از ابن أبي مُلِيْكه ـ قاضي القضات مكه در زمان عبد الله بن زبير كه ذهبي در مورد وي مي‌گويد: مجمع علي ثقته : بر وثاقت او اجماع شده است ـ سوال كردند كه وطي در دبر همسر چه حكمي دارد؟ گفت:

قد أردته من جارية لي البارحة فاعتاصت علي فاستعنت بدهن.

قصد داشتم با يكي از همسرانم اين كار را انجام دهد و او اذيت شد و براي اذيت نشدنش از روغن استفاده كردم.

الدر المنثور للسيوطي، ج1، ص266 ـ جامع البيان لإبن جرير الطبري، ج2، ص536

البته در اين مورد، علماء ما قائل به كراهت هستند و اگر زن راضي نباشد، قائل به حرمت هستند.

در اين مناظرات، اگر در ضمن پاسخگويي، از اين جواب‌هاي نقضي داشته باشيم، خوب است. گاهي اوقات جواب‌هاي نقضي كاري مي‌كنند كه جواب‌هاي حلي نمي‌كنند.

روزي در ماه رمضان كه در مكه بوديم، بعد از نماز ظهر كه نماز تمام شده بود، مشغول تعقيبات بودم و ديدم جواني آمد كنار من نشست. سلام كرديم و سوالاتي كرد و گفت:

آيا شما حاضر به مناظره هستيد؟ اگر براي شما حق روشن شود، آيا حاضر هستيد از آن تبعيت كنيد؟

گفتم: اين بالاترين آرزوي ماست.

ديدم به پشت سر خود اشاره كرد و حدود 15 نفر از دانشجويان ايراني آمدند اطراف ما حلقه زدند و من هم خشك و مبهوت ماندم كه اين وهابي با آن دانشجويان ايراني؟! يكي از اين دانشجويان تهراني كه ديد حال من خراب شد، گفت:

چند روز است كه ما اينجا هستيم و اين وهابي، ما را جمع مي‌كند و به طبقه بالاي بيت الله الحرام مي‌برد و شروع مي‌كند به حرف زدن عليه مذهب شيعه و از مذهب وهابيت تمجيد مي‌كند. ديروز هم گفت: تقصير شما نيست، تقصير علماء شماست كه هم جاهل هستند و هم گمراه و گفت: براي اين‌كه من ثابت كنم علماء شما جاهل و گمراه هستند، فردا بيائيد و من با يكي از علماء شما، جلوي شما بحث مي‌كنم تا براي شما اثبات شود. به خاطر همين هم امروز شما را انتخاب كرده است.

گفتم: اگر اين‌گونه است، شما ناراحت نباش؛ جاي خوبي آمده است.

آن وهابي، اولين جمله‌اي كه گفت، اين بود: شما قائل به تحريف قرآن هستيد. شما مي‌گوييد اين قرآن، آن قرآني نيست كه بر پيامبر (صلي الله عليه و سلم) نازل شده است.

من هم ديدم چون آن وهابي، چند جلسه با اين دانشجويان صحبت كرده و ذهن‌شان مشوش شده است. من هم تلاش كردم بحث را به سوي عواطف و احساسات بكشانم، نه بحث علمي. گفتم:

آيا تا به حال در دست شيعيان، قرآني را ديده‌ايد كه 115 سوره داشته باشد؟

گفت: نه.

گفتم: آيا از علماء خود شنيده‌ايد يا در كتابي خوانده‌ايد اين قرآني كه ما داريم، يك آيه بيشتر از قرآن شما داشته باشد؟

گفت: نه.

گفتم: چيزي را كه نه ديدي و نه شنيدي و نه خواندي، از كجا مي‌گويي ما قائل به تحريف قرآن هستيم؟

گفت: عقيده شما اين است كه قرآن تحريف شده است.

گفتم: ما شاء الله علم غيب هم مي‌داني و عقيده شيعيان را هم مي‌خواني.

اين دانشجويان هم خنديدند.

گفت: از علماء شما، كساني هستند كه قائل به تحريف قرآن هستند.

گفتم: نام ببريد.

گفت: نوري در كتاب فصل الخطاب.

گفتم: اگر يك عالم شيعي گفته است قرآن تحريف شده است، آيا دليل بر اين است كه همه شيعه قائل به تحريف قرآن هستند؟

گفت: بله.

گفتم: پس دو نفر از علماء شما هم قائل به تحريف قرآن هستند: إبن أبي داود ـ از علماء قرن 4 هجري ـ در كتاب المصاحف با ادله متعدد ثابت كرده است قرآن تحريف شده است و آقاي خطيب ـ از علماء معاصر و اساتيد دانشگاه الأزهر ـ در كتاب الفرقان في تحريف القرآن ـ كه در زمان شيخ شلتوت اجازه چاپ اين كتاب داده نشد ـ قائل به تحريف قرآن شده است. اگر نوشته يك عالم، دليل بر اين باشد كه تمام آن مذهب، قائل به آن باشند، ما يك نفر داريم، ولي شما دو نفر داريد.

اين دانشجويان باز هم خنديدند و به آن وهابي گفتند جواب بده.

گفت: شما رواياتي داريد در تهذيب الأحكام و بحار الأنوار كه دالّ بر تحريف قرآن هستند.

گفتم: تازه آمده‌اي سر خط. اگر بنا بر روايات باشد، اولين قائل به تحريف قرآن، شخص عمر بن خطاب است.

گفت: چرا توهين مي‌كني و افتراء مي‌زني؟

گفتم: كتاب الإتقان سيوطي ـ كه در بعضي از كشورها، كتاب درسي مقطع دكترا است ـ نقل مي‌كند از عمر بن خطاب كه مي‌گويد: قرآني كه بر پيامبر (صلي الله عليه و سلم) نازل شد، يك ميليون و 27 هزار حرف داشت.

الإتقان في علوم القرآن للسيوطي، ج1، ص190 ـ الدر المنثور للسيوطي، ج6، ص422

قرآني كه دست شماست، چند حرف دارد؟

گفت: نمي‌دانم.

گفتم: من از بزرگان شما، آمار اين قرآن را مي‌دهم كه چند حرف دارد. امام قرطبي ـ از مفسران بنام اهل سنت ـ مي‌گويد: در زمان حجاج بن يوسف ثقفي، حُفّاظ و كُتّاب و قُرّاء را جمع كردند و گفت: قرآن را بشماريد كه چند آيه و چند كلمه و چند حرف دارد. بعد از تحقيق و بررسي گزارش دادند: تمام قرآن، 340 هزار و 740 حرف دارد.

اما جناب عمر مي‌گويد: يك ميليون و 27 هزار حرف. پس جناب عمر اولين كسي است كه قائل به تحريف قرآن است.

شما از قول عمر و عايشه و ابو سعيد خدري و أبي بن كعب آورده‌‌ايد:

أن سورة الأحزاب كانت تعدل [أو لتعادل أو مثل أو توازي] سورة البقرة.

سوره احزاب در زمان پيامبر (صلي الله عليه و سلم) به اندازه سوره بقره بود.

تفسير القرطبي، ج2، ص63 ـ الإتقان في علوم القرآن للسيوطي، ج2، ص66 ـ الدر المنثور للسيوطي، ج5، ص179 ـ فتح القدير للشوكاني، ج1، ص126 ـ تفسير الآلوسي، ج21، ص142 ـ مسند احمد، ج5، ص132 ـ المستدرك الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج2، ص415

سوره احزاب چند آيه دارد؟ پس بقيه‌اش كجا رفته است؟ هر وقت شما جواب اين 2 اشكال را آورديد، بنده هم در رابطه با روايات خودمان جواب مي‌دهم.

او معطّل ماند كه چه بگويد. برنامه‌شان به اين‌گونه است كه اگر در چيزي گير كنند، به شاخه ديگري مي‌پرند. سوال از ابوهريره كرد كه نظر شما در مورد او چيست؟

گفتم: شما گفتيد شيعه معتقد به تحريف قرآن است. يا جلوي اين دانشجويان، اعتراف به اشتباه خود كنيد يا جواب مرا بياوريد.

خلاصه اين‌كه در جواب نقضي، چيزهايي خوابيده است كه در جواب‌هاي حلّي نخوابيده است. با تجربه‌اي كه بنده دارم و بيش از 300 جلسه با اهل سنت، وهابيت، دانشجويان، اساتيد و مفتيان‌شان مناظره داشته‌ام، اينها مطالبي را به صورت نوار حفظ كرده‌اند و از اول تا آخر مي‌خوانند و باز هم به همان اول برمي‌گردند.

نكته ظريف اين‌كه در جواب‌هاي حلي، آنها بلافاصله توجيه مي‌كنند. مخصوصا وهابي‌ها يد طولائي در توجيه كردن دارند و هر جواب حلّي بدهيد، چندين توجيه براي آن دارند. اينها طوري تربيت شده‌اند كه ملكه توجيه و تأويل داشته باشند. ولي در جواب‌هاي نقضي، راهي براي توجيه ندارند و تار و پود فكري آنها را به هم مي‌ريزد. با جواب نقضي، زمينه را فراهم مي‌كنيد براي جواب‌هاي حلّي. حتي من به دوستاني كه در پاسخ به شبهات هستند، توصيه مي‌كنم شبهاتي را كه جواب مي‌دهيد، به جاي 10 جواب حلّي، يك جواب حلّي بدهيد، ولي قبل از آن، يك جواب نقضي هم بدهيد.

آقاي شيخ علي آل محسن ـ كه از علماء طراز اول منطقه قطيف و أحصاء عربستان سعودي و از مفاخر شيعه است در پاسخگويي به شيعه ـ كتاب لله و للحقيقة را نوشته است ـ در جواب لله ثم للتاريخ (با آن نويسنده جعلي‌اش سيد حسين موسوي) نوشته شده و كتاب سال جمهوري اسلامي ايران در زمان آقاي خاتمي شد و يك بار هم كتاب سال ولايت شد و خيلي هم از ايشان تجليل شد ـ و كتابي زيبا و مستدل و مستند است و غالب جواب‌هايش مقرون به جواب نقضي است و من توصيه مي‌كنم كساني كه مي‌خواهند وارد اين مرحله [پاسخگويي به شبهات] شوند، اين كتاب را مباحثه كنند. اين كتاب، يكي از كتاب‌هايي است كه در تربيت نيرو براي پاسخگويي به شبهات، كتابي ارزشمند است.

پس بايد در كنار جواب‌هاي حلّي، روي جواب‌هاي نقضي هم كار شود. بايد در هر موضوع عقائدي شيعه ـ توحيد، نبوت، امامت، معاد و احكام و ... ـ ، چندين جواب نقضي داشته باشيم. إن شاء ا... در آينده، چند جلسه را به نمونه‌هايي از جواب‌هاي نقضي اختصاص مي‌دهيم. ما نيازي به فحاشي و اهانت نداريم. توحيدي كه در صحيح بخاري و صحيح مسلم آمده است، اگر براي مردم بگوييم، از اين مباني فكري اعتقادي اهل سنت متنفر مي‌شوند. در صحيح بخاري آمده است:

خداوند در هر شب، از عرش به كره زمين مي‌آيد و مي‌گويد:

كيست كه مرا بخواند تا او را اجابت كنم؟ كيست از من آمرزش بطلبد تا او را بيامرزم؟... و تا اذان صبح همين‌گونه مي‌گويد. بعد از اذان صبح هم به عرش بازمي‌گردد.

صحيح البخاري، ج2، ص47 ـ صحيح مسلم، ج2، ص176

در بعضي از روايات هم آمده است:

خداوند سوار بر الاغ، وارد كره زمين مي‌شود.

شيخ مفيد (ره) هم مي‌گويد:

بعضي از علماي بزرگ بغداد، در پشت بام خانه‌شان، كاه و يونجه پهن مي‌كردند كه اگر الاغ خداوند آمد، به خانه آنها بيايد.

يك فيلمي را چندي پيش از سوريه براي ما آوردند. يكي از علماي اهل سنت علت شيعه شدنش را همين روايت مي‌داند و مي‌گويد در صحيح بخاري و صحيح مسلم با سند صحيح آورده‌اند:

خداوند هر شب به كره زمين مي‌آيد و بعد از طلوع فجر بازمي‌گردد.

در زماني كه عقائد بطلميوسي حاكم بود، اين روايات جا داشت. ولي امروز كه كرويّت زمين ثابت شده است، اگر خداوند يك مرتبه به كره زمين بيايد، در زمين زنداني مي‌شود و ديگر نمي‌تواند برگردد. چون در هر آني از شبانه‌روز، يك نقطه از كره زمين، طلوع فجر است. الان اينجا و چند دقيقه ديگر در شهر ديگر و چند دقيقه ديگر هم در شهري ديگر و به همين شكل طلوع فجر ادامه دارد. يا خداوند بايد قبل از طلوع فجر بيايد و برود، يا اگر قبل از طلوع فجر آمد و بخواهد بعد از آن برود، ديگر نمي‌تواند. و من فهميدم كه اين روايات، توسط يهودي‌ها و مسيحي‌ها ساخته شده است.

هم‌چنين اين روايت كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مي‌فرمايد:

خداوند را در آسمان در چهره جواني زيبا و موفرفري ديدم.

اين تصويري كه از خداوند دارند، انسان حياء مي‌كند آن را بيان كند.

هم‌چنين روايتي را آورده‌اند:

در روز قيامت كه گنهكاران را به جهنم مي‌ريزند، جهنم مي‌گويد:

هل من مزيد؟

خدايا! اگر باز هم گنهكار داري، بيشتر بريز، من زياد جا دارم.

خداوند هم كه مي‌بيند هر چه مي‌ريزد، جهنم پر نمي‌شود، يك پاي خود را داخل جهنم مي‌گذارد و جهنم مي‌گويد:

قط قط

ديگر بس است، ديگر بس است.

صحيح البخاري، ج6، ص47 ـ صحيح مسلم، ج8، ص152

اما اين‌كه آيا خداوند مي‌سوزد يا نه؟ خداوند از جهنم خارج مي‌شود يا نه؟ نمي‌دانيم. اينها حرف‌هاي مسخره‌اي است كه توسط ابوهريره‌ها و كعب الأحبارها وارد شده و امروز، عقيده مسلّم اين افراد است. اگر ما همين‌ها را به صورت سوال براي مردم مطرح كنيم، كافي است.

هم‌چنين در مورد نبوت، در صحيح بخاري از حذيفه آمده است:

أتي النبي صلي الله عليه و سلم سباطة قوم فبال قائما.

پيامبر صلي الله عليه و سلم در كنار ديوار، ايستاده بول مي‌كرد.

صحيح البخاري، ج1، ص62 ـ صحيح مسلم، ج1، ص157

من به يكي از جواناني كه در كنار بيت الله الحرام بحث مي‌كرديم، گفتم:

اگر كسي بگويد: من پدر شما را ديدم كه در فلان جا ايستاده بول مي‌كند، آيا خوشت مي‌آيد؟

گفت: نه.

گفتم: چطور چيزي را كه حاضر نيستي به پدرت نسبت داده شود، به پيامبر (صلي الله عليه و سلم) نسبت مي‌دهي؟ كه قرآن در مورد او مي‌فرمايد:

وَ إِنَّكَ لَعَلي خُلُقٍ عَظِيمٍ

(سوره قلم/آيه4)

آقاي نووي ـ از فقهاء بنام اهل سنت ـ در كتاب المجموع خود مي‌گويد:

در شهر هرات، تعدادي از اهل سنت، سالانه يك بار ايستاده بول مي‌كنند، به خاطر اين‌كه به اين سنت پيامبر (صلي الله عليه و سلم) عمل كنند.

زنده باد به اين سنت! ببينيد!

در صحيحين آمده است:

پيامبر (صلي الله عليه و سلم) به مسجد مي‌آيد و مشغول نماز خواندن مي‌شود و در وسط نماز، متوجه مي‌شود غسل جنابتش را فراموش كرده است و نماز را قطع مي‌كند و از مردم عذرخواهي مي‌كند و مي‌رود غسل مي‌كند و در حالي‌كه از سر و صورتش آب مي‌ريخت، برمي‌گردد و نماز را ادامه مي‌دهد.

به يكي از مولوي‌ها گفتم: اگر هم‌چنين اتفاقي براي شما بيفتد يا فقط بگويي يادم رفته وضو بگيرم، آيا اين مردم، ديگر پشت سر شما نماز مي‌خوانند؟ پس چطور اينها را به نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نسبت مي‌دهيد؟

هم‌چنين آمده است:

پيامبر (صلي الله عليه و سلم) چندين مرتبه تصميم به خودكشي كردن مي‌گيرد و بالاي كوه مي‌رود تا خود را به پائين كوه پرت كند. جبرئيل مي‌آيد و مي‌گويد: اين كار را نكن، درست نيست. پيامبر (صلي الله عليه و سلم) هم قبول مي‌كند.

تعابيري كه اينها نسبت به نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) آورده‌اند، نشان مي‌دهد كه كسي را كه اينها مي‌گويند، پيامبر نبوده است، بلكه بازيگر تئاتر و سينما بوده است و هر روز، برنامه‌اي براي مردم اجراء مي‌كرد.

از أنس بن مالك آورده‌اند:

پيامبر (صلي الله عليه و سلم) در يك شب، با 11 نفر از زنانش همبستر شده است.

به يكي از اهل سنت گفتم:

اگر خود پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اين مطلب را بيان كرده است، نقص بر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است و اگر زنان پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اين مطلب را نقل كرده‌اند، نقص بر أمهات المؤمنين است و اگر أنس بن مالك از لاي در نگاه مي‌كرد، نقص بر اوست.

ما در سايت‌مان، در مورد اينها بحث كرده‌ايم و مقالاتي را ارائه داده‌ايم: خدا در صحاح، پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در صحاح و ... .

لذا، ما دوست داريم عزيزاني كه وارد اين وادي مي‌شوند، حداقل بايد 200 سوال نقضي و تهاجمي در آستين داشته باشند و مانند حمد و سوره حفظ كنند تا در ذهن، ملكه شود. بايد امكانات اين را فراهم كرد و بعد وارد اين وادي شد. متأسفانه كساني هستند كه ديروز وارد حوزه شده‌اند و سايت و تأليف و كتاب و مقاله مي‌نويسند و اگر بعد از چند سال كه مقداري مسلط شدند، اگر بخواهند به همين نوشته‌ها نگاه كنند، خودشان به خودشان مي‌خندند.

 

««« و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته »»»  دكتر سيد محمد حسيني قزويني

 

[ 88/12/18 ] [ 16:22 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

- متن، همراه با صوت موجود مي باشد

بسم الله الرحمن الرحيم

موضوع: روش‌شناسي در پاسخگويي به شبهات 1

موسسه امام صادق (عليه السلام) (مركز تخصصي كلام) : 11 آبان 1388

 

استاد حسيني قزويني

مقدمه

نكته اول

...

اين كامپيوتر كوچكي كه مي‌بينيد [اشاره به نوت بوك خويش]، نزديك به 120 هزار جلد كتاب را در خود جاي داده است. اگر دنبال مطلبي بگرديد، حتي فرصت 2 ثانيه معطل شدن را به شما نمي‌دهد. در كمتر از 2 ثانيه، جواب مي‌دهد و آدرس مطلب مورد نظر خود را با جلد و صفحه به شما مي‌دهد. اين‌چنين امكاناتي در گذشته در اختيار بزرگان ما نبود. الان بعضي دوستان از كشورهاي مختلف، سي‌دي‌هايي را در اختيار ما قرار داده‌اند كه بيش از 60 هزار جلد كتاب را در خود جاي داده است. در سايت‌هاي مختلف هم ميليون‌ها جلد كتاب وجود دارد.

نكته دوم

هجمه‌اي كه امروز عليه شيعه است، در تاريخ سابقه ندارد. مخالفين و دشمنان ما، در رأس‌شان وهابيت، در راستاي مخدوش كردن فرهنگ شيعه از تمام امكاناتي و ظرفيت‌ها استفاده مي‌كنند. كتاب‌هايي كه عليه شيعه نوشته مي‌شود، يك پانصدم آن، عليه كفر و مادّي‌گري و صهيونيسم نوشته نمي‌شود. گويا در كشورهاي اسلامي، خطر تشيع از خطر كفر بيشتر است. در كشورهاي خليج فارس و عربستان سعودي و سوريه و لبنان و اردن كه داعيه اسلامي دارند، ببينيد چقدر كتاب عليه شيعه نوشته‌اند و چقدر كتاب عليه كمونيست و مادّي‌گري و صهيونيسم نوشته مي‌شود.

نكته سوم

ما در طول اين 15 قرن، به ويژه در اين 30 سالي كه فرصت طلائي در اختيار ما قرار گرفت، آن‌گونه كه انتظار مي‌رفت، براي اهل بيت (عليهم السلام) كار نكرديم و نيروي ورزيده‌اي كه بتواند در برابر مخالفين مقاومت كند و پاسخگو باشد، تربيت نكرديم.

دو سال قبل، از يكي از شبكه‌هاي ماهواره‌اي شناسنامه‌دار وهابي و ضد شيعه به نام المستقلة كه عمدتا از طريق عربستان سعودي ساپورت مي‌شود، رئيس شبكه، آقاي هاشمي به من زنگ زد و گفت ما مي‌خواهيم در رابطه با امام صادق (عليه السلام)، رئيس مذهب شيعه، مناظرات ماهواره‌اي برگزار كنيم و وهابي‌ها، چند نفر را معرفي كردند و هر كس را كه حوزه علميه قم صلاح مي‌بيند، معرفي كند تا ما چند جلسه در رابطه با آثار امام صادق (عليه السلام) و حيات و تراث ايشان بحث داشته باشيم. من هم خدمت حضرت آيت الله العظمي سبحاني آمدم و مطلب را گفتم كه هم‌چنين فرصتي پيش آمده است و رسما از ما درخواست كردند نيرويي به لندن بفرستيم تا با وهابيت در رابطه با امام صادق (عليه السلام) مناظره داشته باشيم. ايشان هم استقبال كرد. گفتم آنها براي برگزاري مناظره، هزينه‌اي حدود هفتاد ميليون هم از ما خواسته‌اند. وقتي با بعضي از دوستان صحبت كرديم، در مدت يك هفته، آن هفتاد ميليون تومان را آماده كرديم و به حضرت آيت الله العظمي سبحاني گفتم پولش آماده است و آماده كردن نيرويش با شماست. با حضرت آيت الله ميلاني جلسه داشتيم و حضرت آيت الله العظمي سبحاني و كوراني و ديگران هم بودند و يكي از اساتيد عرب‌زبان را انتخاب كردند و بنده هم رفتم بليط رفت و برگشت سفر به لندن را به مبلغ800 هزار تومان خريدم. حضرت آيت الله العظمي سبحاني فرمودند قبل از اين‌كه اين بزرگوار برود، ما بايد با ايشان صحبت بكنيم و ببينيم آيا مي‌تواند؟ ما هم در اين زمينه تلاش كرديم و تمام سوالاتي را كه آنها مي‌خواستند در اين مناظره بپرسند، آماده كرديم و در اختيار آنها قرار داديم. به منزل حضرت آيت الله العظمي ميلاني رفتيم و ايشان هم چند سوال از اين بزرگوار كردند و ديديم نسبت به ايشان سرد شدند و فرمودند استخاره كنيم و اگر كسي را نفرستيم، بهتر از اين است كه ايشان را بفرستيم و آبروي حوزه برود. استخاره كرديم و خيلي بد آمد. ما هم با يك دنيا بغض و چشماني اشك‌آلود، رفتيم بليط‌ها را پس داديم.

عزيزان! اين مصيبت و مشكل ماست.

روزي حضرت آيت الله العظمي سبحاني منزل ما بود و پخش زنده شبكه المستقلة را مي‌ديديم كه يكي از وهابي‌ها را از رياض فرستاده بودند كه پاسخگويي به شبهات ابن‌تيميه داشته باشد. يك نفر زنگ زد و شبهه را مطرح كرد و آن وهابي هم با ذكر نام كتاب و جلد و صفحه، سوال را زيبا پاسخ داد. نفراتي ديگر از آمريكا و بغداد و بحرين زنگ زدند و جواب داد و خيلي حضور ذهن دقيقي داشت و با ذكر جلد و صفحه، پاسخ مي‌داد. حضرت آيت الله العظمي، محكم روي زانوي خود زد و به من فرمود:

آيا ما توانسته‌ايم در حوزه، مانند ايشان را تربيت كنيم كه در ماهواره، به اين شكل از اهل بيت (عليهم السلام) دفاع كند.

من، آن لحظه و احساسات حضرت آيت الله العظمي سبحاني را به هيچ‌وجه فراموش نمي‌كنم كه با يك احساساتي اين تعبير را فرمودند كه رگ‌هاي من به لرزه افتاده بود.

لذا، عزيزان! اعتراف به كوتاهي، خودش نوعي شجاعت است. توجه داشته باشيد كه در طول اين 30 سال، حتي در مراكز تخصصي هم نيروي توانمندي كه بتواند در عرصه بين المللي و ماهواره و اينترنت، از اهل بيت (عليهم السلام) دفاع كند، نتوانسته‌ايم تربيت كنيم يا به فكرش نبوديم. اگر كسي به صورت خودجوش، مسائلي را انجام داد، مربوط به خودش بود. وگرنه، برنامه‌ريزي‌اي كه بتوانيم نيروهاي ورزيده‌اي را براي بحث و مناظره و پاسخگويي به شبهات مطرح كنيم، اين‌چنين مركزي را در طول اين 30 سال، بنده نشنيده‌ام كه داشته باشيم و خبر ندارم.

نكته چهارم

كساني كه از برنامه‌هاي بنده آگاهي دارند، بنده اين افتخار را دارم و خدا را از اين تفضلش شاكرم كه اولين روحاني شيعي و ايراني بودم كه در شبكه المستقلة، چندين جلسه وارد بحث و مناظره شدم  و آخرينش در ماه شعبان سال گذشته در رابطه با شهادت حضرت صديقه طاهره (سلام الله عليها) بود و حضرت آيت الله العظمي مكارم شيرازي خودشان بزرگواري كردند با بنده تماس گرفتند و فرمودند به نظر من بر شما تكليف است در اين مناظره شركت كنيد. من هم به مدت 3 شب وارد اين مناظره شدم كه به صورت صوتي و تصويري و متني و عربي و فارسي در سايت‌مان قابل دسترسي است. 3 نفر وهابي در يك طرف و بنده هم در يك طرف. با گفتن يك يا زهراء، رفتيم و در شب سوم، دكتر ابو شوارب ـ از اساتيد دانشگاه اسكندريه مصر ـ رسما اعتراف كرد و اين تعبير را داشت:

فلاني در اين 3 شب، ثابت كرد كه هم حضور ذهن خوبي دارد و هم در فن مناظره، مسلّط است و هم مؤدبانه با مفاهيم اهل‌سنت برخورد مي‌كند و در رجال تخصص دارد.

در آخر هم اين تعبير را داشت:

مع الأسف إن سيد القزويني قد جعل ابا بكر و عمر في قفس الإتهام.

گفتم اين گناه من نيست. من در اين 3 شب، يك روايت هم از كتاب‌هاي شيعي نياوردم و همه‌اش از كتاب‌هاي اهل‌سنت با بررسي سندي بود. يك روايت كه علماي اهل‌سنت آن را ضعيف بدانند، نياوردم. شما مشكل خودتان را حل كنيد. اين كتاب‌هاي شما، مورد تائيد شماست و اين روايات را بزرگان شما از قرن دوم و سوم آورده‌‌اند، مانند ابن سعد متوفاي 230 هجري در طبقات الكبري و طبري متوفاي 310 هجري و بعد از اينها، اگر مشكل داريد و مي‌خواهيد ابوبكر و عمر را از قفس اتهام بيرون بياوريد، كتاب‌هاي خودتان را اصلاح كنيد.

امسال هم شبكه المستقلة حدود 5 نامه براي من نوشت و متن عربي و ترجمه فارسي غالب آنها را هم در سايت گذاشته‌ايم كه از ما براي شركت در مناظره دعوت كردند. ما هم با بعضي از مراجع بزرگوار مشورت كرديم. آخرين نامه‌شان هم اين بود كه ما حاضريم شبكه المستقلة را تا يك ماه، شبي دو ساعت، براي نقد وهابيت يا معرفي شيعه در اختيار شما قرار بدهيم. ولي يك شرط دارد كه شما يك ساعت صحبت كنيد و ما هم يك ساعت، تلفن‌ها را باز بگذاريم تا مخاطبين ما از سراسر جهان كه زنگ مي‌زنند و سوال مي‌كنند، شما جواب بدهيد. به ذهن من، اين فرصت طلايي بود براي ما. با بعضي از بزرگان تماس گرفتيم و بعضي گفتند به صلاح است و حتما از اين فرصت استفاده كنيد و بعضي گفتند به صلاح نيست. با بعضي از مراجع مشورت كرديم و وقتي ديديم اختلاف است و فردا دچار مشكل مي‌شويم، ما هم نرفتيم.

هدف ما هم در اين جلسات، اين نيست كه بيائيم براي شما روضه‌خواني كنيم و شما هم گوش بدهيد و خوش‌تان بيايد. بلكه هدف ما اين است كه در كنار بحث‌مان، تعدادي از شبهات موجود روز را مطرح كنيم و تعدادي از سايت‌ها و فيلم‌هايي را كه در ماهواره‌شان پخش مي‌كنند، نمايش بدهيم و بگوييم كه در اين ماه، اين شبهات، روي آنتن رفته است و شما بايد جواب بدهيد. اين شبهات جديد كه در سايت‌هاي وهابيت آمده، اين گفت‌وگو و مناظره، در فلان شبكه انجام شده و بايد جواب بدهيد. ما تلاش مي‌كنيم به حول و قوه الهي از پرده نمايش استفاده كنيم تا إن شاء الله عزيزان هم به صورت صوتي و تصويري استفاده كنند.

* * * * * * *

روش شناسي در پاسخگويي به شبهات

نكته اول: گسترش تهاجم در عصر حاضر

در عصر حاضر، شيعه با چه مشكلاتي مواجه است؟

در اين رابطه، عزيزان تا حدودي مستحضر هستند هجمه‌اي كه امروز متوجه شيعه است، در آماري كه حضرت آيت الله العظمي سبحاني در كتاب جوان شيعه پاسخ مي‌دهد و در سايت WWW.ISL.ORG.UK آمده است، حدود 40 هزار سايت اينترنتي وهابيت، الان مشغول فعاليت است.

دكتر موسي موسوي ـ نوه حضرت آيت الله العظمي سيد ابو الحسن اصفهاني (ره) كه 3 سال قبل از به علت سرطان از دنيا رفت و نزديكانش حتي جرأت مراسم ختم گرفتن براي او را نداشتند و از وجود كثيفش متنفر بودند ـ كتاب الشيعة و التصحيح را نوشته است كه در سال 1386 در 8 ميليون نسخه چاپ و در سراسر كشورهاي اسلامي به صورت رايگان در اختيار مردم قرار گرفت و خود حضرت آيت الله العظمي سبحاني مي‌فرمود من خودم از راديو شنيدم كه صدام گفته بود:

اگر 8 سال جنگ ما عليه ايران، هيچ فايده نداشت جز اين‌كه اين كتاب چاپ شود، براي ما بس است.

در ايام حج سال 1381 بنا به نقل مجله ميقات، شماره 43 به نقل از روزنامه عكاظ، در يك ماه، 10 ميليون و 685 هزار جلد كتاب به 20 زبان زنده دنيا كه غالبا ضد شيعي بود، توسط دولت عربستان سعودي ميان زائران خانه خدا توزيع شد. بنده هم دو سال پيش كه مشرف بودم، روز 11 ذي الحجه كه در منا بوديم، معمولا در چادرهاي ايراني، هر روز يك خبرنامه فارسي در 8 صفحه پخش مي‌شد و من هم آن خبرنامه را با خودم آوردم. وزير فرهنگ [وزير إعلام] عربستان سعودي در مصاحبه‌اي گفته بود:

در اين چند روزي كه از حج گذشته، نزديك 11 ميليون جزوه و سي‌دي و كاست رايگان در اختيار بيت الله الحرام قرار داده‌ايم.

90? آنها عليه شيعه است و آورده‌اند كه شيعه، كافر و مشرك است و قتلش واجب است.

بن جبرين ـ از شخصيت‌هاي برجسته عربستان سعودي و شخصيت شماره دو عربستان سعودي به شمار مي‌رفت و حدود 3 ماه قبل، سرطان گرفت و روي تخت بيمارستان‌هاي آلمان، به جايي رفت كه بايد مي‌رفت و إن شاء الله خداوند به آن‌گونه كه شايسته است، با او رفتار كند ـ در سايت خود كه يكي از پُر بيننده‌ترين سايت‌ها وهابي است، صراحتا مي‌گويد:

بدون شك، شيعيان به 4 دليل كافر هستند:

1. اعتقاد به تحريف قرآن         2. اعتقاد تكفير اهل‌سنت و به نجاست آنان

3. اعتقاد به تكفير صحابه         4. اعتقاد به غلو در حق حضرت علي (عليه السلام) و فرزندان او

اللؤلؤ المكين من فتاوي فضيلة الشيخ بن جبرين، ص39

عربستان سعودي، دو گروه علمي دارد كه وابسته به دولت عربستان سعودي است و اعضاء آن را خود پادشاه عربستان سعودي معين مي‌كند:1. اللجنة الدائمة للإفتاء 2. اللجنة كبار العلماء.

اللجنة الدائمة للإفتاء كه همان شوراي إفتاء است و در رأسش مفتي أعظم عربستان سعودي، شيخ عبد العزيز بن عبد الله آل شيخ است كه 4 سال پيش، بنده با ايشان در طائف مذاكره داشتم و آن را ضبط كرديم و در سايت هم گذاشته‌ايم. اين شورا، در فتاواي‌شان رسما اعلام كرده‌اند:

شيعياني كه يا علي و يا حسين و يا حسن مي‌گويند:

فهم مشركون مرتدون عن الإسلام

هم مشرك هستند و هم مرتد.

فتاوي اللجنة الدائمة للبحوث العلمية و الإفتاء، ج3، ص373

زرقاوي ـ رهبر جهادي افراطي تكفيريون عراق ـ در آخرين سخنراني كه 20 روز قبل از به درك واصل شدنش گفت و در سايت‌هاي مختلف هم هست، اين مطلب را گفت:

شيعيان، افعي‌ها و دشمنان در كمين نشسته و عقرب‌هاي حيله‌گر هستند. تشيع، ديني جداي از اسلام است. شيعيان، قبرها را مي‌پرستند و در اطراف قبور أئمه طواف مي‌كنند و ياران پيامبر را كافر مي‌دانند ... . كساني كه گمان مي‌كنند شيعيان مي‌توانند ميراث تاريخي و كينه سياه خود را فراموش كنند، در توهم به سر مي‌برند و اين همانند اين است كه اين افراد از مسيحيان بخواهند صليب كشيدن مسيح را فراموش كنند.

شيخ عبد الرحمان برّاج ـ كه موقعيت ممتازي در عربستان سعودي دارد و بعد از فوت بن جبرين، ايشان شخصيت شماره دو عربستان سعودي شد ـ رسما اعلام كرده است:

اگر اهل‌سنت و وهابيت داراي دولت مقتدري باشند، اولين كاري كه مي‌كنند اين است كه اعلام جهاد عليه شيعه و قتل عام همه شيعه است.

در تاريخ 5 شهريور 1386 در رياض، شخصيت‌هاي برجسته وهابي، همايشي تشكيل دادند و نتيجه‌اش اين شد:

ما بايد از ورود شيعيان به مساجد اهل‌سنت جلوگيري كنيم. چون شيعيان مشرك هستند و مشركين نجس هستند و مساجد را متنجس مي‌كنند. شيعيان حق آمدن به زيارت بيت الله الحرام را ندارند. چون قرآن صراحتا اعلام كرده است كه مشركين نجس هستند و نبايد اجازه بدهيم كنار بيت الله الحرام بيايند.

من با يكي از سران دانشگاه أم القراي مكه كه بحث كردم، مي‌گفت:

يكي از اشكالات اساسي ما به دولت عربستان سعودي اين است كه به شما اجازه مي‌دهيم به مكه بيائيد. شما اهل مكه نيستيد و مشرك هستيد و آمدن شما به مكه، خلاف شرع است. شما مي‌آييد اينجا تا با ما مسلمانان جنگ كنيد.

از قول ملك عبد الله اعلام كردند:

ما در جنگ عراق عليه ايران، 20 ميليارد دلار هزينه كرده‌ايم. براي نجات كويت از حمله و تصرف صدام، 40 ميليارد دلار هزينه كرده‌ايم. آماده هستيم براي جلوگيري از نشر فرهنگ شيعه و سقوط دولت شيعي نوري المالكي در عراق، 250 ميليارد دلار هزينه كنيم.

اين، بخشي از عرائض ما بود تا بدانيم امروز در جهان و اطراف ما چه مي‌گذرد. اگر بخواهيم در اين زمينه با دوستان بحث كنيم، مثنوي هفتاد من كاغذ نه، هفتصد من كاغذ مي‌شود.

 

نكته دوم: پيشگويي نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) از مظلوميت حضرت علي (عليه السلام)

با اين‌كه نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در طول 23 سال دوران نبوت، بالاترين دغدغه‌اش اثبات خلافت و جانشيني امير المومنين (عليه السلام) بود، از اولين لحظه‌اي كه آيه انذار نازل شد، در آن مجمع 40 نفري قريش، شانه حضرت علي (عليه السلام) را گرفت و فرمود:

هذا أخي و وصيي و خليفتي فيكم

شرح نهج البلاغه لإبن أبي الحديد، ج13، ص211 ـ كنز العمال للمتقي الهندي، ج13، ص114 ـ تاريخ الطبري، ج2، ص63 ـ الكامل في التاريخ لإبن الأثير، ج2، ص63

و در آخرين سال زندگي‌اش هم در همايش 120 هزار نفري غدير، حضرت علي (عليه السلام) را به عنوان جانشين معرفي كرد. در آخرين لحظه حياتش هم فرمود:

هلموا أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعدي

صحيح البخاري، ج5، ص137 ـ صحيح مسلم، ج5، ص75

در ذيل همين حديث قرطاس، ابن حجر عسقلاني در فتح الباري و قسطلاني در ارشاد الساري در شرح صحيح بخاري و آقاي نووي در شرح صحيح مسلم آورده‌اند كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم):

أراد أن يصرح بأسماء الخلفاء من بعده.

مي‌خواست اسامي خلفاء و أئمه بعد از خود را تصريح كند تا جامعه دچار اختلاف و گمراهي نشود.

شرح مسلم للنووي، ج11، ص90 ـ عمدة القاري للعيني، ج2، ص169

از خود خليفه دوم هم روايتي است كه به ابن عباس گفت:

إن رسول الله أراد في مرضه أن يصرح بإسم علي و منعت من ذلك.

شرح نهج البلاغه لإبن أبي الحديد، ج12، ص21

پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) با همه اين قضايا، پيشگويي كرد كه مردم به سخنان او عمل نخواهند كرد. ده‌ها روايت داريم كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:

احمد بن حنبل ـ متوفاي 241 هجري ـ مي‌گويد:

و إن تؤمروا عليا رضي الله عنه و لا أراكم فاعلين، تجدوه هاديا مهديا يأخذ بكم الطريق المستقيم.

اگر علي را حاكم خودتان قرار دهيد، گرچه مي‌دانم اين‌كار را نمي‌كنيد، او را هدايت‌گر و هدايت‌شده خواهيد يافت و شما را به راه مستقيم هدايت خواهد كرد.

مسند احمد، ج1، ص109 ـ أسد الغابة لإبن الأثير، ج4، ص31 ـ البداية و النهاية لإبن كثير، ج7، ص397

در بعضي از منابع آمده است:

و إن تستخلفوا عليا و ما أراكم فاعلين، تجدوه هاديا مهديا يحملكم من المحجة البيضاء.

اگر علي را خليفه خودتان قرار دهيد، گرچه مي‌دانيم اين‌كار را نمي‌كنيد، ... .

كنز العمال للمتقي الهندي، ج11، ص630 ـ حلية الأولياء لإبو نعيم، ج1، ص64

در بعضي ديگر آمده است:

إن تولوا عليا و لن تفعلوا، تجدوه هاديا مهديا يسلك بكم الطريق.

اگر علي را ولي أمر خود قرار دهيد ...

المستدرك الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج3، ص70 ـ كنز العمال للمتقي الهندي، ج11، ص612 ـ شواهد التنزيل للحاكم الحسكاني، ج1، ص83 و 84 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج42، ص421

[و إن وليتموها عليا فهاد مهتد يقيمكم علي صراط مستقيم.

اگر علي را ولي أمر خودتان قرار دهيد، علي، هم هدايت‌گر است و هم هدايت‌شده و شما را به راه مستقيم خواهد رساند.

هذا حديث صحيح علي شرط الشيخين و لم يخرجاه.

المستدرك الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج3، ص142]

ما حدود 30 روايت به اين مضمون داريم.

روايت صحيح داريم كه حاكم نيشابوري فرمود:

إن مما عهد إلي النبي صلي الله عليه و آله أن الأمة ستغدر بي بعده.

از جمله وصيت‌هايي كه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به من فرمود، اين بود: أمت من بعد از من، در حق تو حيله و خيانت مي‌كنند و حق مسلّم تو را پايمال مي‌كنند.

هذا حديث صحيح الإسناد و لم يخرجاه.

المستدرك الصحيحين للحاكم النيشابوري، ج3، ص140 ـ البداية و النهاية لإبن كثير، ج6، ص244 ـ شرح نهج البلاغة لإبن أبي الحديد، ج4، ص107ـ الكامل لعبد الله بن عدي، ج6، ص216 ـ تاريخ بغداد للخطيب البغدادي، ج11، ص216 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج42، ص447 ـ تذكرة الحفاظ للذهبي، ج3، ص995

پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:

ضغائن في صدور أقوام لا يبدونها لك إلا من بعدي.

كينه‌هايي در سينه مردم است كه بعد از من، ظهور و بروز خواهد كرد.

مجمع الزوائد للهيثمي، ج9، ص118 ـ مسند أبي يعلي، ج1، ص427 ـ المعجم الكبير للطبراني، ج11، ص61 ـ شرح نهج البلاغة لإبن أبي الحديد، ج4، ص107 ـ الكامل لعبد الله بن عدي، ج7، ص173 ـ تاريخ بغداد للخطيب البغدادي، ج12، ص394 ـ تاريخ مدينة دمشق لإبن عساكر، ج42، ص322 ـ ميزان الإعتدال للذهبي، ج4، ص480

حضرت صديقه طاهره (سلام الله عليها) هم در خطبه مشهورش كه براي مهاجرين و انصار قرائت كرد، مي‌فرمايد:

و ما الذي نقموا من أبي الحسن عليه السلام؟! نقموا و الله! منه نكير سيفه.

الإحتجاج للشيخ الطبرسي، ج1، ص147 ـ منال الطالب في شرح الطوال الغرائب لإبن الأثير الجزري، ص504ـ501

يعني همان:

احقادا بدريّة و خيبريّة و حنينيّة و غيرهن.

كينه‌هاي جنگ‌هاي بدر و خيبر و حنين و ساير جنگ‌هاست.

 

نكته سوم: رهنمود أئمه (عليهم السلام) در برخورد با مخالفان

امروز اگر بخواهيم در دفاع از اهل بيت (عليهم السلام) در عرصه بين المللي موفق باشيم، با زبان تند و الفاظ گزنده و اهانت آميز نمي‌توانيم. چون با اين كار، حتي دوستان ما هم از اطراف ما پراكنده مي‌شوند؛ چه رسد به دشمنان ما. يكي از الطافي كه خداوند در حق اين‌جانب داشت و توفيق داشتم با شخصيت‌هاي برجسته وهابي ديدار داشته باشم، اين بود كه من تلاش مي‌كردم نسبت به صحابه و مقدسات اهل‌سنت و خلفاء، مؤدبانه حرف بزنم. حتي آقاي دكتر غامدي كه عليه ما كتاب ـ الحوار الهادي ـ نوشته است، در مقدمه‌اش نوشته است:

فلاني آمد اينجا و بحث داشتيم و يكي از امتيازاتش اين بود كه نسبت به صحابه با ادب بود و لذا بحث را با ايشان ادامه داديم.

اگر بخواهيم امروز كار بكنيم، چه در منبر و چه در ماهواره و اينترنت، هيچ راهي نداريم جز اين‌كه ادبيات شايسته اهل بيت (عليهم السلام) را رعايت كنيم.

امير المومنين(عليه السلام) مي‌فرمايد:

من نام لم ينم عنه.

كسي كه به خواب رفته، ديگران (دشمنان) از او غافل نيستند.

نهج البلاغه، نامه62 ـ ميزان الحكمة لمحمد الريشهري، ج3، ص1848

هم‌چنين مي‌فرمايد:

من نام عن عدوه، إنبهته المكايد.

كسي كه از دشمن به خواب رفته و غافل شده است، كيدها و حيله‌ها او را از خواب بيدار مي‌كنند.

ميزان الحكمة لمحمد الريشهري، ج3، ص1848

 

لا تستصغرن عدوا و إن ضعف.

اگر چه دشمن شما ضعيف باشد، ولي او را كوچك مشمار.

ميزان الحكمة لمحمد الريشهري، ج3، ص1848

إياك و ما يستهجن من الكلام. فإنه يحبس عليك اللئام و ينفر عنك الكرام.

بپرهيز از كلام زشت و خشن. زيرا پست فطرتان را بر تو سوار مي‌كند و به تو حمله مي‌كنند و افراد نيك و خوب از تو دور مي‌‌شوند.

ميزان الحكمة لمحمد الريشهري، ج3، ص2734

در روايتي از نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) آمده است:

إياك أن تتكلم في غير أدب.

بپرهيز از صحبت كردن غير مؤدبانه.

التبليغ في الكتاب و السنة لمحمد الريشهري، ص132

امير المومنين(عليه السلام) مي‌فرمايد:

و لا تتكلموا بالفحش، فإنه لا يليق بنا و لا بشيعتنا.

سخن ناسزا نگوييد كه نه زيبنده ما است و نه زيبنده شيعيان ما.

مستدرك الوسائل للميرزا النوري، ج12، ص82 ـ جامع أحاديث الشيعة للسيد البروجردي، ج13، ص432

كسي ناسزا مي‌گويد كه حرفي براي زدن نداشته باشد. شيعه افتخار مي‌كند كه مذهبش برخاسته از متن قرآن و منطبق با سنت راستين نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است. چه نيازي به فحش و اهانت داريم؟!

دو هفته قبل كه در مشهد بودم، يكي از علماء مي‌گفت:

در ماه رمضان به پاكستان رفته بودم. در يكي از مساجد كه منبر مي‌رفتم، حدود 200 نفر از علماء، پاي منبر من حاضر مي‌شدند و جلسات خوبي هم بود. استقبالي كه سني‌ها از اين جلسات داشتند، بيش از شيعيان بود. در يكي از شب‌ها، مسئولين مسجد، يك كليپ از دانشمند اصفهاني پخش كردند و اين باعث شد تمام سني‌ها از مسجد خارج شوند و تا آخر ماه رمضان به مسجد نيايند و شيعيان هم از ترس ترور و انفجار، هميشه بعد از نماز، مدتي صحبت مي‌كرديم و سريعا از مسجد خارج مي‌شديم و مسجد را مي‌بستيم. اين كليپ باعث شد زحمات ما در اين شب‌ها هدر برود و تمام شيعيان را در معرض ترور قرار بگيرند.

من نمي‌دانم اين آقايان با اين فحش‌ها و اهانت‌ها، كجا را فتح كرده‌اند؟ البته اين كليپ آقاي دانشمند، براي 20 سال پيش است. چند شب قبل هم ايشان با آقازاده آقاي كافي (ره) در منزل ما بودند و ايشان گفت:

من به اين نتيجه رسيده‌ام كه روش گذشته‌ام كاملا اشتباه بود و الان هم هر كجا منبر مي‌روم، مي‌گويم اشتباه كرده‌ام.

ولي وهابي‌ها، امروز همان كليپ يك دقيقه‌اي ايشان را در ماهواره‌ها و سايت‌ها و موبايل‌ها منتشر مي‌كنند. حتي چند روز قبل در شبكه ماهواره‌اي رنگارنگ، آقاي ملازاده كه يكي از وهابي‌هاي شاخ‌دار ضد شيعي است، يك كليپ درست كرده كه يك دقيقه‌اش از آقاي دانشمند است كه فحش و ناسزا به اهل‌سنت مي‌گويد و يك دقيقه‌اش از بنده است كه مي‌گويم اهانت به اهل‌سنت را گناه نابخشودني و خيانت به شيعه مي‌دانيم و اهل‌سنت برادران ما هستند. بعد هم مي‌گويد: اي مردم! ببينيد كه علماي شيعه با هم اختلاف دارند. ببينيد از چه روشي استفاده مي‌كنند! لذا امير المومنين(عليه السلام) مي‌فرمايد:

و لا تتكلموا بالفحش، فإنه لا يليق بنا و لا بشيعتنا.

هم‌چنين روايتي را مرحوم شيخ صدوق (ره) در كتاب اعتقادات خود آورده و مي‌گويد:

و قيل للصادق (عليه السلام): يا ابن رسول الله! إنا نري في المسجد رجلا يعلن بسب أعدائكم و ـ يسبّهم و ـ يسميهم. فقال: ما له؟ لعنه الله! يعرض بنا! و قال الله تعالي: وَ لَا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ (سوره انعام/آيه108)

به امام صادق (عليه السلام) گفتند: يا بن رسول الله! يكي از دوستان شما در مسجد نشسته و دشمنان شما را سبّ و لعن مي‌كند و نام آنها را ذكر مي‌كند. حضرت فرمود: او را چه شده است؟ خداوند او را لعنت كند! با اين كارش، متعرض ما شده است. خداوند در قرآن مي‌فرمايد: ... .

الإعتقادات في دين الإمامية، الشيخ الصدوق، ص107 ـ بحار الأنوار للعلامة المجلسي، ج71، ص217 ـ التفسير الصافي للفيض الكاشاني ، ج2، ص148

يعني اگر به مقدسات و ائمه و بزرگان آنها فحش بدهيم، شما را فحش نمي‌دهند، بلكه ائمه شما را كه ما هستيم، فحش مي‌دهند.

نكته اساسي اين است كه مرحوم شيخ صدوق (ره) اين روايت را در كتاب الإعتقادات في دين الإمامية آورده است.

البته اين را هم توجه داشته باشيد كه واژه‌هاي سبّ و شتم و لعن با يكديگر فرق دارند. لعن، واژه قرآني است و حدود 38 مورد در قرآن ذكر شده است در مورد لعن شيطان، يهود، نصاري، كفار و ظالم، حتي لعن دروغ‌گو و غيره. چون لعن، طلب دعا از خداوند است كه رحمتش را از كسي دور كند. در روايات داريم كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) عده‌اي را لعن كرده است. حتي در خود صحيح بخاري و صحيح مسلم است كه زنان پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) جلوي چشم ايشان، از اين الفاظ بيان مي‌كردند و خود عمر و ابوبكر و عثمان هم تعدادي از صحابه را لعن مي‌كردند. واژه لعن، يك واژه قرآن و اسلامي است. ولي شتم و سبّ، فحش و ناسزا هستند كه كار اوباش و اراذل است. در تمام قرآن، فقط يك آيه درباره سبّ آمده است و آن هم نهي است:

وَ لَا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ

(سوره انعام/آيه108)

امير المومنين(عليه السلام) در مورد معاويه و يارانش كه در سال 8 هجرت، در فتح مكه مسلمان شدند، مي‌فرمايد:

فوالذي فلق الحبة و برأ النسمة! ما أسلموا و لكن استسلموا و أسروا الكفر، فلما وجدوا أعوانا عليه أظهروه.

نهج البلاغه، خطبه16

ولي وقتي مي‌بيند به ايشان فحش مي‌دهند، امير المومنين(عليه السلام) مي‌فرمايد:

إني أكره لكم أن تكونوا سبابين و لكنكم لو وصفتم أعمالهم و ذكرتم حالهم كان أصوب في القول و أبلغ في العذر و قلتم مكان سبكم إياهم.

من دوست ندارم كه حتي به معاويه، فحش و ناسزا بدهيد. به جاي آن، جنايات و اعمال او را براي مردم بگوييد كه هم گيراتر است و هم آنها نمي‌توانند شما را متهم كنند.

نهج البلاغه، خطبه206

در اين زمينه، روايات متعددي داريم. راوي مي‌آيد خدمت امام صادق (عليه السلام) و مي‌گويد:

كيف ينبغي لنا أن نصنع فيما بيننا و بين قومنا و بين خلطائنا من الناس ممن ليسوا علي أمرنا؟ قال: تنظرون إلي أئمتكم الذين تقتدون بهم، فتصنعون ما يصنعون، فوالله إنهم ليعودون مرضاهم و يشهدون جنائزهم و يقيمون الشهادة لهم و عليهم و يؤدون الأمانة إليهم.

برخورد ما با اهل‌سنت چگونه باشد؟ حضرت فرمود: به ائمه‌تان نگاه كنيد كه چه رفتاري انجام مي‌دهند، شما هم همان را انجام بدهيد. به خدا قسم! از مريضان آنها عيادت مي‌كنند و به تشييع جنازه آنها مي‌روند و اگر لازم داشته باشند، در دادگاه، له يا عليه آنها شهادت مي‌دهند و امانت آنها را به خودشان برمي‌گردانند.

الكافي للشيخ الكليني، ج2، ص636

يكي از حضار:

در مقابل اين روايات، روايت صنمي قريشي است.

استاد:

صنمي قريش كه سند ندارد. اگر شما براي اين روايت، سند صحيح بياوريد، من يك ميليون تومان به شما جايزه مي‌دهم. ما روايات زيادي داريم كه عده‌اي از عمال بني‌اميه و بني‌عباس، كارشان اين بود كه مطالبي را از زبان أئمه (عليهم السلام) در جامعه پخش كنند و مردم را نسبت به أئمه (عليهم السلام) بدبين كنند. در كتاب كافي، روايتي از قول امام صادق (عليه السلام) آمده كه نهي مي‌كند از معامله با كردها و مي‌فرمايد:

لا تخالطوهم، فإن الأكراد حي من أحياء الجن، كشف الله عنهم الغطاء، فلا تخالطوهم.

با كردها معامله نكنيد، چون آنها گروهي از أجنه هستند كه ... .

الكافي للشيخ الكليني، ج5، ص158

يكي از اساتيد در منزل ما بود و گفتم: همين روايت را در سنندج در بالاي منبر مي‌گوييد؟ گفت: اگر بگويم، در بالاي منبر گردن مرا مي‌زنند.

اخلاق أئمه (عليهم السلام) دست ماست. اينها رحمة للعالمين هستند.

لا فخر للعرب علي العجم و لا للأبيض علي الأسود إلا بالزهد و التقوي.

اينها بهترين عامل به قرآن هستند. آن وقت اين‌گونه بگويند:

لا تخالطوهم، فإن الأكراد حي من أحياء الجن، كشف الله عنهم الغطاء، فلا تخالطوهم.

با كردها معامله نكنيد؛ چون ... .

لا تناكحوا الزنج والخزر فإن لهم أرحاما تدل علي غير الوفا

با شمالي‌ها ازدواج نكنيد؛ زيرا ... .

وسائل الشيعة للعاملي، ج14، ص55

و لا تساكنوا الخوز و لا تزوجوا إليهم فإن لهم عرقا يدعوهم إلي غير الوفاء.

در خوزستان زندگي نكنيد و با آنها ازدواج نكنيد؛ زيرا ... .

وسائل الشيعة للعاملي، ج14، ص55

نسبت به هر كدام از قبائل، يك روايتي را نقل كرده‌اند. مرحوم مامقاني (ره) در رابطه با روايت أكراد، در مورد يكي از راويانش مي‌گويد:

او عامل بني‌اميه بود و روايت جعل مي‌كرد و از قول امام صادق (عليه السلام) در ميان مردم منتشر مي‌كرد تا مردم را به ايشان بدبين كند.

ما از اين روايات زياد داريم. لذا امير المومنين(عليه السلام) مي‌فرمايد:

إذا حدثتم بحديث فأسندوه إلي الذي حدثكم، فإن كان حقا فلكم وإن كان كذبا فعليه.

هر حديثي كه نقل مي‌كنيد، سندش را بيان كنيد، اگر حق بود ... .

الكافي للشيخ الكليني، ج1، ص52

هم‌چنين مي‌فرمايد:

همة السفهاء الرواية و همة العلماء الدراية.

همت سفهاء، نقل روايت است و همت علماء، حديث‌شناسي است.

بحار الأنوار للعلامة المجلسي، ج2، ص160

اين، تندترين روايت در شناختن حديث است.

مضافا كه ما نمي‌خواهيم بحث تبرّي را ردّ كنيم. به تعبير حضرت آيت الله العظمي شبيري زنجاني كه مي‌فرمايد:

بدون تبرّي، تولّي محقق نمي‌شود. اگر لا إله نگوييد، إلا الله معنا ندارد.

مگر مشركين مكه، الله نمي‌گفتند؟:

وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّي يُؤْفَكُونَ

(سوره عنكبوت/آيه61)

آنها هم الله مي‌گفتند. ولي در كنارش هم بت‌ها را مي‌پرستيدند:

مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَي اللَّهِ زُلْفَي

(سوره زمر/آيه3)

وَ يَقُولُونَ هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ

(سوره يونس/آيه18)

لذا، بحث تبرّي و تولّي، بحثي است كه اگر بالاي منبر و در ماهواره يا در اينترنت بخواهيم بيان كنيم، نبايد به مردم بگوييم كه چنين و چنان كنند. امام صادق (عليه السلام) هم اگر لعن داشت، مخفيانه بود. در كافي با سند ضعيف و در تهذيب الأحكام با سند صحيح آمده است:

سمعنا أبا عبد الله (عليه السلام) و هو يلعن في دبر كل مكتوبة أربعة من الرجال و أربعا من النساء.

الكافي للشيخ الكليني، ج3، ص342 ـ تهذيب الأحكام للشيخ الطوسي، ج2، ص321

يعني بعد از هر نماز، نه در همه جا.

امير المومنين (عليه السلام) در قنوت خود، معاويه و عمرو بن عاص را لعنت مي‌كرد، نه در بالاي منبر.

بنده هم خودم قبل از بحث‌ها و مناظرات، 100 صلوات براي حضرت فاطمه زهراء (سلام الله عليها) مي‌فرستم و آن تبرّي مشهور را انجام مي‌دهم و سپس وارد بحث و مناظره مي‌شوم و هيچ شبهه‌اي هم در موفقيت ندارم. اينها در جلسات خصوصي ما است. گمان نمي‌كنم هيچ سني‌اي مخالف با تبرّي از أعداء اهل بيت (عليهم السلام) به طور كلي باشد. چون بحث مودّت اهل بيت (عليهم السلام) و تبرّي از أعداء اهل بيت (عليهم السلام)، مسئله قرآني است و مودت اهل بيت (عليهم السلام)، أجر رسالت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) قرار داده شد است.

امير المومنين (عليه السلام) در خطبه شقشقيه هم فحاشي ندارد. همه قضايا را مطرح مي‌كند و بيان مي‌‌كند كه خلفاء، چنين و چنان كردند.

البته امير المومنين (عليه السلام) با افراد خشن، برخورد تندي دارد، ولي باز هم برخورد با آنها، شاخصه‌هايي دارد كه از اين باب است:

فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ

(سوره توبه/آيه12)

در روايات متعددي داريم كه امير المومنين (عليه السلام) نسبت به خلفاء و بعضي از صحابه، انتقادات تندي دارد، ولي فحاشي ندارد.

 

نكته چهارم: ارزش پاسخگويي به شبهات از ديدگاه أئمه (عليهم السلام)

در اين مورد هم روايات متعددي داريم. مثلا امام حسين (عليه السلام) مي‌فرمايد:

فضل كافل يتيم آل محمد المنقطع عن مواليه الناشب في رتبة الجهل يخرجه من جهله و يوضح له ما اشتبه عليه علي فضل كافل يتيم يطعمه و يسقيه، كفضل الشمس علي السها.

كسي كه يتيم آل محمد را از شبهات رهايي دهد و او را از جهالت خارج كند، ارزشش بالاتر است از كسي كه يتيم‌ها را آب و غذا مي‌دهد و همانند برتري خورشيد بر ستارگان كم‌نور است.

الإحتجاج للشيخ الطبرسي، ج1، ص7

مشهورترين روايت، روايت امام صادق (عليه السلام) است كه مي‌فرمايد:

علماء شيعتنا مرابطون في الثغر الذي يلي إبليس و عفاريته، يمنعونهم عن الخروج علي ضعفاء شيعتنا و عن أن يتسلط عليهم إبليس و شيعته و النواصب، ألا فمن انتصب لذلك من شيعتنا كان أفضل ممن جاهد الروم و الترك و الخزر ألف ألف مرة، لأنه يدفع عن أديان محبينا و ذلك يدفع عن أبدانهم.

علماء شيعيان ما، مرزباناني هستند كه از حدود عقائد اسلامي و شيعي، پاسداري مي‌كنند. ... ، كسي كه متصدي پاسخگويي به شبهات ابليس و عفريت‌ها باشد، ارزشش يك ميليون برابر بيشتر از رزمنده‌اي است كه در ميدان حق عليه باطل تلاش مي‌كند. زيرا علماء از اديان محبين ما دفاع مي‌كنند و آن سربازان از بدن‌هاي آنها.

الإحتجاج للشيخ الطبرسي، ج1، ص8

امام عسگري (عليه السلام) وقتي مي‌شنود اسحاق كندي ـ فيلسوف عراقي ـ نسبت به قرآن، شبهاتي دارد، به افرادي كه با او مرتبط هستند، مي‌فرمايد:

أما فيكم رجل رشيد يردع استأذكم الكندي عما أخذ فيه من تشاغله القرآن؟

آيا در ميان شما، جوان رشيدي نيست تا اين شبهات استادتان را نسبت به قرآن جواب بدهد؟

بحار الأنوار للعلامة المجلسي، ج10، ص392

چه جمله تندي؟! اگر با اين هجمه‌هاي شديد، آقا امام زمان (عليه السلام) اين‌گونه به ما خطاب كند، چه جوابي داريم؟

بعضي وقت‌ها خود أئمه (عليهم السلام) هم متصدي پاسخگويي بودند. روايات متعددي در اين زمينه در كافي و رجال كشي و كتاب‌هاي ديگر داريم. يك نمونه‌اش اين روايت است:

... بلغني أنك عالم بكل ما تسأل عنه فصرت إليك لأناظرك. فقال أبو عبد الله عليه السلام: فيما ذا؟ قال: في القرآن و قطعه و إسكانه و خفضه و نصبه و رفعه. فقال أبو عبد الله عليه السلام: يا حمران! دونك الرجل، فقال الرجل: إنما أريدك أنت لا حمران! فقال أبو عبد الله عليه السلام: إن غلبت حمران فقد غلبتني، فأقبل الشامي يسأل حمران حتي ضجر و مل و عرض و حمران يجيبه، فقال أبو عبد الله عليه السلام: كيف رأيت يا شامي؟! قال: رأيته حاذقا ما سألته عن شئ إلا أجابني فيه. فقال أبو عبد الله عليه السلام: يا حمران! سل الشامي، فما تركه يكشر. فقال الشامي: أرأيت يا أبا عبد الله أناظرك في العربية، فالتفت أبو عبد الله عليه السلام فقال: يا أبان بن تغلب! ناظره، فناظره فما ترك الشامي يكشر. قال: أريد أن أناظرك في الفقه، فقال أبو عبد الله عليه السلام: يا زرارة! ناظره، فما ترك الشامي يكشر. قال: أريد أن أناظرك في الكلام، فقال: يا مؤمن الطاق! ناظره، فناظره فسجل الكلام بينهما، ثم تكلم مؤمن الطاق بكلامه فغلبه به. فقال: أريد أن أناظرك في الإستطاعة، فقال للطيار: كلمه فيها، قال: فكلمه، فما ترك يكشر. فقال: أريد أناظرك في التوحيد، فقال لهشام بن سالم: كلمه، فسجل الكلام بينهما ثم خصمه هشام. فقال: أريد أن أتكلم في الإمامة، فقال لهشام بن الحكم: كلمه يا أبا الحكم، فكلمه ما تركه يرتم و لا يحلي و لا يمر. قال: فبقي يضحك أبو عبد الله عليه السلام حتي بدت نواجده. فقال الشامي: كأنك أردت أن تخبرني أن في شيعتك مثل هؤلاء الرجال؟ قال: هو ذلك.

مردي شامي خدمت امام صادق (عليه السلام) مي‌آيد و قصد مناظره دارد. حضرت مي‌فرمايد: در چه موضوعي مي‌خواهي مناظره كني؟ گفت: در رابطه با ادبيات عرب. حضرت به حمران بن أعين مي‌فرمايد بلند شو و با او مناظره كن. مرد شامي اعتراض مي‌كند كه مي‌خواهد با ايشان مناظره كند، نه با سايرين. حضرت مي‌فرمايد: اگر بر حمران غلبه كردي، بر من غلبه كرده‌اي. حمران در همان اوائل بحث، مرد شامي را مغلوب مي‌كند. مرد شامي مي‌گويد: مي‌خواهم در لغت عربي مناظره كنم. حضرت به أبان بن تغلب مي‌فرمايد بلند شو و با او مناظره كن. أبان با او مناظره مي‌كند و مغلوب مي‌كند. مرد شامي مي‌گويد: مي‌خواهم در فقه مناظره كنم. حضرت به زراره مي‌فرمايد بلند شو و با او مناظره كن. زراره با او مناظره مي‌كند و مغلوب مي‌كند. مرد شامي مي‌گويد: مي‌خواهم در كلام و عقائد مناظره كنم. حضرت به مومن الطاق مي‌فرمايد بلند شو و با او مناظره كن. مومن الطاق با او مناظره مي‌كند و مغلوب مي‌كند. مرد شامي مي‌گويد: مي‌خواهم در استطاعت مناظره كنم. حضرت به طيار مي‌فرمايد بلند شو و با او مناظره كن. طيار با او مناظره مي‌كند و مغلوب مي‌كند. مرد شامي مي‌گويد: مي‌خواهم در توحيد مناظره كنم. حضرت به هشام بن حكم مي‌فرمايد بلند شو و با او مناظره كن. هشام بن سالم با او مناظره مي‌كند و مغلوب مي‌كند. مرد شامي مي‌گويد: مي‌خواهم در امامت مناظره كنم. حضرت به هشام بن حكم مي‌فرمايد بلند شو و با او مناظره كن. هشام بن حكم با او مناظره مي‌كند و مغلوب مي‌كند و چنان عرصه را بر او تنگ مي‌كند كه مرد شامي حتي توان فرو بردن آب دهان را هم ندارد ... . مرد شامي به حضرت مي‌گويد: آيا مي‌خواستي اينها را به رخ من بكشي كه اين‌چنين نيروهايي داري؟ حضرت مي‌فرمايد: بله.

بحار الأنوار للعلامة المجلسي، ج47، ص407 ـ رجال الكشي، ص275، شماره474

ببينيد حمران به كجا رسيده است كه اگر بر حمران غلبه شد، مانند اين است كه بر امام صادق (عليه السلام) غلبه شده است. آيا ما توانسته‌ايم خود را به اين مرحله برسانيم كه آقا حضرت ولي عصر (عجل الله تعالي فرجه الشريف) به وجود ما افتخار كند و وقتي پرونده ما به دستش مي‌رسد، كارهاي ما را ببيند و قلب مقدسش مسرور شود؟

من از دوستان تقاضا داريم اين روايت را چندين مرتبه مطالعه كنند تا بدانند امام صادق (عليه السلام) چه كرده است؟

اين مرد كه آمده با امام صادق (عليه السلام) مناظره كند و خبر پيروزي خود را براي مردم شام نقل كند، آخرين جمله‌اش اين است:

فقال الشامي: إجعلني من شيعتك و علمني؟ فقال أبو عبد الله عليه السلام لهشام: علمه، فإني أحب أن يكون تلماذا لك.

مرد شامي مي‌گويد: آيا مي‌توانم از شيعيان و شاگردان شما باشم تا از علم شما استفاده كنم؟ حضرت به هشام بن حكم مي‌فرمايد كه او را آموزش بده ... .

اگر ديده باشيد، بعد از بازي فوتبال، مربي فيلم بازي را براي بازيكنان نمايش مي‌دهد و عيوب و اشتباهات و نقطه ضعف و قوّت افراد را ذكر مي‌كند. امام صادق (عليه السلام) هم بعد از مناظره، به تك تك شاگردانش تذكر مي‌دهد كه در فلان‌جا اشتباه كردي و بايد اين كار را مي‌كردي و وقتي به هشام مي‌رسد، اين تعبير را دارد:

يا هشام! ... مثلك فليكلم الناس، إتق الزلة و الشفاعة من ورائك.

مانند تو بايد با اينها مناظره كند. برو جلو كه دعاي خير ما پشت سر توست.

خدا مي‌داند كه وقتي انسان اين را مي‌خواند، مي‌خواهد بال در بياورد و اشك شوق از چشمش سرازير شود.

اين روش أئمه (عليهم السلام) بوده است.

إن شاء الله در جلساتي آتي، براي بيان روش‌هايي كه در پاسخگويي به شبهات و آداب مناظره به ذهن‌مان مي‌رسد، در خدمت‌تان هستيم.

 

««« و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته »»»

دكتر سيد محمد حسيني قزويني

 
[ 88/12/18 ] [ 16:19 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

بیان مغالطات در مناظره بنو هاشم ومعاویه(333)

 

1.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی : علت جعلی علتی که نباید امام حسن و امام حسین توسط عبدالله  بن جعفر ابیطالب اکرام شوند بالاتر بودن عبدالله است در حالی که چنین نیست کوچک نمای مقام امام حسن و امام حسین نادیده گرفته شده است.

 2.مغالطات ادعای بدون استدلال :استدلال از راه سنگ و مغالطه تله گذاری  معاويه گفت: بگوى اگر چه آن أعظم از جبل احد و جبل حرّا باشد كه چون أحدى از أهل شام در اين مقام نيست بيار آنچه دارى كه خداى تعالى طاغى شما را مقتول و جمع شما را متفرّق و أعيان شما را خمول گردانيد و أمر

ايالت و  خلافت امّت را در محلّ كه أهل و معدن و مكان بود مقرّر داشت، و الحال آنچه كه شما گوئيد و ادّعاى آن نمائيد هيچ پاكى نيست زيرا كه از آن بيان أصلا ضرر و نقصان بما لا حق و عيان نگردد مغالطه طلب برهان معاویه عارف به حق مولی علی و حسنین بود لکن طلب برهانش از باب مغلطه بود عوام فریبی و مغالطه توسل به مرجع در جای که برای صحت حدیث شاهد می خواهد ولی با وجود شاهدین متعدد نقشه اش بر آب می شود

 3.مغالطات مقام نقد :توسل به شخص و توهین که در جمله بالا که از معاویه آورده شد به چشم می خورد

 4.مغالطات مقام دفاع : حفظ پیش فرض و پذیرش ظاهری نقد با دادن آن هزار درهمها خواست  این نقد را قبول کند تا در نظر آن جمع کمی شخصیت از دست رفته را جبران کرده با شد وچون آنجا شامی نبود خیالش راحت بود و پس از رفتن به شام نیز مدعایش تغییر نیافت.

 5. مغالطه در استدلال پیش فرض نادرست :مغالطه توسل به اکثریت و تجدد گرای  در سخنی که در بالا از معاویه نقل شد. 

 

 

ترجمه مناظره بین زينب عليها السلام ويزيد (346)

 

احتجاج حضرت زينب عليها السّلام دخت گرامى أمير المؤمنين عليه السّلام با يزيد وقتى آن ملعون با چوب بر دندانهاى امام حسين عليه السّلام مى‏زد

از شيخى راستگو از بزرگان بنى هاشم- و ديگران- نقل است كه گفت: وقتى حضرت علىّ بن حسين عليهما السّلام و محارمش بر يزيد ملعون وارد شدند و سر مبارك امام حسين عليه السّلام را درون طشتى مقابل يزيد نهادند، آن ملعون با چوبى كه در دست داشت به دندانهاى مبارك آن حضرت زده و اين اشعار را مى‏خواند قبيله هاشم با سلطنت بازى كردند، نه خبرى از آسمان آمد و نه وحى نازل شد، ايكاش پيران و گذشتگان قبيله من كه در بدر كشته شدند مى‏ديدند زارى كردن قبيله خزرج را از زدن نيزه (در جنگ احد)، از شادى فرياد مى‏زدند و مى‏گفتند اى يزيد دستت شل مباد، جزايشان مانند «بدر» داديم، اين را بجاى «بدر» كرديم و سربسر شد، من از دودمان خندف نيستم اگر كين احمد را از فرزندان او نجويم،راوى گويد: وقتى حضرت زينب اين صحنه را ديد دست بگريبان فرا برد و آنرا چاك زد و بآوازى سوزناك كه دلها را پاره مى‏كرد فرياد زد: يا حسينا! يا حبيب رسولخدا! فرزند مكّه و منى! فرزند فاطمه زهراء بانوى زنان! اى زاده محمّد مصطفى راوى گويد: بخدا قسم هر كس را در مجلس بود گرياند و يزيد ملعون خاموش نشسته بود، آنگاه زينب بر قدمهاى خود ايستاده و بر مجلس مشرف شد و آغاز به خطبه نمود، تا كمالات محمّد صلّى اللّه عليه و آله را اظهار نموده و بگويد كه براى رضاى خدا صبر و شكيب مى‏كنيم، نه براى ترس و وحشت راوى گفت: زينب- همو كه پدرش علىّ عليه السّلام و مادرش فاطمه عليها السّلام دخت گرامى رسولخدا صلّى اللّه عليه و آله است- برخاسته و گفت سپاس خدايرا كه پروردگار جهانيان است، و درود خداوند بر جدّ و پدر بزرگم سرور انبياء و مرسلين، خداى سبحان راست گفت: سزاى آنان كه كار زشت كردند زشت باشد كه آيات خدا را تكذيب كردند و به آن استهزاء نمودند، اى يزيد، آيا پندارى كه چون اطارف زمين و آفاق آسمان را بر ما بستى و راه چاره بر ما مسدود ساختى تا ما را برده وار به هر سوى كشانيدند ما نزد خدا خواريم و تو گرامى نزد اويى، و اين غلبه تو بر ما از فرّ و آبروى تو است نزد خدا، پس بينى بالا كشيدى و تكبّر نمودى و بخود باليدى، خرّم و شادان كه دنيا در چنبر كمند تو بسته و كارهاى تو آراسته، ملك و پادشاهى ما تو را صافى گشته اندكى آهسته‏تر! جاهلانه قدم بر ندار! آيا قول خداى تعالى را فراموش كردى: كافران نپندارند كه چون ايشان را مهلت داديم، خيرى براى آنان است، نه چنانست بلكه ما آنها را مهلت دهيم تا گناه بيشتر كنند و آنانرا عذابى باشد دردناك؟ اى پسر آنمردمى كه جدّ من اسيرشان كرد پس از آن آزاد فرمود! از عدل است كه تو زنان و كنيزان خود در پشت پرده نشانى و دختران رسولخدا را اسير بدين سوى و آن سوى كشانى، پرده آنان را بدرى؛ روى آنان را بگشائى، دشمنان آنان را از شهرى به شهرى برند و بومى و غريب چشم بدانها دوزند و نزديك و دور، وضيع و شريف چهره آنان را مى‏نگرند از مردان آنان نه پرستارى مانده است نه ياورى نه نگهدارى و نه مددكارى، اينها همه از گستاخى تو بر خدا و انكار بر رسولخدا و ردّ بر قرآن است، و تعجّبى ندارد و از چون تويى اين اعمال شگفت نيست، چگونه اميد دلسوزى و غمگسارى باشد از آنكه دهانش جگر پاكانرا جويد و بيرون انداخت و گوشتش از خون شهيدان بروئيد، و عليه سرور انبياء جنگ راه انداخت، و احزاب را گرد آورد، و اعلان جنگ نمود و شمشيرها را بر روى رسولخدا كشيد؟! همو كه از تمام عرب به خدا منكرتر بود و ناسپاسترين فرستاده بود، و بيش از همه با خدا اظهار دشمنى مى‏كرد، و از سر كفر و طغيان مستكبرترين فرد بر پروردگار! ألا! اينها همه ثمره پس مانده كفر و كينه‏اى است كه از درون سينه براى مردگان بدر مى‏غرّد! پس چگونه به دشمنى ما خانواده شتاب ننمايد آنكه سوى ما به چشم كينه و بغض نگرد، كفر خود به رسولخدا ابراز داشته و سخن بر زبان پرداخته و از سر سرور به قتل اولاد رسول و اسارت ذرّيّه‏اش بدون هيچ تحزّن و استعظامى به پدران خود باليده و مى‏گويد از شادى و سرور فرياد مى‏زدند* و مى‏گفتند: يزيد دستت شل مباد! و رو به دندانهاى أبو عبد اللّه- همان مكان بوسه رسولخدا صلّى اللّه عليه و آله- نموده با عصاى كوتاهش بدانها مى‏زند و شادى و سرور از رخسارش مى‏درخشد بجانم قسم با ريختن خون سرور جوانان بهشتى، و فرزند پيشواى عرب، و خورشيد آل عبد المطّلب زخم را ناسور كرده و ريشه‏هاى فضيلت و تقوى را از جا بركندى! و بر پدران خود باليده و باد در بينى انداختى، و با ريختن خون آنحضرت خود را به سلف كافر خود مقرّب نمودى، سپس فرياد برآوردى! و بجانم قسم اگر حضورت بودند ندايشان مى‏دادى! (غم مخور) كه در همين زودى نزد آنان روى و آرزو كنى كاش دستت خشك شده و از پدر و مادر زاده نشده بودى، آن هنگام كه به سوى غضب الهى رهسپارى و خصم تو [و پدرت‏] رسولخدا صلّى اللّه عليه و آله است،

خدايا داد ما را بستان و از اين ستمگران انتقام ما را بكش و خشم خود بر آنكه خون ما بريخت و عهدمان بشكست و حاميان ما را بكشت و هتك حرمت ما كرد فرود آر!، پس همان كه خواستى مرتكب شدى، بخدا كه فقط پوست خود را شكافتى و گوشت خودت را پاره پاره كردى و زودا بر رسولخدا صلّى اللّه عليه و آله در آئى با آن بار كه بر دوش دارى از ريختن خون دودمان وى و شكستن حرمت عترت و پاره تن او جائيكه خداوند پريشان آنان را به جمعيّت مبدّل كند و از ستمكار بديشان انتقام كشد، و داد آنان بستاند پس تو را قتل اينان تحريك نكند و مپندار آنان را كه در راه خدا كشته شدند مرده‏اند بلكه زنده‏اند و نزد پروردگار خود روزى داده مى‏شوند؛ در حالى كه بدانچه خداوند از فزونى و بخشش خود به آنان داده است شادمانند، همين بس كه خداوند تو را ولىّ و حاكم است و محمّد صلّى اللّه عليه و آله خصم و جبرئيل پشتيبان و آنكس كه كار را براى تو ساخت و پرداخت و تو را بار گردن مسلمانان كرد بزودى بداند كه پاداش ستمكاران بد است و آگاه گردد كه مقام كداميك شما بدتر و راه كداميك گمراه كننده‏تر است،و اگر مصائب روزگار با من اين جنايت كرد (و مرا به اسيرى به اينجا كشانيد) و ناچار شدم با تو سخن گويم باز قدر تو را بسيار پست دانم و سرزنشهاى عظيم كنم تو را و نكوهش بسيار (و اين حشمت و امارتت موجب ترس و وحشت من نشود و خود را نبازم و نترسم و اين جزع و بيتابى كه در من بينى از هيبت تو نيست) پس از آنكه چشمهاى مسلمين را (در مصيبت برادر و خاندانم) گرياندى و دلهاشان را برياندى، اعوان و يارانت در اين راه دلهايى سخت داشتند، و جانهاى سركش و ابدانى مملوّ از غضب خدا و لعن رسول، كه شيطان در آن لانه كرده و تخم گذارده بود، و با تكيه بر اين گروه قدم برداشته و اقدام كردى! جاى بسى تعجّب و شگفتى است كه پرهيزگاران و اولاد انبياء و نسل اوصياء بدست طلقاى خبيث و نسل هرزگان و فاجران كشته و به شهادت مى‏رسند!!، خون ما از سر پنجه‏هاى شما مى‏ريزد و گوشتهاى ما از دهنهاى شما بيرون مى‏افتد و آن بدنهاى پاك و پاكيزه بر روى زمين افتاده را گرگان سركشى مى‏كنند و كفتاران آنان را در خاك مى‏غلطانند. اگر امروز به گمان خود غنيمت بدست آوردى و سود بردى به همين زودى زيان كنى وقتى كه نيابى مگر همان را كه دست تو از پيش فرستاد و خداوند بر بندگان ستم نكند شكوه و شيون بخدا بريم و اعتماد بر او كنيم، پس هر كيد كه دارى بكن و هر چه كوشش خواهى بنماى و هر جهد كه دارى بكار بر، بخدا سوگند ذكر ما را از يادها محو نتوانى كرد و وحى ما را كه خداوند فرستاد نتوانى ميرانيد و بغايت ما نتوانى رسيد و ننگ اين ستم را از خويش نتوانى سترد، رأى تو سست است و شماره ايّام دولت تو اندك و جمعيّت تو به پريشانى گرايد آنروز كه منادى فرياد زند: «لعنت بر ستمكاران متجاوز و شكر و سپاس خداوندى را سزا است كه حكم و امر كرد به واسطه اولياى خود به سعادت و ختم احوال اصفياء ببلوغ مطالب ارادت، و نقل ايشان نموده به رحمت و رأفت و به رضوان و مغفرت، و به مشقّت تو گرفتار و مبتلا و ممتحن به جز تو خاكسار نگردانيدو استدعاى من از خداوند اين است كه اجر و پاداش برگزيدگانشان را به كمال رسانده و ثواب و اندوخته‏اشان را جزيل فرمايد! و درخواست مى‏كنم جانشين نيكويى بر ايشان گذارده و بازگشت خوبى بر ايشان مهيّا نمايد كه رحيم و با رأفت است يزيد ملعون از در پاسخ به آن فرمايشات گفت فريادى است كه از زنان شايسته است، نوحه‏گران را مرگ ديگران سهل نمايد! سپس دستور به ردّ و بازگشت آنان داد و نقل است كه خانم فاطمه دخت گرامى امام حسين عليه السّلام فردى خوش- روى بود و نزد بانوان ديگر أهل بيت جلوس فرموده بود، در اينجا فردى شامى و سرخ- روى نزد يزيد برخاسته و گفتاى امير مؤمنان، اين دختر را به من ببخش!- و مرادش همان حضرت بود- با اين كلام آنجناب دست بدامن عمّه‏اش حضرت زينب عليها السّلام شده و گفت: يتيم شدم كنيز هم بشوم؟! حضرت زينب عليها السّلام به مرد شامى گفت: دروغ بافتى و پستى كردى، بخدا كه اينكار نه از تو و نه از او (يزيد) ساخته است! يزيد به خشم آمده و گفت: اين در حيطه قدرت من است اگر بخواهم همان كنم حضرت زينب فرمود: هرگز! بخدا سوگند كه خداوند اين را براى تو قرار نداده، مگر اينكه بخواهى از آئين و دين ما خارج شده و دين ديگرى اختيار كنى! يزيد گفت: تنها پدر و برادر تو بودند كه از دين خارج شدندحضرت زينب عليها السّلام فرمود: در پرتو دين خدا و آئين [جدّ و] پدر و برادر من بود كه تو هدايت شدى اگر واقعاً مسلمانى يزيد ملعون گفت: دروغ بافتى اى دشمن خدا! حضرت زينب فرمود: فعلًا تو حاكم و اميرى و به ناروا دشنام مى‏دهى و با قدرت زور مى‏گويى با اين جواب گويا يزيد ملعون حيا كرده و ساكت شد. فرد شامى آن كلام باز گفت، يزيد جواب داد: دور شو، خدا تو را مرگ دهد و از زمين بردارد![6]

                       

بیان مغالطات در مناظره زينب عليها السلام ويزيد (346)

 

1.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی:علت جعلی آن ملعون با چوبى كه در دست داشت به دندانهاى مبارك آن حضرت زده و اين اشعار را مى‏خواند قبيله هاشم با سلطنت بازى كردند، نه خبرى از آسمان آمد و نه وحى نازل شد، ايكاش پيران و گذشتگان قبيله من كه در بدر كشته شدند مى‏ديدند زارى كردن قبيله خزرج را از زدن نيزه (در جنگ احد)، از شادى فرياد مى‏زدند و مى‏گفتند اى يزيد دستت شل مباد،.

 2.مغالطات ادعای بدون استدلال :مغالطه توسل به جهل مغالطه تله گذاری مغالطه مسموم کردن سرچشمه و فضل فروشی ومغالطه توسل به احساسات وعبارت جهت دار و عوام فریبی و مغالطه جزمی گرای در عبارت یزید دیده می شود و اگر نبود سیاست امام علی و امام حسن در برخورد با معاویه و کثافت کاری های یزید شاید غرای خطبه حضرت امام زین العابدین وحضرت زینب بر روی فکر شامی اثری نداشت ولی در این شرایط اول اسرا به عنوان خارج از دین آورده می شوند بعد سربلند از شام بیرون می روند مغالطه تهدید در خواست شامی وابرازتوانایی یزید نسبت به انجام آن.

 3.مغالطات مقام نقد :تکذیب نادرست در جواب آخر که حضرت را دروغ گو خطاب کرد مغالطه توهین در افعال و گفتار آن ملعون به چشم می خورد مغالطات مقام دفاع :نکته انحرافی  يزيد ملعون از در پاسخ به آن فرمايشات گفت فريادى است كه از زنان شايسته است، نوحه‏گران را مرگ ديگران سهل نمايد! سپس دستور به ردّ و بازگشت آنان داد پذیرش ظاهری نقد دستور یزید بر برگرداندن اسرا در حالی که فرماندهان جنگ با امام حسین را ملامت می کرد ودستور به اکرام آنها در بازگشت.

 4.مغالطات صوری:مغالطه مقدمات ناسازگار بخاطر کشته شدگان کافر به دست رسول الله کشتن و اسارت ذریه آن حضرت را بر حق دانستن مغالطه ربطی :تعمیم شتابزده با شنیدن کشته شدن امام حسین و یاران آن حضرت ادعای پیروزی کردن مغالطه تمثیل کشتن اجداد من اگر بر حق بود کشتن امام حسین و اصحاب آن حضرت نیز بر حق است.

 5. مغاطات مقام نقل:تحریف در کلام یزید که در بالا آمد.

 

 

ترجمه مناظره بین هشام وضرار(356)

 

باب صد و پنجاه و پنجم سرّ اين كه واجب است امام از نظر قبيله و جنس و نسب و خاندان معروف و شناخته شده باشد و بيان اين جهت كه چرا بايد امام اعلم خلائق و سخى‏ترين و شجاع‏ترين و عفيف‏ترين آنها بوده و از تمام گناهان معصوم و بر حذر باشد

حديث محمّد بن موسى بن متوكّل، از على بن حسين سعدآبادى، از احمد بن ابى عبد اللَّه برقى، از پدرش، از حسن بن على بن ابى حمزه، از پدرش نقل كرده كه گفت: ضرار از هشام بن حكم پرسيد: دليل بر امام عليه السّلام بعد از نبىّ صلّى اللَّه عليه و آله چيست؟

هشام گفت: هشت دليل بر آن مى‏باشد، چهار تا در پيرامون توصيف نسب امام عليه السّلام بوده و چهار تاى ديگر مربوط به توصيف نفس شريفش مى‏باشدامّا چهار دليلى كه در پيرامون توصيف نسب امام مى‏باشد عبارتند از اين كه: بايد امام از نظر قبيله و جنس و نسب و خاندان معروف و شناخته شده باشد شرح و توضيح توضيح اين گفتار آن است كه: اگر لازم نباشد امام عليه السّلام از نظر قبيله و جنس و نسب و خاندان شناخته شده باشد پس ممكن است از هر قبيله‏اى كه در اطراف و اكناف كره زمين است امام معيّن شود اگر چه قبيله نازل و غير شناخته‏شده‏اى بوده كه احتمال هر گونه رذائل خلقى و خلقى در اهل آن داده شود و نيز بايد جائز باشد از هر جنسى، عرب بوده يا عجم، ترك بوده يا ديلم، زنگى بوده يا غير آن امام تعيين گردد در حالى كه واضح و روشن است التزام به اين معنا باطل و مردود است، پس وقتى جائز نبود مگر آن كه امام از نظر قبيله و جنس شناخته شده باشد به سراغ جنس معروف مى‏رويم بعد از فحص و گردش هيچ جنسى را در عالم مشهورتر و معروف‏تر از جنس محمّد صلّى اللَّه عليه و آله كه جنس عرب است نمى‏يابيم و دليل بر اين ادّعاء آن است كه حضرتش هم صاحب ملّت بوده و هم دعوت و بديهى است كه هر يك از اين دو موجب اشتهار و معروفيّت مى‏باشند.

امّا اين كه آن جناب صاحب ملّت است: به خاطر آن كه در هر روز و شب پنج بار نام شريفش در معابد و مساجدى كه در جميع اماكن است برده شده و مؤذّنين با صداى بلند مى‏گويند: اشهد ان لا اله الّا اللَّه و انّ محمّد رسول اللَّه و امّا اين كه آن حضرت صاحب دعوت است: دعوت آن جناب به هر برّ و فاجر، عالم و جاهل رسيده و به حدّى اين معنا معروف و مشهور است كه احدى توان انكارش را ندارد، پس نتيجه اين دليل آن است كه بايد امام از اشهر اجناس تعيين شود و چون اشهر اجناس، جنس عرب بوده و در بين اين جنس تنها قبيله قريش است كه صاحب ملّت بوده نه ساير قبائل عرب لا جرم امام را بايد از اين قبيله معيّن نمود و چون در بين اين قبيله تنها بيت نبىّ اكرم صلّى اللَّه عليه و آله است كه صاحب دعوت مى‏باشد به ناچار بايد امام از اين بيت تعيين گردد و بدين ترتيب دعوت به ملّت متّصل مى‏گرددو در بين اين خاندان تنها كسى بايد امام باشد كه علاوه بر قرب نسب به پيامبر اكرم از ناحيه آن حضرت به امامتش اشاره هم شده باشد چه آن كه در غير اين

صورت ساير افراد اين بيت با هم در قرب نسب به نبىّ اكرم مشترك بوده و امكان دارد هر يك ادّعاء امامت نموده و مردم را به خود دعوت كنند و بدين ترتيب اختلاف و فساد بين افراد بيت نبىّ صلّى اللَّه عليه و آله واقع مى‏شود، در نتيجه بايد ملتزم شويم كه نبىّ اكرم صلّى اللَّه عليه و آله لازم است اشاره نمايند به مردى از اهل بيت خويش كه افضل و اعلم و اصلح آنها براى امامت باشدو امّا چهار دليلى كه مربوط به توصيف نفس شريف امام مى‏باشدامام بايد: اعلم (داناتر) و اسخى (سخاوتمندتر) و اشجع (شجاع‏تر) و عفيف و معصوم‏ترين خلائق باشد و از تمام گناهان چه صغيره و چه كبيره اجتناب داشته و اساسا فترت و جاهليّت كوچكترين اصابتى با آن جناب نداشته باشدقابل توجّه آن كه در هر عصر و زمانى لازم است امامى كه قائم به اين اوصاف بوده وجود داشته باشد تا عالم منقرض شده و قيامت بپا گردد عبد اللَّه بن يزيد اباضى كه حاضر در مجلس بود گفت: اى هشام از كجا دانستى كه بايد امام اعلم خلائق باشد؟ هشام گفت: اگر عالم به تمام دانستنى‏ها نبوده و به اصطلاح اعلم نباشد اطمينان و وثوقى به او نبوده لذا احتمال دارد شرايع و احكام دين را جابجا كند مثلا كسى را كه حدّ بر او واجب است حدّ نزده بلكه عضوى از اعضائش را قطع نمايد و به عكس كسى را كه قطع عضوش واجب است حدّ بزند و شاهد ما بر اين گفتار كه بايد امام اعلم خلائق باش فرموده حقّ تعالى در قرآن كريم است:أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ (آيا آن كه خلق را به راه حقّ و طريق سعادت هدايت مى‏كند سزاوارتر به پيروى است يا آن كه نمى‏كند مگر آن كه خود هدايت شود، پس شما مشركان را چه شده كه چنين قضاوت باطل براى بت‏ها مى‏كنيدعبد اللَّه بن يزيد گفت :از كجا دانستى كه بايد امام از همه گناهان معصوم و بركنار باشد؟ هشام گفت: اگر معصوم نباشد اطمينانى نيست بلكه احتمال دارد مانند ديگران گناهان را مرتكب شده در نتيجه محتاج شويم بر او اقامه حدّ كنيم همان طورى كه بر غيرش حدّ جارى مى‏سازيم و وقتى احتمال داديم مرتكب گناهان مى‏شود هيچ وثوق و اطمينانى به او نيست كه از همسايه و دوست و نزديك و محبوبش كتمان نمايدو مدرك ما بر اين گفتار و لزوم عصمت در امام فرموده حقّ تعالى در قرآن كريم است إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً، قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي، قالَ: لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ (من تو را به پيشوايى خلق برمى‏گزينم، ابراهيم گفت: اين پيشوايى را به فرزندان من نيز عطا مى‏فرمايى، فرمود: عهد من هرگز به مردم ستمكار نخواهد رسيد عبد اللَّه بن يزيد گفت: از كجا دانستى امام بايد اشجع خلائق باشد؟ هشام گفت: براى اين كه امام قيّم مردم است كه در جنگ و حرب به او مراجعه مى‏كنند، حال اگر در حرب امام نيز مانند ديگران بگريزد به غضب الهى مبتلا مى‏شود و ابتلاء به غضب حقّ تعالى در حقّ امام ممكن نيست و دليل ما بر اين گفتار فرموده حقّ تعالى در قرآن شريف مى‏باشد إِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ  وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى‏ فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (اى اهل ايمان هر گاه با تهاجم و تعرّض كافران در ميدان جنگ روبرو شديد مبادا از بيم و هراس آنها پشت به دشمن كرده و از جنگ فرار كنيد، هر كه در روز نبرد به آنها پشت نمود و فرار كرد به طرف غضب و خشم خدا روى آورده و جايگاهش دوزخ كه بدترين منزل است خواهد بود عبد اللَّه بن يزيد گفت: از كجا دانستى كه بايد سخى‏ترين مردمان باشد؟ هشام گفت: اگر سخاوت نداشته باشد براى امامت شايستگى ندارد زيرا مردم به بخشش و فضل او محتاج بوده و طالب هستند عطايا را بين آنها به طور مساوى تقسيم كند و حقّ را در موردش قرار داده و بجا صرف كند.

و نيز وقتى امام سخى بود از حقوق مردم چيزى برنداشته و در موقع تقسيم غنائم بر مسلمين نصيب خود را افزون‏تر از سايرين قرار نمى‏دهد بنا بر اين كسى كه اشجع و اعلم و اسخى و عفيف‏ترين مردم نيست نمى‏تواند امام و پيشوا باشد. حديث محمّد بن على ماجيلويه از على بن ابراهيم، از پدرش، از ابن ابى عمير نقل كرده كه وى گفت: در طول مدّتى كه با هشام بن حكم هم صحبت بودم كلامى زيباتر و بهتر از اين كلام كه در صفت عصمت امام عليه السّلام ايراد نموده نه شنيدم و نه استفاده كردم و شرح اين كلام آن است كه: روزى از او پرسيدم: آيا امام معصوم است؟ هشام گفت: آرى به او گفتم: صفت عصمت در امام عليه السّلام چيست و به چه چيز شناخته مى‏شود؟هشام گفت: تمام گناهان و معاصى از چهار راه پيدا شده كه پنجمى ندارند، آن چهار تا عبارتند از: حرص، حسد، غضب و شهوت و واضح و روشن است كه اين چهار تا از امام عليه السّلام منتفى هستند و توضيح انتفاء اين چهار صفت از امام عليه السّلام چنين است جائز نيست امام عليه السّلام نسبت به دنيا حريص باشد زيرا دنيا و تمام شئونات آن زير نگين امام است چه آن كه حضرتش خازن مسلمين است و اختيار تمام دنيا به دست او است از اين رو براى چه حرص بورزد و نيز جايز نيست امام عليه السّلام حسود باشد زيرا انسان نسبت به انسان برتر از خود حسد مى‏ورزد و حال آن كه موجودى بالاتر و برتر از امام عليه السّلام نيست تا بخواهد به او حسد داشته باشد بلكه تمام انسانها مادون مقام حضرتش مى‏باشند و حسد داشتن نسبت به انسان مادون معقول نيست و همچنين جايز نيست امام عليه السّلام براى امرى از امور دنيا غضب كند مگر آن كه غضبش براى رضاى خدا باشد كه در اين صورت جايز بلكه ممدوح است نظير اين كه خداوند و حضرتش اقامه حدود را واجب كرده و آن جناب را مأمور ساخته در راه خدا از سرزنش سرزنش‏كنندگان ابايى نداشته باشد و در دين خدا رأفت و عطوفت را به كار نبرده تا حدود الهى اقامه شوندو نيز جايز نيست كه امام تابع شهوات بوده و دنيا را بر آخرت اختيار كند زيرا خداوند عزّ و جلّ آخرت را محبوب آن حضرت قرار داده همان طورى كه دنيا را محبوب ما گردانيده، پس امام عليه السّلام به آخرت نظر مى‏كند همان طورى كه ما به دنيا مى‏نگريم، بنا بر اين چطور ممكن است امام آخرت را ترك و دنيا را اخذ كند و اساسا ديده نشده كه كسى صورت زيبا و جميل را به خاطر روى قبيح رها كند يا طعام پاكيزه و خوش طعم را به خاطر طعام تلخ و بد طعم ترك نمايد يا جامه نرم و لطيف را گذاشته و لباس خشن بپوشد يا نعمت دائم و باقى را فداى دنياى زائل و فانى كند[7]           

 

بیان مغالطات در مناظره هشام وضرار(356)

 

در این مناظره چون هشام مجیب است و جواب را به برهان داده مغالطه در سخن او دیده نمی شود ولی اگر سائل جواب را می دانسته و از سوال غرض داشته در سوالش  این مغالطات دیده می شود.

 1.مغالطات ادعای بدون استدلال :مغالطه اتهام نادانی آنجا که سوال از کیفیت می شود اگر هشام نمی توانست جواب دهد مغلطه سائل به نتیجه می رسید.

2.مغالطات مقام نقد :اتهام ابهام چیزهای را که می دانسته اند از شقوق ان می پرسیده اند تا آن را مبهم نشان دهند

 

 

ترجمه و متن مناظره بین ابن حازم و مخالفين(367)  

 

أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِنِّي َاظَرْتُ قَوْماً فَقُلْتُ أَ لَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص هُوَ الْحُجَّةُ مِنَ اللَّهِ عَلَى الْخَلْقِ فَحِينَ ذَهَبَ رَسُولُ اللَّهِ مَنْ كَانَ الْحُجَّةُ مِنْ بَعْدِهِ فَقَالُوا الْقُرْآنُ فَنَظَرْتُ فِي الْقُرْآنِ فَإِذَا هُوَ يُخَاصِمُ فِيهِ الْمُرْجِئُ وَ الْحَرُورِيُّ وَ الزِّنْدِيقُ الَّذِي لَا يُؤْمِنُ حَتَّى يَغْلِبَ الرَّجُلُ خَصْمَهُ فَعَرَفْتُ أَنَّ الْقُرْآنَ لَا يَكُونُ حُجَّةً إِلَّا بِقَيِّمٍ فَمَا قَالَ فِيهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ كَانَ حَقّاً قُلْتُ لَهُمْ فَمَنْ قَيِّمُ الْقُرْآنِ قَالُوا قَدْ كَانَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مَسْعُودٍ وَ فُلَانٌ يَعْلَمُ وَ فُلَانٌ قُلْتُ كُلَّهُ قَالُوا لَا فَلَمْ أَجِدْ أَحَداً يُقَالُ إِنَّهُ يَعْرِفُ ذَلِكَ كُلَّهُ إِلَّا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع وَ إِذَا كَانَ الشَّيْ‏ءُ بَيْنَ الْقَوْمِ وَ قَالَ هَذَا لَا أَدْرِي وَ قَالَ هَذَا لَا أَدْرِي وَ قَالَ هَذَا لَا أَدْرِي وَ قَالَ هَذَا أَنَا أَدْرِي فَأَشْهَدُ أَنَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبِ كَانَ قَيِّمَ الْقُرْآنِ وَ كَانَتْ طَاعَتُهُ مَفْرُوضَةً وَ كَانَ حُجَّةً بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص عَلَى النَّاسِ كُلِّهِمْ وَ أَنَّهُ مَا قَالَ فِي الْقُرْآنِ فَهُوَ حَقٌّ فَقَالَ رَحِمَكَ اللَّهُ فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ وَ قُلْتُ إِنَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ‏ لَمْ يَذْهَبْ حَتَّى تَرَكَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ كَمَا تَرَكَ رَسُولُ اللَّهِ ص حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ وَ إِنَّ الْحُجَّةَ مِنْ بَعْدِ عَلِيٍّ ع الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ ع وَ أَشْهَدُ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ ع أَنَّهُ كَانَ الْحُجَّةَ وَ أَنَّ طَاعَتَهُ مُفْتَرَضَةٌ فَقَالَ رَحِمَكَ اللَّهُ فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ وَ قُلْتُ أَشْهَدُ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ ع أَنَّهُ لَمْ يَذْهَبْ حَتَّى تَرَكَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ كَمَا تَرَكَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ أَبُوهُ ص وَ أَنَّ الْحٌجَّةَ مِنْ بَعْدِ الْحَسَنِ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ ع وَ كَانَتْ طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةً فَقَالَ رَحِمَكَ اللَّهُ فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ وَ قُلْتُ وَ أَشْهَدُ عَلَى الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ ع أَنَّهُ لَمْ يَذْهَبْ حَتَّى تَرَكَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ وَ كَانَ الْحُجَّةُ مِنْ بَعْدِهِ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ ع وَ كَانَتْ طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةً فَقَالَ رَحِمَكَ اللَّهُ فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ وَ قُلْتُ وَ أَشْهَدُ عَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ أَنَّهُ لَمْ يَذْهَبْ حَتَّى تَرَكَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنَّ الْحُجَّةَ مِنْ بَعْدِهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ أَبُو جَعْفَرٍ وَ كَانَتْ طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةً فَقَالَ رَحِمَكَ اللَّهُ قُلْتُ أَصْلَحَكَ اللَّهُ أَعْطِنِي رَأْسَكَ فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ فَضَحِكَ فَقُلْتُ أَصْلَحَكَ اللَّهُ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّ أَبَاكَ لَمْ يَذْهَبْ حَتَّى تَرَكَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ كَمَا تَرَكَ أَبُوهُ فَأَشْهَدُ بِاللَّهِ أَنَّكَ أَنْتَ الْحُجَّةُ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنَّ طَاعَتَكَ مُفْتَرَضَةٌ فَقَالَ كُفَّ رَحِمَكَ اللَّهُ قُلْتُ أَعْطِنِي رَأْسَكَ أُقَبِّلْهُ فَضَحِكَ قَالَ سَلْنِي عَمَّا شِئْتَ فَلَا أُنْكِرُكَ بَعْدَ الْيَوْمِ أَبَدا[8]                

  ترجمه:

پدرم رحمة اللَّه عليه فرمود: سعد بن عبد اللَّه، از يعقوب بن يزيد، از صفوان بن يحيى، از منصور بن حازم نقل كرده كه وى گفت: محضر امام صادق عليه السّلام عرض كردم: با گروهى مناظره كرده و به ايشان گفتم: آيا نمى‏دانيد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله حجّت خدا بر مردم است، پس هنگامى كه آن حضرت از اين عالم رحلت فرمود حجّت بعد از او كيست؟

آنها گفتند: قرآن در قرآن نگريستم ديدم قرآن به تنهايى مشكل‏گشا نبوده و اين طور نيست كه مورد تسالم همه فرق و جمله طوائف باشد بلكه مرجئه  و حرورية  و زنادقه‏اى  كه اصلا ايمان ندارند در آن به مخاصمه و منازعه مى‏پردازند و هر كدام سعى دارند بر خصم خود بدون مراجعه به قرآن و حاكم قرار دادنش، غالب گردد و بدين ترتيب دانستم كه قرآن به تنهايى حجّت نبوده بلكه با وجود قيّم مستند مى‏باشد فلذا آنچه را كه قيّم در آن بفرمايد همان حقّ است. به گروهى كه با آنها مناظره كردم گفتم: قيّم قرآن كيست؟ آنها گفتند: عبد اللَّه بن مسعود و فلانى و فلانى قيّم قرآن بوده و به آن عالم هستند به آنها گفتم: ايشان به تمام قرآن آگاه و عالم هستند؟گفتند: خير، پس هر چه پى‏گيرى و تفحّص كردم كسى را نيافتم كه در حقّش بگويند به تمام قرآن آگاه و عالم است مگر على بن ابى طالب عليه السّلام و هر گاه مطلب و موضوع مجهولى از قرآن بين اين قوم كه مى‏گويند قيّم قرآن هستند مطرح شود و از اين بپرسيم بگويد نمى‏دانم و از آن سؤال نماييم وى نيز بگويد: نمى‏دانم و از آن ديگرى استفسار كنيم او نيز اظهار بى‏اطّلاعى نمايد ولى وقتى از قيّم واقعى قرآن يعنى امير المؤمنين عليه السّلام آن را جويا شويم و بفرمايند مى‏دانم و آن مجهول را واضح فرمايد بايد شهادت داد كه آن حضرت قيّم قرآن بوده و طاعتش واجب و حجّت بعد از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بر مردم مى‏باشند و آنچه بفرمايد حقّ و صواب است

امام صادق عليه السّلام فرمودند: خدا رحمتت كند .پس من سر مبارك حضرت را بوسيده و عرض كردم: على بن ابى طالب عليه السّلام از دنيا رحلت نفرمود مگر آن كه بعد از خود حجّتى به جاى خويش گذارده همان طورى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بعد از خود حجّتى به جاى خويش نهاد، بارى حجّت بعد از على عليه السّلام حسن بن على عليهما السّلام مى‏باشد و شهادت مى‏دهم:

بر حسن بن على عليهما السّلام حجّت بوده و اطاعتش واجب و فرض است امام صادق عليه السّلام فرمودند: خدا رحمتت كند پس من سر مبارك حضرت را بوسيده و عرضه داشتم: شهادت مى‏دهم بر حسن بن على كه از دنيا رحلت نفرمود مگر آن كه بعد از خود حجّتى به جاى خويش گذارد همان طورى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و پدرش عليه السّلام جانشين براى خود گذاردند و حجّت بعد از حسن، حسين بن على عليهما السّلام است كه طاعتش واجب مى‏باشد.

امام صادق عليه السّلام فرمودند: خدا رحمتت كند. پس من سر مبارك حضرت را بوسيده و عرض كردم: شهادت مى‏دهم بر حسين بن على عليهما السّلام كه از دنيا رحلت نفرمود مگر آن كه بعد از خود حجّتى به جاى خويش نهاد و حجّت بعد از آن حضرت، على بن الحسين عليهما السّلام بوده كه طاعتش واجب مى‏باشد. امام صادق عليه السّلام فرمودند: خدا رحمتت كند پس من سر مبارك حضرت را بوسيده و عرض كردم: شهادت مى‏دهم بر على بن الحسين كه از دنيا رحلت نفرمود مگر آن كه بعد از خود حجّتى به جاى خويش گذارد و حجّت بعد از آن حضرت محمّد بن على ابو جعفر مى‏باشد كه طاعتش واجب است امام صادق عليه السّلام فرمودند: خدا رحمتت كند محضر مباركش عرضه داشتم خدا اصلاح حال شما نمايد سر مبارك را به من دهيد، پس آن را بوسيدم، حضرت خنديدند من عرض كردم: مى‏دانم پدر شما از دنيا رحلت نكردند مگر آن كه بعد از خود حجّتى به جاى خويش نهاده‏اند همان طورى كه پدر بزرگوارش چنين نمود پس شهادت مى‏دهم كه شما حجّت بعد از او بوده و طاعتتان واجب است . حضرت فرمودند: بس است خدا رحمتت كند عرض كردم: سر مبارك را بدهيد ببوسم، حضرت خنديده و فرمودند از آنچه خواهى سؤال كن ديگر بعد از امروز هرگز تو را انكار نخواهم نمود.[9]

 

بیان مغالطات در مناظره ابن حازم و مخالفين(367)

 

چون در مناظره غلبه با ابن حازم بوده و او سائل است و در جدل سائل از لحاظ تسلط موفق تر می باشد، بنابراین او فاتح و مورد رضای امام عليه السلام است. 

 

ترجمه ومتن مناظره بین محمد بن أبي بكر وعمرو بن العاص ومعاوية(433)

قال: (في مقتل محمد بن أبي بكر رحمه الله تعالى): إن عمرو بن العاص لما قتل كنانة أقبل نحو محمد بن أبي بكر، وقد تفرق عنه أصحابه، فخرج محمد متمهلا، فمضى في طريقه حتى انتهى إلى خربة فآوى إليها وجاء عمرو بن العاص حتى دخل الفسطاط وخرج معاوية بن حديج في طلب محمد حتى انتهى إلى علوج على قارعة الطريق فسألهم: هل مر بهم أحد ينكرونه؟ قالوا: لا. قال أحدهم: إني دخلت تلك الخربة، فإذا أنا برجل جالس، قال ابن حديج: هو هو ورب الكعبة! فانطلقوا يركضون حتى دخلوا على محمد، فاستخرجوه وقد كاد يموت عطشا فأقبلوا به نحو الفسطاط قال: ووثب أخوه عبد الرحمن بن أبي بكر إلى عمرو بن العاص وكان في جنده، فقال: لا والله! لا يقتل أخي صبرا، ابعث إلى معاوية بن حديج فانهه، فأرسل عمرو بن العاص: أن ائتني بمحمد، فقال معاوية: أقتلتم كنانة بن بشر ابن عمي وأخلي عن محمد هيهات! " أكفاركم خير من أولئكم أم لكم براءة في الزبر فقال محمد: اسقوني قطرة من الماء فقال له معاوية بن حديج: لا سقاني الله إن سقيتك قطرة أبدا، إنكم منعتم عثمان أن يشرب الماء حتى قتلتموه صائما محرما، فسقاه الله من الرحيق المختوم، والله لأقتلنك يا ابن أبي بكر وأنت ظمآن ويسقيك الله من الحميم والغسلين فقال له محمد: يا ابن اليهودية النساجة ليس ذلك اليوم إليك ولا إلى عثمان، إنما ذلك إلى الله يسقي أولياءه ويظمئ أعداءه وهم أنت وقرناؤك ومن تولاك وتوليته، والله لو كان سيفي في يدي ما بلغتم مني ما بلغتم فقال له معاوية بن حديج: أتدري ما أصنع بك؟ أدخلك جوف هذا الحمار الميت ثم أحرقه عليك بالنار قال: إن فعلتم ذاك بي فطالما فعلتم ذاك بأولياء الله، وأيم الله! إني لأرجو أن يجعل الله هذه النار التي تخوفني بها بردا وسلاما، كما جعلها الله على إبراهيم خليله، وأن يجعلها عليك وعلى أوليائك كما جعلها على نمرود وأوليائه، وإني لأرجو أن يحرقك الله وإمامك معاوية وهذا - أشار إلى عمرو بن العاص - بنار تلظى كلما خبت زادها الله عليكم سعيرا فقال له معاوية بن حديج: إني لا أقتلك ظلما، وإنما أقتلك بعثمان بن عفان قال محمد: وما أنت وعثمان؟ رجل عمل بالجور وبدل حكم الله والقرآن وقد قال الله عز وجل: " ومن لم يحكم بما أنزل الله فأولئك هم الكافرون " " فأولئك هم الظالمون " " فأولئك هم الفاسقون " فنقمنا عليه أشياء عملها، فأردنا أن يخلع من الخلافة علنا فلم يفعل، فقتله من قتله من الناس فغضب معاوية بن حديج فقدمه فضرب عنقه، ثم ألقاه في جوف حمار وأحرقه بالنار

 

ترجمه:

محمّد بن ابى بكر، اين زاده حرم امن خداوند، و پروريده خاندان عصمت و پاكى نيز از كسانى است كه در حكومت «معاويه» شهيد شدند و بدست فرمانروايان معاويه از پا درآمدند معاويه»، «عمرو بن عاص» را با ششهزار تن به «مصر» فرستاد، در حالى كه «محمّد بن ابى بكر» عامل و كارگزار «على» عليه السّلام در «مصر» بود. «عمرو» حركت كرده و در نزديكيهاى «مصر» فرود آمد. طرفداران «عثمان» پيرامون او جمع شدند و او در بين آنها اقامت كرد و به «محمّد بن ابى بكر» چنين نوشت : اى پسر ابو بكر، من نمى‏خواهم كه بر تو چيره شوم. آگاه باش كه مردم اين شهرها بر عليه تو جمع گشته‏اند و همگى متحدا بر تو شوريده‏اند و از اينكه ترا پيروى كنند، پشيمان‏اند. و هرگاه كارد به استخوان برسد، ترا دستگير مى‏كنند من ترا نصيحت مى‏كنم كه از مصر خارج شوى و السلام همچنين «عمرو» نامه‏اى را كه «معاويه» به او نوشته بود، فرستاد. در آن نامه چنين آمده است اما بعد، ستم و ظلم سرانجام كيفر سخت دارد، و خونريزى حرام است و هر كه مرتكب آن شود، از انتقام در اين جهان و كيفر دردناك آخرت در امان نيست. و ما كسى را سراغ نداريم كه پيش از تو بر عثمان ستم روا داشته و به او صدمه زده باشد. تو در شمار كسانى هستى كه بر عليه او سخن چينى كرده‏اى و در ريختن خونش شركت داشتى. آيا گمان دارى كه من اينهمه را ناديده مى‏گيرم و يا فراموش مى‏كنم، و كار را به جائى برسانى كه در شهرهايى گه بيشتر ساكنانش ياران منند، بخواهى فرمانروائى گنى؟ مردم آن شهرها از من فرمان مى‏برند و بر سخن من گردن مى‏نهند و پيوسته از من دادخواهى و فرياد رسى مى‏خواهندو اينك من گروهى را كه تشنه خون تواند و بر جهاد در راه كشتن تو، به خدا تقرب مى‏جويند، بسوى تو روانه گردم. اينان با خدا پيمان بسته‏اند كه ترا به كيفر كردارت برسانند و هرگاه جز با گشتن تو خشنود نشوند، از نظر من هيچ زيانى ندارد. و من دوست دارم كه ترا بخاطر ستمى كه كرده‏اى و عدواتى كه با عثمان داشتى و نيزه تو رگ گردن او را مى‏بريد، ترا به قتل برسانند، لكن من از اينكه يك فرد از خاندان قريش را به چنين كيفرى برسانم، اكراه دارم و اين خدا است كه هر كجا باشى هرگز ترا از قصاص نجات نخواهد داد. و السلام‏ محمّد هر دو نامه را پيچيده و به «على» عليه السّلام فرستاد، و پاسخ نامه «معاويه» را چنين نوشت اما بعد، نامه تو گه در آن كار عثمان را آنگونه ياد كرده‏اى كه من از آن هيچ عذر خواهى نمى‏كنم، رسيد، در آن نامه، مرا از خودت ترسانده و مدعى شده‏اى كه خير خواه من هستى، و مرا از روى شفقت از كشته شدن ترسانده‏اى، لكن من اميدوارم كه زمان چنان بچرخد گه من با شما در ميدان كارزار بستيزم هرگاه شما پيروز شديد و حكومت دنيا را به كف آوريد، چقدر ستمكاران كه در جهان حكم رانده‏اند، و چقدر مردان با ايمان كه شما كشته و مثله كرده‏ايد. چه باك كه بازگشت شما و آنها همه به خدا است. و همه كارها به خدا برمى‏گردد و او مهربانترين مهربانان است و بر آنچه مى‏گويد داورى مى‏كند و السلام و به «عمرو بن عاص» چنين پاسخ داد اما بعد، اى عمرو عاص، از آنچه در نامه‏ات نوشته بودى، آگاه شدم. من گمان دارم كه تو از اينكه پيروزى به من روى نمايد، ناراحت هستى. من گواهى مى‏دهم كه تو خطا مى‏كنى. تو مى‏پندارى كه خيرخواه من هستى. من سوگند مى‏خورم كه تو بدخواه منى، تو تصور مى‏كنى كه مردم رأى و حكومت مرا رها كرده و از پيروى من پشيمان شده‏اند، و همه پيروى تو و شيطان رجيم را برگزيده‏اند خدا پروردگار جهانيان ما را بس است. ما بر خداى عرش بزرگ توكل كرده‏ايم عمرو بن عاص» رو به «مصر» نهاد. «محمّد بن ابى بكر» در ميان مردم برخاست و چنين سخن گفت نزديك به دو هزار نفر به «كنانه» پاسخ مثبت دادند. «محمّد» با دو هزار مرد بيرون، آمد. «كنانه» به جلو «عمرو بن عاص» رفت و پيشاپيش «محمّد» حركت كرد، «عمرو» به طرف «كنانه» آمد. وقتى كه نزديك شد، نامه‏ها را يك يك شرح كرد. و هر نامه‏اى را كه از نامه‏هاى مردم «شام» در مى‏آورد، با بى‏اعتنائى و شدت عمل «كنانه» روبرو مى‏شد و آن را به زمين مى‏انداخت، تا اينكه به «عمرو بن عاص» نزديك مى‏شد و اين كار را چند بار تكرار كرد. «عمرو»، «معاوية بن حديج سكونى» را احضار كرد و در ميان گروه زيادى به حضور او رسيد و «كنانه» و يارانش را احاطه كرد. مردم «شام» از هر طرف جمع شدند و «كنانة بن بشر» كه حال را چنين ديد، از اسبش پياده شد در حالى كه مى‏گفتهيچ موجودى نيست مگر آن كه به اذن پروردگار مى‏ميرد و اين سرنوشتى است كه براى همه معين شده. و هر كس پاداش اين جهانى خواهد، آنرا بدو مى‏دهيم و هر كس پاداش آخرت جويد، باز به او مى‏دهيم و سپاسگزاران را پاداش خواهيم داد.» آنگاه با شمشير خود با آنها جنگيد تا آنكه شهيد شد. خدايش رحمت كند.آنگاه «عمرو بن عاص» به جانب «محمّد بن ابى بكر»، كه يارانش پس از شنيدن قتل «كنانه» همه پراكنده شده بودند، روى نهاد. تا جائى كه ديگر كسى از يارانش پيرامون او نبود. «محمّد» كه وضع را اينگونه ديد، خارج شد و راهروى مى‏كرد، تا آنكه به خرابه‏اى بر سر راهى رسيد و به آنجا پناه برد

آنگاه «عمرو بن عاص» وارد شد و «معاوية بن حديج» هم از طرفى در جستجوى «محمّد» هر جا را مى‏گشت، تا آنكه بر سر راه به ولگردانى بر خورد، و پرسيد آيا ناشناسى از اينجا گذشته است»؟ يكى از آنها گفت: «نه بخدا، جز اينكه من در اين خرابه كسى را ديدم كه نشسته». ابن حديج گفت: «بخداى كعبه سوگند، كه او همان محمّد است». پس همگى به شتاب دويدند و وارد خرابه شده و او را بيرون كشيدند. چيزى نمانده بود كه از شدت تشنگى بميرد. آنگاه او را به زندان «مصر» بردند. و برادرش «عبد الرحمن بن ابى بكر»، بر «عمرو بن عاص» كه در ميان سپاه خودش بود، حمله كرد: «آيا مى‏خواهى برادرم را بكشى؟ كسى را پيش معاوية بن حديج بفرست و او را از اين عمل بازدار». «عمرو بن عاص» به «معاويه بن حديج» سفارش كرد كه «محمّد بن ابى بكر» را پيش او بياورد. «معاويه» گفت: «آيا شما كنانه بن بشر را بكشيد و من محمّد بن ابى بكر را ببخشم؟ اين محال است. آيا كافران شما بهتر از اينان بودند يا اينكه در كتابهاى شما تبرئه شده‏اند؟محمّد» به آنها چنين گفت: «اندكى آب بدهيد تا بخورم معاويه بن حديج» اظهار داشت: «خدا كسى را كه قطره‏اى به تو آب دهد، هرگز سيراب نكند. شما نگذاشتيد عثمان آب بخورد و او را كه روزه بود كشتيد و او با شراب مهر خورده در بهشت با خدا ديدار كرد. سوگند بخدا كه اى ابن ابى بكر، ترا مى‏كشم تا در جهنم از آب داغ و سرد آن بخورىمحمّد» در جواب او گفت: «اى پسر زن يهودى نساجه، اين كار از قدرت تو خارج است. اين خداى عز و جل است كه اوليائش را سيراب مى‏كند و دشمنانش را كه تو و دوستان تو باشند، تشنه مى‏دارد. بخدا سوگند هرگاه شمشير بدست داشتم، كسى از شما اين جرئت را نمى‏كرد معاويه» در جواب گفت: «آيا مى‏دانى با تو چه مى‏كنم؟ ترا در پوست خز مى‏كنم، آنگاه آتش مى‏زنم محمّد» در جواب گفت: «هرگاه اين عمل را بكنى، چقدر از اين جنايات كه در خصوص اولياى خدا انجام داده‏اند. و من اميدوارم كه اين آتشى را كه تو با آن مرا بسوزانى، به امر پروردگار سرد و سالم شود. و اين كارى است كه بر دوست خودش ابراهيم كرده است و با تو و هواداران تو، همان كارى را بكند كه با نمرود و دوستان او كرده است. خدا ترا و آن كسى را كه پيش از اين نام بردى، و رهبر ترا كه معاويه است و اين مرد را- اشاره كرد به معاويه- با آن آتشى كه زبانه مى‏كشد و هر چه فروكش كند، خدا بيشتر شعله آنرا بلند مى‏كند، خواهد سوزاند

    او گفت: «ترا با عثمان چه كار است؟ عثمان با ظلم و ستم عمل كرد و حكم قرآن را تغيير داد و خداى تعالى فرموده است: وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ‏محمّد» به هر كس مطابق آنچه خدا فرستاده حكم نكند در شمار فاسقان است.) و ما بخاطر اين كارش بود كه از او انتقام گرفتيم و او را كشتيم و اينكه تو و يارانت او را تحسين مى‏كنيد. انشاء اللّه خداوند ما را از گناهانى كه او مرتكب شده مبرا و پاك كند. اما تو در جرائم و گناهانى كه او مرتكب شده است شريك او هستى مى‏گويد كه «معاويه» خشم گرفت و دستور داد او را كشتند، سپس او را در پوست خزى داخل كردند، آنگاه آتش زدنداين خبر كه بگوش «عايشه» رسيد، براى او خيلى ناله كرد و پس از نماز بر عليه «معاويه» و «عمرو» نفرين كرد و در «نجوم الزاهره» 1: 110 آمده است كه سر او را بريدند و نزد «معاوية بن ابى سفيان» در «دمشق» فرستادند. و آن سر را در آنجا گرداندند و در اسلام، اين اولين سرى است كه در همه جا گردانده‏اند.[10]

   

بیان مغالطات در مناظره محمد بن أبي بكر وعمرو بن العاص ومعاوية(433)

 

.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی :علت جعلی بخاطر عثمان و  تشنه کشته شدنش محمد بن ابی بکر را کشتند.1

 2.مغالطات نقل :دروغ و نقل قول ناقص کشته شدن عثمان چه ربطی به محمد داشت پس این نسبت یک دروغ و نقل قول ناقص بود.

 3.مغالطات ادعای بدون استدلال : استدلال از راه سنگ و اتهام نادانی و مسموم کردن سرچشمه و مغالطه بیان عاطفی و تهدید و تطمیع و جلب ترحم و عوام فریبی در جای جا از عبارات متن به چشم می خورد.

 4.مغالطات مقام نقد : توهین در پوست خز کردن و سوزاندن و سر را در شهر ها چر خواندن.

 5.مغالطات مقام دفاع :مغالطه تخطئه مخاطب تشنه کشتن محمد ابن ابی بکر بخاطر تشنه کشته شدن عثمان روزه!.

 6.مغالطه در استدلال پیش فرض نادرست : مغالطه توسل به اکثریت اینکه گفت بگذارم در حالی که همه این شهر طرفدار من هستند تو در آن حکومت کنی.

 

ترجمه و متن مناظره بین الأشتر وسعيد(437)

قال:... ثم اتفق أن الوليد بن عقبة لما كان عامله - أي عثمان - على الكوفة وشهد عليه بشرب الخمر صرفه وولى سعيد بن العاص مكانه، فقدم سعيد الكوفة واستخلص من أهلها قوما يسمرون عنده.فقال سعيد يوما: إن السواد بستان لقريش وبني أمية. فقال الأشتر النخعي: وتزعم أن السواد الذي أفاءه الله على المسلمين بأسيافنا بستان لك ولقومك؟ فقال صاحب شرطته: أترد على الأمير مقالته وأغلظ له. فقال الأشتر لمن كان حوله من النخع وغيرهم من أشراف الكوفة: ألا تسمعون؟ فوثبوا عليه بحضرة سعيد فوطؤوه وطئ عنيفا وجروا برجله، فغلظ ذلك على سعيد وأبعد سماره فلم يأذن بعد لهم، فجعلوا يشتمون سعيدا في مجالسهم ثم تعدوا ذلك إلى شتم عثمان، واجتمع إليهم ناس كثير حتى غلظ أمرهم، فكتب سعيد إلى عثمان في أمرهم. فكتب إليه: أن يسيرهم إلى الشام لئلا يفسدوا أهل الكوفة، وكتب إلى معاوية - وهو والي الشام - أن نفرا من أهل الكوفة قد هموا بإثارة الفتنة وقد سيرتهم إليك، فانههم، فإن آنست منهم رشدا، فأحسن إليهم وارددهم إلى بلادهم.

فلما قدموا على معاوية - وكانوا: الأشتر مالك بن كعب الأرحبي، والأسود ابن يزيد النخعي، وعلقمة بن قيس النخعي، وصعصعة بن صوحان العبدي، وغيرهم - جمعهم يوما وقال لهم إنكم قوم من العرب ذوو أسنان وألسنة، وقد أدركتم بالإسلام شرفا، وغلبتم الأمم وحويتم مواريثهم، وقد بلغني أنكم ذممتم قريشا ونقمتم على الولاة فيها، ولولا قريش لكنتم أذلة! إن أئمتكم لكم جنة، فلا تفرقوا عن جنتكم، إن أئمتكم ليصبرون لكم على الجور ويحتملون منكم العقاب، والله لتنتهن أو ليبتلينكم الله بمن يسومكم الخسف ولا يحمدكم على الصبر، ثم تكونون شركاءهم فيما جررتم على الرعية في حياتكم وبعد وفاتكم.

فقال له صعصعة بن صوحان: أما قريش فإنها لم تكن أكثر العرب ولا أمنعها في الجاهلية، وإن غيرها من العرب لأكثر منها كان وأمنع. فقال معاوية: إنك لخطيب القوم ولا أرى لك عقلا! وقد عرفتكم الآن وعلمت أن الذي أغراكم قلة العقول، أعظم عليكم أمر الإسلام فتذكرني الجاهلية، أخزى الله قوما عظموا أمركم! افقهوا عني ولا أظنكم تفقهون! إن قريشا لم تعز في جاهلية ولا إسلام إلا بالله وحده، لم تكن بأكثر العرب ولا أشدها، ولكنهم كانوا أكرمهم أحسابا وأمحضهم أنسابا وأكملهم مروءة ولم يمتنعوا في الجاهلية - والناس تأكل بعضهم بعضا - إلا بالله، فبوأهم حرما آمنا يتخطف الناس من حولهم، هل تعرفون عربا أو عجما أو سودا أو حمرا إلا وقد أصابهم الدهر في بلدهم وحرمهم إلا ما كان من قريش، فإنه لم يردهم أحد من الناس بكيد إلا جعل الله خده الأسفل، حتى أراد الله تعالى أن يستنقذ من أكرمه باتباع دينه من هوان الدنيا وسوء مرد الآخرة، فارتضى لذلك خير خلقه، ثم ارتضى له أصحابا وكان خيارهم قريشا، ثم بنى هذا الملك عليهم وجعل هذه الخلافة فيهم، فلا يصلح الأمر إلا بهم، وقد كان الله يحوطهم في الجاهلية وهم على كفرهم، أفتراه لا يحوطهم وهم على دينه؟!

أف لك ولأصحابك! أما أنت يا صعصعة فإن قريتك شر القرى، أنتنها نبتا وأعمقها واديا، وألأمها جيرانا، وأعرفها بالشر، لم يسكنها شريف قط ولا وضيع إلا سب بها، نزاع الأمم وعبيد فارس، وأنت شر قومك، أحين أبرزك الإسلام وخلطك بالناس أقبلت تبغي دين الله عوجا وتنزع إلى الغواية؟ إنه لن يضر ذلك قريشا ولا يضعهم ولا يمنعهم من تأدية ما عليهم، إن الشيطان عنكم لغير غافل، قد عرفكم بالشر فأغراكم بالناس، وهو صارعكم وإنكم لا تدركون بالشر أمرا إلا فتح عليكم شر منه وأخزى، قد أذنت لكم فاذهبوا حيث شئتم، لا ينفع الله بكم أحدا أبدا ولا يضره، ولستم برجال منفعة ولا مضرة، فإن أردتم النجاة فالزموا جماعتهم ولا تبطرنكم النعمة، فإن البطر لا يجر خيرا، اذهبوا حيث شئتم! فسأكتب إلى أمير المؤمنين فيكم.

وكتب إلى عثمان:إنه قدم علي قوم ليست لهم عقول ولا أديان، أضجرهم العدل، لا يريدون الله بشئ ولا يتكلمون بحجة، إنما همهم الفتنة والله مبتليهم ثم فاضحهم، وليسوا بالذين نخاف نكايتهم، وليسوا الأكثر ممن له شغب ونكير، ثم أخرجهم من الشام

 

تفصيل ماجرا

از عثمان بدعتهائى سر زد كه مشهور است و همه ميدانند. ياران پيامبر صلی الله علیه و آله او را بعلّت آن مورد انتقاد و نكوهش قرار دادند. از قبيل اينكه بنى اميه مخصوصا آنعده از امويان را كه زشتكار و ابله و بى دين و ايمان بودند به فرماندهى سپاه و استاندارى ميگماشت، و اموال عمومى را به آنها حواله ميداد و مى‏بخشيد، و رفتار ناروائى كه با عمار و ابوذر و عبد اللّه بن مسعود كرد و ساير كارهائى كه در اواخر خلافتش مرتكب گشت. بعد اينطور اتفاق افتاد كه وقتى وليد بن عقبه استاندار كوفه بود و ديدند و شهادت دادند كه شراب خورده است عثمان او را بر كنار كرد و سعيد بن عاص (اموى) را بجايش منصوب ساخت. سعيد به كوفه رفت و عده‏اى از اهالى آنجا را براى همنشينى و مصاحبت برگزيد كه با او انجمن مينمودند. روزى سعيد بن عاص گفت:

زمينهاى حاصلخيز عراق بوستان قريش و بنى اميه است. مالك اشتر نخعى در جوابش گفت: پنداشته‏اى زمينهاى حاصلخيزى كه خدا بقدرت شمشيرهايمان به غنيمت و مالكيت مسلمانان در آورده بوستان تو و قبيله تو است؟! رئيس‏ شهربانى كوفه گفت: حرف استاندار را رد ميكنى؟! و حرفهاى خشن زد.

پس مالك اشتر به جماعتى از نخعيان (افراد قبيله‏اش) و اشراف و بزرگان كوفه كه در اطرافش بودند گفت: نشنيديد چه گفت؟! پس آنان در حضور سعيد بن عاص بر او حمله بردند و او را بشدت كوفتند و پايش را كشيدند. اين عمل بر سعيد بن عاص گران آمد، و انجمن با آنان را ترك كرد و ديگر به آنان اجازه همصحبتى نداد. در نتيجه، آنان در انجمنهاى خود باو بد ميگفتند و از انتقاد و حمله به او به انتقاد عثمان مى‏پرداختند و مردمى بسيار بدورشان فراهم ميآمد، تا كارشان بالا گرفت و خطرناك گشت. چنانكه سعيد بن عاص وضعشان را به عثمان گزارش داد. عثمان نوشت كه بشام سوق دهد تا اهالى كوفه را فاسد و شورشى نكنند. و به معاويه كه استاندار شام بود نوشت: عده‏اى از اهالى كوفه را كه تصميم داشتند شورش بر پا كنند به قلمرو تو سوق كرده‏ام. اگر ديدى براه ميآيند با آنها خوشرفتارى كن و به شهر و ديارشان باز گردان.» اين جماعت كه عبارت بودند از: مالك اشتر، مالك بن كعب ارحبى اسود بن يزيد. علقمة بن قيس و صعصعة بن صوحان و ديگران به دمشق نزد معاويه رسيدند يكروز آنها را جمع كرد و چنين گفت: «شما عده‏اى از عرب هستيد كه هم شمشير زنيد و هم سخنور. بوسيله اسلام به افتخار و برترى نائل آمديد و بر ملتهاى ديگر چيره گشتيد و ميراث آنها را بدست آورديد. اطلاع پيدا كرده‏ام كه از قريش بدگوئى كرده و با زمامدارانى كه از قبيله قريشند عداوت ورزيده‏ايد. اگر قريش نبودند شما ذليل و بيچاره بوديد. زمامداران شما براى شما سپر و پوششند بنابراين دست از آنها بر نداريد. زمامداران شما اگر ستم ببينند صبر و تحمل نشان ميدهند و بخاطر شما حرفهاى عتاب آميز را بر خويش هموار مينمايند. بخدا اگر دست از اين كارهاتان بر نداريد خدا شما را گرفتار كسانى خواهد كرد كه انواع ذلت و خوارى را بر شما تحميل ميكنند و اگر تحمل هم نشان دهيد باز از شما سپاسگزار نخواهند بود، بعلاوه شما در تمام جنايات و مظالمى كه در حق مردم در زمان حيات و بعد از مرگ شما مرتكب شوند شريك خواهيد بود.»

صعصعة بن صوحان در جواب گفت: «امّا درباره قريش، حقيقت اين است كه در دوره جاهليت قريش بيش از ساير قبائل عرب نفرات و قدرت نداشته است، و بعضى از قبائل عرب هم پر شمار تر از آن بوده‏اند و هم قدرتمندتر.»

معاويه گفت: تو سخنگوى اين عدّه هستى، و مى‏بينم عقل ندارى حالا شما را شناختم و فهميدم آنچه سبب شده كه مغرور شويد كم عقلى است

من از عظمت اسلام سخن ميگويم و شما در جواب از جاهليت ياد ميكنيد. خدا آنهائى را كه شما را بزرگ كردند ذليل كند. در سخنم دقت كنيد و بفهميد، و فكر نمى‏كنم بفهميد! قريش در دوره جاهليت و نيز در دوره اسلام فقط بوسيله خداى يگانه به قدرت و عزت رسيد. پرشمارتر و مقتدرتر از ساير قبائل عرب نبود، بلكه از لحاظ تبار نجيب‏تر و از لحاظ كردار و اخلاق گرانمايه تر و از لحاظ مردانگى بالاتر از همه قبائل عرب بود. در دوره جاهليت كه مردم يكديگر را مى‏بلعيدند قريش در سايه خدا پرستى ايمن و در امان مى‏زيست و خدا او را به حرمى ايمن نشانيد در حاليكه ديگر مردمان از اطراف آن ربوده ميشدند و به اسارت مى‏رفتند. آيا از عرب و غير عرب يا مردم سياه و سرخ- پوست كسى را مى‏شناسيد كه روزگار در شهر و حريمش بر او مصيبت و بلائى نازل نكرده باشد جز قبيله قريش؟ جز قريش كه نشد كسى بدخواهش شود و خدا او را ذليل نسازد. تا آنگاه كه خداى متعال اراده فرمود كسانى را كه با پيروى دينش به عزت رسيده‏اند از خوارى دنيا و بد عاقبتى آخرت برهاند، و بهمين جهت بهترين آفريده‏اش را برگزيد و سپس برايش اصحابى برگزيد كه نيكوترين آنان قريش بودند. آنگاه اين دولت را بر پيكر ايشان استوار ساخت و خلافت را بآنان اختصاص داده چنانكه حكومت فقط با ايشان است. خدا كه دوره جاهليت و هنگامى كه قريش كافر بودند آنها را حفظ و حراست نمود مگر ممكن است حال كه بدين او هستند حفظ و حمايتشان ننمايد؟ مرگ بر تو و پيروانت تو اى صعصعه! شهر تو بدترين شهرهاست، از لحاظ محصولات گندترين محصولات را دارد، گود است، همسايگان پستى دارد، دايما در آن شر بپا ميشود، هيچ نجيب زاده‏اى در آن اقامت نكرده است، و هر آدم فرو مايه‏اى كه در آن اقامت نمايد اقوام مختلف با هم بكشمكش بر مى‏خيزند و بردگان ايرانى شورش ميكنند، و تو در ميان قومت از همه بدترى! آيا پس از آنكه اسلام ترا بمقامى نمايان رسانيد و با اقوام و ملتها معاشر ساخت در صدد بر آمده‏اى كه دين خدا را كج و دگرگونه سازى و به گمراهى روى!؟ اين كار، نه بر قريش ضرر ميزند و نه آنها را از مرتبه بلندشان فرو مى‏آرد و نه باعث ميشود از انجام وظائفى كه بعهده دارند باز مانند. شيطان از شما غافل نيست، مايه شرارت را در شما يافت و شما را بوسيله مردم فريفت، و هم او شما را بر زمين خواهد زد. از روى شرارت هر كارى بكنيد نتيجه‏اش اين خواهد بود كه شرى بدتر و ننگ آورتر گريبانتان را بگيرد. بشما اجازه ميدهم هر جا مى‏خواهيد برويد. خدا بوسيله شما بهيچكس نه نفعى ميرساند و نه ضررى. شما آدمهائى نيستيد كه بتوانيد نفع يا ضررى بكسى برسانيد. اگر طالب نجات و رستگارى هستيد با جامعه (دولت) باشيد و نگذاريد عشرت و نعمت شما را به سركشى بكشاند، زيرا غرورى كه نتيجه كثرت نعمت است هرگز خير و صلاح ببار نخواهد آورد. هر جا مى‏خواهيد برويد. من درباره شما به امير المؤمنين (عثمان) خواهم نوشت.» و به عثمان نوشت: «عده‏اى پيش من آمده‏اند كه نه عقل دارند و نه دين، از عدالت رنجيده خاطرند، بهيچوجه خدا را در نظر نميگيرند، و از روى دليل و برهان سخن نمى‏گويند، بلكه تمام همشان متوجه بر پا كردن آشوب است. خدا آنها را مى‏آزمايد و رسوا ميسازد، و آدمهائى نيستند كه از خطرشان بترسيم، و قدرت و امكاناتى بيش از كسانى كه قبيله و ملّتى دارند در اختيارشان نيست. بالاخره ميگويم كه آنها را از شام بيرون ببر.حسن مدائنى روايت كرده است كه معاويه در شام با آنان جلساتى داشته و نطقها و گفتگوها در آن انجام گشته است، و معاويه از جمله به آنها گفته است: «قريش دانست كه ابو سفيان از همه افرادش بزرگوارتر و نجيب زاده‏تر است جز از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله زيرا او را برگزيد و گرامى ساخت و اگر ابو سفيان پدر همه آدمها ميبود همه‏شان حليم و بردبار از كار در مى‏آمدند!» صعصعة بن صوحان در جوابش ميگويد: «دروغ گفتى. انسانها پدرى بهتر از ابوسفيان داشتند، پدرى كه خدا بقدرتش بيافريد و از معنوياتش در او دميد و به فرشتگان فرمان داد تا بر او سجده آرند. امّا از ميان فرزندانش برخى نيكو كار در آمدند و بعضى بدكار، برخى هوشمند و عده‏اى احمق و نابخرد!» و نيز روايت كرده كه در يكى از همين جلسات معاويه بآنان گفت: «جواب نيكو دهيد با آرامش بينديشيد و دقت نمائيد و نظرى را كه براى خودتان و مسلمانان مفيد تشخيص ميدهيد ابراز داريد و آنرا از من بخواهيد، و از من اطاعت كنيد.» صعصعة بن صوحان گفت: تو اين شايستگى را ندارى كه از تواطاعت كنيم، و نه اطاعت ما از تو در دستوراتى كه بر خلاف حكم خدا صادر ميكنى ميتواند افتخار و عظمتى برايت فراهم آورد معاويه: اولين حرفى كه زدم اين بود كه سفارش كردم از خدا بترسيد و از او اطاعت كنيد و وحدت ملّى را حفظ نمائيد و زمامدارانتان را احترام و از آنان اطاعت كنيد صعصعه: اگر توبه كرده- و به حق و قانون اسلام باز آمده- اى بتو دستور ميدهم كه از حكومت كناره گيرى كنى، زيرا در ميان مسلمانان كسانى هستند كه بيش از تو شايسته تصدى حكومتند، كسانى كه پدرشان خدماتى بيش از پدرت به اسلام كرده است و خودشان قدمهائى بهتر از تو در راه اسلام برداشته‏اند.

معاويه: من در راه اسلام قدمهائى برداشته‏ام. اگر كسانى باشند كه قدمهائى بهتر از من در راه اسلام برداشته باشند، ولى امروز هيچكس نيست كه در انجام و اداره كارى كه اكنون بعهده دارم بيش از من قدرت و كفايت داشته باشد. حتى اين عقيده عمر بن خطاب بود. زيرا اگر كسى با كفايت‏تر و با قدرت‏تر از من وجود ميداشت هرگز عمر براى خاطر من يا ديگرى از انتصاب او باين مقام خوددارى نمى‏نمود. از آن هنگام هيچ كارى از من سر نزده كه مستلزم بركنارى من از اين مقام باشد. اگر امير المؤمنين (عثمان) چنين كارى از من ديده بود بمن مينوشت و من از استاندارى او استعفا ميكردم، و اگر خدا چنين مقدّر سازد كه او چنين كارى كند اميدوارم كه تصميمش دائر بر انتصاب ديگرى بخير و مصلحت باشد. بنابر اين عاقلانه‏تر و آرامتر حرف بزنيد. زيرا نيت و باطن من با نيت و باطن شما خيلى فرق دارد. كار و نظر من بفرمان شيطان نيست. بجان خودم اگر كارها به رأى و نظر و هوش شما ميبود كار

مسلمانان حتى يكشبانه روز هم رو براه نميبود. به راه حق و خير برگرديد و خير خواهانه حرف بزنيد.

گفتند: (تو شايسته- حكومت و استاندارى و فرمانروائى- نيستى

معاويه: بخدا قسم خدا جهشها و كيفرهائى دارد و من از اين براى شما نگرانم كه در برابر خداى رحمان نافرمانى كنيد و از شيطان پيروى نمائيد، و در نتيجه آن در دنيا و آخرت بذلت بيفتيد.

چون سخن معاويه باينجا رسيد به او پريدند و سر و ريشش را گرفتند و كشيدند. معاويه گفت: «به! اينجا كوفه نيست كه چنين مى‏كنيد. بخدا اگر مردم شام ببينند با من كه امام و زمامدارشان هستم چنين رفتارى ميكنيد نمى‏توانم جلوشان را بگيرم و حتما شما را خواهند كشت. بجان خودم همه كارهاتان شبيه يكديگر است.» آنگاه برخاسته گفت: بخدا تا زنده‏ام هرگز با شما جلسه نخواهم كرد. و به عثمان نوشت: «بسم اللّه الرحمن الرحيم. به بنده خدا عثمان امير المؤمنين، از طرف معاوية بن ابى سفيان. پس از درود، اى امير المؤمنين! تو عده‏اى را پيش من فرستاده‏اى كه با زبان شيطان سخن ميگويند و آنچه را شيطان تقرير كند بر زبان ميآورند. و مدعيند كه از طرف قرآن با مردم سخن ميگويند. بهمين جهت امر را بر مردم دگرگونه مينمايند.

همه مردم نمى‏دانند كه اينها چه منظورى دارند. و منظورى جز بر پا كردن آشوب و اختلاف انداختن ندارند. اسلام بر آنان گران آمده و رنجانده‏شان شيطان به دلهاشان نفوذ كرده است. بسيارى از مردم كوفه را كه با آنها تماس داشته‏اند فاسد كرده‏اند و اطمينان ندارم كه اگر در ميان مردم شام اقامت كنند با جادوى سخن و با زشتكاريشان ايشان را نفريبند. بنابر اين آنها را به شهرشان باز گردان تا در خانه‏شان، در شهرشان و همانجا باشند كه نفاقشان ظاهرگشته است. و السلام

عثمان در جواب دستور فرستاد كه آنها را به كوفه نزد سعيد بن عاص باز گرداند. او هم باز گردانيدشان. وقتى بكوفه باز آمدند زبانشان بيش از پيش روان و گويا بود. پس سعيد از وضع آنان به عثمان شكايت برد، و عثمان به او نوشت كه نزد عبد الرحمن بن خالد بن وليد كه فرماندار «حمص» بود بفرستد آنان عبارت بودند از: مالك اشتر، ثابت بن قيس، كميل بن زياد، زيد بن صوحان و برادرش صعصعه، جندب بن زهير، حبيب بن كعب، عروة ابن جعد و عمرو بن حمق خزاعى.

عثمان به مالك اشتر و دوستانش نوشت: «پس از درود، من شما را به «حمص» تبعيد كرده‏ام. بنابر اين بمحض رسيدن نامه‏ام بطرف آن شهر روانه شويد، زيرا شما نبايد آسيبى به اسلام و مسلمانان وارد آوريد. و السلام.»

مالك اشتر چون اين نامه را خواند گفت: «خدايا! هر كدام از ما را كه نظرش نسبت بمردم بدتر است و در رفتار با مردم بيش از ديگرى بر خلاف حكم خدا عمل كرده بزودى گرفتار بلا گردان»! سعيد اين سخن را نيز به عثمان گزارش داد.

مالك اشتر و دوستانش به (حمص) رفتند. عبد الرحمن بن خالد آنان را در كناره دريا جا داد و براى ايشان جيره‏اى (يا مواجبى) مقرر نمودواقدى) ميگويد: «عبد الرحمن بن خالد پس از آنكه چند روزى آنان را اقامت داده و خوراكى براى ايشان مقرر كرد فرا خواندشان و گفت: اى شيطان زاده‏ها! نه سلام و نه عليك! شيطان از كردارش پشيمان شده امّا شما هنوز بساط گمراهگرى خود را جمع نكرده‏ايد. خدا مرا بزند اگر شما را اذيت نكنم! آى گروهى كه نمى‏دانم عربيد يا عجم! نمى‏دانم به من هم همان حرفهائى را ميخواهيد بزنيد كه به معاويه زديد؟! من پسر خالد بن وليدم! پسر كسى كه تجارب سهمگين و دشوار را از سر گذرانده است. من پسر كسى هستم كه مرتدان را بخاك و خون كشيد. بخدا اى پسر صوهان! اگر بمن خبر برسد كه يكى از اطرافيانم با مشت بر بينى‏ات كوبيده و تو سرت را عقب كشيده‏اى چنان بلائى بر سرت بياورم كه روزگارت سياه شود. يكماه در آنجا اقامت داشتند، و هر گاه عبد الرحمن سواره بجائى ميرفت آنها را همراه مى‏برد، و به صعصعه ميگفت: اى زنا زاده! كسى كه با خوشرفتارى اصلاح نشود بايد با بد رفتارى آدمش كرد. چرا حالا آن حرفهائى را كه به سعيد بن عاص و معاويه ميگفتى نميگوئى؟! ميگفتند: بخدا توبه مى‏بريم. مگر ما چيزى بتو گفته‏ايم! روش او و آنان چنين بود تا روزى گفت: خدا از شما در گذشته است. پس به عثمان نامه‏اى نوشت و در آن رضايتش را از ايشان جلب نمود و در موردشان نظر خواست. آنگاه عثمان آنان را بكوفه باز گردانيد. اين جماعت بيشترشان مردانى با عظمت بودند كه در پاكى و صلاح و تقواى آنان مردم اتفاق نظر داشتند و به بلندى مقام و رفعت شأنشان معترف بودند. همين بايد مانع آزار و تبعيدشان ميبود و بايستى حاكم را واميداشت كه آنان را از شهر و كاشانه‏شان آواره نكرده و از شهرى به شهرى نراند و گوش بگزارش هر هرزه بى‏ايمان و جاسوسى نسپارد، نه اين كه باستناد خبر مغرضانه‏اى كه جوانى بى‏سر و پا بدهد آن مردان بزرگ و پاكدامن را كيفر دهد. خداى متعال ميفرمايد: «اگر آدم زشتكارى براى شما خبرى آورد بايد در آن تحقيق كنيد مبادا از روى نادانى به عده‏اى آسيب برسانيد و بعدا بر كرده خويش پشيمانى خوريد

خليفه وظيفه داشت آن جوان زشتكار هرزه را بخاطر گزارش و خبر مغرضانه‏اش سخت ملامت و حتى مجازات كند كه چرا مردان خدا پرست را كه استاد قرآنند ابله ناميده است، مردانى كه پيشواى مردمند و زاهدان خطه خويش و فقيهانى سترگ و مجسمه زهد و تقوى و نمونه عالى فقه و اخلاق و هيچ جرمى نداشته‏اند جز اينكه تن به خواهشهاى آن جوانك بى‏سر و پا نسپرده‏اند و در شهوت پرستى و جناياتش شركت نجسته‏اند. آيا خليفه پيش از اينكه حكم تبعيدشان را رقم بزند تحقيق كرد كه ميان ايشان با آن جوان هرزه چه گفتگو و بحثى در گرفته و سخن بر سر چه بوده و در آن جلسات چه گذشته است؟! نه، بلكه بجاى تحقيق و اطلاع از آن ماجرا و فقط بنا به خواهش آن جوانك سبك- سر كامجو آنهمه صدمه و اهانت و محروميت را بر آن نيكمردان وارد آورده است. امّا دين و دينداران كارش را تقبيح كرده‏اند و تاريخ از آن در رديف سياهكاريهاى عثمان ياد نموده است ملايمتى كه معاويه- در مقايسه با پسر خالد بن وليد- نسبت باين جماعت نشان داد از روى حلم و بنابر موازين اخلاقى نبود بلكه ملايمتى سياسى و نفع طلبانه و حساب شده بود. اگر پرخاش ميكرد براى اين بود كه خليفه از او راضى باشد و بگويد با مخالفانش درشتى نموده است. اگر با آنان بملايمت رفتار ميكرد از آن جهت بود كه ميدانست طرفداران و پيروانى بسيار دارند و طبعى درشت و پر صلابت كه خشونت را با انتقام مقابله مينمايند. معاويه خواب جانشينى عثمان را ميديد و بر آن سر بود كه مخالفت عامه و اصحاب با عثمان رو بشدت نهد و به سقوط وى انجامد تا در گرداب گل آلود حوادث آينده ماهى حكومت خود سرانه را بدام آورد. از همان وقت زمينه چينى ميكرد و دل متنفذان را بدست ميآورد و هر كس را بنوعى ساكت و خشنود ميساخت.

بهمين جهت اين جماعت متنفذ را كه در ميان خلق آبرو و احترامى بسزا داشتند آزاد كرد، و پيرو همين نقشه، بعدها عثمان را بهنگام محاصره واگذاشت تا كشته شدچنانكه بيايد عبد الرحمن بن خالد بن وليد كه مثل پدرش خشن و تندخو بود بعكس معاويه با آنان بسختى و خشونت رفتار كرد. بنابراين، اين خشونت و آن ملايمت هر دو غير اخلاقى و ناپسند بودند. اين كردارى ناروا و بيجا بود و آن وسيله‏اى براى يك جنايت سياسى و جاه طلبى ضد مردمى در اينجا مختصرى از شرح حال اين رجال عاليقدر را ميآوريم تا معلوم شود آنچه دشمنان در حقشان گفته‏اند تا چه حد دور از انصاف و مردمى و ايمان بوده است، و روشن گردد كه «ابن حجر» وقتى مالك اشتر را متهم به انحراف از دين ميكند «1» تبهكار و بهتانساز است و در دفاع ناروا از عثمان بهر جنايت اخلاقى دست ميآلايد از جمله آنجا كه ميگويد: به مجتهد در كارهائى كه از روى اجتهاد علمى ميكند نميتوان اعتراض كرد و اين ملعون‏ها كه به او اعتراض ميكنند نه فهم دارند و نه عقل.[11]

 

بیان مغالطات در مناظره الأشتر وسعيد(437)

 

1. مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی :کوچک نمایی نادیده گرفتن این افراد سرشناس.

2.مغالطات ادعای بدون استدلال :استدلال از راه سنگ سوق دادن به سوی شام تهدید و تطمیع در نامه عثمان به معاویه به چشم می خورد مغالطه توسل به مرجع در جای که معاویه علت بر حق بودن خود را عدم نهی و عزل شدن از طرف خلیفه می داند ودر رفتار او و در رفتارعبدالرحمن بن خالد هم مغالطات تهدید و تطمیع و مغالطه بیان عاطفی و توسل به احساسات و توسل به جهل موج می زند چون قصد معاویه در جلسات شام اثبات حقانیت خود بود.

3. مغالطات مقام نقد : توهین از عثمان بدعتهائى سر زد كه مشهور است و همه ميدانند. ياران پيامبر صلی الله علیه و آله او را بعلّت آن مورد انتقاد و نكوهش قرار دادند. از قبيل اينكه بنى اميه مخصوصا آنعده از امويان را كه زشتكار و ابله و بى دين و ايمان بودند به فرماندهى سپاه و استاندارى ميگماشت، و اموال عمومى را به آنها حواله ميداد و مى‏بخشيد، و رفتار ناروائى كه با عمار و ابوذر و عبد اللّه بن مسعود كرد و ساير كارهائى كه در اواخر خلافتش مرتكب گشت و رئيس شهربانى كوفه گفت: حرف استاندار را رد ميكنى؟! و حرفهاى خشن زد و معاويه گفت: تو سخنگوى اين عدّه هستى، و مى‏بينم عقل ندارى حالا شما را شناختم و فهميدم آنچه سبب شده كه مغرور شويد كم عقلى است و  تو اى صعصعه! شهر تو بدترين شهرهاست، از لحاظ محصولات و... معاویه به عثمان نوشت: «عده‏اى پيش... عبد الرحمن بن خالد پس از آنكه چند روزى و.. .مغالطه توسل به شخص در جای که به صعصعه بخاطر اینکه مال منطقه ای خواص است اشکال گرفته می شود.

4.مغالطات مقام دفاع :عوض کردن موضوع عثمان با تبعید هایش در حقیقت بجایبحث با این افراد موضوع را عوض می کرد و این عوض کردن موضوع گاهی به عوض کردن موضع در جاهای مختلف می انجامید در سخن معاویه که خود را برتر می دانست مغالطه تبعیض طلبی نمایان است.

 5. مغالطه در استدلال پیش فرض نادرست :سنت گرای و تجدد گرای وثروت گرای وتوسل به اکثریت در کلام معاویه وعبد الرحمن بن خالد مشهود است.

 6. مغالطه ربطی :مغالطه تمثیل

 از طرف معاوية بن ابى سفيان. پس از درود، اى امير المؤمنين! تو عده‏اى را پيش من فرستاده‏اى كه با زبان شيطان سخن ميگويند و آنچه را شيطان تقرير كند بر زبان ميآورند. و مدعيند كه از طرف قرآن با مردم سخن ميگويند. بهمين جهت امر را بر مردم دگرگونه مينمايند که این تمثیل نابجا و مغلطه معاویه است.

 

ترجمه و متن مناظره بین عبد الله بن عباس وأبو موسى(441)

قال لما أجمع أهل العراق على طلب أبي موسى وأحضروه للتحكيم على كره من علي عليه السلام أتاه عبد الله بن العباس - وعنده وجوه الناس وأشرافهم - فقال له: يا أبا موسى إن الناس لم يرضوا بك ولم يجتمعوا عليك لفضل لا تشارك فيه، وما أكثر أشباهك من المهاجرين والأنصار والمتقدمين قبلك! ولكن أهل العراق أبوا إلا أن يكون الحكم يمانيا، ورأوا أن معظم أهل الشام يمان، وأيم الله! إني لأظن ذلك شرا لك ولنا، فإنه قد ضم إليك داهية العرب.

وليس في معاوية خلة يستحق بها الخلافة، فإن تقذف بحقك على باطله تدرك حاجتك منه، وإن يطمع باطله في حقك يدرك حاجته منك، واعلم يا أبا موسى أن معاوية طليق الإسلام، وأن أباه رأس الأحزاب، وأنه يدعي الخلافة من غير مشورة ولا بيعة، فإن زعم لك أن عمر وعثمان استعملاه فلقد صدق، استعمله عمر وهو الوالي عليه بمنزلة الطبيب يحميه ما يشتهي ويوجره ما يكره، ثم استعمله عثمان برأي عمر، وما أكثر من استعملا ممن لم يدع الخلافة واعلم أن لعمر مع كل شئ يسرك خبيئا يسوؤك، ومهما نسيت فلا تنس أن عليا بايعه القوم الذين بايعوا أبا بكر وعمر وعثمان وأنها بيعة هدى، وأنه لم يقاتل إلا العاصين والناكثين فقال أبو موسى: رحمك الله! والله مالي إمام غير علي، وإني لواقف عند ما رأى، وإن حق الله أحب إلي من رضا معاوية وأهل الشام، وما أنت وأنا إلا بالله

ترجمه:

مثلا ابن عباس به اشعرى مى‏گويد نابغه سياسى عرب با تو هم انجمن گشته است. معاويه هيچ خصلتى كه او را شايسته خلافت سازد ندارد. بنابراين اگر حقى را كه به جانب تو است بر پيكر باطل وى بزنى او را محكوم ميكنى و به مقصود ميرسى، و اگر باطل وى به حقى كه بجانب تو است طمع بست ترا آلت اجراى مقصودش مى‏سازد. بدان اى ابو موسى كه معاويه اسير آزاد شده مسلمانان است و پدرش سر فرماندهى قبائل مشرك و مهاجم به اسلام بوده است و او بدون رأى شورا و بدون بيعت داعيه خلافت دارد. اگر در برابرت ادعا كرد كه عمر و عثمان او را به استاندارى گماشته‏اند راست گفته است عمر او را به استاندارى گماشته و خود ولايت و سرپرستى او را عهده داشته چون طبيبى كه او را از آنچه دلش مى‏خواهد باز مى‏دارد و آنچه را خوش نمى‏دارد بزور به او مى‏خوراند. و سپس عثمان با اتكا به نظر و كار عمر او را به استاندارى گماشته است، و بسا كه توسط آن دو به استاندارى گماشته شده‏اند و ادعاى خلافت ننموده‏اند. و توجه داشته باش كه عمرو عاص در زير هرچه كه ترا خوش مى‏آيد شرى برايت پنهان دارد. هر چه را فراموش كردى اين را از ياد مبر كه با على همان جماعتى بيعت كرده است كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كرده و آن بيعت بيعت هدايت و منطبق با دين است، و وى جز با سركشان نافرمان و بيعت شكنان نجنگيده است. « فقال أبو موسى: رحمك الله! والله مالي إمام غير علي، وإني لواقف

عند ما رأى، وإن حق الله أحب إلي من رضا معاوية وأهل الشام، وما أنت وأنا إلا بالله[12]



[1] . ر.ک: کليات منطق، (از مجموعه آثار شهيد مطهري، جلد5) صفحه 117و 118 و منطق مظفر، جلد2، صفحه 168 و کليات منطق صوري، ص375 وفرهنگ فلسفي

[2] ر.ک: منطق کاربردي، سيد علي اصغر خندان، قم، مهر، مؤسسه فرهنگي طه، ۱۳۷۹ و منطق مظفر، جلد2، صفحه 168 موسسه انتشارات دار الفکر3000جلد و کليات منطق صوري، ص375   محمدي خوانساري و کليات منطق، (از مجموعه آثار شهيد مطهري، جلد5) صفحه 117و 118

[3] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏17، ص: 206

[4] . علل الشرائع- ترجمه ذهنى تهرانى، ج‏1، ص: 237

[5] . احتجاج-ترجمه غفارى مازندرانى، ج‏3، ص: 73

 

[6] . متن و ترجمه كتاب شريف احتجاج، ج‏2، ص: 125

[7] . علل الشرائع-ترجمه ذهنى تهرانى، ج‏1، ص: 66

[8] . علل الشرائع، ج‏1193ص: باب صد و پنجاه و دوّم سرّ اثبات ائمه عليهم صلوات اللَّه

[9] . علل الشرائع-ترجمه ذهنى تهرانى، ج‏1، ص:629

[10] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏21، ص:106

[11] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏17، ص: 72

[12] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏20، ص: 212

[ 88/12/06 ] [ 11:59 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

زندگی نامه ی حضرت آیت الله احمدی میانجی

 

آیت الله علی احمدی میانجی چهارم محرم الحرام 1345 ه.ق (1306ش) درروستای پورسخلو در خانواده ی روحانی دیده به جهان گشودند. نزد پدر کتاب های «نصاب الصبیان» «گلستان سعدی»  «منشات امیر نظام » «ابواب الجنان » «تاریخ نادر » و مقدمات عربی  را خواندند و دویست بیت از «نصاب  » را حفظ کردند و تا حدودی به زبان فارسی مسلط شدند. از اساتید ایشان در میانه می توان آیت الله آقا میرزا ابو محمد حجتی از شاگردان حضرت آیت الله  العظمی عبد الکریم حائری  یزدی و آیت الله حاج شیخ لطفعلی زنوزی را نامبرد. پس از مدتی ایشان برای یک سال به حوزه تبریز  رفتند و بنا بر توصیه علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان از درس آیت الله میرزا رضی زنوزی کسب فیض نمودند و پس از آن نیز به قم رفتند و سطوح عالی را نزد مرحوم آیت الله سید حسین قاضی آموختند . و بخش دیگر را نزد علامه طباطبایی که تازه به قم مشرف شده بودند آموختند  درس خارج اصول را از آیت الله آقا میرزا احمد کافی الملک و درس خارج فقه را از بزرگانی چون حضرات آیات اعظام بروجردی و گلپایگانی و محقق داماد و علامه طباطبایی بهره جستند.

آیت الله علی احمدی میانجی فردی خدوم به امام و انقلاب بوده اند و در راه پیروزی انقلاب در صف انقلابیون تلاشهای را می کنند و پس از انقلاب نیز با حکم امام خمینی (ره)قاضی شرع در شهرهای ملایر و حومه  میانه و شهر های اطراف و مشکین شهر و حومه منصوب می شوند . از آثار ماندگار آیت الله علی احمدی میانجی می توان مکاتیب الرسول و التبرک و الاسیر فی الاسلام و السجود الارض و مالکیت خصوصی و احادیث اهل بیت عن طرق اهل السنه و لزوم وزارت اطلاعات در حکومت اسلامی و حاشیه و تعلیقیه بر کتاب های معادن الحکمه  مرحوم فیض کاشانی و شیعه در اسلام علامه طباطبایی و کتاب مواقف الشیعه را نام برد. در مورد این کتاب باید گفت که در آن حدود یک هزار مناظره و احتجاج از صحابه پیامبر و اصحاب ائمه و راویان و شخصیت های بزرگ شیعه از منابع معتبر شیعه در سه جلد تدوین شده و مولف فرزانه در مقدمه این کتاب می گویند : هر کس در محتوای مناظرات این کتاب دقت و تامل کند به وضوح قدرت تفکر رشد عقلی و دقت نظر علمای شیعه را مشاهده می کند و اهتمام آنان را به امور دینی به خوبی در می یابد و برایش روشن می شود که دانشمندان شیعی در طول تاریخ اهل منطق و برهان بوده و هرگز به نیرنگ پناه نبرده اند در بحث مناظره جانب انصاف و متانت  را کاملا  رعایت نموده اند به خلاف شیعه آنهای که با شیعه به مقابله و مخالفت برخاستند هیچ یک از این مزایا را نداشته  بلکه حتی فاقد آن بوده اند.

چند نکته در مورد تحقیق

 اولا :در این تحقیق پس از بررسی مناظرات کتاب مواقف الشیعه در مورد مناظرات به نتیجه که از حضرت آیت الله علی احمدی میانجی در زندگی نامه ایشان ذکر شد رسیده لذا عنوان تحقیق را این چنین انتخاب کردم مغالطات مخالفین در مناظرات کتاب مواقف الشیعه دوم آنکه در فصل سوم مغالطه و انواع آن را به صورت کامل ولی فشرده آورده تا در هنگام بررسی مغالطات  در صورت نیاز به تعریف اصطلاحات به آنجا مراجعه گردد و سوما اینکه شماره های بالای هر ترجمه مربوط به شماره آن مناظره در کتاب مواقف الشیعه می باشد و به علت تفاوت نقل هااز لحاظ کم و کیف , مطالب بعضی از ترجمه ها از متن عربی بیشتر است لذا گاها متن عربی نیز آورده شده  تا دال بر این تفاوت باشد.


سابقه پژوهش

 

کتب بسیاری از زمان مبارزه عقلا با سفسطاییها و دیگرانی که از این قبیل خطا در گفتار سود می برند نگاشته شده است و انبیا اولین مبارزان در این راه بوده اند  و تا انسان مختار است کسانی پیدا می شوند که از این خطا بهره می گیرند و کسانی نیز دنبال حق و تجلی آن همان گفتار صادقانه هستند که به مقابله با ایشان می پردازند و تا گفتار هست منطق گفتار نیز وجود خواهد داشت لکن مخالفین حق همیشه از مغالطه کاران و بی استدلال ها بوده چرا که اگر غیر از این بود  لازم می آمد که حق دو فرقه گردد و یا در مقابل خدا و رسولان و امامانش عده ای بر حق به وجود آیند که این به دلایل مختلف علوم عقلی و نقلی مردود است و حقانیت خدا و وحدانیت او را زیر سوال برده در نتیجه عقلا و نقلا محال است .مناظرات این دو مدعی که یکی حق و دیگری باطل است سر تا سر تاریخ حضور انسان در این دنیا را گرفته است و عاشقان حق در مقابل عهد شکنان و طرفداران نا حق و جاهلان در شناخت او گاهی جان خود را داده ولی در اثبات حقانیت  معشوقشان کوتاه نیامده اند.

در این تحقیق سعی شده مغالطه های مخالفین شیعه در مناظرات مواقف الشیعه جمع آوری شود  و این تحقیق مثل اثر بر گرفته شده از آن که تا تاریخ این تحقیق هنوز به زبان دیگر ترجمه نشده است تازه و جای کار در این وادی  به زبان فارسی و زبان های دیگر بسیار است .


ضرورت و اهداف موضوع

 

در زمینه معارف اهل بیت کار شده است ولی مخالفین مذهب حقه شیعه نیز بسیار برای مدعای دروغشان کار کرده اند و این مغلطه دروغ و  مغلطه تکرار را ادامه داده اند و این امر درحوزه تحقیقات و حضوردیجتالی و جهانی آنها در اینترنت نمود بیشتری دارد شیعه و علما آن با اینکه بسیار غنی از لحاظ علمی هستند ولی در دسته بندی و ترجمه و...و به دست حقیقت جویان عالم رساندن ضعیف ظاهر شده اند .

اما چرا مغلطه مخالفین؟ یاران مولا علی  علیه السلام با علم منتسب به علم حضرت حقی که داشته اند از لحاظ نقلی و با توجه به  حقانیت شان و فکر و اندیشه ی رشیدشان از لحاظ عقلی نیازی به گذاشتن پا فراتر از برهان و دلیل نداشته اند و همانطور که در این تحقیق پس از بررسی مناظرات آنها معلوم خواهد شد. این مخالفین آنها بوده که ناحق مغالطه کار و از علم و فهم و اندیشیدن بی بهره بوده تا جای که تاریخ شیعه از رفتار ناجوان مردانه و مغالطه کارانه آنها پر است. به خاطر وجوب دفاع از حقیقت و احقاق حق این حقیقت مظلوم مقتدر بر هر فردی لازم و واجب است تا جای که می تواند در این زمینه مجاهدت کرده و اول وجود تشنه ی حقیقت خود را سیراب کند و بعد دیگران را از لذت فهمیدن حقانیت حق بهره مند سازد. تا در روز حساب و حضور در مقابل حضرت حق سر بلند و مسرور باشد.

 

 

و من الله ا لتوفیق  محمد صادق محسن زاده تابستان1388


معنای صناعت

 

صناعت یا فن (یا همان تکنیک(Technic) در زبان انگلیسی در اصطلاح به ملکه نفسانی و حاصل شده ای گفته می شود که انسان توسط آن می تواند اموری را برای دستیابی به یک هدف به کار ببرد و این کاربرد در حد امکان از روی بصیرت و آگاهی است. فرق علم و صناعت این است که غایت علم، شناخت نظری حقیقت است؛ در حالی که غایت صناعت، بهره وری است.

 

صناعات پنجگانه(خمس) در منطق

 

در منطق، بر حسب این که قیاس از چه نوع مقدماتی تشکیل یابد، ارزش آن قیاس، متفاوت خواهد بود و متناسب با هر یک از آن مقدمات، عنوانی خاص دارد.به بیان دیگر، قیاس از نظر ارزش مقدمات پنج قسم است و پنج گونه ارزش دارد.

درباره هر یک از این پنج صناعت، بدین ترتیب پنج صناعت یا پنج فن (صناعات خمس) به وجود می آید که ارسطو رساله ای مخصوص دارد.  این صناعات عبارتند از: برهان، جدل، سفسطه، مغالطه، خطابه، شعر  

اساسا قیاس ها از نظر اثر و فایده، پنج گونه مختلف اند و این پنج گونگی قیاس ها مربوط است به ماده نه به صورت آن ها

 انسان، متناسب با اهداف مختلی که دارد، قیاس به کار برده و استدلال می کند؛ یعنی هدف انسان ها از قیاس ها یکی از آثار پنج گانه است که بر قیاس ها مترتب است.

برهان

اثری که بر قیاس مترتب می شود و هدفی که از آن منظور است، گاهی یقین است؛ یعنی هدف قیاس کننده این است که واقعا مجهولی را برای خود یا برای مخاطب خود، تبدیل به معلوم کند و حقیقتی را کشف کند.

در فلسفه و علوم معمولا چنین هدفی منظور است و در آن ها چنین نوع قیاس هایی تشکیل می شود. واضح است که برای این منظور، حتما باید از موادی در مقدمات قیاس استفاده شود که یقین آور و غیر قابل تردید باشد.

گاهی هدف قیاس کننده مغلوب کردن و به تسلیم وادار کردن طرف مقابل است. در این صورت ضرورتی ندارد که امور یقینی استفاده شود یعنی می توان از اموری استفاده کرد که خود طرف قبول دارد؛ و لو یک امر یقینی نباشد.

جدل:

گاهی هدف، اقناع ذهن مخاطب است برای اینکه به کاری وادار شود و یا از کاری بازداشته شود. در این صورت، اگر از امور غیر قطعی و ظنی نیز دلیل آورده شود، مشکلی نخواهد بود.

سفسطه(مغالطه):  

و گاهی نیز هدف، صرفا گمراه ساختن مخاطب است. در این صورت، یک امر غیر یقینی را به جای یقینی و یا یک امر نادرست را به جای درست؛ و یا یک امر غیر ظنی را به جای یک امر ظنی به کار می برد و مخاطب خود را به اشتباه می اندازد.

خطابه:

گاهی هدف شخص قیاس کننده، مغلوب کردن و به تسلیم وادار کردن طرف مقابل است.در این صورت، ضرورتی ندارد که حتما از امور یقینی و برهانی استفاده شود؛ بلکه می توان از مطالبی بهره برد که مخاطب، قبول دارد؛ هرجند یقینی نباشد.

شعر:

گاهی هدف استدلال کننده و کسی که قیاسی را می چیند تا نتیجه ای بگیرد، صرفا این است که امر مورد نظر خود را در خیال مخاطب، زیبا یا زشت جلوه دهد. در این صورت با پوشاندن آرایه ها و زینت های خیالی زیبا و یا زشت، استدلال خویش را در نظر مخاطب، موجه می سازد.

پس هدف انسان از استدلال های خود، یا کشف حقیقت است(برهان)؛ یا به زانو درآوردن طرف مقابل و صرفا مجاب کردن وی است(جدل)؛ یا اقناع ذهن اوست برای انجام یا ترک کاری (خطابه)؛ و یا این که هدف، گمراه کردن مخاطب است(سفسطه یا مغالطه)؛ و یا صرفا بازی کردن با خیال و احساسات طرف مقابل است تا امر زشتی را در خیال او زیبا و یا امر زیبایی را در نظرش زشت، و یا امر زیبایی را زیباتر و زشتی را زشت تر جلوه دهد(شعر )؛

نکته مهم

به حکم استقرا، از نظر هدف و ارزش مقدمات، قیاس ها منحصر به همین پنج نوع هستند
اما برای این که هر یک از این اهداف تامین شود، احتیاج به مواد و مقدمات مخصوصی است؛ یعنی مواد قیاس از نظر تامین این هدف ها مختلف اند و هر یک از این پنج صناعت، چند ماده قیاس مخصوص به خود دارد
مثلا ماده صناعت برهان، باید از یقینیات تشکیل شود و نمی تواند از مقبولات استفاده کند؛ در حالی که صناعت خطابه می تواند از مقبولات نیز بهره ببرد[1]

انواع مغالطات[2]

مغالطات ابهام

مغالطه اشتراک لفظ : استفاده از واژه‌هایی که دارای دو یا چند معنا هستند؛ بدون قرینه‌ای که بر معنای موردنظر دلالت کند.

کژتابی یا ابهام ساختاری: به کارگیری جمله‌ای که می‌تواند به دو یا چندگونه بیان و فهمیده شود.

مغالطه ابهام واژه: استفاده از واژه‌های مبهمی که قابلیت تفسیرهای گوناگون دارند.

اهمال سور: عدم ذکر سور قضیه و تلقی آن به عنوان قضیه‌ای کلی

تعریف دوری: تعریف دو شیء یا لفظ مبهم به یک‌دیگر در حالی که برای شناخت هر یک نیازمند به شناخت دیگری باشیم.

مغالطات عدم دقت برای گمراه‌سازی

مغالطه کنه و وجه: معرفی یک صفت یا یک جنبه خاص از یک پدیده به عنوان ذات و اساس آن

علت جعلی: معرفی امری که علت نیست یا بخش کوچکی از علت است به عنوان علت اصلی

بزرگ نمایی: جلوه دادن جنبه یا جنبه‌های خاصی از یک واقعیت به صورت بزرگ‌تر و مهم‌تر از آن‌چه هست

کوچک نمایی: جلوه دادن جنبه یا جنبه‌های خاصی از یک واقعیت به صورت کوچک‌تر و کم‌اهمیت‌تر از آن‌چه هست

مغالطه متوسط : مغالطه آماری برای بیان اطلاعات خاص مورد نظر

نمودار گمراه کننده: استفاده از نمودارهای مغرضانه برای بیان اطلاعات آماری

تصویر گمراه کننده: استفاده نادرست از اندازه تصویری که نشانه داده‌های آماری به کار می‌رود.

مغالطات نقل

دروغ: عدم مطابقت خبر با واقعیت

توریه: بیان سخنی که معنای آن به ظاهر درست است؛ اما آن‌چه مخاطب از آن درک می‌کند نادرست و دروغ است.

نقل قول ناقص: نقل گزینشی بخشی از سخنان دیگران بدون توجه به پیام اصلی او در مجموعه سخنانش

تحریف: کاستن و افزودن محتوای یک متن

تفسیر به رای یاتفسیر نادرست: تفسیر یک سخن مغایر با اغراض گوینده و موافق با اغراض شخص.

مغالطه تاکید لفظی: تکیه و تأکید بر برخی از الفاظ یک قضیه و استنباط معانی که موردنظر گوینده نیست.

مغالطات ادعای بدون استدلال

استدلال از راه سنگ: ایجاد زمینه‌ای برای طلب نکردن دلیل از سوی مخالفان و سلب امکان نقادی مدعای موردنظر.

اتهام نادانی : ادعای این‌که آن مدعا بسیار واضح و بدیهی‌است و نیاز به استدلال ندارد.

مسموم کردن سرچشمه: نسبت دادن یک صفت منفی و مذموم به مخالفان آن مدعا یا کسانی که تردید می‌کنند.

مغالطه تله گذاری: نسبت دادن یک صفت مثبت و ممدوح به موافقان آن مدعا یا مخاطبانی که آن را می‌پذیرند.

مغالطی توسل به جهل : این‌که مدعای موردنظر نفی نشده‌است یا دلیلی برخلاف آن نیست، پس آن درست است.

مفالطی طلب برهان: درخواست از مخاطبان که اگر مدعای موردنظر را نمی‌پذیرند، بر ضد آن دلیل بیاورند.

مغالطه طردشقوق: با ذکر عیوب شقوق مختلف، مطلوبیت شق مورد نظر را اثبات کردن.

مغالطه تکرار: تکرار مدعا به جای استدلال برای اثبات آن.

فضل فروشی: تظاهر به داشتن کمالات و فضل بسیار برای این که سخن او پذیرفته شود.

کمیت گرای افراطی: استفاده نابه‌جا از اعداد و ارقام برای نشان دادن دقت زیاد مدعا.

مغالطعی بیان عاطفی: استفاده از کلماتی با بار ارزشی مثبت به جای استدلال‌های موافق یک مدعا و بالعکس.

عبارت جهت دار:استفاده از کلماتی با بار ارزشی مثبت و منفی به جای استدلال یک مدعا.

مغالطی توسل به احساسات: تأثیر روانی بر مخاطب و استفاده از احساسات و عواطف برای منحرف کردن او از مقام استدلال.

تهدید: جای‌گزین کردن زور به جای استدلال یعنی اگر مدعای موردنظر را نپذیرد، آسیبی به او خواهد رسید.

تطمیع: جای‌گزین کردن منفعت‌طلبی به جای استدلال؛ یعنی اگر مدعای موردنظر را بپذیرد، نفعی به او می‌رسد.

جلب ترحم : جای‌گزین کردن ترحم و دلسوزی به جای استدلال؛ یعنی تشویق به پذیرفتن سخن شخص قابل ترحم

آرزو اندیشی: جای‌گزین کردن امید و آرزو به جای استدلال.

عوام فریبی: استفاده از هیجان جمعی، گرایش به تفاخر به جای استدلال.

مغالطه توسل به مرجع: استفاده از نظر افراد مشهور به عنوان حجت و دلیل برای یک مدعا

مغالطه تجسم: فرض و گمان یک جسم عینی و خارجی به ازای هر یک از الفاظ و کلمات.

مغالطه توسل به احتمالات: بهره‌گیری از احتمالات به جای استدلال.

مغالطه جزمی گرای: مطرح کردن مدعا و اجازه ندادن تشکیک در آن.

مغالطات مقام نقد

پارازیت: ایجاد وقفه در ارائه یک سخن یا پیام و یا ایجاد مانع در رسیدن آن به مخاطب.

اتهام ابهام: مبهم و نامفهوم شمردن سخنی که مبهم نیست.

تکذیب نادرست:دروغ و غیرواقعی معرفی کردن یک مدعا

ساده انگاری مدعا: پیش‌پا افتاده تلقی کردن یک مدعا.

اتهام مغالطه: مغالطه‌آمیز معرفی کردن سخنی که مغالطه‌آمیز نیست، بدون ارائه دلیل برای آن.

مغالطه توسل به شخص: نقد گوینده به جای نقد گفته او.

توهین: ناسزا و فحش دادن.

مغالطه منشا: اشاره به این‌که سرچشمه و اصل موضوع مورد نقد، از شخصیت مذمومی بوده‌است.

مغالطه پهلوان پنبه: ترسیم یک مدعای ضعیف و نقد آن به جای نقد مدعای اصلی.

مغالطه کامل نا میسر: رد همه راه‌حل‌های موجود با اشاره به نقاط ضعف آن‌ها و یا مقایسه با کامل نامیسر.

ارزیابی یک طرفه: تنها به نقاط ضعف یا قوت موضوعی اشاره کردن و نادرستی یا درستی آن را نتیجه گرفتن.

مغالطه رد استدلال: از نادرست بودن یا مغالطه‌آمیز بودن دلیل یک مدعا،‌ نادرستی خود آن را نتیجه گرفتن.

مناقشه در مثال: به جای رد مدعا، در مثال‌ها و مصادیق آن تردید کردن.

مغالطه تخصص: رد یک مدعای کلی با اشاره به حالتی خاص و غیرطبیعی که در آن حالت آن مدعا صادق نیست.

بهانه: نپذیرفتن سخنی به علت برخی اشکالات جزئی.

مغالطه جمع مسایل در مسئله واحد: ادغام سؤالات در سؤالی که مبتنی بر پیش‌فرض‌هایی‌است که مخاطب قبول ندارد.

مغالطات مقام دفاع

عوض کردن موضوع: بحث را به بیراهه کشاندن

نکته انحرافی: منتفی کردن زمینه پاسخ‌گویی با یک نکته بی‌ربط

شوخی بی ربط: استفاده از طنز و لطیفه برای پوشاندن ضعف خود و تشویش اذهان عمومی.

مغالطه توسل به واژه های مبهم: در مقام توجیه یک مدعای نادرست، به تفسیر دلخواه از واژه‌های مبهم پرداختن.

توسل به معنای تحت اللفظ: در مقام توجیه یک سخن، مطرح کردن این ادعا که منظور اصلی معنای تحت‌اللفظ برخی از واژه‌ها بوده، نه معنای متبادر به ذهن.

مغالطه تغییر تعریف: در مقام توجیه یک سخن، مطرح کردن این ادعا که از برخی واژه‌ها معانی خاص دیگری مورد نظر بوده‌است.

مغالطه تغییرموضوع: در مقام توجیه یک سخن، مطرح کردن این ادعا که آن سخن از دیدگاه و نقطه‌نظر خاصی بیان شده‌است.

مغالطه استثنای بی اهمیت: پذیرش مثال نقض، اما غیرمهم و بی‌تأثیر جلوه دادن آن.

مغالطه از طریق تخطئه ی مخاطب: اشاره به این‌که خود منتقد هم مرتکب همان خطایی شده که از آن انتقاد می‌کند.

تبعیض طلبی: درخواست این که ملاک‌های نقد مدعای او با ملاک نقد مدعای دیگران متفاوت باشد.

مغالطه حفظ پیش فرض: بی‌توجهی به شواهد خلاف و اصرار بر مدعا.

پذیرش ظاهری نقد: اشاره به انتقاد و پذیرش ظاهری آن‌ها و باقی ماندن بر مدعای خطا

مغالطات صوری

عدم تکرار حد وسط: تکرار نشدن حد وسط به طور کامل و دقیق

مغالطه وضع تالی : در یک قضیه شرطی، با فرض تالی، تحقق مقدم را نتیجه گرفتن.

مغالطه ی رفع مقدم: ئر یگ قضیه شرطی، با رفع مقدم، وضع تالی را نتیجه گرفتن.

مغالطه مقدمات منفی: نتیجه‌گیری از قیاسی با مقدمتین سالبه.

مغالط مقدمات ناسازگار: استنتاج از قیاس دارای مقدمتین متناقض.

مغالطه افراد غیر موجود: از قضایای کلی، نتیجه جزئی گرفتن.

ایهام انعکاس: برای موجبه کلیه، عکس کلیه و برای سالبه جزئیه، عکس قائل بودن.

سوء تالیف: تعمیم یافته بودن حدی موضوع یا محمول در نتیجه، بدون تعمیم آن در مقدمات قیاس و نیز استنتاج از قیاسی که حد وسط آن در هیچ یک از دو مقدمه تعمیم‌یافته نیست.

مغالطه در استدلال پیش فرض نادرست

سنت گرایی: هر پدیده یا عقیده به یادگار مانده از گذشته، درست و پذیرفته است و هر عقیده بی‌سابقه، مردود و نادرست است.

تجدد گرایی : هر پدیده یا عقیده نو و جدید، مقبول و درست است و هر عقیده به یادگارمانده از گذشته مردود است.

فقر گرایی یا توسل به برتری فقر:افراد فقیر و تهی‌دست دارای شخصیت مثبت و افکار درست هستند.

ثروت گرایی یا توسل به برتری ثروت: افراد ثروت‌مند و متمول دارای شخصیت مثبت و افکار درست می‌باشند.

مغالطه توسل به اکثریت: هر موضوعی که اکثریت مردم نسبت به آن موافق باشند، درست است.

مغالطه ی علت شمردن مقدم: در دو حادثه متوالی، حادثه اول، علت حادثه دوم است.

مغالطه علت شمردن مقارن: دو دو حادثه هم‌زمان، یک حادثه، علت حادثه دیگر است.

مغالطه ترکیب: اگر اجزای مجموعه‌ای دارای وصفی باشند، کل آن مجموعه نیز دارای آن وصف خواهد بود.

مغالطه تقسیم: اگر کل مجموعه دارای وصفی باشد، اجزای آن مجموعه نیز دارای همان وصف هستند.

مغاله میانه روی : در هر بحثی با دو نظریه یا طرح مخالف، باید نظر میانه را انتخاب کرد.

مغالطه قمار باز : در وقوع یک امر محتمل، نتیجه مراتب قبلی در مراتب بعدی مؤثر است.

مغالطه ربطی

مغالطه مضمر مردود: ذکر نکردن یکی از مقدمات که در واقع نادرست است.

مغالطه فصل الامر: استفاده از قیاس استثنایی منفصله در حالی که قضیه شرطیه منفصله، حقیقیه یا مانعة‌الخلو نیست.

ذوالحدیین جعلی : میان مقدم و تالی قضایای شرطی، رابطه‌ای وجود ندارد و یا قضیه فصلی، حقیقی نیست.

خلط نسبت : استفاده از نسبت‌های غیرمتقارن و غیرمتعدی به عنوان نسبت‌های متقارن و متعدی

مغالطه دلیل نامربوط: استنتاجی که در آن نتیجه منطقی مقدمات نسبت به نتیجه گرفته شده، اعم، اخص یا مباین باشد.

مصادره به مطلوب: استفاده از نتیجه در مقدمه استدلال.

استدلال دوری: به کار بردن مقدمه‌ای که صحت آن وابسته به صحت نتیجه استدلال است.

تعمیم شتابزده: صادر کردن حکم کلی با نمونه ناکافی

مغالطه اماری:با دست کاری در آمار و بالا پایین کرن آن ها یااعداد زیاد بکار بردن ولی غیر واقعی مغلطه می کند

مغالطه تمثیل: تسری دادن حکم یک چیز به چیزی دیگر که در صفتی شبیه چیز اول باشد.

 


 ترجمه مناظره بین أبو الأسود وعائشة(313)

 

چون عائشه و طلحه و زبير نزديك بصره رسيدند عثمان بن حنيف- فرماندار على علیه السلام در بصره- «ابو اسود دوئلى» را نزد آنها فرستاد. او از عائشه پرسيد چرا به بصره آمده است؟ جوابداد: براى خونخواهى عثمان. گفت :هيچيك از قاتلين عثمان در بصره نيستند. عائشه گفت: راست ميگوئى. ولى در مدينه همراه على بن ابيطالب هستند، و من آمده‏ام اهالى بصره را براى جنگ با على بسيج كنم. آيا ميشود بخاطر شما عليه تازيانه عثمان بخشم آئيم ولى بخاطر عثمان عليه شمشيرهاى شما بر نياشوبيم؟ گفت: ترا به تازيانه و شمشير چكار؟ تو بدستور پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بايد در خانه‏ات بنشينى و مطابق حكمش تو خانه نشين شده‏اى و بايستى در خانه‏ات قرآن بخوانى و مطالعه كنى، و زنان موظف به جنگ نيستند و نه حق خونخواهى دارند. وانگهى على علیه السلام از لحاظ خويشاوندى نزديك‏تر از تو به عثمان است زيرا او و عثمان از اولاد عبد مناف هستند، بنابر اين اگر پاى خونخواهى بميان بيايد او ذيحق تر از تو است. عائشه گفت: تصميمى را كه گرفته‏ام اگر بانجام نرسانم بر گشتنى نيستم تو اى ابو اسود فكر ميكنى كسى جرأت ميكند به جنگم بيايد؟ گفت: بخدا قسم با تو بشدت خواهند جنگيد، جنگى سخت. آنگاه نزد زبير رفته گفت: مردم روزى كه براى ابو بكر بيعت گرفته ميشد ترا ديده‏اند كه دست بقبضه شمشير گرفته بودى و ميگفتى: هيچكس براى خلافت لايق‏تر و ذيحق‏تر از على بن ابيطالب نيست. اين وضعى كه اكنون بخود گرفته‏اى كجا و آن وضع كجا؟ زبير سخن از خون عثمان بميان آورد. ابو اسود گفت: بطوريكه باطلاع ما رسيده تو و رفيقت (طلحه) آن را ريخته‏ايد و مسؤول آن هستيد. سپس به طرف طلحه روانه شد و او را ديد كه در گمراهى خويش غوطه‏ور است و بر جنگ و آشوب پافشارى دارد[3]

 

بیان مغالطات در مناظره أبو الأسود وعائشة(313)

 

1.مغالطه ابهام .مغالطه ابهام واژه رفتن به بصره برای خونخواهی عثمان در حالی که مراد جمع کردن لشکر علیه مولی علی است.

2.مغلطات عدم دقت برای گمراه سازی:مغالطه علت جعلی  رفتن به بصره برای خونخواهی عثمان در حالی که مراد جمع کردن لشکر علیه مولی علی است.

3. مغالطات نقل: دروغ  نسبت دادن قتل به مولی.

4. مغالطات مغالطات ادعای بدون استدلال در جریان پیراهن عثمان استدلال از راه سنگ و اتهام نادانی به کسانی که کشته شدن عثمان و ربط آن به مولی علی را بی ربط می دانستند مسموم کردن سرچشمه در اتهامی که در این جریان به مولی علی زده شد مغالطه تله گذاری هر کس علیه علی شود منتقم خون عثمان است مغالطه توسل به جهل و فضل فروشی  در این که ام المومنین همراه مخالفین مولی علی است و شما منتقم خون عثمان هستید مغالطه بیان عاطفی آنجا که میگویند عثمان مظلومانه در حال روزه با لب تشنه کشته شد و ما از عاقبت کار امت می هراسیم عبارت جهت دار عثمان به ناحق کشته شد مغالطه تهدید در جای که بجای اثبات مقصر بودن مولی علی لشکر کشی کنند عوام فریبی  عایشه را همراه کردن مغالطه توسل به مرجع ام المومنین عایشه با ما هست مغالطه جزمی گرای بالا بردن پیراهنی خونین به اسم پیراهن عثمان و این پیراهن را هم معاویه دارد هم عایشه حالا عثمان چند بار مرده الله اعلم.

 5. مغالطات مقام نقد:مغالطه عوض کردن موضوع در جای که ابوالاسود می گوید تو بعد از پیامبر خانه نشین شده ی و باید  به عبادت بپردازی نه اینکه ..و او میگوید فکر می کنی با وجود من کسی با ما بجنگد و علی را یاری کند

 

ترجمه مناظره بین ابن عباس ورجل(321)

 

محمّد بن الحسن بن احمد بن وليد رضى اللَّه عنه مى‏گويد: محمّد بن حسن صفّار از احمد بن محمّد بن عيسى، از حسين بن سعيد از حسين بن علوان، از اعمش، از عباية الاسدى نقل كرده كه وى گفت: عبد اللَّه بن عبّاس كنار زمزم نشسته بود و براى مردم حديث مى‏گفت پس از آن كه از سخن گفتن فارغ شد مردى به حضورش رسيد و سلام كرد و سپس اظهار نمود: اى عبد اللَّه من مردى از اهل شام هستم ابن عباس فرمود: ياران شما جملگى ستمگر بوده مگر كسى كه حقّ تعالى او را از ظلم مصون داشته است از آنچه مى‏خواهى سؤال كن آن مرد گفت: اى عبد اللَّه بن عباس من به نزد شما آمده‏ام كه بپرسم كسانى را كه على بن ابى طالب عليه السّلام كشت جملگى از اهل توحيد بوده نه منكر نماز بودند و نه حج و نه روزه ماه رمضان و نه زكاة پس چطور حضرت آنان را به قتل رساند؟! عبد اللَّه فرمود: مادرت به عزايت بنشيند از آنچه تو را به رنج سفر انداخته و به اين جا آورده سؤال نما و غير آن را رها كن آن مرد گفت: من بنزدت نيامدم و از حمص براى حج و عمره سفر نكردم بلكه آمده‏ام تا افعال و كارهاى على بن ابى طالب عليه السّلام را براى من تشريح كنى.  

ابن عبّاس فرمود: واى بر تو، راه يافتن به علم عالم بسيار مشكل بوده و هرگز دلهاى زنگ گرفته به آن واقف نخواهند شد و نمى‏توانند آن را حمل كنند، به تو خبر مى‏دهم كه مثل على بن ابى طالب عليه السّلام در اين امّت همچون مثل موسى و عالم‏(خضر) عليهما السّلام مى‏باشد و توضيح آن اين است كه: خداوند تبارك و تعالى در كتابش مى‏فرمايد: اى موسى من ترا براى اين كه پيغام‏هاى مرا به خلق برسانى برگزيده و به همصحبتى خويش انتخاب كردم پس آنچه را كه به تو فرستادم كاملا فراگير و شكر الهى را به جاى آور و در الواح (تورات آسمانى) از هر موضوع براى نصايح و پند و تحقيق هر چيز به موسى نوشته و دستور داديم

جناب موسى عليه السّلام تصوّر مى‏كرد تمام اشياء براى او ثابت و روشن است همان طورى كه شما معتقديد علماء شما به هر چيز واقف و آگاهند، بارى وقتى موسى عليه السّلام به كنار دريا رسيد با عالم (خضر عليه السّلام) ملاقات نمود، موسى با وى سخن بسيار گفت تا به علم وى برسد ولى به وى حسد نبرد آن طورى كه شما به على بن ابى طالب حسد ورزيديد و فضلش را انكار كرديد، موسى عليه السّلام به خضر گفت: اگر من از تو تبعيّت كرده و خدمتت را بجا آورم از علم لدنّى خود به من مى‏آموزى؟

عالم (خضر) دانست كه موسى طاقت هم صحبت شدن با او را نداشته و بر علم و دانستنيهاى وى صبر و قرار ندارد لذا به او گفت: تو هرگز ظرفيّت و توانايى آن كه با من صبر كنى و مرا تحمّل نمايى را ندارى و چگونه صبر توانى كرد بر چيزى كه اصلا آگهى از آن ندارى؟

موسى اظهار داشت: به خواست خدا مرا با صبر و تحمّل خواهى يافت و هرگز در هيچ امر با تو مخالفت نخواهم نمود.عالم (خضر) دانست كه موسى بر علم او صبر و تحمّل نخواهد نمود، پس به او گفت: اگر تابع من شدى ديگر از آنچه نمايم سؤال مكن تا وقتى كه از آن راز، تو را آگاه سازم. ابن عبّاس گفت: موسى و خضر بر كشتى سوار شدند، خضر كشتى را شكست، اين شكستن مورد رضايت خداى عزّ و جلّ بوده و موجب غضب و خشم موسى گرديد.و خضر با پسر كه ملاقات نمود او را كشت و اين كشتن مورد رضايت خداى عزّ و جلّ بوده و موجب غضب و خشم موسى گرديد و ديوار را كه مرمّت و تعمير نمود اين تعمير مورد خشنودى حقّ تعالى بوده و موجب غضب و خشم موسى گرديد و همچنين است على بن ابى طالب عليه السّلام زيرا آن حضرت كسى را نكشت مگرآن كه آن قتل مورد رضايت و خشنودى حقّ تبارك و تعالى بود و موجب غضب و خشم اهل جهالت، سپس ابن عبّاس به آن مرد فرمود: بنشين تا خبرى برايت نقل كنم، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با زينب دختر جحش ازدواج نمود و شب زفاف وليمه دادند و وليمه‏اشان خوراك حيس بود، حضرت ده نفر ده نفر مردم را دعوت به طعام نمودند مردم وقتى طعام رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را مى‏خوردند مى‏نشستند و با آن جناب سخن گفته و نظر نمودن به جمال حضرتش را غنيمت مى‏شمردند ولى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ميل داشتند كه مردم از توقّف خود نزدش بكاهند و پس از تناول طعام درنگ نكرده و پراكنده شوند و منزل را برايش خالى كنند زيرا آن جناب تازه داماد بوده و از ايذاء نمودن مؤمنين حضرتش را ناخرسند و غير خشنود بودند لذا خداوند عزّ و جلّ اين آيه را به منظور تأديب مؤمنين نازل كرد و فرمود اى كسانى كه به خدا ايمان آورديد به خانه‏هاى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله داخل مشويد مگر آن كه به شما اذن دهد و بر سفره طعامش دعوتتان كند، در آن حال هم نبايد زودتر از وقت آمده و به ظروف غذا چشم انتظار گشاييد، بلكه زمانى كه دعوت شده‏ايد بياييد و چون غذا تناول كرديد زود از پى كار خود متفرّق شويد نه آن كه آنجا براى سرگرمى و انس به سخنرانى پردازيد كه اين كار پيغمبر را آزار مى‏دهد و او به شما از شرم و حيا اظهار نمى‏دارد ولى خدا در اظهار حقّ از شما هيچ خجالتى ندارد.پس از نزول اين آيه رفتار مردم تغيير كرد و بعد از صرف طعام پيامبرشان صلّى اللَّه عليه و آله ديگر درنگ نكرده بلكه بلافاصله از منزل خارج مى‏شدند.

ابن عبّاس مى‏گويد: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله هفت شبانه روز پيش زينب ماندند سپس به خانه امّ سلمه دختر ابى اميّه تشريف برده و شب هشتم و صبحش را در آنجا به سر بردند و وقتى آفتاب بالا آمد على عليه السّلام به در منزل آمده و درب را آهسته كوبيدند، پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله كوبنده درب را شناخته ولى امّ سلمه او را نشناخت لذا حضرت به وى فرمودند: برخيز درب را باز كن.

امّ سلمه عرضه داشت: يا رسول اللَّه، اين كيست كه از او در امانى و مرا مأمور مى‏نمايى كه برخاسته و درب را برايش بگشايم و حال آن كه ديروز در باره ما فرموده خداى عزّ و جلّ نازل شده كه اى مؤمنين، هر گاه چيزى را از همسران پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله خواستيد آن را از پشت حجاب طلب كنيد با توجّه به اين آيه اين كيست كه من در امان باشم و با روى باز و آشكار بدون مواضع زينت با او مقابل شوم؟

ابن عبّاس گفت: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با هيئتى غضبناك به او فرمود :كسى كه اطاعت رسول را نمايد در واقع خدا را اطاعت نموده، برخيز درب را باز كن، پشت درب مردى است كه به كارش جهل نداشته و در آن عجول و شتابان نيست، خدا و رسولش را دوست داشته و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند، مطمئنا بدان وقتى قفل درب را باز كردى او درب را نخواهد گشود مگر وقتى كه صداى قدم‏هاى تو را ديگر نشنود امّ سلمه در حالى كه نمى‏دانست پشت درب كيست ولى توصيفات و مدح پيامبر راجع به او را در خاطر داشت برخاست و به طرف درب رفت در حالى كه مى‏گفت :به به و خوشا به حال كسى كه خدا و رسولش را دوست داشته و آنها نيز او را دوست مى‏دارند درب را گشود.

ابن عبّاس گفت: على عليه السّلام دو لنگه درب را گرفته و پيوسته پشت درب ايستادند تا صداى پاهاى امّ سلمه ديگر شنيده نشد، ام سلمه به پستوى خانه داخل شد در اين وقت على عليه السّلام درب خانه را گشود و داخل منزل شد و بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله سلام كرد.رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمودند: اى امّ سلمه، او را مى‏شناسى؟عرضه داشت، بلى، گوارا باد بر او اين مقام، او علىّ بن ابى طالب عليه السّلام است

پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: راست گفتى، اين على بن ابى طالب است گوشتش گوشت من و خونش، خون من است، او نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى است با اين فرق كه پس از من پيامبرى ديگر نيست، اى ام سلمه، بشنو و شاهد باش، اين على بن ابى طالب و امير مؤمنان و آقاى مسلمانان بوده و صندوق علم من و دربى است كه از آن بايد وارد شوند تا به من برسند، او وصيّ بعد از من بر اموات از اهل بيت و جانشين من بر احياء از امّتم مى‏باشد، در دنيا و آخرت برادرم بوده و در عرض اعلى با من خواهد بود. اى امّ سلمه شاهد باش و حفظ كن اين موضوع را كه او با ناكثين و قاسطين و مارقين مى‏جنگد.

سخن ابن عبّاس كه به اين جا رسيد، مرد شامى گفت: اى عبد اللَّه مشكلم را حل نمودى، شهادت مى‏دهم كه على بن ابى طالب آقاى من و آقاى هر مسلمانى است.[4]

 

بیان مغالطات در مناظره ابن عباس ورجل(321)

 

ذهن این شامی پر  بوده از مغلطه های عمر و عاص و معاویه

1.مغالطات ابهام : مغالطه اشتراک لفظ او معتقد است که نماز و روزه می گیرد در حالی که نماز روزه بی ولایت مشترک لفظی است با نماز حقیقی.

 2.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی :مغالطه کنه و وجه چون ها نماز می خواندند و غیره چرا مولی علی کشت در حالی که چون بر امام المسلمین خروج کرده بودند  محارب به حساب می آمدند پس کشتنشان اشکال نداشت.

 3.مغالطات نقل: نقل قول ناقص اینکه آنها اهل توحید بوده اند و ...فرضا درستاما خروج بر امام نادیده گرفته شده است.

 4. مغالطات ادعای بدون استدلال :مسموم کردن سرچشمه در ذهن شامی این مغالطه توسط رهبران فکریش صورت گرفته که مولی علی را نمی دیده ولی یک عده که بر مولی خروج کردن و حرف مولی بر آنها اثر نکرد را می دیده است مغالطه تله گذاری کار مولی علی بد است  چون کشتن موحد نماز گذار روزه بگیر بد است مغالطه کمیت گرای افراطی استفاده از آمار کشته شدگان بدست مولی علی و تخطئه آن حضرت مغالطه بیان عاطفی از ریختن خونشان دل انسان به رحم بیاید عبارت جهت دار کشته شدن اهل توحید و..مغالطه عوام فریبی و جزمی گرای در ذهن شامی صورت گرفته است.

 5. مغالطات مقام نقد:ساده انگاری مدعا در ذهن شامی این مغالطه بوده که به این نتیجه می رسیده چرا مولی علی کشتشان.

 6. مغالطات مقام دفاع : مغالطه تخطئه مخاطب مولی علی گنه کار است چون قتل مسلمان کار بدی است مغالطه حفظ پیش فرض با اینکه فضایل مولی علی را می دانسته است باز کشتن یک عده از خوارج بر او گران آمده

7.مغالطه در استدلال پیش فرض نادرست: سنت گرای چون حضرت رسول با مسلمانان جنگ نداشته است پس هر کس با مسلمانی به هر دلیل بجنگد گناه کار است.

 8. مغالطه ربطی:تعمیم شتابزده علی گنه کار است چون مسلمان کشته است مغالطه آماری  این تعداد صحابه در سپاه مخالفین علی بوده اند مغالطه مضمر مردود و تمثیل کشتن موحد نماز گذار و... حرام است علی عده ای را با این صفات کشته است علی خطا کار است.

 9.مغالطات صوری: سوء تالیف کشتن موحد نماز گذار و... حرام است علی عده ای را با این صفات کشته است علی خطا کار است صغری مشکل دارد چون همین مصداق صغری اگر قاتل بود یا محارب بود دیگر این حرام حکمش نیست

 

 

 

ترجمه مناظره بین بنو هاشم و معاویه (333)

 

ذكر بيان احتجاج حضرت امام حسن عليه السّلام بر معاويه لجاج در باب اينكه بعد از نبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم آنكه مستحقّ امامت بود و آنكه نبود

بيان آنچه ميان عبد اللَّه بن جعفر بن أبى طالب و عبد اللَّه بن عبّاس علیه السلام و معاويه واقع شد و بيان حجج اين دو عبد اللَّه بر معاويه گمراه در امامت مستحقّ در محضر حسن علیه السلام و فضل بن عبّاس و غيرهما. از سليم بن قيس الهلالى منقولست و مرويست كه فرمود: من از عبد اللَّه بن جعفر بن أبى طالب رضى اللَّه عنهم شنيدم كه گفت: روزى معاويه بمن گفت: اين همه تعظيم و تكريم از براى حسن و حسين براى چه ميكنى ايشان بهتر از تو و پدرشان نيز بهتر از پدر تو نبود و اگر فاطمه عليها سلام بنت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نبودى هر آينه من ميگفتم كه: أسماء بنت عميس كمتر از فاطمه علیه السلام نيست بلكه كمتر از ايشان هر دو عبد اللَّه گويد كه: من از استماع اين كلام نافرجام در غضب شدم و لرزه بر اندام من بمرتبه مستولى شد كه ضبط خود نتوانستم نمود گفتم: اى معاويه  تو خود را چنان مينمائى كه گوئيا قليل المعرفه بحال اين دو سبط رسول ايزد متعال و بحال پدر بزرگوار ايشان و بأحوال والده ماجده ساجده ايشان فاطمه بنت نبىّ المختار باشى بلى و اللَّه كه ايشان هر دو بهتر از من و پدر و مادر ايشان بى‏شبهه و گمان بهتر از پدر و مادر منست در پيش خداى منّان و رسول آخر الزّمان و ساير خلقان اى معويه من پسر بسنّ رشد و تميز بودم كه از حضرت رسول ربّ- العزيز استماع نمودم كه حديث ميفرمود در حقّ اين دو عزيز و در حق پدر ايشان احاديث بسيار در حضور مهاجر و أنصار و خوبى ايشان از ساير طوايف انسان مذكور عيان گردانيد من آنها را شنيده حفظ كردم و در خاطر خود نگاهداشتم چون در آن مجلس بغير امام حسن و امام حسين و ابن جعفر رحمه اللَّه و عبد اللَّه بن عبّاس و برادرش فضل كسى ديگر در آن محلّ و در آن محفل حاضر نبود معاويه روى بابن جعفر آورده و گفت: بيار آنچه در حقّ اين جماعت پنهان و آشكارا از سيّد الأبرار نبىّ ايزد غفّار دارى و اللَّه كه تو كذّاب نيستى در آن حال ابن جعفر گفت: آنچه در شأن و بزرگى ذات عاليشأن ايشان است بسيار بسيار أعظم از شأن تست معاويه گفت: بگوى اگر چه آن أعظم از جبل احد و جبل حرّا باشد كه چون أحدى از أهل شام در اين مقام نيست بيار آنچه دارى كه خداى تعالى طاغى شما را مقتول و جمع شما را متفرّق و أعيان شما را خمول گردانيد و أمر ايالت و (1) خلافت امّت را در محلّ كه أهل و معدن و مكان بود مقرّر داشت، و الحال آنچه كه شما گوئيد و ادّعاى آن نمائيد هيچ پاكى نيست زيرا كه از آن بيان أصلا ضرر و نقصان بما لا حق و عيان نگرددعبد اللَّه بن جعفر گويد: كه از اين كلام ملالت انجام بغايت آزرده و مستهام شدم ليكن زبان به بيان محامد و مناقب أولاد علىّ بن أبى طالب و بذكر صفات پسنديده أمير المؤمنين عليه السّلام و التّحيّه كه از حضرت نبىّ الرّحمه شنيده بودم گشادم و گفتم كه: حضرت رسول ميفرمود كه: من أولى از تمامى مؤمنين و از ساير براياام از نفسهاى ايشان در آن وقت روى به أمير المؤمنين على عليه السّلام آورده فرمود كه: يا أخى هر كرا من مولى و حاكم باشم از نفس او بعد از من تو مولى آن طايفه خواهى بود در آن وقت أمير المؤمنين در پيش روى آن حضرت حاضر بود و در آن خانه حسن و حسين و عمرو بن امّ سلمه و اسامة بن زيد و حضرت فاطمه عليها السّلام در زواياى آن خانه و امّ أيمن نيز بودند و أبو ذر الغفّارى و مقداد الأسود الكندى و زبير بن العوّام همه حاضربودند كه حضرت رسول ايزد تعالى دست بر بازوى أمير المؤمنين على علیه السلام زد و اعاده آن كلام نمود و تا سه مرتبه سيّد الأنام تكرار آن كلام صدق التيام كرد پس از آن نصّ بر امامت تمام أئمّه اثنى عشر عليهم السّلام فرمود آنگاه حبيب اللَّه فرمود: براى امّت من دوازده امام ديگر كه همه أئمّه اثنا عشر ضالّ و مضلّ‏اند خواهند بود ده نفر آن أئمّه مضلّه از بنى اميّه و دو مرد از قريش خواهند بود و زر و دولت و اثم و خطيئت تمامى آن أئمّه اثنا عشر و آن جماعت كه بوسيله ايشان گمراه و مضلّ گردند در گردن آن دو نفر است. آنگاه آن رسول اله نام آن دو گمراه بزبان مبارك مذكور گردانيد بعد از آن ده نفر ديگر از أئمّه اثنا عشر مضلّه را با آن دو نفر مسمّى و مشتهر فرمود و همه آنها را براى ما نام برد معاويه از عبد اللَّه بن جعفر استعلام نمود كه: حضرت رسول ايزد علّام نام هر يك آنها را مذكور گردانيد؟عبد اللَّه گفت: بلى نبىّ اللَّه نام يكان يكان مذكور فرمود و گفت: آن فلان و فلان و فلان و صاحب سلسله و ابن او از آل أبى سفيانست و هفت نفر از أولاد مروان بن الحكم بن أبى العاص كه اوّل ايشان همان مروانست خواهد بود معاويه چون اين سخن از عبد اللَّه بن جعفر بن أبى طالب (ره) شنيد رنگش متغيّر گرديد و گفت: يا عبد اللَّه اگر آنچه گفتى راست باشد من هلاك شدم و آن خلفاى ثلثه كه پيش از من بودند ايشان هر سه با جميع مردمان كه تولّى باين ثلثه نمودند ازين امّت بلكه همگى أصحاب رسول ايزد جبّار از مهاجر و أنصار و تابعين هلاك و زيانكار و خاسر گشتند غير شما أهل بيت نبىّ المختار و شيعيان شما عبد اللَّه گفت: يا معاويه و اللَّه آنچه گفتم همه حقّست و صدق و من آن را از حضرت رسول خداى تبارك و تعالى شنيدم معاويه بعد از تحيّر بسيار روى بحضرت امام حسن علیه السلام و امام حسين عليه السّلام و ابن عبّاس علیه السلام آورده پرسيد كه: آنچه عبد اللَّه بن جعفر ميگويد حقّست؟ ابن عبّاس گويد: كه چون بعد از قتل على علیه السلام سال أوّل بود كه معاويه بمدينه آمده بود و مردمان از أطراف و أكناف آمده مجتمع بودند من گفتم كه چون ابن جعفر مينمايد كه در هنگام كه حضرت نبىّ الأكرم بيان اين كلام مينمود جمعى از أصحاب سيّد البشر در آن محضر حاضر بودند اگر چه بعضى از آن أعيان متّصل رحمت و مغفرت شدند امّا گروهى باقى و موجودند أمر باحضار آن أعلام نمائيد بعد از حضور آن جماعت حقايق اين كلام سيّد الأنام بوضوح و انجام انصرام خواهد يافت معاويه بعد از تصديق كلام ابن عبّاس أمر باحضار آن جمعى كه عبد اللَّه بن جعفر نام آن طايفه برده كه در آن مأمن در خدمت رسول ذو المنن در وقت بيان آن كلام حاضر بودند نمودچون عمرو بن امّ سلمه و اسامة بن زيد حاضر شدند هر دو شهادت دادند كه آنچه عبد اللَّه بن جعفر از لسان حضرت سيّد البشر نقل نمود حقّ است و ما هر دو با جمعى ديگر از پيغمبر جليل القدر در حقّ أمير المؤمنين حيدر و وصىّ آن سرور و در حقّ باقى أئمّه اثنا عشر أوصياى آن نبىّ ايزد داور شنيديم و در باب أئمّه ضلال آن كلام و مقال از حضرت رسول واهب- متعال استماع نموديم آنگاه معاويه روى بسوى امام حسن علیه السلام و حسين علیه السلام و عبد اللَّه بن عبّاس و فضل و پسر امّ سلمه عمرو و أسامة بن زيد آورده گفت: همه شما قايل بقول عبد اللَّه بن جعفر أبى طالبيد و سخنان او را بالتّمام از كلام حضرت رسول ايزد علّام ميدانيد؟همه گفتند بلىمعاويه گفت: يا بنى عبد المطّلب شما و اللَّه كه هر آينه دعوى أمر عظيم مينمائيد و بر طبق دعواى خود حجّت قويّه مستقيم اقامت ميفرمائيد و اگر اين حجّت و دليل قويم حقّ و مستقيم باشد هر آينه شما بر أمر بى‏خطر صابر و خوشحال و شاكريد و ساير مردمان در غفلت و طغيان و كورى ضلالت و عصيان هستند، و اگر آنچه شما ميگوئيد حقّ باشد بى‏شبهه تمامى امّت در معرض تلف و هلاكت و رجعت از دين و ردّت نموده كافر به پروردگار و منكر نبوّت نبىّ المختار شدند الّا اهل بيت رسول ايزد غفّار و آنكه قائل بقول شما باشد از شيعيان و محبّان شما و اين جماعت اندك خواهند بود از مردمان ابن عبّاس گفت: اللَّه، آنگاه روى بمعاويه آورده فرمود كه حقيقت اين حال از آيه كلام لا يزال غفور وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ در غايت تبيّن و ظهور است بعد از آن گفت: اگر متابعان نبىّ و ولىّ و أولاد كرام عظام ايشان قليل باشند چه نقصان بذوات كامله آن أعيان راجع و عيان گردد.

و اين را از ما چرا متعجّب ميدانى اى معاويه آيا اين حال أعجب از أحوال بنى اسرائيل است در هنگام كه سحره مشاهده معجزه نبىّ الكليم عليه التّحيّة و التّسليم نموده دانستند كه موسى عليه السّلام رسول ايزد تبارك و تعالى است اقرار بنبوّت و ايمان به رسالت آن حضرت آوردند در آن حالت آن كافر بيرويّت يعنى فرعون عليه اللّعنه آن طايفه را تهديد بقتل و عقوبت و قطع ايادى و أرجل از روى سياست نمود آن جماعت چون مطّلع بر حقيقت موسى علیه السلام بودند بر همان ايمان و اخلاص عقيدت خود مصمّم گشته گفتند: فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ هر چه اراده تست اى فرعون  نسبت بما در باب اسلام و ايمان ما معمول گردان كه ما را رجعت از ملّت موسى عليه السّلام و التّحيّهبآئين سحر و كفر ممتنع و محال است، ايمان بموسى كليم آوردند و تصديق آن حضرت نمودند و با بنى اسرائيل در هنگام فرار از قبطيان أشرار رفيق شدند، و چون بحكم قادر بيچون برفاقت بنى اسرائيل از بحر نيل برهنمونى جبرئيل علیه السلام معبرى شدند و فرعون با هامان و ساير قبطيان بعاقبت بنى اسرائيل بدرياى نيل رسيدند از عبور بنى اسرائيل از نيل در سبيل حيرت‏هايم و بى‏دليل ماندند نه قدرت عبور و نه روى رجعت بمنازل و دور داشتنددر آن اثنا جبرئيل أمين بر ماديان باد پاى از پيش آن لعين و دعىّ گذشت همان كه بوى ماديان بر مشام توسن آن مغضوب ذو المنن رسيد شروع در سركشى بسيار كرده تا آنكه ضبط عنان از يد تمالك و اقتدار و از حيّز قدرت و اختيار آن خاكسار برون رفت لهذا سر در عقب آن ماديان گذاشته به آن بحر زخّار بيكران درآمدهامان با جميع قبطيان برفاقت فرعون بآن درياى موّاج متلاطم بى‏پايان در آمدند چون أحدى از ايشان در كنار بحر نماند و تمامى داخل بحر نيل شدند آن بحر بأمر ايزد أكبر بهيئت اوّل و صورت أصلى معاودت و مراجعت نمود و تمامى ايشان را طعمه دوابّ بحر و باقى جانوران گردانيدبنى اسرائيل بعد از اينكه از أذيّت قبطيان و آزار ايشان نجات يافتند باز شروع در فساد نمودند چنانچه تصديق موسى عليه السّلام و اقرار بدين آن حضرت و بتورات ربّ العزّت رجعت و معادت بعبادت أصنام نمودند قالُوا يا مُوسَى اجْعَلْ لَنا إِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ قالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ.

پس بنى اسرائيل گفتند: اى موسى چنانچه ساير خلقان يعنى عبده أوثان را خدايان هستند براى ما نيز آلهه بسيار معيّن و مقرّر دار كه از آلهه بسيار منافع بشمار متصوّر است و از يك خدا نفع متعدّيه ظاهر و هويدا نيست موسى علیه السلام فرمود: شما قوم جاهل و از رتبه عقل كامل ناقص و غافليد أصلا سخن آن رسول ايزد مهيمن در گوش عقل و هوش قوم بنى اسرائيل بوطن سبيل نيافت لهذا همان كه آن نبىّ الورى بأمر ايزد تبارك و تعالى متوجّه طور سينا گرديد آن قوم دون بدمدمه و افسون موسى بن ظفر سامرى طريقه گوساله‏پرستى برداشتند و شيوه بندگى حضرت بارى بگذاشتند، الّا هرون علیه السلام همگى بنى اسرائيل گمراه گشتند و برفاقت سامرى ميگفتند كه اين عجل- خداى شما و خداى موسى علیه السلام است موسى علیه السلام چون بعد از مراجعت از طور سيناء و مشاهده أحوال اضلال آن قوم جهّال مستعانى بحضرت ذو الجلال گرديد در آن حال حكم ايزد متعال عزّا صدار يافت كه تمامى بنى اسرائيل داخل أرض مقدّسه گردندچون موسى علیه السلام پيغام ايزد علّام ببنى اسرائيل رسانيد جواب ايشان بموسى آنست كه در قرآن مذكور و عيانست  موسى علیه السلام از مقال آن جهّال مشجر و مضطرّ گشته در آن حال گفت: قالَ رَبِّ إِنِّي لا أَمْلِكُ إِلَّا نَفْسِي وَ أَخِي فَافْرُقْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ، التماس جدائى قوم از حضرت حىّ قيّوم نمود و حكايت موسى علیه السلام با بنى اسرائيل به واسطه اشتهار محتاج بتفصيل و تكرار نيست امّا اتباع اين امّت بر حال كه شما آنها را سيّد ساخته اطاعت كرديد چون آن جماعت سابقه عظيم و منازل قريبه بحضرت رسول البريّه داشتند و پدر أزواج نبىّ الوهّاج بودند و در أوّل مقرّ بدين محمّد خاتم الرّسل و تابع قرآن عزّ و جلّ گشتند امّا بعد از فوت برگزيده حضرت ايزد أكبر حسد و كبر آن طايفه را از طريق معتبر سيّد البشر بدر برد لهذا مخالفت با امام ايشان و ولىّ واهب منّان و وصىّ پيغمبر آخر الزّمان كه بنصّ قرآن و وصيّت نبىّ الانس و الجان مقرّر و معيّن بود نمودندفيا عجباه اين قوم نيز اقتداء و اقتفاء بقوم بنى اسرائيل نعل بنعل نمود چنانچه آن جماعت از حلّى قبطيان گوساله ساخته بعد از آن ببندگى آن پرداختند و معتكف بر عبادت آن گوساله نابود از روى جحود و عنود گشته برو سجود مينمودند و زعم آن ملاعين چنان بود كه آن ربّ العالمين است. و تمامى آن مشركين اجتماع بر آن دين و آئين نمودند الّا هرون چنانچه مذكور شد قليلى از خواصّ أصحاب ايشان و همچنين بعد از وفات سيّد البريّات ساير مردمان طريقه مخالفت و عصيان برداشتند و صاحب ما را كه در نزد پيغمبر ما بمنزله هرون علیه السلام در نزد موسى عليه التّحيّة و الثّناء بود تنها گذاشتند و چنانچه با هرون علیه السلام در آن زمان از اهل بيت ايشان چند نفر از مردمان باقى بودند، همچنان در نزد ما سلمان و أبو ذر و مقداد و زبير و قليلى از أصحاب سيّد البشر بهمان طريق باقى و صابر و راضى و شاكر بودند الّا زبير كه از مسير حقّ برگشته و سبّ اين جماعت ثلثه با امام ايشان نمود و بهمان اعتقاد بود تا ملاقات بخداى معبود فرموديا معاويه تعجّب مينمائى از آنكه خالق البرايا ان شاء اللَّه هر يك آن أئمّه را كه حضرت رسول مجتبى در موضع خم غدير و در مواطن كثير احتجاج به آن أعيان بر شما و بساير امّتان نموده فرمود كه آن امامان اثنا عشر هر يك بعد از ديگر بنصّ ايزد أكبر معيّن و مقرّرند ظاهر گردند نه پيغمبر صلی الله علیه و آله أمر شما به طاعت ايشان و نهى از معصيت آن أعيان نمود؟

و بعد از آن اخبار و اعلان فرمود كه أوّل أئمّه اثنا عشر أمير المؤمنين حيدر علیه السلام ولىّ هر مؤمن و مؤمنه است كه بعد از وفات آن سرور وصىّ آن حضرت و خليفه امّت است اى معاويه در تعيين أمير المؤمنين علیه السلام براى ولايت امّت از حضرت سيّد المرسلين بى‏شبهه بيقين صادر و معيّن گشته زيرا كه پيوسته نبىّ ربّ العالمين در وقت ارسال جيش و تعيين عسكر بواسطه غزوات أهل كفر خليفه و سردار براى مسلمين مينمود چنانچه در هنگام كه حضرت سيّد الأنام تعيين لشكر براى غارت موته سردارى عسكر نصرت أثر بجعفر بن أبى طالب مقرّر داشت و فرمود كه: اگر جعفر مقتول گردد خلافت عسكر بزيد مقرّر است و اگر زيد نيز هلاك و شهيد شود پس عبد اللَّه بن رواحه سردار عساكر منصور است، لشكر يكسر حكم پيغمبر جليل القدر را پذيرفتند و از أمر او بيرون نرفتندهر گاه حضرت حبيب اللَّه براى قليل از سپاه آن همه تأكيد كنند، امّا هيچ گنجايش دارد كه در هنگام سفر آخرت اين امّت را چنين گذاشته بر ايشان تعيين خليفه بعد از وفات خود نكند، عجب عجب بلكه كمال تعجّب است كه تعيين وصىّ و خليفه نكند و اين أمر و كار به استصواب و اختيارايشان گذارد. آيا رأى ايشان براى نفس هر كس أحرى و أرشد و أخير و أصوب از رأى محمّد مختار و بهتر از اختيار آن رسول ايزد غفّار باشد بيقين اين محالست و قائل اين أصل از تمامى امّت ضالّ است قوم آنچه كردند همگى از مخترعات و مبتدعات ايشانست و الّا حضرت نبىّ الرّحمه امّت را در عمى و شبهت و بغير امام و حجّت نگذاشت پس اى معاويه آنچه رهط أربعه مظاهرت و مخالفت بر حضرت أمير المؤمنين على عليه السّلام نمودند و دروغ و افتراء بر حضرت سيّد الورى بسته حديث موضوعه از لسان معجز نشان از روى تهمت و عصيان بلكه عين و زر و بهتان نقل نمودند كه آن حضرت فرمود كه: خداى عزّ و جلّ براى اهل بيت ما نبوّت و خلافت را جمع ننمودند گمان ايشان چنانست كه اين قول نبىّ الانس و الجانّ است لا و اللَّه اين قول را از زبان رسول اللَّه ساخته و شهادت از روى كذب و مكر حقيقت أمر بر أصحاب أنصار و مهاجر بلكه بر تمامى بشر مشتبه و ملتبس گردانيده و همه مردم را از دين ربّ العالمين و أمين سيّد المرسلين برگردانيدندمعاويه چون استماع اين سخنان نمود روى سخن بحضرت امام- المؤتمن أبى محمّد الحسن علیه السلام آورد گفت: كه يا حسن علیه السلام شما در اين باب چه ميگوئى؟حضرت امام حسن علیه السلام فرمود: آنچه اى معاويه من گفتم بشما سابقا همانست كه شنيدى و الحال آنچه ابن عبّاس از لسان معجز نشان رسول آخر الزّمان گفت أصلا خلاف در آن نيست اى معاويه تو از قلّت حياء و بى‏شرمى و از جرأت از روى بى‏آزرمى تو بر خداى تعالى و رسول مجتبى بغايت الغايه عجب و جاى بسيار تحيّر و تعجّب است كه حال كسى كه دانى او پسنديده خداى عزّ و جلّ و وصىّ و ابن عمّ خاتم الرّسل و بعد از رسول از تمامى بشر أعلم و أفضل باشد تو گوئى كه خداى تعالى طاغى شما را مقتول و أمر را بمعدن خود ممكّن و موصول كرد اى معاويه امّا تو معدن خلافت و رياستى و ما لايق امامت و ولايت نيستيم؟ويل لك و الثّلاثة الّتى قبلك چاه ويل براى تو و براى آن سه كس است كه پيش از تو بودند و ترا باين مجلس ساكن و متمكّن نمودند و اين سنّت مبتدعه براى تو مخترع نموده مقرّر داشته‏انداى معاويه، سخن مذكور ميگردانم اگر چه تو أهل آن نيستى لكن چون بنو أبو سفيان و جمعى ديگر از مردمان كه حاضرند بشنوند ميدانند كه در زمان سيّد عالم مردم اجتماع بر امور بسيار كه خير و رضاى حضرت ايزد جبّار در آن بود نمودند و در ميان مردمان أصلا اختلاف در آن امور و منازعه و فرقت و شور نبود و آن امور مشكور مرضىّ ربّ غفوريكى شهادت كلمه طيّبه ان لا اله الّا اللَّه محمّد رسول اللَّه نبى و بنده او است دوّم- نماز پنجگانه سيّم- زكاة مال.

چهارم- صوم شهر رمضان پنجم- حجّ بيت اللَّه الحرام  ديگر چيز بسيار از طاعت خداى غفّار كه حصر و شمار آن بر غير قادر مختار بغايت صعب و دشوار بلكه در حيّز قدرت و اختيار نيست. و نيز مردم در زمان رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم اجتماع كردند بر حرمت هر أمر حرام از زنا و سرقت و كذب و دشنام و قطع رحم و خيانت با ساير أنام و أشياء بسيار از أمر معاصى و حرام كه حساب و شمار آن نيز بر غير علّام الغيوب مخفى و محجوب است و اختلاف در سنن رسول مهيمن نموده در آن مقاتله با يك ديگر كرده متفرّق بچند فرقه شدند و آن ولايت است بعضى در آن باب لعن بر بعضى مينمايند و بعضى مبرّا از بعضى ميفرمايند و بعضى بعضى ديگر را بقتل ميرسانند كه ما أحقّ و أولى بأمر ولايت و خلافتيم الّا يك فرقه ازين فرق متفرّق كه ايشان متّبع كتاب خداى تبارك و تعالى و تابع سنّت نبىّ ايشان محمّد المصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شدند پس كسى كه آداب دين و شرايع أحكام سيّد المرسلين از جمعى كه أهل قبله باشند و در ميان ايشان اختلاف و خلاف و ردّ علم و گزاف نباشد و اختلاف در ذات خداى تعالى بجور و اعتساف ننموده باشند آن جماعت از از هر آفت عذاب و بليّت عقاب سلامتند و بوسيله آن نجات از نار و داخل جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ گردند و اگر في الجمله مقصّر در عبادت پروردگار باشند از شفاعت رسول ايزد غفّار و أئمّة الأبرار محروم نگردند، و كسى كه حضرت واهب منّان او را بامتنان موفّق ساخته حجّت خود را بر او تمام گردانند بآن كه دل آن بنده پسنديده خود را منوّر بنور معرفت ولات أمر از أئمّه اثنا عشر و معدن علم كه آن در كدام مقرّ مستقرّ است گرداند پس آن بنده در نزد خداى مجيد سعيد و از براى ايزد ولىّ رشيد است و حال آنكه رسول اللَّه- صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود كه: رحمت خدا بر آن كس باد كه عالم به حقّ‏گرديد پس آن را بخلقان گفت پس بوسيله آن خير غنيمت يافت يا آنكه ساكت شد و دانست كه اگر افشاى حقّ نمايد كسى گوش بكلام و سروش او ننمايند. اى معاويه ما أهل البيت ميگوئيم كه بدرستى أئمّه از طرف ماست و خلافت و ولايت بغير از ما از كسى ديگر سزاوار و درخور نيست زيرا كه حضرت ربّ العزّت ما را در كتاب مستطاب و سنّت نبىّ الرّحمه مستحقّ ولايت و أهل خلافت گردانيد و علم در ما موجود و مثبت است و ما أهل علم و مجموع آن در نزد ما ثابت و عيان و لايح و درخشان است و آنچه بر ما ظاهر است چيزى بر آن تا روز قيامت حادث و زيادت نخواهد شد و جزوى و كلّى و أزلى و أبدى در نزد ما ظاهر و هويداست حتّى ارش جنايت كه در نزد ما باملاء رسول محبوب ايزد قيّوم و بخطّ علىّ بن أبى طالب مكتوب و مرقوم است و جمعى از قوم را زعم چنانست كه ايشان بخلافت و ولايت خلقان أولى و أحقّ و سزاوار و اليقند از ما حتّى تو يا بن هند مدّعى اين أمرى و ميگوئى كه من از أولاد نبىّ در أمر ولايت أحقّم و زعم تو آنست كه عمر الخطّاب به نزد پدرم فرستاد كه من اراده دارم كه تمامى قرآن متفرّق را در مصحف به خطّ خود جمع نمايم اى على آنچه از قرآن نوشته نزد من ارسال دار پدرم على علیه السلام بنزد عمر رفت و فرمود اگر قرآن كه در پيش منست براى تو ميفرستادم پيش از آنكه آن قرآن از نزد من بتو رسد حضرت ايزد گردن مرا ميزدعمر گفت: يا أبا الحسن چرا؟أمير المؤمنين علیه السلام فرمود: بواسطه آنكه قادر سبحان در قرآن ميفرمايد كه: وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ راسخون علم مرا خواست هو تو و اصحابت را نخواسته. عمر ازين كلام در غضب شد و گفت: يا ابن أبى طالب گمانت بغير از تو كسى ديگر را علم و فضل نيست آنگاه روى بساير خلق اللَّه آورده گفت: هر كه از قرآن چيزى خوانده باشد و در حفظ داشته باشد بايد كه بنزد من حاضر آمده آن را بياورد، در همان وقت مردى بنزد عمر حاضر شد و چيزى از قرآن بر عمر خواند اگر ديگر آمده مثل آنچه مرد اوّل تلاوت نموده قراءت نمود و آيات آن موافق آيات مقروّ بها بودى آن مكتوب گردانيدى و الّا كتابت آن آيات ننمودى پس از آن در ميان ايشان ميگفتند قرآن بسيارى ضايع شد و اللَّه كه دروغ گفتند تمامى قرآن در نزد أهل قرآن مفحوظست پس از آن عمر بقضات ولات خود أمر نمود كه همه آراى خود را جمع نمايند بعد از آن آنچه آن را حقّ دانند حكم و أمر بر آن فرمايند پيوسته كار او و واليانش بهمين نهج انصرام و انجام داشت و چون در وقايع عظيمه گرفتار مى‏شدند پدرم عليه السّلام ايشان را از آن مهلكه عظيمه اخراج مينمود امّا در بعضى امور قضات ولات در پيش خليفه ايشان حاضر ميشدند و در يك أمر قضايا و أحكام مختلفه ميكردند و عمر نيز تجويز ايشان ميفرمود زيرا كه حضرت ايزد وهّاب ايشان را علم حكمت و فصل الخطاب نداد، و زعم هر يك صنف از أصناف مخالف بى‏انصاف ما كه از أهل اين قبله‏اند آن است كه آنها معدن علم و لايق خلافت است نه ما اهل بيت نبىّ الورى پس استعانت ما بر ظلمه و منكران حقّ ما و بر آن طايفه مرديه كه بر گردن ما سوار شدند و سنّت براى مردمان گذاشتند كه بر آن سنّت مبتدعه احتجاج بر ما مينمايند مثل تو بر حضرت ربّ العزّتست، حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ. اى معشر النّاس مردم در اين عالم سه گروهند اوّل- مؤمن كه حقّ ما را داند و ما را بولايت و امامت مسلّم دارد و آن را بما گذارد و اقتداء و اقتفاء بما نمايد، پس آن كس ناجى از عذاب ايزد تعالى و تقدّس و محبّ مجيب أمر و حكم واحد مقدّس و مطيع رسول أقدس است.

دوّم- ناصبى كه دشمنى ما را ظاهر كند و از ما تبرّا نموده لعن ما نمايد و منكر حقّ ما گردد و خون ما را حلال داند و دين جداگانه براى خود و ساير منافقين كه آن آئين مشتمل بر برائت از ما و ساير أئمّه معصومين سلام اللَّه عليهم أجمعين باشد پيدا كند آن كس بيقين كافر مشرك و فاسق منافق است و وجه كفر و شرك آن مشرك آنست كه خلاف حكم ايزد تعالى و رسول مجتبى نمود و مخالف أمر واحد علّام و نبىّ الاكرام كافر و مشرك است و او عالم بآن نيست چنانچه سبّ خداى واهب مينمايد از روى عداوت و طغيان و عالم بحقايق آن نيست سوّم- مردى است كه أخذ شرايع اسلام و أحكام كه أنام در آن اختلاف كردند نمايد و آنچه بر او مشكل باشد ردّ آن علم بحضرت عزّ و جلّ فرمايد، امّا با ولايت ما باشد و اقتداء بما بكند ليكن بعداوت ما نباشد و حقّ ما را كما هو حقّه نداند چون اين مرد جاهل و از شرف خدمت كثير المنفعه ما دور است ما را اميد از ربّ غفور است كه گناه او را مغفور و بدخول جنّت و مواصلت خود مسرور گرداند، پس اين مرد مسلم ضعيف است چون معاويه از حضرت امام البريّه و از عبد اللَّه بن جعفر بن أبى طالب و عبد اللَّه بن عبّاس و فضل اين سخنان گوش كرد صد هزار درهم به هر يك ايشان جوايز و انعام داد. امّا حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السّلام و عبد اللَّه بن جعفر هر يك اين سه سرور را هزار هزار درهم داد، آنگاه وداع ايشان نموده بيرون رفت [5]

 

[ 88/12/06 ] [ 11:58 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

بیان مغالطات در مناظره قيس ومعاوية(567)

 

1. مغالطات عدم دقت برای کمراه سازی :علت جعلی

پادشاه روم دو مرد از سپاهيان خود را نزد معاويه فرستاد كه يكى از آنها را نمونه نيرومندترين و آن ديگرى را نمونه بلند بالاترين مردان روم نشان دهد، تا به معاويه فهمانده باشد كه: اين دو نفر را ببين آيا در ميان مردان مملكت تو كسى هست كه در نيرومندى و بلندى قد بر اينها برترى داشته باشد؟!

اگر اشخاصى نيرومندتر و بلند بالاتر از آنها، در ميان مردم مملكت خود سراغ داريد به من ارائه دهيد در آنصورت من جمعى از اسيران و مقدارى هديه براى تو خواهم فرستاد و الّا براى سه سال بايد با من سازش نمائى.

2.مغالطات ادعای بدون استدلال :استدلال از را سنگ و فضل فروشی وتهدید و تطمیع ومغالطه تجسم و گفته بالا نمونه از این مطلب است.

3. مغالطات در استدلال پیش فرض نادرست :قدر ت گرای یا توسل به قدرت پادشاه روم دو مرد از سپاهيان خود را نزد معاويه فرستاد كه يكى از آنها را نمونه نيرومندترين و آن ديگرى را نمونه بلند بالاترين مردان روم نشان دهد، تا به معاويه فهمانده باشد كه: اين دو نفر را ببين آيا در ميان مردان مملكت تو كسى هست كه در نيرومندى و بلندى قد بر اينها برترى داشته باشد؟!

اگر اشخاصى نيرومندتر و بلند بالاتر از آنها، در ميان مردم مملكت خود سراغ داريد به من ارائه دهيد در آنصورت من جمعى از اسيران و مقدارى هديه براى تو خواهم فرستاد و الّا براى سه سال بايد با من سازش نمائى. نمونه از این مطلب است. این مغالطه در مغالطات نوشته شده نیست لکن سند آن استدلال بنده است که مثل دیگر مغالطات این باب از قبیل  ثروت گرای و.. می تواند فرد به نیروی افراد قوی خود تکیه کند در حالی که شاید در مملکت او چنین افرادی نادر باشند و درزمان قدیم چنین مطلبی شاید بر اساس جنگ های تن به تنی که بوده درست بنماید لکن در زمان حال با توجه به برتری نیروی اتحاد عموم جامعه در اثر نیروی دمکراسی که هست توسل به قدرت صرفا نظامی یا فردی در حال تیدیل شدن به مغلطه می باشد در ضمن بقای اندیشه به چنین غلبه ای ممکن نیست تا زمانی که افراد آن جامعه آن غلبه را نپذیرفته باشند پس توسل به چنین غلبه ای مغالطه است این مطلب   مغالطه توسل به اکثریت  نیز می نماید لکن با این تفاوت که این اکثریت وجود خارجی ندارد.

 

 

 

ترجمه و متن مناظره بین عبد اللَّه [بن أبي سفيان‏] و عمرو(569)

 

أخرج الحافظ ابن عساكر في تاريخه: أنّ عبد اللَّه بن أبي سفيان بن الحارث بن عبد المطّلب الهاشميّ، قدم على معاوية و عنده عمرو، فجاء الآذن، فقال: هذا عبد اللَّه، و هو بالباب. فقال: ائذن له.

فقال عمرو: يا أمير المؤمنين لقد أذنتَ لرجل كثير الخلوات للتلهّي، و الطَرَبات للتغنّي، صدوفٌ عن السنان، محبٌّ للقيان، كثيرٌ مزاحُهُ، شديدٌ طِماحه، ظاهر الطيش، ليِّنُ العيش، أخّاذٌ للسلف، صفّاقٌ للشرف فقال عبد اللَّه: كذبت يا عمرو، و أنت أهله، ليس كما وصفت، و لكنّه: للَّهِ‏ ذكور، و لبلائه شكور، و عن الخنا زجور، سيِّد كريم، ماجد صميم، جواد حليم، إن ابتدأ أصاب، و إن سُئل أجاب، غيرُ حَصِرٍ و لا هيّاب، و لا فاحش عَيّاب، كذلك قضى اللَّه في الكتاب، فهو كالليثِ الضرغام، الجري‏ء المقدام، في الحسب القمقام، ليس بدعيٍّ و لا دنيٍّ، كمن اختصم فيه من قريش شرارُها، فغلب عليه جزّارها، فأصبح ينوء بالدليل، و يأوي فيها إلى القليل، مذبذَب بين حيّين، كالساقط بين المهدين، لا المعتزى إليهم قبلوه، و لا الظاعن عنهم فقدوه، فليت شعري بأيّ حسَب تنازل للنضال؟ أم بأيِّ قديم تَعرّض للرجال؟ أ بنفسك؟ فأنت الخوّار الوغد الزنيم. أم بمن تنتمي إليه؟ فأنت أهل السفه و الطيش و الدناءة في قريش، لا بشرف في الجاهليّة شُهِر، و لا بقديم في الإسلام ذُكر، غير أنَّك تنطقُ بغير لسانك، و تنهَضُ بغير أركانك، و ايمُ اللَّه إن كان لأسهل للوعث  و ألمّ للشعث  أن يكعمَكَ  معاوية على ولوعك بأعراض قريش كِعام الضبع في وجاره ، فأنت لست لها بكفيٍّ، و لا لأعراضها بوفيٍّ.

قال: فتهيّأ عمرو للجواب، فقال له معاوية: نشدتك اللَّه إلّا ما كففت. فقال عمرو: يا أمير المؤمنين دعني أنتصر فإنّه لم يدع شيئاً. فقال معاوية: أمّا في مجلسك هذا فدع الانتصار، و عليك بالاصطبار.[25]

 

ترجمه:

حافظ ابن عساكر در ج 7 ص 438 تاريخش آورده كه: عبد اللّه بن ابى سفيان بن الحارث بن عبد المطلب الهاشمى بنزد معاويه آمد و عمرو بن عاص هم آنجا بود خدمتكار از معاويه اجازه خواست و گفت: عبد اللّه اجازه ملاقات مى‏خواهد.

معاويه گفت: بگو بيايد. عمرو به معاويه گفت: كسى را اذن ملاقات دادى كه دائما به لهو و لعب مشغول است و مجالس طرب و خوانندگى تشكيل مى‏دهد و نسبت به كنيزكان ماهرو و خواننده علاقمند است و از جنگ و جهاد رو گردان، بذله‏گو و شوخ است و بسيار هم خودخواه عبد اللّه كه اين همه نكوهش را از عمرو شنيد در جوابش گفت :اى عمرو! تو دروغ مى‏گوئى و آنچه به من نسبت دادى اوصافى است كه در تو موجود است چنين نيست كه تو مى‏گوئى. عبد اللّه مردى است هميشه بياد خدا و در مقابل محنت و بلا سپاس گزار حق است. از ستم و ناروا رو گردان، آقاست و بزرگوار و صاحب كرامت و با اخلاص و بخشنده‏ايست بردبار.

اگر كارى انجام دهد مقرون بصحت است و اگر از او تقاضائى شود اجابت مى‏كند در تنگى و ترس قرار ندارد؛ و عيبجو نيست و خداوند درباره او چنين خواسته است؛ مانند شير بيباك و دلير است و داراى حسب و نسب بزرگى است و زنازاده و پست نيست و مانند كسى نيست كه اشرار قريش در ادّعاى فرزنديش، با يكديگر نزاع كنند و در آخر امر، پستترين آنها كه شغلش كشتن گاو و گوسفند است بر ديگران غلبه كرد؛ و خود را به قريش چسباند. بين دو قبيله آشكار شد مانند نوزاديكه بين دو گهواره و خوابگاه افتاده باشد.

نسبت او بقريش نه بطورى است كه او را پذيرفته باشند و نه هنگاميكه از آن قبيله دور شود فقدان او حس مى‏گردد.

كاش مى‏دانستم كه تو (عمرو) با كدام حسب در ميدان نبرد (اشراف) آمده‏اى؟يا با كدام سابقه (روشن) متعرض مردان گشته‏اى؟ آيا با شخصيتى كه دارى؟! در حاليكه تو همان پست و سست عنصر و فرومايه و بى پدرىيا مى‏دانستم نسبت خود را به چه كسى مى‏رسانى؟ در صورتيكه در بين قريش در خطاكارى و سفاهت و پستى مشهورى از شرف و عظمت دوره جاهليت بى بهره‏اى و در اسلام هم نه داراى سبقتى هستى و نه نامى!! جز اينكه تو هميشه با غير زبان خود سخن مى‏گوئى و با نيروى ديگرى حركت مى‏كنى!!

بخدا سوگند، اگر همچنانكه به كفتار پوزبند مى‏زنند؛ معاويه به تو پوزبند مى‏زد تا دهانت به بد گوئى قريش باز نشود، هر آينه بنيان تسلط او استوارتر و اطراف امورش جمعتر مى‏شد! چه آنكه تو با قريش همسر و همطراز نيستى و تو را چه رسد كه نسبت به شخصيت‏هاى قريش متعرض شوى عمرو خواست كه به مقابله برخيزد و جواب گويد ولى معاويه به او گفت: تو را بخدا سوگند مى‏دهم كه دم فروبندى عمرو تقاضا كرد كه سخنان عبد اللّه را جواب گويد و از خود دفاع كند چه، عبد اللّه در نكوهش او از هيچ چيز فروگذار نكرد .معاويه گفت: اما در اين مجلس از پاسخگوئى خوددارى كن و شكيبا باش[26]

                       

بیان مغالطات در مناظره عبد اللَّه [بن أبي سفيان‏] و عمرو(569)

 

1.مغالطات نقل : دروغ   . عمرو به معاويه گفت: كسى را اذن ملاقات دادى كه دائما به لهو و لعب مشغول است و مجالس طرب و خوانندگى تشكيل مى‏دهد و نسبت به كنيزكان ماهرو و خواننده علاقمند است و از جنگ و جهاد رو گردان، بذله‏گو و شوخ است و بسيار هم خودخواه عبد اللّه كه اين همه نكوهش را از عمرو شنيد در جوابش گفت...

2.مغالطات ادعای بدون استدلال :استدلال از راه سنگ و اتهام نادانی و مسموم کردن سرچشمه و مغالطه تله گذاری و مغالطه توسل به جهل و مغالطه طلب برهان و عبارت جهت دار و تهدید و عوام فریبی و مغالطه تجسم کل حرف های عمرو

3.مغالطات مقام نقد : توسل به شخص و توهین مغالطه پهلوان پنبه  کل حرف های عمرو

4.مغالطات مقام دفاع :مغالطه از طریق تخطئه مخاطب کل حرف های عمرو مغالطه حفظ پیش فرض عمرو تقاضا كرد كه سخنان عبد اللّه را جواب گويد و از خود دفاع كند چه، عبد اللّه در نكوهش او از هيچ چيز فروگذار نكرد معاويه گفت: اما در اين مجلس از پاسخگوئى خوددارى كن و شكيبا باش

5.مغالطه ربطی : مغالطه دلیل نامربوط و تعمیم شتابزده کل حرف های عمرو

 

ترجمه و متن مناظره بین أبو الأسود وعمرو بن العاص(570)

 

قدم أبو الأسود  الدؤلي على معاوية بعد مقتل عليّ رضى الله عنه، و قد استقامت لمعاوية البلاد، فأدنى مجلسه، و أعظم جائزته، فحسده عمرو بن العاص، فقدم على معاوية، فاستأذن عليه في غير وقت الإذن، فأذن له، فقال له معاوية: يا أبا عبد اللَّه ما أعجلك قبل وقت الإذن؟ فقال: يا أمير المؤمنين أتيتك لأمر قد أوجعني و أرّقني و غاظني، و هو من بعد ذلك نصيحةٌ لأمير المؤمنين. قال: و ما ذاك يا عمرو. قال: يا أمير المؤمنين إنَّ أبا الأسود رجلٌ مفوّهٌ، له عقلٌ و أدبٌ، من مثله للكلام يُذكر؟ و قد أذاع بمصرك من الذكر لعليّ و البغض لعدوِّه، و قد خشيت عليك أن يُترى  في ذلك حتى يُؤخذ بعنقك، و قد رأيت أن ترسل إليه، و ترهبه، و ترعبه، و تَسبره، و تَخبره، فإنّك من مسألته على إحدى خِبرتين، إمّا أن يبدي لك صفحته فتعرف مقالته، و إمّا أن يستقبلك فيقول ما ليس من رأيه، فيحتمل ذلك عنه فيكون لك في ذلك عاقبة صلاح إن شاء اللَّه تعالى. فقال له معاوية: إنّي امرؤٌ- و اللَّه- لقلّما تركت رأياً لرأي امرئٍ قطُّ إلّا كنت فيه بين أن أرى ما أكره و بين بين، و لكن إن أرسلتُ إليه فسألته فخرج من مساءلتي بأمرٍ لا أجد عليه مقدما، و يملئوني غيظاً لمعرفتي بما يريد، و إنَّ الأمر فيه أن يُقبل ما أبدى من لفظه، فليس لنا أن نشرح عن صدره و ندع ما وراء ذلك يذهب جانباً. فقال عمرو: أنا صاحبك يوم رفع المصاحف بصفّين، و قد عرفت رأيي، و لست أرى خلافي و ما آلوك خيراً، فأرسل إليه، و لا تفرش مهاد العجز فتتّخذه و طيئاً.

فأرسل معاوية إلى أبي الأسود، فجاء حتى دخل عليه فكان ثالثاً، فرحّب به معاوية و قال: يا أبا الأسود خلوتُ أنا و عمرو فتناجزنا  في أصحاب محمد صلى الله عليه و سلم، و قد أحببت أن أكون من رأيك على يقين. قال: سل يا أمير المؤمنين عمّا بدا لك. فقال: يا أبا الأسود أيّهم كان أحبَّ إلى رسول اللَّه صلى الله عليه و سلم؟ فقال: أشدّهم حبّا لرسول اللَّه صلى الله عليه و سلم و أوقاهم له بنفسه فنظر معاوية إلى عمرو و حرّك رأسه، ثمّ تمادى في مسألته، فقال: يا أبا الأسود فأيّهم كان أفضلهم عندك؟ قال: أتقاهم لربِّه و أشدُّهم خوفاً لدينه فاغتاظ معاوية على عمرو، ثمّ قال: يا أبا الأسود فأيّهم كان أعلم؟ قال: أقولهم للصواب و أفصلهم للخطاب. قال: يا أبا الأسود فأيّهم كان أشجع؟ قال: أعظمهم بلاءً، و أحسنهم عناءً و أصبرهم على اللقاء. قال: فأيّهم كان أوثق عنده؟ قال: من أوصى إليه فيما بعده. قال: فأيّهم كان للنبيِّ صلى الله عليه و سلم صديقاً؟ قال: أوّلهم به تصديقاً

فأقبل معاوية على عمرو، و قال: لا جزاك اللَّه خيراً، هل تستطيع أن تردَّ ممّا قال شيئاً؟ فقال أبو الأسود: إنّي قد عرفت من أين أُتيت، فهل تأذن لي فيه؟. فقال: نعم؛ فقل ما بدا لك. فقال: يا أمير المؤمنين إنَّ هذا الذي ترى هجا رسول اللَّه صلى الله عليه و سلم بأبيات من الشعر،فقال رسول صلى الله عليه و سلم: «اللّهمّ إنّي لا أحسن أن أقول الشعر، فالعن عمراً بكلِ‏

 أ فتراه بعد هذا نائلًا فلاحاً؟ أو مدركاً رباحاً؟ و ايم اللَّه إنَّ امرءاً لم يُعرف إلّا بسهم أُجيل عليه فجال، لحقيقٌ أن يكون كليل اللسان، ضعيف الجنان، مستشعراً للاستكانة، مقارناً للذلِّ و المهانة، غير ولوج فيما بين الرجال، و لا ناظر في تسطير المقال، إن قالت الرجال أصغى، و إن قامت الكرام أقعى ، متعيّصٌ لدينه لعظيم دينه ، غير ناظر في أُبّهة الكرام و لا منازع لهم، ثمّ لم يزل في دجّة ظلماء مع قلّة حياء، يعامل الناس بالمكر و الخداع، و المكر و الخداع في النار بيت لعنة

فقال عمرو: يا أخا بني الدؤل، و اللَّه إنَّك لأنت الذليل القليل، و لولا ما تمتُّ به من حسب كنانة، لاختطفتك من حولك اختطاف الأجدل الحديّة ، غير أنَّك بهم تطول، و بهم تصول، فلقد استطبت مع هذا لساناً قوّالًا، سيصير عليك وبالًا، و ايم اللَّه إنّك لأعدى الناس لأمير المؤمنين قديماً و حديثاً، و ما كنت قطُّ بأشدّ عداوةً له منك الساعة، و إنّك لتوالي عدوّه، و تعادي وليّه، و تبغيه الغوائل، و لئن أطاعني ليقطعنّ عنه لسانك، و ليخرجنَّ من رأسك شيطانك، فأنت العدوُّ المطرق له إطراق الأُفعوان في أصل الشجرة.

فتكلّم معاوية فقال: يا أبا الأسود أغرقت في النزع و لم تدع رجعة لصلحك. و قال لعمرو: فلم تغرق كما أغرقت، و لم تبلغ ما بلغت، غير أنَّه كان منه الابتداء و الاعتداء، و الباغي أظلم، و الثالث أحلم، فانصرِفا عن هذا القول إلى غيره، و قوما غير مطرودين، فقام عمرو و هو يقول

          لعمري لقد أعيا القرون التي مضت             لغشٍّ ثوى بين الفؤاد كمينِ‏

                        و قام أبو الأسود و هو يقول:

          ألا إنَّ عمراً رامَ ليثَ خفيّةٍ             و كيف ينالُ الذئبُ ليثَ عرينِ  [27]

 

ترجمه:

ابو الاسود دوئلى  بعد از كشته شدن على (رض) بر معاويه وارد شد در حاليكه بلاد اسلامى در زير تسلط و نفوذ معاويه درآمده بودمعاويه او را نزديك خود نشاند، و جايزه بزرگى به او داد، عمرو بن عاص بر او رشك برد و در هنگامى كه ورود بر معاويه مجاز نبود، آمد و اذن ملاقات خواست و پس از گرفتن اجازه بر معاويه وارد شدمعاويه گفت: اى ابا عبد اللّه! چه موجبى باعث شد شتاب كنى و قبل از وقت مجاز بر من وارد شوى؟گفت: يا أمير المؤمنين براى موضوعى نزد تو آمدم كه برايم دردناك بود و خواب را از من ربوده و مرا به خشم آورده است، قصد من در اين موضوع، خير انديشى و نصيحتى براى أمير المؤمنين است معاويه گفت: بگو موضوع چيست؟عمرو گفتيا أمير المؤمنين! ابو الاسود دوئلى مرد خردمند و سخنورى است، كيست كه چون او از نيروى سخنورى بهره داشته باشد؛ او در شهر و مملكت تو، نام على را (به نيكى) تجديد نموده است و دشمنان او را به دشمنى ياد كرده و من مى‏ترسم كه تو اينقدر بر او سستى كنى، تا بر دوش تو سوار شودعقيده من اينست كه او را بطلبى و بترسانى و از وضع او تحقيق و بررسى نمائى و امتحانش كنى در نتيجه از دو حال خالى نيست؛ يا روحيات او بر تو آشكار مى‏شود و زمينه‏اى از گفتارش بدست مى‏رسد و يا تظاهر خواهد كرد و بر خلاف آنچه كه در دل دارد اظهار خواهد كرد؛ اگر چنين كرد از او بپذير و به گفتار او در اينجا اتخاذ سند كن، نتيجه و عاقبت اين عمل به خير و صلاح خواهد بود انشاء اللّه معاويه گفت: بخدا قسم من مردى هستم كه كمتر شده نظر و عقيده صاحبنظرى را ناديده بگيرم، و هيچگاه نشده نظر و عقيده‏اى اظهار گردد و من در اطراف آن فكر نكنم؛ ولى در مورد اين شخص (ابو الاسود دوئلى) اگر او را طلب كنم و نظر تو را در باره او اجرا نمايم، و او با قدرت بيان خود در برابر مؤاخذه و تهديد من مقاومت كند من كسى را ندارم كه در مقابل او به معارضه برخيزد. و ممكن است سخن و معارضه او باعث خشم و ناراحتى من گردد؛ زيرا من از مقصود و سويداى دل او مطلعم و صلاح در اين است كه هرگونه تظاهرى در حضور ما مى‏كند از او پذيرفته گردد و از مكنونات واقعى او تفحص نكنيم و در بقيه مطالب او را به حال خودش واگذاريم عمرو گفت : من يار و رفيق تو بودم در روزيكه قرآنها بر سر نيزه‏ها رفت، و تو به نحوه فكر و راى من مطلعى و صلاح نمى‏بينم كه بر خلاف رأى من رفتار كنى؛ چه من از خير انديشى و صلاحديد در كارهاى تو دريغ نكرده‏ام! بفرست او را حاضر كنند و خود را در مقابل او عاجز و ناتوان قلمداد مكن تا ترا بكوبد و منكوب سازد!

معاويه به دستور عمرو رفتار كرد و در پى ابو الاسود فرستاد كه حاضرش سازند؛ و هنگامى كه وارد مجلس شد سومين كس بود، معاويه به او خوشامد گفت و سپس مورد خطابش قرار داد و گفت :من و عمرو بن عاص درباره اصحاب محمّد مناقشه و منازعه داشتيم دوست دارم نظر و عقيده تو را در رفع اين نزاع و مناقشه بدانم.

ابو الاسود گفت: يا أمير المؤمنين! آنچه مى‏خواهى سؤال كن. معاويه گفت: اى ابو الاسود! كداميك از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله محبوبتر بودند؟ ابو الاسود گفت: آن كس كه بيشتر از همه رسول خدا را دوست مى‏داشت و در راه او فداكارى مى‏كرد. معاويه به طرف عمرو بن عاص نظرى افكند و سرى تكان داد و سپس دنباله سؤال خود را گرفت و به ابو الاسود گفت.

بنابر اين كداميك از آنها در نظر تو برتر و افضلند؟

ابو الاسود گفت: آن كس كه تقواى او زيادتر و خوف او در دين از ديگران بيشتر بود، معاويه در اين موقع بر عمرو خشمناك شد و سپس به ابو الاسود گفت: بنابر اين كداميك از آنها داناتر از ديگران بود؟ گفت: آن كس كه بيشتر از همه در گفتار خود از خطا مصون بود و سخنش رساتر و كاملتر بود.

معاويه سؤال كرد: كداميك از اصحاب، شجاعتر از سايرين بود؟ابو الأسود جواب داد: آن كس كه در ميدانهاى جنگ رنج و محنت بيشترى را متحمل شد و در مقابل حملات دشمن بردبارتر بود

معاويه گفت: كداميك از اصحاب بيشتر مورد وثوق و اطمينان پيامبر خدا بود؟ ابو الاسود جواب داد: آن كس كه بعد از خود، درباره او وصيت فرمود. معاويه گفت: كداميك از اصحاب نسبت به پيغمبر راستگوتر بود؟ ابو الاسود گفت: آن كس كه قبل از همگان پيغمبريش را تصديق نمود.

در اين موقع معاويه رو به عمرو كرد و گفت: خداى پاداش نيكو به تو ندهد؛ آيا نسبت به آنچه كه ابو الاسود گفت، مى‏توانى ردّى ابراز كنى؟ ابو الاسود به معاويه گفت: من از اول دانستم كه چه كسى تو را به اين امر تحريك نموده است.

اكنون به من اجازه بده كه درباره او (عمرو) چند كلمه‏اى بگويم. معاويه گفت: آرى، آنچه درباره او مى‏دانى بيان كن. ابو الاسود گفت: يا أمير المؤمنين! اين شخص، كسى است كه در ضمن اشعارى كه سروده رسول خدا را هجو و نكوهش نموده است و رسول خدا صلی الله علیه و آله در مقابل اشعار او فرمود: پروردگارا! من كه شعر نتوانم گفتن، پس بهر بيتى كه عمرو در هجو من سروده، او را لعنتى فرست. آيا با اين سخن پيامبر خدا، مى‏شود رستگارى و فلاح براى عمرو تصور نمود، تا به آن برسد؟

و يا از آنچه بدست مى‏آورد سودى ببرد؟ بخدا سوگند، كسى كه شناختن حسبش با قرعه باشد، بايد در سخن ناتوان و قلبى ترسناك داشته باشد و احساس حقارت و بى‏پناهى كند و تن به هر مذلت و خارى بدهد، خود را نمى‏تواند در ميان مردان جا دهد و يا در بكار بستن سخن، رأى و نظرى داشته باشد.

هنگام سخن گفتن مردان، ناچار گوش مى‏دهد و دم در نمى‏آورد و به هنگام‏ بپا خواستن بزرگواران هر قوم، او چون سگ مى‏نشيند؛ بنام دين خود را به تكلف و ريا افكند بسبب گناه بسياريكه مرتكب شده، به ابّهت بزرگواران نظر نمى‏افكند و در عين حال در بزرگوارى آنها منازعه و همسرى نتواند، سپس در تيرگيهاى سخت سرگردان شده، و با بى‏حيائى متوسل به مكر و دغل مى‏شود؛ با مردم به حيله و نيرنگ معامله مى‏كند در حاليكه سرانجام مكر و حيله در آتش است.عمرو گفت: اى برادر دوئلى! همانا تو خوار و فرومايه هستى، و اگر نسب خود را وابسته به كنانه نمى‏كردى و به اين عنوان متوسّل نمى‏شدى، اطرافيانت چون باز شكارى تو را از ميان مى‏ربودند، ناچار بسبب اين وابستگى بر ديگران بزرگى مى‏فروشى و به نيروى آنها حمله مى‏كنى و با اين دستاويزها، زبانت گويا و توانا است ولى بزودى همين توانائى و زبان آورى برايت وبالى خواهد بود.بخدا قسم. تو از قبلها دشمنترين اشخاص نسبت به أمير المؤمنين (معاويه) بودى و اكنون هم هيچگاه عداوت و دشمنيت نسبت به او به اين سختى و شدت نبوده؛ لذا با دشمنان او دوست و با دوستانش دشمنى، مدام در پى ماجراجوئى و ايجاد حادثه هستى، و اگر معاويه از نظر من پيروى مى‏كرد هر آينه مسلما زبان تو را قطع مى‏كرد و افكار شيطانيت را از سرت بيرون مى‏ساخت؛ زيرا تو آن دشمن نابكارى هستى كه در پاى درخت هستى او (معاويه) چون افعى نر كمين- كرده‏اى!!

در اين هنگام، معاويه به سخن آمد و گفت :اى ابا اسود! تو منتهاى كاوش را در آنچه خواستى نمودى و هيچ راه آشتى و سازش باقى نگذاشتى و سپس رو به عمرو كرد و گفت: آنطور كه بايد؛ از عهده دفاع برنيامدى و در برابر ابو الاسود، به مقصود خود نرسيدى؛ سخن از او آغاز شد و بر تو تجاوز نمود و آن كس كه آغاز به حمله كند، ستمكارتر است و سومى شما (معاويه) بردبارتر است، از اين سخن درگذريد و سخن ديگرى به ميان آوريد و بدون اينكه تصور كنيد كه از مجلس اخراجتان نمودم، از مجلس خارج- شويد.                

عمرو برخاست در حاليكه اين بيت را مى‏سرود

«لعمرى لقد اعيى القرون الّتى مضت             لغشّ ثوى بين الفؤاد كمين»

ترجمه: بجان خودم قسم، ناپاكى درون، قرنهاى گذشته را خسته نموده است.

و ابو الاسود بپا خواست، و اين بيت را مى‏خواند:

«الا انّ عمرا رام ليث خفيّة             و كيف ينال الذّئب ليث عرين»

ترجمه: آگاه باشيد! عمرو آهنگ مزاحمت نموده، نسبت به شيرى كه در كنام خود آرميده و حال آنكه چگونه گرگ خواهد توانست كه به شير شرزه برسد و به او زيانى برساند[28].

 

 

 

بیان مغالطات در مناظره أبو الأسود وعمرو بن العاص(570)

 

1.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی : علت جعلی  عمرو گفت يا أمير المؤمنين! ابو الاسود دوئلى مرد خردمند و سخنورى است، كيست كه چون او از نيروى سخنورى بهره داشته باشد؛ او در شهر و مملكت تو، نام على را (به نيكى) تجديد نموده است و دشمنان او را به دشمنى ياد كرده و من مى‏ترسم كه تو اينقدر بر او سستى كنى، تا بر دوش تو سوار شود و در اين هنگام، معاويه به سخن آمد و گفت :اى ابا اسود! تو منتهاى كاوش را در آنچه  خواستى نمودى و هيچ راه آشتى و سازش باقى نگذاشتى و سپس رو به عمرو كرد و گفت: آنطور كه بايد؛ از عهده دفاع برنيامدى و در برابر ابو الاسود، به مقصود خود نرسيدى؛ سخن از او آغاز شد و بر تو تجاوز نمود و آن كس كه آغاز به حمله كند، ستمكارتر است و سومى شما (معاويه) بردبارتر است، از اين سخن درگذريد و سخن ديگرى به ميان آوريد و بدون اينكه تصور كنيد كه از مجلس اخراجتان نمودم، از مجلس خارج- شويد

2. مغالطات نقل :دروغ نقل قول ناقص و تحریف  در کلام عمرو و معاویه

3.مغالطات ادعای بدون استدلال : استدلال از راه سنگ و اتهام نادانی ومسموم کردن سرچشمه و مغالطه تله گذاری و مغالطه بیان عاطفی و مغالطهعبارت جهت دار  ومغالطه توسل به احساسات وتهدید و تطمیع عوام فریبی این ها همه مغالطاتی است که در تمام سخن معاویه و عمرو به چشم می خورد

4.مغالطات مقام نقد :تکذیب نادرست و ساده انگاری مدعا و مغالطه تخصص در اين هنگام، معاويه به سخن آمد و گفت :اى ابا اسود! تو منتهاى كاوش را در آنچه خواستى نمودى و هيچ راه آشتى و سازش باقى نگذاشتى و سپس رو به عمرو كرد و گفت: آنطور كه بايد؛ از عهده دفاع برنيامدى و در برابر ابو الاسود، به مقصود خود نرسيدى؛ سخن از او آغاز شد و بر تو تجاوز نمود و آن كس كه آغاز به حمله كند، ستمكارتر است و سومى شما (معاويه) بردبارتر است، از اين سخن درگذريد و سخن ديگرى به ميان‏ آوريد و بدون اينكه تصور كنيد كه از مجلس اخراجتان نمودم، از مجلس خارج- شويد.مغالطه توهین  در کلام عمرو و معاویه

5.مغالطات مقام دفاع : عوض کردن موضوع و نکته انحرافی  ومغالطه از طریق تخطئه مخاطب و مغالطه حفظ پیش فرض  در کلام آخر معاویه

 

ترجمه  و متن مناظره بین ابن عم لعمرو وعمرو(571)

 

كان لعمرو بن العاص ابن أخ  أريب من بني سهم جاءه من مصر، فقال له: ألا تخبرني يا عمرو بأيِّ رأي تعيش في قريش؟ أعطيت دينك، و تمنّيت دنيا غيرك، أ ترى أهل مصر و هم قَتَلة عثمان يدفعونها إلى معاوية و عليٌّ حيٌّ؟ و تراها إن صارت إلى معاوية لا يأخذها بالحرف الذي قدّمه في الكتاب ؟

فقال عمرو: يا ابن أخي إنَّ الأمر للَّه دون عليّ و معاوية. فقال الفتى

          ألا يا هندُ أُختَ بني زيادٍ             رُمي عمروٌ بداهيةِ البلادِ

             رُمي عمروٌ بأعورَ عَبْشَميٍّ             بعيدِ القعر محشيِّ الكبادِ

             له خُدعٌ يَحارُ العقلُ فيها             مزخرفةٌ صوائدُ للفؤادِ

             فشرّطَ في الكتابِ عليه حرفاً             يُناديه بخدعته المنادي‏

             و أثبت مثلَهُ عمروٌ عليه             كلا المرأين حيّةُ بطنِ وادي‏

             ألا يا عمرو ما أحرزت مصراً             و ما مِلْت الغداة إلى الرشاد

             و بعت الدين بالدنيا خساراً             فأنت بذاك من شرِّ العبادِ

             فلو كنتَ الغداةَ أخذتَ مصراً             و لكن دونها خرطُ القتادِ

             وفدتَ إلى معاويةَ بنِ حربٍ             فكنتَ بها كوافدِ قومِ عادِ

             و أُعطيتَ الذي أعطيتَ منها             بِطَرْسٍ فيه نضحٌ من مدادِ

             أ لم تعرف أبا حسنٍ عليّا             و ما نالتْ يداه من الأعادي‏

             عدلتَ به معاويةَ بنَ حربٍ             فيا بُعد البياضِ من السوادِ

         و يا بُعد الأصابعِ من سُهيلٍ             و يا بُعد الصلاحِ من الفسادِ

             أ تأمنُ أن تراه على خِدَبٍّ             يحثُّ الخيل بالأُسُلِ الحِدادِ

             ينادي بالنزالِ و أنت منهُ             قريبٌ فانظرَنْ مَن ذا تُعادي‏

فقال عمرو: يا ابن أخي لو كنت مع عليّ وسعني بيتي، و لكنّي الآن مع معاوية. فقال له الفتى: إنّك إن لم تُرد معاوية لم يُردك. و لكنّك تريد دنياه و يريد دينك

و بلغ معاوية قول الفتى، فطلبه فهرب، فلحق بعليٍّ، فحدّثه بأمر عمرو و معاوية

قال: فَسَرَّ ذلك عليّا و قرّبه

قال: و غضب مروان و قال: ما بالي لا أُشْترى كما اشتُرِيَ عمرو؟ فقال معاوية: إنّما يُشترى الرجال لك!.

قال: فلمّا بلغ عليّا ما صنع معاوية و عمرو، قال:

          يا عجباً لقد سمعتُ مُنكرا             كَذِباً على اللَّهِ يُشيبُ الشعرا

             يسترقُ السمعَ و يُغشي البصرا             ما كان يرضى أحمدٌ لو أُخبرا

             أن يقرِنوا وصيَّهُ و الأبترا             شاني الرسولِ و اللعينَ الأخزرا

             كلاهما في جُندِهِ قد عسكرا             قد باعَ هذا دينَه فأفجرا

             من ذا بدنيا بيعِهِ قد خَسرا             بمُلْكِ مصرٍ إن أصابَ الظفرا

             إنّي إذا الموتُ دَنا و حَضرا             شمّرتُ ثوبي و دعوتُ قنبرا

             قدِّم لوائي لا تؤخِّرْ حذَرا             لن ينفع الحذارُ ممّا قُدِّرا

             لمّا رأيتُ الموتَ موتاً أحمرا             عبّأتُ هَمْدانَ و عَبّوا حِمْيَرا

         حيٌّ يمانٍ يُعْظِمُون الخَطَرا             قِرنٌ إذا ناطحَ قِرناً كَسَرا

             قل لابن حربٍ لا تَدِبَّ الحمرا             أَرْوِدْ قليلًا أبْدِ منك الضجرا »

             لا تحسبنّي يا ابن حرب غَمَرا             و سَلْ بنا بدراً معاً و خيبرا

             كانت قريشٌ يوم بدرٍ جزرا             إذ وردوا الأمر فذمّوا الصَدَرا

             لو أنَّ عندي يا ابن حرب جعفرا             أو حمزةَ القِرمَ الهُمامَ الأزهرا   [29]

 

ترجمه :

عمرو عاص، برادر زاده‏اى  هوشيار و زيرك داشت از قبيله بنى سهم كه از مصر نزد او آمد و به او گفت: اى عمرو! به من بگو، كه تو در ميان قريش با چه عقيده و رأيى زندگى مى‏كنى؟! دين خود را دادى و به دل آرزوى دنياى غير خودت را مى‏پرورانى

آيا مى‏پندارى اهل مصر- كشندگان عثمان- ولايت مصر را به معاويه تسليم خواهند نمود و حال آنكه على علیه السلام زنده است؟

و باز چنين مى‏پندارى كه اگر هم مصر تحت تسلط معاويه قرار گرفت، همانطور كه با سخن، آنرا طعمه تو قرار داد با سخن هم از تو باز نمى‏ستاند؟!

عمرو گفت: اى برادر زاده! عنان امر در دست خداست، نه در دست على و معاويه

جوانك در پاسخ عمرو چنين سرود:

آگاه باش هند! اى خواهر قبيله بنى زياد! عمرو قهرمان زيرك و زبردست روزگار است. و بسيار خوددار و قويدل مى‏باشد و تو گرفتار آنى

چنان حيله مى‏كند كه خردها، سرگردان مى‏شوند و ظاهر سازيهايش همچون مار صحرائى، خطرناك و حيله‏گرند

معاويه در عهدنامه خود شرائطى بر عمرو تحميل كرده كه از خدعه و فريب او پرده برميدارد.

عمرو هم در مقابل شرطى پيشنهاد كرده كه جلوگير حيله او باشد، هر دو نفر مكار و فريبكاراند

سپس خطاب به عمرو كرد: آگاه باش عمرو! كه تو از روى واقع به حكومت مصر نرسيده‏اى و از آغاز رستگار نبودى

تو دينت را به دنيا فروختى، و در اين معامله زيان كردى؛ لذا تو بدترين بندگان هستى

تو هر چند در آغاز كار، مصر را صاحب شدى؛ ولى رسيدن تو به اين مقصود، با دشواريهاى طاقت فرسا همراه خواهد بود.

بر معاويه وارد شدى همچون كسى كه بر قوم عاد وارد مى‏شود؛ و در اين راه آنچه بدست آوردى باختى، و با سيه روئى خود را محروم ساختى

آيا تو ابو الحسن على علیه السلام را نشناخته‏اى! و به آنچه از حق او به دشمن رسيد آگاه نشدى؟! و بعد از او و همراهى با او عدول كردى و به سوى معاويه، زاده حرب

گرائيدى در حاليكه ميان سفيدى (نورانيت) با سياهى (تيره روزى) فاصله بسيار است

انگشتان آدمى هر قدر دراز و رسا باشد به ستاره سهيل كجا رسد؛ و شايستگى را با تباهى و فساد فرق بسيار است. آيا هنگامى كه او را بر مركبى درشت و زمخت ببينى كه سپاهيان را با نيزه‏هاى بلند و برنده، وادار به حمله به دشمن مى‏كند، ايمن خواهى بود؟

چه خواهى كرد در وقتيكه به او نزديك شوى و او تو را به نبرد بطلبد؟ ببين با چه كسى خصومت مى‏كنى!

عمرو گفت: اى پسر برادرم! اگر من با على بودم خانه من برايم كافى بود و گنجايش مرا داشت ولى اكنون من با معاويه هستم.

برادر زاده‏اش گفت: اگر تو معاويه را نخواهى، او هم تو را نمى‏خواهد! ليكن تو دنياى او را مى‏خواهى و او هم خواهان دين تو شده است

سخنان اين جوان، به گوش معاويه رسيد؛ او را طلب نمود ولى او گريخت و به على ملحق شد و داستان عمرو و معاويه را براى آن جناب شرح داد، حضرت از الحاق او شاد و او را به خود نزديك و گرامى داشت.

مروان از اين جريان خشمناك شد و گفت: مرا چه شده كه نتوانم چون عمرو معامله كنم؛ معاويه گفت: جز اين نيست، عمرو مردان را براى تو مى‏خرد

راوى گويد: چون قصه معامله عمرو و معاويه به على علیه السلام رسيد، حضرت اين اشعار را خواند

         يا عجبا لقد سمعت منكرا             كذبا على اللّه يشيب الشّعرا

             يسترق السّمع و يغشى البصرا             ما كان يرضى احمد لو اخبرا

             ان يقرنوا وصيّه و الابترا             شانى الرّسول و اللّعين الاخزر

             كلاهما في جنده قد عسكرا             قد باع هذا دينه فأفجرا

         من ذا بدنيا بيعه قد خسرا             بملك مصر ان أصاب الظّفرا

             انّي اذا الموت دنا و حضرا             شمّرت ثوبى و دعوت قنبرا

             قدّم لوائي لا تؤخّر حذرا             لن ينفع الحذار ممّا قدّرا

             لمّا رأيت الموت موتا أحمرا             عبّأت همدان و عبّوا حميرا

             حىّ يمان يعظمون الخطرا             قرن اذا ناطح قرنا كسرا

             قل لابن حرب لا تدبّ الحمرا             أرود قليلا ابد منك الضّجرا

             لا تحسبنّى يا ابن حرب عمرا             و سل بنا بدرا معا و خيبرا

             كانت قريش يوم بدر جزرا             اذ وردوا الامر فذمّوا الصّدرا

             لو أنّ عندى يا ابن حرب جعفرا             أو حمزة القرم الهمام الازهرا  [30]

            

بیان مغالطات در مناظره ابن عم لعمرو وعمرو(571)

 

در این مناظره چون عمرو کم صحبت کرده مغالطات آن کم است ولی در همان چند جمله این مغالطات دیده می شود

1.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی :علت جعلی عمرو گفت: اى برادر زاده! عنان امر در دست خداست، نه در دست على و معاويه

2.مغالطات نقل :تفسیر به رای یا تفسیر نادرست برداشت که  عمرو از امر خدا دارد مصداق این مدعی است.

3. مغالطات ادعای بدون استدلال : مغالطه طرد شقوق  در ادامه مغالطه خود عمرو گفت: اى پسر برادرم! اگر من با على بودم خانه من برايم كافى بود و گنجايش مرا داشت ولى اكنون من با معاويه هستم.

برادر زاده‏اش گفت: اگر تو معاويه را نخواهى، او هم تو را نمى‏خواهد! ليكن تو دنياى او را مى‏خواهى و او هم خواهان دين تو شده است.

 

 

 

ترجمه و متن مناظره بین السيد الحميري وسوار(579)

 

عن معاذ بن سعيد الحميري قال: شهد السيِّد إسماعيل بن محمد الحميري رحمه الله عند سوّار القاضي بشهادة، فقال له: أ لست إسماعيل بن محمد الذي يُعرَفُ بالسيِّد؟ فقال: نعم. فقال له: كيف أَقدَمْتَ على الشهادة عندي و أنا أعرف عداوتك للسلف؟ فقال السيِّد: قد أعاذني اللَّه من عداوة أولياء اللَّه و إنّما هو شي‏ء لزمني. ثمَّ نهض فقال له: قم يا رافضيّ، فو اللَّه ما شَهدتَ بحقّ. فخرج السيِّد رحمه الله و هو يقول:

          أبوك ابن سارق عَنْزِ النبيِّ             و أنت ابن بنت أبي جَحْدَرِ

             و نحن على رَغمِكَ الرافضو             ن لأهل الضلالة و المنكرِ

ثمّ عمل شعراً و كتبه في رقعة و أَمَر من ألقاها في الرقاع بين يدي سَوّار.

قال: فأخذ الرقعة سوّار، فلما وقف عليها خرج إلى أبي جعفر المنصور و كان قد نزل الجسر الأكبر ليستعديَ على السيِّد، فسبقه السيِّد إلى المنصور فأنشأ قصيدته التي يقول فيها :

          يا أمينَ اللَّه يا من             صورُ يا خَيرَ الوُلاةِ

             إنَّ سوّارَ بنَ عبدِ اللّ             هِ من شرّ القضاةِ

             نَعثليٌّ  جمليٌّ             لكمُ غيرُ مواتي‏

             جدّه سارقُ عَنزٍ             فجرةً من فَجَراتِ‏

             لرسولِ اللَّه و القا             ذِفُهُ بالمُنْكراتِ

             و الذي كان يُنادي             من وراء الحُجُراتِ

             يا هناةُ اخرج إلينا             إنَّنا أهلُ هَناتِ‏

             فاكفنيه لا كفاهُ اللّ             هُ شرَّ الطارقاتِ‏

            سَنَّ فينا سُنَناً كا             نت مواريثَ الطغاةِ

             فهجوناه و من يهجو             يُصِب بالفاقراتِ

قال: فضحك أبو جعفر المنصور و قال: نصبتك قاضياً فامدحه كما هجوته، فأنشد رحمه الله يقول

          إنِّي امرؤٌ من حِميرٍ أُسرَتي             بحيث تحوي سَروها حِميرُ

             آليتُ لا أمدَح ذا نائلٍ             له سناءٌ و له مفخرُ

             إلّا مِن الغُرِّ بني هاشمٍ             إنَّ لهم عندي يداً تُشكرُ

             إنَّ لهم عندي يداً شكرها             حقٌّ و إن أنكرَها مُنكرُ

             يا أحمدَ الخيرِ الذي إنّما             كان علينا رحمةً تُنشرُ

             حمزة و الطيّار في جَنّةٍ             فحيث ما شاء دعا جعفرُ

             منهم و هادينا الذي نحن مِن             بعد عَمانا فيه نستبصرُ

             لمّا دجا الدينُ و رقَّ الهدى             و جارَ أهل الأرض و استكبروا

             ذاك عليُّ بن أبي طالبٍ             ذاك الذي دانتْ له خيبرُ

             دانت و ما دانت له عَنوةً             حتى تدهدى عرشه الأكبرُ

             و يوم سَلْعٍ إذ أتى عاتباً             عمرو بن عبدٍ مُصلِتاً يخطُرُ

             يخطُرُ بالسيف مُدِلّا كما             يخطُر فَحلُ الصِّرْمةِ الدَّوسرُ

               إذ جلَّل السيفَ على رأسه             أبيض عضباً حدُّه مُبتِرُ

             فخرَّ كالجذع و أوداجهُ             ينصبُّ منها حَلَبٌ أحمرُ

و كان أيضاً ممّا جرى له مع سَوّار؛ ما حدّث به الحرث بن عبيد اللَّه الربيعي، قال: كنت جالساً في مجلس المنصور و هو بالجسر الأكبر و سوّار عنده و السيِّد ينشده:

                         إنَّ الاله الذي لا شي‏ء يشبهُهُ             آتاكُمُ المُلْكَ للدنيا و للدينِ‏

             آتاكمُ اللَّهُ مُلكاً لا زوال له             حتى يُقادَ إليكم صاحبُ الصينِ‏

             و صاحب الهند ماخوذٌ برُمّته             و صاحب الترك محبوسٌ على هونِ‏

حتى أتى [على‏] القصيدة و المنصور يضحك، فقال سوّار: هذا و اللَّه يا أمير المؤمنين يُعطيك بلسانه ما ليس في قلبه، و اللَّه إنَّ القوم الذين يدين بحبِّهم لَغيرُكم، و إنَّه لَيَنطوي في عداوتكم[31].

 

ترجمه:

از «معاذ بن سعيد حميرى» است كه گفت: سيد اسماعيل بن محمّد حميرى- رحمه اللّه- براى اداء شهادتى به نزد سوّار قاضى آمد. سوّار به وى گفت

آيا تو همان اسماعيل بن محمّد معروف به سيّد نيستى؟ گفت: چرا، گفت: چگونه براى اداء شهادت به نزد من آمدى با اينكه من خبر از دشمنى تو با گذشتگان دارم؟سيّد گفت: خداوند مرا از دشمنى اولياء خود امان بخشيده است و اين ويژگى هميشگى من است، سپس از جا برخاست، سوارّ به وى گفت: برخيز اى رافضى! چه به خدا قسم شهادت به حق نخواهى داد. سيّد بيرون آمد و چنين سرود:

اى سوارّ! پدرت پسر دزد بز پيغمبر و تو پسر دختر ابي جحدرى.

و ما، على رغم تو، از گمراهان و زشتكاران بيزاريم.

سپس شعرى سرود و بر پاره‏اى كاغذ نوشت و درخواست كرد تا آن را با ديگر كاغذها جلو سوّار گذارند. سوار نامه را برگرفت و چون بر آن اشعار آگاهى يافت به سوى ابى جعفر منصور كه بر جسر اكبر فرود آمده بود، آورد تا از او در مخالفت با سيد مدد گيرد. سيّد، در رسيدن به نزد منصور بر او پيشى گرفت و قصيده خود را كه در آن چنين سروده بود خواند:

اى منصور! اى امين خدا و اى بهترين فرمان روا!

براستى كه سوار بن عبد اللّه بدترين قاضى است.

او عثمانى و جملى است و پذيراى فرمان شما نيست.

جدّ او، دزد بز پيغمبر و تبهكارى از تبهكاران بود.

و كسى بود كه پيغمبر را از پشت ديوار خانه بانگ مى‏زد كه:

اى فلانى! به در آى كه ما فلان كاره‏ايم.

مرا از شر چنين آدمى بازدار، كه خدا او را از شر بلاها باز ندارد.

او در ميان ما، سنتهائى كه يادگار سركشان بود به جا گذاشت.

ما او را هجو كرديم و هر كس هجو كند به بلاهاى بزرگ گرفتار آيد.

ابو جعفر منصور خنديد، و گفت: ترا به قضاء گمارديم اينك، آنچنان كه سوار را هجو كردى، خود را ستايش كن و سيد (ره) چنين گفت

من، از خاندان حميرم، خاندانى كه از جوانمردى و بخشندگى، مايه‏ور است.

سوگند ياد كرده‏ام كه هيچ بخشنده بلند پايه و سرافرازى را نستايم.

مگر از خاندان برجسته بنى هاشم، چه آنان را دست بخشنده‏اى است كه از ديدگاه من قابل ستايش است.

آرى آنان را بر من منتى است كه از ديدگاه من، سزاوار ستايش‏اند است، هر چند منكران، انكار كنند.

اى احمد! اى نيك مردى كه وجودت رحمت گسترده خدا براى ما است و حمزه و جعفر طيّار، همان كه در بهشت به هر جا بخواهد در پرواز است، و امام ما، آن امامى كه ما- آنگاه كه فضاى دين تاريك و راه هدايت باريك بود و اهل زمين به ستم گرويده بودند و كبر مى‏ورزيدند- پس از نابينائى‏ها به روشنائى وجود او بينائى يافتيم، از اين خاندانند.

اين امام على بن ابى طالب علیه السلام است، كه خيبر ذليل او شد.

آنگاه كه تخت بزرگش واژگون گرديد.

در روز نبرد سخت و شكننده خندق نيز كه «عمرو بن عبدود» سرزنش كنان و با شمشير برّان به او روى آورد، و بى‏باكانه شمشير خويش را مى‏جنباند و چون شترى مست و درشت مى‏خروشيد                 

على شمشير كشيده و كشنده خود را، چنان بر سر او كوبيد كه چون تنه سنگين درختى نقش زمين شد و خون سرخ از رگهايش ريختن گرفت.و از جريانهاى ديگرى كه در ميان سيّد و سوّار رفته است، داستانى است كه «حرث بن عبيد اللّه ربيعى» بازگو كرده و گفته است: در مجلس منصور در جسر اكبر نشسته بودم، سوّار نيز آنجا بود كه سيّد چنين خواند:

خداوندى كه وى را همانندى نيست، ملك دنيا و دين را به شما ارزانى داشتچنان سلطنتى بى‏زوال به شما داد كه خاقان چين را مطيع و پادشاه هند را مأخوذ و امير ترك را زبون و زندانى شما كرد.

سيّد، قصيده را تمام كرد و منصور مى‏خنديد، پس سوّار گفت: اى امير مؤمنان! بخدا سوگند كه اين مرد آن چه را كه در دل ندارد به

زبان مى‏آورد بخدا، اين‏ها گروهى هستند كه محبت خود را به پاى ديگرى جز شما ريخته و دل به دشمنى شما بسته‏اند.[32]

                       

بیان مغالطات در مناظره السيد الحميري وسوار(579)

 

1.مغالطات ادعای بدون استدلال :استدلال از راه سنگ و اتهام نادانی و مسموم کردن سرچشمه و مغالطه بیان عاطفی و عبارت جهت دار و تهدید آيا تو همان اسماعيل بن محمّد معروف به سيّد نيستى؟ گفت: چرا، گفت: چگونه براى اداء شهادت به نزد من آمدى با اينكه من خبر از دشمنى تو با گذشتگان دارم؟سيّد گفت: خداوند مرا از دشمنى اولياء خود امان بخشيده است و اين ويژگى هميشگى من است، سپس از جا برخاست، سوارّ به وى گفت: برخيز اى رافضى! چه به خدا قسم شهادت به حق نخواهى داد در کلام سوار این مغالطات دیده  می شود.

2.مغالطات مقام نقد :مغالطه توسل به شخص و  توهین در کلام سوار این مغالطات دیده  می شود

3.مغالطات مقام دفاع :مغالطه از طریق تخطئه مخاطب مغالطه حفظ پیش فرض ، سوارّ به وى گفت: برخيز اى رافضى! چه به خدا قسم شهادت به حق نخواهى داد در کلام سوار این مغالطات دیده  می شود.

 

ترجمه و متن مناظره بین الشيعة مع معاوية(606)

 

روى البلاذري عن عبّاس بن هشام عن أبيه عن أبي مخنف في إسناده قال: لمّا عزل عثمان رضى الله عنه الوليد بن عقبة عن الكوفة ولّاها سعيد بن العاص و أمره بمداراة أهلها، فكان يجالس قرّاءها و وجوه أهلها و يسامرهم فيجتمع عنده منهم: مالك بن‏ الحارث الأشتر النخعي، و زيد و صعصعة ابنا صوحان العبديّان، و حرقوص بن زهير السعدي، و جندب بن زهير الأزدي، و شريح بن أوفى بن يزيد بن زاهر العبسي، و كعب بن عبدة النهدي، و كان يقال لعبدة بن سعد: ابن ذي الحبكة- و كان كعب ناسكاً و هو الذي قتله بُسر بن أرطاة بتثليث  و عديّ بن حاتم الجواد الطائي و يكنّى أبا طريف، و كدام بن حضري بن عامر، و مالك بن حبيب بن خراش، و قيس ابن عطارد بن حاجب، و زياد بن خصفة بن ثقف، و يزيد بن قيس الأرحبي، و غيرهم، فإنّهم لعنده و قد صلّوا العصر إذ تذاكروا السواد و الجبل ففضّلوا السواد، و قالوا: هو ينبت ما ينبت الجبل و له هذا النخل، و كان حسّان بن محدوج الذهلي الذي ابتدأ الكلام في ذلك، فقال عبد الرحمن بن خُنيس الأسدي صاحب شرطته: لوددت أنّه للأمير و أنّ لكم أفضل منه. فقال له الأشتر: تمنّ للأمير أفضل منه و لا تمنّ له أموالنا. فقال عبد الرحمن: ما يضرّك من تمنّي حتى تزوي ما بين عينيك فو اللَّه لو شاء كان له. فقال الأشتر: و اللَّه لو رام ذلك ما قدر عليه. فغضب سعيد و قال: إنّما السواد بستان لقريش. فقال الاشتر: أ تجعل مراكز رماحنا و ما أفاء اللَّه علينا بستاناً لك و لقومك؟ و اللَّه لو رامه أحد لقُرع قرعاً يتصأصأ «2» منه. و وثب بابن خُنيس فأخذته الأيدي فكتب سعيد بن العاص بذلك إلى عثمان و قال: إنّي لا أملك من الكوفة مع الأشتر و أصحابه الذين يُدعون القرّاء و هم السفهاء شيئاً. فكتب إليه أن سيّرهم إلى الشام. و كتب إلى الأشتر: إنّي لأراك تضمر شيئاً لو أظهرته لحلّ دمك، و ما أظنّك منتهياً حتى يصيبك قارعة لا بُقيا بعدها، فإذا أتاك كتابي هذا فسر إلى الشام لإفسادك من قبلك و إنّك لا تألوهم خبالا. فسيّر سعيد الأشتر و من كان وثب مع الأشتر و هم: زيد و صعصعة ابنا صوحان، و عائذ بن حملة الطُهوي من بني تميم، و كميل بن زياد النخعي، و جُندب بن زهير الأزدي، و الحارث بن عبد اللَّه الأعور الهمداني، و يزيد بن المكفف النخعي، و ثابت بن قيس بن المنقع النخعي، و أصعر  بن قيس بن الحارث الحارثي

فخرج المسيّرون من قرّاء أهل الكوفة فاجتمعوا بدمشق، نزلوا مع عمرو بن زرارة فبرّهم معاوية و أكرمهم، ثمّ إنّه جرى بينه و بين الأشتر قول حتى تغالظا فحبسه معاوية، فقام عمرو بن زرارة فقال: لئن حبسته لتجدنّ من يمنعه. فأمر بحبس عمرو فتكلّم سائر القوم فقالوا: أحسن جوارنا يا معاوية، ثمّ سكتوا فقال معاوية: ما لكم لا تكلّمون؟ فقال زيد بن صوحان: و ما نصنع بالكلام؟ لئن كنّا ظالمين فنحن نتوب إلى اللَّه، و إن كنّا مظلومين فإنّا نسأل اللَّه العافية. فقال معاوية: يا أبا عائشة أنت رجل صدق. و أذن له في اللحاق بالكوفة، و كتب إلى سعيد بن العاص: أمّا بعد: فإنّي قد أذنت لزيد بن صوحان في المسير إلى منزله بالكوفة لما رأيت من فضله و قصده و حسن هديه، فأحسن جواره و كفّ الأذى عنه و أقبل إليه بوجهك و ودّك، فإنّه قد أعطاني موثقاً أن لا ترى منه مكروهاً. فشكر زيد معاوية و سأله عند وداعه إخراج من حبس ففعل و بلغ معاوية أنّ قوماً من أهل دمشق يجالسون الأشتر و أصحابه فكتب إلى عثمان: إنّك بعثت إليّ قوماً أفسدوا مصرهم و أنغلوه، و لا آمن أن يفسدوا طاعة من قبلي و يعلّموهم ما لا يُحسنونه حتى تعود سلامتهم غائلة، و استقامتهم اعوجاجا.

فكتب إلى معاوية يأمره أن يسيّرهم إلى حمص، ففعل و كان واليها عبد الرحمن ابن خالد بن الوليد بن المغيرة، و يقال: إنّ عثمان كتب في ردّهم إلى الكوفة فضجّ منهم‏ سعيد ثانية فكتب في تسييرهم إلى حمص فنزلوا الساحل.[33]               

 

ترجمه:

عثمان مردان پاكدامن و اصلاح طلب كوفه را به شام تبعيد ميكند

بلاذرى مينويسد: «چون عثمان رضى اللّه عنه وليد بن عقبه را از (استاندارى) كوفه بر كنار ساخت آنرا به سعيد بن عاص سپرد و باو دستور داد كه با مردم مدارا نمايد. بهمين سبب با قاريان قرآن كوفه و با معاريف آن نشست و برخاست ميكرد و با آنان انجمن داشت، و اين اشخاص با او انجمن ميكردند: مالك اشتر، زيد بن صوحان، صعصعة بن صوحان، حرقوص بن زهير، جندب بن زهيرازدى، شريح بن اوفى، كعب بن عبده- و او مردى زاهد و عابد بود و هم اوست كه بدست بسر بن ارطاة (سردار سفاك معاويه) كشته شد- عدى بن حاتم طائى، كدام بن حضرى، مالك بن حبيب، قيس بن عطارد، زياد بن خصفة، يزيد بن قيس ارحبى، و عده‏اى ديگر. يكوقت همه اينها با او جمع بودند و نماز عصر را خوانده كه با هم به گفتگو پرداختند و سخن به زمينهاى حاصلخيز ميان كوفه و بصره (بين النهرين) كشيد و زمينهاى دامنه كوهستان، و گفتند كه زمين بين النهرين بر زمينهاى كوهستان برترى دارد، زيرا همه آنچه در مزارع كوهستان ميرويد در آن ميرويد بعلاوه نخل. آن كه حرف اين زمينها را پيش كشيد حسّان بن محدوج ذهلى بود. در اين هنگام عبد الرحمن بن خنيس اسدى رئيس شهربانى گفت: خيلى دلم ميخواست كه آن زمينها (زمينهاى عراق) مال استاندار (يعنى سعيد بن عاص) ميبود و شما زمينهائى بهتر از آن‏ ميداشتيد. مالك اشتر به او گفت: براى استاندارى زمينهائى بهتر از اين آرزو كن، امّا حق ندارى آرزو كنى كه زمينهاى ما مال او باشد. عبد الرحمن گفت: آرزوى من چه ضررى براى تو دارد كه اخمهايت را در هم ميكشى، بخدا اگر استاندار تصميم بگيرد آن زمينها را تصاحب ميكند. مالك اشتر گفت: بخدا اگر تصميم هم بگيرد هرگز موفق نخواهد شد. سعيد بن عاص از اين گفتگو درخشم شده و گفت: زمينهاى حاصلخيز ميان كوفه و بصره حق قريش است.

مالك اشتر اعتراض كرد كه «آيا آنچه را خدا بقدرت نيزه‏هاى ما بتملك ما درآورده ميخواهى ملك خودت و قبيله‏ات سازى؟! بخدا اگر كسى باين صدد بر آيد چنان ضربه‏اى خواهد خورد كه سرنگون گردد»، اين را گفت و به عبد الرحمن بن خنيس پريد امّا او را جدا كردند.

سعيد بن عاص اين ماجرا را به عثمان گزارش كرد و نوشت: «با وجود مالك اشتر و دوستانش كه به قاريان و اساتيد قرآن معروفند امّا مشتى ابله‏اند من در كوفه از عهده كوچكترين كارى بر نميآيم.» عثمان در جواب دستور داد كه آنها را به شام سوق بده. و به مالك اشتر نوشت: «من ميدانم كه تو نيتى در درون دارى كه اگر آشكارش كنى ريختن خونت جايز خواهد بود.

فكر نميكنم تا صدمه كشنده‏اى بتو نرسيده دست از كارهايت بردارى. بمحض اين كه نامه‏ام بتو رسيد بطرف شام حركت كن چون اهالى كوفه را فاسد كرده‏اى» سعيد بن عاص، مالك اشتر و همه كسانى را كه با او در حمله و انتقاد شركت داشتند و عبارت بودند از: زيد بن صوحان، صعصعة بن صوحان، عائد بن حمله، كميل بن زياد، جندب بن زهير، حارث بن عبد اللّه، يزيد بن مكفف، ثابت بن قيس نخعى، و اصعر بن قيس حارثى، تبعيد كرداين اساتيد قرآن كه اهل كوفه بودند و به شام تبعيد شدند در دمشق نزد عمرو بن زراره اقامت كردند. معاويه با آنان بخوبى رفتار نمود و آنها را گرامى داشت تا گفتگوئى ميان او و مالك اشتر در گرفت كه به خشونت كشيد، و بر اثر آن معاويه او را زندانى كرد. پس عمرو بن زراره برخاسته گفت: اگر او را زندانى كنى كسى پيدا خواهد شد كه ترا از آن باز دارد. معاويه دستور داد تا عمرو را نيز زندانى كردند. ديگران مداخله كرده به معاويه گفتند: با ما كه در جوار تو هستيم بخوبى رفتار كن. و ديگر هيچ نگفتند. معاويه پرسيد: چرا ديگر صحبتى نميكنيد؟! زيد بن صوحان جواب داد كه از سخن چه فائده؟! اگر ستمى از ما سر زده بدرگاه خدا توبه مى‏كنيم، و اگر ستمديده‏ايم از خدا ايمنى مسئلت مى‏كنيم. معاويه گفت: تو مرد راستگوئى هستى. و اجازه داد به او كه به كوفه باز گردد، و به سعيد بن عاص نوشت: «من به زيد بن صوحان اجازه دادم كه به خانه‏اش در كوفه باز گردد چون ديدم مردى با فضيلت و معتدل و با ايمان است. بنابر اين تو هم با او خوشرفتارى كن و دست از آزارش باز دار، و به او روى خوش نشان بده و محبت كن. زيرا بمن تعهد داد كه هيچ كار ناخوشايندى از او سر نزند.» زيد بن صوحان از معاويه تشكر كرد و در موقع خداحافظى از معاويه تقاضا كرد آنها را كه زندانى نموده آزاد سازد- و آزاد ساخت به معاويه خبر رسيد كه عده‏اى از اهالى دمشق با مالك اشتر و دوستانش مى‏نشينند و به بحث و استفاضه مى‏پردازند. پس به عثمان نوشت: «تو كسانى را پيش من فرستادى كه شهر و ديار خود را فاسد كرده و شورانده‏اند. و خاطرم هيچ آسوده از اين نيست كه مردم تحت فرمانم را به عدم اطاعت وادارند و چيزهائى به آنها ياد بدهند كه هنوز ياد نگرفته‏اند و در نتيجه راهرويشان به ناراهوارى بدل شود و امنيت موجود جاى خود را به شورش بدهد.» عثمان در جواب دستور فرستاد كه آنان را به «حمص» سوق دهد- سوق داد. و فرماندار آن شهر عبد الرحمن بن خالد بن وليد بن مغيره بود. گفته‏اند عثمان نوشته است كه آنها را بكوفه برگردانند ولى سعيد بن عاص دوباره اظهار ناراحتى كرده است، در نتيجه عثمان دستور داد آنان را به «حمص» سوق دهند- و به آن شهر ساحلى (سوريّه) در آمده‏اند.»[34]          

 

بیان مغالطات در مناظره الشيعة مع معاوية(606)

 

1.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی :علت جعلی  علت اصلی این چنین رفتاری با اینها  حب اهل بیت و اعتقاد به ولایت شان بوده است همانطور که عثمان در نامه به مالک به این امر تصریح می کند «من ميدانم كه تو نيتى در درون دارى كه اگر آشكارش كنى ريختن خونت جايز خواهد بود.

2.مغالطات ادعای بدون استدلال :استدلال از راه سنگ و  اتهام نادانی و مسموم کردن سرچشمه و مغالطه تله گذاری و عبارت جهت دار وتهدید وعوام فریبی در جای جای این مناظره توسط عثمان طرفدارانش استفاده شده است

3.مغالطات مقام نقد :مغالطه تومسل به شخص در جای جای این مناظره توسط عثمان طرفدارانش استفاده شده است

4.مغالطات مقام دفاع :مغالطه از طریق تخطئه ی مخاطب در جای جای این مناظره توسط عثمان طرفدارانش استفاده شده است

 

ترجمه و متن مناظره بین عبد الرحمان بن حسان العنزي ومعاوية‏(612)

 

لمّا قُتل حجر بن عدي سلام اللَّه عليه و خمسة من أصحابه رضوان اللَّه عليهم، قال عبد الرحمن بن حسّان و كريم بن عفيف الخثعمي- و كانا من أصحاب حجر-: ابعثوا بنا إلى أمير المؤمنين، فنحن نقول في هذا الرجل مثل مقالته. فبعثوا إلى معاوية فأخبروه، فبعث: ائتوني بهما. فالتفتا إلى حجر، فقال له العنزي: لا تبعد يا حجر و لا يبعد مثواك، فنعم أخو الإسلام كنت. و قال الخثعمي نحو ذلك، ثمّ مضى بهما فالتفت العنزي، فقال متمثّلًا:

          كفى بشفاة القبر بُعداً لهالك             و بالموت قطّاعاً لحبلِ القرائن‏

 فلمّا دخل عليه الخثعمي قال له: اللَّه اللَّه يا معاوية إنّك منقول من هذه الدار الزائلة إلى الدار الآخرة الدائمة، و مسؤول عمّ أردت بقتلنا و فيم سفكت دماءنا. فقال: ما تقول في عليّ؟ قال: أقول فيه قولك، أ تتبرّأ من دين عليّ الذي كان يدين اللَّه به؟ و قام شمر بن عبد اللَّه الخثعمي فاستوهبه، فقال: هو لك، غير أنّي حابسه شهراً، فحبسه، ثمّ أطلقه على أن لا يدخل الكوفة ما دام له سلطان، فنزل الموصل فكان ينتظر موت معاوية ليعود إلى الكوفة، فمات قبل معاوية بشهرو أقبل على عبد الرحمن بن حسّان، فقال له: يا أخا ربيعة ما تقول في عليّ؟ قال: أشهد أنّه من الذاكرين اللَّه كثيراً و الآمرين بالمعروف و الناهين عن المنكر و العافين عن الناس. قال: فما تقول في عثمان؟ قال: هو أوّل من فتح أبواب الظلم، و أرتج أبواب الحقّ. قال: قتلت نفسك. قال: بل إيّاك قتلت، لا ربيعة بالوادي- يعني أنّه ليس ثمّ أحد من قومه فيتكلّم فيه- فبعث به معاوية إلى زياد، و كتب إليه: إنّ هذا شرّ من بعثت به، فعاقبه بالعقوبة التي هو أهلها، و اقتله شرّ قتلة. فلمّا قدم به على زياد بعث به إلى قُسّ الناطف «1»، فدفنه حيّا.

الأغاني لأبي الفرج (16/10)، تاريخ الطبري (6/155)، تاريخ ابن عساكر (2/379)، الكامل لابن الأثير (3/209) »

قال الأميني: أنظر إلى تصلّب الرجل الدينيّ في معتقده في حقّ الرجلين: عليّ أمير المؤمنين، و عثمان، و كيف بلغ من ذلك حدّا استباح فيه أن يراق دمه دون أن يعدل عمّا عقد عليه ضميره، و أخبتت إليه نفسه، و كان يرى من واجبه الإشادة بما ذكر و إن أُريق عليه دمه الطاهر، و أُسيلت نفسه الزكيّة[35]

 

ترجمه:

وقتى حجر بن عدى و پنج تن از دوستانش- سلام اللّه عليهم- كشته شدند عبد الرحمن بن حسّان عنزى كوفى و كريم بن عفيف (كه از دوستان حجر بودند) به مأموران گفتند: ما را نزد معاويه ببريد تا درباره آن مرد (يعنى على ع) همان عقيده‏اى را اظهار كنيم كه خود او اظهار ميدارد. از معاويه كسب تكليف كردند، و او دستور داد آندو را به دمشق اعزام دارند. آندو رو به جسد حجر نمودند، و عبد الرحمن گفت: اى حجر! دور از ما نباشى، و نه آرامگاهت از ما بر كنار ماند، چه برادر مسلمان خوبى بودى! و كريم نيز سخنى مشابه آن گفت. بعد آنها را بردند نزد معاويه. كريم بن عفيف همينكه وارد شد              

گفت: خدايرا! خدايرا! اى معاويه! تو از اين دنياى رفتنى به سراى جاودانى خواهى رفت و آنجا از تو خواهند پرسيد چرا ما را كشتى و به چه مجوزى خون ما را ريختى؟ معاويه پرسيد: درباره على چه ميگوئى؟ گفت: درباره او سخنى ميگويم كه تو ميگوئى. مگر ميتوانى از دين على و روشى كه در خدا پرستى داشت بيزارى بجوئى؟! شمر بن عبد اللّه كه همقبيله كريم بن عفيف بود از معاويه خواست كه او را به وى ببخشد. معاويه گفت: او را به تو مى‏بخشم ولى قبلا يكماه زندانيش خواهم كرد. پس از يكماه او را باين شرط آزاد كرد كه تا پايان حكومت معاويه به كوفه نرود. در موصل اقامت كرد و انتظار مرگ معاويه را ميكشيد تا به كوفه در آيد ولى يكماه پيش از مرگ معاويه، در گذشت معاويه آنگاه از عبد الرحمن بن حسّان نظرش را درباره على علیه السلام پرسيد. گفت: شهادت ميدهم او از كسانى بود كه خدا را فراوان بياد ميآورند و امر بمعروف و نهى از منكر ميكنند و از مردم در ميگذرند. پرسيد: درباره عثمان چه ميگوئى؟ گفت: او اولين كسى است كه در ستم را بگشود و در حق (و قانون اسلام) را ببست! معاويه گفت: خودت را بكشتن دادى. گفت: از آنجهت به كشتن ميروم كه كسى از قبيله‏ام در اينجا نيست. معاويه او را نزد زياد فرستاد با اين دستور كه او از همه كسانى كه فرستاده‏اى بدتر است، بنابراين او را بكيفرى كه سزاى آن است برسان و به بدترين شكلى بكش. وقتى او را نزد زياد بردند به قيس ناطف دستور داد تا او را زنده بگور كرد.

امينى گويد:

ملاحظه كنيد تا چه حد در عقيده‏اش درباره امير المؤمنين على علیه السلام و عثمان استوار است و اظهارش را واجب ميشمارد كه حاضر نيست يك لحظه از آن دست بردارد يا بر خلافش اظهار نمايد، و جان خويش بر سر آن ميبازد.[36]

 

بیان مغالطات در مناظره عبد الرحمان بن حسان العنزي ومعاوية‏(612)

 

1. مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی :علت جعلی و بزرگنمای

معاويه گفت: او را به تو مى‏بخشم ولى قبلا يكماه زندانيش خواهم كرد. پس از يكماه او را باين شرط آزاد كرد كه تا پايان حكومت معاويه به كوفه نرود. در موصل اقامت كرد و انتظار مرگ معاويه را ميكشيد تا به كوفه در آيد ولى يكماه پيش از مرگ معاويه، در گذشت و معاويه آنگاه از عبد الرحمن بن حسّان نظرش را درباره على علیه السلام پرسيد. گفت: شهادت ميدهم او از كسانى بود كه خدا را فراوان بياد ميآورند و امر بمعروف و نهى از منكر ميكنند و از مردم در ميگذرند. پرسيد: درباره عثمان چه ميگوئى؟ گفت: او اولين كسى است كه در ستم را بگشود و در حق (و قانون اسلام) را ببست! معاويه گفت: خودت را بكشتن دادى. گفت:

از آنجهت به كشتن ميروم كه كسى از قبيله‏ام در اينجا نيست. معاويه او را نزد زياد فرستاد با اين دستور كه او از همه كسانى كه فرستاده‏اى بدتر است، بنابراين او را بكيفرى كه سزاى آن است برسان و به بدترين شكلى بكش. وقتى او را نزد زياد بردند به قيس ناطف دستور داد تا او را زنده بگور كرد. »

2.مغالطات نقل :دروغ  در جای جای سخنی که در بالا آورده شد

3.مغالطات ادعای بدون استدلال:استدلال از راه سنگ و اتهام نادانی ومسموم کردن سرچشمه وعبارت جهت دار وتهدید وعوام فریبی  در جای جای سخنی که در بالا آورده شد

4.مغالطات مقام نقد :ساده انگاری مدعا ومغالطه توسل به شخص وتوهین  در جای جای سخنی که در بالا آورده شد

5.مغالطات مقام دفاع :مغالطه حفظ پیش فرض در جای جای سخنی که در بالا آورده شد.



[1] . ر.ک: کليات منطق، (از مجموعه آثار شهيد مطهري، جلد5) صفحه 117و 118 و منطق مظفر، جلد2، صفحه 168 و کليات منطق صوري، ص375 وفرهنگ فلسفي

[2] ر.ک: منطق کاربردي، سيد علي اصغر خندان، قم، مهر، مؤسسه فرهنگي طه، ۱۳۷۹ و منطق مظفر، جلد2، صفحه 168 موسسه انتشارات دار الفکر3000جلد و کليات منطق صوري، ص375   محمدي خوانساري و کليات منطق، (از مجموعه آثار شهيد مطهري، جلد5) صفحه 117و 118

[3] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏17، ص: 206

[4] . علل الشرائع- ترجمه ذهنى تهرانى، ج‏1، ص: 237

[5] . احتجاج-ترجمه غفارى مازندرانى، ج‏3، ص: 73

 

[6] . متن و ترجمه كتاب شريف احتجاج، ج‏2، ص: 125

[7] . علل الشرائع-ترجمه ذهنى تهرانى، ج‏1، ص: 66

[8] . علل الشرائع، ج‏1193ص: باب صد و پنجاه و دوّم سرّ اثبات ائمه عليهم صلوات اللَّه

[9] . علل الشرائع-ترجمه ذهنى تهرانى، ج‏1، ص:629

[10] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏21، ص:106

[11] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏17، ص: 72

[12] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏20، ص: 212

[13] . قاموس الرجال: ج 5 ص 138 - 139. وبهج الصباغة ج 5 ص 255 عن الطبري، والغدير: ج 10 ص 262 عن الطبري: ج 6 ص 149، والأغاني: ج 16 ص 7. وكامل ابن الأثير: ج 3 ص 204، وتاريخ ابن عساكر: ج 6 ص 459 والغدير ج 11 عن مصادر جمة

 

[14] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏21، ص: 72

 

[15] . قاموس الرجال: ج 5 ص 79 - 80 عن الأغاني. و الغدير: ج 10 ص 176 عنه وعن الإصابة ملخصا

 

[16] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏19، ص: 274

[17] .  التوحيد للصدوق، ص: 271 باب سى و هفتم در رد بر نسطوريه از فرق نصارى‏

[18] . اسرار توحيد-ترجمه التوحيد، ص: 308

 

[19] . الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏9، ص: 159

[20] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏17، ص: 208

[21] . الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 163

[22] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 185

[23] . الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 169

[24] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 194

 

[25] . الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 188ور.ک: الإصابة ،ابن حجر  (2/320)

                     

[26] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 229

[27] . الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 218

 

[28] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 268 و مصدر اين بحث: تاريخ «ابن عساكر» ج 7 ص 104- 106.

[29] . الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 222

[30] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏3، ص: 274

 

[31] . الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏2، ص: 365

[32] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏4، ص: 113

[33] . الأنساب «1» (5/39- 43) و الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏9، ص: 36 - 37، و الطبري: ج 5 / 88 - 90، والكامل لابن الأثير: ج 3 / 57 - 60 وشرح ابن أبي الحديد: ج 1 / 158 - 160، وتاريخ ابن خلدون: ج 2 / 387 - 389، و تاريخ أبي الفداء: ج 1 / 168 53       

[34] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏17، ص: 69

[35] . الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏9، ص: 177

[36] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج‏17، ص

 

[ 88/12/06 ] [ 11:54 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

بیان مغالطات در مناظره عبد الله بن عباس وأبو موسى(441)

 

در این مناظره چون ابن عباس مجیب است و جواب را به برهان داده مغالطه در سخن او دیده نمی شود ولی او سعی در آشکار کردن مغلطه های معاویه و عمر عاص را داشته که از این قرار است.

1.مغالطات ابهام:مغالطه اشتراک لفظ  و کژتابی و ابهام ساختاری و مغالطه ابهام واژه و تعریف دوری. و توجه داشته باش كه عمرو عاص در زير هرچه كه ترا خوش مى‏آيد شرى برايت پنهان دارد در این جمله این مغلطه ها را  می خواسته به او یاد آور شود.

 2.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی: مغالطه کنه و وجه و علت جعلی و بزرگ نمایی و کوچک نمایی اگر در برابرت ادعا كرد كه عمر و عثمان او را به استاندارى گماشته‏اند راست گفته است عمر او را به استاندارى ... وهر چه را فراموش كردى اين را از ياد مبر كه با على همان جماعتى بيعت كرده است كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كرده و آن بيعت بيعت هدايت و منطبق با دين است، و وى جز با سركشان نافرمان و بيعت شكنان نجنگيده است. « فقال أبو موسى: رحمك الله! والله مالي إمام غير علي، وإني لواقف عند ما رأى، وإن حق الله أحب إلي من رضا معاوية وأهل الشام، وما أنت وأنا إلا بالله.

 3.مغالطات نقل :دروغ و توریه و نقل قول ناقص وتحریف وتفسیر به رای در جمله بالا.

 4.مغالطات ادعای بدون استدلال :استدلال از راه سنگ و اتهام نادانی ومسموم کردن سرچشمه ومغالطه تله گذاری توسل به جهل وطلب برهان ومغالطه طرد شقوق ومغالطه تکرار و...

 5.مغالطات مقام نقد اتهام : ابهام و مغالطه توسل به شخص و...

6.مغالطات مقام دفاع : نکته انحرافی و...

7.مغالطات صوری : مغالطه مقدمات ناسازگارو...

8.مغالطه در استدلال پیش فرض نادرست : سنت گرای و..

9.مغالطه ربطی : تعمیم شتابزده و... با توجه به شناخت معاویه و عمر و عاص و ابوموسی توسط ابن عباس او سعی در شناساندن انها می کند ودراین تحقیق ما نیز معاویه و عمر و عاص واز این قبیل افراد را به همین مغالطه هایشان شناختیم

 

ترجمه و متن  مناظره بین صيفي بن فسيل وزياد (490)

قال الجزري: إن زيادا بعث في طلبه - يعني صيفي بن فسيل الشيباني - فأوتي به. فقال: يا عدو الله! ما تقول في أبي تراب؟ فقال: لا أعرفه.

فقال: ما أعرفك به! أتعرف علي بن أبي طالب؟ قال: نعم. قال: فذاك أبو تراب. قال: كلا، ذاك أبو الحسن والحسين.فقال له صاحب الشرطة: يقول الأمير هو أبو تراب وتقول لا؟ قال: فإن كذب الأمير أكذب أنا وأشهد على باطل كما شهد.فقال له زياد: وهذا أيضا مع ذنبك، علي بالعصا، فأوتي بها، فقال: ما تقول في علي؟ قال: أحسن قول! قال: اضربوه، فضربوه حتى لصق بالأرض، ثم قال: اقلعوا عنه ما قولك في علي؟ قال: والله لو شرحتني بالمواسي ما قلت فيه إلا ما سمعت منه! قال: لتلعننه أو لأضربن عنقك، قال: لا أفعل، فأوثقوه حديدا.

قلت: ورواه الطبري وزاد في أوله: " أنه جاء قيس بن عباد الشيباني إلى زياد، فقال: إن امرءا منا من بني همام يقال له: صيفي بن فسيل من رؤساء أصحاب حجر، وهو أشد الناس عليك، فبعث إليه زياد فأوتي به " وفيه بعد قوله: " لأضربن عنقك " قال: إذن تضربها والله قبل ذلك، فإن أبيت إلا أن تضربها رضيت بالله وشقيت أنت قال: ادفعوا في رقبته. ثم قال: أوقروه حديدا وألقوه في السجن[13]

 

ترجمه:

 زياد در دستگيرى ياران «حجر» خيلى كوشش بخرج داد. آنها فرار مى‏كردند و او هم هر چه مى‏توانست آنها را دستگير مى‏كرد. «قيس بن عباد شيبانى» نزد «زياد» آمده گفت: يكى از مردان، بنام «صيفى بن فسيل» از بزرگترين ياران «حجر» است كه خيلى طرفدار اوست. فرستاد تا او را آوردند. «زياد» به او گفت: اى دشمن خدا، عقيده‏ات درباره «ابو تراب» چيست؟ او گفت «ابو تراب» را نمى‏شناسم. گفت او را من بشناسانم. آيا «على بن ابيطالب عليه السّلام» را نمى‏شناسى؟

گفت بلى. پس گفت: او همان «ابو تراب» است. گفت: نه چنين نيست، او پدر «حسن و حسين» عليهما السّلام است. رئيس شرطه گفت: «آيا امير او را ابو تراب مى‏خواند و تو تكذيب مى‏كنى و مى‏گويى نه؟ امير، چيزى را تكذيب بكند، من تكذيب مى‏كنم و همچنان كه او چيزى را باطل بداند من باطل مى‏شمارم. «زياد» به او گفت: «اين خود گناه بزرگى است كه مرتكب مى‏شوى، عصاى مرا بياوريد». عصا را آوردندپس گفت: عقيده تو درباره «على» چيست؟ گفت: «بهترين سخنى كه درباره بنده‏اى از بندگان خدا بگويند، من درباره على امير المؤمنين مى‏گويم». گفت آن قدر او را از پشت گردن بزنيد، تا نقش زمين شود. چندان او را زدند كه نقش زمين شد. سپس گفت: از او دست برداريد. و خطاب به او گفت: اى مرد، درباره على چه مى‏گوئى؟ گفت: «بخدا كه هرگاه با تيغ و دشنه بدنم را قطعه قطعه كنى، همان خواهم گفت كه از من شنيدى». گفت: يا او را لعنت بفرست، يا گردنت را مى‏زنم. گفت: پيش از آن گردنم را بزن كه من سعادتمند مى‏شوم و تو به شقاوت مى‏رسى. گفت: او را از اينجا برانيد و با آهن و زنجير بارش كنيد و بزندان بيفكنيد، سپس همانند «حجر» و يارانش كشته شد.

 « امينى» مى‏گويد: اين چه جنايت بزرگى است كه در حق چنين كسى معمول مى‏شود كه جز به خدا و دين رسالت معتقد نيست و امام بر حق را مهر مى‏ورزد و هيچ گناهى كه مستوجب چنين عقوبتى شود ندارد، عقوبتى كه به اشاره «فرزند جگر خواره» بدست «پسر سميه» انجام گرفت. گناه او فقط اين بود كه در برابر ولايتى كه كتاب خدا به آن سفارش كرده و در سنّت با سندهاى پى در پى تأكيد شده خضوع مى‏كرد. آيا خوددارى از لعن كسى كه خدا امر كرده از او پيروى كنند و خدا او را تطهير و تقديس نموده، موجب حبس و قتل است؟ من نمى‏دانم.

« آن زنازاده» و كسى كه او را بر حكومت شهرها گماشته است، مى‏دانند و اين همه بخاطر كينه سخت اينان بر «صاحب ولايت كبرى» بوده است كه وادارشان كرد خون هر كسى را كه روى بخدا آورده و نكوكارى پيشه كرده است بريزند. سرانجام كارها بسوى خدا است[14]

 

بیان مغالطات در مناظره صيفي بن فسيل وزياد (490)

 

1.مغالطات ادعای بدون استدلال :استدلال از راه سنگ و اتهام نادانی و مسموم کردن سرچشمه و مغالطه تکرار و عبارت جهت دار و تهدید گفت آن قدر او را از پشت گردن بزنيد...و گفت: يا او را لعنت بفرست، يا گردنت را مى‏زنم... او را از اينجا برانيد و با آهن و زنجير بارش كنيد و بزندان بيفكنيد، سپس همانند «حجر» و يارانش كشته شد ومغالطه توسل به مرجع در کلام رئيس شرطه که گفت: «آيا امير او را ابو تراب مى‏خواند و تو تكذيب مى‏كنى و مى‏گويى نه؟ امير، چيزى را تكذيب بكند، من تكذيب مى‏كنم و همچنان كه او چيزى را باطل بداند من باطل مى‏شمارم.

 2. مغالطات مقام نقد: پارازیت وتکذیب نادرست و ساده انگاری مدعا در کلام های که در شماره 1 مشخص شد از این جنس مغالطه نیز مشاهده می شود معالطه توسل به شخص در کلام رئیس شرطه ومغالطه توهین زدن ا فرادی که علامه امینی در موردشان می فرماید: اين چه جنايت بزرگى است كه در حق چنين كسى معمول مى‏شود كه جز به خدا و دين رسالت معتقد نيست و امام بر حق را مهر مى‏ورزد و هيچ گناهى كه مستوجب چنين عقوبتى شود ندارد، عقوبتى كه به اشاره «فرزند جگر خواره» بدست «پسر سميه» انجام گرفت. گناه او فقط اين بود كه در برابر ولايتى كه كتاب خدا به آن سفارش كرده و در سنّت با سندهاى پى در پى تأكيد شده خضوع مى‏كرد. آيا خوددارى از لعن كسى كه خدا امر كرده از او پيروى كنند و خدا او را تطهير و تقديس نموده، موجب حبس و قتل است؟ من نمى‏دانم آن زنازاده و كسى كه او را بر حكومت شهرها گماشته است، مى‏دانند و اين همه بخاطر كينه سخت اينان بر «صاحب ولايت كبرى» بوده است كه وادارشان كرد خون هر كسى را كه روى بخدا آورده و نكوكارى پيشه كرده است بريزند. سرانجام كارها بسوى خدا است.

 3.مغالطات مقام دفاع :عوض کردن موضوع و مغالطه از طریق تخطئه ی مخاطب در کلام زیاد دیده می شود.

 

ترجمه و متن مناظره بین شعبة بن غريض ومعاوية(495)

عن الهيثم بن عدي قال: حج معاوية - وكان حج في خلافته حجتين - فرأى شخصا يصلي في المسجد الحرام عليه ثوبان أبيضان، فقال: من هذا؟ قالوا شعبة بن غريض، فأرسل إليه يدعوه، فقيل له: أجب أمير المؤمنين. قال:

أو ليس قد مات أمير المؤمنين؟ قيل: فأجب معاوية، فأتاه فلم يسلم عليه بالخلافة. قال له معاوية: فأنشدني شعر أبيك يرثي نفسه، فقال: قال أبي:

يا ليت شعري حين اندب هالكا * ماذا تؤبنني به النواحي

أيقلن لا تبعد فرب كريهة * فرجتها ببشارة وسماح

ولقد ضربت بفضل مالي حقه * عند الشتاء وهبة الأرياح

ولقد أخذت الحق غير مخاصم * ولقد رددت الحق غير ملاح

وإذا دعيت لصعبة سهلتها * ادعى بأفلح مرة ونجاح

فقال معاوية: أنا كنت بهذا الشعر أولى من أبيك، فقال شعبة: كذبت ولؤمت، قال: أما كذبت فنعم، وأما لؤمت فلم؟ قال: لأنك كنت ميت الحق في الجاهلية وميت الحق في الإسلام. أما في الجاهلية: فقاتلت النبي صلى الله عليه وآله والوحي حتى جعل الله كيدك المردود. وأما في الإسلام: فمنعت ولد رسول الله صلى الله عليه وآله الخلافة، وما أنت وهي وأنت طليق ابن طليق! فقال معاوية: قد خرف الشيخ، فأقيموه[15]

 

ترجمه:

ابو الفرج اصفهانى در كتاب «اغانى» مى‏نويسد: «احمد بن عبد العزيز جوهرى از قول عمر بن شبه از احمد بن معاويه از هيثم بن عدى چنين نقل مى‏كند كه «معاويه در دوره خلافتش دو بار به حج رفت و سى قاطر همراه داشت كه زنان و كنيزانش سوار آن بودند. در يكى از دو سفر حجش، مردى را ديد كه در مسجد الحرام نماز مى‏گزارد و دو پارچه سفيد بر تن داشت. پرسيد: اين كيست؟ گفتند:

شعبة بن غريض. و او مردى يهودى بود. كسى را به دنبالش فرستاد. فرستاده معاويه نزد وى رفته گفت: نزد امير المؤمنين بيا. گفت: مگر امير المؤمنين چندى پيش از دنيا نرفت؟ گفت: نزد معاويه بيا. رفت پيش معاويه، اما در سلام او را خليفه خطاب نكرد ‏

معاويه از او پرسيد: زمينى را كه در «تيماء»  داشتى چه كردى؟ گفت: از درآمدش جامه براى برهنگان تهيه مى‏شود و هر چه زياد مى‏آيد به گذريان و پناهندگان داده مى‏شود. پرسيد: آن را مى‏فروشى؟ گفت: آرى. پرسيد: چقدر مى‏فروشى؟

گفت شصت هزار دينار، و اگر قبيله من دچار كمبود عوائد نگشته بود، نمى- فروختمش. گفت: بهاى گرانى مى‏خواهى. گفت: اگر مال يكى از همدستانت بود به ششصد هزار دينار هم مى‏خريدى و خست به خرج نمى‏دادى. گفت: آرى، حال كه در فروش زمينت خست بخرج مى‏دهى شعرى را برايم بخوان كه پدرت در رثاى خويش سروده است. گفت: پدرم چنين سروده:

كاش هنگامى كه بر مرده‏اى نوحه مى‏كنم مى‏دانستم‏

در ماتم من نوحه‏گران برايم چه نوحه مى‏سرايند

آيا زنان نوحه‏گر، خواهند گفت: دور مباد! زيرا كه‏

تو بسيار اندوه را كه با رفتار نيك و بخشش خوشايندت بزدودى‏

چون من بگاه زمستان و وزش بادهاى سرد جانفرسا

اضافه درآمد خويش را برگرفته به نيازمندان دادم‏

و حق خويش از ديگران بى‏جنگ و دعوا گرفتم‏

و حق ديگران را بى‏آنكه بخواهند و اصرار در گرفتن نمايند پرداختم.

و هر گاه مرا براى حل مشكلى فرا خواندند آن را بگشودم‏

و مرا رستگار مى‏خوانند و گاهى موفق و بر كام‏

معاويه گفت: من بيش از پدرت زيبنده اين شعر هستم. گفت: دروغ مى‏گوئى و از سر پستى. گفت: اين كه دروغ مى‏گويم، درست است، اما اين كه از سر پستى مى‏گويم، چرا؟ گفت: چون در دوره جاهليت زندگى‏ات حق را پايمال مى‏كردى و نيز در دوره مسلمان شدنت. در دوره جاهليت با پيامبر صلی الله علیه و آله و الهام آسمانى جنگيدى و خدا قصد و تدبير بدخواهانه‏ات را خنثى و بر باد ساخت و در دوره اسلامت خلافت را نگذاشتى بدست فرزند پيامبر خدا صلی الله علیه و آله درآيد، و ترا كه آزاد شده‏اى چه به خلافت؟ معاويه گفت: اين پير مرد خرف شده و عقل خويش از دست داده، او را بلندش كنيد و دورش كنيد. دستش را گرفته دورش ساختند.»

خلاصه اين داستان را ابن حجر در «اصابه» از طريقى ديگر و از زبان عبد اللّه بن زبير ثبت كرده است با اين افزوده كه «گفت: من خرف نشده‏ام، اما ترا اى معاويه بخدا قسم ميدهم آيا يادت نيست كه در خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بوديم على فرا رسيده پيامبر صلی الله علیه و آله از او استقبال كرد و در آغوشش گرفت و فرمود: خدا بكشد كسى را كه با تو بجنگد، و دشمن آن باشد كه با تو دشمنى ورزد؟ معاويه سخن او را قطع كرد و حرف ديگرى پيش آورد.»[16]

 

بیان مغالطات در مناظره شعبة بن غريض ومعاوية(495)

 

1. مغالطه ابهام : مغالطه  اشتراک لفظ  و کژتابی یا ابهام ساختاری و مغالطه ابهام واژه  فرستاده معاویه به شعبه گفت: نزد امير المؤمنين بيا.

 2.مغالطات نقل : تحریف وتفسیر به رای در این سخن معاویه که گفت: من بيش از پدرت زيبنده اين شعر هستم 3.مغالطه ادعای بدون استدلال :استدلال از راه سنگ واتهام نادانی مغالطه توسل به جهل و فضل فروشی در این سخن معاویه که گفت: من بيش از پدرت زيبنده اين شعر هستم.

 4.مغالطات مقام نقد : پارازیت خلاصه اين داستان را ابن حجر در «اصابه» از طريقى ديگر و از زبان عبد اللّه بن زبير ثبت كرده است با اين افزوده كه «گفت: من خرف نشده‏ام، اما ترا اى معاويه بخدا قسم ميدهم آيا يادت نيست كه در خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بوديم على فرا رسيده پيامبر صلی الله علیه و آله از او استقبال كرد و در آغوشش گرفت و فرمود: خدا بكشد كسى را كه با تو بجنگد، و دشمن آن باشد كه با تو دشمنى ورزد؟ معاويه سخن او را قطع كرد و حرف ديگرى پيش آورد.» تکذیب نادرست وساده انگاری مدعا در این سخن معاویه که گفت: من بيش از پدرت زيبنده اين شعر هستم و در جمله ی که در مغالطه توهین می آید مغالطه توهین  معاويه گفت: اين پير مرد خرف شده و عقل خويش از دست داده، او را بلندش كنيد و دورش كنيد. دستش را گرفته دورش ساختند

5.مغالطات مقام دفاع :عوض کردن موضوع در قسمت پارازیت آورده شد مغالطه از طریق تخطئه مخاطب در مغاطه توهین آورده شد مغالطه حفظ پیش فرض در اصرار معاویه این مغالطه نهفته است.

 6.مغالطه ربطی :مغالطه دلیل نامربوط در مغالطه توهین آمد

 

ترجمه  و متن مناظره بین بین هشام والجاثليق(530)

 

أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى الْعَطَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَمَّادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ جَاثِلِيقٍ مِنْ جَثَالِقَةِ النَّصَارَى يُقَالُ لَهُ بُرَيْهَةُ قَدْ مَكَثَ جَاثِلِيقَ النَّصْرَانِيَّةِ سَبْعِينَ سَنَةً وَ كَانَ يَطْلُبُ الْإِسْلَامَ وَ يَطْلُبُ مَنْ يَحْتَجُّ عَلَيْهِ مِمَّنْ يَقْرَأُ كُتُبَهُ وَ يَعْرِفُ الْمَسِيحَ بِصِفَاتِهِ وَ دَلَائِلِهِ وَ آيَاتِهِ قَالَ وَ عُرِفَ بِذَلِكَ حَتَّى اشْتَهَرَ فِي النَّصَارَى وَ الْمُسْلِمِينَ وَ الْيَهُودِ وَ الْمَجُوسِ حَتَّى افْتَخَرَتْ بِهِ النَّصَارَى وَ قَالَتْ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِي دِينِ النَّصْرَانِيَّةِ إِلَّا بُرَيْهَةُ لَأَجْزَأَنَا وَ كَانَ طَالِباً لِلْحَقِّ وَ الْإِسْلَامِ مَعَ ذَلِكَ وَ كَانَتْ مَعَهُ امْرَأَةٌ تَخْدُمُهُ طَالَ مَكْثُهَا مَعَهُ وَ كَانَ يُسِرُّ إِلَيْهَا ضَعْفَ النَّصْرَانِيَّةِ وَ ضَعْفَ حُجَّتِهَا قَالَ فَعُرِفَتْ ذَلِكَ مِنْهُ فَضَرَبَ بُرَيْهَةُ الْأَمْرَ ظَهْراً لِبَطْنٍ وَ أَقْبَلَ يَسْأَلُ فِرَقَ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُخْتَلِفِيِنَ فِي الْإِسْلَامِ مَنْ أَعْلَمُكُمْ وَ أَقْبَلَ يَسْأَلُ عَنْ أَئِمَّةِ الْمُسْلِمِينَ وَ عَنْ صُلَحَائِهِمْ وَ عُلَمَائِهِمْ وَ أَهْلِ الْحِجَى مِنْهُمْ وَ كَانَ يَسْتَقْرِئُ فِرْقَةً فِرْقَةً لَا يَجِدُ عِنْدَ الْقَوْمِ شَيْئاً وَ قَالَ لَوْ كَانَتْ أَئِمَّتُكُمْ أَئِمَّةً عَلَى الْحَقِّ لَكَانَ عِنْدَكُمْ بَعْضُ الْحَقِّ فَوُصِفَتْ لَهُ الشِّيعَةُ وَ وُصِفَ لَهُ هِشَامُ بْنُ الْحَكَمِ- فَقَالَ يُونُسُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ فَقَالَ لِي هِشَامٌ بَيْنَمَا أَنَا عَلَى دُكَّانِي عَلَى بَابِ الْكَرْخِ جَالِسٌ وَ عِنْدِي قَوْمٌ يَقْرَءُونَ عَلَيَّ الْقُرْآنَ فَإِذَا أَنَا بِفَوْجِ النَّصَارَى مَعَهُ مَا بَيْنَ الْقِسِّيسِينَ إِلَى غَيْرِهِمْ نَحْوٌ مِنْ مِائَةِ رَجُلٍ عَلَيْهِمُ السَّوَادُ وَ الْبَرَانِسُ وَ الْجَاثِلِيقُ الْأَكْبَرُ فِيهِمْ بُرَيْهَةُ حَتَّى نَزَلُوا حَوْلَ دُكَّانِي وَ جُعِلَ لِبُرَيْهَةَ كُرْسِيٌّ يَجْلِسُ عَلَيْهِ فَقَامَتِ الْأَسَاقِفَةُ وَ الرَّهَابِنَةُ عَلَى عِصِيِّهِمْ وَ عَلَى رُءُوسِهِمْ بَرَانِسُهُمْ فَقَالَ بُرَيْهَةُ مَا بَقِيَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَحَدٌ مِمَّنْ يُذْكَرُ بِالْعِلْمِ بِالْكَلَامِ إِلَّا وَ قَدْ نَاظَرْتُهُ فِي النَّصْرَانِيَّةِ فَمَا عِنْدَهُمْ شَيْ‏ءٌ وَ قَدْ جِئْتُ أُنَاظِرُكَ فِي الْإِسْلَامِ قَالَ فَضَحِكَ هِشَامٌ فَقَالَ يَا بُرَيْهَةُ إِنْ كُنْتَ تُرِيدُ مِنِّي آيَاتٍ كَآيَاتِ الْمَسِيحِ فَلَيْسَ أَنَا بِالْمَسِيحِ وَ لَا مِثْلِهِ وَ لَا أُدَانِيهِ ذَاكَ رُوحٌ طَيِّبَةٌ خَمِيصَةٌ مُرْتَفِعَةٌ آيَاتُهُ ظَاهِرَةٌ وَ عَلَامَاتُهُ قَائِمَةٌ قَالَ بُرَيْهَةُ فَأَعْجَبَنِي الْكَلَامُ وَ الْوَصْفُ قَالَ هِشَامٌ إِنْ أَرَدْتَ الْحِجَاجَ فَهَاهُنَا قَالَ بُرَيْهَةُ نَعَمْ فَإِنِّي أَسْأَلُكَ مَا نِسْبَةُ نَبِيِّكُمْ هَذَا مِنَ الْمَسِيحِ نِسْبَةَ الْأَبْدَانِ قَالَ هِشَامٌ ابْنُ عَمِّ جَدِّهِ لِأُمِّهِ لِأَنَّهُ مِنْ وُلْدِ إِسْحَاقَ وَ مُحَمَّدٌ مِنْ وُلْدِ إِسْمَاعِيلَ قَالَ بُرَيْهَةُ وَ كَيْفَ تَنْسُبُهُ إِلَى أَبِيهِ قَالَ هِشَامٌ إِنْ‏أَرَدْتَ نَسَبَهُ عِنْدَكُمْ أَخْبَرْتُكَ وَ إِنْ أَرَدْتَ نَسَبَهُ عِنْدَنَا أَخْبَرْتُكَ قَالَ بُرَيْهَةُ أُرِيدُ نَسَبَهُ عِنْدَنَا وَ ظَنَنْتُ أَنَّهُ إِذَا نَسَبَهُ نِسْبَتَنَا أَغْلِبُهُ قُلْتُ فَانْسُبْهُ بِالنِّسْبَةِ الَّتِي نَنْسُبُهُ بِهَا- قَالَ هِشَامٌ نَعَمْ تَقُولُونَ إِنَّهُ قَدِيمٌ مِنْ قَدِيمٍ فَأَيُّهُمَا الْأَبُ وَ أَيُّهُمَا الِابْنُ قَالَ بُرَيْهَةُ الَّذِي نَزَلَ إِلَى الْأَرْضِ الِابْنُ قَالَ هِشَامٌ الَّذِي نَزَلَ إِلَى الْأَرْضِ الْأَبُ قَالَ بُرَيْهَةُ الِابْنُ رَسُولُ الْأَبِ قَالَ هِشَامٌ إِنَّ الْأَبَ أَحْكَمُ مِنَ الِابْنِ لِأَنَّ الْخَلْقَ خَلْقُ الْأَبِ قَالَ بُرَيْهَةُ إِنَّ الْخَلْقَ خَلْقُ الْأَبِ وَ خَلْقُ الِابْنِ قَالَ هِشَامٌ مَا مَنَعَهُمَا أَنْ يَنْزِلَا جَمِيعاً كَمَا خُلِقَا إِذَا اشْتَرَكَا قَالَ بُرَيْهَةُ كَيْفَ يَشْتَرِكَانِ وَ هُمَا شَيْ‏ءٌ وَاحِدٌ إِنَّمَا يَفْتَرِقَانِ بِالاسْمِ قَالَ هِشَامٌ إِنَّمَا يَجْتَمِعَانِ بِالاسْمِ قَالَ بُرَيْهَةُ جُهِلَ هَذَا الْكَلَامُ قَالَ هِشَامٌ عُرِفَ هَذَا الْكَلَامُ قَالَ بُرَيْهَةُ إِنَّ الِابْنَ مُتَّصِلٌ بِالْأَبِ قَالَ هِشَامٌ إِنَّ الِابْنَ مُنْفَصِلٌ مِنَ الْأَبِ قَالَ بُرَيْهَةُ هَذَا خِلَافُ مَا يَعْقِلُهُ النَّاسُ قَالَ هِشَامٌ إِنْ كَانَ مَا يَعْقِلُهُ النَّاسُ شَاهِداً لَنَا وَ عَلَيْنَا فَقَدْ غَلَبْتُكَ لِأَنَّ الْأَبَ كَانَ وَ لَمْ يَكُنِ الِابْنُ فَتَقُولُ هَكَذَا يَا بُرَيْهَةُ قَالَ مَا أَقُولُ هَكَذَا قَالَ فَلِمَ اسْتَشْهَدْتَ قَوْماً لَا تَقْبَلُ شَهَادَتَهُمْ لِنَفْسِكَ قَالَ بُرَيْهَةُ إِنَّ الْأَبَ اسْمٌ وَ الِابْنَ اسْمٌ يَقْدِرُ بِهِ الْقَدِيمُ قَالَ هِشَامٌ الِاسْمَانِ قَدِيمَانِ كَقِدَمِ الْأَبِ وَ الِابْنِ قَالَ بُرَيْهَةُ لَا وَ لَكِنَّ الْأَسْمَاءَ مُحْدَثَةٌ قَالَ فَقَدْ جَعَلْتَ الْأَبَ ابْناً وَ الِابْنَ أَباً إِنْ كَانَ الِابْنُ أَحْدَثَ هَذِهِ الْأَسْمَاءَ دُونَ الْأَبِ فَهُوَ الْأَبُ وَ إِنْ كَانَ الْأَبُ أَحْدَثَ هَذِهِ الْأَسْمَاءَ دُونَ الِابْنِ فَهُوَ الْأَبُ وَ الِابْنُ أَبٌ وَ لَيْسَ هَاهُنَا ابْنٌ قَالَ بُرَيْهَةُ إِنَّ الِابْنَ اسْمٌ لِلرُّوحِ حِينَ نَزَلَتْ إِلَى الْأَرْضِ-

قَالَ هِشَامٌ فَحِينَ لَمْ تَنْزِلْ إِلَى الْأَرْضِ فَاسْمُهَا مَا هُوَ قَالَ بُرَيْهَةُ فَاسْمُهَا ابْنٌ نَزَلَتْ أَوْ لَمْ تَنْزِلْ- قَالَ هِشَامٌ فَقَبْلَ النُّزُولِ هَذِهِ الرُّوحُ كُلُّهَا وَاحِدَةٌ وَ اسْمُهَا اثْنَانِ قَالَ بُرَيْهَةُ هِيَ كُلُّهَا وَاحِدَةٌ رُوحٌ وَاحِدَةٌ قَالَ قَدْ رَضِيتَ أَنْ تَجْعَلَ بَعْضَهَا ابْناً وَ بَعْضَهَا أَباً قَالَ بُرَيْهَةُ لَا لِأَنَّ اسْمَ الْأَبِ وَ اسْمَ الِابْنِ وَاحِدٌ قَالَ هِشَامٌ فَالابْنُ أَبُو الْأَبِ وَ الْأَبُ أَبُو الِابْنِ وَ الِابْنُ وَاحِدٌ قَالَتِ الْأَسَاقِفَةُ بِلِسَانِهَا لِبُرَيْهَةَ مَا مَرَّ بِكَ مِثْلُ ذَا قَطُّ تَقُومُ فَتَحَيَّرَ بُرَيْهَةُ وَ ذَهَبَ لِيَقُومَ فَتَعَلَّقَ بِهِ هِشَامٌ قَالَ مَا يَمْنَعُكَ مِنَ الْإِسْلَامِ أَ فِي قَلْبِكَ حَزَازَةٌ فَقُلْهَا وَ إِلَّا سَأَلْتُكَ عَنِ النَّصْرَانِيَّةِ مَسْأَلَةً وَاحِدَةً تَبِيتُ عَلَيْهَا لَيْلَكَ هَذَا فَتُصْبِحُ وَ لَيْسَ لَكَ هِمَّةٌ غَيْرِي قَالَتِ الْأَسَاقِفَةُ لَا تُرِدْ هَذِهِ الْمَسْأَلَةَ لَعَلَّهَا تُشَكِّكُكَ قَالَ بُرَيْهَةُ قُلْهَا يَا أَبَا الْحَكَمِ قَالَ هِشَامٌ أَ فَرَأَيْتَكَ الِابْنُ يَعْلَمُ مَا عِنْدَ الْأَبِ قَالَ نَعَمْ قَالَ أَ فَرَأَيْتَكَ الْأَبُ يَعْلَمُ كُلَّ مَا عِنْدَ الِابْنِ قَالَ نَعَمْ قَالَ أَ فَرَأَيْتَكَ تُخْبِرُ عَنِ الِابْنِ أَ يَقْدِرُ عَلَى حَمْلِ كُلِّ مَا يَقْدِرُ عَلَيْهِ الْأَبُ قَالَ نَعَمْ قَالَ أَ فَرَأَيْتَكَ تُخْبِرُ عَنِ الْأَبِ أَ يَقْدِرُ عَلَى كُلِّ مَا يَقْدِرُ عَلَيْهِ الِابْنُ قَالَ نَعَمْ قَالَ هِشَامٌ فَكَيْفَ يَكُونُ وَاحِدٌ مِنْهُمَا ابْنَ صَاحِبِهِ وَ هُمَا مُتَسَاوِيَانِ وَ كَيْفَ يَظْلِمُ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا صَاحِبَهُ قَالَ بُرَيْهَةُ لَيْسَ مِنْهُمَا ظُلْمٌ قَالَ هِشَامٌ مِنَ الْحَقِّ بَيْنَهُمَا أَنْ يَكُونَ الِابْنُ أَبَ الْأَبِ وَ الْأَبُ ابْنَ الِابْنِ بِتْ عَلَيْهَا يَا بُرَيْهَةُ وَ افْتَرَقَ النَّصَارَى وَ هُمْ يَتَمَنَّوْنَ أَنْ لَا يَكُونُوا رَأَوْا هِشَاماً وَ لَا أَصْحَابَهُ قَالَ فَرَجَعَ بُرَيْهَةُ مُغْتَمّاً مُهْتَمّاً حَتَّى صَارَ إِلَى مَنْزِلِهِ فَقَالَتِ امْرَأَتُهُ الَّتِي تَخْدُمُهُ مَا لِي أَرَاكَ مُهْتَمّاً مُغْتَمّاً فَحَكَى لَهَا الْكَلَامَ الَّذِي كَانَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ هِشَامٍ- فَقَالَتْ لِبُرَيْهَةَ وَيْحَكَ أَ تُرِيدُ أَنْ تَكُونَ عَلَى حَقٍّ أَوْ عَلَى بَاطِلٍ فَقَالَ بُرَيْهَةُ بَلْ عَلَى الْحَقِّ فَقَالَتْ لَهُ أَيْنَمَا وَجَدْتَ الْحَقَّ فَمِلْ إِلَيْهِ وَ إِيَّاكَ وَ اللَّجَاجَةَ فَإِنَّ اللَّجَاجَةَ شَكٌّ وَ الشَّكُّ شُؤْمٌ وَ أَهْلُهُ فِي النَّارِ قَالَ فَصَوَّبَ قَوْلَهَا وَ عَزَمَ عَلَى الْغُدُوِّ عَلَى هِشَامٍ قَالَ فَغَدَا عَلَيْهِ وَ لَيْسَ مَعَهُ أَحَدٌ مِنْ أَصْحَابِهِ فَقَالَ يَا هِشَامُ أَ لَكَ مَنْ تَصْدُرُ عَنْ رَأْيِهِ وَ تَرْجِعُ إِلَى قَوْلِهِ وَ تَدِينُ بِطَاعَتِهِ قَالَ هِشَامٌ نَعَمْ يَا بُرَيْهَةُ قَالَ وَ مَاصِفَتُهُ قَالَ هِشَامٌ فِي نَسَبِهِ أَوْ فِي دِينِهِ قَالَ فِيهِمَا جَمِيعاً صِفَةِ نَسَبِهِ وَ صِفَةِ دِينِهِ قَالَ هِشَامٌ أَمَّا النَّسَبُ خَيْرُ الْأَنْسَابِ رَأْسُ الْعَرَبِ وَ صَفْوَةُ قُرَيْشٍ وَ فَاضِلُ بَنِي هَاشِمٍ كُلُّ مَنْ نَازَعَهُ فِي نَسَبِهِ وَجَدَهُ أَفْضَلَ مِنْهُ لِأَنَّ قُرَيْشاً أَفْضَلُ الْعَرَبِ وَ بَنِي هَاشِمٍ أَفْضَلُ قُرَيْشٍ وَ أَفْضَلُ بَنِي هَاشِمٍ خَاصُّهُمْ وَ دَيِّنُهُمْ وَ سَيِّدُهُمْ وَ كَذَلِكَ وُلْدُ السَّيِّدِ أَفْضَلُ مِنْ وُلْدِ غَيْرِهِ وَ هَذَا مِنْ وُلْدِ السَّيِّدِ قَالَ فَصِفْ دِينَهُ قَالَ هِشَامٌ شَرَائِعَهُ أَوْ صِفَةَ بَدَنِهِ وَ طَهَارَتِهِ قَالَ صِفَةَ بَدَنِهِ وَ طَهَارَتِهِ قَالَ هِشَامٌ مَعْصُومٌ فَلَا يَعْصِي وَ سَخِيٌّ فَلَا يَبْخَلُ شُجَاعٌ فَلَا يَجْبُنُ وَ مَا اسْتُودِعَ مِنَ الْعِلْمِ فَلَا يَجْهَلُ حَافِظٌ لِلدِّينِ قَائِمٌ بِمَا فُرِضَ عَلَيْهِ مِنْ عِتْرَةِ الْأَنْبِيَاءِ وَ جَامِعُ عِلْمِ الْأَنْبِيَاءِ يَحْلُمُ عِنْدَ الْغَضَبِ وَ يُنْصِفُ عِنْدَ الظُّلْمِ وَ يُعِينُ عِنْدَ الرِّضَا وَ يُنْصِفُ مِنَ الْوَلِيِّ وَ الْعَدُوِّ وَ لَا يَسْأَلُ شَطَطاً فِي عَدُوِّهِ وَ لَا يَمْنَعُ إِفَادَةَ وَلِيِّهِ يَعْمَلُ بِالْكِتَابِ وَ يُحَدِّثُ بِالْأُعْجُوبَاتِ مِنْ أَهْلِ الطَّهَارَاتِ يَحْكِي قَوْلَ الْأَئِمَّةِ الْأَصْفِيَاءِ لَمْ تُنْقَضْ لَهُ حَجَّةٌ وَ لَمْ يَجْهَلْ مَسْأَلَةً يُفْتِي فِي كُلِّ سُنَّةٍ وَ يَجْلُو كُلَّ مُدْلَهِمَّةٍ قَالَ بُرَيْهَةُ وَصَفْتَ الْمَسِيحَ فِي صِفَاتِهِ وَ أَثْبَتَّهُ بِحُجَجِهِ وَ آيَاتِهِ إِلَّا أَنَّ الشَّخْصَ بَائِنٌ عَنْ شَخْصِهِ وَ الْوَصْفَ قَائِمٌ بِوَصْفِهِ فَإِنْ يَصْدُقِ الْوَصْفُ نُؤْمِنْ بِالشَّخْصِ قَالَ هِشَامٌ إِنْ تُؤْمِنْ تَرْشُدْ وَ إِنْ تَتَّبِعِ الْحَقَّ لَا تُؤَنَّبْ ثُمَّ قَالَ هِشَامٌ يَا بُرَيْهَةُ مَا مِنْ حُجَّةٍ أَقَامَهَا اللَّهُ عَلَى أَوَّلِ خَلْقِهِ إِلَّا أَقَامَهَا عَلَى وَسَطِ خَلْقِهِ وَ آخِرِ خَلْقِهِ فَلَا تَبْطُلُ الْحُجَجُ وَ لَا تَذْهَبُ الْمِلَلُ وَ لَا تَذْهَبُ السُّنَنُ قَالَ بُرَيْهَةُ مَا أَشْبَهَ هَذَا بِالْحَقِّ وَ أَقْرَبَهُ مِنَ الصِّدْقِ وَ هَذِهِ صِفَةُ الْحُكَمَاءِ يُقِيمُونَ مِنَ الْحُجَّةِ مَا يَنْفُونَ بِهِ الشُّبْهَةَ قَالَ هِشَامٌ نَعَمْ فَارْتَحَلَا حَتَّى أَتَيَا الْمَدِينَةَ وَ الْمَرْأَةُ مَعَهُمَا وَ هُمَا يُرِيدَانِ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فَلَقِيَا مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع فَحَكَى لَهُ هِشَامٌ الْحِكَايَةَ فَلَمَّا فَرَغَ قَالَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ع يَا بُرَيْهَةُ كَيْفَ عِلْمُكَ بِكِتَابِكَ قَالَ أَنَا بِهِ عَالِمٌ قَالَ كَيْفَ ثِقَتُكَ بِتَأْوِيلِهِ قَالَ مَا أَوْثَقَنِي بِعِلْمِي فِيهِ قَالَ فَابْتَدَأَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ع بِقِرَاءَةِ الْإِنْجِيلِ قَالَ بُرَيْهَةُ وَ الْمَسِيحُ لَقَدْ كَانَ يَقْرَأُ هَكَذَا وَ مَا قَرَأَ هَذِهِ الْقِرَاءَةَ إِلَّا الْمَسِيحُ ثُمَّ قَالَ بُرَيْهَةُ إِيَّاكَ كُنْتُ أَطْلُبُ مُنْذُ خَمْسِينَ سَنَةً أَوْ مِثْلَكَ قَالَ فَآمَنَ وَ حَسُنَ إِيمَانُهُ وَ آمَنَتِ الْمَرْأَةُ وَ حَسُنَ إِيمَانُهَا قَالَ فَدَخَلَ هِشَامٌ وَ بُرَيْهَةُ وَ الْمَرْأَةُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ حَكَى هِشَامٌ الْحِكَايَةَ وَ الْكَلَامَ الَّذِي جَرَى بَيْنَ مُوسَى ع وَ بُرَيْهَةَ- فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ فَقَالَ بُرَيْهَةُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَنَّى لَكُمُ التَّوْرَاةُ وَ الْإِنْجِيلُ وَ كُتُبُ الْأَنْبِيَاءِ قَالَ هِيَ عِنْدَنَا وِرَاثَةً مِنْ عِنْدِهِمْ نَقْرَؤُهَا كَمَا قَرَءُوهَا وَ نَقُولُهَا كَمَا قَالُوهَا إِنَّ اللَّهَ لَا يَجْعَلُ حُجَّةً فِي أَرْضِهِ يُسْأَلُ عَنْ شَيْ‏ءٍ فَيَقُولُ لَا أَدْرِي فَلَزِمَ بُرَيْهَةُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع حَتَّى مَاتَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع ثُمَّ لَزِمَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع حَتَّى مَاتَ فِي زَمَانِهِ فَغَسَّلَهُ بِيَدِهِ وَ كَفَّنَهُ بِيَدِهِ وَ لَحَدَهُ بِيَدِهِ وَ قَالَ هَذَا حَوَارِيٌّ مِنْ حَوَارِيِّي الْمَسِيحِ يَعْرِفُ حَقَّ اللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ فَتَمَنَّى أَكْثَرُ أَصْحَابِهِ أَنْ يَكُونُوا مِثْلَه[17]

 

ترجمه:

الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا إِلهٌ واحِدٌ يعنى آنان كه گفتند كه خدا يكى از سه خدا است چه ايشان قائلند باينكه الوهيت مشترك باشد ميان خدا و مريم و عيسى و هر يك از ايشان خدائى است و خدا يكى از اين سه باشد و حال آنكه هيچ خدائى نيست مگر خداى يگانه پدرم «ره» گفت كه حديث كردند ما را احمد بن ادريس و محمد بن يحيى عطار از محمد بن احمد از ابراهيم بن هاشم از محمد بن حماد از حسن بن ابراهيم از يونس بن عبد الرحمن از هشام بن حكم از جاثليقهاى نصارى كه او را بريهه ميگفتند و او هفتاد سال مكث نمود و جاثليق نصرانيت بود و اسلام را طلب مينمود و كسى را ميجست كه بر آن استدلال كند و حجت آورد از كسانى كه كتابهاى آن را بخواند و حضرت مسيح را بصفات و دلائل و آياتش بشناسد راوى ميگويد كه بريهه باين امر معروف و مشهور شد بمرتبه كه در ميان نصارا و مسلمانان و يهود و مجوس شهرت يافت تا آنكه نصارى باو نازيدند و گفتند كه اگر در دين نصرانيت كسى نبود مگر بريهه ما را بى‏نياز مينمود و با وجود اين طالب از براى پيوستن بدين اسلام يا جوياى از براى حق و دين اسلام بود و با او زنى بود كه او را خدمت مينمود كه درنگش بريهه طولى كشيده بود و بريهه ضعف نصرانيت و ضعف حجت آن را بسوى آن زن راز ميگفت و در خفاء اين مطلب را باو بروز ميداد راوى ميگويد كه پس آن زن اين مطلب را از او شناخت و بريهه اين امر را پشت و شكم زد و نهايت دقت و جستجو و كاوش نمود و احتمال دارد كه معنى كلام اين باشد كه اين امر را در پشت شكم زد يعنى در دل نگاه نداشت و بروز داد و شروع كرد كه از پيشوايان مسلمانان و از صلحاء و علماء ايشان و اهل عقل و خردمندان از ايشان سؤال مينمود و فرقه فرقه را جستجوى بسيار ميكرد و از پى هر يك ميرفت يا ده بده ميگشت و در نزد آن گروه هيچ نمى‏يافت و گفت كه اگر پيشوايان شما بر حق بودند هر آينه در نزد شما بعضى از حق مى‏بود پس گروه شيعه را از برايش وصف كردند و هشام بن حكم نيز از برايش وصف شد يونس بن عبد الرحمن گفت كه هشام بن حكم بمن گفت كه در بين آنكه من بر بالاى دكان خويش كه بر در كرخ يعنى محله بغداد بود نشسته بودم و در نزد من گروهى بودند كه قرآن بر من ميخواندند ناگاه گروهى از نصارى را ديدم كه با او مى‏آيند ما بين قسيسها تا غير ايشان كه بعضى قسيس و امام نصارى بودند و بعضى غير قسيس قريب بصد مرد كه جامه سياه و برنسها را پوشيده بودند و برنس بضم باء و نون و سكون راء كلاه دراز روى پوش باشد كه فرنگيان بر سر گذارند و جاثليق بزرگتر در ميان ايشان بريهه بود تا آنكه در گرداگرد دكان من ايستادند و از براى بريهه كرسى قرار داده شد كه بر آن بنشيند و اسقفها و راهبان ايستادند و بر عصاهاى خويش تكيه دادند و بر نسلهاى ايشان بر سرهاى ايشان بود پس بريهه گفت كه در ميان مسلمانان كسى باقى نماند از كسانى كه بعلم كلام ياد ميشوند مگر آنكه بنصرانيت با او مباحثه و گفتگو كردم و در نزد ايشان هيچ نبود و حال آمده‏ام كه با تو در دين اسلام مباحثه كنم راوى ميگويد كه هشام بن حكم خنديد و گفت اى بريهه اگر از من معجزاتى را چون معجزات حضرت مسيح ميخواهى من نه مسيحم و نه مانند او و نه باو نزديك ميتوانم شد و آن حضرت روحى است پاك و پاكيزه لاغر ميان برآمده كه آياتش ظاهر و هويدا و علاماتش قائم و بر پا است بريهه گفت كه اين كلام و وصف مرا خوش آمد هشام گفت كه اگر محاجه يعنى بر يك ديگر حجت آوردن را اراده دارى اينجا بيا بريهه گفت آرى من از تو سؤال ميكنم كه نسبت و نژاد اين پيغمبر شما از حضرت مسيح به نسبت ابدان چه نسبت است و چه خويشى دارند هشام گفت كه پسر عموى جد اوست زيرا كه او از فرزندان اسحق است و محمد از فرزندان اسماعيل بريهه گفت كه چگونه او را بخدا نسبت ميدهى و بآن جناب چه نسبت دارد هشام گفت كه اگر نسبت او را در نزد شما ميخواهى شما را خبر دهم و اگر نسبتش را در نزد ما ميخواهى ترا خبر دهم بريهه گفت كه نسبتش را در نزد ما ميخواهم و گفت كه گمان كردم كه هشام هر گاه آن حضرت را به نسبت ما نسبت دهد بر او غالب شوم گفتم پس آن حضرت را نسبت ده به نسبتى كه ما را بآن نسبت ميدهيم  هشام گفت آرى شما ميگوئيد كه آن حضرت قديمى است از قديم پس كدام از اين دو قديم پدر است و كدام يك از ايشان پسر بريهه گفت كه آنكه بسوى زمين فرود آمده پسر است و پسر فرستاده پدر است هشام گفت كه پدر از پسر استوارتر است زيرا كه خلق آفريده پدرند بريهه گفت كه خلق هم آفريده پدرند و هم آفريده پسر هشام گفت كه چه ايشان را منع كرد از آنكه هر دو فرود آيند چنان كه هر دو آفريده‏اند هر گاه شريك باشند بريهه گفت كه چگونه شريك باشند و حال آنكه اين دو يك چيزند جز اين نيست كه بنام از يك ديگر جدا ميشوند هشام گفت جز اين نيست كه بنام با يك ديگر اجتماع ميكنند بريهه گفت كه اين كلام مجهول است كه كسى معنى آن را نميداند هشام گفت كه اين كلام معروف است كه همه كس آن را مى‏شناسند و ميدانند بريهه گفت كه پسر بپدر پيوسته هشام گفت كه پسر از پدر جدا است بريهه گفت كه اينك خلاف آن چيزيست كه مردم آن را تعقل ميكنند و ميفهمند هشام گفت كه اگر آنچه مردم آن را تعقل ميكنند شاهد از براى ما و شاهد بر ما باشد من بر تو غالب شدم زيرا كه پدر بود و پسر نبود پس اى بريهه تو همچنين ميگوئى گفت نه من همچنين نميگويم هشام گفت پس چرا گواه ميگردانى گروهى را كه گواهى ايشان را از براى خودت نمى‏پذيرى بريهه گفت كه پدر نامى است و پسر نامى بقدرتش كه قديم است هشام گفت كه اين دو نام قديم‏اند چون قدم پدر و پسر بريهه گفت نه و ليكن نامها حادث‏اند هشام گفت پس پدر را پسر و پسر را پدر گردانيدى اگر پدر چنان باشد كه اين نامها را احداث كرده باشد نه پسر پس پسر پدر است و اگر پسر چنان باشد كه اين نامها را احداث كرده باشد پس پدر پسر است و پسر پدر و در اينجا پسرى نيست بريهه گفت كه پسر نام از براى روح است در هنگامى كه بسوى زمين فرود آمد هشام گفت پس در آن هنگام كه بسوى زمين فرود نيامده بود نامش چه بود بريهه گفت كه نامش پسر بود خواه فرود آمده بود و خواه فرود نيامده بود هشام گفت پس پيش از فرود آمدن اين روح نام همه آن يكى بود يا نامش دو بود بريهه گفت كه همه آن يكى و يكروح بود هشام گفت كه راضى شدى كه بعضى از آن را پسر و بعضى از آن را پدر قرار دهى بريهه گفت نه زيرا كه نام پدر و نام پسر يكى است هشام گفت پس پسر پدر پدر و پدر پسر پسر است پس پدر و پسر يكى است اسقفها بزبان خود ببريهه گفتند كه هرگز مثل اين بتو نگذشت و بكسى بر نخوردى كه مانند اين مرد باشد برميخيزيم پس بريهه سرگردان شد و رفت كه برخيزد هشام باو در آويخت و گفت چه تو را از دين اسلام منع ميكند آيا در دلت درديست كه از غايت خشم بهمرسيده باشد پس آن را بگو و اگر نه تو را از نصرانيت يك مسأله مى‏پرسم كه امشب بر سر آن شب بروز آورى كه خواب نكنى و شب همه در فكر آن باشى پس صبح كنى و تو را همت و مقصودى غير از من نباشد كه تمام اوقات خود را صرف اين كنى كه مرا ببينى اسقفها گفتند كه اين مسأله را مخواه چه شايد كه آن تو را در شك اندازد راوى ميگويد كه بريهه گفت كه اى ابا الحكم آن مسأله را بگو هشام گفت مرا خبر ده كه پسر آنچه را كه در نزد پدر است ميداند بريهه گفت آرى هشام گفت پس پدر ميداند آنچه را كه پسر آن را ميداند بريهه گفت آرى هشام گفت مرا خبر ده از پسر كه آيا قدرت دارد بر همه آنچه پدر بر آن قدرت دارد بريهه گفت آرى هشام گفت مرا خبر ده از پدر كه آيا قدرت دارد بر همه آنچه پسر بر آن قدرت دارد بريهه گفت آرى هشام گفت پس چگونه يكى از اين دو پسر صاحب خود كه آن ديگر است باشد و حال آنكه اين دو برابرند و چگونه هر يك از ايشان بر صاحب خود ستم ميكند بريهه گفت كه از ايشان ستمى نيست هشام گفت كه از جمله حق در ميان ايشان آنست كه پسر پدر پدر و پدر پسر پسر باشد اى بريهه بر سر اين مسأله شب بروز آور و تمام شب در آن فكر كن و نصارى متفرق شدند و ايشان آرزو ميكردند كه هشام و اصحاب او را نديده باشند راوى ميگويد كه پس بريهه غمگين و اندوهناك برگشت تا بمنزل خود شد زنش كه او را خدمت ميكرد گفت مرا چه مى‏شود كه تو را اندوهناك و غمگين مى‏بينم بريهه سخنانى را كه در ميان او و هشام واقع شده بود از برايش حكايت نمود آن زن گفت:كه واى بر تو آيا ميخواهى كه بر حق باشى يا بر باطل بريهه گفت بلكه ميخواهم كه بر حق باشم آن زن گفت كه در هر جا و هر زمان كه حق را يافتى بسوى آن ميل كن و بپرهيز از ستيزه كردن زيرا كه ستيزه شك است و شك شوم و نامبارك و اهل آن در آتش دوزخ‏اند راوى ميگويد كه پس بريهه گفتار آن زن را صواب شمرد و بر صبح كردن بر هشام عزم كرد و دل بر آن بست كه صبح زود بنزد هشام رود راوى ميگويد كه پس صبح زود بجانب هشام رفت و كسى از يارانش با او نبود و گفت كه اى هشام آيا تو را كسى هست كه از رأى او صادر شوى و سير معنى باز كردى چنان كه تشنه از آبشخوار سيراب باز ميگردد و بدون راى او كار نكنى و بقولش رجوع كنى و بطاعتش اعتقاد و دين دارى نمائى هشام گفت آرى اى بريهه بريهه گفت كه صفتش چيست هشام گفت كه در نسبش يا در دينش بريهه گفت كه در هر دو هم نسبش را وصف كن و هم دينش را وصف كن هشام گفت اما نسب بهترين نسبها است چه سر عرب و برگزيده قريش و فاضل بنى هاشم است هر كه با او منازعه كند در نسبش او را از خود فاضلتر يابد زيرا كه قريش فاضلترين عربند و بنى هاشم از همه قريش فاضلترند و فاضلترين بنى هاشم خاص و دين و سيد ايشان است و همچنين فرزند سيد از فرزند غير سيد فاضلتر است و اينك از فرزند سيد است بريهه گفت كه دينش را وصف كردن كه شريعتهاى او را وصف كنم يا صفت بدن و طهارتش را بريهه گفت كه بدن و طهارتش را وصف كن هشام گفت معصوم است كه گناه نميكند و سخاوت دارد كه بخل نميورزد و دليريست كه بيدل نميشود و نميترسد و آنچه از علم باو سپرده شده جاهل نباشد كه نداند دين را حافظ است و بآنچه بر او فرض و واجب شده قائم و بر پا و از عترت و فرزندان پيغمبران و جامع علم همه پيغمبرانست در نزد غضب حلم ميكند و در نزد ظلم انصاف ميدهد و در نزد رضا يارى مينمايد و از دوست و دشمن داد مى‏ستاند و از دوستش جوز و دروغى را در باب دشمنش نميخواهد و افاده دوستش را منع نميفرمايد و افاده بكسر همزه چهار معنى دارد اول چيزى دادن دويم چيزى ستاندن سيم چيزى بكسى رسانيدن چهارم چيزى گرفتن از كسى و بكتاب خدا عمل ميكند و بچيزهاى عجيب كه مردم از آن تعجب كنند حديث ميگويد و خبر ميدهد و از اهل طهارتها است كه گفتار پيشوايان برگزيدگان را حكايت ميفرمايد و حجتى از برايش شكسته و باطل نشده و هيچ مسأله را جاهل نبوده كه نداند در باب هر سنت و طريقه فتوى ميدهد و هر تارى را روشن مى‏سازد بريهه گفت كه حضرت مسيح را وصف كردى در صفاتش و او را اثبات نمودى بحجتها و نشانيها يا معجزاتش مگر آنكه اين شخص از شخص آن حضرت جدا است و اين وصف بوصفش قائم و برپاست پس اگر اين وصف راست باشد ما باين شخص ايمان مى‏آوريم هشام گفت كه اگر ايمان آوردى راه راست يابى و اگر حق را پيروى كنى كسى تو را ملامت و سرزنش نتواند كرد بعد از آن گفت كه اى بريهه هيچ حجتى نيست كه خدا آن را بر اول خلقش اقامه و بر پا داشته باشد مگر آنكه آن را بر وسط و آخر خلقش اقامه فرموده پس حجتها باطل نميشود و ملتها ضايع نميگردد و سنتها نميرود و نابود نخواهد شد بريهه گفت كه اينك چه بسيار بحق شباهت دارد و همين چه براستى نزديكست و اين صفت صفت حكيمان است كه از حجت اقامه كنند آنچه را كه بآن شبهه را نيست و نابود سازند هشام گفت آرى پس كوچ كردند تا بمدينه آمدند و آن زن همراه ايشان بود و هشام و بريهه حضرت صادق علیه السلام را ميخواستند پس حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام را ملاقات نمودند پس هشام اين حكايت را از براى حضرت نقل و حكايت كرد و چون فارغ شد حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام فرمود كه اى بريهه دانش تو بكتاب خدا كه انجيل است چگونه باشد آيا آن را ميدانى بريهه عرض كرد كه من بآن دانايم حضرت فرمود كه وثوق و اعتمادت بتاويل و تفسير آن چگونه است عرض كرد كه بسيار وثوق بخود دارم بعلم خويش بآن هشام مى‏گويد كه پس حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام بخواندن انجيل آغاز فرمود بريهه گفت بحق حضرت مسيح كه مسيح اين را چنين ميخواند و اين قرائت را كسى نخواند مگر حضرت مسيح بعد از آن بريهه گفت كه مدت پنجاه سالست كه تو يا مثل تو را طلب ميكردم هشام ميگويد كه پس بريهه ايمان آورده و ايمانش خوش بود كه مؤمن خوبى شد و آن زن نيز ايمان آورد و ايمانش خوب بود راوى ميگويد كه پس هشام و بريهه و آن زن بر حضرت صادق علیه السلام داخل شدند و هشام اين حكايت و سخنى را كه در ميان حضرت امام موسى علیه السلام و بريهه جارى شده بود حكايت نمود  حضرت صادق علیه السلام فرمود كه ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ يعنى ايشان فرزندانى چندند كه بعضى از ايشان از بعضى ديگر زاده شده‏اند يعنى اولاد پسنديده از پدران برگزيده و خدا شنوا است با قوال مردمان دانا است باعمال ايشان بريهه عرض كرد كه فداى تو گردم از كجا شما را تورية و انجيل و كتابهاى پيغمبران و علم بآنها دست بهم داده حضرت فرمود كه اينها در نزد ما است بطريقه ميراث از نزد ايشان و اينها را ميخوانيم چنان كه ايشان اينها را خوانده‏اند و اينها را ميگوئيم و تفسير ميكنيم چنان كه ايشان اينها را گفته‏اند بدرستى كه خدا در زمين خود حجتى را قرار نميدهد كه از چيزى سؤال شود پس بگويد كه نميدانم بعد از آن بريهه دست از حضرت صادق علیه السلام بر نداشت تا آن حضرت از دنيا رحلت فرمود پس ملازم حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام شد و در خدمتش ميبود تا در زمان آن حضرت فوت شد و حضرت او را بدست خود غسل داد و بدست خود او را كفن پوشانيد و بدست خود او را در لحد خوابانيد و فرمود كه اينك يك حوارى از حواريان و خاصى از خاصان حضرت مسيح است كه آن حضرت را يارى مينمود و بدل تصديق او كرده بود و حق خدا را بر خود مى‏شناخت راوى ميگويد پس بيشتر اصحاب آن حضرت آرزو كردند كه چون بريهه باشند «مترجم گويد» جاثليق عالم و عابد و حاكم ترسايانست و نيز قاضى و حكيم ايشان و در قاموس مذكور است كه جاثليق بفتح ثاء سه نقطه رئيس نصارى است كه در بلاد اسلام در شهر بغداد باشد و در زير دست بطريق انطاكيه ميباشد بعد از آن مطران زير دست او است بعد از آن اسقف است كه در شهرى ميباشد بعد از آن بعد از آن قسيس است بعد از آن شماس و گفته كه بطريق بر وزن كبريت قائد و لشكر كشتى است از لشكركشان روم كه ده هزار نفر در تحت او باشند بعد از آن طرخانست كه پنج هزار نفر در تحت اويند بعد از آن قومس است كه دويست نفر در تحت اويند و اسقف بضم يكم و سيم با تشديد فاء مهتر و پيشواى ترسايانست در دين چنان كه در بعضى از لغات معتبره و مسطور است و در مؤيد الفضلاء مذكور است كه زنجير پوش و انجيل خوان و دانشمندان ترسايان كه خوش آواز باشند و در قاموس ميگويد و اسقف رئيس نصارى است در دين يا پادشاهى كه فروتنى بر خود بندد در رفتارش يا عالم يا اسقف بالاتر از قسيس و پست‏تر از مطران است و گفته كه قس چو قسيس رئيس نصارى است و سماس از جمله رؤساء نصارى است كه ميان سر خود را مى‏تراشد و لازم كنشت ميباشد و بريهه بر وزن غفيله تصغير ابراهيم است و در بعضى از نسخ كافى بريه بدون هاء است و آن بر وزن حسين يا قريه است و اول اظهر مينمايد.[18]  

 

بیان مغالطات در مناظره بین هشام والجاثليق(530)

 

دراین مناظره نیز شاید اول بریهه قصد داشته از بعضی از مغالطات استفاده کند منتهی چون غلبه با هشام هست و بریهه نیز طالب حق و استدلال کارش به خیر و ایمان می انجامد و رستگار می شود تا جای که امام غسلش می دهد و بر او نماز می خواند مغالطاتی که قصد داشته یا نا خواسته درا ول  مناظره استفاده می شوند عبارتند از: 1.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی :بزرگ نمای و کوچک نمای در جای که ان همه از علما نصارا را با خود می آورد.

 2.مغالطات ادعای بدون استدلال :فضل فروشی در جای که ان همه از علما نصارا را با خود می آورد و د ر این قسمت مناظره پس بريهه گفت كه در ميان مسلمانان كسى باقى نماند از كسانى كه بعلم كلام ياد ميشوند مگر آنكه بنصرانيت با او مباحثه و گفتگو كردم و در نزد ايشان هيچ نبود و حال آمده‏ام كه با تو در دين اسلام مباحثه كنم راوى ميگويد كه هشام بن حكم خنديد.

 3. مغالطه در استدلال پیش فرض نارست : مغالطه توسل به اکثریت بريهه گفت كه اينك خلاف آن چيزيست كه مردم آن را تعقل ميكنند و ميفهمند هشام گفت كه اگر آنچه مردم آن را تعقل ميكنند شاهد از براى ما و شاهد بر ما باشد من بر تو غالب شدم.

 4.مغالطه ربطی :تعمیم شتابزده و مغالطه تمثیل در این مناظره رابطه خدا و مخلوقش که خلیفه الله و فرستاده اوست به پدر و پسری تشبیه شده  مغالطه خلط نسبت و مغالطه دلیل نامربوط بريهه گفت آرى هشام گفت مرا خبر ده از پسر كه آيا قدرت دارد بر همه آنچه پدر بر آن قدرت دارد بريهه گفت آرى هشام گفت مرا خبر ده از پدر كه آيا قدرت دارد بر همه آنچه پسر بر آن قدرت دارد بريهه گفت آرى هشام گفت پس چگونه يكى از اين دو پسر صاحب خود كه آن ديگر است باشد و حال آنكه اين دو برابرند و چگونه هر يك از ايشان بر صاحب خود ستم ميكند بريهه گفت كه از ايشان ستمى نيست هشام گفت كه از جمله حق در ميان ايشان آنست كه پسر پدر پدر و پدر پسر پسر باشد اى بريهه بر سر اين مسأله شب بروز آور و تمام شب در آن فكر كن و نصارى متفرق شدند و ايشان آرزو ميكردند كه هشام و اصحاب او را نديده باشند می بینیم که هشام سعی در فهماندن مغالطه خلط نسبت و دلیل نامربوط استدلال بریهه را دارد و او را چو آگاه به مغالطه اش می کند از جهل نجاتش می دهد.

 

ترجمه مناظره بین عمران وأبو الأسود با طلحة و زبير و عائشة(558)

 

لمّا نزل طلحة و الزبير البصرة، قال عثمان بن حنيف: نعذر إليهما برجلين. فدعا عمران بن حصين صاحب رسول اللَّه، و أبا الأسود الدؤلي، فأرسلهما إلى الرجلين فذهبا إليهما فناديا: يا طلحة فأجابهما، فتكلّم أبو الأسود الدؤلي، فقال: يا أبا محمد إنّكم قتلتم عثمان غير مؤامرين لنا في قتله، و بايعتم عليّا غير مؤامرين لنا في بيعته، فلم نغضب لعثمان إذ قتل، و لم نغضب لعليّ إذ بويع، ثمّ بدا لكم فأردتم خلع عليّ، و نحن على الأمر الأوّل، فعليكم المخرج ممّا دخلتم فيه. ثمّ تكلّم عمران، فقال: يا طلحة إنّكم قتلتم عثمان و لم نغضب له إذ لم تغضبوا، ثمّ بايعتم عليّا و بايعنا من بايعتم، فإن كان قتل عثمان صواباً، فمسيركم لما ذا؟ و إن كان خطأ فحظّكم منه الأوفر، و نصيبكم منه الأوفى، فقال طلحة: يا هذان إنّ صاحبكما لا يرى أنّ معه في هذا الأمر غيره، و ليس على هذا بايعناه، و ايم اللَّه ليسفكنّ دمه. فقال أبو الأسود: يا عمران أمّا هذا فقد صرّح أنّه إنّما غضب للملك. ثمّ أتيا الزبير فقالا: يا أبا عبد اللَّه إنّا أتينا طلحة. قال الزبير: إنّ طلحة و إيّاي كروح في جسدين، و إنّه و اللَّه يا هذان قد كانت منّا في عثمان فلتات، احتجنا فيها إلى المعاذير، و لو استقبلنا من أمرنا ما استدبرنا نصرناه. الحديث الإمامة[19]

 

ترجمه:

و چون طلحه و زبير در بصره اردو زدند عثمان بن حنيف به يارانش گفت: دو نفر را براى اتمام حجت مى‏فرستيم. بهمين منظور عمران بن حصين را كه از اصحاب رسول اكرم صلی الله علیه و آله بود و ابو اسود دوئلى را فرا خوانده نزد آنها فرستاد. و آن دو، طلحه را ببانگ بلند پيش خواندند. چون فرا آمد،ابو اسود دوئلى گفت: شما بدون اينكه با ما مشورت كرده موافقت ما را جلب كنيد عثمان را كشتيد، و بهمين ترتيب با على علیه السلام بيعت كرديد. ما نه از اين كه عثمان كشته شد بخشم آمديم و نه از اين كه با على علیه السلام بيعت شد. آنگاه شما تغيير رأى داده از پى خلع على علیه السلام بر آمديد در حاليكه ما بر عقيده ديرين خويشيم بنابر اين، شما بايد براى رهائى از وضعى كه برايتان پيش آمده راهى پيدا كنيد، و اين به ما مربوط نيست. بعد، عمران شروع به سخن كرده گفت اى طلحه! شما عثمان را كشتيد و ما از اين كار خشمگين نشديم چنانكه شما نيز نشديد. بعد با على بيعت كرديد و ما نيز با آن كه شما بيعت كرده بوديد بيعت كرديم. اكنون اگر كشتن عثمان كار درستى بوده چرا براه افتاده‏ايد؟و اگر نادرست بوده شما در اين كار خطا بيش از هر كس سهيم هستيد و بيشتر كيفر آن نصيب شما خواهد شد. طلحه گفت: آهاى! با شما دو تا هستم! رهبر شما (يعنى على عليه السلام) عقيده دارد كه هيچكس را در حكومتش شركت ندهد، و پيمان بيعت ما چيز ديگريست. بخدا قسم حتما بايد او را بقتل برسانيم ابو اسود دوئلى رو به رفيقش كرده گفت: عمران! اين مرد اعتراف كرد كه براى وصول به سلطنت بر آشفته است. آنگاه نزد زبير رفته گفتند: ما قبلا نزد طلحه رفتيم. زبير گفت من و طلحه بمنزله يك روح هستيم در دو بدن با شما دو تا هستم! بدانيد كه از ما نسبت به عثمان كارهائى سر زده كه بايد از آن عذر بخواهيم و سزا ببينيم، و اگر چرخ زمانه بآن هنگام باز ميگشت به يارى عثمان بر مى‏خاستيم.[20]

 

 

 

 

 

 

بیان مغالطات در مناظره عمران وأبو الأسود با طلحة و زبير و عائشة(558)

 

1.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی :علت جعلی این جماعت علت کارشان را قتل عثمان قرار می دهند در حالی که خود در آن نقش داشته و علت آنها برای جنگ همان نرسیدن به پست و مقام در حکومت علی می باشد 2.مغالطات نقل :دروغ نقل قول ناقص تحریف تفسیر به رای یا تفسیر نادرست این جماعت علت کارشان را قتل عثمان قرار می دهند در حالی که خود در آن نقش داشته و علت آنها برای جنگ همان نرسیدن به پست و مقام در حکومت علی می باشد

 3.مغالطات ادعای بدون استدلال :اتهام نادانی و مسموم کردن سرچشمه و مغالطه تکرار و تهدید  این جماعت علت کارشان را قتل عثمان قرار می دهند در حالی که خود در آن نقش داشته و در این قسمت طلحه گفت: آهاى! با شما دو تا هستم! رهبر شما (يعنى على ع) عقيده دارد كه هيچكس را در حكومتش شركت ندهد، و پيمان بيعت ما چيز ديگريست. بخدا قسم حتما بايد او را بقتل برسانيم و تطمیع  رهبر شما (يعنى على ع) عقيده دارد كه هيچكس را در حكومتش شركت ندهد، و پيمان بيعت ما چيز ديگريست. بخدا قسم حتما بايد او را بقتل برسانيم ابو اسود دوئلى رو به رفيقش كرده گفت: عمران! اين مرد اعتراف كرد كه براى وصول به سلطنت بر آشفته است ..

 4.مغالطات مقام دفاع : مغالطه از طریق تخطئه ی مخاطب  طلحه گفت: آهاى! با شما دو تا هستم! رهبر شما (يعنى على ع) عقيده دارد كه هيچكس را در حكومتش شركت ندهد، و پيمان بيعت ما چيز ديگريست. بخدا قسم حتما بايد او را بقتل برسانيم مغالطه حفظ پیش فرض در کلام طلحه که در بالا آمد و در کلام زبیر نزد زبير رفته گفتند: ما قبلا نزد طلحه رفتيم. زبير گفت من و طلحه بمنزله يك روح هستيم در دو بدن و مغالطه پذیرش ظاهری نقد با شما دو تا هستم! بدانيد كه از ما نسبت به عثمان كارهائى سر زده كه بايد از آن عذر بخواهيم و سزا ببينيم، و اگر چرخ زمانه بآن هنگام باز ميگشت به يارى عثمان بر مى‏خاستيم ....

 

ترجمه و متن مناظره بین قيس بن سعد ومعاوية(566)

 

أخرج الحافظ عبد الرزّاق، عن ابن عُيينة، قال: قدم قيس بن سعد على معاوية، فقال له معاوية: و أنت يا قيس، تُلْجِمُ عليَّ مع من ألجم؟ أما و اللَّه لقد كنت أُحبُّ أن لا تأتيني هذا اليوم إلّا و قد ظفر بك ظفر من أظافري موجع. فقال له قيس: و أنا و اللَّه قد كنت كارهاً أن أقوم في هذا المقام، فأحيّيك بهذه التحيّة. فقال له معاوية: و لِمَ؟ و هل أنتَ إلّا حبر من أحبار اليهود؟ فقال له قيس: و أنت يا معاوية كنت صنماً من أصنام الجاهليّة، دخلت في الإسلام كارهاً، و خرجت منه طائعاً، فقال‏ معاوية: اللّهمّ غفراً، مُدَّ يدك. فقال له قيس: إن شئت زدتُ و زدت. تاريخ ابن كثير »[21]

ترجمه:

قيس گفت: دروغ گفتيد، بخدا قسم بيعت ننمودم و بعد از اين قضيه كسى با معاويه بيعت نكرد مگر با قسم و قيس اول كسى بود كه با قسم با معاويه بيعت نمود.

حافظ عبد الرزاق از ابن عيينه نقل كند كه او گفت: قيس بن سعد بر معاويه وارد شد، معاويه گفت: تو هم با عوامل نامساعد ديگر در باز داشتن من از مقاصدم‏ همكارى مى‏كنى؟ بخدا قسم دوست داشتم كه اين ملاقات پيش نمى‏آمد مگر آنكه پنجه و ناخنم بطور دردناكى تو را رنج مى‏داد. قيس گفت: و من نيز بخدا قسم اكراه داشتم در چنين مقامى بايستم و تو را به عنوان حاكم مسلمين تحيّت و درود گويم!

معاويه گفت: چرا؟ مگر تو بزرگى از بزرگان يهود هستى؟! قيس گفت: و تو اى معاويه! بتى از بتهاى جاهليتى با كراهت اسلام آوردى و با رضايت دست از اسلام برداشته و خارج شدى! معاويه گفت: اللهمّ غفرا (خدايا بيامرز)، دستت را دراز كن براى بيعت قيس گفت: اگر مى‏خواهى بيش از آنچه گفتى بگو تا من هم بيشتر از آنچه گفتم بگويم.[22]  

 

بیان مغالطات در مناظره قيس بن سعد ومعاوية(566)

 

1.مغالطات ادعای بدون استدلال : استدلال از راه سنگ  ، معاويه گفت: تو هم با عوامل نامساعد ديگر در باز داشتن من از مقاصدم‏ همكارى مى‏كنى؟ بخدا قسم دوست داشتم كه اين ملاقات پيش نمى‏آمد مگر آنكه پنجه و ناخنم بطور دردناكى تو را رنج مى‏داد مسموم کردن سرچشمه معاويه گفت: چرا؟ مگر تو بزرگى از بزرگان يهود هستى؟! تهدید معاويه گفت: تو هم با عوامل نامساعد ديگر در باز داشتن من از مقاصدم‏ همكارى مى‏كنى؟ بخدا قسم دوست داشتم كه اين ملاقات پيش نمى‏آمد مگر آنكه پنجه و ناخنم بطور دردناكى تو را رنج مى‏داد عوام فریبی  معاويه گفت: اللهمّ غفرا (خدايا بيامرز)، دستت را دراز كن براى بيعت

2.مغالطات مقام نقد :مغالطه توسل به شخص و توهین معاويه گفت: چرا؟ مگر تو بزرگى از بزرگان يهود هستى

3.مغالطات مقام دفاع :مغالطه حفظ پیش فرض  پس از آن مناظره طلب بیعت مکند ومگوید:اللهمّ غفرا (خدايا بيامرز)، دستت را دراز كن براى بيعت قيس گفت: اگر مى‏خواهى بيش از آنچه گفتى بگو تا من هم بيشتر از آنچه گفتم بگويم

 

ترجمه و متن مناظره بین قيس ومعاوية(567)

 

و كان قيصر بعث إلى معاوية بعلج من علوج الروم، طويل جسيم، معجباً بكمال خِلقَته، و امتداد قامته، فعلم معاوية أَنَّه ليس لمطاولته و مقاومته إلّا قيس بن سعد بن عبادة، فإنَّه كان أجسم الناس و أطولهم. فقال له يوماً و عنده العلج: إذا أتيتَ رَحْلَكَ فابعث إليَّ بسراويلك. فعلم قيس مُراده، فنزعها و رمى بها إلى العلج و الناس ينظرون، فلبِسها العِلج فطالت إلى صدره، فعجب الناس، و أطرق الرومي مغلوباً، و لِيمَ قيس على ما فعل بحضرة معاوية، فأنشد يقول:

          أردتُ لكيما يعلمَ الناسُ أنَّها             سراويلُ قيسٍ و الوفودُ شهودُ

             و أن لا يقولوا غابَ قيسٌ و هذه             سراويلُ عادٍ قد نَمتْهُ ثمودُ

             و إنّي من القوم اليمانينَ سيِّدٌ             و ما الناسُ إلّا سيِّدٌ و مسودُ

             و بزَّ جميعَ الناس أصلي و منصبي             و جسمٌ به أعلو الرجالَ مديدُ  [23]

                       

ترجمه:

قيصر روم، مردى تنومند و قوى جثه از روميان را كه از لحاظ بزرگى جثّه مورد اعجاب همگان بود، نزد معاويه فرستاد، معاويه دانست كه براى برابرى و زبون كردن او جز قيس بن سعد كسى شايستگى ندارد، و در هنگاميكه آن مرد رومى نزد معاويه بود به قيس گفت: وقتى كه به منزل خود رفتى، شلوار خود را براى من بفرست. قيس مقصود معاويه را دانست؛ در همان مجلس شلوار خود را بيرون آورد و بطرف آن مرد قويهيكل رومى انداخت.

آن مرد رومى در حاليكه تماشا ميكردند، شلوار قيس را بپا كرد و تا سينه‏اش رسيد مردم در تعجب شدند و رومى سر خجلت و سرافكندگى به پيش افكند. قيس را بر اين عمل مورد ملامت قرار دادند، و او اين اشعار را در جواب سرود:

( اين عمل من) به خاطر اين بود تا مردم بدانند و همه شاهد باشند كه اين‏

و نتوانند بگويند كه قيس رفت و اين شلوار دوره عاد است كه در عهد قوم ثمود وسعت گرفته است؛

من سيد و آقاى قوم يمن هستم و مردم دو گروهند: آقا و سرور و زيردست و محكوم

اصل و نسبم بر همه مردم مقدّم است و از لحاظ جسمى و قامت بلند بر همه مردان برترى دارم شلوار خود قيس است.

و اين داستان را ابن كثير در ج 8 ص 103 «البداية و النهاية» با تغييرى در آن چنين نقل مى‏كند:

پادشاه روم دو مرد از سپاهيان خود را نزد معاويه فرستاد كه يكى از آنها را نمونه نيرومندترين و آن ديگرى را نمونه بلند بالاترين مردان روم نشان دهد، تا به معاويه فهمانده باشد كه: اين دو نفر را ببين آيا در ميان مردان مملكت تو كسى هست كه در نيرومندى و بلندى قد بر اينها برترى داشته باشد؟!

اگر اشخاصى نيرومندتر و بلند بالاتر از آنها، در ميان مردم مملكت خود سراغ داريد به من ارائه دهيد در آنصورت من جمعى از اسيران و مقدارى هديه براى تو خواهم فرستاد و الّا براى سه سال بايد با من سازش نمائى. پس از آنكه آندو نفر نزد معاويه آمدند. معاويه گفت: كيست كه در مقابل اين مرد نيرومند رومى، قيام كند؟

گفتند: براى اين غرض يكى از دو نفر به نظر مى‏رسد: يكى، محمّد بن حنفيه و ديگرى عبد اللّه بن زبير. محمّد بن حنفيه را آوردند؛ او پسر على بن ابيطالب است مردم همه براى مشاهده در مجلس حضور بهم رساندند معاويه به محمّد گفت: آيا مى‏دانى براى چه منظورى تو را احضار كرده‏ام؟ گفت: نه، معاويه موضوع آن مرد نيرومند رومى و هيبت جسمانى او را براى محمّد بن حنيفه بيان نمود. محمّد بن حنفيه به مرد رومى گفت: يا تو بنشين و دست خود را به من بده و من مى‏نشينم و دست خود را به تو مى‏دهم و هر يك از ما كه توانست آنكه نشسته است از جاى بركند و بلندش سازد او غالب است و گرنه مغلوب خواهد بود يا مرد نيرومند رومى گفت تو بنشين؛ محمّد بن حنفيه نشست و دست خود را دراز كرد و در دست مرد رومى نهاد، او هر چه قدرت و نيرو داشت بكار برد و هر چه كرد، نتوانست او را از جايگاهش حركت دهد! و مغلوب شد و اين مغلوبيت هم مورد قبول همراهان او قرار گرفت.

سپس محمّد بن حنفيه برخاست و به مرد رومى گفت: بنشين تا من تو را بلند كنم؛ آن مرد نشست و دست در دست محمّد گذاشت و محمّد بلا درنگ و معطلى او را به هوا بلند نمود و به زمينش افكندمعاويه از اين غلبه بسيار خرسند شد، سپس قيس بن سعد بپا خاست و از جمع مردم بكنارى رفت و شلوار خود را بيرون نمود و به آن مرد بلند بالاى رومى داد وقتيكه او شلوار قيس را بپا كرد لبه‏ى شلوار بزمين كشيده ميشد در حاليكه كمربند آن به پستان مرد رومى رسيده بود.

مرد رومى به مغلوبيت خود اعتراف نمود. لذا پادشاه روم به آنچه كه ملتزم شده بود، عمل كرد از اين داستان و امثال آن به خوبى استفاده ميشود كه خاندان پيامبر خدا و شيعيان آنان از هر جهت مرجع دوست و دشمن و گشاينده مشكلاتشان بوده‏اند و در اين بين امير مؤمنان على علیه السلام به عنوان حلال مشكلات مى‏درخشد.[24]

[ 88/12/06 ] [ 11:53 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

شمّه اى از اخلاق ، صفات و کرامات امام رضا(علیه السلام)

ابن طلحه مى گويد: (1) ... اينک سخن درباره سومين على يعنى على الرضا عليه السلام است و هر که به دقت بنگرد براستى او را وارث ايشان مىيابد و حکم مى کند که وى سومين على(2)است. ايمان و مقام و منزلتش والا و توانمندى وى گسترده ويارانش فراوان و برهانش هويدا و آشکار است تا آن جا که مامون خليفه عباسى او را ازخواص خود قرار داد و در مملکت خويش شريک ساخت و امر جانشينى خويش را به او واگذاردو دخترش را به همسرى او درآورد. 

مناقبش والا و صفات شريفش برجسته و بخشندگى اش چون حاتم و طبيعتش چون اخزم (جدحاتم ) و اخلاقش عربى و نفس شريفش هاشمى و خصلت بزرگوارى اش چون پيامبر صلى اللّه عليه و اله بود، چنان که هر چه از فضايلش بشمارند او از آن برتر و هر مقدار از مناقبش ياد کنند، وى از آن بلند مرتبه تر است .
مى گويد: امّا القاب آن حضرت : رضا، صابر، رضى ، وفى، و مشهورتر از همه رضاست.
مناقب و صفات آن حضرت(ع)
خداوند برخى از آنها را به او اختصاص داده تا به علوّ مقام و ارجمندى اش گواهى دهند.
ابن طلحه بخشى از کرامات آن حضرت را بيان کرده که (( ان شا اللّه )) ما بعضى ازآنها را نقل خواهيم کرد.
شيخ مفيد - رحمه اللّه - از يزيد بن سليط ضمن حديثى طولانى از ابوابراهيم امامکاظم عليه السلام نقل کرده است که در همان سال رحلتش ‍ فرمود: ((من امسال از دنيامى روم و امر ولايت به پسرم على همنام دو على مى رسد؛ امّا على اول ، على بن ابىطالب عليه السلام و على ديگر، على بن حسين عليه السلام است ، علم و حلم ، نصرت ومحبت ، ورع و ديانت اولى و محنت پذيرى وصبر بر شدايد دومى را به او داده اند.(3)
على بن عيسى اربلى - رحمه اللّه - در فصلى که بخشى از خصايص و مناقب و اخلاقکريمه امام رضا عليه السلام را نقل کرده ،(4)به نقل از ابراهيم بن عباس مى گويد: من هرگز نديدم که چيزى را از امام رضا عليه السلام بپرسند و او نداند و در روزگاران تا زمان او کسى راداناتر از او سراغ ندارم ، مامون درباره هر چيزى به عنوان آزمون از او مى پرسيد واو پاسخ مى داد در حالى که تمام سخن و پاسخ و استشهاد وى برگرفته از قرآن مجيد بود.
هر سه روز يک مرتبه قرآن را ختم مى کرد و مى فرمود: ((اگر بخواهم کمتر از سه روزختم کنم . مى توانم ولى من هرگز بر آيه اى نمى گذرم مگر اينکه درباره آن مى انديشمو درباره شان نزولش فکر مى کنم .))
از جمله مى گويد: کسى را برتر از ابوالحسن الرضا عليه السلام نديدم (وصف کسى رابرتر از او) نشنيده ام ، از او چيزها ديده ام که از هيچ کس نديده ام ؛ هرگز نديدمدر سخن گفتن کلمه اى رنجش آور به کسى بگويد يا سخن کسى را پيش از آنکه از گفتارخويش فارغ شود قطع کند و يا حاجت کسى را در صورت توانايى بر اجابت آن ، رد کند وهرگز نديدم پاهايش را نزد همنشينى دراز کند و در حضور کسى تکيه دهد، و نديدم کسى ازخادمان و غلامانشرا دشنام گويد و نديدم که آب دهان بيندازد ونديدم که با صداى بلند بخندد؛بلکه همواره خنده اش به صورتبلند بود و چون خلوت مى کرد و سفره گسترده مى شد، نوکران و غلامانش را حتى دربانانو پرده دار را بر سر سفره مى نشاند.
شب هنگام ، کم خواب و بيشتر روزها روزه دار بود.
در هر ماه سه روز، روزه اشترک نمى شد. کار خير بسيار مى کرد و صدقه نهانى بسيار مى داد که بيشتر آن در شبهاىتاريک بود. بنابراين هر که گمان کند نظير او در فضيلت ديده است ، باور نکن .(5)
از محمّد بن عباد نقل کرده ، مى گويد: حضرت رضا عليه السلام تابستان روى حصير وزمستان روى پلاس مى نشست ، تن پوشش جامه اى خشن بود امّا در حضور مردم با لباسآراسته ظاهر مى شد.(6)
از اباصلت ، عبدالسلام بن صالح هروى نقل کرده که مى گويد: من داناتر از على بنموسى الرضا عليه السلام را نديدم و هيچ عالمى هم او را نديده مگر اين که مانند مندرباره او گواهى داده است. مامون گروهى از دانشمندان اديان و فقهاى شريعت و متکلمان را در چندين مجلس با آن حضرت رو به رو کرد و آن حضرت سرانجام بر همه غالب شد تاآنجا که کسى از ايشان نماند مگر آن که به فضل آن وجود گرامى اقرار کرد و به ناچيزى خويش ‍ اعتراف نمود.
من از آن حضرت شنيدم که مى گفت : ((در روضه پيامبر صلىاللّه عليه و اله مى نشستم در حالى که بسيارى از علماى مدينه در آن جا بودند. وقتىکه يکى از آنها از حل مساله اى فرو مى ماند همگى به من اشاره مى کردند و مسائل رانزد من مى فرستادند و من جواب مى دادم .))(7)
ابوالصلت مى گويد: محمّد بن اسحاق بن موسى از قول پدرش نقل مى کند که موسى بنجعفر عليه السلام به پسرش مى گفت: ((اين برادر شما على بن موسى عالم آل محمّد صلىاللّه عليه و اله است ، مسائل دينتان را از او بپرسيد و آنچه را که مى گويد حفظکنيد؛زيرا من از پدرم جعفر بن محمّد عليه السلام شنيدم که بهمن فرمود: عالم آل محمّد صلى اللّه عليه و اله در صلب تو است ، کاش من او را درک مى کردم که او همنام اميرالمؤ منين عليه السلام است )).(8)
از محمّد بن يحيى فارسى نقل شده که : روزى ابونواس امام رضا عليه السلام را ديدکه سوار بر استر از نزد مامون مى آمد، به آن حضرت نزديک شد و سلام داد و گفت : يابنرسول اللّه ، من اشعارى درباره شما گفته ام ، مايلم که شما آنها را از زبان منبشنويد.
فرمود: بخوان ! ابونواس شروع به خواندن کرد. امام رضا عليه السلامفرمود: تو اشعارى گفته اى که پيش از تو کسى نظير آنها را نگفته است. غلامش را صدازد و فرمود: ((آيا چيزى ازمخارجمان موجود است ؟ عرض کرد: سيصد دينار موجود است . فرمود: آنها را به ابونواسبده . سپس فرمود: شايد اين مبلغ کم باشد اين استر را هم به او بده .))(9)
از ابوالصلت هروى نقل است که امام رضا عليه السلام با همه مردم به زبان خودشانسخن مى گفت و به خدا سوگند که فصيحترين و داناترين مردم بهتمام زبانها و لهجه ها بود.
روزى به آن حضرت گفتم : يابن رسول اللّه من از اين که شما اين همه زبانهاى مختلفرا مى دانيد در شگفتم . فرمود: ((اى اباصلت من حجت خدايم بر خلق و نمى شود کهخداوند حجتى را بر قومى بفرستد و او زبان آن قوم را نداند. آيا اين سخن اميرالمؤمنين على عليه السلام را نشنيده اى که فرمود: ((ما را فصل الخطاب داده اند)) و آيافصل الخطاب چيزى جز دانستن زبانهاى مختلف است .))(10)
و از امام رضا عليه السلام نقل شده است که مردى از اهل خراسان به آن حضرت گفت : يابن رسول اللّه ، رسول خدا را در خواب ديدم ، به من فرمود: چگونه خواهيد بود وقتىکه در سرزمين شما پاره تن من دفن شود و امانت من به شما سپرده شده تا آن را حفظکنيد و قطعه اى از جسم من در خاک شما پنهان شود؟
امام رضا عليه السلام فرمود: ((منم آن مدفون در سرزمين شما و منم پاره تنپيامبرتان و منم آن امانت و آن قطعه بدن ، بدانيد که هرکس مرا زيارت کند در حالى کهبه آنچه خداى تعالى از حقوق و طاعت من واجب کرده است معرفت داشته باشد، من و پدرانمروز قيامت شفيع او خواهيم بود و هرکه را ما شفاعت کنيم نجات يافته است هر چند کهبمانند گناه جن و انس داشته باشد، پدرم به نقل از جدم و او از قول پدرش نقل کرده کهرسول خدا صلى اللّه عليه و اله فرمود: هر که مرا در خواب ببيند، به حق مرا ديده استزيرا که شيطان نمى تواند به صورت من و کسى از اوصياى من و احدى از شيعيان ايشان درآيد و براستى که رؤ ياى صادقه يک جزء از هفتاد جزء نبوت است )).(11)
امّا رواياتى که از آن حضرت در علوم مختلف و انواع حکمت نقل شده و اخبار جمع شدهو پراکنده و احسان آن حضرت با اهل ملل و مناظرات مشهورش ، بيش از حد شمار است .
على بن عيسى اربلى - رحمه اللّه - گويد: (12)اين کتاب (( عيون اخبار الرضا عليه السلام )) مشتمل برمطالب کمياب و برجسته ، بهتر از رشته هاى گلوبند آويخته بر گردن دوشيزگان بکر، هرکهمى خواهد چشمش ‍ در باغستان آن کتاب سير کند و تشنگيش را از زلال آبگيرهايش سيرآبنمايد و از شگفتيها و فنون و بوستانها و چشمه سارانش بهره گيرد من او را راهنمايىکردم و انديشه اش را بدان سمت هدايت نمودم ، چيزى افزون بر محتواى آن نتوان يافت کهسخن جامع را بخوبى بيان کرده است .
فصلکرامات
1.از جمله مواردى که ابن طلحه(13)نقل کرده ، اين است که چون مامون امام را به وليعهدى خود برگزيد و خلافت پس از خود را به آن حضرت واگذارد،اطرافيان مامون از اين عمل ناخشنود گشتند و ترسيدند که خلافت از خاندان عباس بيرونشود و به بنى فاطمه اعاده گردد. از اين رو نسبت به امام رضاعليه السلام بسيار بدبين گشتند.
در آن هنگام عادت چنان بود که هرگاه حضرت رضا عليه السلام بر مامون وارد مى شداز اطرافيان مامون ، هر که داخل تالار بود به حضرت سلام مى دادند و پرده بر مىگرفتند تا امام عليه السلام وارد شود، امّا چون نفرت آنان نسبت به آن حضرت بالاگرفت ، به يکديگر سفارش کردند و گفتند: هر وقت امام رضا عليه السلام آمد و خواست برخليفه وارد شود، رو برگردانيد و پرده را برنگيريد.
همگان در اين باره هم پيمانشدند. در آن اوان روزى که همه نشسته بودند، ناگهان امام رضا عليه السلام مطابقمعمول به مجلس خليفه وارد شد، آنان خوددارى نتوانستند و بى اختيار سلام دادند وپرده را بر گرفتند.
پس از آن آنها يکديگر را ملامت کردند که چرا بر خلاف توافقى که کرده بودند، عملکردند. گفتند: نوبت آينده وقتى که آمد، پرده را بر نمى داريم ، چون نوبت ديگر فرارسيد و امام عليه السلام به مجلس آمد، از جا بلند شدند، سلام دادند ولى همچنانايستادند و پرده را بر نداشتند.

از اين رو خداوند تند بادى را فرستاد که بهپرده وزيد و بيشتر از هر روز آن را بلند کرد و پس از ورود امام عليه السلام ازوزيدن ايستاد و پرده به حال اول برگشت و چون امام خواست بيرون شد دوباره وزيدن گرفتو پرده را بلند کرد، امام عليه السلام که بيرون شد، باز ايستاد دوباره پرده به جاىخود برگشت . پس از رجعت امام عليه السلام ، مخالفان رو به يکديگر کردند و گفتند: ديديد چه شد؟ گفتند: آرى . آنگاه به يکديگر گفتند: دوستان ! اين مرد در نزد خدامقامى والا دارد و خداوند را به او عنايتى است .

مگر نديديد که چون شماپرده را بر نگرفتيد خداوند باد را فرستاد و براى برگرفتن پرده ، باد را مسخّر اوکرد، همچنان که براى سليمان عليه السلام مسخر کرده بود. بنابراين در خدمت او باشيدکه به نفع شماست . اين بود که به حال اول برگشتند و بر حسن عقيده شان نسبت به آنحضرت افزوده شد.
2.از جمله وقتى که امام رضاعليه السلام در خراسان بود زنى به نام زينب مدعى شد که علويهو از دودمان فاطمه عليهاالسلام است و به مردم خراسان به خاطر نسبش فخر فروشى مىکرد.
امام رضا عليه السلام جريان را شنيد و چون نسبت ادعايى او را قبول نداشت. آن زنرا به نزد خود طلبيد و نسبت او را رد کرد و فرمود: اين زن دروغ مى گويد. آن زن (جسارت ورزيد) و نسبت سفاهت به حضرت داد و گفت : همان طور که نسب مرا رد کردى من همدر نسبت شما ايراد دارم ، امام عليه السلام را غيرت علوى تکان داد و موضوع را بهحاکم خراسان ارجاع فرمود - حاکم خراسان جایى داشت به نام (برکة السباع) که در آن جا درندگان را به زنجير بسته بودند براى مجازات مفسداننگهدارى مى کردند.
- امام رضا عليه السلام آن زن را نزد حاکم خراسان آورد و فرمود: اين زن بر على وفاطمه عليهاالسلام دروغ بسته است ، از نسل ايشان نيست (ليکن خود را به ايشان منسوبمى دارد)، اگر کسى براستى پاره تن فاطمه و على عليه السلام باشد،گوشتش بر درندگان حرام است ، اين زن را به برکة السباع عليهالسلام بيندازيد، اگر راست گفته باشد درندگان به او نزديک نخواهند شد و اگر دروغگفته باشد او را مى درند. وقتى زن اين سخن را از امام عليه السلام شنيد، گفت : توخود اگر راست مى گويى که به تو نزديک نمى شوند و تو را نمى درند به آن جا وارد شو! امام عليه السلام بى آنکه چيزى در پاسخ آن زن بگويد از جاى خود برخاست.
حاکم گفت : به کجا مى رويد؟ فرمود به (( برکة السّباع )) به خدا سوگند که بايدوارد آنجا شوم ، حاکم و مردم و اطرافيان حاکم برخاستند و آمدند و در (( برکةالسّباع )) را باز کردند. امام رضا عليه السلام به آن جايگاه وارد شد در حالى کهمردم از بالاى برکه ، نگاه مى کردند، همين که امام ميان درندگان قرار گرفت همگى روىدمها بر زمين نشستند، امام عليه السلام به سمت يکى يکى آنها مى آمد و به سر و صورتو پشت آنها دست مى کشيد و آن درنده کرنش مى کرد تا همگى را دست کشيد، سپس در مقابلچشم ناظران بيرون آمد.
بعد به حاکم گفت: اکنون اين زن را که بر على و فاطمه عليهاالسلام دروغ بسته است، وارد (( برکة السّباع )) کن تا مطلب روشن شود. آن زن خوددارى کرد ولى حاکم او رامجبور کرد و به مامورانش دستور داد تا او را در برکه انداختند. به مجرد اين کهدرندگان او را ديدند به سمت او جستند و او را دريدند. نام آن زن در خراسان به زينبدروغگو مشهور شد و داستانش در آن ديار بر سر زبانها افتاد.(14)
3.از جمله داستان دعبل بن علىخزاعى شاعر بود.
دعبل مى گويد: چون قصيده ((مدارس آيات )) را سرودم ، آهنگابوالحسن على بن موسى الرضا عليه السلام را کردم که در خراسان وليعهد مامون در امرخلافت بود. وقتى که وارد آن ديار شدم و به خدمت آن حضرت رسيدم و قصيده را خواندم . آن را مورد تحسين قرار داده به من فرمود: اين اشعار را تا من دستور نداده ام بر کسىنخوان .
خبر من به خليفه مامون رسيد، مرا احضار کرد و از من پرسيد سپس گفت : دعبل ! قصيده ((مدارس آيات خلت من تلاوة )) را برايم بخوان . گفتم : به خاطر ندارم يااميرالمؤ منين گفت: اى غلام ، ابوالحسن على بن موسى الرضا عليه السلام را حاضر کن ! مى گويد: ساعتى نگذشته بود که امام عليه السلام حضور يافت.
مامون گفت : يااباالحسن ! من از دعبل خواستم تا ((مدارس آيات )) را برايم بخواند، گفت : به خاطرندارم ، امام رضا عليه السلام رو به من کرد و فرمود: دعبل براى اميرالمؤ منين بخوان .
شروع به خواندن کردم و مامون تحسين کرد و دستور داد پنجاه هزار درهم به مندادند و حدود اين مبلغ را نيز امام رضا عليه السلام فرمان داد. عرض کردم : مولاى منچه خوب بود که مقدارى از جامه تان را به من مى داديد تا کفنم باشد! فرمود: بسيارخوب ، آنگاه پيراهنى به من لطف کرد که کهنه بود با يک حوله نازک و فرمود: اين رانگه دار که باعث حفظ تو مى شود.
سپس ذوالرياستين ابوالعباس فضل بن سهل وزير مامون به من جايزه اى داد و مرا براسبى زرد رنگ و خراسانى سوار کرد. و در يک روز بارانى که بر آن اسب را مى سپردمبالاپوش بارانى و کلاه خزى را که پوشيده بود به من بخشيد و براى خود بارانى جديدىخواست و پوشيد و گفت: از اين جهت شما را مقدم داشتم و جامه تنم را به تو بخشيدم کهاين بهترين بارانى بود.
دعبل مى گويد: آن را به هشتاد دينار فروختم با وجود آن دلم از فروش آن ناراضىبود. پس از چندى دوباره به عراق برگشتم ، در بين راه گروهى از راهزنان سر راه بر ماگرفتند در حالى که آن روز هم باران مى باريد.
من ماندم با يک پيراهن کهنه و ازخسارتى که بر من وارد شده بود متاسف بودم و بيش ‍ از هر چيزى براى آن پيراهن و حولهتاسف مى خوردم و به سخن مولايم امام رضا عليه السلام مى انديشيدم که ناگهان يکى ازراهزنان را ديدم ، سوار بر اسب زردى که ذوالرياستين به من داده بود نزديک منايستاده و در حالى که آن بارانى را به تن داشت،منتظر بود تاافرادش جمع شوند و در آن حال ابياتى از قصيده ((مدارس آيات خلت من تلاوة )) را مىخواند و گريه مى کرد.
چون من اين حال را ديدم از اين که دزدى از مردم بيابانى اظهار تشيع مى کند متعجبشدم ، آنگاه طمع در آن پيراهن و حوله بستم و گفتم : سرورم ، اين قصيده اى که مىخوانيد، از کيست ؟ گفت: واى بر تو، به تو چه مربوط که مال کيست ؟ گفتم : علتى داردکه خواهم گفت . گفت : اين قصيده مشهورتر از آن است که صاحب آن را نشناسى . گفتم : صاحب آن کيست ؟ گفت : دعبل بن على خزاعى شاعر آل محمّد که خداوند او را جزاى خيردهد! گفتم : سرورم من دعبل ام و اين قصيده از من است . گفت : واى بر تو چه مى گويى؟! گفتم : قضيه روشن تر از اينهاست .
کسى را نزد اهل کاروان فرستاد و گروهى را احضار و راجع به من از آنها پرس و جوکرد. همگى گفتند: اين دعبل بن على خزاعى است . گفت: از تمام اموالى که از کاروانگرفته ايم ، از يک سيخ تا ارزشمندترين مالها، از همه به احترام تو دست برداشتم . سپس يارانش را صدا زد و به آنها دستور داد، هر کس چيزى گرفته است باز پس دهد. تماماموال مردم را پس دادند و اموال من نيز، همه به من برگشت . آنگاه تا جاى امنى ما رابدرقه کرد و به اين ترتيب به برکت آن پيراهن و حوله من و کاروان محفوظ مانديم . ببين اين منقبت چقدر ارزنده و والاست.(15)
4. به اين منقبت بزرگ و کرامت ارزنده نگاه کن که حکايت ازتوجه خاص ‍ خداوندى و بلندى مرتبه آن حضرت در پيشگاه خدا دارد.(16)
(( عيون اخبار الرضا عليه السلام )) صدوق - رحمه اللّه - به نقل از على بن ميثماز قول پدرش روايت کرده ، مى گويد: شنيدم مادرم مى گفت : من از نجمه مادر حضرت رضاعليه السلام شنيدم که مى فرمود: وقتى که به فرزندم حامله بودم احساس سنگينى حمل رانمى کردم و در خواب صداى تسبيح ، تهليل و تحميد را از شکمم مى شنيدم که باعث ترس وبيم من مى شد.
وقتى که از خواب بيدار مى شدم چيزى نمى شنيدم . هنگامى که وضع حمل کردم نوزاددست بر زمين و سر به طرف آسمان بلند کرد و چنان لبهايش را حرکت مى داد که گويا حرفمى زد. در اين بين پدرش موسى بن جعفر عليه السلام وارد شد، فرمود: اى نجمه گواراباد بر تو کرامت پروردگارت ! نوزاد را پيچيده در پارچه اى سفيد، به آن حضرت دادم ،به گوش راستش اذان بو به گوش چپش اقامه گفت و آب فرات خواست با آب فرات کام نوزادرا برداشت . سپس به من باز گردانيد و فرمود: او را بگير که او بقية اللّه در روىزمين است .(17)
از دلايل حميرى به نقل از جعفر بن محمّد بن يونس نقل کرده مى گويد: مردى نامه اىخدمت امام رضا عليه السلام نوشت و از آن حضرت مسائلى را پرسيد ليکن فراموش کردمساله پوشيدن لباس نيمه ابريشمى توسط محرم و موضوع اسلحه رسول خدا صلى اللّه عليه واله را که قصد پرسيدنشان را داشت در نامه بنويسد.
از اينرو افسوس مى خورد که چرا ننوشتم ! وقتى که پاسخ مسائل آمد آن حضرت ، نوشته بود: اشکالى بر احرام در جامه نيمه ابريشمى نيست و بدان که اسلحه رسول خدا صلى اللّهعليه و اله در نزد ما نظير تابوت در نزد بنى اسرائيل است هر امامى ، هر جا که باشدآن اسلحه همراه اوست .(18)
5.از جملهابواسماعيل سندى مى گويد: در سند شنيدم که خداوند حجتى در ميان عرب دارد، از آن جابه قصد ديدن وى در آمدم ، مرا به امام رضا عليه السلام راهنمايى کرد. آهنگ ايشان راکردم و به خدمتش رسيدم در حالى که يک کلمه عربى نمى دانستم .

به زبان سندىسلام دادم ، آن حضرت به زبان خودم جواب داد، شروع کردم به زبان سندى سخن گفتن وايشان به همان زبان پاسخ مى داد. عرض کردم : من در سند شنيدم که خدا را در ميان عرب، حجتى است به قصد ديدنش از سند بيرون شده ام .
فرمود: آرى من مطلعم ، آن حجتمنم . سپس فرمود: هر چه مى خواهى بپرس ! آنچه خواستم پرسيدم . وقتى قصد کردم که ازحضورش مرخص شوم ، عرض ‍ کردم : من از زبان عربى چيزى نمى دانم ، از خدا بخواهيد بهقلبم بيندازد تا بتوانم با مردم عرب صحبت کنم . امام عليه السلام دست مبارکش را برلبم کشيد، من از آن لحظه به زبان عربى تکلم کردم .(19)
6.از جمله سليمانجعفرى مى گويد: خدمت امام رضا عليه السلام در ميان باغى بوديم که متعلق به آن حضرتبود. من با او صحبت مى کردم ، ناگهان گنجشکى آمد و در حضور امام عليه السلام بهزمين افتاد، و شروع کرد به بانگ زدن و صدا در آوردن ، همچنان با نگرانى بانگ وفرياد مى زد، امام عليه السلام رو به من کرد و فرمود: آيا مى دانى چه مى گويد؟ عرضکردم : خدا و پيامبر و پيامبر زاده اش بهتر مى دانند. فرمود: اين گنجشگ به من مىگويد: مارى مى خواهد بچه مرا در آن خانه بخورد، بلند شو، آن تنگ چهار پا را بردار وماررا بکش .
مى گويد: وارد خانه شدم مارى را ديدم که دروسط خانه دور مى زند، او را کشتم .(20)
7.از جمله به نقلاز وشا آورده است که حضرت رضا عليه السلام در خراسان فرمود: وقتى خواستند مرا ازمدينه بيرون کنند، خاندانم را جمع کردم و دستور دادم بر من چنان بگريند که من صداىگريه آنها را بشنوم سپس ‍ دوازده هزار درهم بين آنها تقسيم کردم . آنگاه فرمود: منهرگز به نزد خانواده ام بر نمى گردم .(21)

--------------------------------------------------------------------------------

پاورقى ها :
1- مطالبالسؤال ص 84.
2- على بزرگ و عاليقدر و شريف .
3- ارشاد، ص 285.
4- (( کشف الغمه ، )) ص 274.
5- همان ماخذ، ص 273.
6- همان ماخذ، همان ص .
7- همان ماخذ، همان ص .
8- همان ماخذ، همان ص .
9- همان ماخذ، ص 273 و 277.
10- همان ماخذ، ص 273 و 277.
11- همان ماخذ، ص 273.
12- همان ماخذ، ص 268.
13- (( مطالب السؤ ول )) ص 85.
14- همان ماخذ، همان ص .
15- همان ماخذ، ص 85 و 86.
16- (( کشف الغمه ، )) ص 258.
17- (( کشف الغمه ، )) ص 258.
18- (( کشف الغمه ، )) ص 269.
19- همان ماخذ، همان ص .
20- همان ماخذ، همان ص .
21- (( کشف الغمه ، )) ص 270.

http://www.howzeh-qom.com/showdata.aspx?dataid=163

[ 88/12/03 ] [ 17:12 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]
درباره این حضور

سلام برای ورود به وبلاگ اصلیم مسجد عشاق به پایین صفحه بروید اما در مورد این وبلاگ این وبلاگ از حضرت عشق و اینکه میان عاشق معشوق هیچ حایل نیست منظور عشق محض وخالی وعریان از هرگونه تعلق کثرتی است در مورد مطلب غیر خدا هرچه می پنداریم ناقص است بر فرض فرض و اعتبار غیر هدایت کردن کار خداست باید گفت حقیقت عالم خداست در فعل خدا انسان معلول است که به علت قائم است مثل تصویر در ذهن انسان از دید یک عبد و این واقعیت دارد لکن حقیقت خداست اصل در عالم وجود است تا آنجای که فلسفه می فهمه و ماهیات و ممکنات ومعلولات به خاطر او و به او موجود و در منتهای عشق عاشق عشق بی نهایت شهید می شود و بی نهایت عاشق در نهایت عشقش به معشوق شهید می شود و.... ما عرفتاک حق معرفتک را با ضمه بخونی یا با فتحه فرق داره دوست دارم صحبت کنم .با پیروی از عقل و وحی معتقد بمانید که خالق حکیم به شما معتقد بود که اختیار مختار بودن به شما داد. مطالب جالب در اینترنت را می خونم و مفید هاش را برای استفاده اینجا می گذارم و مطالبی هم از خودم در آرشیو موضوعی با عنوان شعر ها و متن های خودم می گذارم روش پاسخ دهی به مخاطب هم همینه که اگر در اینترنت برای سوال کننده مطلبی ندیدم از نرم افزارها و کتب استفاده می کنم این شماره منه 09135202907 چون صبح و عصر کلاس دارم روزهای تعطیل کامل و دیگر روزها از ساعت 8 شب به بعد قادر به پاسخ دادن به تماسها هستم پیامک آزاد متشکرم. همچنین می توانید برای گفتگو به تالار پیروان موعود که در پایین وبلاگ لینک شده بیایید نام من آن جا مسجد عشاق است .
لینک های دیگر این وحده و رفقایی که وجودمون یکیه
پيوندهای روزانه
امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
[ورود به صفحه شخصی من در مرکز تخصصی تربیت محقق مذاهب اسلامی]