|
منتهای عشق منتهای عشق عاشق عشق بی نهایت فقط خداست
|
[ 88/12/18 ] [ 16:33 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ]
[ ]
[ 88/12/18 ] [ 16:30 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ]
[ ]
[ 88/12/18 ] [ 16:22 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ]
[ ]
[ 88/12/18 ] [ 16:19 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ]
[ ]
بیان مغالطات در مناظره بنو هاشم ومعاویه(333)
1.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی : علت جعلی علتی که نباید امام حسن و امام حسین توسط عبدالله بن جعفر ابیطالب اکرام شوند بالاتر بودن عبدالله است در حالی که چنین نیست کوچک نمای مقام امام حسن و امام حسین نادیده گرفته شده است. 2.مغالطات ادعای بدون استدلال :استدلال از راه سنگ و مغالطه تله گذاری معاويه گفت: بگوى اگر چه آن أعظم از جبل احد و جبل حرّا باشد كه چون أحدى از أهل شام در اين مقام نيست بيار آنچه دارى كه خداى تعالى طاغى شما را مقتول و جمع شما را متفرّق و أعيان شما را خمول گردانيد و أمر ايالت و خلافت امّت را در محلّ كه أهل و معدن و مكان بود مقرّر داشت، و الحال آنچه كه شما گوئيد و ادّعاى آن نمائيد هيچ پاكى نيست زيرا كه از آن بيان أصلا ضرر و نقصان بما لا حق و عيان نگردد مغالطه طلب برهان معاویه عارف به حق مولی علی و حسنین بود لکن طلب برهانش از باب مغلطه بود عوام فریبی و مغالطه توسل به مرجع در جای که برای صحت حدیث شاهد می خواهد ولی با وجود شاهدین متعدد نقشه اش بر آب می شود 3.مغالطات مقام نقد :توسل به شخص و توهین که در جمله بالا که از معاویه آورده شد به چشم می خورد 4.مغالطات مقام دفاع : حفظ پیش فرض و پذیرش ظاهری نقد با دادن آن هزار درهمها خواست این نقد را قبول کند تا در نظر آن جمع کمی شخصیت از دست رفته را جبران کرده با شد وچون آنجا شامی نبود خیالش راحت بود و پس از رفتن به شام نیز مدعایش تغییر نیافت. 5. مغالطه در استدلال پیش فرض نادرست :مغالطه توسل به اکثریت و تجدد گرای در سخنی که در بالا از معاویه نقل شد.
ترجمه مناظره بین زينب عليها السلام ويزيد (346)
احتجاج حضرت زينب عليها السّلام دخت گرامى أمير المؤمنين عليه السّلام با يزيد وقتى آن ملعون با چوب بر دندانهاى امام حسين عليه السّلام مىزد از شيخى راستگو از بزرگان بنى هاشم- و ديگران- نقل است كه گفت: وقتى حضرت علىّ بن حسين عليهما السّلام و محارمش بر يزيد ملعون وارد شدند و سر مبارك امام حسين عليه السّلام را درون طشتى مقابل يزيد نهادند، آن ملعون با چوبى كه در دست داشت به دندانهاى مبارك آن حضرت زده و اين اشعار را مىخواند قبيله هاشم با سلطنت بازى كردند، نه خبرى از آسمان آمد و نه وحى نازل شد، ايكاش پيران و گذشتگان قبيله من كه در بدر كشته شدند مىديدند زارى كردن قبيله خزرج را از زدن نيزه (در جنگ احد)، از شادى فرياد مىزدند و مىگفتند اى يزيد دستت شل مباد، جزايشان مانند «بدر» داديم، اين را بجاى «بدر» كرديم و سربسر شد، من از دودمان خندف نيستم اگر كين احمد را از فرزندان او نجويم،راوى گويد: وقتى حضرت زينب اين صحنه را ديد دست بگريبان فرا برد و آنرا چاك زد و بآوازى سوزناك كه دلها را پاره مىكرد فرياد زد: يا حسينا! يا حبيب رسولخدا! فرزند مكّه و منى! فرزند فاطمه زهراء بانوى زنان! اى زاده محمّد مصطفى راوى گويد: بخدا قسم هر كس را در مجلس بود گرياند و يزيد ملعون خاموش نشسته بود، آنگاه زينب بر قدمهاى خود ايستاده و بر مجلس مشرف شد و آغاز به خطبه نمود، تا كمالات محمّد صلّى اللّه عليه و آله را اظهار نموده و بگويد كه براى رضاى خدا صبر و شكيب مىكنيم، نه براى ترس و وحشت راوى گفت: زينب- همو كه پدرش علىّ عليه السّلام و مادرش فاطمه عليها السّلام دخت گرامى رسولخدا صلّى اللّه عليه و آله است- برخاسته و گفت سپاس خدايرا كه پروردگار جهانيان است، و درود خداوند بر جدّ و پدر بزرگم سرور انبياء و مرسلين، خداى سبحان راست گفت: سزاى آنان كه كار زشت كردند زشت باشد كه آيات خدا را تكذيب كردند و به آن استهزاء نمودند، اى يزيد، آيا پندارى كه چون اطارف زمين و آفاق آسمان را بر ما بستى و راه چاره بر ما مسدود ساختى تا ما را برده وار به هر سوى كشانيدند ما نزد خدا خواريم و تو گرامى نزد اويى، و اين غلبه تو بر ما از فرّ و آبروى تو است نزد خدا، پس بينى بالا كشيدى و تكبّر نمودى و بخود باليدى، خرّم و شادان كه دنيا در چنبر كمند تو بسته و كارهاى تو آراسته، ملك و پادشاهى ما تو را صافى گشته اندكى آهستهتر! جاهلانه قدم بر ندار! آيا قول خداى تعالى را فراموش كردى: كافران نپندارند كه چون ايشان را مهلت داديم، خيرى براى آنان است، نه چنانست بلكه ما آنها را مهلت دهيم تا گناه بيشتر كنند و آنانرا عذابى باشد دردناك؟ اى پسر آنمردمى كه جدّ من اسيرشان كرد پس از آن آزاد فرمود! از عدل است كه تو زنان و كنيزان خود در پشت پرده نشانى و دختران رسولخدا را اسير بدين سوى و آن سوى كشانى، پرده آنان را بدرى؛ روى آنان را بگشائى، دشمنان آنان را از شهرى به شهرى برند و بومى و غريب چشم بدانها دوزند و نزديك و دور، وضيع و شريف چهره آنان را مىنگرند از مردان آنان نه پرستارى مانده است نه ياورى نه نگهدارى و نه مددكارى، اينها همه از گستاخى تو بر خدا و انكار بر رسولخدا و ردّ بر قرآن است، و تعجّبى ندارد و از چون تويى اين اعمال شگفت نيست، چگونه اميد دلسوزى و غمگسارى باشد از آنكه دهانش جگر پاكانرا جويد و بيرون انداخت و گوشتش از خون شهيدان بروئيد، و عليه سرور انبياء جنگ راه انداخت، و احزاب را گرد آورد، و اعلان جنگ نمود و شمشيرها را بر روى رسولخدا كشيد؟! همو كه از تمام عرب به خدا منكرتر بود و ناسپاسترين فرستاده بود، و بيش از همه با خدا اظهار دشمنى مىكرد، و از سر كفر و طغيان مستكبرترين فرد بر پروردگار! ألا! اينها همه ثمره پس مانده كفر و كينهاى است كه از درون سينه براى مردگان بدر مىغرّد! پس چگونه به دشمنى ما خانواده شتاب ننمايد آنكه سوى ما به چشم كينه و بغض نگرد، كفر خود به رسولخدا ابراز داشته و سخن بر زبان پرداخته و از سر سرور به قتل اولاد رسول و اسارت ذرّيّهاش بدون هيچ تحزّن و استعظامى به پدران خود باليده و مىگويد از شادى و سرور فرياد مىزدند* و مىگفتند: يزيد دستت شل مباد! و رو به دندانهاى أبو عبد اللّه- همان مكان بوسه رسولخدا صلّى اللّه عليه و آله- نموده با عصاى كوتاهش بدانها مىزند و شادى و سرور از رخسارش مىدرخشد بجانم قسم با ريختن خون سرور جوانان بهشتى، و فرزند پيشواى عرب، و خورشيد آل عبد المطّلب زخم را ناسور كرده و ريشههاى فضيلت و تقوى را از جا بركندى! و بر پدران خود باليده و باد در بينى انداختى، و با ريختن خون آنحضرت خود را به سلف كافر خود مقرّب نمودى، سپس فرياد برآوردى! و بجانم قسم اگر حضورت بودند ندايشان مىدادى! (غم مخور) كه در همين زودى نزد آنان روى و آرزو كنى كاش دستت خشك شده و از پدر و مادر زاده نشده بودى، آن هنگام كه به سوى غضب الهى رهسپارى و خصم تو [و پدرت] رسولخدا صلّى اللّه عليه و آله است، خدايا داد ما را بستان و از اين ستمگران انتقام ما را بكش و خشم خود بر آنكه خون ما بريخت و عهدمان بشكست و حاميان ما را بكشت و هتك حرمت ما كرد فرود آر!، پس همان كه خواستى مرتكب شدى، بخدا كه فقط پوست خود را شكافتى و گوشت خودت را پاره پاره كردى و زودا بر رسولخدا صلّى اللّه عليه و آله در آئى با آن بار كه بر دوش دارى از ريختن خون دودمان وى و شكستن حرمت عترت و پاره تن او جائيكه خداوند پريشان آنان را به جمعيّت مبدّل كند و از ستمكار بديشان انتقام كشد، و داد آنان بستاند پس تو را قتل اينان تحريك نكند و مپندار آنان را كه در راه خدا كشته شدند مردهاند بلكه زندهاند و نزد پروردگار خود روزى داده مىشوند؛ در حالى كه بدانچه خداوند از فزونى و بخشش خود به آنان داده است شادمانند، همين بس كه خداوند تو را ولىّ و حاكم است و محمّد صلّى اللّه عليه و آله خصم و جبرئيل پشتيبان و آنكس كه كار را براى تو ساخت و پرداخت و تو را بار گردن مسلمانان كرد بزودى بداند كه پاداش ستمكاران بد است و آگاه گردد كه مقام كداميك شما بدتر و راه كداميك گمراه كنندهتر است،و اگر مصائب روزگار با من اين جنايت كرد (و مرا به اسيرى به اينجا كشانيد) و ناچار شدم با تو سخن گويم باز قدر تو را بسيار پست دانم و سرزنشهاى عظيم كنم تو را و نكوهش بسيار (و اين حشمت و امارتت موجب ترس و وحشت من نشود و خود را نبازم و نترسم و اين جزع و بيتابى كه در من بينى از هيبت تو نيست) پس از آنكه چشمهاى مسلمين را (در مصيبت برادر و خاندانم) گرياندى و دلهاشان را برياندى، اعوان و يارانت در اين راه دلهايى سخت داشتند، و جانهاى سركش و ابدانى مملوّ از غضب خدا و لعن رسول، كه شيطان در آن لانه كرده و تخم گذارده بود، و با تكيه بر اين گروه قدم برداشته و اقدام كردى! جاى بسى تعجّب و شگفتى است كه پرهيزگاران و اولاد انبياء و نسل اوصياء بدست طلقاى خبيث و نسل هرزگان و فاجران كشته و به شهادت مىرسند!!، خون ما از سر پنجههاى شما مىريزد و گوشتهاى ما از دهنهاى شما بيرون مىافتد و آن بدنهاى پاك و پاكيزه بر روى زمين افتاده را گرگان سركشى مىكنند و كفتاران آنان را در خاك مىغلطانند. اگر امروز به گمان خود غنيمت بدست آوردى و سود بردى به همين زودى زيان كنى وقتى كه نيابى مگر همان را كه دست تو از پيش فرستاد و خداوند بر بندگان ستم نكند شكوه و شيون بخدا بريم و اعتماد بر او كنيم، پس هر كيد كه دارى بكن و هر چه كوشش خواهى بنماى و هر جهد كه دارى بكار بر، بخدا سوگند ذكر ما را از يادها محو نتوانى كرد و وحى ما را كه خداوند فرستاد نتوانى ميرانيد و بغايت ما نتوانى رسيد و ننگ اين ستم را از خويش نتوانى سترد، رأى تو سست است و شماره ايّام دولت تو اندك و جمعيّت تو به پريشانى گرايد آنروز كه منادى فرياد زند: «لعنت بر ستمكاران متجاوز و شكر و سپاس خداوندى را سزا است كه حكم و امر كرد به واسطه اولياى خود به سعادت و ختم احوال اصفياء ببلوغ مطالب ارادت، و نقل ايشان نموده به رحمت و رأفت و به رضوان و مغفرت، و به مشقّت تو گرفتار و مبتلا و ممتحن به جز تو خاكسار نگردانيدو استدعاى من از خداوند اين است كه اجر و پاداش برگزيدگانشان را به كمال رسانده و ثواب و اندوختهاشان را جزيل فرمايد! و درخواست مىكنم جانشين نيكويى بر ايشان گذارده و بازگشت خوبى بر ايشان مهيّا نمايد كه رحيم و با رأفت است يزيد ملعون از در پاسخ به آن فرمايشات گفت فريادى است كه از زنان شايسته است، نوحهگران را مرگ ديگران سهل نمايد! سپس دستور به ردّ و بازگشت آنان داد و نقل است كه خانم فاطمه دخت گرامى امام حسين عليه السّلام فردى خوش- روى بود و نزد بانوان ديگر أهل بيت جلوس فرموده بود، در اينجا فردى شامى و سرخ- روى نزد يزيد برخاسته و گفتاى امير مؤمنان، اين دختر را به من ببخش!- و مرادش همان حضرت بود- با اين كلام آنجناب دست بدامن عمّهاش حضرت زينب عليها السّلام شده و گفت: يتيم شدم كنيز هم بشوم؟! حضرت زينب عليها السّلام به مرد شامى گفت: دروغ بافتى و پستى كردى، بخدا كه اينكار نه از تو و نه از او (يزيد) ساخته است! يزيد به خشم آمده و گفت: اين در حيطه قدرت من است اگر بخواهم همان كنم حضرت زينب فرمود: هرگز! بخدا سوگند كه خداوند اين را براى تو قرار نداده، مگر اينكه بخواهى از آئين و دين ما خارج شده و دين ديگرى اختيار كنى! يزيد گفت: تنها پدر و برادر تو بودند كه از دين خارج شدندحضرت زينب عليها السّلام فرمود: در پرتو دين خدا و آئين [جدّ و] پدر و برادر من بود كه تو هدايت شدى اگر واقعاً مسلمانى يزيد ملعون گفت: دروغ بافتى اى دشمن خدا! حضرت زينب فرمود: فعلًا تو حاكم و اميرى و به ناروا دشنام مىدهى و با قدرت زور مىگويى با اين جواب گويا يزيد ملعون حيا كرده و ساكت شد. فرد شامى آن كلام باز گفت، يزيد جواب داد: دور شو، خدا تو را مرگ دهد و از زمين بردارد![6]
بیان مغالطات در مناظره زينب عليها السلام ويزيد (346)
1.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی:علت جعلی آن ملعون با چوبى كه در دست داشت به دندانهاى مبارك آن حضرت زده و اين اشعار را مىخواند قبيله هاشم با سلطنت بازى كردند، نه خبرى از آسمان آمد و نه وحى نازل شد، ايكاش پيران و گذشتگان قبيله من كه در بدر كشته شدند مىديدند زارى كردن قبيله خزرج را از زدن نيزه (در جنگ احد)، از شادى فرياد مىزدند و مىگفتند اى يزيد دستت شل مباد،. 2.مغالطات ادعای بدون استدلال :مغالطه توسل به جهل مغالطه تله گذاری مغالطه مسموم کردن سرچشمه و فضل فروشی ومغالطه توسل به احساسات وعبارت جهت دار و عوام فریبی و مغالطه جزمی گرای در عبارت یزید دیده می شود و اگر نبود سیاست امام علی و امام حسن در برخورد با معاویه و کثافت کاری های یزید شاید غرای خطبه حضرت امام زین العابدین وحضرت زینب بر روی فکر شامی اثری نداشت ولی در این شرایط اول اسرا به عنوان خارج از دین آورده می شوند بعد سربلند از شام بیرون می روند مغالطه تهدید در خواست شامی وابرازتوانایی یزید نسبت به انجام آن. 3.مغالطات مقام نقد :تکذیب نادرست در جواب آخر که حضرت را دروغ گو خطاب کرد مغالطه توهین در افعال و گفتار آن ملعون به چشم می خورد مغالطات مقام دفاع :نکته انحرافی يزيد ملعون از در پاسخ به آن فرمايشات گفت فريادى است كه از زنان شايسته است، نوحهگران را مرگ ديگران سهل نمايد! سپس دستور به ردّ و بازگشت آنان داد پذیرش ظاهری نقد دستور یزید بر برگرداندن اسرا در حالی که فرماندهان جنگ با امام حسین را ملامت می کرد ودستور به اکرام آنها در بازگشت. 4.مغالطات صوری:مغالطه مقدمات ناسازگار بخاطر کشته شدگان کافر به دست رسول الله کشتن و اسارت ذریه آن حضرت را بر حق دانستن مغالطه ربطی :تعمیم شتابزده با شنیدن کشته شدن امام حسین و یاران آن حضرت ادعای پیروزی کردن مغالطه تمثیل کشتن اجداد من اگر بر حق بود کشتن امام حسین و اصحاب آن حضرت نیز بر حق است. 5. مغاطات مقام نقل:تحریف در کلام یزید که در بالا آمد.
ترجمه مناظره بین هشام وضرار(356)
باب صد و پنجاه و پنجم سرّ اين كه واجب است امام از نظر قبيله و جنس و نسب و خاندان معروف و شناخته شده باشد و بيان اين جهت كه چرا بايد امام اعلم خلائق و سخىترين و شجاعترين و عفيفترين آنها بوده و از تمام گناهان معصوم و بر حذر باشد حديث محمّد بن موسى بن متوكّل، از على بن حسين سعدآبادى، از احمد بن ابى عبد اللَّه برقى، از پدرش، از حسن بن على بن ابى حمزه، از پدرش نقل كرده كه گفت: ضرار از هشام بن حكم پرسيد: دليل بر امام عليه السّلام بعد از نبىّ صلّى اللَّه عليه و آله چيست؟ هشام گفت: هشت دليل بر آن مىباشد، چهار تا در پيرامون توصيف نسب امام عليه السّلام بوده و چهار تاى ديگر مربوط به توصيف نفس شريفش مىباشدامّا چهار دليلى كه در پيرامون توصيف نسب امام مىباشد عبارتند از اين كه: بايد امام از نظر قبيله و جنس و نسب و خاندان معروف و شناخته شده باشد شرح و توضيح توضيح اين گفتار آن است كه: اگر لازم نباشد امام عليه السّلام از نظر قبيله و جنس و نسب و خاندان شناخته شده باشد پس ممكن است از هر قبيلهاى كه در اطراف و اكناف كره زمين است امام معيّن شود اگر چه قبيله نازل و غير شناختهشدهاى بوده كه احتمال هر گونه رذائل خلقى و خلقى در اهل آن داده شود و نيز بايد جائز باشد از هر جنسى، عرب بوده يا عجم، ترك بوده يا ديلم، زنگى بوده يا غير آن امام تعيين گردد در حالى كه واضح و روشن است التزام به اين معنا باطل و مردود است، پس وقتى جائز نبود مگر آن كه امام از نظر قبيله و جنس شناخته شده باشد به سراغ جنس معروف مىرويم بعد از فحص و گردش هيچ جنسى را در عالم مشهورتر و معروفتر از جنس محمّد صلّى اللَّه عليه و آله كه جنس عرب است نمىيابيم و دليل بر اين ادّعاء آن است كه حضرتش هم صاحب ملّت بوده و هم دعوت و بديهى است كه هر يك از اين دو موجب اشتهار و معروفيّت مىباشند. امّا اين كه آن جناب صاحب ملّت است: به خاطر آن كه در هر روز و شب پنج بار نام شريفش در معابد و مساجدى كه در جميع اماكن است برده شده و مؤذّنين با صداى بلند مىگويند: اشهد ان لا اله الّا اللَّه و انّ محمّد رسول اللَّه و امّا اين كه آن حضرت صاحب دعوت است: دعوت آن جناب به هر برّ و فاجر، عالم و جاهل رسيده و به حدّى اين معنا معروف و مشهور است كه احدى توان انكارش را ندارد، پس نتيجه اين دليل آن است كه بايد امام از اشهر اجناس تعيين شود و چون اشهر اجناس، جنس عرب بوده و در بين اين جنس تنها قبيله قريش است كه صاحب ملّت بوده نه ساير قبائل عرب لا جرم امام را بايد از اين قبيله معيّن نمود و چون در بين اين قبيله تنها بيت نبىّ اكرم صلّى اللَّه عليه و آله است كه صاحب دعوت مىباشد به ناچار بايد امام از اين بيت تعيين گردد و بدين ترتيب دعوت به ملّت متّصل مىگرددو در بين اين خاندان تنها كسى بايد امام باشد كه علاوه بر قرب نسب به پيامبر اكرم از ناحيه آن حضرت به امامتش اشاره هم شده باشد چه آن كه در غير اين صورت ساير افراد اين بيت با هم در قرب نسب به نبىّ اكرم مشترك بوده و امكان دارد هر يك ادّعاء امامت نموده و مردم را به خود دعوت كنند و بدين ترتيب اختلاف و فساد بين افراد بيت نبىّ صلّى اللَّه عليه و آله واقع مىشود، در نتيجه بايد ملتزم شويم كه نبىّ اكرم صلّى اللَّه عليه و آله لازم است اشاره نمايند به مردى از اهل بيت خويش كه افضل و اعلم و اصلح آنها براى امامت باشدو امّا چهار دليلى كه مربوط به توصيف نفس شريف امام مىباشدامام بايد: اعلم (داناتر) و اسخى (سخاوتمندتر) و اشجع (شجاعتر) و عفيف و معصومترين خلائق باشد و از تمام گناهان چه صغيره و چه كبيره اجتناب داشته و اساسا فترت و جاهليّت كوچكترين اصابتى با آن جناب نداشته باشدقابل توجّه آن كه در هر عصر و زمانى لازم است امامى كه قائم به اين اوصاف بوده وجود داشته باشد تا عالم منقرض شده و قيامت بپا گردد عبد اللَّه بن يزيد اباضى كه حاضر در مجلس بود گفت: اى هشام از كجا دانستى كه بايد امام اعلم خلائق باشد؟ هشام گفت: اگر عالم به تمام دانستنىها نبوده و به اصطلاح اعلم نباشد اطمينان و وثوقى به او نبوده لذا احتمال دارد شرايع و احكام دين را جابجا كند مثلا كسى را كه حدّ بر او واجب است حدّ نزده بلكه عضوى از اعضائش را قطع نمايد و به عكس كسى را كه قطع عضوش واجب است حدّ بزند و شاهد ما بر اين گفتار كه بايد امام اعلم خلائق باش فرموده حقّ تعالى در قرآن كريم است:أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ (آيا آن كه خلق را به راه حقّ و طريق سعادت هدايت مىكند سزاوارتر به پيروى است يا آن كه نمىكند مگر آن كه خود هدايت شود، پس شما مشركان را چه شده كه چنين قضاوت باطل براى بتها مىكنيدعبد اللَّه بن يزيد گفت :از كجا دانستى كه بايد امام از همه گناهان معصوم و بركنار باشد؟ هشام گفت: اگر معصوم نباشد اطمينانى نيست بلكه احتمال دارد مانند ديگران گناهان را مرتكب شده در نتيجه محتاج شويم بر او اقامه حدّ كنيم همان طورى كه بر غيرش حدّ جارى مىسازيم و وقتى احتمال داديم مرتكب گناهان مىشود هيچ وثوق و اطمينانى به او نيست كه از همسايه و دوست و نزديك و محبوبش كتمان نمايدو مدرك ما بر اين گفتار و لزوم عصمت در امام فرموده حقّ تعالى در قرآن كريم است إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً، قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي، قالَ: لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ (من تو را به پيشوايى خلق برمىگزينم، ابراهيم گفت: اين پيشوايى را به فرزندان من نيز عطا مىفرمايى، فرمود: عهد من هرگز به مردم ستمكار نخواهد رسيد عبد اللَّه بن يزيد گفت: از كجا دانستى امام بايد اشجع خلائق باشد؟ هشام گفت: براى اين كه امام قيّم مردم است كه در جنگ و حرب به او مراجعه مىكنند، حال اگر در حرب امام نيز مانند ديگران بگريزد به غضب الهى مبتلا مىشود و ابتلاء به غضب حقّ تعالى در حقّ امام ممكن نيست و دليل ما بر اين گفتار فرموده حقّ تعالى در قرآن شريف مىباشد إِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (اى اهل ايمان هر گاه با تهاجم و تعرّض كافران در ميدان جنگ روبرو شديد مبادا از بيم و هراس آنها پشت به دشمن كرده و از جنگ فرار كنيد، هر كه در روز نبرد به آنها پشت نمود و فرار كرد به طرف غضب و خشم خدا روى آورده و جايگاهش دوزخ كه بدترين منزل است خواهد بود عبد اللَّه بن يزيد گفت: از كجا دانستى كه بايد سخىترين مردمان باشد؟ هشام گفت: اگر سخاوت نداشته باشد براى امامت شايستگى ندارد زيرا مردم به بخشش و فضل او محتاج بوده و طالب هستند عطايا را بين آنها به طور مساوى تقسيم كند و حقّ را در موردش قرار داده و بجا صرف كند. و نيز وقتى امام سخى بود از حقوق مردم چيزى برنداشته و در موقع تقسيم غنائم بر مسلمين نصيب خود را افزونتر از سايرين قرار نمىدهد بنا بر اين كسى كه اشجع و اعلم و اسخى و عفيفترين مردم نيست نمىتواند امام و پيشوا باشد. حديث محمّد بن على ماجيلويه از على بن ابراهيم، از پدرش، از ابن ابى عمير نقل كرده كه وى گفت: در طول مدّتى كه با هشام بن حكم هم صحبت بودم كلامى زيباتر و بهتر از اين كلام كه در صفت عصمت امام عليه السّلام ايراد نموده نه شنيدم و نه استفاده كردم و شرح اين كلام آن است كه: روزى از او پرسيدم: آيا امام معصوم است؟ هشام گفت: آرى به او گفتم: صفت عصمت در امام عليه السّلام چيست و به چه چيز شناخته مىشود؟هشام گفت: تمام گناهان و معاصى از چهار راه پيدا شده كه پنجمى ندارند، آن چهار تا عبارتند از: حرص، حسد، غضب و شهوت و واضح و روشن است كه اين چهار تا از امام عليه السّلام منتفى هستند و توضيح انتفاء اين چهار صفت از امام عليه السّلام چنين است جائز نيست امام عليه السّلام نسبت به دنيا حريص باشد زيرا دنيا و تمام شئونات آن زير نگين امام است چه آن كه حضرتش خازن مسلمين است و اختيار تمام دنيا به دست او است از اين رو براى چه حرص بورزد و نيز جايز نيست امام عليه السّلام حسود باشد زيرا انسان نسبت به انسان برتر از خود حسد مىورزد و حال آن كه موجودى بالاتر و برتر از امام عليه السّلام نيست تا بخواهد به او حسد داشته باشد بلكه تمام انسانها مادون مقام حضرتش مىباشند و حسد داشتن نسبت به انسان مادون معقول نيست و همچنين جايز نيست امام عليه السّلام براى امرى از امور دنيا غضب كند مگر آن كه غضبش براى رضاى خدا باشد كه در اين صورت جايز بلكه ممدوح است نظير اين كه خداوند و حضرتش اقامه حدود را واجب كرده و آن جناب را مأمور ساخته در راه خدا از سرزنش سرزنشكنندگان ابايى نداشته باشد و در دين خدا رأفت و عطوفت را به كار نبرده تا حدود الهى اقامه شوندو نيز جايز نيست كه امام تابع شهوات بوده و دنيا را بر آخرت اختيار كند زيرا خداوند عزّ و جلّ آخرت را محبوب آن حضرت قرار داده همان طورى كه دنيا را محبوب ما گردانيده، پس امام عليه السّلام به آخرت نظر مىكند همان طورى كه ما به دنيا مىنگريم، بنا بر اين چطور ممكن است امام آخرت را ترك و دنيا را اخذ كند و اساسا ديده نشده كه كسى صورت زيبا و جميل را به خاطر روى قبيح رها كند يا طعام پاكيزه و خوش طعم را به خاطر طعام تلخ و بد طعم ترك نمايد يا جامه نرم و لطيف را گذاشته و لباس خشن بپوشد يا نعمت دائم و باقى را فداى دنياى زائل و فانى كند[7]
بیان مغالطات در مناظره هشام وضرار(356)
در این مناظره چون هشام مجیب است و جواب را به برهان داده مغالطه در سخن او دیده نمی شود ولی اگر سائل جواب را می دانسته و از سوال غرض داشته در سوالش این مغالطات دیده می شود. 1.مغالطات ادعای بدون استدلال :مغالطه اتهام نادانی آنجا که سوال از کیفیت می شود اگر هشام نمی توانست جواب دهد مغلطه سائل به نتیجه می رسید. 2.مغالطات مقام نقد :اتهام ابهام چیزهای را که می دانسته اند از شقوق ان می پرسیده اند تا آن را مبهم نشان دهند
ترجمه و متن مناظره بین ابن حازم و مخالفين(367)
أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ مَنْصُورِ بْنِ حَازِمٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِنِّي َاظَرْتُ قَوْماً فَقُلْتُ أَ لَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص هُوَ الْحُجَّةُ مِنَ اللَّهِ عَلَى الْخَلْقِ فَحِينَ ذَهَبَ رَسُولُ اللَّهِ مَنْ كَانَ الْحُجَّةُ مِنْ بَعْدِهِ فَقَالُوا الْقُرْآنُ فَنَظَرْتُ فِي الْقُرْآنِ فَإِذَا هُوَ يُخَاصِمُ فِيهِ الْمُرْجِئُ وَ الْحَرُورِيُّ وَ الزِّنْدِيقُ الَّذِي لَا يُؤْمِنُ حَتَّى يَغْلِبَ الرَّجُلُ خَصْمَهُ فَعَرَفْتُ أَنَّ الْقُرْآنَ لَا يَكُونُ حُجَّةً إِلَّا بِقَيِّمٍ فَمَا قَالَ فِيهِ مِنْ شَيْءٍ كَانَ حَقّاً قُلْتُ لَهُمْ فَمَنْ قَيِّمُ الْقُرْآنِ قَالُوا قَدْ كَانَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مَسْعُودٍ وَ فُلَانٌ يَعْلَمُ وَ فُلَانٌ قُلْتُ كُلَّهُ قَالُوا لَا فَلَمْ أَجِدْ أَحَداً يُقَالُ إِنَّهُ يَعْرِفُ ذَلِكَ كُلَّهُ إِلَّا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع وَ إِذَا كَانَ الشَّيْءُ بَيْنَ الْقَوْمِ وَ قَالَ هَذَا لَا أَدْرِي وَ قَالَ هَذَا لَا أَدْرِي وَ قَالَ هَذَا لَا أَدْرِي وَ قَالَ هَذَا أَنَا أَدْرِي فَأَشْهَدُ أَنَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبِ كَانَ قَيِّمَ الْقُرْآنِ وَ كَانَتْ طَاعَتُهُ مَفْرُوضَةً وَ كَانَ حُجَّةً بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص عَلَى النَّاسِ كُلِّهِمْ وَ أَنَّهُ مَا قَالَ فِي الْقُرْآنِ فَهُوَ حَقٌّ فَقَالَ رَحِمَكَ اللَّهُ فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ وَ قُلْتُ إِنَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ لَمْ يَذْهَبْ حَتَّى تَرَكَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ كَمَا تَرَكَ رَسُولُ اللَّهِ ص حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ وَ إِنَّ الْحُجَّةَ مِنْ بَعْدِ عَلِيٍّ ع الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ ع وَ أَشْهَدُ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ ع أَنَّهُ كَانَ الْحُجَّةَ وَ أَنَّ طَاعَتَهُ مُفْتَرَضَةٌ فَقَالَ رَحِمَكَ اللَّهُ فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ وَ قُلْتُ أَشْهَدُ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ ع أَنَّهُ لَمْ يَذْهَبْ حَتَّى تَرَكَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ كَمَا تَرَكَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ أَبُوهُ ص وَ أَنَّ الْحٌجَّةَ مِنْ بَعْدِ الْحَسَنِ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ ع وَ كَانَتْ طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةً فَقَالَ رَحِمَكَ اللَّهُ فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ وَ قُلْتُ وَ أَشْهَدُ عَلَى الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ ع أَنَّهُ لَمْ يَذْهَبْ حَتَّى تَرَكَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ وَ كَانَ الْحُجَّةُ مِنْ بَعْدِهِ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ ع وَ كَانَتْ طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةً فَقَالَ رَحِمَكَ اللَّهُ فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ وَ قُلْتُ وَ أَشْهَدُ عَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ أَنَّهُ لَمْ يَذْهَبْ حَتَّى تَرَكَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنَّ الْحُجَّةَ مِنْ بَعْدِهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ أَبُو جَعْفَرٍ وَ كَانَتْ طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةً فَقَالَ رَحِمَكَ اللَّهُ قُلْتُ أَصْلَحَكَ اللَّهُ أَعْطِنِي رَأْسَكَ فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ فَضَحِكَ فَقُلْتُ أَصْلَحَكَ اللَّهُ قَدْ عَلِمْتُ أَنَّ أَبَاكَ لَمْ يَذْهَبْ حَتَّى تَرَكَ حُجَّةً مِنْ بَعْدِهِ كَمَا تَرَكَ أَبُوهُ فَأَشْهَدُ بِاللَّهِ أَنَّكَ أَنْتَ الْحُجَّةُ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنَّ طَاعَتَكَ مُفْتَرَضَةٌ فَقَالَ كُفَّ رَحِمَكَ اللَّهُ قُلْتُ أَعْطِنِي رَأْسَكَ أُقَبِّلْهُ فَضَحِكَ قَالَ سَلْنِي عَمَّا شِئْتَ فَلَا أُنْكِرُكَ بَعْدَ الْيَوْمِ أَبَدا[8] ترجمه: پدرم رحمة اللَّه عليه فرمود: سعد بن عبد اللَّه، از يعقوب بن يزيد، از صفوان بن يحيى، از منصور بن حازم نقل كرده كه وى گفت: محضر امام صادق عليه السّلام عرض كردم: با گروهى مناظره كرده و به ايشان گفتم: آيا نمىدانيد كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله حجّت خدا بر مردم است، پس هنگامى كه آن حضرت از اين عالم رحلت فرمود حجّت بعد از او كيست؟ آنها گفتند: قرآن در قرآن نگريستم ديدم قرآن به تنهايى مشكلگشا نبوده و اين طور نيست كه مورد تسالم همه فرق و جمله طوائف باشد بلكه مرجئه و حرورية و زنادقهاى كه اصلا ايمان ندارند در آن به مخاصمه و منازعه مىپردازند و هر كدام سعى دارند بر خصم خود بدون مراجعه به قرآن و حاكم قرار دادنش، غالب گردد و بدين ترتيب دانستم كه قرآن به تنهايى حجّت نبوده بلكه با وجود قيّم مستند مىباشد فلذا آنچه را كه قيّم در آن بفرمايد همان حقّ است. به گروهى كه با آنها مناظره كردم گفتم: قيّم قرآن كيست؟ آنها گفتند: عبد اللَّه بن مسعود و فلانى و فلانى قيّم قرآن بوده و به آن عالم هستند به آنها گفتم: ايشان به تمام قرآن آگاه و عالم هستند؟گفتند: خير، پس هر چه پىگيرى و تفحّص كردم كسى را نيافتم كه در حقّش بگويند به تمام قرآن آگاه و عالم است مگر على بن ابى طالب عليه السّلام و هر گاه مطلب و موضوع مجهولى از قرآن بين اين قوم كه مىگويند قيّم قرآن هستند مطرح شود و از اين بپرسيم بگويد نمىدانم و از آن سؤال نماييم وى نيز بگويد: نمىدانم و از آن ديگرى استفسار كنيم او نيز اظهار بىاطّلاعى نمايد ولى وقتى از قيّم واقعى قرآن يعنى امير المؤمنين عليه السّلام آن را جويا شويم و بفرمايند مىدانم و آن مجهول را واضح فرمايد بايد شهادت داد كه آن حضرت قيّم قرآن بوده و طاعتش واجب و حجّت بعد از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بر مردم مىباشند و آنچه بفرمايد حقّ و صواب است امام صادق عليه السّلام فرمودند: خدا رحمتت كند .پس من سر مبارك حضرت را بوسيده و عرض كردم: على بن ابى طالب عليه السّلام از دنيا رحلت نفرمود مگر آن كه بعد از خود حجّتى به جاى خويش گذارده همان طورى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله بعد از خود حجّتى به جاى خويش نهاد، بارى حجّت بعد از على عليه السّلام حسن بن على عليهما السّلام مىباشد و شهادت مىدهم: بر حسن بن على عليهما السّلام حجّت بوده و اطاعتش واجب و فرض است امام صادق عليه السّلام فرمودند: خدا رحمتت كند پس من سر مبارك حضرت را بوسيده و عرضه داشتم: شهادت مىدهم بر حسن بن على كه از دنيا رحلت نفرمود مگر آن كه بعد از خود حجّتى به جاى خويش گذارد همان طورى كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و پدرش عليه السّلام جانشين براى خود گذاردند و حجّت بعد از حسن، حسين بن على عليهما السّلام است كه طاعتش واجب مىباشد. امام صادق عليه السّلام فرمودند: خدا رحمتت كند. پس من سر مبارك حضرت را بوسيده و عرض كردم: شهادت مىدهم بر حسين بن على عليهما السّلام كه از دنيا رحلت نفرمود مگر آن كه بعد از خود حجّتى به جاى خويش نهاد و حجّت بعد از آن حضرت، على بن الحسين عليهما السّلام بوده كه طاعتش واجب مىباشد. امام صادق عليه السّلام فرمودند: خدا رحمتت كند پس من سر مبارك حضرت را بوسيده و عرض كردم: شهادت مىدهم بر على بن الحسين كه از دنيا رحلت نفرمود مگر آن كه بعد از خود حجّتى به جاى خويش گذارد و حجّت بعد از آن حضرت محمّد بن على ابو جعفر مىباشد كه طاعتش واجب است امام صادق عليه السّلام فرمودند: خدا رحمتت كند محضر مباركش عرضه داشتم خدا اصلاح حال شما نمايد سر مبارك را به من دهيد، پس آن را بوسيدم، حضرت خنديدند من عرض كردم: مىدانم پدر شما از دنيا رحلت نكردند مگر آن كه بعد از خود حجّتى به جاى خويش نهادهاند همان طورى كه پدر بزرگوارش چنين نمود پس شهادت مىدهم كه شما حجّت بعد از او بوده و طاعتتان واجب است . حضرت فرمودند: بس است خدا رحمتت كند عرض كردم: سر مبارك را بدهيد ببوسم، حضرت خنديده و فرمودند از آنچه خواهى سؤال كن ديگر بعد از امروز هرگز تو را انكار نخواهم نمود.[9]
بیان مغالطات در مناظره ابن حازم و مخالفين(367)
چون در مناظره غلبه با ابن حازم بوده و او سائل است و در جدل سائل از لحاظ تسلط موفق تر می باشد، بنابراین او فاتح و مورد رضای امام عليه السلام است.
ترجمه ومتن مناظره بین محمد بن أبي بكر وعمرو بن العاص ومعاوية(433) قال: (في مقتل محمد بن أبي بكر رحمه الله تعالى): إن عمرو بن العاص لما قتل كنانة أقبل نحو محمد بن أبي بكر، وقد تفرق عنه أصحابه، فخرج محمد متمهلا، فمضى في طريقه حتى انتهى إلى خربة فآوى إليها وجاء عمرو بن العاص حتى دخل الفسطاط وخرج معاوية بن حديج في طلب محمد حتى انتهى إلى علوج على قارعة الطريق فسألهم: هل مر بهم أحد ينكرونه؟ قالوا: لا. قال أحدهم: إني دخلت تلك الخربة، فإذا أنا برجل جالس، قال ابن حديج: هو هو ورب الكعبة! فانطلقوا يركضون حتى دخلوا على محمد، فاستخرجوه وقد كاد يموت عطشا فأقبلوا به نحو الفسطاط قال: ووثب أخوه عبد الرحمن بن أبي بكر إلى عمرو بن العاص وكان في جنده، فقال: لا والله! لا يقتل أخي صبرا، ابعث إلى معاوية بن حديج فانهه، فأرسل عمرو بن العاص: أن ائتني بمحمد، فقال معاوية: أقتلتم كنانة بن بشر ابن عمي وأخلي عن محمد هيهات! " أكفاركم خير من أولئكم أم لكم براءة في الزبر فقال محمد: اسقوني قطرة من الماء فقال له معاوية بن حديج: لا سقاني الله إن سقيتك قطرة أبدا، إنكم منعتم عثمان أن يشرب الماء حتى قتلتموه صائما محرما، فسقاه الله من الرحيق المختوم، والله لأقتلنك يا ابن أبي بكر وأنت ظمآن ويسقيك الله من الحميم والغسلين فقال له محمد: يا ابن اليهودية النساجة ليس ذلك اليوم إليك ولا إلى عثمان، إنما ذلك إلى الله يسقي أولياءه ويظمئ أعداءه وهم أنت وقرناؤك ومن تولاك وتوليته، والله لو كان سيفي في يدي ما بلغتم مني ما بلغتم فقال له معاوية بن حديج: أتدري ما أصنع بك؟ أدخلك جوف هذا الحمار الميت ثم أحرقه عليك بالنار قال: إن فعلتم ذاك بي فطالما فعلتم ذاك بأولياء الله، وأيم الله! إني لأرجو أن يجعل الله هذه النار التي تخوفني بها بردا وسلاما، كما جعلها الله على إبراهيم خليله، وأن يجعلها عليك وعلى أوليائك كما جعلها على نمرود وأوليائه، وإني لأرجو أن يحرقك الله وإمامك معاوية وهذا - أشار إلى عمرو بن العاص - بنار تلظى كلما خبت زادها الله عليكم سعيرا فقال له معاوية بن حديج: إني لا أقتلك ظلما، وإنما أقتلك بعثمان بن عفان قال محمد: وما أنت وعثمان؟ رجل عمل بالجور وبدل حكم الله والقرآن وقد قال الله عز وجل: " ومن لم يحكم بما أنزل الله فأولئك هم الكافرون " " فأولئك هم الظالمون " " فأولئك هم الفاسقون " فنقمنا عليه أشياء عملها، فأردنا أن يخلع من الخلافة علنا فلم يفعل، فقتله من قتله من الناس فغضب معاوية بن حديج فقدمه فضرب عنقه، ثم ألقاه في جوف حمار وأحرقه بالنار
ترجمه: محمّد بن ابى بكر، اين زاده حرم امن خداوند، و پروريده خاندان عصمت و پاكى نيز از كسانى است كه در حكومت «معاويه» شهيد شدند و بدست فرمانروايان معاويه از پا درآمدند معاويه»، «عمرو بن عاص» را با ششهزار تن به «مصر» فرستاد، در حالى كه «محمّد بن ابى بكر» عامل و كارگزار «على» عليه السّلام در «مصر» بود. «عمرو» حركت كرده و در نزديكيهاى «مصر» فرود آمد. طرفداران «عثمان» پيرامون او جمع شدند و او در بين آنها اقامت كرد و به «محمّد بن ابى بكر» چنين نوشت : اى پسر ابو بكر، من نمىخواهم كه بر تو چيره شوم. آگاه باش كه مردم اين شهرها بر عليه تو جمع گشتهاند و همگى متحدا بر تو شوريدهاند و از اينكه ترا پيروى كنند، پشيماناند. و هرگاه كارد به استخوان برسد، ترا دستگير مىكنند من ترا نصيحت مىكنم كه از مصر خارج شوى و السلام همچنين «عمرو» نامهاى را كه «معاويه» به او نوشته بود، فرستاد. در آن نامه چنين آمده است اما بعد، ستم و ظلم سرانجام كيفر سخت دارد، و خونريزى حرام است و هر كه مرتكب آن شود، از انتقام در اين جهان و كيفر دردناك آخرت در امان نيست. و ما كسى را سراغ نداريم كه پيش از تو بر عثمان ستم روا داشته و به او صدمه زده باشد. تو در شمار كسانى هستى كه بر عليه او سخن چينى كردهاى و در ريختن خونش شركت داشتى. آيا گمان دارى كه من اينهمه را ناديده مىگيرم و يا فراموش مىكنم، و كار را به جائى برسانى كه در شهرهايى گه بيشتر ساكنانش ياران منند، بخواهى فرمانروائى گنى؟ مردم آن شهرها از من فرمان مىبرند و بر سخن من گردن مىنهند و پيوسته از من دادخواهى و فرياد رسى مىخواهندو اينك من گروهى را كه تشنه خون تواند و بر جهاد در راه كشتن تو، به خدا تقرب مىجويند، بسوى تو روانه گردم. اينان با خدا پيمان بستهاند كه ترا به كيفر كردارت برسانند و هرگاه جز با گشتن تو خشنود نشوند، از نظر من هيچ زيانى ندارد. و من دوست دارم كه ترا بخاطر ستمى كه كردهاى و عدواتى كه با عثمان داشتى و نيزه تو رگ گردن او را مىبريد، ترا به قتل برسانند، لكن من از اينكه يك فرد از خاندان قريش را به چنين كيفرى برسانم، اكراه دارم و اين خدا است كه هر كجا باشى هرگز ترا از قصاص نجات نخواهد داد. و السلام محمّد هر دو نامه را پيچيده و به «على» عليه السّلام فرستاد، و پاسخ نامه «معاويه» را چنين نوشت اما بعد، نامه تو گه در آن كار عثمان را آنگونه ياد كردهاى كه من از آن هيچ عذر خواهى نمىكنم، رسيد، در آن نامه، مرا از خودت ترسانده و مدعى شدهاى كه خير خواه من هستى، و مرا از روى شفقت از كشته شدن ترساندهاى، لكن من اميدوارم كه زمان چنان بچرخد گه من با شما در ميدان كارزار بستيزم هرگاه شما پيروز شديد و حكومت دنيا را به كف آوريد، چقدر ستمكاران كه در جهان حكم راندهاند، و چقدر مردان با ايمان كه شما كشته و مثله كردهايد. چه باك كه بازگشت شما و آنها همه به خدا است. و همه كارها به خدا برمىگردد و او مهربانترين مهربانان است و بر آنچه مىگويد داورى مىكند و السلام و به «عمرو بن عاص» چنين پاسخ داد اما بعد، اى عمرو عاص، از آنچه در نامهات نوشته بودى، آگاه شدم. من گمان دارم كه تو از اينكه پيروزى به من روى نمايد، ناراحت هستى. من گواهى مىدهم كه تو خطا مىكنى. تو مىپندارى كه خيرخواه من هستى. من سوگند مىخورم كه تو بدخواه منى، تو تصور مىكنى كه مردم رأى و حكومت مرا رها كرده و از پيروى من پشيمان شدهاند، و همه پيروى تو و شيطان رجيم را برگزيدهاند خدا پروردگار جهانيان ما را بس است. ما بر خداى عرش بزرگ توكل كردهايم عمرو بن عاص» رو به «مصر» نهاد. «محمّد بن ابى بكر» در ميان مردم برخاست و چنين سخن گفت نزديك به دو هزار نفر به «كنانه» پاسخ مثبت دادند. «محمّد» با دو هزار مرد بيرون، آمد. «كنانه» به جلو «عمرو بن عاص» رفت و پيشاپيش «محمّد» حركت كرد، «عمرو» به طرف «كنانه» آمد. وقتى كه نزديك شد، نامهها را يك يك شرح كرد. و هر نامهاى را كه از نامههاى مردم «شام» در مىآورد، با بىاعتنائى و شدت عمل «كنانه» روبرو مىشد و آن را به زمين مىانداخت، تا اينكه به «عمرو بن عاص» نزديك مىشد و اين كار را چند بار تكرار كرد. «عمرو»، «معاوية بن حديج سكونى» را احضار كرد و در ميان گروه زيادى به حضور او رسيد و «كنانه» و يارانش را احاطه كرد. مردم «شام» از هر طرف جمع شدند و «كنانة بن بشر» كه حال را چنين ديد، از اسبش پياده شد در حالى كه مىگفتهيچ موجودى نيست مگر آن كه به اذن پروردگار مىميرد و اين سرنوشتى است كه براى همه معين شده. و هر كس پاداش اين جهانى خواهد، آنرا بدو مىدهيم و هر كس پاداش آخرت جويد، باز به او مىدهيم و سپاسگزاران را پاداش خواهيم داد.» آنگاه با شمشير خود با آنها جنگيد تا آنكه شهيد شد. خدايش رحمت كند.آنگاه «عمرو بن عاص» به جانب «محمّد بن ابى بكر»، كه يارانش پس از شنيدن قتل «كنانه» همه پراكنده شده بودند، روى نهاد. تا جائى كه ديگر كسى از يارانش پيرامون او نبود. «محمّد» كه وضع را اينگونه ديد، خارج شد و راهروى مىكرد، تا آنكه به خرابهاى بر سر راهى رسيد و به آنجا پناه برد آنگاه «عمرو بن عاص» وارد شد و «معاوية بن حديج» هم از طرفى در جستجوى «محمّد» هر جا را مىگشت، تا آنكه بر سر راه به ولگردانى بر خورد، و پرسيد آيا ناشناسى از اينجا گذشته است»؟ يكى از آنها گفت: «نه بخدا، جز اينكه من در اين خرابه كسى را ديدم كه نشسته». ابن حديج گفت: «بخداى كعبه سوگند، كه او همان محمّد است». پس همگى به شتاب دويدند و وارد خرابه شده و او را بيرون كشيدند. چيزى نمانده بود كه از شدت تشنگى بميرد. آنگاه او را به زندان «مصر» بردند. و برادرش «عبد الرحمن بن ابى بكر»، بر «عمرو بن عاص» كه در ميان سپاه خودش بود، حمله كرد: «آيا مىخواهى برادرم را بكشى؟ كسى را پيش معاوية بن حديج بفرست و او را از اين عمل بازدار». «عمرو بن عاص» به «معاويه بن حديج» سفارش كرد كه «محمّد بن ابى بكر» را پيش او بياورد. «معاويه» گفت: «آيا شما كنانه بن بشر را بكشيد و من محمّد بن ابى بكر را ببخشم؟ اين محال است. آيا كافران شما بهتر از اينان بودند يا اينكه در كتابهاى شما تبرئه شدهاند؟محمّد» به آنها چنين گفت: «اندكى آب بدهيد تا بخورم معاويه بن حديج» اظهار داشت: «خدا كسى را كه قطرهاى به تو آب دهد، هرگز سيراب نكند. شما نگذاشتيد عثمان آب بخورد و او را كه روزه بود كشتيد و او با شراب مهر خورده در بهشت با خدا ديدار كرد. سوگند بخدا كه اى ابن ابى بكر، ترا مىكشم تا در جهنم از آب داغ و سرد آن بخورىمحمّد» در جواب او گفت: «اى پسر زن يهودى نساجه، اين كار از قدرت تو خارج است. اين خداى عز و جل است كه اوليائش را سيراب مىكند و دشمنانش را كه تو و دوستان تو باشند، تشنه مىدارد. بخدا سوگند هرگاه شمشير بدست داشتم، كسى از شما اين جرئت را نمىكرد معاويه» در جواب گفت: «آيا مىدانى با تو چه مىكنم؟ ترا در پوست خز مىكنم، آنگاه آتش مىزنم محمّد» در جواب گفت: «هرگاه اين عمل را بكنى، چقدر از اين جنايات كه در خصوص اولياى خدا انجام دادهاند. و من اميدوارم كه اين آتشى را كه تو با آن مرا بسوزانى، به امر پروردگار سرد و سالم شود. و اين كارى است كه بر دوست خودش ابراهيم كرده است و با تو و هواداران تو، همان كارى را بكند كه با نمرود و دوستان او كرده است. خدا ترا و آن كسى را كه پيش از اين نام بردى، و رهبر ترا كه معاويه است و اين مرد را- اشاره كرد به معاويه- با آن آتشى كه زبانه مىكشد و هر چه فروكش كند، خدا بيشتر شعله آنرا بلند مىكند، خواهد سوزاند او گفت: «ترا با عثمان چه كار است؟ عثمان با ظلم و ستم عمل كرد و حكم قرآن را تغيير داد و خداى تعالى فرموده است: وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَمحمّد» به هر كس مطابق آنچه خدا فرستاده حكم نكند در شمار فاسقان است.) و ما بخاطر اين كارش بود كه از او انتقام گرفتيم و او را كشتيم و اينكه تو و يارانت او را تحسين مىكنيد. انشاء اللّه خداوند ما را از گناهانى كه او مرتكب شده مبرا و پاك كند. اما تو در جرائم و گناهانى كه او مرتكب شده است شريك او هستى مىگويد كه «معاويه» خشم گرفت و دستور داد او را كشتند، سپس او را در پوست خزى داخل كردند، آنگاه آتش زدنداين خبر كه بگوش «عايشه» رسيد، براى او خيلى ناله كرد و پس از نماز بر عليه «معاويه» و «عمرو» نفرين كرد و در «نجوم الزاهره» 1: 110 آمده است كه سر او را بريدند و نزد «معاوية بن ابى سفيان» در «دمشق» فرستادند. و آن سر را در آنجا گرداندند و در اسلام، اين اولين سرى است كه در همه جا گرداندهاند.[10]
بیان مغالطات در مناظره محمد بن أبي بكر وعمرو بن العاص ومعاوية(433)
.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی :علت جعلی بخاطر عثمان و تشنه کشته شدنش محمد بن ابی بکر را کشتند.1 2.مغالطات نقل :دروغ و نقل قول ناقص کشته شدن عثمان چه ربطی به محمد داشت پس این نسبت یک دروغ و نقل قول ناقص بود. 3.مغالطات ادعای بدون استدلال : استدلال از راه سنگ و اتهام نادانی و مسموم کردن سرچشمه و مغالطه بیان عاطفی و تهدید و تطمیع و جلب ترحم و عوام فریبی در جای جا از عبارات متن به چشم می خورد. 4.مغالطات مقام نقد : توهین در پوست خز کردن و سوزاندن و سر را در شهر ها چر خواندن. 5.مغالطات مقام دفاع :مغالطه تخطئه مخاطب تشنه کشتن محمد ابن ابی بکر بخاطر تشنه کشته شدن عثمان روزه!. 6.مغالطه در استدلال پیش فرض نادرست : مغالطه توسل به اکثریت اینکه گفت بگذارم در حالی که همه این شهر طرفدار من هستند تو در آن حکومت کنی.
ترجمه و متن مناظره بین الأشتر وسعيد(437) قال:... ثم اتفق أن الوليد بن عقبة لما كان عامله - أي عثمان - على الكوفة وشهد عليه بشرب الخمر صرفه وولى سعيد بن العاص مكانه، فقدم سعيد الكوفة واستخلص من أهلها قوما يسمرون عنده.فقال سعيد يوما: إن السواد بستان لقريش وبني أمية. فقال الأشتر النخعي: وتزعم أن السواد الذي أفاءه الله على المسلمين بأسيافنا بستان لك ولقومك؟ فقال صاحب شرطته: أترد على الأمير مقالته وأغلظ له. فقال الأشتر لمن كان حوله من النخع وغيرهم من أشراف الكوفة: ألا تسمعون؟ فوثبوا عليه بحضرة سعيد فوطؤوه وطئ عنيفا وجروا برجله، فغلظ ذلك على سعيد وأبعد سماره فلم يأذن بعد لهم، فجعلوا يشتمون سعيدا في مجالسهم ثم تعدوا ذلك إلى شتم عثمان، واجتمع إليهم ناس كثير حتى غلظ أمرهم، فكتب سعيد إلى عثمان في أمرهم. فكتب إليه: أن يسيرهم إلى الشام لئلا يفسدوا أهل الكوفة، وكتب إلى معاوية - وهو والي الشام - أن نفرا من أهل الكوفة قد هموا بإثارة الفتنة وقد سيرتهم إليك، فانههم، فإن آنست منهم رشدا، فأحسن إليهم وارددهم إلى بلادهم. فلما قدموا على معاوية - وكانوا: الأشتر مالك بن كعب الأرحبي، والأسود ابن يزيد النخعي، وعلقمة بن قيس النخعي، وصعصعة بن صوحان العبدي، وغيرهم - جمعهم يوما وقال لهم إنكم قوم من العرب ذوو أسنان وألسنة، وقد أدركتم بالإسلام شرفا، وغلبتم الأمم وحويتم مواريثهم، وقد بلغني أنكم ذممتم قريشا ونقمتم على الولاة فيها، ولولا قريش لكنتم أذلة! إن أئمتكم لكم جنة، فلا تفرقوا عن جنتكم، إن أئمتكم ليصبرون لكم على الجور ويحتملون منكم العقاب، والله لتنتهن أو ليبتلينكم الله بمن يسومكم الخسف ولا يحمدكم على الصبر، ثم تكونون شركاءهم فيما جررتم على الرعية في حياتكم وبعد وفاتكم. فقال له صعصعة بن صوحان: أما قريش فإنها لم تكن أكثر العرب ولا أمنعها في الجاهلية، وإن غيرها من العرب لأكثر منها كان وأمنع. فقال معاوية: إنك لخطيب القوم ولا أرى لك عقلا! وقد عرفتكم الآن وعلمت أن الذي أغراكم قلة العقول، أعظم عليكم أمر الإسلام فتذكرني الجاهلية، أخزى الله قوما عظموا أمركم! افقهوا عني ولا أظنكم تفقهون! إن قريشا لم تعز في جاهلية ولا إسلام إلا بالله وحده، لم تكن بأكثر العرب ولا أشدها، ولكنهم كانوا أكرمهم أحسابا وأمحضهم أنسابا وأكملهم مروءة ولم يمتنعوا في الجاهلية - والناس تأكل بعضهم بعضا - إلا بالله، فبوأهم حرما آمنا يتخطف الناس من حولهم، هل تعرفون عربا أو عجما أو سودا أو حمرا إلا وقد أصابهم الدهر في بلدهم وحرمهم إلا ما كان من قريش، فإنه لم يردهم أحد من الناس بكيد إلا جعل الله خده الأسفل، حتى أراد الله تعالى أن يستنقذ من أكرمه باتباع دينه من هوان الدنيا وسوء مرد الآخرة، فارتضى لذلك خير خلقه، ثم ارتضى له أصحابا وكان خيارهم قريشا، ثم بنى هذا الملك عليهم وجعل هذه الخلافة فيهم، فلا يصلح الأمر إلا بهم، وقد كان الله يحوطهم في الجاهلية وهم على كفرهم، أفتراه لا يحوطهم وهم على دينه؟! أف لك ولأصحابك! أما أنت يا صعصعة فإن قريتك شر القرى، أنتنها نبتا وأعمقها واديا، وألأمها جيرانا، وأعرفها بالشر، لم يسكنها شريف قط ولا وضيع إلا سب بها، نزاع الأمم وعبيد فارس، وأنت شر قومك، أحين أبرزك الإسلام وخلطك بالناس أقبلت تبغي دين الله عوجا وتنزع إلى الغواية؟ إنه لن يضر ذلك قريشا ولا يضعهم ولا يمنعهم من تأدية ما عليهم، إن الشيطان عنكم لغير غافل، قد عرفكم بالشر فأغراكم بالناس، وهو صارعكم وإنكم لا تدركون بالشر أمرا إلا فتح عليكم شر منه وأخزى، قد أذنت لكم فاذهبوا حيث شئتم، لا ينفع الله بكم أحدا أبدا ولا يضره، ولستم برجال منفعة ولا مضرة، فإن أردتم النجاة فالزموا جماعتهم ولا تبطرنكم النعمة، فإن البطر لا يجر خيرا، اذهبوا حيث شئتم! فسأكتب إلى أمير المؤمنين فيكم. وكتب إلى عثمان:إنه قدم علي قوم ليست لهم عقول ولا أديان، أضجرهم العدل، لا يريدون الله بشئ ولا يتكلمون بحجة، إنما همهم الفتنة والله مبتليهم ثم فاضحهم، وليسوا بالذين نخاف نكايتهم، وليسوا الأكثر ممن له شغب ونكير، ثم أخرجهم من الشام
تفصيل ماجرا از عثمان بدعتهائى سر زد كه مشهور است و همه ميدانند. ياران پيامبر صلی الله علیه و آله او را بعلّت آن مورد انتقاد و نكوهش قرار دادند. از قبيل اينكه بنى اميه مخصوصا آنعده از امويان را كه زشتكار و ابله و بى دين و ايمان بودند به فرماندهى سپاه و استاندارى ميگماشت، و اموال عمومى را به آنها حواله ميداد و مىبخشيد، و رفتار ناروائى كه با عمار و ابوذر و عبد اللّه بن مسعود كرد و ساير كارهائى كه در اواخر خلافتش مرتكب گشت. بعد اينطور اتفاق افتاد كه وقتى وليد بن عقبه استاندار كوفه بود و ديدند و شهادت دادند كه شراب خورده است عثمان او را بر كنار كرد و سعيد بن عاص (اموى) را بجايش منصوب ساخت. سعيد به كوفه رفت و عدهاى از اهالى آنجا را براى همنشينى و مصاحبت برگزيد كه با او انجمن مينمودند. روزى سعيد بن عاص گفت: زمينهاى حاصلخيز عراق بوستان قريش و بنى اميه است. مالك اشتر نخعى در جوابش گفت: پنداشتهاى زمينهاى حاصلخيزى كه خدا بقدرت شمشيرهايمان به غنيمت و مالكيت مسلمانان در آورده بوستان تو و قبيله تو است؟! رئيس شهربانى كوفه گفت: حرف استاندار را رد ميكنى؟! و حرفهاى خشن زد. پس مالك اشتر به جماعتى از نخعيان (افراد قبيلهاش) و اشراف و بزرگان كوفه كه در اطرافش بودند گفت: نشنيديد چه گفت؟! پس آنان در حضور سعيد بن عاص بر او حمله بردند و او را بشدت كوفتند و پايش را كشيدند. اين عمل بر سعيد بن عاص گران آمد، و انجمن با آنان را ترك كرد و ديگر به آنان اجازه همصحبتى نداد. در نتيجه، آنان در انجمنهاى خود باو بد ميگفتند و از انتقاد و حمله به او به انتقاد عثمان مىپرداختند و مردمى بسيار بدورشان فراهم ميآمد، تا كارشان بالا گرفت و خطرناك گشت. چنانكه سعيد بن عاص وضعشان را به عثمان گزارش داد. عثمان نوشت كه بشام سوق دهد تا اهالى كوفه را فاسد و شورشى نكنند. و به معاويه كه استاندار شام بود نوشت: عدهاى از اهالى كوفه را كه تصميم داشتند شورش بر پا كنند به قلمرو تو سوق كردهام. اگر ديدى براه ميآيند با آنها خوشرفتارى كن و به شهر و ديارشان باز گردان.» اين جماعت كه عبارت بودند از: مالك اشتر، مالك بن كعب ارحبى اسود بن يزيد. علقمة بن قيس و صعصعة بن صوحان و ديگران به دمشق نزد معاويه رسيدند يكروز آنها را جمع كرد و چنين گفت: «شما عدهاى از عرب هستيد كه هم شمشير زنيد و هم سخنور. بوسيله اسلام به افتخار و برترى نائل آمديد و بر ملتهاى ديگر چيره گشتيد و ميراث آنها را بدست آورديد. اطلاع پيدا كردهام كه از قريش بدگوئى كرده و با زمامدارانى كه از قبيله قريشند عداوت ورزيدهايد. اگر قريش نبودند شما ذليل و بيچاره بوديد. زمامداران شما براى شما سپر و پوششند بنابراين دست از آنها بر نداريد. زمامداران شما اگر ستم ببينند صبر و تحمل نشان ميدهند و بخاطر شما حرفهاى عتاب آميز را بر خويش هموار مينمايند. بخدا اگر دست از اين كارهاتان بر نداريد خدا شما را گرفتار كسانى خواهد كرد كه انواع ذلت و خوارى را بر شما تحميل ميكنند و اگر تحمل هم نشان دهيد باز از شما سپاسگزار نخواهند بود، بعلاوه شما در تمام جنايات و مظالمى كه در حق مردم در زمان حيات و بعد از مرگ شما مرتكب شوند شريك خواهيد بود.» صعصعة بن صوحان در جواب گفت: «امّا درباره قريش، حقيقت اين است كه در دوره جاهليت قريش بيش از ساير قبائل عرب نفرات و قدرت نداشته است، و بعضى از قبائل عرب هم پر شمار تر از آن بودهاند و هم قدرتمندتر.» معاويه گفت: تو سخنگوى اين عدّه هستى، و مىبينم عقل ندارى حالا شما را شناختم و فهميدم آنچه سبب شده كه مغرور شويد كم عقلى است من از عظمت اسلام سخن ميگويم و شما در جواب از جاهليت ياد ميكنيد. خدا آنهائى را كه شما را بزرگ كردند ذليل كند. در سخنم دقت كنيد و بفهميد، و فكر نمىكنم بفهميد! قريش در دوره جاهليت و نيز در دوره اسلام فقط بوسيله خداى يگانه به قدرت و عزت رسيد. پرشمارتر و مقتدرتر از ساير قبائل عرب نبود، بلكه از لحاظ تبار نجيبتر و از لحاظ كردار و اخلاق گرانمايه تر و از لحاظ مردانگى بالاتر از همه قبائل عرب بود. در دوره جاهليت كه مردم يكديگر را مىبلعيدند قريش در سايه خدا پرستى ايمن و در امان مىزيست و خدا او را به حرمى ايمن نشانيد در حاليكه ديگر مردمان از اطراف آن ربوده ميشدند و به اسارت مىرفتند. آيا از عرب و غير عرب يا مردم سياه و سرخ- پوست كسى را مىشناسيد كه روزگار در شهر و حريمش بر او مصيبت و بلائى نازل نكرده باشد جز قبيله قريش؟ جز قريش كه نشد كسى بدخواهش شود و خدا او را ذليل نسازد. تا آنگاه كه خداى متعال اراده فرمود كسانى را كه با پيروى دينش به عزت رسيدهاند از خوارى دنيا و بد عاقبتى آخرت برهاند، و بهمين جهت بهترين آفريدهاش را برگزيد و سپس برايش اصحابى برگزيد كه نيكوترين آنان قريش بودند. آنگاه اين دولت را بر پيكر ايشان استوار ساخت و خلافت را بآنان اختصاص داده چنانكه حكومت فقط با ايشان است. خدا كه دوره جاهليت و هنگامى كه قريش كافر بودند آنها را حفظ و حراست نمود مگر ممكن است حال كه بدين او هستند حفظ و حمايتشان ننمايد؟ مرگ بر تو و پيروانت تو اى صعصعه! شهر تو بدترين شهرهاست، از لحاظ محصولات گندترين محصولات را دارد، گود است، همسايگان پستى دارد، دايما در آن شر بپا ميشود، هيچ نجيب زادهاى در آن اقامت نكرده است، و هر آدم فرو مايهاى كه در آن اقامت نمايد اقوام مختلف با هم بكشمكش بر مىخيزند و بردگان ايرانى شورش ميكنند، و تو در ميان قومت از همه بدترى! آيا پس از آنكه اسلام ترا بمقامى نمايان رسانيد و با اقوام و ملتها معاشر ساخت در صدد بر آمدهاى كه دين خدا را كج و دگرگونه سازى و به گمراهى روى!؟ اين كار، نه بر قريش ضرر ميزند و نه آنها را از مرتبه بلندشان فرو مىآرد و نه باعث ميشود از انجام وظائفى كه بعهده دارند باز مانند. شيطان از شما غافل نيست، مايه شرارت را در شما يافت و شما را بوسيله مردم فريفت، و هم او شما را بر زمين خواهد زد. از روى شرارت هر كارى بكنيد نتيجهاش اين خواهد بود كه شرى بدتر و ننگ آورتر گريبانتان را بگيرد. بشما اجازه ميدهم هر جا مىخواهيد برويد. خدا بوسيله شما بهيچكس نه نفعى ميرساند و نه ضررى. شما آدمهائى نيستيد كه بتوانيد نفع يا ضررى بكسى برسانيد. اگر طالب نجات و رستگارى هستيد با جامعه (دولت) باشيد و نگذاريد عشرت و نعمت شما را به سركشى بكشاند، زيرا غرورى كه نتيجه كثرت نعمت است هرگز خير و صلاح ببار نخواهد آورد. هر جا مىخواهيد برويد. من درباره شما به امير المؤمنين (عثمان) خواهم نوشت.» و به عثمان نوشت: «عدهاى پيش من آمدهاند كه نه عقل دارند و نه دين، از عدالت رنجيده خاطرند، بهيچوجه خدا را در نظر نميگيرند، و از روى دليل و برهان سخن نمىگويند، بلكه تمام همشان متوجه بر پا كردن آشوب است. خدا آنها را مىآزمايد و رسوا ميسازد، و آدمهائى نيستند كه از خطرشان بترسيم، و قدرت و امكاناتى بيش از كسانى كه قبيله و ملّتى دارند در اختيارشان نيست. بالاخره ميگويم كه آنها را از شام بيرون ببر.حسن مدائنى روايت كرده است كه معاويه در شام با آنان جلساتى داشته و نطقها و گفتگوها در آن انجام گشته است، و معاويه از جمله به آنها گفته است: «قريش دانست كه ابو سفيان از همه افرادش بزرگوارتر و نجيب زادهتر است جز از پيامبر خدا صلی الله علیه و آله زيرا او را برگزيد و گرامى ساخت و اگر ابو سفيان پدر همه آدمها ميبود همهشان حليم و بردبار از كار در مىآمدند!» صعصعة بن صوحان در جوابش ميگويد: «دروغ گفتى. انسانها پدرى بهتر از ابوسفيان داشتند، پدرى كه خدا بقدرتش بيافريد و از معنوياتش در او دميد و به فرشتگان فرمان داد تا بر او سجده آرند. امّا از ميان فرزندانش برخى نيكو كار در آمدند و بعضى بدكار، برخى هوشمند و عدهاى احمق و نابخرد!» و نيز روايت كرده كه در يكى از همين جلسات معاويه بآنان گفت: «جواب نيكو دهيد با آرامش بينديشيد و دقت نمائيد و نظرى را كه براى خودتان و مسلمانان مفيد تشخيص ميدهيد ابراز داريد و آنرا از من بخواهيد، و از من اطاعت كنيد.» صعصعة بن صوحان گفت: تو اين شايستگى را ندارى كه از تواطاعت كنيم، و نه اطاعت ما از تو در دستوراتى كه بر خلاف حكم خدا صادر ميكنى ميتواند افتخار و عظمتى برايت فراهم آورد معاويه: اولين حرفى كه زدم اين بود كه سفارش كردم از خدا بترسيد و از او اطاعت كنيد و وحدت ملّى را حفظ نمائيد و زمامدارانتان را احترام و از آنان اطاعت كنيد صعصعه: اگر توبه كرده- و به حق و قانون اسلام باز آمده- اى بتو دستور ميدهم كه از حكومت كناره گيرى كنى، زيرا در ميان مسلمانان كسانى هستند كه بيش از تو شايسته تصدى حكومتند، كسانى كه پدرشان خدماتى بيش از پدرت به اسلام كرده است و خودشان قدمهائى بهتر از تو در راه اسلام برداشتهاند. معاويه: من در راه اسلام قدمهائى برداشتهام. اگر كسانى باشند كه قدمهائى بهتر از من در راه اسلام برداشته باشند، ولى امروز هيچكس نيست كه در انجام و اداره كارى كه اكنون بعهده دارم بيش از من قدرت و كفايت داشته باشد. حتى اين عقيده عمر بن خطاب بود. زيرا اگر كسى با كفايتتر و با قدرتتر از من وجود ميداشت هرگز عمر براى خاطر من يا ديگرى از انتصاب او باين مقام خوددارى نمىنمود. از آن هنگام هيچ كارى از من سر نزده كه مستلزم بركنارى من از اين مقام باشد. اگر امير المؤمنين (عثمان) چنين كارى از من ديده بود بمن مينوشت و من از استاندارى او استعفا ميكردم، و اگر خدا چنين مقدّر سازد كه او چنين كارى كند اميدوارم كه تصميمش دائر بر انتصاب ديگرى بخير و مصلحت باشد. بنابر اين عاقلانهتر و آرامتر حرف بزنيد. زيرا نيت و باطن من با نيت و باطن شما خيلى فرق دارد. كار و نظر من بفرمان شيطان نيست. بجان خودم اگر كارها به رأى و نظر و هوش شما ميبود كار مسلمانان حتى يكشبانه روز هم رو براه نميبود. به راه حق و خير برگرديد و خير خواهانه حرف بزنيد. گفتند: (تو شايسته- حكومت و استاندارى و فرمانروائى- نيستى معاويه: بخدا قسم خدا جهشها و كيفرهائى دارد و من از اين براى شما نگرانم كه در برابر خداى رحمان نافرمانى كنيد و از شيطان پيروى نمائيد، و در نتيجه آن در دنيا و آخرت بذلت بيفتيد. چون سخن معاويه باينجا رسيد به او پريدند و سر و ريشش را گرفتند و كشيدند. معاويه گفت: «به! اينجا كوفه نيست كه چنين مىكنيد. بخدا اگر مردم شام ببينند با من كه امام و زمامدارشان هستم چنين رفتارى ميكنيد نمىتوانم جلوشان را بگيرم و حتما شما را خواهند كشت. بجان خودم همه كارهاتان شبيه يكديگر است.» آنگاه برخاسته گفت: بخدا تا زندهام هرگز با شما جلسه نخواهم كرد. و به عثمان نوشت: «بسم اللّه الرحمن الرحيم. به بنده خدا عثمان امير المؤمنين، از طرف معاوية بن ابى سفيان. پس از درود، اى امير المؤمنين! تو عدهاى را پيش من فرستادهاى كه با زبان شيطان سخن ميگويند و آنچه را شيطان تقرير كند بر زبان ميآورند. و مدعيند كه از طرف قرآن با مردم سخن ميگويند. بهمين جهت امر را بر مردم دگرگونه مينمايند. همه مردم نمىدانند كه اينها چه منظورى دارند. و منظورى جز بر پا كردن آشوب و اختلاف انداختن ندارند. اسلام بر آنان گران آمده و رنجاندهشان شيطان به دلهاشان نفوذ كرده است. بسيارى از مردم كوفه را كه با آنها تماس داشتهاند فاسد كردهاند و اطمينان ندارم كه اگر در ميان مردم شام اقامت كنند با جادوى سخن و با زشتكاريشان ايشان را نفريبند. بنابر اين آنها را به شهرشان باز گردان تا در خانهشان، در شهرشان و همانجا باشند كه نفاقشان ظاهرگشته است. و السلام عثمان در جواب دستور فرستاد كه آنها را به كوفه نزد سعيد بن عاص باز گرداند. او هم باز گردانيدشان. وقتى بكوفه باز آمدند زبانشان بيش از پيش روان و گويا بود. پس سعيد از وضع آنان به عثمان شكايت برد، و عثمان به او نوشت كه نزد عبد الرحمن بن خالد بن وليد كه فرماندار «حمص» بود بفرستد آنان عبارت بودند از: مالك اشتر، ثابت بن قيس، كميل بن زياد، زيد بن صوحان و برادرش صعصعه، جندب بن زهير، حبيب بن كعب، عروة ابن جعد و عمرو بن حمق خزاعى. عثمان به مالك اشتر و دوستانش نوشت: «پس از درود، من شما را به «حمص» تبعيد كردهام. بنابر اين بمحض رسيدن نامهام بطرف آن شهر روانه شويد، زيرا شما نبايد آسيبى به اسلام و مسلمانان وارد آوريد. و السلام.» مالك اشتر چون اين نامه را خواند گفت: «خدايا! هر كدام از ما را كه نظرش نسبت بمردم بدتر است و در رفتار با مردم بيش از ديگرى بر خلاف حكم خدا عمل كرده بزودى گرفتار بلا گردان»! سعيد اين سخن را نيز به عثمان گزارش داد. مالك اشتر و دوستانش به (حمص) رفتند. عبد الرحمن بن خالد آنان را در كناره دريا جا داد و براى ايشان جيرهاى (يا مواجبى) مقرر نمودواقدى) ميگويد: «عبد الرحمن بن خالد پس از آنكه چند روزى آنان را اقامت داده و خوراكى براى ايشان مقرر كرد فرا خواندشان و گفت: اى شيطان زادهها! نه سلام و نه عليك! شيطان از كردارش پشيمان شده امّا شما هنوز بساط گمراهگرى خود را جمع نكردهايد. خدا مرا بزند اگر شما را اذيت نكنم! آى گروهى كه نمىدانم عربيد يا عجم! نمىدانم به من هم همان حرفهائى را ميخواهيد بزنيد كه به معاويه زديد؟! من پسر خالد بن وليدم! پسر كسى كه تجارب سهمگين و دشوار را از سر گذرانده است. من پسر كسى هستم كه مرتدان را بخاك و خون كشيد. بخدا اى پسر صوهان! اگر بمن خبر برسد كه يكى از اطرافيانم با مشت بر بينىات كوبيده و تو سرت را عقب كشيدهاى چنان بلائى بر سرت بياورم كه روزگارت سياه شود. يكماه در آنجا اقامت داشتند، و هر گاه عبد الرحمن سواره بجائى ميرفت آنها را همراه مىبرد، و به صعصعه ميگفت: اى زنا زاده! كسى كه با خوشرفتارى اصلاح نشود بايد با بد رفتارى آدمش كرد. چرا حالا آن حرفهائى را كه به سعيد بن عاص و معاويه ميگفتى نميگوئى؟! ميگفتند: بخدا توبه مىبريم. مگر ما چيزى بتو گفتهايم! روش او و آنان چنين بود تا روزى گفت: خدا از شما در گذشته است. پس به عثمان نامهاى نوشت و در آن رضايتش را از ايشان جلب نمود و در موردشان نظر خواست. آنگاه عثمان آنان را بكوفه باز گردانيد. اين جماعت بيشترشان مردانى با عظمت بودند كه در پاكى و صلاح و تقواى آنان مردم اتفاق نظر داشتند و به بلندى مقام و رفعت شأنشان معترف بودند. همين بايد مانع آزار و تبعيدشان ميبود و بايستى حاكم را واميداشت كه آنان را از شهر و كاشانهشان آواره نكرده و از شهرى به شهرى نراند و گوش بگزارش هر هرزه بىايمان و جاسوسى نسپارد، نه اين كه باستناد خبر مغرضانهاى كه جوانى بىسر و پا بدهد آن مردان بزرگ و پاكدامن را كيفر دهد. خداى متعال ميفرمايد: «اگر آدم زشتكارى براى شما خبرى آورد بايد در آن تحقيق كنيد مبادا از روى نادانى به عدهاى آسيب برسانيد و بعدا بر كرده خويش پشيمانى خوريد خليفه وظيفه داشت آن جوان زشتكار هرزه را بخاطر گزارش و خبر مغرضانهاش سخت ملامت و حتى مجازات كند كه چرا مردان خدا پرست را كه استاد قرآنند ابله ناميده است، مردانى كه پيشواى مردمند و زاهدان خطه خويش و فقيهانى سترگ و مجسمه زهد و تقوى و نمونه عالى فقه و اخلاق و هيچ جرمى نداشتهاند جز اينكه تن به خواهشهاى آن جوانك بىسر و پا نسپردهاند و در شهوت پرستى و جناياتش شركت نجستهاند. آيا خليفه پيش از اينكه حكم تبعيدشان را رقم بزند تحقيق كرد كه ميان ايشان با آن جوان هرزه چه گفتگو و بحثى در گرفته و سخن بر سر چه بوده و در آن جلسات چه گذشته است؟! نه، بلكه بجاى تحقيق و اطلاع از آن ماجرا و فقط بنا به خواهش آن جوانك سبك- سر كامجو آنهمه صدمه و اهانت و محروميت را بر آن نيكمردان وارد آورده است. امّا دين و دينداران كارش را تقبيح كردهاند و تاريخ از آن در رديف سياهكاريهاى عثمان ياد نموده است ملايمتى كه معاويه- در مقايسه با پسر خالد بن وليد- نسبت باين جماعت نشان داد از روى حلم و بنابر موازين اخلاقى نبود بلكه ملايمتى سياسى و نفع طلبانه و حساب شده بود. اگر پرخاش ميكرد براى اين بود كه خليفه از او راضى باشد و بگويد با مخالفانش درشتى نموده است. اگر با آنان بملايمت رفتار ميكرد از آن جهت بود كه ميدانست طرفداران و پيروانى بسيار دارند و طبعى درشت و پر صلابت كه خشونت را با انتقام مقابله مينمايند. معاويه خواب جانشينى عثمان را ميديد و بر آن سر بود كه مخالفت عامه و اصحاب با عثمان رو بشدت نهد و به سقوط وى انجامد تا در گرداب گل آلود حوادث آينده ماهى حكومت خود سرانه را بدام آورد. از همان وقت زمينه چينى ميكرد و دل متنفذان را بدست ميآورد و هر كس را بنوعى ساكت و خشنود ميساخت. بهمين جهت اين جماعت متنفذ را كه در ميان خلق آبرو و احترامى بسزا داشتند آزاد كرد، و پيرو همين نقشه، بعدها عثمان را بهنگام محاصره واگذاشت تا كشته شدچنانكه بيايد عبد الرحمن بن خالد بن وليد كه مثل پدرش خشن و تندخو بود بعكس معاويه با آنان بسختى و خشونت رفتار كرد. بنابراين، اين خشونت و آن ملايمت هر دو غير اخلاقى و ناپسند بودند. اين كردارى ناروا و بيجا بود و آن وسيلهاى براى يك جنايت سياسى و جاه طلبى ضد مردمى در اينجا مختصرى از شرح حال اين رجال عاليقدر را ميآوريم تا معلوم شود آنچه دشمنان در حقشان گفتهاند تا چه حد دور از انصاف و مردمى و ايمان بوده است، و روشن گردد كه «ابن حجر» وقتى مالك اشتر را متهم به انحراف از دين ميكند «1» تبهكار و بهتانساز است و در دفاع ناروا از عثمان بهر جنايت اخلاقى دست ميآلايد از جمله آنجا كه ميگويد: به مجتهد در كارهائى كه از روى اجتهاد علمى ميكند نميتوان اعتراض كرد و اين ملعونها كه به او اعتراض ميكنند نه فهم دارند و نه عقل.[11]
بیان مغالطات در مناظره الأشتر وسعيد(437)
1. مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی :کوچک نمایی نادیده گرفتن این افراد سرشناس. 2.مغالطات ادعای بدون استدلال :استدلال از راه سنگ سوق دادن به سوی شام تهدید و تطمیع در نامه عثمان به معاویه به چشم می خورد مغالطه توسل به مرجع در جای که معاویه علت بر حق بودن خود را عدم نهی و عزل شدن از طرف خلیفه می داند ودر رفتار او و در رفتارعبدالرحمن بن خالد هم مغالطات تهدید و تطمیع و مغالطه بیان عاطفی و توسل به احساسات و توسل به جهل موج می زند چون قصد معاویه در جلسات شام اثبات حقانیت خود بود. 3. مغالطات مقام نقد : توهین از عثمان بدعتهائى سر زد كه مشهور است و همه ميدانند. ياران پيامبر صلی الله علیه و آله او را بعلّت آن مورد انتقاد و نكوهش قرار دادند. از قبيل اينكه بنى اميه مخصوصا آنعده از امويان را كه زشتكار و ابله و بى دين و ايمان بودند به فرماندهى سپاه و استاندارى ميگماشت، و اموال عمومى را به آنها حواله ميداد و مىبخشيد، و رفتار ناروائى كه با عمار و ابوذر و عبد اللّه بن مسعود كرد و ساير كارهائى كه در اواخر خلافتش مرتكب گشت و رئيس شهربانى كوفه گفت: حرف استاندار را رد ميكنى؟! و حرفهاى خشن زد و معاويه گفت: تو سخنگوى اين عدّه هستى، و مىبينم عقل ندارى حالا شما را شناختم و فهميدم آنچه سبب شده كه مغرور شويد كم عقلى است و تو اى صعصعه! شهر تو بدترين شهرهاست، از لحاظ محصولات و... معاویه به عثمان نوشت: «عدهاى پيش... عبد الرحمن بن خالد پس از آنكه چند روزى و.. .مغالطه توسل به شخص در جای که به صعصعه بخاطر اینکه مال منطقه ای خواص است اشکال گرفته می شود. 4.مغالطات مقام دفاع :عوض کردن موضوع عثمان با تبعید هایش در حقیقت بجایبحث با این افراد موضوع را عوض می کرد و این عوض کردن موضوع گاهی به عوض کردن موضع در جاهای مختلف می انجامید در سخن معاویه که خود را برتر می دانست مغالطه تبعیض طلبی نمایان است. 5. مغالطه در استدلال پیش فرض نادرست :سنت گرای و تجدد گرای وثروت گرای وتوسل به اکثریت در کلام معاویه وعبد الرحمن بن خالد مشهود است. 6. مغالطه ربطی :مغالطه تمثیل از طرف معاوية بن ابى سفيان. پس از درود، اى امير المؤمنين! تو عدهاى را پيش من فرستادهاى كه با زبان شيطان سخن ميگويند و آنچه را شيطان تقرير كند بر زبان ميآورند. و مدعيند كه از طرف قرآن با مردم سخن ميگويند. بهمين جهت امر را بر مردم دگرگونه مينمايند که این تمثیل نابجا و مغلطه معاویه است.
ترجمه و متن مناظره بین عبد الله بن عباس وأبو موسى(441) قال لما أجمع أهل العراق على طلب أبي موسى وأحضروه للتحكيم على كره من علي عليه السلام أتاه عبد الله بن العباس - وعنده وجوه الناس وأشرافهم - فقال له: يا أبا موسى إن الناس لم يرضوا بك ولم يجتمعوا عليك لفضل لا تشارك فيه، وما أكثر أشباهك من المهاجرين والأنصار والمتقدمين قبلك! ولكن أهل العراق أبوا إلا أن يكون الحكم يمانيا، ورأوا أن معظم أهل الشام يمان، وأيم الله! إني لأظن ذلك شرا لك ولنا، فإنه قد ضم إليك داهية العرب. وليس في معاوية خلة يستحق بها الخلافة، فإن تقذف بحقك على باطله تدرك حاجتك منه، وإن يطمع باطله في حقك يدرك حاجته منك، واعلم يا أبا موسى أن معاوية طليق الإسلام، وأن أباه رأس الأحزاب، وأنه يدعي الخلافة من غير مشورة ولا بيعة، فإن زعم لك أن عمر وعثمان استعملاه فلقد صدق، استعمله عمر وهو الوالي عليه بمنزلة الطبيب يحميه ما يشتهي ويوجره ما يكره، ثم استعمله عثمان برأي عمر، وما أكثر من استعملا ممن لم يدع الخلافة واعلم أن لعمر مع كل شئ يسرك خبيئا يسوؤك، ومهما نسيت فلا تنس أن عليا بايعه القوم الذين بايعوا أبا بكر وعمر وعثمان وأنها بيعة هدى، وأنه لم يقاتل إلا العاصين والناكثين فقال أبو موسى: رحمك الله! والله مالي إمام غير علي، وإني لواقف عند ما رأى، وإن حق الله أحب إلي من رضا معاوية وأهل الشام، وما أنت وأنا إلا بالله ترجمه: مثلا ابن عباس به اشعرى مىگويد نابغه سياسى عرب با تو هم انجمن گشته است. معاويه هيچ خصلتى كه او را شايسته خلافت سازد ندارد. بنابراين اگر حقى را كه به جانب تو است بر پيكر باطل وى بزنى او را محكوم ميكنى و به مقصود ميرسى، و اگر باطل وى به حقى كه بجانب تو است طمع بست ترا آلت اجراى مقصودش مىسازد. بدان اى ابو موسى كه معاويه اسير آزاد شده مسلمانان است و پدرش سر فرماندهى قبائل مشرك و مهاجم به اسلام بوده است و او بدون رأى شورا و بدون بيعت داعيه خلافت دارد. اگر در برابرت ادعا كرد كه عمر و عثمان او را به استاندارى گماشتهاند راست گفته است عمر او را به استاندارى گماشته و خود ولايت و سرپرستى او را عهده داشته چون طبيبى كه او را از آنچه دلش مىخواهد باز مىدارد و آنچه را خوش نمىدارد بزور به او مىخوراند. و سپس عثمان با اتكا به نظر و كار عمر او را به استاندارى گماشته است، و بسا كه توسط آن دو به استاندارى گماشته شدهاند و ادعاى خلافت ننمودهاند. و توجه داشته باش كه عمرو عاص در زير هرچه كه ترا خوش مىآيد شرى برايت پنهان دارد. هر چه را فراموش كردى اين را از ياد مبر كه با على همان جماعتى بيعت كرده است كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كرده و آن بيعت بيعت هدايت و منطبق با دين است، و وى جز با سركشان نافرمان و بيعت شكنان نجنگيده است. « فقال أبو موسى: رحمك الله! والله مالي إمام غير علي، وإني لواقف عند ما رأى، وإن حق الله أحب إلي من رضا معاوية وأهل الشام، وما أنت وأنا إلا بالله[12] [1] . ر.ک: کليات منطق، (از مجموعه آثار شهيد مطهري، جلد5) صفحه 117و 118 و منطق مظفر، جلد2، صفحه 168 و کليات منطق صوري، ص375 وفرهنگ فلسفي [2] ر.ک: منطق کاربردي، سيد علي اصغر خندان، قم، مهر، مؤسسه فرهنگي طه، ۱۳۷۹ و منطق مظفر، جلد2، صفحه 168 موسسه انتشارات دار الفکر3000جلد و کليات منطق صوري، ص375 محمدي خوانساري و کليات منطق، (از مجموعه آثار شهيد مطهري، جلد5) صفحه 117و 118 [3] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج17، ص: 206 [4] . علل الشرائع- ترجمه ذهنى تهرانى، ج1، ص: 237 [5] . احتجاج-ترجمه غفارى مازندرانى، ج3، ص: 73
[6] . متن و ترجمه كتاب شريف احتجاج، ج2، ص: 125 [7] . علل الشرائع-ترجمه ذهنى تهرانى، ج1، ص: 66 [8] . علل الشرائع، ج1193ص: باب صد و پنجاه و دوّم سرّ اثبات ائمه عليهم صلوات اللَّه [9] . علل الشرائع-ترجمه ذهنى تهرانى، ج1، ص:629 [10] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج21، ص:106 [11] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج17، ص: 72 [12] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج20، ص: 212 [ 88/12/06 ] [ 11:59 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ]
[ ]
زندگی نامه ی حضرت آیت الله احمدی میانجی
آیت الله علی احمدی میانجی چهارم محرم الحرام 1345 ه.ق (1306ش) درروستای پورسخلو در خانواده ی روحانی دیده به جهان گشودند. نزد پدر کتاب های «نصاب الصبیان» «گلستان سعدی» «منشات امیر نظام » «ابواب الجنان » «تاریخ نادر » و مقدمات عربی را خواندند و دویست بیت از «نصاب » را حفظ کردند و تا حدودی به زبان فارسی مسلط شدند. از اساتید ایشان در میانه می توان آیت الله آقا میرزا ابو محمد حجتی از شاگردان حضرت آیت الله العظمی عبد الکریم حائری یزدی و آیت الله حاج شیخ لطفعلی زنوزی را نامبرد. پس از مدتی ایشان برای یک سال به حوزه تبریز رفتند و بنا بر توصیه علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان از درس آیت الله میرزا رضی زنوزی کسب فیض نمودند و پس از آن نیز به قم رفتند و سطوح عالی را نزد مرحوم آیت الله سید حسین قاضی آموختند . و بخش دیگر را نزد علامه طباطبایی که تازه به قم مشرف شده بودند آموختند درس خارج اصول را از آیت الله آقا میرزا احمد کافی الملک و درس خارج فقه را از بزرگانی چون حضرات آیات اعظام بروجردی و گلپایگانی و محقق داماد و علامه طباطبایی بهره جستند. آیت الله علی احمدی میانجی فردی خدوم به امام و انقلاب بوده اند و در راه پیروزی انقلاب در صف انقلابیون تلاشهای را می کنند و پس از انقلاب نیز با حکم امام خمینی (ره)قاضی شرع در شهرهای ملایر و حومه میانه و شهر های اطراف و مشکین شهر و حومه منصوب می شوند . از آثار ماندگار آیت الله علی احمدی میانجی می توان مکاتیب الرسول و التبرک و الاسیر فی الاسلام و السجود الارض و مالکیت خصوصی و احادیث اهل بیت عن طرق اهل السنه و لزوم وزارت اطلاعات در حکومت اسلامی و حاشیه و تعلیقیه بر کتاب های معادن الحکمه مرحوم فیض کاشانی و شیعه در اسلام علامه طباطبایی و کتاب مواقف الشیعه را نام برد. در مورد این کتاب باید گفت که در آن حدود یک هزار مناظره و احتجاج از صحابه پیامبر و اصحاب ائمه و راویان و شخصیت های بزرگ شیعه از منابع معتبر شیعه در سه جلد تدوین شده و مولف فرزانه در مقدمه این کتاب می گویند : هر کس در محتوای مناظرات این کتاب دقت و تامل کند به وضوح قدرت تفکر رشد عقلی و دقت نظر علمای شیعه را مشاهده می کند و اهتمام آنان را به امور دینی به خوبی در می یابد و برایش روشن می شود که دانشمندان شیعی در طول تاریخ اهل منطق و برهان بوده و هرگز به نیرنگ پناه نبرده اند در بحث مناظره جانب انصاف و متانت را کاملا رعایت نموده اند به خلاف شیعه آنهای که با شیعه به مقابله و مخالفت برخاستند هیچ یک از این مزایا را نداشته بلکه حتی فاقد آن بوده اند. چند نکته در مورد تحقیق اولا :در این تحقیق پس از بررسی مناظرات کتاب مواقف الشیعه در مورد مناظرات به نتیجه که از حضرت آیت الله علی احمدی میانجی در زندگی نامه ایشان ذکر شد رسیده لذا عنوان تحقیق را این چنین انتخاب کردم مغالطات مخالفین در مناظرات کتاب مواقف الشیعه دوم آنکه در فصل سوم مغالطه و انواع آن را به صورت کامل ولی فشرده آورده تا در هنگام بررسی مغالطات در صورت نیاز به تعریف اصطلاحات به آنجا مراجعه گردد و سوما اینکه شماره های بالای هر ترجمه مربوط به شماره آن مناظره در کتاب مواقف الشیعه می باشد و به علت تفاوت نقل هااز لحاظ کم و کیف , مطالب بعضی از ترجمه ها از متن عربی بیشتر است لذا گاها متن عربی نیز آورده شده تا دال بر این تفاوت باشد. سابقه پژوهش
کتب بسیاری از زمان مبارزه عقلا با سفسطاییها و دیگرانی که از این قبیل خطا در گفتار سود می برند نگاشته شده است و انبیا اولین مبارزان در این راه بوده اند و تا انسان مختار است کسانی پیدا می شوند که از این خطا بهره می گیرند و کسانی نیز دنبال حق و تجلی آن همان گفتار صادقانه هستند که به مقابله با ایشان می پردازند و تا گفتار هست منطق گفتار نیز وجود خواهد داشت لکن مخالفین حق همیشه از مغالطه کاران و بی استدلال ها بوده چرا که اگر غیر از این بود لازم می آمد که حق دو فرقه گردد و یا در مقابل خدا و رسولان و امامانش عده ای بر حق به وجود آیند که این به دلایل مختلف علوم عقلی و نقلی مردود است و حقانیت خدا و وحدانیت او را زیر سوال برده در نتیجه عقلا و نقلا محال است .مناظرات این دو مدعی که یکی حق و دیگری باطل است سر تا سر تاریخ حضور انسان در این دنیا را گرفته است و عاشقان حق در مقابل عهد شکنان و طرفداران نا حق و جاهلان در شناخت او گاهی جان خود را داده ولی در اثبات حقانیت معشوقشان کوتاه نیامده اند. در این تحقیق سعی شده مغالطه های مخالفین شیعه در مناظرات مواقف الشیعه جمع آوری شود و این تحقیق مثل اثر بر گرفته شده از آن که تا تاریخ این تحقیق هنوز به زبان دیگر ترجمه نشده است تازه و جای کار در این وادی به زبان فارسی و زبان های دیگر بسیار است . ضرورت و اهداف موضوع
در زمینه معارف اهل بیت کار شده است ولی مخالفین مذهب حقه شیعه نیز بسیار برای مدعای دروغشان کار کرده اند و این مغلطه دروغ و مغلطه تکرار را ادامه داده اند و این امر درحوزه تحقیقات و حضوردیجتالی و جهانی آنها در اینترنت نمود بیشتری دارد شیعه و علما آن با اینکه بسیار غنی از لحاظ علمی هستند ولی در دسته بندی و ترجمه و...و به دست حقیقت جویان عالم رساندن ضعیف ظاهر شده اند . اما چرا مغلطه مخالفین؟ یاران مولا علی علیه السلام با علم منتسب به علم حضرت حقی که داشته اند از لحاظ نقلی و با توجه به حقانیت شان و فکر و اندیشه ی رشیدشان از لحاظ عقلی نیازی به گذاشتن پا فراتر از برهان و دلیل نداشته اند و همانطور که در این تحقیق پس از بررسی مناظرات آنها معلوم خواهد شد. این مخالفین آنها بوده که ناحق مغالطه کار و از علم و فهم و اندیشیدن بی بهره بوده تا جای که تاریخ شیعه از رفتار ناجوان مردانه و مغالطه کارانه آنها پر است. به خاطر وجوب دفاع از حقیقت و احقاق حق این حقیقت مظلوم مقتدر بر هر فردی لازم و واجب است تا جای که می تواند در این زمینه مجاهدت کرده و اول وجود تشنه ی حقیقت خود را سیراب کند و بعد دیگران را از لذت فهمیدن حقانیت حق بهره مند سازد. تا در روز حساب و حضور در مقابل حضرت حق سر بلند و مسرور باشد.
و من الله ا لتوفیق محمد صادق محسن زاده تابستان1388 معنای صناعت
صناعت یا فن (یا همان تکنیک(Technic) در زبان انگلیسی در اصطلاح به ملکه نفسانی و حاصل شده ای گفته می شود که انسان توسط آن می تواند اموری را برای دستیابی به یک هدف به کار ببرد و این کاربرد در حد امکان از روی بصیرت و آگاهی است. فرق علم و صناعت این است که غایت علم، شناخت نظری حقیقت است؛ در حالی که غایت صناعت، بهره وری است.
صناعات پنجگانه(خمس) در منطق
در منطق، بر حسب این که قیاس از چه نوع مقدماتی تشکیل یابد، ارزش آن قیاس، متفاوت خواهد بود و متناسب با هر یک از آن مقدمات، عنوانی خاص دارد.به بیان دیگر، قیاس از نظر ارزش مقدمات پنج قسم است و پنج گونه ارزش دارد. درباره هر یک از این پنج صناعت، بدین ترتیب پنج صناعت یا پنج فن (صناعات خمس) به وجود می آید که ارسطو رساله ای مخصوص دارد. این صناعات عبارتند از: برهان، جدل، سفسطه، مغالطه، خطابه، شعر اساسا قیاس ها از نظر اثر و فایده، پنج گونه مختلف اند و این پنج گونگی قیاس ها مربوط است به ماده نه به صورت آن ها انسان، متناسب با اهداف مختلی که دارد، قیاس به کار برده و استدلال می کند؛ یعنی هدف انسان ها از قیاس ها یکی از آثار پنج گانه است که بر قیاس ها مترتب است. برهان اثری که بر قیاس مترتب می شود و هدفی که از آن منظور است، گاهی یقین است؛ یعنی هدف قیاس کننده این است که واقعا مجهولی را برای خود یا برای مخاطب خود، تبدیل به معلوم کند و حقیقتی را کشف کند. در فلسفه و علوم معمولا چنین هدفی منظور است و در آن ها چنین نوع قیاس هایی تشکیل می شود. واضح است که برای این منظور، حتما باید از موادی در مقدمات قیاس استفاده شود که یقین آور و غیر قابل تردید باشد. گاهی هدف قیاس کننده مغلوب کردن و به تسلیم وادار کردن طرف مقابل است. در این صورت ضرورتی ندارد که امور یقینی استفاده شود یعنی می توان از اموری استفاده کرد که خود طرف قبول دارد؛ و لو یک امر یقینی نباشد. جدل: گاهی هدف، اقناع ذهن مخاطب است برای اینکه به کاری وادار شود و یا از کاری بازداشته شود. در این صورت، اگر از امور غیر قطعی و ظنی نیز دلیل آورده شود، مشکلی نخواهد بود. سفسطه(مغالطه): و گاهی نیز هدف، صرفا گمراه ساختن مخاطب است. در این صورت، یک امر غیر یقینی را به جای یقینی و یا یک امر نادرست را به جای درست؛ و یا یک امر غیر ظنی را به جای یک امر ظنی به کار می برد و مخاطب خود را به اشتباه می اندازد. خطابه: گاهی هدف شخص قیاس کننده، مغلوب کردن و به تسلیم وادار کردن طرف مقابل است.در این صورت، ضرورتی ندارد که حتما از امور یقینی و برهانی استفاده شود؛ بلکه می توان از مطالبی بهره برد که مخاطب، قبول دارد؛ هرجند یقینی نباشد. شعر: گاهی هدف استدلال کننده و کسی که قیاسی را می چیند تا نتیجه ای بگیرد، صرفا این است که امر مورد نظر خود را در خیال مخاطب، زیبا یا زشت جلوه دهد. در این صورت با پوشاندن آرایه ها و زینت های خیالی زیبا و یا زشت، استدلال خویش را در نظر مخاطب، موجه می سازد. پس هدف انسان از استدلال های خود، یا کشف حقیقت است(برهان)؛ یا به زانو درآوردن طرف مقابل و صرفا مجاب کردن وی است(جدل)؛ یا اقناع ذهن اوست برای انجام یا ترک کاری (خطابه)؛ و یا این که هدف، گمراه کردن مخاطب است(سفسطه یا مغالطه)؛ و یا صرفا بازی کردن با خیال و احساسات طرف مقابل است تا امر زشتی را در خیال او زیبا و یا امر زیبایی را در نظرش زشت، و یا امر زیبایی را زیباتر و زشتی را زشت تر جلوه دهد(شعر )؛ نکته مهم به حکم استقرا، از نظر هدف و ارزش مقدمات، قیاس ها منحصر به همین پنج نوع هستند انواع مغالطات[2] مغالطات ابهام مغالطه اشتراک لفظ : استفاده از واژههایی که دارای دو یا چند معنا هستند؛ بدون قرینهای که بر معنای موردنظر دلالت کند. کژتابی یا ابهام ساختاری: به کارگیری جملهای که میتواند به دو یا چندگونه بیان و فهمیده شود. مغالطه ابهام واژه: استفاده از واژههای مبهمی که قابلیت تفسیرهای گوناگون دارند. اهمال سور: عدم ذکر سور قضیه و تلقی آن به عنوان قضیهای کلی تعریف دوری: تعریف دو شیء یا لفظ مبهم به یکدیگر در حالی که برای شناخت هر یک نیازمند به شناخت دیگری باشیم. مغالطات عدم دقت برای گمراهسازی مغالطه کنه و وجه: معرفی یک صفت یا یک جنبه خاص از یک پدیده به عنوان ذات و اساس آن علت جعلی: معرفی امری که علت نیست یا بخش کوچکی از علت است به عنوان علت اصلی بزرگ نمایی: جلوه دادن جنبه یا جنبههای خاصی از یک واقعیت به صورت بزرگتر و مهمتر از آنچه هست کوچک نمایی: جلوه دادن جنبه یا جنبههای خاصی از یک واقعیت به صورت کوچکتر و کماهمیتتر از آنچه هست مغالطه متوسط : مغالطه آماری برای بیان اطلاعات خاص مورد نظر نمودار گمراه کننده: استفاده از نمودارهای مغرضانه برای بیان اطلاعات آماری تصویر گمراه کننده: استفاده نادرست از اندازه تصویری که نشانه دادههای آماری به کار میرود. مغالطات نقل دروغ: عدم مطابقت خبر با واقعیت توریه: بیان سخنی که معنای آن به ظاهر درست است؛ اما آنچه مخاطب از آن درک میکند نادرست و دروغ است. نقل قول ناقص: نقل گزینشی بخشی از سخنان دیگران بدون توجه به پیام اصلی او در مجموعه سخنانش تحریف: کاستن و افزودن محتوای یک متن تفسیر به رای یاتفسیر نادرست: تفسیر یک سخن مغایر با اغراض گوینده و موافق با اغراض شخص. مغالطه تاکید لفظی: تکیه و تأکید بر برخی از الفاظ یک قضیه و استنباط معانی که موردنظر گوینده نیست. مغالطات ادعای بدون استدلال استدلال از راه سنگ: ایجاد زمینهای برای طلب نکردن دلیل از سوی مخالفان و سلب امکان نقادی مدعای موردنظر. اتهام نادانی : ادعای اینکه آن مدعا بسیار واضح و بدیهیاست و نیاز به استدلال ندارد. مسموم کردن سرچشمه: نسبت دادن یک صفت منفی و مذموم به مخالفان آن مدعا یا کسانی که تردید میکنند. مغالطه تله گذاری: نسبت دادن یک صفت مثبت و ممدوح به موافقان آن مدعا یا مخاطبانی که آن را میپذیرند. مغالطی توسل به جهل : اینکه مدعای موردنظر نفی نشدهاست یا دلیلی برخلاف آن نیست، پس آن درست است. مفالطی طلب برهان: درخواست از مخاطبان که اگر مدعای موردنظر را نمیپذیرند، بر ضد آن دلیل بیاورند. مغالطه طردشقوق: با ذکر عیوب شقوق مختلف، مطلوبیت شق مورد نظر را اثبات کردن. مغالطه تکرار: تکرار مدعا به جای استدلال برای اثبات آن. فضل فروشی: تظاهر به داشتن کمالات و فضل بسیار برای این که سخن او پذیرفته شود. کمیت گرای افراطی: استفاده نابهجا از اعداد و ارقام برای نشان دادن دقت زیاد مدعا. مغالطعی بیان عاطفی: استفاده از کلماتی با بار ارزشی مثبت به جای استدلالهای موافق یک مدعا و بالعکس. عبارت جهت دار:استفاده از کلماتی با بار ارزشی مثبت و منفی به جای استدلال یک مدعا. مغالطی توسل به احساسات: تأثیر روانی بر مخاطب و استفاده از احساسات و عواطف برای منحرف کردن او از مقام استدلال. تهدید: جایگزین کردن زور به جای استدلال یعنی اگر مدعای موردنظر را نپذیرد، آسیبی به او خواهد رسید. تطمیع: جایگزین کردن منفعتطلبی به جای استدلال؛ یعنی اگر مدعای موردنظر را بپذیرد، نفعی به او میرسد. جلب ترحم : جایگزین کردن ترحم و دلسوزی به جای استدلال؛ یعنی تشویق به پذیرفتن سخن شخص قابل ترحم آرزو اندیشی: جایگزین کردن امید و آرزو به جای استدلال. عوام فریبی: استفاده از هیجان جمعی، گرایش به تفاخر به جای استدلال. مغالطه توسل به مرجع: استفاده از نظر افراد مشهور به عنوان حجت و دلیل برای یک مدعا مغالطه تجسم: فرض و گمان یک جسم عینی و خارجی به ازای هر یک از الفاظ و کلمات. مغالطه توسل به احتمالات: بهرهگیری از احتمالات به جای استدلال. مغالطه جزمی گرای: مطرح کردن مدعا و اجازه ندادن تشکیک در آن. مغالطات مقام نقد پارازیت: ایجاد وقفه در ارائه یک سخن یا پیام و یا ایجاد مانع در رسیدن آن به مخاطب. اتهام ابهام: مبهم و نامفهوم شمردن سخنی که مبهم نیست. تکذیب نادرست:دروغ و غیرواقعی معرفی کردن یک مدعا ساده انگاری مدعا: پیشپا افتاده تلقی کردن یک مدعا. اتهام مغالطه: مغالطهآمیز معرفی کردن سخنی که مغالطهآمیز نیست، بدون ارائه دلیل برای آن. مغالطه توسل به شخص: نقد گوینده به جای نقد گفته او. توهین: ناسزا و فحش دادن. مغالطه منشا: اشاره به اینکه سرچشمه و اصل موضوع مورد نقد، از شخصیت مذمومی بودهاست. مغالطه پهلوان پنبه: ترسیم یک مدعای ضعیف و نقد آن به جای نقد مدعای اصلی. مغالطه کامل نا میسر: رد همه راهحلهای موجود با اشاره به نقاط ضعف آنها و یا مقایسه با کامل نامیسر. ارزیابی یک طرفه: تنها به نقاط ضعف یا قوت موضوعی اشاره کردن و نادرستی یا درستی آن را نتیجه گرفتن. مغالطه رد استدلال: از نادرست بودن یا مغالطهآمیز بودن دلیل یک مدعا، نادرستی خود آن را نتیجه گرفتن. مناقشه در مثال: به جای رد مدعا، در مثالها و مصادیق آن تردید کردن. مغالطه تخصص: رد یک مدعای کلی با اشاره به حالتی خاص و غیرطبیعی که در آن حالت آن مدعا صادق نیست. بهانه: نپذیرفتن سخنی به علت برخی اشکالات جزئی. مغالطه جمع مسایل در مسئله واحد: ادغام سؤالات در سؤالی که مبتنی بر پیشفرضهاییاست که مخاطب قبول ندارد. مغالطات مقام دفاع عوض کردن موضوع: بحث را به بیراهه کشاندن نکته انحرافی: منتفی کردن زمینه پاسخگویی با یک نکته بیربط شوخی بی ربط: استفاده از طنز و لطیفه برای پوشاندن ضعف خود و تشویش اذهان عمومی. مغالطه توسل به واژه های مبهم: در مقام توجیه یک مدعای نادرست، به تفسیر دلخواه از واژههای مبهم پرداختن. توسل به معنای تحت اللفظ: در مقام توجیه یک سخن، مطرح کردن این ادعا که منظور اصلی معنای تحتاللفظ برخی از واژهها بوده، نه معنای متبادر به ذهن. مغالطه تغییر تعریف: در مقام توجیه یک سخن، مطرح کردن این ادعا که از برخی واژهها معانی خاص دیگری مورد نظر بودهاست. مغالطه تغییرموضوع: در مقام توجیه یک سخن، مطرح کردن این ادعا که آن سخن از دیدگاه و نقطهنظر خاصی بیان شدهاست. مغالطه استثنای بی اهمیت: پذیرش مثال نقض، اما غیرمهم و بیتأثیر جلوه دادن آن. مغالطه از طریق تخطئه ی مخاطب: اشاره به اینکه خود منتقد هم مرتکب همان خطایی شده که از آن انتقاد میکند. تبعیض طلبی: درخواست این که ملاکهای نقد مدعای او با ملاک نقد مدعای دیگران متفاوت باشد. مغالطه حفظ پیش فرض: بیتوجهی به شواهد خلاف و اصرار بر مدعا. پذیرش ظاهری نقد: اشاره به انتقاد و پذیرش ظاهری آنها و باقی ماندن بر مدعای خطا عدم تکرار حد وسط: تکرار نشدن حد وسط به طور کامل و دقیق مغالطه وضع تالی : در یک قضیه شرطی، با فرض تالی، تحقق مقدم را نتیجه گرفتن. مغالطه ی رفع مقدم: ئر یگ قضیه شرطی، با رفع مقدم، وضع تالی را نتیجه گرفتن. مغالطه مقدمات منفی: نتیجهگیری از قیاسی با مقدمتین سالبه. مغالط مقدمات ناسازگار: استنتاج از قیاس دارای مقدمتین متناقض. مغالطه افراد غیر موجود: از قضایای کلی، نتیجه جزئی گرفتن. ایهام انعکاس: برای موجبه کلیه، عکس کلیه و برای سالبه جزئیه، عکس قائل بودن. سوء تالیف: تعمیم یافته بودن حدی موضوع یا محمول در نتیجه، بدون تعمیم آن در مقدمات قیاس و نیز استنتاج از قیاسی که حد وسط آن در هیچ یک از دو مقدمه تعمیمیافته نیست. مغالطه در استدلال پیش فرض نادرست سنت گرایی: هر پدیده یا عقیده به یادگار مانده از گذشته، درست و پذیرفته است و هر عقیده بیسابقه، مردود و نادرست است. تجدد گرایی : هر پدیده یا عقیده نو و جدید، مقبول و درست است و هر عقیده به یادگارمانده از گذشته مردود است. فقر گرایی یا توسل به برتری فقر:افراد فقیر و تهیدست دارای شخصیت مثبت و افکار درست هستند. ثروت گرایی یا توسل به برتری ثروت: افراد ثروتمند و متمول دارای شخصیت مثبت و افکار درست میباشند. مغالطه توسل به اکثریت: هر موضوعی که اکثریت مردم نسبت به آن موافق باشند، درست است. مغالطه ی علت شمردن مقدم: در دو حادثه متوالی، حادثه اول، علت حادثه دوم است. مغالطه علت شمردن مقارن: دو دو حادثه همزمان، یک حادثه، علت حادثه دیگر است. مغالطه ترکیب: اگر اجزای مجموعهای دارای وصفی باشند، کل آن مجموعه نیز دارای آن وصف خواهد بود. مغالطه تقسیم: اگر کل مجموعه دارای وصفی باشد، اجزای آن مجموعه نیز دارای همان وصف هستند. مغاله میانه روی : در هر بحثی با دو نظریه یا طرح مخالف، باید نظر میانه را انتخاب کرد. مغالطه قمار باز : در وقوع یک امر محتمل، نتیجه مراتب قبلی در مراتب بعدی مؤثر است. مغالطه مضمر مردود: ذکر نکردن یکی از مقدمات که در واقع نادرست است. مغالطه فصل الامر: استفاده از قیاس استثنایی منفصله در حالی که قضیه شرطیه منفصله، حقیقیه یا مانعةالخلو نیست. ذوالحدیین جعلی : میان مقدم و تالی قضایای شرطی، رابطهای وجود ندارد و یا قضیه فصلی، حقیقی نیست. خلط نسبت : استفاده از نسبتهای غیرمتقارن و غیرمتعدی به عنوان نسبتهای متقارن و متعدی مغالطه دلیل نامربوط: استنتاجی که در آن نتیجه منطقی مقدمات نسبت به نتیجه گرفته شده، اعم، اخص یا مباین باشد. مصادره به مطلوب: استفاده از نتیجه در مقدمه استدلال. استدلال دوری: به کار بردن مقدمهای که صحت آن وابسته به صحت نتیجه استدلال است. تعمیم شتابزده: صادر کردن حکم کلی با نمونه ناکافی مغالطه اماری:با دست کاری در آمار و بالا پایین کرن آن ها یااعداد زیاد بکار بردن ولی غیر واقعی مغلطه می کند مغالطه تمثیل: تسری دادن حکم یک چیز به چیزی دیگر که در صفتی شبیه چیز اول باشد.
ترجمه مناظره بین أبو الأسود وعائشة(313)
چون عائشه و طلحه و زبير نزديك بصره رسيدند عثمان بن حنيف- فرماندار على علیه السلام در بصره- «ابو اسود دوئلى» را نزد آنها فرستاد. او از عائشه پرسيد چرا به بصره آمده است؟ جوابداد: براى خونخواهى عثمان. گفت :هيچيك از قاتلين عثمان در بصره نيستند. عائشه گفت: راست ميگوئى. ولى در مدينه همراه على بن ابيطالب هستند، و من آمدهام اهالى بصره را براى جنگ با على بسيج كنم. آيا ميشود بخاطر شما عليه تازيانه عثمان بخشم آئيم ولى بخاطر عثمان عليه شمشيرهاى شما بر نياشوبيم؟ گفت: ترا به تازيانه و شمشير چكار؟ تو بدستور پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بايد در خانهات بنشينى و مطابق حكمش تو خانه نشين شدهاى و بايستى در خانهات قرآن بخوانى و مطالعه كنى، و زنان موظف به جنگ نيستند و نه حق خونخواهى دارند. وانگهى على علیه السلام از لحاظ خويشاوندى نزديكتر از تو به عثمان است زيرا او و عثمان از اولاد عبد مناف هستند، بنابر اين اگر پاى خونخواهى بميان بيايد او ذيحق تر از تو است. عائشه گفت: تصميمى را كه گرفتهام اگر بانجام نرسانم بر گشتنى نيستم تو اى ابو اسود فكر ميكنى كسى جرأت ميكند به جنگم بيايد؟ گفت: بخدا قسم با تو بشدت خواهند جنگيد، جنگى سخت. آنگاه نزد زبير رفته گفت: مردم روزى كه براى ابو بكر بيعت گرفته ميشد ترا ديدهاند كه دست بقبضه شمشير گرفته بودى و ميگفتى: هيچكس براى خلافت لايقتر و ذيحقتر از على بن ابيطالب نيست. اين وضعى كه اكنون بخود گرفتهاى كجا و آن وضع كجا؟ زبير سخن از خون عثمان بميان آورد. ابو اسود گفت: بطوريكه باطلاع ما رسيده تو و رفيقت (طلحه) آن را ريختهايد و مسؤول آن هستيد. سپس به طرف طلحه روانه شد و او را ديد كه در گمراهى خويش غوطهور است و بر جنگ و آشوب پافشارى دارد[3]
بیان مغالطات در مناظره أبو الأسود وعائشة(313)
1.مغالطه ابهام .مغالطه ابهام واژه رفتن به بصره برای خونخواهی عثمان در حالی که مراد جمع کردن لشکر علیه مولی علی است. 2.مغلطات عدم دقت برای گمراه سازی:مغالطه علت جعلی رفتن به بصره برای خونخواهی عثمان در حالی که مراد جمع کردن لشکر علیه مولی علی است. 3. مغالطات نقل: دروغ نسبت دادن قتل به مولی. 4. مغالطات مغالطات ادعای بدون استدلال در جریان پیراهن عثمان استدلال از راه سنگ و اتهام نادانی به کسانی که کشته شدن عثمان و ربط آن به مولی علی را بی ربط می دانستند مسموم کردن سرچشمه در اتهامی که در این جریان به مولی علی زده شد مغالطه تله گذاری هر کس علیه علی شود منتقم خون عثمان است مغالطه توسل به جهل و فضل فروشی در این که ام المومنین همراه مخالفین مولی علی است و شما منتقم خون عثمان هستید مغالطه بیان عاطفی آنجا که میگویند عثمان مظلومانه در حال روزه با لب تشنه کشته شد و ما از عاقبت کار امت می هراسیم عبارت جهت دار عثمان به ناحق کشته شد مغالطه تهدید در جای که بجای اثبات مقصر بودن مولی علی لشکر کشی کنند عوام فریبی عایشه را همراه کردن مغالطه توسل به مرجع ام المومنین عایشه با ما هست مغالطه جزمی گرای بالا بردن پیراهنی خونین به اسم پیراهن عثمان و این پیراهن را هم معاویه دارد هم عایشه حالا عثمان چند بار مرده الله اعلم. 5. مغالطات مقام نقد:مغالطه عوض کردن موضوع در جای که ابوالاسود می گوید تو بعد از پیامبر خانه نشین شده ی و باید به عبادت بپردازی نه اینکه ..و او میگوید فکر می کنی با وجود من کسی با ما بجنگد و علی را یاری کند
ترجمه مناظره بین ابن عباس ورجل(321)
محمّد بن الحسن بن احمد بن وليد رضى اللَّه عنه مىگويد: محمّد بن حسن صفّار از احمد بن محمّد بن عيسى، از حسين بن سعيد از حسين بن علوان، از اعمش، از عباية الاسدى نقل كرده كه وى گفت: عبد اللَّه بن عبّاس كنار زمزم نشسته بود و براى مردم حديث مىگفت پس از آن كه از سخن گفتن فارغ شد مردى به حضورش رسيد و سلام كرد و سپس اظهار نمود: اى عبد اللَّه من مردى از اهل شام هستم ابن عباس فرمود: ياران شما جملگى ستمگر بوده مگر كسى كه حقّ تعالى او را از ظلم مصون داشته است از آنچه مىخواهى سؤال كن آن مرد گفت: اى عبد اللَّه بن عباس من به نزد شما آمدهام كه بپرسم كسانى را كه على بن ابى طالب عليه السّلام كشت جملگى از اهل توحيد بوده نه منكر نماز بودند و نه حج و نه روزه ماه رمضان و نه زكاة پس چطور حضرت آنان را به قتل رساند؟! عبد اللَّه فرمود: مادرت به عزايت بنشيند از آنچه تو را به رنج سفر انداخته و به اين جا آورده سؤال نما و غير آن را رها كن آن مرد گفت: من بنزدت نيامدم و از حمص براى حج و عمره سفر نكردم بلكه آمدهام تا افعال و كارهاى على بن ابى طالب عليه السّلام را براى من تشريح كنى. ابن عبّاس فرمود: واى بر تو، راه يافتن به علم عالم بسيار مشكل بوده و هرگز دلهاى زنگ گرفته به آن واقف نخواهند شد و نمىتوانند آن را حمل كنند، به تو خبر مىدهم كه مثل على بن ابى طالب عليه السّلام در اين امّت همچون مثل موسى و عالم(خضر) عليهما السّلام مىباشد و توضيح آن اين است كه: خداوند تبارك و تعالى در كتابش مىفرمايد: اى موسى من ترا براى اين كه پيغامهاى مرا به خلق برسانى برگزيده و به همصحبتى خويش انتخاب كردم پس آنچه را كه به تو فرستادم كاملا فراگير و شكر الهى را به جاى آور و در الواح (تورات آسمانى) از هر موضوع براى نصايح و پند و تحقيق هر چيز به موسى نوشته و دستور داديم جناب موسى عليه السّلام تصوّر مىكرد تمام اشياء براى او ثابت و روشن است همان طورى كه شما معتقديد علماء شما به هر چيز واقف و آگاهند، بارى وقتى موسى عليه السّلام به كنار دريا رسيد با عالم (خضر عليه السّلام) ملاقات نمود، موسى با وى سخن بسيار گفت تا به علم وى برسد ولى به وى حسد نبرد آن طورى كه شما به على بن ابى طالب حسد ورزيديد و فضلش را انكار كرديد، موسى عليه السّلام به خضر گفت: اگر من از تو تبعيّت كرده و خدمتت را بجا آورم از علم لدنّى خود به من مىآموزى؟ عالم (خضر) دانست كه موسى طاقت هم صحبت شدن با او را نداشته و بر علم و دانستنيهاى وى صبر و قرار ندارد لذا به او گفت: تو هرگز ظرفيّت و توانايى آن كه با من صبر كنى و مرا تحمّل نمايى را ندارى و چگونه صبر توانى كرد بر چيزى كه اصلا آگهى از آن ندارى؟ موسى اظهار داشت: به خواست خدا مرا با صبر و تحمّل خواهى يافت و هرگز در هيچ امر با تو مخالفت نخواهم نمود.عالم (خضر) دانست كه موسى بر علم او صبر و تحمّل نخواهد نمود، پس به او گفت: اگر تابع من شدى ديگر از آنچه نمايم سؤال مكن تا وقتى كه از آن راز، تو را آگاه سازم. ابن عبّاس گفت: موسى و خضر بر كشتى سوار شدند، خضر كشتى را شكست، اين شكستن مورد رضايت خداى عزّ و جلّ بوده و موجب غضب و خشم موسى گرديد.و خضر با پسر كه ملاقات نمود او را كشت و اين كشتن مورد رضايت خداى عزّ و جلّ بوده و موجب غضب و خشم موسى گرديد و ديوار را كه مرمّت و تعمير نمود اين تعمير مورد خشنودى حقّ تعالى بوده و موجب غضب و خشم موسى گرديد و همچنين است على بن ابى طالب عليه السّلام زيرا آن حضرت كسى را نكشت مگرآن كه آن قتل مورد رضايت و خشنودى حقّ تبارك و تعالى بود و موجب غضب و خشم اهل جهالت، سپس ابن عبّاس به آن مرد فرمود: بنشين تا خبرى برايت نقل كنم، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با زينب دختر جحش ازدواج نمود و شب زفاف وليمه دادند و وليمهاشان خوراك حيس بود، حضرت ده نفر ده نفر مردم را دعوت به طعام نمودند مردم وقتى طعام رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را مىخوردند مىنشستند و با آن جناب سخن گفته و نظر نمودن به جمال حضرتش را غنيمت مىشمردند ولى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ميل داشتند كه مردم از توقّف خود نزدش بكاهند و پس از تناول طعام درنگ نكرده و پراكنده شوند و منزل را برايش خالى كنند زيرا آن جناب تازه داماد بوده و از ايذاء نمودن مؤمنين حضرتش را ناخرسند و غير خشنود بودند لذا خداوند عزّ و جلّ اين آيه را به منظور تأديب مؤمنين نازل كرد و فرمود اى كسانى كه به خدا ايمان آورديد به خانههاى پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله داخل مشويد مگر آن كه به شما اذن دهد و بر سفره طعامش دعوتتان كند، در آن حال هم نبايد زودتر از وقت آمده و به ظروف غذا چشم انتظار گشاييد، بلكه زمانى كه دعوت شدهايد بياييد و چون غذا تناول كرديد زود از پى كار خود متفرّق شويد نه آن كه آنجا براى سرگرمى و انس به سخنرانى پردازيد كه اين كار پيغمبر را آزار مىدهد و او به شما از شرم و حيا اظهار نمىدارد ولى خدا در اظهار حقّ از شما هيچ خجالتى ندارد.پس از نزول اين آيه رفتار مردم تغيير كرد و بعد از صرف طعام پيامبرشان صلّى اللَّه عليه و آله ديگر درنگ نكرده بلكه بلافاصله از منزل خارج مىشدند. ابن عبّاس مىگويد: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله هفت شبانه روز پيش زينب ماندند سپس به خانه امّ سلمه دختر ابى اميّه تشريف برده و شب هشتم و صبحش را در آنجا به سر بردند و وقتى آفتاب بالا آمد على عليه السّلام به در منزل آمده و درب را آهسته كوبيدند، پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله كوبنده درب را شناخته ولى امّ سلمه او را نشناخت لذا حضرت به وى فرمودند: برخيز درب را باز كن. امّ سلمه عرضه داشت: يا رسول اللَّه، اين كيست كه از او در امانى و مرا مأمور مىنمايى كه برخاسته و درب را برايش بگشايم و حال آن كه ديروز در باره ما فرموده خداى عزّ و جلّ نازل شده كه اى مؤمنين، هر گاه چيزى را از همسران پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله خواستيد آن را از پشت حجاب طلب كنيد با توجّه به اين آيه اين كيست كه من در امان باشم و با روى باز و آشكار بدون مواضع زينت با او مقابل شوم؟ ابن عبّاس گفت: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با هيئتى غضبناك به او فرمود :كسى كه اطاعت رسول را نمايد در واقع خدا را اطاعت نموده، برخيز درب را باز كن، پشت درب مردى است كه به كارش جهل نداشته و در آن عجول و شتابان نيست، خدا و رسولش را دوست داشته و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند، مطمئنا بدان وقتى قفل درب را باز كردى او درب را نخواهد گشود مگر وقتى كه صداى قدمهاى تو را ديگر نشنود امّ سلمه در حالى كه نمىدانست پشت درب كيست ولى توصيفات و مدح پيامبر راجع به او را در خاطر داشت برخاست و به طرف درب رفت در حالى كه مىگفت :به به و خوشا به حال كسى كه خدا و رسولش را دوست داشته و آنها نيز او را دوست مىدارند درب را گشود. ابن عبّاس گفت: على عليه السّلام دو لنگه درب را گرفته و پيوسته پشت درب ايستادند تا صداى پاهاى امّ سلمه ديگر شنيده نشد، ام سلمه به پستوى خانه داخل شد در اين وقت على عليه السّلام درب خانه را گشود و داخل منزل شد و بر رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله سلام كرد.رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمودند: اى امّ سلمه، او را مىشناسى؟عرضه داشت، بلى، گوارا باد بر او اين مقام، او علىّ بن ابى طالب عليه السّلام است پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: راست گفتى، اين على بن ابى طالب است گوشتش گوشت من و خونش، خون من است، او نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى است با اين فرق كه پس از من پيامبرى ديگر نيست، اى ام سلمه، بشنو و شاهد باش، اين على بن ابى طالب و امير مؤمنان و آقاى مسلمانان بوده و صندوق علم من و دربى است كه از آن بايد وارد شوند تا به من برسند، او وصيّ بعد از من بر اموات از اهل بيت و جانشين من بر احياء از امّتم مىباشد، در دنيا و آخرت برادرم بوده و در عرض اعلى با من خواهد بود. اى امّ سلمه شاهد باش و حفظ كن اين موضوع را كه او با ناكثين و قاسطين و مارقين مىجنگد. سخن ابن عبّاس كه به اين جا رسيد، مرد شامى گفت: اى عبد اللَّه مشكلم را حل نمودى، شهادت مىدهم كه على بن ابى طالب آقاى من و آقاى هر مسلمانى است.[4]
بیان مغالطات در مناظره ابن عباس ورجل(321)
ذهن این شامی پر بوده از مغلطه های عمر و عاص و معاویه 1.مغالطات ابهام : مغالطه اشتراک لفظ او معتقد است که نماز و روزه می گیرد در حالی که نماز روزه بی ولایت مشترک لفظی است با نماز حقیقی. 2.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی :مغالطه کنه و وجه چون ها نماز می خواندند و غیره چرا مولی علی کشت در حالی که چون بر امام المسلمین خروج کرده بودند محارب به حساب می آمدند پس کشتنشان اشکال نداشت. 3.مغالطات نقل: نقل قول ناقص اینکه آنها اهل توحید بوده اند و ...فرضا درستاما خروج بر امام نادیده گرفته شده است. 4. مغالطات ادعای بدون استدلال :مسموم کردن سرچشمه در ذهن شامی این مغالطه توسط رهبران فکریش صورت گرفته که مولی علی را نمی دیده ولی یک عده که بر مولی خروج کردن و حرف مولی بر آنها اثر نکرد را می دیده است مغالطه تله گذاری کار مولی علی بد است چون کشتن موحد نماز گذار روزه بگیر بد است مغالطه کمیت گرای افراطی استفاده از آمار کشته شدگان بدست مولی علی و تخطئه آن حضرت مغالطه بیان عاطفی از ریختن خونشان دل انسان به رحم بیاید عبارت جهت دار کشته شدن اهل توحید و..مغالطه عوام فریبی و جزمی گرای در ذهن شامی صورت گرفته است. 5. مغالطات مقام نقد:ساده انگاری مدعا در ذهن شامی این مغالطه بوده که به این نتیجه می رسیده چرا مولی علی کشتشان. 6. مغالطات مقام دفاع : مغالطه تخطئه مخاطب مولی علی گنه کار است چون قتل مسلمان کار بدی است مغالطه حفظ پیش فرض با اینکه فضایل مولی علی را می دانسته است باز کشتن یک عده از خوارج بر او گران آمده 7.مغالطه در استدلال پیش فرض نادرست: سنت گرای چون حضرت رسول با مسلمانان جنگ نداشته است پس هر کس با مسلمانی به هر دلیل بجنگد گناه کار است. 8. مغالطه ربطی:تعمیم شتابزده علی گنه کار است چون مسلمان کشته است مغالطه آماری این تعداد صحابه در سپاه مخالفین علی بوده اند مغالطه مضمر مردود و تمثیل کشتن موحد نماز گذار و... حرام است علی عده ای را با این صفات کشته است علی خطا کار است. 9.مغالطات صوری: سوء تالیف کشتن موحد نماز گذار و... حرام است علی عده ای را با این صفات کشته است علی خطا کار است صغری مشکل دارد چون همین مصداق صغری اگر قاتل بود یا محارب بود دیگر این حرام حکمش نیست
ترجمه مناظره بین بنو هاشم و معاویه (333)
ذكر بيان احتجاج حضرت امام حسن عليه السّلام بر معاويه لجاج در باب اينكه بعد از نبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم آنكه مستحقّ امامت بود و آنكه نبود بيان آنچه ميان عبد اللَّه بن جعفر بن أبى طالب و عبد اللَّه بن عبّاس علیه السلام و معاويه واقع شد و بيان حجج اين دو عبد اللَّه بر معاويه گمراه در امامت مستحقّ در محضر حسن علیه السلام و فضل بن عبّاس و غيرهما. از سليم بن قيس الهلالى منقولست و مرويست كه فرمود: من از عبد اللَّه بن جعفر بن أبى طالب رضى اللَّه عنهم شنيدم كه گفت: روزى معاويه بمن گفت: اين همه تعظيم و تكريم از براى حسن و حسين براى چه ميكنى ايشان بهتر از تو و پدرشان نيز بهتر از پدر تو نبود و اگر فاطمه عليها سلام بنت رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نبودى هر آينه من ميگفتم كه: أسماء بنت عميس كمتر از فاطمه علیه السلام نيست بلكه كمتر از ايشان هر دو عبد اللَّه گويد كه: من از استماع اين كلام نافرجام در غضب شدم و لرزه بر اندام من بمرتبه مستولى شد كه ضبط خود نتوانستم نمود گفتم: اى معاويه تو خود را چنان مينمائى كه گوئيا قليل المعرفه بحال اين دو سبط رسول ايزد متعال و بحال پدر بزرگوار ايشان و بأحوال والده ماجده ساجده ايشان فاطمه بنت نبىّ المختار باشى بلى و اللَّه كه ايشان هر دو بهتر از من و پدر و مادر ايشان بىشبهه و گمان بهتر از پدر و مادر منست در پيش خداى منّان و رسول آخر الزّمان و ساير خلقان اى معويه من پسر بسنّ رشد و تميز بودم كه از حضرت رسول ربّ- العزيز استماع نمودم كه حديث ميفرمود در حقّ اين دو عزيز و در حق پدر ايشان احاديث بسيار در حضور مهاجر و أنصار و خوبى ايشان از ساير طوايف انسان مذكور عيان گردانيد من آنها را شنيده حفظ كردم و در خاطر خود نگاهداشتم چون در آن مجلس بغير امام حسن و امام حسين و ابن جعفر رحمه اللَّه و عبد اللَّه بن عبّاس و برادرش فضل كسى ديگر در آن محلّ و در آن محفل حاضر نبود معاويه روى بابن جعفر آورده و گفت: بيار آنچه در حقّ اين جماعت پنهان و آشكارا از سيّد الأبرار نبىّ ايزد غفّار دارى و اللَّه كه تو كذّاب نيستى در آن حال ابن جعفر گفت: آنچه در شأن و بزرگى ذات عاليشأن ايشان است بسيار بسيار أعظم از شأن تست معاويه گفت: بگوى اگر چه آن أعظم از جبل احد و جبل حرّا باشد كه چون أحدى از أهل شام در اين مقام نيست بيار آنچه دارى كه خداى تعالى طاغى شما را مقتول و جمع شما را متفرّق و أعيان شما را خمول گردانيد و أمر ايالت و (1) خلافت امّت را در محلّ كه أهل و معدن و مكان بود مقرّر داشت، و الحال آنچه كه شما گوئيد و ادّعاى آن نمائيد هيچ پاكى نيست زيرا كه از آن بيان أصلا ضرر و نقصان بما لا حق و عيان نگرددعبد اللَّه بن جعفر گويد: كه از اين كلام ملالت انجام بغايت آزرده و مستهام شدم ليكن زبان به بيان محامد و مناقب أولاد علىّ بن أبى طالب و بذكر صفات پسنديده أمير المؤمنين عليه السّلام و التّحيّه كه از حضرت نبىّ الرّحمه شنيده بودم گشادم و گفتم كه: حضرت رسول ميفرمود كه: من أولى از تمامى مؤمنين و از ساير براياام از نفسهاى ايشان در آن وقت روى به أمير المؤمنين على عليه السّلام آورده فرمود كه: يا أخى هر كرا من مولى و حاكم باشم از نفس او بعد از من تو مولى آن طايفه خواهى بود در آن وقت أمير المؤمنين در پيش روى آن حضرت حاضر بود و در آن خانه حسن و حسين و عمرو بن امّ سلمه و اسامة بن زيد و حضرت فاطمه عليها السّلام در زواياى آن خانه و امّ أيمن نيز بودند و أبو ذر الغفّارى و مقداد الأسود الكندى و زبير بن العوّام همه حاضربودند كه حضرت رسول ايزد تعالى دست بر بازوى أمير المؤمنين على علیه السلام زد و اعاده آن كلام نمود و تا سه مرتبه سيّد الأنام تكرار آن كلام صدق التيام كرد پس از آن نصّ بر امامت تمام أئمّه اثنى عشر عليهم السّلام فرمود آنگاه حبيب اللَّه فرمود: براى امّت من دوازده امام ديگر كه همه أئمّه اثنا عشر ضالّ و مضلّاند خواهند بود ده نفر آن أئمّه مضلّه از بنى اميّه و دو مرد از قريش خواهند بود و زر و دولت و اثم و خطيئت تمامى آن أئمّه اثنا عشر و آن جماعت كه بوسيله ايشان گمراه و مضلّ گردند در گردن آن دو نفر است. آنگاه آن رسول اله نام آن دو گمراه بزبان مبارك مذكور گردانيد بعد از آن ده نفر ديگر از أئمّه اثنا عشر مضلّه را با آن دو نفر مسمّى و مشتهر فرمود و همه آنها را براى ما نام برد معاويه از عبد اللَّه بن جعفر استعلام نمود كه: حضرت رسول ايزد علّام نام هر يك آنها را مذكور گردانيد؟عبد اللَّه گفت: بلى نبىّ اللَّه نام يكان يكان مذكور فرمود و گفت: آن فلان و فلان و فلان و صاحب سلسله و ابن او از آل أبى سفيانست و هفت نفر از أولاد مروان بن الحكم بن أبى العاص كه اوّل ايشان همان مروانست خواهد بود معاويه چون اين سخن از عبد اللَّه بن جعفر بن أبى طالب (ره) شنيد رنگش متغيّر گرديد و گفت: يا عبد اللَّه اگر آنچه گفتى راست باشد من هلاك شدم و آن خلفاى ثلثه كه پيش از من بودند ايشان هر سه با جميع مردمان كه تولّى باين ثلثه نمودند ازين امّت بلكه همگى أصحاب رسول ايزد جبّار از مهاجر و أنصار و تابعين هلاك و زيانكار و خاسر گشتند غير شما أهل بيت نبىّ المختار و شيعيان شما عبد اللَّه گفت: يا معاويه و اللَّه آنچه گفتم همه حقّست و صدق و من آن را از حضرت رسول خداى تبارك و تعالى شنيدم معاويه بعد از تحيّر بسيار روى بحضرت امام حسن علیه السلام و امام حسين عليه السّلام و ابن عبّاس علیه السلام آورده پرسيد كه: آنچه عبد اللَّه بن جعفر ميگويد حقّست؟ ابن عبّاس گويد: كه چون بعد از قتل على علیه السلام سال أوّل بود كه معاويه بمدينه آمده بود و مردمان از أطراف و أكناف آمده مجتمع بودند من گفتم كه چون ابن جعفر مينمايد كه در هنگام كه حضرت نبىّ الأكرم بيان اين كلام مينمود جمعى از أصحاب سيّد البشر در آن محضر حاضر بودند اگر چه بعضى از آن أعيان متّصل رحمت و مغفرت شدند امّا گروهى باقى و موجودند أمر باحضار آن أعلام نمائيد بعد از حضور آن جماعت حقايق اين كلام سيّد الأنام بوضوح و انجام انصرام خواهد يافت معاويه بعد از تصديق كلام ابن عبّاس أمر باحضار آن جمعى كه عبد اللَّه بن جعفر نام آن طايفه برده كه در آن مأمن در خدمت رسول ذو المنن در وقت بيان آن كلام حاضر بودند نمودچون عمرو بن امّ سلمه و اسامة بن زيد حاضر شدند هر دو شهادت دادند كه آنچه عبد اللَّه بن جعفر از لسان حضرت سيّد البشر نقل نمود حقّ است و ما هر دو با جمعى ديگر از پيغمبر جليل القدر در حقّ أمير المؤمنين حيدر و وصىّ آن سرور و در حقّ باقى أئمّه اثنا عشر أوصياى آن نبىّ ايزد داور شنيديم و در باب أئمّه ضلال آن كلام و مقال از حضرت رسول واهب- متعال استماع نموديم آنگاه معاويه روى بسوى امام حسن علیه السلام و حسين علیه السلام و عبد اللَّه بن عبّاس و فضل و پسر امّ سلمه عمرو و أسامة بن زيد آورده گفت: همه شما قايل بقول عبد اللَّه بن جعفر أبى طالبيد و سخنان او را بالتّمام از كلام حضرت رسول ايزد علّام ميدانيد؟همه گفتند بلىمعاويه گفت: يا بنى عبد المطّلب شما و اللَّه كه هر آينه دعوى أمر عظيم مينمائيد و بر طبق دعواى خود حجّت قويّه مستقيم اقامت ميفرمائيد و اگر اين حجّت و دليل قويم حقّ و مستقيم باشد هر آينه شما بر أمر بىخطر صابر و خوشحال و شاكريد و ساير مردمان در غفلت و طغيان و كورى ضلالت و عصيان هستند، و اگر آنچه شما ميگوئيد حقّ باشد بىشبهه تمامى امّت در معرض تلف و هلاكت و رجعت از دين و ردّت نموده كافر به پروردگار و منكر نبوّت نبىّ المختار شدند الّا اهل بيت رسول ايزد غفّار و آنكه قائل بقول شما باشد از شيعيان و محبّان شما و اين جماعت اندك خواهند بود از مردمان ابن عبّاس گفت: اللَّه، آنگاه روى بمعاويه آورده فرمود كه حقيقت اين حال از آيه كلام لا يزال غفور وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ در غايت تبيّن و ظهور است بعد از آن گفت: اگر متابعان نبىّ و ولىّ و أولاد كرام عظام ايشان قليل باشند چه نقصان بذوات كامله آن أعيان راجع و عيان گردد. و اين را از ما چرا متعجّب ميدانى اى معاويه آيا اين حال أعجب از أحوال بنى اسرائيل است در هنگام كه سحره مشاهده معجزه نبىّ الكليم عليه التّحيّة و التّسليم نموده دانستند كه موسى عليه السّلام رسول ايزد تبارك و تعالى است اقرار بنبوّت و ايمان به رسالت آن حضرت آوردند در آن حالت آن كافر بيرويّت يعنى فرعون عليه اللّعنه آن طايفه را تهديد بقتل و عقوبت و قطع ايادى و أرجل از روى سياست نمود آن جماعت چون مطّلع بر حقيقت موسى علیه السلام بودند بر همان ايمان و اخلاص عقيدت خود مصمّم گشته گفتند: فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ هر چه اراده تست اى فرعون نسبت بما در باب اسلام و ايمان ما معمول گردان كه ما را رجعت از ملّت موسى عليه السّلام و التّحيّهبآئين سحر و كفر ممتنع و محال است، ايمان بموسى كليم آوردند و تصديق آن حضرت نمودند و با بنى اسرائيل در هنگام فرار از قبطيان أشرار رفيق شدند، و چون بحكم قادر بيچون برفاقت بنى اسرائيل از بحر نيل برهنمونى جبرئيل علیه السلام معبرى شدند و فرعون با هامان و ساير قبطيان بعاقبت بنى اسرائيل بدرياى نيل رسيدند از عبور بنى اسرائيل از نيل در سبيل حيرتهايم و بىدليل ماندند نه قدرت عبور و نه روى رجعت بمنازل و دور داشتنددر آن اثنا جبرئيل أمين بر ماديان باد پاى از پيش آن لعين و دعىّ گذشت همان كه بوى ماديان بر مشام توسن آن مغضوب ذو المنن رسيد شروع در سركشى بسيار كرده تا آنكه ضبط عنان از يد تمالك و اقتدار و از حيّز قدرت و اختيار آن خاكسار برون رفت لهذا سر در عقب آن ماديان گذاشته به آن بحر زخّار بيكران درآمدهامان با جميع قبطيان برفاقت فرعون بآن درياى موّاج متلاطم بىپايان در آمدند چون أحدى از ايشان در كنار بحر نماند و تمامى داخل بحر نيل شدند آن بحر بأمر ايزد أكبر بهيئت اوّل و صورت أصلى معاودت و مراجعت نمود و تمامى ايشان را طعمه دوابّ بحر و باقى جانوران گردانيدبنى اسرائيل بعد از اينكه از أذيّت قبطيان و آزار ايشان نجات يافتند باز شروع در فساد نمودند چنانچه تصديق موسى عليه السّلام و اقرار بدين آن حضرت و بتورات ربّ العزّت رجعت و معادت بعبادت أصنام نمودند قالُوا يا مُوسَى اجْعَلْ لَنا إِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ قالَ إِنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ. پس بنى اسرائيل گفتند: اى موسى چنانچه ساير خلقان يعنى عبده أوثان را خدايان هستند براى ما نيز آلهه بسيار معيّن و مقرّر دار كه از آلهه بسيار منافع بشمار متصوّر است و از يك خدا نفع متعدّيه ظاهر و هويدا نيست موسى علیه السلام فرمود: شما قوم جاهل و از رتبه عقل كامل ناقص و غافليد أصلا سخن آن رسول ايزد مهيمن در گوش عقل و هوش قوم بنى اسرائيل بوطن سبيل نيافت لهذا همان كه آن نبىّ الورى بأمر ايزد تبارك و تعالى متوجّه طور سينا گرديد آن قوم دون بدمدمه و افسون موسى بن ظفر سامرى طريقه گوسالهپرستى برداشتند و شيوه بندگى حضرت بارى بگذاشتند، الّا هرون علیه السلام همگى بنى اسرائيل گمراه گشتند و برفاقت سامرى ميگفتند كه اين عجل- خداى شما و خداى موسى علیه السلام است موسى علیه السلام چون بعد از مراجعت از طور سيناء و مشاهده أحوال اضلال آن قوم جهّال مستعانى بحضرت ذو الجلال گرديد در آن حال حكم ايزد متعال عزّا صدار يافت كه تمامى بنى اسرائيل داخل أرض مقدّسه گردندچون موسى علیه السلام پيغام ايزد علّام ببنى اسرائيل رسانيد جواب ايشان بموسى آنست كه در قرآن مذكور و عيانست موسى علیه السلام از مقال آن جهّال مشجر و مضطرّ گشته در آن حال گفت: قالَ رَبِّ إِنِّي لا أَمْلِكُ إِلَّا نَفْسِي وَ أَخِي فَافْرُقْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ، التماس جدائى قوم از حضرت حىّ قيّوم نمود و حكايت موسى علیه السلام با بنى اسرائيل به واسطه اشتهار محتاج بتفصيل و تكرار نيست امّا اتباع اين امّت بر حال كه شما آنها را سيّد ساخته اطاعت كرديد چون آن جماعت سابقه عظيم و منازل قريبه بحضرت رسول البريّه داشتند و پدر أزواج نبىّ الوهّاج بودند و در أوّل مقرّ بدين محمّد خاتم الرّسل و تابع قرآن عزّ و جلّ گشتند امّا بعد از فوت برگزيده حضرت ايزد أكبر حسد و كبر آن طايفه را از طريق معتبر سيّد البشر بدر برد لهذا مخالفت با امام ايشان و ولىّ واهب منّان و وصىّ پيغمبر آخر الزّمان كه بنصّ قرآن و وصيّت نبىّ الانس و الجان مقرّر و معيّن بود نمودندفيا عجباه اين قوم نيز اقتداء و اقتفاء بقوم بنى اسرائيل نعل بنعل نمود چنانچه آن جماعت از حلّى قبطيان گوساله ساخته بعد از آن ببندگى آن پرداختند و معتكف بر عبادت آن گوساله نابود از روى جحود و عنود گشته برو سجود مينمودند و زعم آن ملاعين چنان بود كه آن ربّ العالمين است. و تمامى آن مشركين اجتماع بر آن دين و آئين نمودند الّا هرون چنانچه مذكور شد قليلى از خواصّ أصحاب ايشان و همچنين بعد از وفات سيّد البريّات ساير مردمان طريقه مخالفت و عصيان برداشتند و صاحب ما را كه در نزد پيغمبر ما بمنزله هرون علیه السلام در نزد موسى عليه التّحيّة و الثّناء بود تنها گذاشتند و چنانچه با هرون علیه السلام در آن زمان از اهل بيت ايشان چند نفر از مردمان باقى بودند، همچنان در نزد ما سلمان و أبو ذر و مقداد و زبير و قليلى از أصحاب سيّد البشر بهمان طريق باقى و صابر و راضى و شاكر بودند الّا زبير كه از مسير حقّ برگشته و سبّ اين جماعت ثلثه با امام ايشان نمود و بهمان اعتقاد بود تا ملاقات بخداى معبود فرموديا معاويه تعجّب مينمائى از آنكه خالق البرايا ان شاء اللَّه هر يك آن أئمّه را كه حضرت رسول مجتبى در موضع خم غدير و در مواطن كثير احتجاج به آن أعيان بر شما و بساير امّتان نموده فرمود كه آن امامان اثنا عشر هر يك بعد از ديگر بنصّ ايزد أكبر معيّن و مقرّرند ظاهر گردند نه پيغمبر صلی الله علیه و آله أمر شما به طاعت ايشان و نهى از معصيت آن أعيان نمود؟ و بعد از آن اخبار و اعلان فرمود كه أوّل أئمّه اثنا عشر أمير المؤمنين حيدر علیه السلام ولىّ هر مؤمن و مؤمنه است كه بعد از وفات آن سرور وصىّ آن حضرت و خليفه امّت است اى معاويه در تعيين أمير المؤمنين علیه السلام براى ولايت امّت از حضرت سيّد المرسلين بىشبهه بيقين صادر و معيّن گشته زيرا كه پيوسته نبىّ ربّ العالمين در وقت ارسال جيش و تعيين عسكر بواسطه غزوات أهل كفر خليفه و سردار براى مسلمين مينمود چنانچه در هنگام كه حضرت سيّد الأنام تعيين لشكر براى غارت موته سردارى عسكر نصرت أثر بجعفر بن أبى طالب مقرّر داشت و فرمود كه: اگر جعفر مقتول گردد خلافت عسكر بزيد مقرّر است و اگر زيد نيز هلاك و شهيد شود پس عبد اللَّه بن رواحه سردار عساكر منصور است، لشكر يكسر حكم پيغمبر جليل القدر را پذيرفتند و از أمر او بيرون نرفتندهر گاه حضرت حبيب اللَّه براى قليل از سپاه آن همه تأكيد كنند، امّا هيچ گنجايش دارد كه در هنگام سفر آخرت اين امّت را چنين گذاشته بر ايشان تعيين خليفه بعد از وفات خود نكند، عجب عجب بلكه كمال تعجّب است كه تعيين وصىّ و خليفه نكند و اين أمر و كار به استصواب و اختيارايشان گذارد. آيا رأى ايشان براى نفس هر كس أحرى و أرشد و أخير و أصوب از رأى محمّد مختار و بهتر از اختيار آن رسول ايزد غفّار باشد بيقين اين محالست و قائل اين أصل از تمامى امّت ضالّ است قوم آنچه كردند همگى از مخترعات و مبتدعات ايشانست و الّا حضرت نبىّ الرّحمه امّت را در عمى و شبهت و بغير امام و حجّت نگذاشت پس اى معاويه آنچه رهط أربعه مظاهرت و مخالفت بر حضرت أمير المؤمنين على عليه السّلام نمودند و دروغ و افتراء بر حضرت سيّد الورى بسته حديث موضوعه از لسان معجز نشان از روى تهمت و عصيان بلكه عين و زر و بهتان نقل نمودند كه آن حضرت فرمود كه: خداى عزّ و جلّ براى اهل بيت ما نبوّت و خلافت را جمع ننمودند گمان ايشان چنانست كه اين قول نبىّ الانس و الجانّ است لا و اللَّه اين قول را از زبان رسول اللَّه ساخته و شهادت از روى كذب و مكر حقيقت أمر بر أصحاب أنصار و مهاجر بلكه بر تمامى بشر مشتبه و ملتبس گردانيده و همه مردم را از دين ربّ العالمين و أمين سيّد المرسلين برگردانيدندمعاويه چون استماع اين سخنان نمود روى سخن بحضرت امام- المؤتمن أبى محمّد الحسن علیه السلام آورد گفت: كه يا حسن علیه السلام شما در اين باب چه ميگوئى؟حضرت امام حسن علیه السلام فرمود: آنچه اى معاويه من گفتم بشما سابقا همانست كه شنيدى و الحال آنچه ابن عبّاس از لسان معجز نشان رسول آخر الزّمان گفت أصلا خلاف در آن نيست اى معاويه تو از قلّت حياء و بىشرمى و از جرأت از روى بىآزرمى تو بر خداى تعالى و رسول مجتبى بغايت الغايه عجب و جاى بسيار تحيّر و تعجّب است كه حال كسى كه دانى او پسنديده خداى عزّ و جلّ و وصىّ و ابن عمّ خاتم الرّسل و بعد از رسول از تمامى بشر أعلم و أفضل باشد تو گوئى كه خداى تعالى طاغى شما را مقتول و أمر را بمعدن خود ممكّن و موصول كرد اى معاويه امّا تو معدن خلافت و رياستى و ما لايق امامت و ولايت نيستيم؟ويل لك و الثّلاثة الّتى قبلك چاه ويل براى تو و براى آن سه كس است كه پيش از تو بودند و ترا باين مجلس ساكن و متمكّن نمودند و اين سنّت مبتدعه براى تو مخترع نموده مقرّر داشتهانداى معاويه، سخن مذكور ميگردانم اگر چه تو أهل آن نيستى لكن چون بنو أبو سفيان و جمعى ديگر از مردمان كه حاضرند بشنوند ميدانند كه در زمان سيّد عالم مردم اجتماع بر امور بسيار كه خير و رضاى حضرت ايزد جبّار در آن بود نمودند و در ميان مردمان أصلا اختلاف در آن امور و منازعه و فرقت و شور نبود و آن امور مشكور مرضىّ ربّ غفوريكى شهادت كلمه طيّبه ان لا اله الّا اللَّه محمّد رسول اللَّه نبى و بنده او است دوّم- نماز پنجگانه سيّم- زكاة مال. چهارم- صوم شهر رمضان پنجم- حجّ بيت اللَّه الحرام ديگر چيز بسيار از طاعت خداى غفّار كه حصر و شمار آن بر غير قادر مختار بغايت صعب و دشوار بلكه در حيّز قدرت و اختيار نيست. و نيز مردم در زمان رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم اجتماع كردند بر حرمت هر أمر حرام از زنا و سرقت و كذب و دشنام و قطع رحم و خيانت با ساير أنام و أشياء بسيار از أمر معاصى و حرام كه حساب و شمار آن نيز بر غير علّام الغيوب مخفى و محجوب است و اختلاف در سنن رسول مهيمن نموده در آن مقاتله با يك ديگر كرده متفرّق بچند فرقه شدند و آن ولايت است بعضى در آن باب لعن بر بعضى مينمايند و بعضى مبرّا از بعضى ميفرمايند و بعضى بعضى ديگر را بقتل ميرسانند كه ما أحقّ و أولى بأمر ولايت و خلافتيم الّا يك فرقه ازين فرق متفرّق كه ايشان متّبع كتاب خداى تبارك و تعالى و تابع سنّت نبىّ ايشان محمّد المصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شدند پس كسى كه آداب دين و شرايع أحكام سيّد المرسلين از جمعى كه أهل قبله باشند و در ميان ايشان اختلاف و خلاف و ردّ علم و گزاف نباشد و اختلاف در ذات خداى تعالى بجور و اعتساف ننموده باشند آن جماعت از از هر آفت عذاب و بليّت عقاب سلامتند و بوسيله آن نجات از نار و داخل جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ گردند و اگر في الجمله مقصّر در عبادت پروردگار باشند از شفاعت رسول ايزد غفّار و أئمّة الأبرار محروم نگردند، و كسى كه حضرت واهب منّان او را بامتنان موفّق ساخته حجّت خود را بر او تمام گردانند بآن كه دل آن بنده پسنديده خود را منوّر بنور معرفت ولات أمر از أئمّه اثنا عشر و معدن علم كه آن در كدام مقرّ مستقرّ است گرداند پس آن بنده در نزد خداى مجيد سعيد و از براى ايزد ولىّ رشيد است و حال آنكه رسول اللَّه- صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود كه: رحمت خدا بر آن كس باد كه عالم به حقّگرديد پس آن را بخلقان گفت پس بوسيله آن خير غنيمت يافت يا آنكه ساكت شد و دانست كه اگر افشاى حقّ نمايد كسى گوش بكلام و سروش او ننمايند. اى معاويه ما أهل البيت ميگوئيم كه بدرستى أئمّه از طرف ماست و خلافت و ولايت بغير از ما از كسى ديگر سزاوار و درخور نيست زيرا كه حضرت ربّ العزّت ما را در كتاب مستطاب و سنّت نبىّ الرّحمه مستحقّ ولايت و أهل خلافت گردانيد و علم در ما موجود و مثبت است و ما أهل علم و مجموع آن در نزد ما ثابت و عيان و لايح و درخشان است و آنچه بر ما ظاهر است چيزى بر آن تا روز قيامت حادث و زيادت نخواهد شد و جزوى و كلّى و أزلى و أبدى در نزد ما ظاهر و هويداست حتّى ارش جنايت كه در نزد ما باملاء رسول محبوب ايزد قيّوم و بخطّ علىّ بن أبى طالب مكتوب و مرقوم است و جمعى از قوم را زعم چنانست كه ايشان بخلافت و ولايت خلقان أولى و أحقّ و سزاوار و اليقند از ما حتّى تو يا بن هند مدّعى اين أمرى و ميگوئى كه من از أولاد نبىّ در أمر ولايت أحقّم و زعم تو آنست كه عمر الخطّاب به نزد پدرم فرستاد كه من اراده دارم كه تمامى قرآن متفرّق را در مصحف به خطّ خود جمع نمايم اى على آنچه از قرآن نوشته نزد من ارسال دار پدرم على علیه السلام بنزد عمر رفت و فرمود اگر قرآن كه در پيش منست براى تو ميفرستادم پيش از آنكه آن قرآن از نزد من بتو رسد حضرت ايزد گردن مرا ميزدعمر گفت: يا أبا الحسن چرا؟أمير المؤمنين علیه السلام فرمود: بواسطه آنكه قادر سبحان در قرآن ميفرمايد كه: وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ راسخون علم مرا خواست هو تو و اصحابت را نخواسته. عمر ازين كلام در غضب شد و گفت: يا ابن أبى طالب گمانت بغير از تو كسى ديگر را علم و فضل نيست آنگاه روى بساير خلق اللَّه آورده گفت: هر كه از قرآن چيزى خوانده باشد و در حفظ داشته باشد بايد كه بنزد من حاضر آمده آن را بياورد، در همان وقت مردى بنزد عمر حاضر شد و چيزى از قرآن بر عمر خواند اگر ديگر آمده مثل آنچه مرد اوّل تلاوت نموده قراءت نمود و آيات آن موافق آيات مقروّ بها بودى آن مكتوب گردانيدى و الّا كتابت آن آيات ننمودى پس از آن در ميان ايشان ميگفتند قرآن بسيارى ضايع شد و اللَّه كه دروغ گفتند تمامى قرآن در نزد أهل قرآن مفحوظست پس از آن عمر بقضات ولات خود أمر نمود كه همه آراى خود را جمع نمايند بعد از آن آنچه آن را حقّ دانند حكم و أمر بر آن فرمايند پيوسته كار او و واليانش بهمين نهج انصرام و انجام داشت و چون در وقايع عظيمه گرفتار مىشدند پدرم عليه السّلام ايشان را از آن مهلكه عظيمه اخراج مينمود امّا در بعضى امور قضات ولات در پيش خليفه ايشان حاضر ميشدند و در يك أمر قضايا و أحكام مختلفه ميكردند و عمر نيز تجويز ايشان ميفرمود زيرا كه حضرت ايزد وهّاب ايشان را علم حكمت و فصل الخطاب نداد، و زعم هر يك صنف از أصناف مخالف بىانصاف ما كه از أهل اين قبلهاند آن است كه آنها معدن علم و لايق خلافت است نه ما اهل بيت نبىّ الورى پس استعانت ما بر ظلمه و منكران حقّ ما و بر آن طايفه مرديه كه بر گردن ما سوار شدند و سنّت براى مردمان گذاشتند كه بر آن سنّت مبتدعه احتجاج بر ما مينمايند مثل تو بر حضرت ربّ العزّتست، حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ. اى معشر النّاس مردم در اين عالم سه گروهند اوّل- مؤمن كه حقّ ما را داند و ما را بولايت و امامت مسلّم دارد و آن را بما گذارد و اقتداء و اقتفاء بما نمايد، پس آن كس ناجى از عذاب ايزد تعالى و تقدّس و محبّ مجيب أمر و حكم واحد مقدّس و مطيع رسول أقدس است. دوّم- ناصبى كه دشمنى ما را ظاهر كند و از ما تبرّا نموده لعن ما نمايد و منكر حقّ ما گردد و خون ما را حلال داند و دين جداگانه براى خود و ساير منافقين كه آن آئين مشتمل بر برائت از ما و ساير أئمّه معصومين سلام اللَّه عليهم أجمعين باشد پيدا كند آن كس بيقين كافر مشرك و فاسق منافق است و وجه كفر و شرك آن مشرك آنست كه خلاف حكم ايزد تعالى و رسول مجتبى نمود و مخالف أمر واحد علّام و نبىّ الاكرام كافر و مشرك است و او عالم بآن نيست چنانچه سبّ خداى واهب مينمايد از روى عداوت و طغيان و عالم بحقايق آن نيست سوّم- مردى است كه أخذ شرايع اسلام و أحكام كه أنام در آن اختلاف كردند نمايد و آنچه بر او مشكل باشد ردّ آن علم بحضرت عزّ و جلّ فرمايد، امّا با ولايت ما باشد و اقتداء بما بكند ليكن بعداوت ما نباشد و حقّ ما را كما هو حقّه نداند چون اين مرد جاهل و از شرف خدمت كثير المنفعه ما دور است ما را اميد از ربّ غفور است كه گناه او را مغفور و بدخول جنّت و مواصلت خود مسرور گرداند، پس اين مرد مسلم ضعيف است چون معاويه از حضرت امام البريّه و از عبد اللَّه بن جعفر بن أبى طالب و عبد اللَّه بن عبّاس و فضل اين سخنان گوش كرد صد هزار درهم به هر يك ايشان جوايز و انعام داد. امّا حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السّلام و عبد اللَّه بن جعفر هر يك اين سه سرور را هزار هزار درهم داد، آنگاه وداع ايشان نموده بيرون رفت [5]
[ 88/12/06 ] [ 11:58 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ]
[ ]
بیان مغالطات در مناظره قيس ومعاوية(567)
1. مغالطات عدم دقت برای کمراه سازی :علت جعلی پادشاه روم دو مرد از سپاهيان خود را نزد معاويه فرستاد كه يكى از آنها را نمونه نيرومندترين و آن ديگرى را نمونه بلند بالاترين مردان روم نشان دهد، تا به معاويه فهمانده باشد كه: اين دو نفر را ببين آيا در ميان مردان مملكت تو كسى هست كه در نيرومندى و بلندى قد بر اينها برترى داشته باشد؟! اگر اشخاصى نيرومندتر و بلند بالاتر از آنها، در ميان مردم مملكت خود سراغ داريد به من ارائه دهيد در آنصورت من جمعى از اسيران و مقدارى هديه براى تو خواهم فرستاد و الّا براى سه سال بايد با من سازش نمائى. 2.مغالطات ادعای بدون استدلال :استدلال از را سنگ و فضل فروشی وتهدید و تطمیع ومغالطه تجسم و گفته بالا نمونه از این مطلب است. 3. مغالطات در استدلال پیش فرض نادرست :قدر ت گرای یا توسل به قدرت پادشاه روم دو مرد از سپاهيان خود را نزد معاويه فرستاد كه يكى از آنها را نمونه نيرومندترين و آن ديگرى را نمونه بلند بالاترين مردان روم نشان دهد، تا به معاويه فهمانده باشد كه: اين دو نفر را ببين آيا در ميان مردان مملكت تو كسى هست كه در نيرومندى و بلندى قد بر اينها برترى داشته باشد؟! اگر اشخاصى نيرومندتر و بلند بالاتر از آنها، در ميان مردم مملكت خود سراغ داريد به من ارائه دهيد در آنصورت من جمعى از اسيران و مقدارى هديه براى تو خواهم فرستاد و الّا براى سه سال بايد با من سازش نمائى. نمونه از این مطلب است. این مغالطه در مغالطات نوشته شده نیست لکن سند آن استدلال بنده است که مثل دیگر مغالطات این باب از قبیل ثروت گرای و.. می تواند فرد به نیروی افراد قوی خود تکیه کند در حالی که شاید در مملکت او چنین افرادی نادر باشند و درزمان قدیم چنین مطلبی شاید بر اساس جنگ های تن به تنی که بوده درست بنماید لکن در زمان حال با توجه به برتری نیروی اتحاد عموم جامعه در اثر نیروی دمکراسی که هست توسل به قدرت صرفا نظامی یا فردی در حال تیدیل شدن به مغلطه می باشد در ضمن بقای اندیشه به چنین غلبه ای ممکن نیست تا زمانی که افراد آن جامعه آن غلبه را نپذیرفته باشند پس توسل به چنین غلبه ای مغالطه است این مطلب مغالطه توسل به اکثریت نیز می نماید لکن با این تفاوت که این اکثریت وجود خارجی ندارد.
ترجمه و متن مناظره بین عبد اللَّه [بن أبي سفيان] و عمرو(569)
أخرج الحافظ ابن عساكر في تاريخه: أنّ عبد اللَّه بن أبي سفيان بن الحارث بن عبد المطّلب الهاشميّ، قدم على معاوية و عنده عمرو، فجاء الآذن، فقال: هذا عبد اللَّه، و هو بالباب. فقال: ائذن له. فقال عمرو: يا أمير المؤمنين لقد أذنتَ لرجل كثير الخلوات للتلهّي، و الطَرَبات للتغنّي، صدوفٌ عن السنان، محبٌّ للقيان، كثيرٌ مزاحُهُ، شديدٌ طِماحه، ظاهر الطيش، ليِّنُ العيش، أخّاذٌ للسلف، صفّاقٌ للشرف فقال عبد اللَّه: كذبت يا عمرو، و أنت أهله، ليس كما وصفت، و لكنّه: للَّهِ ذكور، و لبلائه شكور، و عن الخنا زجور، سيِّد كريم، ماجد صميم، جواد حليم، إن ابتدأ أصاب، و إن سُئل أجاب، غيرُ حَصِرٍ و لا هيّاب، و لا فاحش عَيّاب، كذلك قضى اللَّه في الكتاب، فهو كالليثِ الضرغام، الجريء المقدام، في الحسب القمقام، ليس بدعيٍّ و لا دنيٍّ، كمن اختصم فيه من قريش شرارُها، فغلب عليه جزّارها، فأصبح ينوء بالدليل، و يأوي فيها إلى القليل، مذبذَب بين حيّين، كالساقط بين المهدين، لا المعتزى إليهم قبلوه، و لا الظاعن عنهم فقدوه، فليت شعري بأيّ حسَب تنازل للنضال؟ أم بأيِّ قديم تَعرّض للرجال؟ أ بنفسك؟ فأنت الخوّار الوغد الزنيم. أم بمن تنتمي إليه؟ فأنت أهل السفه و الطيش و الدناءة في قريش، لا بشرف في الجاهليّة شُهِر، و لا بقديم في الإسلام ذُكر، غير أنَّك تنطقُ بغير لسانك، و تنهَضُ بغير أركانك، و ايمُ اللَّه إن كان لأسهل للوعث و ألمّ للشعث أن يكعمَكَ معاوية على ولوعك بأعراض قريش كِعام الضبع في وجاره ، فأنت لست لها بكفيٍّ، و لا لأعراضها بوفيٍّ. قال: فتهيّأ عمرو للجواب، فقال له معاوية: نشدتك اللَّه إلّا ما كففت. فقال عمرو: يا أمير المؤمنين دعني أنتصر فإنّه لم يدع شيئاً. فقال معاوية: أمّا في مجلسك هذا فدع الانتصار، و عليك بالاصطبار.[25]
ترجمه: حافظ ابن عساكر در ج 7 ص 438 تاريخش آورده كه: عبد اللّه بن ابى سفيان بن الحارث بن عبد المطلب الهاشمى بنزد معاويه آمد و عمرو بن عاص هم آنجا بود خدمتكار از معاويه اجازه خواست و گفت: عبد اللّه اجازه ملاقات مىخواهد. معاويه گفت: بگو بيايد. عمرو به معاويه گفت: كسى را اذن ملاقات دادى كه دائما به لهو و لعب مشغول است و مجالس طرب و خوانندگى تشكيل مىدهد و نسبت به كنيزكان ماهرو و خواننده علاقمند است و از جنگ و جهاد رو گردان، بذلهگو و شوخ است و بسيار هم خودخواه عبد اللّه كه اين همه نكوهش را از عمرو شنيد در جوابش گفت :اى عمرو! تو دروغ مىگوئى و آنچه به من نسبت دادى اوصافى است كه در تو موجود است چنين نيست كه تو مىگوئى. عبد اللّه مردى است هميشه بياد خدا و در مقابل محنت و بلا سپاس گزار حق است. از ستم و ناروا رو گردان، آقاست و بزرگوار و صاحب كرامت و با اخلاص و بخشندهايست بردبار. اگر كارى انجام دهد مقرون بصحت است و اگر از او تقاضائى شود اجابت مىكند در تنگى و ترس قرار ندارد؛ و عيبجو نيست و خداوند درباره او چنين خواسته است؛ مانند شير بيباك و دلير است و داراى حسب و نسب بزرگى است و زنازاده و پست نيست و مانند كسى نيست كه اشرار قريش در ادّعاى فرزنديش، با يكديگر نزاع كنند و در آخر امر، پستترين آنها كه شغلش كشتن گاو و گوسفند است بر ديگران غلبه كرد؛ و خود را به قريش چسباند. بين دو قبيله آشكار شد مانند نوزاديكه بين دو گهواره و خوابگاه افتاده باشد. نسبت او بقريش نه بطورى است كه او را پذيرفته باشند و نه هنگاميكه از آن قبيله دور شود فقدان او حس مىگردد. كاش مىدانستم كه تو (عمرو) با كدام حسب در ميدان نبرد (اشراف) آمدهاى؟يا با كدام سابقه (روشن) متعرض مردان گشتهاى؟ آيا با شخصيتى كه دارى؟! در حاليكه تو همان پست و سست عنصر و فرومايه و بى پدرىيا مىدانستم نسبت خود را به چه كسى مىرسانى؟ در صورتيكه در بين قريش در خطاكارى و سفاهت و پستى مشهورى از شرف و عظمت دوره جاهليت بى بهرهاى و در اسلام هم نه داراى سبقتى هستى و نه نامى!! جز اينكه تو هميشه با غير زبان خود سخن مىگوئى و با نيروى ديگرى حركت مىكنى!! بخدا سوگند، اگر همچنانكه به كفتار پوزبند مىزنند؛ معاويه به تو پوزبند مىزد تا دهانت به بد گوئى قريش باز نشود، هر آينه بنيان تسلط او استوارتر و اطراف امورش جمعتر مىشد! چه آنكه تو با قريش همسر و همطراز نيستى و تو را چه رسد كه نسبت به شخصيتهاى قريش متعرض شوى عمرو خواست كه به مقابله برخيزد و جواب گويد ولى معاويه به او گفت: تو را بخدا سوگند مىدهم كه دم فروبندى عمرو تقاضا كرد كه سخنان عبد اللّه را جواب گويد و از خود دفاع كند چه، عبد اللّه در نكوهش او از هيچ چيز فروگذار نكرد .معاويه گفت: اما در اين مجلس از پاسخگوئى خوددارى كن و شكيبا باش[26]
بیان مغالطات در مناظره عبد اللَّه [بن أبي سفيان] و عمرو(569)
1.مغالطات نقل : دروغ . عمرو به معاويه گفت: كسى را اذن ملاقات دادى كه دائما به لهو و لعب مشغول است و مجالس طرب و خوانندگى تشكيل مىدهد و نسبت به كنيزكان ماهرو و خواننده علاقمند است و از جنگ و جهاد رو گردان، بذلهگو و شوخ است و بسيار هم خودخواه عبد اللّه كه اين همه نكوهش را از عمرو شنيد در جوابش گفت... 2.مغالطات ادعای بدون استدلال :استدلال از راه سنگ و اتهام نادانی و مسموم کردن سرچشمه و مغالطه تله گذاری و مغالطه توسل به جهل و مغالطه طلب برهان و عبارت جهت دار و تهدید و عوام فریبی و مغالطه تجسم کل حرف های عمرو 3.مغالطات مقام نقد : توسل به شخص و توهین مغالطه پهلوان پنبه کل حرف های عمرو 4.مغالطات مقام دفاع :مغالطه از طریق تخطئه مخاطب کل حرف های عمرو مغالطه حفظ پیش فرض عمرو تقاضا كرد كه سخنان عبد اللّه را جواب گويد و از خود دفاع كند چه، عبد اللّه در نكوهش او از هيچ چيز فروگذار نكرد معاويه گفت: اما در اين مجلس از پاسخگوئى خوددارى كن و شكيبا باش 5.مغالطه ربطی : مغالطه دلیل نامربوط و تعمیم شتابزده کل حرف های عمرو
ترجمه و متن مناظره بین أبو الأسود وعمرو بن العاص(570)
قدم أبو الأسود الدؤلي على معاوية بعد مقتل عليّ رضى الله عنه، و قد استقامت لمعاوية البلاد، فأدنى مجلسه، و أعظم جائزته، فحسده عمرو بن العاص، فقدم على معاوية، فاستأذن عليه في غير وقت الإذن، فأذن له، فقال له معاوية: يا أبا عبد اللَّه ما أعجلك قبل وقت الإذن؟ فقال: يا أمير المؤمنين أتيتك لأمر قد أوجعني و أرّقني و غاظني، و هو من بعد ذلك نصيحةٌ لأمير المؤمنين. قال: و ما ذاك يا عمرو. قال: يا أمير المؤمنين إنَّ أبا الأسود رجلٌ مفوّهٌ، له عقلٌ و أدبٌ، من مثله للكلام يُذكر؟ و قد أذاع بمصرك من الذكر لعليّ و البغض لعدوِّه، و قد خشيت عليك أن يُترى في ذلك حتى يُؤخذ بعنقك، و قد رأيت أن ترسل إليه، و ترهبه، و ترعبه، و تَسبره، و تَخبره، فإنّك من مسألته على إحدى خِبرتين، إمّا أن يبدي لك صفحته فتعرف مقالته، و إمّا أن يستقبلك فيقول ما ليس من رأيه، فيحتمل ذلك عنه فيكون لك في ذلك عاقبة صلاح إن شاء اللَّه تعالى. فقال له معاوية: إنّي امرؤٌ- و اللَّه- لقلّما تركت رأياً لرأي امرئٍ قطُّ إلّا كنت فيه بين أن أرى ما أكره و بين بين، و لكن إن أرسلتُ إليه فسألته فخرج من مساءلتي بأمرٍ لا أجد عليه مقدما، و يملئوني غيظاً لمعرفتي بما يريد، و إنَّ الأمر فيه أن يُقبل ما أبدى من لفظه، فليس لنا أن نشرح عن صدره و ندع ما وراء ذلك يذهب جانباً. فقال عمرو: أنا صاحبك يوم رفع المصاحف بصفّين، و قد عرفت رأيي، و لست أرى خلافي و ما آلوك خيراً، فأرسل إليه، و لا تفرش مهاد العجز فتتّخذه و طيئاً. فأرسل معاوية إلى أبي الأسود، فجاء حتى دخل عليه فكان ثالثاً، فرحّب به معاوية و قال: يا أبا الأسود خلوتُ أنا و عمرو فتناجزنا في أصحاب محمد صلى الله عليه و سلم، و قد أحببت أن أكون من رأيك على يقين. قال: سل يا أمير المؤمنين عمّا بدا لك. فقال: يا أبا الأسود أيّهم كان أحبَّ إلى رسول اللَّه صلى الله عليه و سلم؟ فقال: أشدّهم حبّا لرسول اللَّه صلى الله عليه و سلم و أوقاهم له بنفسه فنظر معاوية إلى عمرو و حرّك رأسه، ثمّ تمادى في مسألته، فقال: يا أبا الأسود فأيّهم كان أفضلهم عندك؟ قال: أتقاهم لربِّه و أشدُّهم خوفاً لدينه فاغتاظ معاوية على عمرو، ثمّ قال: يا أبا الأسود فأيّهم كان أعلم؟ قال: أقولهم للصواب و أفصلهم للخطاب. قال: يا أبا الأسود فأيّهم كان أشجع؟ قال: أعظمهم بلاءً، و أحسنهم عناءً و أصبرهم على اللقاء. قال: فأيّهم كان أوثق عنده؟ قال: من أوصى إليه فيما بعده. قال: فأيّهم كان للنبيِّ صلى الله عليه و سلم صديقاً؟ قال: أوّلهم به تصديقاً فأقبل معاوية على عمرو، و قال: لا جزاك اللَّه خيراً، هل تستطيع أن تردَّ ممّا قال شيئاً؟ فقال أبو الأسود: إنّي قد عرفت من أين أُتيت، فهل تأذن لي فيه؟. فقال: نعم؛ فقل ما بدا لك. فقال: يا أمير المؤمنين إنَّ هذا الذي ترى هجا رسول اللَّه صلى الله عليه و سلم بأبيات من الشعر،فقال رسول صلى الله عليه و سلم: «اللّهمّ إنّي لا أحسن أن أقول الشعر، فالعن عمراً بكلِ أ فتراه بعد هذا نائلًا فلاحاً؟ أو مدركاً رباحاً؟ و ايم اللَّه إنَّ امرءاً لم يُعرف إلّا بسهم أُجيل عليه فجال، لحقيقٌ أن يكون كليل اللسان، ضعيف الجنان، مستشعراً للاستكانة، مقارناً للذلِّ و المهانة، غير ولوج فيما بين الرجال، و لا ناظر في تسطير المقال، إن قالت الرجال أصغى، و إن قامت الكرام أقعى ، متعيّصٌ لدينه لعظيم دينه ، غير ناظر في أُبّهة الكرام و لا منازع لهم، ثمّ لم يزل في دجّة ظلماء مع قلّة حياء، يعامل الناس بالمكر و الخداع، و المكر و الخداع في النار بيت لعنة فقال عمرو: يا أخا بني الدؤل، و اللَّه إنَّك لأنت الذليل القليل، و لولا ما تمتُّ به من حسب كنانة، لاختطفتك من حولك اختطاف الأجدل الحديّة ، غير أنَّك بهم تطول، و بهم تصول، فلقد استطبت مع هذا لساناً قوّالًا، سيصير عليك وبالًا، و ايم اللَّه إنّك لأعدى الناس لأمير المؤمنين قديماً و حديثاً، و ما كنت قطُّ بأشدّ عداوةً له منك الساعة، و إنّك لتوالي عدوّه، و تعادي وليّه، و تبغيه الغوائل، و لئن أطاعني ليقطعنّ عنه لسانك، و ليخرجنَّ من رأسك شيطانك، فأنت العدوُّ المطرق له إطراق الأُفعوان في أصل الشجرة. فتكلّم معاوية فقال: يا أبا الأسود أغرقت في النزع و لم تدع رجعة لصلحك. و قال لعمرو: فلم تغرق كما أغرقت، و لم تبلغ ما بلغت، غير أنَّه كان منه الابتداء و الاعتداء، و الباغي أظلم، و الثالث أحلم، فانصرِفا عن هذا القول إلى غيره، و قوما غير مطرودين، فقام عمرو و هو يقول لعمري لقد أعيا القرون التي مضت لغشٍّ ثوى بين الفؤاد كمينِ و قام أبو الأسود و هو يقول: ألا إنَّ عمراً رامَ ليثَ خفيّةٍ و كيف ينالُ الذئبُ ليثَ عرينِ [27]
ترجمه: ابو الاسود دوئلى بعد از كشته شدن على (رض) بر معاويه وارد شد در حاليكه بلاد اسلامى در زير تسلط و نفوذ معاويه درآمده بودمعاويه او را نزديك خود نشاند، و جايزه بزرگى به او داد، عمرو بن عاص بر او رشك برد و در هنگامى كه ورود بر معاويه مجاز نبود، آمد و اذن ملاقات خواست و پس از گرفتن اجازه بر معاويه وارد شدمعاويه گفت: اى ابا عبد اللّه! چه موجبى باعث شد شتاب كنى و قبل از وقت مجاز بر من وارد شوى؟گفت: يا أمير المؤمنين براى موضوعى نزد تو آمدم كه برايم دردناك بود و خواب را از من ربوده و مرا به خشم آورده است، قصد من در اين موضوع، خير انديشى و نصيحتى براى أمير المؤمنين است معاويه گفت: بگو موضوع چيست؟عمرو گفتيا أمير المؤمنين! ابو الاسود دوئلى مرد خردمند و سخنورى است، كيست كه چون او از نيروى سخنورى بهره داشته باشد؛ او در شهر و مملكت تو، نام على را (به نيكى) تجديد نموده است و دشمنان او را به دشمنى ياد كرده و من مىترسم كه تو اينقدر بر او سستى كنى، تا بر دوش تو سوار شودعقيده من اينست كه او را بطلبى و بترسانى و از وضع او تحقيق و بررسى نمائى و امتحانش كنى در نتيجه از دو حال خالى نيست؛ يا روحيات او بر تو آشكار مىشود و زمينهاى از گفتارش بدست مىرسد و يا تظاهر خواهد كرد و بر خلاف آنچه كه در دل دارد اظهار خواهد كرد؛ اگر چنين كرد از او بپذير و به گفتار او در اينجا اتخاذ سند كن، نتيجه و عاقبت اين عمل به خير و صلاح خواهد بود انشاء اللّه معاويه گفت: بخدا قسم من مردى هستم كه كمتر شده نظر و عقيده صاحبنظرى را ناديده بگيرم، و هيچگاه نشده نظر و عقيدهاى اظهار گردد و من در اطراف آن فكر نكنم؛ ولى در مورد اين شخص (ابو الاسود دوئلى) اگر او را طلب كنم و نظر تو را در باره او اجرا نمايم، و او با قدرت بيان خود در برابر مؤاخذه و تهديد من مقاومت كند من كسى را ندارم كه در مقابل او به معارضه برخيزد. و ممكن است سخن و معارضه او باعث خشم و ناراحتى من گردد؛ زيرا من از مقصود و سويداى دل او مطلعم و صلاح در اين است كه هرگونه تظاهرى در حضور ما مىكند از او پذيرفته گردد و از مكنونات واقعى او تفحص نكنيم و در بقيه مطالب او را به حال خودش واگذاريم عمرو گفت : من يار و رفيق تو بودم در روزيكه قرآنها بر سر نيزهها رفت، و تو به نحوه فكر و راى من مطلعى و صلاح نمىبينم كه بر خلاف رأى من رفتار كنى؛ چه من از خير انديشى و صلاحديد در كارهاى تو دريغ نكردهام! بفرست او را حاضر كنند و خود را در مقابل او عاجز و ناتوان قلمداد مكن تا ترا بكوبد و منكوب سازد! معاويه به دستور عمرو رفتار كرد و در پى ابو الاسود فرستاد كه حاضرش سازند؛ و هنگامى كه وارد مجلس شد سومين كس بود، معاويه به او خوشامد گفت و سپس مورد خطابش قرار داد و گفت :من و عمرو بن عاص درباره اصحاب محمّد مناقشه و منازعه داشتيم دوست دارم نظر و عقيده تو را در رفع اين نزاع و مناقشه بدانم. ابو الاسود گفت: يا أمير المؤمنين! آنچه مىخواهى سؤال كن. معاويه گفت: اى ابو الاسود! كداميك از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله محبوبتر بودند؟ ابو الاسود گفت: آن كس كه بيشتر از همه رسول خدا را دوست مىداشت و در راه او فداكارى مىكرد. معاويه به طرف عمرو بن عاص نظرى افكند و سرى تكان داد و سپس دنباله سؤال خود را گرفت و به ابو الاسود گفت. بنابر اين كداميك از آنها در نظر تو برتر و افضلند؟ ابو الاسود گفت: آن كس كه تقواى او زيادتر و خوف او در دين از ديگران بيشتر بود، معاويه در اين موقع بر عمرو خشمناك شد و سپس به ابو الاسود گفت: بنابر اين كداميك از آنها داناتر از ديگران بود؟ گفت: آن كس كه بيشتر از همه در گفتار خود از خطا مصون بود و سخنش رساتر و كاملتر بود. معاويه سؤال كرد: كداميك از اصحاب، شجاعتر از سايرين بود؟ابو الأسود جواب داد: آن كس كه در ميدانهاى جنگ رنج و محنت بيشترى را متحمل شد و در مقابل حملات دشمن بردبارتر بود معاويه گفت: كداميك از اصحاب بيشتر مورد وثوق و اطمينان پيامبر خدا بود؟ ابو الاسود جواب داد: آن كس كه بعد از خود، درباره او وصيت فرمود. معاويه گفت: كداميك از اصحاب نسبت به پيغمبر راستگوتر بود؟ ابو الاسود گفت: آن كس كه قبل از همگان پيغمبريش را تصديق نمود. در اين موقع معاويه رو به عمرو كرد و گفت: خداى پاداش نيكو به تو ندهد؛ آيا نسبت به آنچه كه ابو الاسود گفت، مىتوانى ردّى ابراز كنى؟ ابو الاسود به معاويه گفت: من از اول دانستم كه چه كسى تو را به اين امر تحريك نموده است. اكنون به من اجازه بده كه درباره او (عمرو) چند كلمهاى بگويم. معاويه گفت: آرى، آنچه درباره او مىدانى بيان كن. ابو الاسود گفت: يا أمير المؤمنين! اين شخص، كسى است كه در ضمن اشعارى كه سروده رسول خدا را هجو و نكوهش نموده است و رسول خدا صلی الله علیه و آله در مقابل اشعار او فرمود: پروردگارا! من كه شعر نتوانم گفتن، پس بهر بيتى كه عمرو در هجو من سروده، او را لعنتى فرست. آيا با اين سخن پيامبر خدا، مىشود رستگارى و فلاح براى عمرو تصور نمود، تا به آن برسد؟ و يا از آنچه بدست مىآورد سودى ببرد؟ بخدا سوگند، كسى كه شناختن حسبش با قرعه باشد، بايد در سخن ناتوان و قلبى ترسناك داشته باشد و احساس حقارت و بىپناهى كند و تن به هر مذلت و خارى بدهد، خود را نمىتواند در ميان مردان جا دهد و يا در بكار بستن سخن، رأى و نظرى داشته باشد. هنگام سخن گفتن مردان، ناچار گوش مىدهد و دم در نمىآورد و به هنگام بپا خواستن بزرگواران هر قوم، او چون سگ مىنشيند؛ بنام دين خود را به تكلف و ريا افكند بسبب گناه بسياريكه مرتكب شده، به ابّهت بزرگواران نظر نمىافكند و در عين حال در بزرگوارى آنها منازعه و همسرى نتواند، سپس در تيرگيهاى سخت سرگردان شده، و با بىحيائى متوسل به مكر و دغل مىشود؛ با مردم به حيله و نيرنگ معامله مىكند در حاليكه سرانجام مكر و حيله در آتش است.عمرو گفت: اى برادر دوئلى! همانا تو خوار و فرومايه هستى، و اگر نسب خود را وابسته به كنانه نمىكردى و به اين عنوان متوسّل نمىشدى، اطرافيانت چون باز شكارى تو را از ميان مىربودند، ناچار بسبب اين وابستگى بر ديگران بزرگى مىفروشى و به نيروى آنها حمله مىكنى و با اين دستاويزها، زبانت گويا و توانا است ولى بزودى همين توانائى و زبان آورى برايت وبالى خواهد بود.بخدا قسم. تو از قبلها دشمنترين اشخاص نسبت به أمير المؤمنين (معاويه) بودى و اكنون هم هيچگاه عداوت و دشمنيت نسبت به او به اين سختى و شدت نبوده؛ لذا با دشمنان او دوست و با دوستانش دشمنى، مدام در پى ماجراجوئى و ايجاد حادثه هستى، و اگر معاويه از نظر من پيروى مىكرد هر آينه مسلما زبان تو را قطع مىكرد و افكار شيطانيت را از سرت بيرون مىساخت؛ زيرا تو آن دشمن نابكارى هستى كه در پاى درخت هستى او (معاويه) چون افعى نر كمين- كردهاى!! در اين هنگام، معاويه به سخن آمد و گفت :اى ابا اسود! تو منتهاى كاوش را در آنچه خواستى نمودى و هيچ راه آشتى و سازش باقى نگذاشتى و سپس رو به عمرو كرد و گفت: آنطور كه بايد؛ از عهده دفاع برنيامدى و در برابر ابو الاسود، به مقصود خود نرسيدى؛ سخن از او آغاز شد و بر تو تجاوز نمود و آن كس كه آغاز به حمله كند، ستمكارتر است و سومى شما (معاويه) بردبارتر است، از اين سخن درگذريد و سخن ديگرى به ميان آوريد و بدون اينكه تصور كنيد كه از مجلس اخراجتان نمودم، از مجلس خارج- شويد. عمرو برخاست در حاليكه اين بيت را مىسرود «لعمرى لقد اعيى القرون الّتى مضت لغشّ ثوى بين الفؤاد كمين» ترجمه: بجان خودم قسم، ناپاكى درون، قرنهاى گذشته را خسته نموده است. و ابو الاسود بپا خواست، و اين بيت را مىخواند: «الا انّ عمرا رام ليث خفيّة و كيف ينال الذّئب ليث عرين» ترجمه: آگاه باشيد! عمرو آهنگ مزاحمت نموده، نسبت به شيرى كه در كنام خود آرميده و حال آنكه چگونه گرگ خواهد توانست كه به شير شرزه برسد و به او زيانى برساند[28].
بیان مغالطات در مناظره أبو الأسود وعمرو بن العاص(570)
1.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی : علت جعلی عمرو گفت يا أمير المؤمنين! ابو الاسود دوئلى مرد خردمند و سخنورى است، كيست كه چون او از نيروى سخنورى بهره داشته باشد؛ او در شهر و مملكت تو، نام على را (به نيكى) تجديد نموده است و دشمنان او را به دشمنى ياد كرده و من مىترسم كه تو اينقدر بر او سستى كنى، تا بر دوش تو سوار شود و در اين هنگام، معاويه به سخن آمد و گفت :اى ابا اسود! تو منتهاى كاوش را در آنچه خواستى نمودى و هيچ راه آشتى و سازش باقى نگذاشتى و سپس رو به عمرو كرد و گفت: آنطور كه بايد؛ از عهده دفاع برنيامدى و در برابر ابو الاسود، به مقصود خود نرسيدى؛ سخن از او آغاز شد و بر تو تجاوز نمود و آن كس كه آغاز به حمله كند، ستمكارتر است و سومى شما (معاويه) بردبارتر است، از اين سخن درگذريد و سخن ديگرى به ميان آوريد و بدون اينكه تصور كنيد كه از مجلس اخراجتان نمودم، از مجلس خارج- شويد 2. مغالطات نقل :دروغ نقل قول ناقص و تحریف در کلام عمرو و معاویه 3.مغالطات ادعای بدون استدلال : استدلال از راه سنگ و اتهام نادانی ومسموم کردن سرچشمه و مغالطه تله گذاری و مغالطه بیان عاطفی و مغالطهعبارت جهت دار ومغالطه توسل به احساسات وتهدید و تطمیع عوام فریبی این ها همه مغالطاتی است که در تمام سخن معاویه و عمرو به چشم می خورد 4.مغالطات مقام نقد :تکذیب نادرست و ساده انگاری مدعا و مغالطه تخصص در اين هنگام، معاويه به سخن آمد و گفت :اى ابا اسود! تو منتهاى كاوش را در آنچه خواستى نمودى و هيچ راه آشتى و سازش باقى نگذاشتى و سپس رو به عمرو كرد و گفت: آنطور كه بايد؛ از عهده دفاع برنيامدى و در برابر ابو الاسود، به مقصود خود نرسيدى؛ سخن از او آغاز شد و بر تو تجاوز نمود و آن كس كه آغاز به حمله كند، ستمكارتر است و سومى شما (معاويه) بردبارتر است، از اين سخن درگذريد و سخن ديگرى به ميان آوريد و بدون اينكه تصور كنيد كه از مجلس اخراجتان نمودم، از مجلس خارج- شويد.مغالطه توهین در کلام عمرو و معاویه 5.مغالطات مقام دفاع : عوض کردن موضوع و نکته انحرافی ومغالطه از طریق تخطئه مخاطب و مغالطه حفظ پیش فرض در کلام آخر معاویه
ترجمه و متن مناظره بین ابن عم لعمرو وعمرو(571)
كان لعمرو بن العاص ابن أخ أريب من بني سهم جاءه من مصر، فقال له: ألا تخبرني يا عمرو بأيِّ رأي تعيش في قريش؟ أعطيت دينك، و تمنّيت دنيا غيرك، أ ترى أهل مصر و هم قَتَلة عثمان يدفعونها إلى معاوية و عليٌّ حيٌّ؟ و تراها إن صارت إلى معاوية لا يأخذها بالحرف الذي قدّمه في الكتاب ؟ فقال عمرو: يا ابن أخي إنَّ الأمر للَّه دون عليّ و معاوية. فقال الفتى ألا يا هندُ أُختَ بني زيادٍ رُمي عمروٌ بداهيةِ البلادِ رُمي عمروٌ بأعورَ عَبْشَميٍّ بعيدِ القعر محشيِّ الكبادِ له خُدعٌ يَحارُ العقلُ فيها مزخرفةٌ صوائدُ للفؤادِ فشرّطَ في الكتابِ عليه حرفاً يُناديه بخدعته المنادي و أثبت مثلَهُ عمروٌ عليه كلا المرأين حيّةُ بطنِ وادي ألا يا عمرو ما أحرزت مصراً و ما مِلْت الغداة إلى الرشاد و بعت الدين بالدنيا خساراً فأنت بذاك من شرِّ العبادِ فلو كنتَ الغداةَ أخذتَ مصراً و لكن دونها خرطُ القتادِ وفدتَ إلى معاويةَ بنِ حربٍ فكنتَ بها كوافدِ قومِ عادِ و أُعطيتَ الذي أعطيتَ منها بِطَرْسٍ فيه نضحٌ من مدادِ أ لم تعرف أبا حسنٍ عليّا و ما نالتْ يداه من الأعادي عدلتَ به معاويةَ بنَ حربٍ فيا بُعد البياضِ من السوادِ و يا بُعد الأصابعِ من سُهيلٍ و يا بُعد الصلاحِ من الفسادِ أ تأمنُ أن تراه على خِدَبٍّ يحثُّ الخيل بالأُسُلِ الحِدادِ ينادي بالنزالِ و أنت منهُ قريبٌ فانظرَنْ مَن ذا تُعادي فقال عمرو: يا ابن أخي لو كنت مع عليّ وسعني بيتي، و لكنّي الآن مع معاوية. فقال له الفتى: إنّك إن لم تُرد معاوية لم يُردك. و لكنّك تريد دنياه و يريد دينك و بلغ معاوية قول الفتى، فطلبه فهرب، فلحق بعليٍّ، فحدّثه بأمر عمرو و معاوية قال: فَسَرَّ ذلك عليّا و قرّبه قال: و غضب مروان و قال: ما بالي لا أُشْترى كما اشتُرِيَ عمرو؟ فقال معاوية: إنّما يُشترى الرجال لك!. قال: فلمّا بلغ عليّا ما صنع معاوية و عمرو، قال: يا عجباً لقد سمعتُ مُنكرا كَذِباً على اللَّهِ يُشيبُ الشعرا يسترقُ السمعَ و يُغشي البصرا ما كان يرضى أحمدٌ لو أُخبرا أن يقرِنوا وصيَّهُ و الأبترا شاني الرسولِ و اللعينَ الأخزرا كلاهما في جُندِهِ قد عسكرا قد باعَ هذا دينَه فأفجرا من ذا بدنيا بيعِهِ قد خَسرا بمُلْكِ مصرٍ إن أصابَ الظفرا إنّي إذا الموتُ دَنا و حَضرا شمّرتُ ثوبي و دعوتُ قنبرا قدِّم لوائي لا تؤخِّرْ حذَرا لن ينفع الحذارُ ممّا قُدِّرا لمّا رأيتُ الموتَ موتاً أحمرا عبّأتُ هَمْدانَ و عَبّوا حِمْيَرا حيٌّ يمانٍ يُعْظِمُون الخَطَرا قِرنٌ إذا ناطحَ قِرناً كَسَرا قل لابن حربٍ لا تَدِبَّ الحمرا أَرْوِدْ قليلًا أبْدِ منك الضجرا » لا تحسبنّي يا ابن حرب غَمَرا و سَلْ بنا بدراً معاً و خيبرا كانت قريشٌ يوم بدرٍ جزرا إذ وردوا الأمر فذمّوا الصَدَرا لو أنَّ عندي يا ابن حرب جعفرا أو حمزةَ القِرمَ الهُمامَ الأزهرا [29]
ترجمه : عمرو عاص، برادر زادهاى هوشيار و زيرك داشت از قبيله بنى سهم كه از مصر نزد او آمد و به او گفت: اى عمرو! به من بگو، كه تو در ميان قريش با چه عقيده و رأيى زندگى مىكنى؟! دين خود را دادى و به دل آرزوى دنياى غير خودت را مىپرورانى آيا مىپندارى اهل مصر- كشندگان عثمان- ولايت مصر را به معاويه تسليم خواهند نمود و حال آنكه على علیه السلام زنده است؟ و باز چنين مىپندارى كه اگر هم مصر تحت تسلط معاويه قرار گرفت، همانطور كه با سخن، آنرا طعمه تو قرار داد با سخن هم از تو باز نمىستاند؟! عمرو گفت: اى برادر زاده! عنان امر در دست خداست، نه در دست على و معاويه جوانك در پاسخ عمرو چنين سرود: آگاه باش هند! اى خواهر قبيله بنى زياد! عمرو قهرمان زيرك و زبردست روزگار است. و بسيار خوددار و قويدل مىباشد و تو گرفتار آنى چنان حيله مىكند كه خردها، سرگردان مىشوند و ظاهر سازيهايش همچون مار صحرائى، خطرناك و حيلهگرند معاويه در عهدنامه خود شرائطى بر عمرو تحميل كرده كه از خدعه و فريب او پرده برميدارد. عمرو هم در مقابل شرطى پيشنهاد كرده كه جلوگير حيله او باشد، هر دو نفر مكار و فريبكاراند سپس خطاب به عمرو كرد: آگاه باش عمرو! كه تو از روى واقع به حكومت مصر نرسيدهاى و از آغاز رستگار نبودى تو دينت را به دنيا فروختى، و در اين معامله زيان كردى؛ لذا تو بدترين بندگان هستى تو هر چند در آغاز كار، مصر را صاحب شدى؛ ولى رسيدن تو به اين مقصود، با دشواريهاى طاقت فرسا همراه خواهد بود. بر معاويه وارد شدى همچون كسى كه بر قوم عاد وارد مىشود؛ و در اين راه آنچه بدست آوردى باختى، و با سيه روئى خود را محروم ساختى آيا تو ابو الحسن على علیه السلام را نشناختهاى! و به آنچه از حق او به دشمن رسيد آگاه نشدى؟! و بعد از او و همراهى با او عدول كردى و به سوى معاويه، زاده حرب گرائيدى در حاليكه ميان سفيدى (نورانيت) با سياهى (تيره روزى) فاصله بسيار است انگشتان آدمى هر قدر دراز و رسا باشد به ستاره سهيل كجا رسد؛ و شايستگى را با تباهى و فساد فرق بسيار است. آيا هنگامى كه او را بر مركبى درشت و زمخت ببينى كه سپاهيان را با نيزههاى بلند و برنده، وادار به حمله به دشمن مىكند، ايمن خواهى بود؟ چه خواهى كرد در وقتيكه به او نزديك شوى و او تو را به نبرد بطلبد؟ ببين با چه كسى خصومت مىكنى! عمرو گفت: اى پسر برادرم! اگر من با على بودم خانه من برايم كافى بود و گنجايش مرا داشت ولى اكنون من با معاويه هستم. برادر زادهاش گفت: اگر تو معاويه را نخواهى، او هم تو را نمىخواهد! ليكن تو دنياى او را مىخواهى و او هم خواهان دين تو شده است سخنان اين جوان، به گوش معاويه رسيد؛ او را طلب نمود ولى او گريخت و به على ملحق شد و داستان عمرو و معاويه را براى آن جناب شرح داد، حضرت از الحاق او شاد و او را به خود نزديك و گرامى داشت. مروان از اين جريان خشمناك شد و گفت: مرا چه شده كه نتوانم چون عمرو معامله كنم؛ معاويه گفت: جز اين نيست، عمرو مردان را براى تو مىخرد راوى گويد: چون قصه معامله عمرو و معاويه به على علیه السلام رسيد، حضرت اين اشعار را خواند يا عجبا لقد سمعت منكرا كذبا على اللّه يشيب الشّعرا يسترق السّمع و يغشى البصرا ما كان يرضى احمد لو اخبرا ان يقرنوا وصيّه و الابترا شانى الرّسول و اللّعين الاخزر كلاهما في جنده قد عسكرا قد باع هذا دينه فأفجرا من ذا بدنيا بيعه قد خسرا بملك مصر ان أصاب الظّفرا انّي اذا الموت دنا و حضرا شمّرت ثوبى و دعوت قنبرا قدّم لوائي لا تؤخّر حذرا لن ينفع الحذار ممّا قدّرا لمّا رأيت الموت موتا أحمرا عبّأت همدان و عبّوا حميرا حىّ يمان يعظمون الخطرا قرن اذا ناطح قرنا كسرا قل لابن حرب لا تدبّ الحمرا أرود قليلا ابد منك الضّجرا لا تحسبنّى يا ابن حرب عمرا و سل بنا بدرا معا و خيبرا كانت قريش يوم بدر جزرا اذ وردوا الامر فذمّوا الصّدرا لو أنّ عندى يا ابن حرب جعفرا أو حمزة القرم الهمام الازهرا [30]
بیان مغالطات در مناظره ابن عم لعمرو وعمرو(571)
در این مناظره چون عمرو کم صحبت کرده مغالطات آن کم است ولی در همان چند جمله این مغالطات دیده می شود 1.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی :علت جعلی عمرو گفت: اى برادر زاده! عنان امر در دست خداست، نه در دست على و معاويه 2.مغالطات نقل :تفسیر به رای یا تفسیر نادرست برداشت که عمرو از امر خدا دارد مصداق این مدعی است. 3. مغالطات ادعای بدون استدلال : مغالطه طرد شقوق در ادامه مغالطه خود عمرو گفت: اى پسر برادرم! اگر من با على بودم خانه من برايم كافى بود و گنجايش مرا داشت ولى اكنون من با معاويه هستم. برادر زادهاش گفت: اگر تو معاويه را نخواهى، او هم تو را نمىخواهد! ليكن تو دنياى او را مىخواهى و او هم خواهان دين تو شده است.
ترجمه و متن مناظره بین السيد الحميري وسوار(579)
عن معاذ بن سعيد الحميري قال: شهد السيِّد إسماعيل بن محمد الحميري رحمه الله عند سوّار القاضي بشهادة، فقال له: أ لست إسماعيل بن محمد الذي يُعرَفُ بالسيِّد؟ فقال: نعم. فقال له: كيف أَقدَمْتَ على الشهادة عندي و أنا أعرف عداوتك للسلف؟ فقال السيِّد: قد أعاذني اللَّه من عداوة أولياء اللَّه و إنّما هو شيء لزمني. ثمَّ نهض فقال له: قم يا رافضيّ، فو اللَّه ما شَهدتَ بحقّ. فخرج السيِّد رحمه الله و هو يقول: أبوك ابن سارق عَنْزِ النبيِّ و أنت ابن بنت أبي جَحْدَرِ و نحن على رَغمِكَ الرافضو ن لأهل الضلالة و المنكرِ ثمّ عمل شعراً و كتبه في رقعة و أَمَر من ألقاها في الرقاع بين يدي سَوّار. قال: فأخذ الرقعة سوّار، فلما وقف عليها خرج إلى أبي جعفر المنصور و كان قد نزل الجسر الأكبر ليستعديَ على السيِّد، فسبقه السيِّد إلى المنصور فأنشأ قصيدته التي يقول فيها : يا أمينَ اللَّه يا من صورُ يا خَيرَ الوُلاةِ إنَّ سوّارَ بنَ عبدِ اللّ هِ من شرّ القضاةِ نَعثليٌّ جمليٌّ لكمُ غيرُ مواتي جدّه سارقُ عَنزٍ فجرةً من فَجَراتِ لرسولِ اللَّه و القا ذِفُهُ بالمُنْكراتِ و الذي كان يُنادي من وراء الحُجُراتِ يا هناةُ اخرج إلينا إنَّنا أهلُ هَناتِ فاكفنيه لا كفاهُ اللّ هُ شرَّ الطارقاتِ سَنَّ فينا سُنَناً كا نت مواريثَ الطغاةِ فهجوناه و من يهجو يُصِب بالفاقراتِ قال: فضحك أبو جعفر المنصور و قال: نصبتك قاضياً فامدحه كما هجوته، فأنشد رحمه الله يقول إنِّي امرؤٌ من حِميرٍ أُسرَتي بحيث تحوي سَروها حِميرُ آليتُ لا أمدَح ذا نائلٍ له سناءٌ و له مفخرُ إلّا مِن الغُرِّ بني هاشمٍ إنَّ لهم عندي يداً تُشكرُ إنَّ لهم عندي يداً شكرها حقٌّ و إن أنكرَها مُنكرُ يا أحمدَ الخيرِ الذي إنّما كان علينا رحمةً تُنشرُ حمزة و الطيّار في جَنّةٍ فحيث ما شاء دعا جعفرُ منهم و هادينا الذي نحن مِن بعد عَمانا فيه نستبصرُ لمّا دجا الدينُ و رقَّ الهدى و جارَ أهل الأرض و استكبروا ذاك عليُّ بن أبي طالبٍ ذاك الذي دانتْ له خيبرُ دانت و ما دانت له عَنوةً حتى تدهدى عرشه الأكبرُ و يوم سَلْعٍ إذ أتى عاتباً عمرو بن عبدٍ مُصلِتاً يخطُرُ يخطُرُ بالسيف مُدِلّا كما يخطُر فَحلُ الصِّرْمةِ الدَّوسرُ إذ جلَّل السيفَ على رأسه أبيض عضباً حدُّه مُبتِرُ فخرَّ كالجذع و أوداجهُ ينصبُّ منها حَلَبٌ أحمرُ و كان أيضاً ممّا جرى له مع سَوّار؛ ما حدّث به الحرث بن عبيد اللَّه الربيعي، قال: كنت جالساً في مجلس المنصور و هو بالجسر الأكبر و سوّار عنده و السيِّد ينشده: إنَّ الاله الذي لا شيء يشبهُهُ آتاكُمُ المُلْكَ للدنيا و للدينِ آتاكمُ اللَّهُ مُلكاً لا زوال له حتى يُقادَ إليكم صاحبُ الصينِ و صاحب الهند ماخوذٌ برُمّته و صاحب الترك محبوسٌ على هونِ حتى أتى [على] القصيدة و المنصور يضحك، فقال سوّار: هذا و اللَّه يا أمير المؤمنين يُعطيك بلسانه ما ليس في قلبه، و اللَّه إنَّ القوم الذين يدين بحبِّهم لَغيرُكم، و إنَّه لَيَنطوي في عداوتكم[31].
ترجمه: از «معاذ بن سعيد حميرى» است كه گفت: سيد اسماعيل بن محمّد حميرى- رحمه اللّه- براى اداء شهادتى به نزد سوّار قاضى آمد. سوّار به وى گفت آيا تو همان اسماعيل بن محمّد معروف به سيّد نيستى؟ گفت: چرا، گفت: چگونه براى اداء شهادت به نزد من آمدى با اينكه من خبر از دشمنى تو با گذشتگان دارم؟سيّد گفت: خداوند مرا از دشمنى اولياء خود امان بخشيده است و اين ويژگى هميشگى من است، سپس از جا برخاست، سوارّ به وى گفت: برخيز اى رافضى! چه به خدا قسم شهادت به حق نخواهى داد. سيّد بيرون آمد و چنين سرود: اى سوارّ! پدرت پسر دزد بز پيغمبر و تو پسر دختر ابي جحدرى. و ما، على رغم تو، از گمراهان و زشتكاران بيزاريم. سپس شعرى سرود و بر پارهاى كاغذ نوشت و درخواست كرد تا آن را با ديگر كاغذها جلو سوّار گذارند. سوار نامه را برگرفت و چون بر آن اشعار آگاهى يافت به سوى ابى جعفر منصور كه بر جسر اكبر فرود آمده بود، آورد تا از او در مخالفت با سيد مدد گيرد. سيّد، در رسيدن به نزد منصور بر او پيشى گرفت و قصيده خود را كه در آن چنين سروده بود خواند: اى منصور! اى امين خدا و اى بهترين فرمان روا! براستى كه سوار بن عبد اللّه بدترين قاضى است. او عثمانى و جملى است و پذيراى فرمان شما نيست. جدّ او، دزد بز پيغمبر و تبهكارى از تبهكاران بود. و كسى بود كه پيغمبر را از پشت ديوار خانه بانگ مىزد كه: اى فلانى! به در آى كه ما فلان كارهايم. مرا از شر چنين آدمى بازدار، كه خدا او را از شر بلاها باز ندارد. او در ميان ما، سنتهائى كه يادگار سركشان بود به جا گذاشت. ما او را هجو كرديم و هر كس هجو كند به بلاهاى بزرگ گرفتار آيد. ابو جعفر منصور خنديد، و گفت: ترا به قضاء گمارديم اينك، آنچنان كه سوار را هجو كردى، خود را ستايش كن و سيد (ره) چنين گفت من، از خاندان حميرم، خاندانى كه از جوانمردى و بخشندگى، مايهور است. سوگند ياد كردهام كه هيچ بخشنده بلند پايه و سرافرازى را نستايم. مگر از خاندان برجسته بنى هاشم، چه آنان را دست بخشندهاى است كه از ديدگاه من قابل ستايش است. آرى آنان را بر من منتى است كه از ديدگاه من، سزاوار ستايشاند است، هر چند منكران، انكار كنند. اى احمد! اى نيك مردى كه وجودت رحمت گسترده خدا براى ما است و حمزه و جعفر طيّار، همان كه در بهشت به هر جا بخواهد در پرواز است، و امام ما، آن امامى كه ما- آنگاه كه فضاى دين تاريك و راه هدايت باريك بود و اهل زمين به ستم گرويده بودند و كبر مىورزيدند- پس از نابينائىها به روشنائى وجود او بينائى يافتيم، از اين خاندانند. اين امام على بن ابى طالب علیه السلام است، كه خيبر ذليل او شد. آنگاه كه تخت بزرگش واژگون گرديد. در روز نبرد سخت و شكننده خندق نيز كه «عمرو بن عبدود» سرزنش كنان و با شمشير برّان به او روى آورد، و بىباكانه شمشير خويش را مىجنباند و چون شترى مست و درشت مىخروشيد على شمشير كشيده و كشنده خود را، چنان بر سر او كوبيد كه چون تنه سنگين درختى نقش زمين شد و خون سرخ از رگهايش ريختن گرفت.و از جريانهاى ديگرى كه در ميان سيّد و سوّار رفته است، داستانى است كه «حرث بن عبيد اللّه ربيعى» بازگو كرده و گفته است: در مجلس منصور در جسر اكبر نشسته بودم، سوّار نيز آنجا بود كه سيّد چنين خواند: خداوندى كه وى را همانندى نيست، ملك دنيا و دين را به شما ارزانى داشتچنان سلطنتى بىزوال به شما داد كه خاقان چين را مطيع و پادشاه هند را مأخوذ و امير ترك را زبون و زندانى شما كرد. سيّد، قصيده را تمام كرد و منصور مىخنديد، پس سوّار گفت: اى امير مؤمنان! بخدا سوگند كه اين مرد آن چه را كه در دل ندارد به زبان مىآورد بخدا، اينها گروهى هستند كه محبت خود را به پاى ديگرى جز شما ريخته و دل به دشمنى شما بستهاند.[32]
بیان مغالطات در مناظره السيد الحميري وسوار(579)
1.مغالطات ادعای بدون استدلال :استدلال از راه سنگ و اتهام نادانی و مسموم کردن سرچشمه و مغالطه بیان عاطفی و عبارت جهت دار و تهدید آيا تو همان اسماعيل بن محمّد معروف به سيّد نيستى؟ گفت: چرا، گفت: چگونه براى اداء شهادت به نزد من آمدى با اينكه من خبر از دشمنى تو با گذشتگان دارم؟سيّد گفت: خداوند مرا از دشمنى اولياء خود امان بخشيده است و اين ويژگى هميشگى من است، سپس از جا برخاست، سوارّ به وى گفت: برخيز اى رافضى! چه به خدا قسم شهادت به حق نخواهى داد در کلام سوار این مغالطات دیده می شود. 2.مغالطات مقام نقد :مغالطه توسل به شخص و توهین در کلام سوار این مغالطات دیده می شود 3.مغالطات مقام دفاع :مغالطه از طریق تخطئه مخاطب مغالطه حفظ پیش فرض ، سوارّ به وى گفت: برخيز اى رافضى! چه به خدا قسم شهادت به حق نخواهى داد در کلام سوار این مغالطات دیده می شود.
ترجمه و متن مناظره بین الشيعة مع معاوية(606)
روى البلاذري عن عبّاس بن هشام عن أبيه عن أبي مخنف في إسناده قال: لمّا عزل عثمان رضى الله عنه الوليد بن عقبة عن الكوفة ولّاها سعيد بن العاص و أمره بمداراة أهلها، فكان يجالس قرّاءها و وجوه أهلها و يسامرهم فيجتمع عنده منهم: مالك بن الحارث الأشتر النخعي، و زيد و صعصعة ابنا صوحان العبديّان، و حرقوص بن زهير السعدي، و جندب بن زهير الأزدي، و شريح بن أوفى بن يزيد بن زاهر العبسي، و كعب بن عبدة النهدي، و كان يقال لعبدة بن سعد: ابن ذي الحبكة- و كان كعب ناسكاً و هو الذي قتله بُسر بن أرطاة بتثليث و عديّ بن حاتم الجواد الطائي و يكنّى أبا طريف، و كدام بن حضري بن عامر، و مالك بن حبيب بن خراش، و قيس ابن عطارد بن حاجب، و زياد بن خصفة بن ثقف، و يزيد بن قيس الأرحبي، و غيرهم، فإنّهم لعنده و قد صلّوا العصر إذ تذاكروا السواد و الجبل ففضّلوا السواد، و قالوا: هو ينبت ما ينبت الجبل و له هذا النخل، و كان حسّان بن محدوج الذهلي الذي ابتدأ الكلام في ذلك، فقال عبد الرحمن بن خُنيس الأسدي صاحب شرطته: لوددت أنّه للأمير و أنّ لكم أفضل منه. فقال له الأشتر: تمنّ للأمير أفضل منه و لا تمنّ له أموالنا. فقال عبد الرحمن: ما يضرّك من تمنّي حتى تزوي ما بين عينيك فو اللَّه لو شاء كان له. فقال الأشتر: و اللَّه لو رام ذلك ما قدر عليه. فغضب سعيد و قال: إنّما السواد بستان لقريش. فقال الاشتر: أ تجعل مراكز رماحنا و ما أفاء اللَّه علينا بستاناً لك و لقومك؟ و اللَّه لو رامه أحد لقُرع قرعاً يتصأصأ «2» منه. و وثب بابن خُنيس فأخذته الأيدي فكتب سعيد بن العاص بذلك إلى عثمان و قال: إنّي لا أملك من الكوفة مع الأشتر و أصحابه الذين يُدعون القرّاء و هم السفهاء شيئاً. فكتب إليه أن سيّرهم إلى الشام. و كتب إلى الأشتر: إنّي لأراك تضمر شيئاً لو أظهرته لحلّ دمك، و ما أظنّك منتهياً حتى يصيبك قارعة لا بُقيا بعدها، فإذا أتاك كتابي هذا فسر إلى الشام لإفسادك من قبلك و إنّك لا تألوهم خبالا. فسيّر سعيد الأشتر و من كان وثب مع الأشتر و هم: زيد و صعصعة ابنا صوحان، و عائذ بن حملة الطُهوي من بني تميم، و كميل بن زياد النخعي، و جُندب بن زهير الأزدي، و الحارث بن عبد اللَّه الأعور الهمداني، و يزيد بن المكفف النخعي، و ثابت بن قيس بن المنقع النخعي، و أصعر بن قيس بن الحارث الحارثي فخرج المسيّرون من قرّاء أهل الكوفة فاجتمعوا بدمشق، نزلوا مع عمرو بن زرارة فبرّهم معاوية و أكرمهم، ثمّ إنّه جرى بينه و بين الأشتر قول حتى تغالظا فحبسه معاوية، فقام عمرو بن زرارة فقال: لئن حبسته لتجدنّ من يمنعه. فأمر بحبس عمرو فتكلّم سائر القوم فقالوا: أحسن جوارنا يا معاوية، ثمّ سكتوا فقال معاوية: ما لكم لا تكلّمون؟ فقال زيد بن صوحان: و ما نصنع بالكلام؟ لئن كنّا ظالمين فنحن نتوب إلى اللَّه، و إن كنّا مظلومين فإنّا نسأل اللَّه العافية. فقال معاوية: يا أبا عائشة أنت رجل صدق. و أذن له في اللحاق بالكوفة، و كتب إلى سعيد بن العاص: أمّا بعد: فإنّي قد أذنت لزيد بن صوحان في المسير إلى منزله بالكوفة لما رأيت من فضله و قصده و حسن هديه، فأحسن جواره و كفّ الأذى عنه و أقبل إليه بوجهك و ودّك، فإنّه قد أعطاني موثقاً أن لا ترى منه مكروهاً. فشكر زيد معاوية و سأله عند وداعه إخراج من حبس ففعل و بلغ معاوية أنّ قوماً من أهل دمشق يجالسون الأشتر و أصحابه فكتب إلى عثمان: إنّك بعثت إليّ قوماً أفسدوا مصرهم و أنغلوه، و لا آمن أن يفسدوا طاعة من قبلي و يعلّموهم ما لا يُحسنونه حتى تعود سلامتهم غائلة، و استقامتهم اعوجاجا. فكتب إلى معاوية يأمره أن يسيّرهم إلى حمص، ففعل و كان واليها عبد الرحمن ابن خالد بن الوليد بن المغيرة، و يقال: إنّ عثمان كتب في ردّهم إلى الكوفة فضجّ منهم سعيد ثانية فكتب في تسييرهم إلى حمص فنزلوا الساحل.[33]
ترجمه: عثمان مردان پاكدامن و اصلاح طلب كوفه را به شام تبعيد ميكند بلاذرى مينويسد: «چون عثمان رضى اللّه عنه وليد بن عقبه را از (استاندارى) كوفه بر كنار ساخت آنرا به سعيد بن عاص سپرد و باو دستور داد كه با مردم مدارا نمايد. بهمين سبب با قاريان قرآن كوفه و با معاريف آن نشست و برخاست ميكرد و با آنان انجمن داشت، و اين اشخاص با او انجمن ميكردند: مالك اشتر، زيد بن صوحان، صعصعة بن صوحان، حرقوص بن زهير، جندب بن زهيرازدى، شريح بن اوفى، كعب بن عبده- و او مردى زاهد و عابد بود و هم اوست كه بدست بسر بن ارطاة (سردار سفاك معاويه) كشته شد- عدى بن حاتم طائى، كدام بن حضرى، مالك بن حبيب، قيس بن عطارد، زياد بن خصفة، يزيد بن قيس ارحبى، و عدهاى ديگر. يكوقت همه اينها با او جمع بودند و نماز عصر را خوانده كه با هم به گفتگو پرداختند و سخن به زمينهاى حاصلخيز ميان كوفه و بصره (بين النهرين) كشيد و زمينهاى دامنه كوهستان، و گفتند كه زمين بين النهرين بر زمينهاى كوهستان برترى دارد، زيرا همه آنچه در مزارع كوهستان ميرويد در آن ميرويد بعلاوه نخل. آن كه حرف اين زمينها را پيش كشيد حسّان بن محدوج ذهلى بود. در اين هنگام عبد الرحمن بن خنيس اسدى رئيس شهربانى گفت: خيلى دلم ميخواست كه آن زمينها (زمينهاى عراق) مال استاندار (يعنى سعيد بن عاص) ميبود و شما زمينهائى بهتر از آن ميداشتيد. مالك اشتر به او گفت: براى استاندارى زمينهائى بهتر از اين آرزو كن، امّا حق ندارى آرزو كنى كه زمينهاى ما مال او باشد. عبد الرحمن گفت: آرزوى من چه ضررى براى تو دارد كه اخمهايت را در هم ميكشى، بخدا اگر استاندار تصميم بگيرد آن زمينها را تصاحب ميكند. مالك اشتر گفت: بخدا اگر تصميم هم بگيرد هرگز موفق نخواهد شد. سعيد بن عاص از اين گفتگو درخشم شده و گفت: زمينهاى حاصلخيز ميان كوفه و بصره حق قريش است. مالك اشتر اعتراض كرد كه «آيا آنچه را خدا بقدرت نيزههاى ما بتملك ما درآورده ميخواهى ملك خودت و قبيلهات سازى؟! بخدا اگر كسى باين صدد بر آيد چنان ضربهاى خواهد خورد كه سرنگون گردد»، اين را گفت و به عبد الرحمن بن خنيس پريد امّا او را جدا كردند. سعيد بن عاص اين ماجرا را به عثمان گزارش كرد و نوشت: «با وجود مالك اشتر و دوستانش كه به قاريان و اساتيد قرآن معروفند امّا مشتى ابلهاند من در كوفه از عهده كوچكترين كارى بر نميآيم.» عثمان در جواب دستور داد كه آنها را به شام سوق بده. و به مالك اشتر نوشت: «من ميدانم كه تو نيتى در درون دارى كه اگر آشكارش كنى ريختن خونت جايز خواهد بود. فكر نميكنم تا صدمه كشندهاى بتو نرسيده دست از كارهايت بردارى. بمحض اين كه نامهام بتو رسيد بطرف شام حركت كن چون اهالى كوفه را فاسد كردهاى» سعيد بن عاص، مالك اشتر و همه كسانى را كه با او در حمله و انتقاد شركت داشتند و عبارت بودند از: زيد بن صوحان، صعصعة بن صوحان، عائد بن حمله، كميل بن زياد، جندب بن زهير، حارث بن عبد اللّه، يزيد بن مكفف، ثابت بن قيس نخعى، و اصعر بن قيس حارثى، تبعيد كرداين اساتيد قرآن كه اهل كوفه بودند و به شام تبعيد شدند در دمشق نزد عمرو بن زراره اقامت كردند. معاويه با آنان بخوبى رفتار نمود و آنها را گرامى داشت تا گفتگوئى ميان او و مالك اشتر در گرفت كه به خشونت كشيد، و بر اثر آن معاويه او را زندانى كرد. پس عمرو بن زراره برخاسته گفت: اگر او را زندانى كنى كسى پيدا خواهد شد كه ترا از آن باز دارد. معاويه دستور داد تا عمرو را نيز زندانى كردند. ديگران مداخله كرده به معاويه گفتند: با ما كه در جوار تو هستيم بخوبى رفتار كن. و ديگر هيچ نگفتند. معاويه پرسيد: چرا ديگر صحبتى نميكنيد؟! زيد بن صوحان جواب داد كه از سخن چه فائده؟! اگر ستمى از ما سر زده بدرگاه خدا توبه مىكنيم، و اگر ستمديدهايم از خدا ايمنى مسئلت مىكنيم. معاويه گفت: تو مرد راستگوئى هستى. و اجازه داد به او كه به كوفه باز گردد، و به سعيد بن عاص نوشت: «من به زيد بن صوحان اجازه دادم كه به خانهاش در كوفه باز گردد چون ديدم مردى با فضيلت و معتدل و با ايمان است. بنابر اين تو هم با او خوشرفتارى كن و دست از آزارش باز دار، و به او روى خوش نشان بده و محبت كن. زيرا بمن تعهد داد كه هيچ كار ناخوشايندى از او سر نزند.» زيد بن صوحان از معاويه تشكر كرد و در موقع خداحافظى از معاويه تقاضا كرد آنها را كه زندانى نموده آزاد سازد- و آزاد ساخت به معاويه خبر رسيد كه عدهاى از اهالى دمشق با مالك اشتر و دوستانش مىنشينند و به بحث و استفاضه مىپردازند. پس به عثمان نوشت: «تو كسانى را پيش من فرستادى كه شهر و ديار خود را فاسد كرده و شوراندهاند. و خاطرم هيچ آسوده از اين نيست كه مردم تحت فرمانم را به عدم اطاعت وادارند و چيزهائى به آنها ياد بدهند كه هنوز ياد نگرفتهاند و در نتيجه راهرويشان به ناراهوارى بدل شود و امنيت موجود جاى خود را به شورش بدهد.» عثمان در جواب دستور فرستاد كه آنان را به «حمص» سوق دهد- سوق داد. و فرماندار آن شهر عبد الرحمن بن خالد بن وليد بن مغيره بود. گفتهاند عثمان نوشته است كه آنها را بكوفه برگردانند ولى سعيد بن عاص دوباره اظهار ناراحتى كرده است، در نتيجه عثمان دستور داد آنان را به «حمص» سوق دهند- و به آن شهر ساحلى (سوريّه) در آمدهاند.»[34]
بیان مغالطات در مناظره الشيعة مع معاوية(606)
1.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی :علت جعلی علت اصلی این چنین رفتاری با اینها حب اهل بیت و اعتقاد به ولایت شان بوده است همانطور که عثمان در نامه به مالک به این امر تصریح می کند «من ميدانم كه تو نيتى در درون دارى كه اگر آشكارش كنى ريختن خونت جايز خواهد بود. 2.مغالطات ادعای بدون استدلال :استدلال از راه سنگ و اتهام نادانی و مسموم کردن سرچشمه و مغالطه تله گذاری و عبارت جهت دار وتهدید وعوام فریبی در جای جای این مناظره توسط عثمان طرفدارانش استفاده شده است 3.مغالطات مقام نقد :مغالطه تومسل به شخص در جای جای این مناظره توسط عثمان طرفدارانش استفاده شده است 4.مغالطات مقام دفاع :مغالطه از طریق تخطئه ی مخاطب در جای جای این مناظره توسط عثمان طرفدارانش استفاده شده است
ترجمه و متن مناظره بین عبد الرحمان بن حسان العنزي ومعاوية(612)
لمّا قُتل حجر بن عدي سلام اللَّه عليه و خمسة من أصحابه رضوان اللَّه عليهم، قال عبد الرحمن بن حسّان و كريم بن عفيف الخثعمي- و كانا من أصحاب حجر-: ابعثوا بنا إلى أمير المؤمنين، فنحن نقول في هذا الرجل مثل مقالته. فبعثوا إلى معاوية فأخبروه، فبعث: ائتوني بهما. فالتفتا إلى حجر، فقال له العنزي: لا تبعد يا حجر و لا يبعد مثواك، فنعم أخو الإسلام كنت. و قال الخثعمي نحو ذلك، ثمّ مضى بهما فالتفت العنزي، فقال متمثّلًا: كفى بشفاة القبر بُعداً لهالك و بالموت قطّاعاً لحبلِ القرائن فلمّا دخل عليه الخثعمي قال له: اللَّه اللَّه يا معاوية إنّك منقول من هذه الدار الزائلة إلى الدار الآخرة الدائمة، و مسؤول عمّ أردت بقتلنا و فيم سفكت دماءنا. فقال: ما تقول في عليّ؟ قال: أقول فيه قولك، أ تتبرّأ من دين عليّ الذي كان يدين اللَّه به؟ و قام شمر بن عبد اللَّه الخثعمي فاستوهبه، فقال: هو لك، غير أنّي حابسه شهراً، فحبسه، ثمّ أطلقه على أن لا يدخل الكوفة ما دام له سلطان، فنزل الموصل فكان ينتظر موت معاوية ليعود إلى الكوفة، فمات قبل معاوية بشهرو أقبل على عبد الرحمن بن حسّان، فقال له: يا أخا ربيعة ما تقول في عليّ؟ قال: أشهد أنّه من الذاكرين اللَّه كثيراً و الآمرين بالمعروف و الناهين عن المنكر و العافين عن الناس. قال: فما تقول في عثمان؟ قال: هو أوّل من فتح أبواب الظلم، و أرتج أبواب الحقّ. قال: قتلت نفسك. قال: بل إيّاك قتلت، لا ربيعة بالوادي- يعني أنّه ليس ثمّ أحد من قومه فيتكلّم فيه- فبعث به معاوية إلى زياد، و كتب إليه: إنّ هذا شرّ من بعثت به، فعاقبه بالعقوبة التي هو أهلها، و اقتله شرّ قتلة. فلمّا قدم به على زياد بعث به إلى قُسّ الناطف «1»، فدفنه حيّا. الأغاني لأبي الفرج (16/10)، تاريخ الطبري (6/155)، تاريخ ابن عساكر (2/379)، الكامل لابن الأثير (3/209) » قال الأميني: أنظر إلى تصلّب الرجل الدينيّ في معتقده في حقّ الرجلين: عليّ أمير المؤمنين، و عثمان، و كيف بلغ من ذلك حدّا استباح فيه أن يراق دمه دون أن يعدل عمّا عقد عليه ضميره، و أخبتت إليه نفسه، و كان يرى من واجبه الإشادة بما ذكر و إن أُريق عليه دمه الطاهر، و أُسيلت نفسه الزكيّة[35]
ترجمه: وقتى حجر بن عدى و پنج تن از دوستانش- سلام اللّه عليهم- كشته شدند عبد الرحمن بن حسّان عنزى كوفى و كريم بن عفيف (كه از دوستان حجر بودند) به مأموران گفتند: ما را نزد معاويه ببريد تا درباره آن مرد (يعنى على ع) همان عقيدهاى را اظهار كنيم كه خود او اظهار ميدارد. از معاويه كسب تكليف كردند، و او دستور داد آندو را به دمشق اعزام دارند. آندو رو به جسد حجر نمودند، و عبد الرحمن گفت: اى حجر! دور از ما نباشى، و نه آرامگاهت از ما بر كنار ماند، چه برادر مسلمان خوبى بودى! و كريم نيز سخنى مشابه آن گفت. بعد آنها را بردند نزد معاويه. كريم بن عفيف همينكه وارد شد گفت: خدايرا! خدايرا! اى معاويه! تو از اين دنياى رفتنى به سراى جاودانى خواهى رفت و آنجا از تو خواهند پرسيد چرا ما را كشتى و به چه مجوزى خون ما را ريختى؟ معاويه پرسيد: درباره على چه ميگوئى؟ گفت: درباره او سخنى ميگويم كه تو ميگوئى. مگر ميتوانى از دين على و روشى كه در خدا پرستى داشت بيزارى بجوئى؟! شمر بن عبد اللّه كه همقبيله كريم بن عفيف بود از معاويه خواست كه او را به وى ببخشد. معاويه گفت: او را به تو مىبخشم ولى قبلا يكماه زندانيش خواهم كرد. پس از يكماه او را باين شرط آزاد كرد كه تا پايان حكومت معاويه به كوفه نرود. در موصل اقامت كرد و انتظار مرگ معاويه را ميكشيد تا به كوفه در آيد ولى يكماه پيش از مرگ معاويه، در گذشت معاويه آنگاه از عبد الرحمن بن حسّان نظرش را درباره على علیه السلام پرسيد. گفت: شهادت ميدهم او از كسانى بود كه خدا را فراوان بياد ميآورند و امر بمعروف و نهى از منكر ميكنند و از مردم در ميگذرند. پرسيد: درباره عثمان چه ميگوئى؟ گفت: او اولين كسى است كه در ستم را بگشود و در حق (و قانون اسلام) را ببست! معاويه گفت: خودت را بكشتن دادى. گفت: از آنجهت به كشتن ميروم كه كسى از قبيلهام در اينجا نيست. معاويه او را نزد زياد فرستاد با اين دستور كه او از همه كسانى كه فرستادهاى بدتر است، بنابراين او را بكيفرى كه سزاى آن است برسان و به بدترين شكلى بكش. وقتى او را نزد زياد بردند به قيس ناطف دستور داد تا او را زنده بگور كرد. امينى گويد: ملاحظه كنيد تا چه حد در عقيدهاش درباره امير المؤمنين على علیه السلام و عثمان استوار است و اظهارش را واجب ميشمارد كه حاضر نيست يك لحظه از آن دست بردارد يا بر خلافش اظهار نمايد، و جان خويش بر سر آن ميبازد.[36]
بیان مغالطات در مناظره عبد الرحمان بن حسان العنزي ومعاوية(612)
1. مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی :علت جعلی و بزرگنمای معاويه گفت: او را به تو مىبخشم ولى قبلا يكماه زندانيش خواهم كرد. پس از يكماه او را باين شرط آزاد كرد كه تا پايان حكومت معاويه به كوفه نرود. در موصل اقامت كرد و انتظار مرگ معاويه را ميكشيد تا به كوفه در آيد ولى يكماه پيش از مرگ معاويه، در گذشت و معاويه آنگاه از عبد الرحمن بن حسّان نظرش را درباره على علیه السلام پرسيد. گفت: شهادت ميدهم او از كسانى بود كه خدا را فراوان بياد ميآورند و امر بمعروف و نهى از منكر ميكنند و از مردم در ميگذرند. پرسيد: درباره عثمان چه ميگوئى؟ گفت: او اولين كسى است كه در ستم را بگشود و در حق (و قانون اسلام) را ببست! معاويه گفت: خودت را بكشتن دادى. گفت: از آنجهت به كشتن ميروم كه كسى از قبيلهام در اينجا نيست. معاويه او را نزد زياد فرستاد با اين دستور كه او از همه كسانى كه فرستادهاى بدتر است، بنابراين او را بكيفرى كه سزاى آن است برسان و به بدترين شكلى بكش. وقتى او را نزد زياد بردند به قيس ناطف دستور داد تا او را زنده بگور كرد. » 2.مغالطات نقل :دروغ در جای جای سخنی که در بالا آورده شد 3.مغالطات ادعای بدون استدلال:استدلال از راه سنگ و اتهام نادانی ومسموم کردن سرچشمه وعبارت جهت دار وتهدید وعوام فریبی در جای جای سخنی که در بالا آورده شد 4.مغالطات مقام نقد :ساده انگاری مدعا ومغالطه توسل به شخص وتوهین در جای جای سخنی که در بالا آورده شد 5.مغالطات مقام دفاع :مغالطه حفظ پیش فرض در جای جای سخنی که در بالا آورده شد. [1] . ر.ک: کليات منطق، (از مجموعه آثار شهيد مطهري، جلد5) صفحه 117و 118 و منطق مظفر، جلد2، صفحه 168 و کليات منطق صوري، ص375 وفرهنگ فلسفي [2] ر.ک: منطق کاربردي، سيد علي اصغر خندان، قم، مهر، مؤسسه فرهنگي طه، ۱۳۷۹ و منطق مظفر، جلد2، صفحه 168 موسسه انتشارات دار الفکر3000جلد و کليات منطق صوري، ص375 محمدي خوانساري و کليات منطق، (از مجموعه آثار شهيد مطهري، جلد5) صفحه 117و 118 [3] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج17، ص: 206 [4] . علل الشرائع- ترجمه ذهنى تهرانى، ج1، ص: 237 [5] . احتجاج-ترجمه غفارى مازندرانى، ج3، ص: 73
[6] . متن و ترجمه كتاب شريف احتجاج، ج2، ص: 125 [7] . علل الشرائع-ترجمه ذهنى تهرانى، ج1، ص: 66 [8] . علل الشرائع، ج1193ص: باب صد و پنجاه و دوّم سرّ اثبات ائمه عليهم صلوات اللَّه [9] . علل الشرائع-ترجمه ذهنى تهرانى، ج1، ص:629 [10] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج21، ص:106 [11] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج17، ص: 72 [12] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج20، ص: 212 [13] . قاموس الرجال: ج 5 ص 138 - 139. وبهج الصباغة ج 5 ص 255 عن الطبري، والغدير: ج 10 ص 262 عن الطبري: ج 6 ص 149، والأغاني: ج 16 ص 7. وكامل ابن الأثير: ج 3 ص 204، وتاريخ ابن عساكر: ج 6 ص 459 والغدير ج 11 عن مصادر جمة
[14] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج21، ص: 72
[15] . قاموس الرجال: ج 5 ص 79 - 80 عن الأغاني. و الغدير: ج 10 ص 176 عنه وعن الإصابة ملخصا
[16] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج19، ص: 274 [17] . التوحيد للصدوق، ص: 271 باب سى و هفتم در رد بر نسطوريه از فرق نصارى [18] . اسرار توحيد-ترجمه التوحيد، ص: 308
[19] . الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج9، ص: 159 [20] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج17، ص: 208 [21] . الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج2، ص: 163 [22] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج3، ص: 185 [23] . الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج2، ص: 169 [24] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج3، ص: 194
[25] . الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج2، ص: 188ور.ک: الإصابة ،ابن حجر (2/320)
[26] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج3، ص: 229 [27] . الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج2، ص: 218
[28] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج3، ص: 268 و مصدر اين بحث: تاريخ «ابن عساكر» ج 7 ص 104- 106. [29] . الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج2، ص: 222 [30] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج3، ص: 274
[31] . الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج2، ص: 365 [32] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج4، ص: 113 [33] . الأنساب «1» (5/39- 43) و الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج9، ص: 36 - 37، و الطبري: ج 5 / 88 - 90، والكامل لابن الأثير: ج 3 / 57 - 60 وشرح ابن أبي الحديد: ج 1 / 158 - 160، وتاريخ ابن خلدون: ج 2 / 387 - 389، و تاريخ أبي الفداء: ج 1 / 168 53 [34] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج17، ص: 69 [35] . الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج9، ص: 177 [36] . ترجمه الغدير فى الكتاب و السنه و الادب، ج17، ص
[ 88/12/06 ] [ 11:54 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ]
[ ]
بیان مغالطات در مناظره عبد الله بن عباس وأبو موسى(441)
در این مناظره چون ابن عباس مجیب است و جواب را به برهان داده مغالطه در سخن او دیده نمی شود ولی او سعی در آشکار کردن مغلطه های معاویه و عمر عاص را داشته که از این قرار است. 1.مغالطات ابهام:مغالطه اشتراک لفظ و کژتابی و ابهام ساختاری و مغالطه ابهام واژه و تعریف دوری. و توجه داشته باش كه عمرو عاص در زير هرچه كه ترا خوش مىآيد شرى برايت پنهان دارد در این جمله این مغلطه ها را می خواسته به او یاد آور شود. 2.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی: مغالطه کنه و وجه و علت جعلی و بزرگ نمایی و کوچک نمایی اگر در برابرت ادعا كرد كه عمر و عثمان او را به استاندارى گماشتهاند راست گفته است عمر او را به استاندارى ... وهر چه را فراموش كردى اين را از ياد مبر كه با على همان جماعتى بيعت كرده است كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كرده و آن بيعت بيعت هدايت و منطبق با دين است، و وى جز با سركشان نافرمان و بيعت شكنان نجنگيده است. « فقال أبو موسى: رحمك الله! والله مالي إمام غير علي، وإني لواقف عند ما رأى، وإن حق الله أحب إلي من رضا معاوية وأهل الشام، وما أنت وأنا إلا بالله. 3.مغالطات نقل :دروغ و توریه و نقل قول ناقص وتحریف وتفسیر به رای در جمله بالا. 4.مغالطات ادعای بدون استدلال :استدلال از راه سنگ و اتهام نادانی ومسموم کردن سرچشمه ومغالطه تله گذاری توسل به جهل وطلب برهان ومغالطه طرد شقوق ومغالطه تکرار و... 5.مغالطات مقام نقد اتهام : ابهام و مغالطه توسل به شخص و... 6.مغالطات مقام دفاع : نکته انحرافی و... 7.مغالطات صوری : مغالطه مقدمات ناسازگارو... 8.مغالطه در استدلال پیش فرض نادرست : سنت گرای و.. 9.مغالطه ربطی : تعمیم شتابزده و... با توجه به شناخت معاویه و عمر و عاص و ابوموسی توسط ابن عباس او سعی در شناساندن انها می کند ودراین تحقیق ما نیز معاویه و عمر و عاص واز این قبیل افراد را به همین مغالطه هایشان شناختیم
ترجمه و متن مناظره بین صيفي بن فسيل وزياد (490) قال الجزري: إن زيادا بعث في طلبه - يعني صيفي بن فسيل الشيباني - فأوتي به. فقال: يا عدو الله! ما تقول في أبي تراب؟ فقال: لا أعرفه. فقال: ما أعرفك به! أتعرف علي بن أبي طالب؟ قال: نعم. قال: فذاك أبو تراب. قال: كلا، ذاك أبو الحسن والحسين.فقال له صاحب الشرطة: يقول الأمير هو أبو تراب وتقول لا؟ قال: فإن كذب الأمير أكذب أنا وأشهد على باطل كما شهد.فقال له زياد: وهذا أيضا مع ذنبك، علي بالعصا، فأوتي بها، فقال: ما تقول في علي؟ قال: أحسن قول! قال: اضربوه، فضربوه حتى لصق بالأرض، ثم قال: اقلعوا عنه ما قولك في علي؟ قال: والله لو شرحتني بالمواسي ما قلت فيه إلا ما سمعت منه! قال: لتلعننه أو لأضربن عنقك، قال: لا أفعل، فأوثقوه حديدا. قلت: ورواه الطبري وزاد في أوله: " أنه جاء قيس بن عباد الشيباني إلى زياد، فقال: إن امرءا منا من بني همام يقال له: صيفي بن فسيل من رؤساء أصحاب حجر، وهو أشد الناس عليك، فبعث إليه زياد فأوتي به " وفيه بعد قوله: " لأضربن عنقك " قال: إذن تضربها والله قبل ذلك، فإن أبيت إلا أن تضربها رضيت بالله وشقيت أنت قال: ادفعوا في رقبته. ثم قال: أوقروه حديدا وألقوه في السجن[13]
ترجمه: زياد در دستگيرى ياران «حجر» خيلى كوشش بخرج داد. آنها فرار مىكردند و او هم هر چه مىتوانست آنها را دستگير مىكرد. «قيس بن عباد شيبانى» نزد «زياد» آمده گفت: يكى از مردان، بنام «صيفى بن فسيل» از بزرگترين ياران «حجر» است كه خيلى طرفدار اوست. فرستاد تا او را آوردند. «زياد» به او گفت: اى دشمن خدا، عقيدهات درباره «ابو تراب» چيست؟ او گفت «ابو تراب» را نمىشناسم. گفت او را من بشناسانم. آيا «على بن ابيطالب عليه السّلام» را نمىشناسى؟ گفت بلى. پس گفت: او همان «ابو تراب» است. گفت: نه چنين نيست، او پدر «حسن و حسين» عليهما السّلام است. رئيس شرطه گفت: «آيا امير او را ابو تراب مىخواند و تو تكذيب مىكنى و مىگويى نه؟ امير، چيزى را تكذيب بكند، من تكذيب مىكنم و همچنان كه او چيزى را باطل بداند من باطل مىشمارم. «زياد» به او گفت: «اين خود گناه بزرگى است كه مرتكب مىشوى، عصاى مرا بياوريد». عصا را آوردندپس گفت: عقيده تو درباره «على» چيست؟ گفت: «بهترين سخنى كه درباره بندهاى از بندگان خدا بگويند، من درباره على امير المؤمنين مىگويم». گفت آن قدر او را از پشت گردن بزنيد، تا نقش زمين شود. چندان او را زدند كه نقش زمين شد. سپس گفت: از او دست برداريد. و خطاب به او گفت: اى مرد، درباره على چه مىگوئى؟ گفت: «بخدا كه هرگاه با تيغ و دشنه بدنم را قطعه قطعه كنى، همان خواهم گفت كه از من شنيدى». گفت: يا او را لعنت بفرست، يا گردنت را مىزنم. گفت: پيش از آن گردنم را بزن كه من سعادتمند مىشوم و تو به شقاوت مىرسى. گفت: او را از اينجا برانيد و با آهن و زنجير بارش كنيد و بزندان بيفكنيد، سپس همانند «حجر» و يارانش كشته شد. « امينى» مىگويد: اين چه جنايت بزرگى است كه در حق چنين كسى معمول مىشود كه جز به خدا و دين رسالت معتقد نيست و امام بر حق را مهر مىورزد و هيچ گناهى كه مستوجب چنين عقوبتى شود ندارد، عقوبتى كه به اشاره «فرزند جگر خواره» بدست «پسر سميه» انجام گرفت. گناه او فقط اين بود كه در برابر ولايتى كه كتاب خدا به آن سفارش كرده و در سنّت با سندهاى پى در پى تأكيد شده خضوع مىكرد. آيا خوددارى از لعن كسى كه خدا امر كرده از او پيروى كنند و خدا او را تطهير و تقديس نموده، موجب حبس و قتل است؟ من نمىدانم. « آن زنازاده» و كسى كه او را بر حكومت شهرها گماشته است، مىدانند و اين همه بخاطر كينه سخت اينان بر «صاحب ولايت كبرى» بوده است كه وادارشان كرد خون هر كسى را كه روى بخدا آورده و نكوكارى پيشه كرده است بريزند. سرانجام كارها بسوى خدا است[14]
بیان مغالطات در مناظره صيفي بن فسيل وزياد (490)
1.مغالطات ادعای بدون استدلال :استدلال از راه سنگ و اتهام نادانی و مسموم کردن سرچشمه و مغالطه تکرار و عبارت جهت دار و تهدید گفت آن قدر او را از پشت گردن بزنيد...و گفت: يا او را لعنت بفرست، يا گردنت را مىزنم... او را از اينجا برانيد و با آهن و زنجير بارش كنيد و بزندان بيفكنيد، سپس همانند «حجر» و يارانش كشته شد ومغالطه توسل به مرجع در کلام رئيس شرطه که گفت: «آيا امير او را ابو تراب مىخواند و تو تكذيب مىكنى و مىگويى نه؟ امير، چيزى را تكذيب بكند، من تكذيب مىكنم و همچنان كه او چيزى را باطل بداند من باطل مىشمارم. 2. مغالطات مقام نقد: پارازیت وتکذیب نادرست و ساده انگاری مدعا در کلام های که در شماره 1 مشخص شد از این جنس مغالطه نیز مشاهده می شود معالطه توسل به شخص در کلام رئیس شرطه ومغالطه توهین زدن ا فرادی که علامه امینی در موردشان می فرماید: اين چه جنايت بزرگى است كه در حق چنين كسى معمول مىشود كه جز به خدا و دين رسالت معتقد نيست و امام بر حق را مهر مىورزد و هيچ گناهى كه مستوجب چنين عقوبتى شود ندارد، عقوبتى كه به اشاره «فرزند جگر خواره» بدست «پسر سميه» انجام گرفت. گناه او فقط اين بود كه در برابر ولايتى كه كتاب خدا به آن سفارش كرده و در سنّت با سندهاى پى در پى تأكيد شده خضوع مىكرد. آيا خوددارى از لعن كسى كه خدا امر كرده از او پيروى كنند و خدا او را تطهير و تقديس نموده، موجب حبس و قتل است؟ من نمىدانم آن زنازاده و كسى كه او را بر حكومت شهرها گماشته است، مىدانند و اين همه بخاطر كينه سخت اينان بر «صاحب ولايت كبرى» بوده است كه وادارشان كرد خون هر كسى را كه روى بخدا آورده و نكوكارى پيشه كرده است بريزند. سرانجام كارها بسوى خدا است. 3.مغالطات مقام دفاع :عوض کردن موضوع و مغالطه از طریق تخطئه ی مخاطب در کلام زیاد دیده می شود.
ترجمه و متن مناظره بین شعبة بن غريض ومعاوية(495) عن الهيثم بن عدي قال: حج معاوية - وكان حج في خلافته حجتين - فرأى شخصا يصلي في المسجد الحرام عليه ثوبان أبيضان، فقال: من هذا؟ قالوا شعبة بن غريض، فأرسل إليه يدعوه، فقيل له: أجب أمير المؤمنين. قال: أو ليس قد مات أمير المؤمنين؟ قيل: فأجب معاوية، فأتاه فلم يسلم عليه بالخلافة. قال له معاوية: فأنشدني شعر أبيك يرثي نفسه، فقال: قال أبي: يا ليت شعري حين اندب هالكا * ماذا تؤبنني به النواحي أيقلن لا تبعد فرب كريهة * فرجتها ببشارة وسماح ولقد ضربت بفضل مالي حقه * عند الشتاء وهبة الأرياح ولقد أخذت الحق غير مخاصم * ولقد رددت الحق غير ملاح وإذا دعيت لصعبة سهلتها * ادعى بأفلح مرة ونجاح فقال معاوية: أنا كنت بهذا الشعر أولى من أبيك، فقال شعبة: كذبت ولؤمت، قال: أما كذبت فنعم، وأما لؤمت فلم؟ قال: لأنك كنت ميت الحق في الجاهلية وميت الحق في الإسلام. أما في الجاهلية: فقاتلت النبي صلى الله عليه وآله والوحي حتى جعل الله كيدك المردود. وأما في الإسلام: فمنعت ولد رسول الله صلى الله عليه وآله الخلافة، وما أنت وهي وأنت طليق ابن طليق! فقال معاوية: قد خرف الشيخ، فأقيموه[15]
ترجمه: ابو الفرج اصفهانى در كتاب «اغانى» مىنويسد: «احمد بن عبد العزيز جوهرى از قول عمر بن شبه از احمد بن معاويه از هيثم بن عدى چنين نقل مىكند كه «معاويه در دوره خلافتش دو بار به حج رفت و سى قاطر همراه داشت كه زنان و كنيزانش سوار آن بودند. در يكى از دو سفر حجش، مردى را ديد كه در مسجد الحرام نماز مىگزارد و دو پارچه سفيد بر تن داشت. پرسيد: اين كيست؟ گفتند: شعبة بن غريض. و او مردى يهودى بود. كسى را به دنبالش فرستاد. فرستاده معاويه نزد وى رفته گفت: نزد امير المؤمنين بيا. گفت: مگر امير المؤمنين چندى پيش از دنيا نرفت؟ گفت: نزد معاويه بيا. رفت پيش معاويه، اما در سلام او را خليفه خطاب نكرد معاويه از او پرسيد: زمينى را كه در «تيماء» داشتى چه كردى؟ گفت: از درآمدش جامه براى برهنگان تهيه مىشود و هر چه زياد مىآيد به گذريان و پناهندگان داده مىشود. پرسيد: آن را مىفروشى؟ گفت: آرى. پرسيد: چقدر مىفروشى؟ گفت شصت هزار دينار، و اگر قبيله من دچار كمبود عوائد نگشته بود، نمى- فروختمش. گفت: بهاى گرانى مىخواهى. گفت: اگر مال يكى از همدستانت بود به ششصد هزار دينار هم مىخريدى و خست به خرج نمىدادى. گفت: آرى، حال كه در فروش زمينت خست بخرج مىدهى شعرى را برايم بخوان كه پدرت در رثاى خويش سروده است. گفت: پدرم چنين سروده: كاش هنگامى كه بر مردهاى نوحه مىكنم مىدانستم در ماتم من نوحهگران برايم چه نوحه مىسرايند آيا زنان نوحهگر، خواهند گفت: دور مباد! زيرا كه تو بسيار اندوه را كه با رفتار نيك و بخشش خوشايندت بزدودى چون من بگاه زمستان و وزش بادهاى سرد جانفرسا اضافه درآمد خويش را برگرفته به نيازمندان دادم و حق خويش از ديگران بىجنگ و دعوا گرفتم و حق ديگران را بىآنكه بخواهند و اصرار در گرفتن نمايند پرداختم. و هر گاه مرا براى حل مشكلى فرا خواندند آن را بگشودم و مرا رستگار مىخوانند و گاهى موفق و بر كام معاويه گفت: من بيش از پدرت زيبنده اين شعر هستم. گفت: دروغ مىگوئى و از سر پستى. گفت: اين كه دروغ مىگويم، درست است، اما اين كه از سر پستى مىگويم، چرا؟ گفت: چون در دوره جاهليت زندگىات حق را پايمال مىكردى و نيز در دوره مسلمان شدنت. در دوره جاهليت با پيامبر صلی الله علیه و آله و الهام آسمانى جنگيدى و خدا قصد و تدبير بدخواهانهات را خنثى و بر باد ساخت و در دوره اسلامت خلافت را نگذاشتى بدست فرزند پيامبر خدا صلی الله علیه و آله درآيد، و ترا كه آزاد شدهاى چه به خلافت؟ معاويه گفت: اين پير مرد خرف شده و عقل خويش از دست داده، او را بلندش كنيد و دورش كنيد. دستش را گرفته دورش ساختند.» خلاصه اين داستان را ابن حجر در «اصابه» از طريقى ديگر و از زبان عبد اللّه بن زبير ثبت كرده است با اين افزوده كه «گفت: من خرف نشدهام، اما ترا اى معاويه بخدا قسم ميدهم آيا يادت نيست كه در خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بوديم على فرا رسيده پيامبر صلی الله علیه و آله از او استقبال كرد و در آغوشش گرفت و فرمود: خدا بكشد كسى را كه با تو بجنگد، و دشمن آن باشد كه با تو دشمنى ورزد؟ معاويه سخن او را قطع كرد و حرف ديگرى پيش آورد.»[16]
بیان مغالطات در مناظره شعبة بن غريض ومعاوية(495)
1. مغالطه ابهام : مغالطه اشتراک لفظ و کژتابی یا ابهام ساختاری و مغالطه ابهام واژه فرستاده معاویه به شعبه گفت: نزد امير المؤمنين بيا. 2.مغالطات نقل : تحریف وتفسیر به رای در این سخن معاویه که گفت: من بيش از پدرت زيبنده اين شعر هستم 3.مغالطه ادعای بدون استدلال :استدلال از راه سنگ واتهام نادانی مغالطه توسل به جهل و فضل فروشی در این سخن معاویه که گفت: من بيش از پدرت زيبنده اين شعر هستم. 4.مغالطات مقام نقد : پارازیت خلاصه اين داستان را ابن حجر در «اصابه» از طريقى ديگر و از زبان عبد اللّه بن زبير ثبت كرده است با اين افزوده كه «گفت: من خرف نشدهام، اما ترا اى معاويه بخدا قسم ميدهم آيا يادت نيست كه در خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بوديم على فرا رسيده پيامبر صلی الله علیه و آله از او استقبال كرد و در آغوشش گرفت و فرمود: خدا بكشد كسى را كه با تو بجنگد، و دشمن آن باشد كه با تو دشمنى ورزد؟ معاويه سخن او را قطع كرد و حرف ديگرى پيش آورد.» تکذیب نادرست وساده انگاری مدعا در این سخن معاویه که گفت: من بيش از پدرت زيبنده اين شعر هستم و در جمله ی که در مغالطه توهین می آید مغالطه توهین معاويه گفت: اين پير مرد خرف شده و عقل خويش از دست داده، او را بلندش كنيد و دورش كنيد. دستش را گرفته دورش ساختند 5.مغالطات مقام دفاع :عوض کردن موضوع در قسمت پارازیت آورده شد مغالطه از طریق تخطئه مخاطب در مغاطه توهین آورده شد مغالطه حفظ پیش فرض در اصرار معاویه این مغالطه نهفته است. 6.مغالطه ربطی :مغالطه دلیل نامربوط در مغالطه توهین آمد
ترجمه و متن مناظره بین بین هشام والجاثليق(530)
أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى الْعَطَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَمَّادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ جَاثِلِيقٍ مِنْ جَثَالِقَةِ النَّصَارَى يُقَالُ لَهُ بُرَيْهَةُ قَدْ مَكَثَ جَاثِلِيقَ النَّصْرَانِيَّةِ سَبْعِينَ سَنَةً وَ كَانَ يَطْلُبُ الْإِسْلَامَ وَ يَطْلُبُ مَنْ يَحْتَجُّ عَلَيْهِ مِمَّنْ يَقْرَأُ كُتُبَهُ وَ يَعْرِفُ الْمَسِيحَ بِصِفَاتِهِ وَ دَلَائِلِهِ وَ آيَاتِهِ قَالَ وَ عُرِفَ بِذَلِكَ حَتَّى اشْتَهَرَ فِي النَّصَارَى وَ الْمُسْلِمِينَ وَ الْيَهُودِ وَ الْمَجُوسِ حَتَّى افْتَخَرَتْ بِهِ النَّصَارَى وَ قَالَتْ لَوْ لَمْ يَكُنْ فِي دِينِ النَّصْرَانِيَّةِ إِلَّا بُرَيْهَةُ لَأَجْزَأَنَا وَ كَانَ طَالِباً لِلْحَقِّ وَ الْإِسْلَامِ مَعَ ذَلِكَ وَ كَانَتْ مَعَهُ امْرَأَةٌ تَخْدُمُهُ طَالَ مَكْثُهَا مَعَهُ وَ كَانَ يُسِرُّ إِلَيْهَا ضَعْفَ النَّصْرَانِيَّةِ وَ ضَعْفَ حُجَّتِهَا قَالَ فَعُرِفَتْ ذَلِكَ مِنْهُ فَضَرَبَ بُرَيْهَةُ الْأَمْرَ ظَهْراً لِبَطْنٍ وَ أَقْبَلَ يَسْأَلُ فِرَقَ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُخْتَلِفِيِنَ فِي الْإِسْلَامِ مَنْ أَعْلَمُكُمْ وَ أَقْبَلَ يَسْأَلُ عَنْ أَئِمَّةِ الْمُسْلِمِينَ وَ عَنْ صُلَحَائِهِمْ وَ عُلَمَائِهِمْ وَ أَهْلِ الْحِجَى مِنْهُمْ وَ كَانَ يَسْتَقْرِئُ فِرْقَةً فِرْقَةً لَا يَجِدُ عِنْدَ الْقَوْمِ شَيْئاً وَ قَالَ لَوْ كَانَتْ أَئِمَّتُكُمْ أَئِمَّةً عَلَى الْحَقِّ لَكَانَ عِنْدَكُمْ بَعْضُ الْحَقِّ فَوُصِفَتْ لَهُ الشِّيعَةُ وَ وُصِفَ لَهُ هِشَامُ بْنُ الْحَكَمِ- فَقَالَ يُونُسُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ فَقَالَ لِي هِشَامٌ بَيْنَمَا أَنَا عَلَى دُكَّانِي عَلَى بَابِ الْكَرْخِ جَالِسٌ وَ عِنْدِي قَوْمٌ يَقْرَءُونَ عَلَيَّ الْقُرْآنَ فَإِذَا أَنَا بِفَوْجِ النَّصَارَى مَعَهُ مَا بَيْنَ الْقِسِّيسِينَ إِلَى غَيْرِهِمْ نَحْوٌ مِنْ مِائَةِ رَجُلٍ عَلَيْهِمُ السَّوَادُ وَ الْبَرَانِسُ وَ الْجَاثِلِيقُ الْأَكْبَرُ فِيهِمْ بُرَيْهَةُ حَتَّى نَزَلُوا حَوْلَ دُكَّانِي وَ جُعِلَ لِبُرَيْهَةَ كُرْسِيٌّ يَجْلِسُ عَلَيْهِ فَقَامَتِ الْأَسَاقِفَةُ وَ الرَّهَابِنَةُ عَلَى عِصِيِّهِمْ وَ عَلَى رُءُوسِهِمْ بَرَانِسُهُمْ فَقَالَ بُرَيْهَةُ مَا بَقِيَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَحَدٌ مِمَّنْ يُذْكَرُ بِالْعِلْمِ بِالْكَلَامِ إِلَّا وَ قَدْ نَاظَرْتُهُ فِي النَّصْرَانِيَّةِ فَمَا عِنْدَهُمْ شَيْءٌ وَ قَدْ جِئْتُ أُنَاظِرُكَ فِي الْإِسْلَامِ قَالَ فَضَحِكَ هِشَامٌ فَقَالَ يَا بُرَيْهَةُ إِنْ كُنْتَ تُرِيدُ مِنِّي آيَاتٍ كَآيَاتِ الْمَسِيحِ فَلَيْسَ أَنَا بِالْمَسِيحِ وَ لَا مِثْلِهِ وَ لَا أُدَانِيهِ ذَاكَ رُوحٌ طَيِّبَةٌ خَمِيصَةٌ مُرْتَفِعَةٌ آيَاتُهُ ظَاهِرَةٌ وَ عَلَامَاتُهُ قَائِمَةٌ قَالَ بُرَيْهَةُ فَأَعْجَبَنِي الْكَلَامُ وَ الْوَصْفُ قَالَ هِشَامٌ إِنْ أَرَدْتَ الْحِجَاجَ فَهَاهُنَا قَالَ بُرَيْهَةُ نَعَمْ فَإِنِّي أَسْأَلُكَ مَا نِسْبَةُ نَبِيِّكُمْ هَذَا مِنَ الْمَسِيحِ نِسْبَةَ الْأَبْدَانِ قَالَ هِشَامٌ ابْنُ عَمِّ جَدِّهِ لِأُمِّهِ لِأَنَّهُ مِنْ وُلْدِ إِسْحَاقَ وَ مُحَمَّدٌ مِنْ وُلْدِ إِسْمَاعِيلَ قَالَ بُرَيْهَةُ وَ كَيْفَ تَنْسُبُهُ إِلَى أَبِيهِ قَالَ هِشَامٌ إِنْأَرَدْتَ نَسَبَهُ عِنْدَكُمْ أَخْبَرْتُكَ وَ إِنْ أَرَدْتَ نَسَبَهُ عِنْدَنَا أَخْبَرْتُكَ قَالَ بُرَيْهَةُ أُرِيدُ نَسَبَهُ عِنْدَنَا وَ ظَنَنْتُ أَنَّهُ إِذَا نَسَبَهُ نِسْبَتَنَا أَغْلِبُهُ قُلْتُ فَانْسُبْهُ بِالنِّسْبَةِ الَّتِي نَنْسُبُهُ بِهَا- قَالَ هِشَامٌ نَعَمْ تَقُولُونَ إِنَّهُ قَدِيمٌ مِنْ قَدِيمٍ فَأَيُّهُمَا الْأَبُ وَ أَيُّهُمَا الِابْنُ قَالَ بُرَيْهَةُ الَّذِي نَزَلَ إِلَى الْأَرْضِ الِابْنُ قَالَ هِشَامٌ الَّذِي نَزَلَ إِلَى الْأَرْضِ الْأَبُ قَالَ بُرَيْهَةُ الِابْنُ رَسُولُ الْأَبِ قَالَ هِشَامٌ إِنَّ الْأَبَ أَحْكَمُ مِنَ الِابْنِ لِأَنَّ الْخَلْقَ خَلْقُ الْأَبِ قَالَ بُرَيْهَةُ إِنَّ الْخَلْقَ خَلْقُ الْأَبِ وَ خَلْقُ الِابْنِ قَالَ هِشَامٌ مَا مَنَعَهُمَا أَنْ يَنْزِلَا جَمِيعاً كَمَا خُلِقَا إِذَا اشْتَرَكَا قَالَ بُرَيْهَةُ كَيْفَ يَشْتَرِكَانِ وَ هُمَا شَيْءٌ وَاحِدٌ إِنَّمَا يَفْتَرِقَانِ بِالاسْمِ قَالَ هِشَامٌ إِنَّمَا يَجْتَمِعَانِ بِالاسْمِ قَالَ بُرَيْهَةُ جُهِلَ هَذَا الْكَلَامُ قَالَ هِشَامٌ عُرِفَ هَذَا الْكَلَامُ قَالَ بُرَيْهَةُ إِنَّ الِابْنَ مُتَّصِلٌ بِالْأَبِ قَالَ هِشَامٌ إِنَّ الِابْنَ مُنْفَصِلٌ مِنَ الْأَبِ قَالَ بُرَيْهَةُ هَذَا خِلَافُ مَا يَعْقِلُهُ النَّاسُ قَالَ هِشَامٌ إِنْ كَانَ مَا يَعْقِلُهُ النَّاسُ شَاهِداً لَنَا وَ عَلَيْنَا فَقَدْ غَلَبْتُكَ لِأَنَّ الْأَبَ كَانَ وَ لَمْ يَكُنِ الِابْنُ فَتَقُولُ هَكَذَا يَا بُرَيْهَةُ قَالَ مَا أَقُولُ هَكَذَا قَالَ فَلِمَ اسْتَشْهَدْتَ قَوْماً لَا تَقْبَلُ شَهَادَتَهُمْ لِنَفْسِكَ قَالَ بُرَيْهَةُ إِنَّ الْأَبَ اسْمٌ وَ الِابْنَ اسْمٌ يَقْدِرُ بِهِ الْقَدِيمُ قَالَ هِشَامٌ الِاسْمَانِ قَدِيمَانِ كَقِدَمِ الْأَبِ وَ الِابْنِ قَالَ بُرَيْهَةُ لَا وَ لَكِنَّ الْأَسْمَاءَ مُحْدَثَةٌ قَالَ فَقَدْ جَعَلْتَ الْأَبَ ابْناً وَ الِابْنَ أَباً إِنْ كَانَ الِابْنُ أَحْدَثَ هَذِهِ الْأَسْمَاءَ دُونَ الْأَبِ فَهُوَ الْأَبُ وَ إِنْ كَانَ الْأَبُ أَحْدَثَ هَذِهِ الْأَسْمَاءَ دُونَ الِابْنِ فَهُوَ الْأَبُ وَ الِابْنُ أَبٌ وَ لَيْسَ هَاهُنَا ابْنٌ قَالَ بُرَيْهَةُ إِنَّ الِابْنَ اسْمٌ لِلرُّوحِ حِينَ نَزَلَتْ إِلَى الْأَرْضِ- قَالَ هِشَامٌ فَحِينَ لَمْ تَنْزِلْ إِلَى الْأَرْضِ فَاسْمُهَا مَا هُوَ قَالَ بُرَيْهَةُ فَاسْمُهَا ابْنٌ نَزَلَتْ أَوْ لَمْ تَنْزِلْ- قَالَ هِشَامٌ فَقَبْلَ النُّزُولِ هَذِهِ الرُّوحُ كُلُّهَا وَاحِدَةٌ وَ اسْمُهَا اثْنَانِ قَالَ بُرَيْهَةُ هِيَ كُلُّهَا وَاحِدَةٌ رُوحٌ وَاحِدَةٌ قَالَ قَدْ رَضِيتَ أَنْ تَجْعَلَ بَعْضَهَا ابْناً وَ بَعْضَهَا أَباً قَالَ بُرَيْهَةُ لَا لِأَنَّ اسْمَ الْأَبِ وَ اسْمَ الِابْنِ وَاحِدٌ قَالَ هِشَامٌ فَالابْنُ أَبُو الْأَبِ وَ الْأَبُ أَبُو الِابْنِ وَ الِابْنُ وَاحِدٌ قَالَتِ الْأَسَاقِفَةُ بِلِسَانِهَا لِبُرَيْهَةَ مَا مَرَّ بِكَ مِثْلُ ذَا قَطُّ تَقُومُ فَتَحَيَّرَ بُرَيْهَةُ وَ ذَهَبَ لِيَقُومَ فَتَعَلَّقَ بِهِ هِشَامٌ قَالَ مَا يَمْنَعُكَ مِنَ الْإِسْلَامِ أَ فِي قَلْبِكَ حَزَازَةٌ فَقُلْهَا وَ إِلَّا سَأَلْتُكَ عَنِ النَّصْرَانِيَّةِ مَسْأَلَةً وَاحِدَةً تَبِيتُ عَلَيْهَا لَيْلَكَ هَذَا فَتُصْبِحُ وَ لَيْسَ لَكَ هِمَّةٌ غَيْرِي قَالَتِ الْأَسَاقِفَةُ لَا تُرِدْ هَذِهِ الْمَسْأَلَةَ لَعَلَّهَا تُشَكِّكُكَ قَالَ بُرَيْهَةُ قُلْهَا يَا أَبَا الْحَكَمِ قَالَ هِشَامٌ أَ فَرَأَيْتَكَ الِابْنُ يَعْلَمُ مَا عِنْدَ الْأَبِ قَالَ نَعَمْ قَالَ أَ فَرَأَيْتَكَ الْأَبُ يَعْلَمُ كُلَّ مَا عِنْدَ الِابْنِ قَالَ نَعَمْ قَالَ أَ فَرَأَيْتَكَ تُخْبِرُ عَنِ الِابْنِ أَ يَقْدِرُ عَلَى حَمْلِ كُلِّ مَا يَقْدِرُ عَلَيْهِ الْأَبُ قَالَ نَعَمْ قَالَ أَ فَرَأَيْتَكَ تُخْبِرُ عَنِ الْأَبِ أَ يَقْدِرُ عَلَى كُلِّ مَا يَقْدِرُ عَلَيْهِ الِابْنُ قَالَ نَعَمْ قَالَ هِشَامٌ فَكَيْفَ يَكُونُ وَاحِدٌ مِنْهُمَا ابْنَ صَاحِبِهِ وَ هُمَا مُتَسَاوِيَانِ وَ كَيْفَ يَظْلِمُ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا صَاحِبَهُ قَالَ بُرَيْهَةُ لَيْسَ مِنْهُمَا ظُلْمٌ قَالَ هِشَامٌ مِنَ الْحَقِّ بَيْنَهُمَا أَنْ يَكُونَ الِابْنُ أَبَ الْأَبِ وَ الْأَبُ ابْنَ الِابْنِ بِتْ عَلَيْهَا يَا بُرَيْهَةُ وَ افْتَرَقَ النَّصَارَى وَ هُمْ يَتَمَنَّوْنَ أَنْ لَا يَكُونُوا رَأَوْا هِشَاماً وَ لَا أَصْحَابَهُ قَالَ فَرَجَعَ بُرَيْهَةُ مُغْتَمّاً مُهْتَمّاً حَتَّى صَارَ إِلَى مَنْزِلِهِ فَقَالَتِ امْرَأَتُهُ الَّتِي تَخْدُمُهُ مَا لِي أَرَاكَ مُهْتَمّاً مُغْتَمّاً فَحَكَى لَهَا الْكَلَامَ الَّذِي كَانَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ هِشَامٍ- فَقَالَتْ لِبُرَيْهَةَ وَيْحَكَ أَ تُرِيدُ أَنْ تَكُونَ عَلَى حَقٍّ أَوْ عَلَى بَاطِلٍ فَقَالَ بُرَيْهَةُ بَلْ عَلَى الْحَقِّ فَقَالَتْ لَهُ أَيْنَمَا وَجَدْتَ الْحَقَّ فَمِلْ إِلَيْهِ وَ إِيَّاكَ وَ اللَّجَاجَةَ فَإِنَّ اللَّجَاجَةَ شَكٌّ وَ الشَّكُّ شُؤْمٌ وَ أَهْلُهُ فِي النَّارِ قَالَ فَصَوَّبَ قَوْلَهَا وَ عَزَمَ عَلَى الْغُدُوِّ عَلَى هِشَامٍ قَالَ فَغَدَا عَلَيْهِ وَ لَيْسَ مَعَهُ أَحَدٌ مِنْ أَصْحَابِهِ فَقَالَ يَا هِشَامُ أَ لَكَ مَنْ تَصْدُرُ عَنْ رَأْيِهِ وَ تَرْجِعُ إِلَى قَوْلِهِ وَ تَدِينُ بِطَاعَتِهِ قَالَ هِشَامٌ نَعَمْ يَا بُرَيْهَةُ قَالَ وَ مَاصِفَتُهُ قَالَ هِشَامٌ فِي نَسَبِهِ أَوْ فِي دِينِهِ قَالَ فِيهِمَا جَمِيعاً صِفَةِ نَسَبِهِ وَ صِفَةِ دِينِهِ قَالَ هِشَامٌ أَمَّا النَّسَبُ خَيْرُ الْأَنْسَابِ رَأْسُ الْعَرَبِ وَ صَفْوَةُ قُرَيْشٍ وَ فَاضِلُ بَنِي هَاشِمٍ كُلُّ مَنْ نَازَعَهُ فِي نَسَبِهِ وَجَدَهُ أَفْضَلَ مِنْهُ لِأَنَّ قُرَيْشاً أَفْضَلُ الْعَرَبِ وَ بَنِي هَاشِمٍ أَفْضَلُ قُرَيْشٍ وَ أَفْضَلُ بَنِي هَاشِمٍ خَاصُّهُمْ وَ دَيِّنُهُمْ وَ سَيِّدُهُمْ وَ كَذَلِكَ وُلْدُ السَّيِّدِ أَفْضَلُ مِنْ وُلْدِ غَيْرِهِ وَ هَذَا مِنْ وُلْدِ السَّيِّدِ قَالَ فَصِفْ دِينَهُ قَالَ هِشَامٌ شَرَائِعَهُ أَوْ صِفَةَ بَدَنِهِ وَ طَهَارَتِهِ قَالَ صِفَةَ بَدَنِهِ وَ طَهَارَتِهِ قَالَ هِشَامٌ مَعْصُومٌ فَلَا يَعْصِي وَ سَخِيٌّ فَلَا يَبْخَلُ شُجَاعٌ فَلَا يَجْبُنُ وَ مَا اسْتُودِعَ مِنَ الْعِلْمِ فَلَا يَجْهَلُ حَافِظٌ لِلدِّينِ قَائِمٌ بِمَا فُرِضَ عَلَيْهِ مِنْ عِتْرَةِ الْأَنْبِيَاءِ وَ جَامِعُ عِلْمِ الْأَنْبِيَاءِ يَحْلُمُ عِنْدَ الْغَضَبِ وَ يُنْصِفُ عِنْدَ الظُّلْمِ وَ يُعِينُ عِنْدَ الرِّضَا وَ يُنْصِفُ مِنَ الْوَلِيِّ وَ الْعَدُوِّ وَ لَا يَسْأَلُ شَطَطاً فِي عَدُوِّهِ وَ لَا يَمْنَعُ إِفَادَةَ وَلِيِّهِ يَعْمَلُ بِالْكِتَابِ وَ يُحَدِّثُ بِالْأُعْجُوبَاتِ مِنْ أَهْلِ الطَّهَارَاتِ يَحْكِي قَوْلَ الْأَئِمَّةِ الْأَصْفِيَاءِ لَمْ تُنْقَضْ لَهُ حَجَّةٌ وَ لَمْ يَجْهَلْ مَسْأَلَةً يُفْتِي فِي كُلِّ سُنَّةٍ وَ يَجْلُو كُلَّ مُدْلَهِمَّةٍ قَالَ بُرَيْهَةُ وَصَفْتَ الْمَسِيحَ فِي صِفَاتِهِ وَ أَثْبَتَّهُ بِحُجَجِهِ وَ آيَاتِهِ إِلَّا أَنَّ الشَّخْصَ بَائِنٌ عَنْ شَخْصِهِ وَ الْوَصْفَ قَائِمٌ بِوَصْفِهِ فَإِنْ يَصْدُقِ الْوَصْفُ نُؤْمِنْ بِالشَّخْصِ قَالَ هِشَامٌ إِنْ تُؤْمِنْ تَرْشُدْ وَ إِنْ تَتَّبِعِ الْحَقَّ لَا تُؤَنَّبْ ثُمَّ قَالَ هِشَامٌ يَا بُرَيْهَةُ مَا مِنْ حُجَّةٍ أَقَامَهَا اللَّهُ عَلَى أَوَّلِ خَلْقِهِ إِلَّا أَقَامَهَا عَلَى وَسَطِ خَلْقِهِ وَ آخِرِ خَلْقِهِ فَلَا تَبْطُلُ الْحُجَجُ وَ لَا تَذْهَبُ الْمِلَلُ وَ لَا تَذْهَبُ السُّنَنُ قَالَ بُرَيْهَةُ مَا أَشْبَهَ هَذَا بِالْحَقِّ وَ أَقْرَبَهُ مِنَ الصِّدْقِ وَ هَذِهِ صِفَةُ الْحُكَمَاءِ يُقِيمُونَ مِنَ الْحُجَّةِ مَا يَنْفُونَ بِهِ الشُّبْهَةَ قَالَ هِشَامٌ نَعَمْ فَارْتَحَلَا حَتَّى أَتَيَا الْمَدِينَةَ وَ الْمَرْأَةُ مَعَهُمَا وَ هُمَا يُرِيدَانِ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فَلَقِيَا مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع فَحَكَى لَهُ هِشَامٌ الْحِكَايَةَ فَلَمَّا فَرَغَ قَالَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ع يَا بُرَيْهَةُ كَيْفَ عِلْمُكَ بِكِتَابِكَ قَالَ أَنَا بِهِ عَالِمٌ قَالَ كَيْفَ ثِقَتُكَ بِتَأْوِيلِهِ قَالَ مَا أَوْثَقَنِي بِعِلْمِي فِيهِ قَالَ فَابْتَدَأَ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ع بِقِرَاءَةِ الْإِنْجِيلِ قَالَ بُرَيْهَةُ وَ الْمَسِيحُ لَقَدْ كَانَ يَقْرَأُ هَكَذَا وَ مَا قَرَأَ هَذِهِ الْقِرَاءَةَ إِلَّا الْمَسِيحُ ثُمَّ قَالَ بُرَيْهَةُ إِيَّاكَ كُنْتُ أَطْلُبُ مُنْذُ خَمْسِينَ سَنَةً أَوْ مِثْلَكَ قَالَ فَآمَنَ وَ حَسُنَ إِيمَانُهُ وَ آمَنَتِ الْمَرْأَةُ وَ حَسُنَ إِيمَانُهَا قَالَ فَدَخَلَ هِشَامٌ وَ بُرَيْهَةُ وَ الْمَرْأَةُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ حَكَى هِشَامٌ الْحِكَايَةَ وَ الْكَلَامَ الَّذِي جَرَى بَيْنَ مُوسَى ع وَ بُرَيْهَةَ- فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ فَقَالَ بُرَيْهَةُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَنَّى لَكُمُ التَّوْرَاةُ وَ الْإِنْجِيلُ وَ كُتُبُ الْأَنْبِيَاءِ قَالَ هِيَ عِنْدَنَا وِرَاثَةً مِنْ عِنْدِهِمْ نَقْرَؤُهَا كَمَا قَرَءُوهَا وَ نَقُولُهَا كَمَا قَالُوهَا إِنَّ اللَّهَ لَا يَجْعَلُ حُجَّةً فِي أَرْضِهِ يُسْأَلُ عَنْ شَيْءٍ فَيَقُولُ لَا أَدْرِي فَلَزِمَ بُرَيْهَةُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع حَتَّى مَاتَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع ثُمَّ لَزِمَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع حَتَّى مَاتَ فِي زَمَانِهِ فَغَسَّلَهُ بِيَدِهِ وَ كَفَّنَهُ بِيَدِهِ وَ لَحَدَهُ بِيَدِهِ وَ قَالَ هَذَا حَوَارِيٌّ مِنْ حَوَارِيِّي الْمَسِيحِ يَعْرِفُ حَقَّ اللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ فَتَمَنَّى أَكْثَرُ أَصْحَابِهِ أَنْ يَكُونُوا مِثْلَه[17]
ترجمه: الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا إِلهٌ واحِدٌ يعنى آنان كه گفتند كه خدا يكى از سه خدا است چه ايشان قائلند باينكه الوهيت مشترك باشد ميان خدا و مريم و عيسى و هر يك از ايشان خدائى است و خدا يكى از اين سه باشد و حال آنكه هيچ خدائى نيست مگر خداى يگانه پدرم «ره» گفت كه حديث كردند ما را احمد بن ادريس و محمد بن يحيى عطار از محمد بن احمد از ابراهيم بن هاشم از محمد بن حماد از حسن بن ابراهيم از يونس بن عبد الرحمن از هشام بن حكم از جاثليقهاى نصارى كه او را بريهه ميگفتند و او هفتاد سال مكث نمود و جاثليق نصرانيت بود و اسلام را طلب مينمود و كسى را ميجست كه بر آن استدلال كند و حجت آورد از كسانى كه كتابهاى آن را بخواند و حضرت مسيح را بصفات و دلائل و آياتش بشناسد راوى ميگويد كه بريهه باين امر معروف و مشهور شد بمرتبه كه در ميان نصارا و مسلمانان و يهود و مجوس شهرت يافت تا آنكه نصارى باو نازيدند و گفتند كه اگر در دين نصرانيت كسى نبود مگر بريهه ما را بىنياز مينمود و با وجود اين طالب از براى پيوستن بدين اسلام يا جوياى از براى حق و دين اسلام بود و با او زنى بود كه او را خدمت مينمود كه درنگش بريهه طولى كشيده بود و بريهه ضعف نصرانيت و ضعف حجت آن را بسوى آن زن راز ميگفت و در خفاء اين مطلب را باو بروز ميداد راوى ميگويد كه پس آن زن اين مطلب را از او شناخت و بريهه اين امر را پشت و شكم زد و نهايت دقت و جستجو و كاوش نمود و احتمال دارد كه معنى كلام اين باشد كه اين امر را در پشت شكم زد يعنى در دل نگاه نداشت و بروز داد و شروع كرد كه از پيشوايان مسلمانان و از صلحاء و علماء ايشان و اهل عقل و خردمندان از ايشان سؤال مينمود و فرقه فرقه را جستجوى بسيار ميكرد و از پى هر يك ميرفت يا ده بده ميگشت و در نزد آن گروه هيچ نمىيافت و گفت كه اگر پيشوايان شما بر حق بودند هر آينه در نزد شما بعضى از حق مىبود پس گروه شيعه را از برايش وصف كردند و هشام بن حكم نيز از برايش وصف شد يونس بن عبد الرحمن گفت كه هشام بن حكم بمن گفت كه در بين آنكه من بر بالاى دكان خويش كه بر در كرخ يعنى محله بغداد بود نشسته بودم و در نزد من گروهى بودند كه قرآن بر من ميخواندند ناگاه گروهى از نصارى را ديدم كه با او مىآيند ما بين قسيسها تا غير ايشان كه بعضى قسيس و امام نصارى بودند و بعضى غير قسيس قريب بصد مرد كه جامه سياه و برنسها را پوشيده بودند و برنس بضم باء و نون و سكون راء كلاه دراز روى پوش باشد كه فرنگيان بر سر گذارند و جاثليق بزرگتر در ميان ايشان بريهه بود تا آنكه در گرداگرد دكان من ايستادند و از براى بريهه كرسى قرار داده شد كه بر آن بنشيند و اسقفها و راهبان ايستادند و بر عصاهاى خويش تكيه دادند و بر نسلهاى ايشان بر سرهاى ايشان بود پس بريهه گفت كه در ميان مسلمانان كسى باقى نماند از كسانى كه بعلم كلام ياد ميشوند مگر آنكه بنصرانيت با او مباحثه و گفتگو كردم و در نزد ايشان هيچ نبود و حال آمدهام كه با تو در دين اسلام مباحثه كنم راوى ميگويد كه هشام بن حكم خنديد و گفت اى بريهه اگر از من معجزاتى را چون معجزات حضرت مسيح ميخواهى من نه مسيحم و نه مانند او و نه باو نزديك ميتوانم شد و آن حضرت روحى است پاك و پاكيزه لاغر ميان برآمده كه آياتش ظاهر و هويدا و علاماتش قائم و بر پا است بريهه گفت كه اين كلام و وصف مرا خوش آمد هشام گفت كه اگر محاجه يعنى بر يك ديگر حجت آوردن را اراده دارى اينجا بيا بريهه گفت آرى من از تو سؤال ميكنم كه نسبت و نژاد اين پيغمبر شما از حضرت مسيح به نسبت ابدان چه نسبت است و چه خويشى دارند هشام گفت كه پسر عموى جد اوست زيرا كه او از فرزندان اسحق است و محمد از فرزندان اسماعيل بريهه گفت كه چگونه او را بخدا نسبت ميدهى و بآن جناب چه نسبت دارد هشام گفت كه اگر نسبت او را در نزد شما ميخواهى شما را خبر دهم و اگر نسبتش را در نزد ما ميخواهى ترا خبر دهم بريهه گفت كه نسبتش را در نزد ما ميخواهم و گفت كه گمان كردم كه هشام هر گاه آن حضرت را به نسبت ما نسبت دهد بر او غالب شوم گفتم پس آن حضرت را نسبت ده به نسبتى كه ما را بآن نسبت ميدهيم هشام گفت آرى شما ميگوئيد كه آن حضرت قديمى است از قديم پس كدام از اين دو قديم پدر است و كدام يك از ايشان پسر بريهه گفت كه آنكه بسوى زمين فرود آمده پسر است و پسر فرستاده پدر است هشام گفت كه پدر از پسر استوارتر است زيرا كه خلق آفريده پدرند بريهه گفت كه خلق هم آفريده پدرند و هم آفريده پسر هشام گفت كه چه ايشان را منع كرد از آنكه هر دو فرود آيند چنان كه هر دو آفريدهاند هر گاه شريك باشند بريهه گفت كه چگونه شريك باشند و حال آنكه اين دو يك چيزند جز اين نيست كه بنام از يك ديگر جدا ميشوند هشام گفت جز اين نيست كه بنام با يك ديگر اجتماع ميكنند بريهه گفت كه اين كلام مجهول است كه كسى معنى آن را نميداند هشام گفت كه اين كلام معروف است كه همه كس آن را مىشناسند و ميدانند بريهه گفت كه پسر بپدر پيوسته هشام گفت كه پسر از پدر جدا است بريهه گفت كه اينك خلاف آن چيزيست كه مردم آن را تعقل ميكنند و ميفهمند هشام گفت كه اگر آنچه مردم آن را تعقل ميكنند شاهد از براى ما و شاهد بر ما باشد من بر تو غالب شدم زيرا كه پدر بود و پسر نبود پس اى بريهه تو همچنين ميگوئى گفت نه من همچنين نميگويم هشام گفت پس چرا گواه ميگردانى گروهى را كه گواهى ايشان را از براى خودت نمىپذيرى بريهه گفت كه پدر نامى است و پسر نامى بقدرتش كه قديم است هشام گفت كه اين دو نام قديماند چون قدم پدر و پسر بريهه گفت نه و ليكن نامها حادثاند هشام گفت پس پدر را پسر و پسر را پدر گردانيدى اگر پدر چنان باشد كه اين نامها را احداث كرده باشد نه پسر پس پسر پدر است و اگر پسر چنان باشد كه اين نامها را احداث كرده باشد پس پدر پسر است و پسر پدر و در اينجا پسرى نيست بريهه گفت كه پسر نام از براى روح است در هنگامى كه بسوى زمين فرود آمد هشام گفت پس در آن هنگام كه بسوى زمين فرود نيامده بود نامش چه بود بريهه گفت كه نامش پسر بود خواه فرود آمده بود و خواه فرود نيامده بود هشام گفت پس پيش از فرود آمدن اين روح نام همه آن يكى بود يا نامش دو بود بريهه گفت كه همه آن يكى و يكروح بود هشام گفت كه راضى شدى كه بعضى از آن را پسر و بعضى از آن را پدر قرار دهى بريهه گفت نه زيرا كه نام پدر و نام پسر يكى است هشام گفت پس پسر پدر پدر و پدر پسر پسر است پس پدر و پسر يكى است اسقفها بزبان خود ببريهه گفتند كه هرگز مثل اين بتو نگذشت و بكسى بر نخوردى كه مانند اين مرد باشد برميخيزيم پس بريهه سرگردان شد و رفت كه برخيزد هشام باو در آويخت و گفت چه تو را از دين اسلام منع ميكند آيا در دلت درديست كه از غايت خشم بهمرسيده باشد پس آن را بگو و اگر نه تو را از نصرانيت يك مسأله مىپرسم كه امشب بر سر آن شب بروز آورى كه خواب نكنى و شب همه در فكر آن باشى پس صبح كنى و تو را همت و مقصودى غير از من نباشد كه تمام اوقات خود را صرف اين كنى كه مرا ببينى اسقفها گفتند كه اين مسأله را مخواه چه شايد كه آن تو را در شك اندازد راوى ميگويد كه بريهه گفت كه اى ابا الحكم آن مسأله را بگو هشام گفت مرا خبر ده كه پسر آنچه را كه در نزد پدر است ميداند بريهه گفت آرى هشام گفت پس پدر ميداند آنچه را كه پسر آن را ميداند بريهه گفت آرى هشام گفت مرا خبر ده از پسر كه آيا قدرت دارد بر همه آنچه پدر بر آن قدرت دارد بريهه گفت آرى هشام گفت مرا خبر ده از پدر كه آيا قدرت دارد بر همه آنچه پسر بر آن قدرت دارد بريهه گفت آرى هشام گفت پس چگونه يكى از اين دو پسر صاحب خود كه آن ديگر است باشد و حال آنكه اين دو برابرند و چگونه هر يك از ايشان بر صاحب خود ستم ميكند بريهه گفت كه از ايشان ستمى نيست هشام گفت كه از جمله حق در ميان ايشان آنست كه پسر پدر پدر و پدر پسر پسر باشد اى بريهه بر سر اين مسأله شب بروز آور و تمام شب در آن فكر كن و نصارى متفرق شدند و ايشان آرزو ميكردند كه هشام و اصحاب او را نديده باشند راوى ميگويد كه پس بريهه غمگين و اندوهناك برگشت تا بمنزل خود شد زنش كه او را خدمت ميكرد گفت مرا چه مىشود كه تو را اندوهناك و غمگين مىبينم بريهه سخنانى را كه در ميان او و هشام واقع شده بود از برايش حكايت نمود آن زن گفت:كه واى بر تو آيا ميخواهى كه بر حق باشى يا بر باطل بريهه گفت بلكه ميخواهم كه بر حق باشم آن زن گفت كه در هر جا و هر زمان كه حق را يافتى بسوى آن ميل كن و بپرهيز از ستيزه كردن زيرا كه ستيزه شك است و شك شوم و نامبارك و اهل آن در آتش دوزخاند راوى ميگويد كه پس بريهه گفتار آن زن را صواب شمرد و بر صبح كردن بر هشام عزم كرد و دل بر آن بست كه صبح زود بنزد هشام رود راوى ميگويد كه پس صبح زود بجانب هشام رفت و كسى از يارانش با او نبود و گفت كه اى هشام آيا تو را كسى هست كه از رأى او صادر شوى و سير معنى باز كردى چنان كه تشنه از آبشخوار سيراب باز ميگردد و بدون راى او كار نكنى و بقولش رجوع كنى و بطاعتش اعتقاد و دين دارى نمائى هشام گفت آرى اى بريهه بريهه گفت كه صفتش چيست هشام گفت كه در نسبش يا در دينش بريهه گفت كه در هر دو هم نسبش را وصف كن و هم دينش را وصف كن هشام گفت اما نسب بهترين نسبها است چه سر عرب و برگزيده قريش و فاضل بنى هاشم است هر كه با او منازعه كند در نسبش او را از خود فاضلتر يابد زيرا كه قريش فاضلترين عربند و بنى هاشم از همه قريش فاضلترند و فاضلترين بنى هاشم خاص و دين و سيد ايشان است و همچنين فرزند سيد از فرزند غير سيد فاضلتر است و اينك از فرزند سيد است بريهه گفت كه دينش را وصف كردن كه شريعتهاى او را وصف كنم يا صفت بدن و طهارتش را بريهه گفت كه بدن و طهارتش را وصف كن هشام گفت معصوم است كه گناه نميكند و سخاوت دارد كه بخل نميورزد و دليريست كه بيدل نميشود و نميترسد و آنچه از علم باو سپرده شده جاهل نباشد كه نداند دين را حافظ است و بآنچه بر او فرض و واجب شده قائم و بر پا و از عترت و فرزندان پيغمبران و جامع علم همه پيغمبرانست در نزد غضب حلم ميكند و در نزد ظلم انصاف ميدهد و در نزد رضا يارى مينمايد و از دوست و دشمن داد مىستاند و از دوستش جوز و دروغى را در باب دشمنش نميخواهد و افاده دوستش را منع نميفرمايد و افاده بكسر همزه چهار معنى دارد اول چيزى دادن دويم چيزى ستاندن سيم چيزى بكسى رسانيدن چهارم چيزى گرفتن از كسى و بكتاب خدا عمل ميكند و بچيزهاى عجيب كه مردم از آن تعجب كنند حديث ميگويد و خبر ميدهد و از اهل طهارتها است كه گفتار پيشوايان برگزيدگان را حكايت ميفرمايد و حجتى از برايش شكسته و باطل نشده و هيچ مسأله را جاهل نبوده كه نداند در باب هر سنت و طريقه فتوى ميدهد و هر تارى را روشن مىسازد بريهه گفت كه حضرت مسيح را وصف كردى در صفاتش و او را اثبات نمودى بحجتها و نشانيها يا معجزاتش مگر آنكه اين شخص از شخص آن حضرت جدا است و اين وصف بوصفش قائم و برپاست پس اگر اين وصف راست باشد ما باين شخص ايمان مىآوريم هشام گفت كه اگر ايمان آوردى راه راست يابى و اگر حق را پيروى كنى كسى تو را ملامت و سرزنش نتواند كرد بعد از آن گفت كه اى بريهه هيچ حجتى نيست كه خدا آن را بر اول خلقش اقامه و بر پا داشته باشد مگر آنكه آن را بر وسط و آخر خلقش اقامه فرموده پس حجتها باطل نميشود و ملتها ضايع نميگردد و سنتها نميرود و نابود نخواهد شد بريهه گفت كه اينك چه بسيار بحق شباهت دارد و همين چه براستى نزديكست و اين صفت صفت حكيمان است كه از حجت اقامه كنند آنچه را كه بآن شبهه را نيست و نابود سازند هشام گفت آرى پس كوچ كردند تا بمدينه آمدند و آن زن همراه ايشان بود و هشام و بريهه حضرت صادق علیه السلام را ميخواستند پس حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام را ملاقات نمودند پس هشام اين حكايت را از براى حضرت نقل و حكايت كرد و چون فارغ شد حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام فرمود كه اى بريهه دانش تو بكتاب خدا كه انجيل است چگونه باشد آيا آن را ميدانى بريهه عرض كرد كه من بآن دانايم حضرت فرمود كه وثوق و اعتمادت بتاويل و تفسير آن چگونه است عرض كرد كه بسيار وثوق بخود دارم بعلم خويش بآن هشام مىگويد كه پس حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام بخواندن انجيل آغاز فرمود بريهه گفت بحق حضرت مسيح كه مسيح اين را چنين ميخواند و اين قرائت را كسى نخواند مگر حضرت مسيح بعد از آن بريهه گفت كه مدت پنجاه سالست كه تو يا مثل تو را طلب ميكردم هشام ميگويد كه پس بريهه ايمان آورده و ايمانش خوش بود كه مؤمن خوبى شد و آن زن نيز ايمان آورد و ايمانش خوب بود راوى ميگويد كه پس هشام و بريهه و آن زن بر حضرت صادق علیه السلام داخل شدند و هشام اين حكايت و سخنى را كه در ميان حضرت امام موسى علیه السلام و بريهه جارى شده بود حكايت نمود حضرت صادق علیه السلام فرمود كه ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ يعنى ايشان فرزندانى چندند كه بعضى از ايشان از بعضى ديگر زاده شدهاند يعنى اولاد پسنديده از پدران برگزيده و خدا شنوا است با قوال مردمان دانا است باعمال ايشان بريهه عرض كرد كه فداى تو گردم از كجا شما را تورية و انجيل و كتابهاى پيغمبران و علم بآنها دست بهم داده حضرت فرمود كه اينها در نزد ما است بطريقه ميراث از نزد ايشان و اينها را ميخوانيم چنان كه ايشان اينها را خواندهاند و اينها را ميگوئيم و تفسير ميكنيم چنان كه ايشان اينها را گفتهاند بدرستى كه خدا در زمين خود حجتى را قرار نميدهد كه از چيزى سؤال شود پس بگويد كه نميدانم بعد از آن بريهه دست از حضرت صادق علیه السلام بر نداشت تا آن حضرت از دنيا رحلت فرمود پس ملازم حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام شد و در خدمتش ميبود تا در زمان آن حضرت فوت شد و حضرت او را بدست خود غسل داد و بدست خود او را كفن پوشانيد و بدست خود او را در لحد خوابانيد و فرمود كه اينك يك حوارى از حواريان و خاصى از خاصان حضرت مسيح است كه آن حضرت را يارى مينمود و بدل تصديق او كرده بود و حق خدا را بر خود مىشناخت راوى ميگويد پس بيشتر اصحاب آن حضرت آرزو كردند كه چون بريهه باشند «مترجم گويد» جاثليق عالم و عابد و حاكم ترسايانست و نيز قاضى و حكيم ايشان و در قاموس مذكور است كه جاثليق بفتح ثاء سه نقطه رئيس نصارى است كه در بلاد اسلام در شهر بغداد باشد و در زير دست بطريق انطاكيه ميباشد بعد از آن مطران زير دست او است بعد از آن اسقف است كه در شهرى ميباشد بعد از آن بعد از آن قسيس است بعد از آن شماس و گفته كه بطريق بر وزن كبريت قائد و لشكر كشتى است از لشكركشان روم كه ده هزار نفر در تحت او باشند بعد از آن طرخانست كه پنج هزار نفر در تحت اويند بعد از آن قومس است كه دويست نفر در تحت اويند و اسقف بضم يكم و سيم با تشديد فاء مهتر و پيشواى ترسايانست در دين چنان كه در بعضى از لغات معتبره و مسطور است و در مؤيد الفضلاء مذكور است كه زنجير پوش و انجيل خوان و دانشمندان ترسايان كه خوش آواز باشند و در قاموس ميگويد و اسقف رئيس نصارى است در دين يا پادشاهى كه فروتنى بر خود بندد در رفتارش يا عالم يا اسقف بالاتر از قسيس و پستتر از مطران است و گفته كه قس چو قسيس رئيس نصارى است و سماس از جمله رؤساء نصارى است كه ميان سر خود را مىتراشد و لازم كنشت ميباشد و بريهه بر وزن غفيله تصغير ابراهيم است و در بعضى از نسخ كافى بريه بدون هاء است و آن بر وزن حسين يا قريه است و اول اظهر مينمايد.[18]
بیان مغالطات در مناظره بین هشام والجاثليق(530)
دراین مناظره نیز شاید اول بریهه قصد داشته از بعضی از مغالطات استفاده کند منتهی چون غلبه با هشام هست و بریهه نیز طالب حق و استدلال کارش به خیر و ایمان می انجامد و رستگار می شود تا جای که امام غسلش می دهد و بر او نماز می خواند مغالطاتی که قصد داشته یا نا خواسته درا ول مناظره استفاده می شوند عبارتند از: 1.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی :بزرگ نمای و کوچک نمای در جای که ان همه از علما نصارا را با خود می آورد. 2.مغالطات ادعای بدون استدلال :فضل فروشی در جای که ان همه از علما نصارا را با خود می آورد و د ر این قسمت مناظره پس بريهه گفت كه در ميان مسلمانان كسى باقى نماند از كسانى كه بعلم كلام ياد ميشوند مگر آنكه بنصرانيت با او مباحثه و گفتگو كردم و در نزد ايشان هيچ نبود و حال آمدهام كه با تو در دين اسلام مباحثه كنم راوى ميگويد كه هشام بن حكم خنديد. 3. مغالطه در استدلال پیش فرض نارست : مغالطه توسل به اکثریت بريهه گفت كه اينك خلاف آن چيزيست كه مردم آن را تعقل ميكنند و ميفهمند هشام گفت كه اگر آنچه مردم آن را تعقل ميكنند شاهد از براى ما و شاهد بر ما باشد من بر تو غالب شدم. 4.مغالطه ربطی :تعمیم شتابزده و مغالطه تمثیل در این مناظره رابطه خدا و مخلوقش که خلیفه الله و فرستاده اوست به پدر و پسری تشبیه شده مغالطه خلط نسبت و مغالطه دلیل نامربوط بريهه گفت آرى هشام گفت مرا خبر ده از پسر كه آيا قدرت دارد بر همه آنچه پدر بر آن قدرت دارد بريهه گفت آرى هشام گفت مرا خبر ده از پدر كه آيا قدرت دارد بر همه آنچه پسر بر آن قدرت دارد بريهه گفت آرى هشام گفت پس چگونه يكى از اين دو پسر صاحب خود كه آن ديگر است باشد و حال آنكه اين دو برابرند و چگونه هر يك از ايشان بر صاحب خود ستم ميكند بريهه گفت كه از ايشان ستمى نيست هشام گفت كه از جمله حق در ميان ايشان آنست كه پسر پدر پدر و پدر پسر پسر باشد اى بريهه بر سر اين مسأله شب بروز آور و تمام شب در آن فكر كن و نصارى متفرق شدند و ايشان آرزو ميكردند كه هشام و اصحاب او را نديده باشند می بینیم که هشام سعی در فهماندن مغالطه خلط نسبت و دلیل نامربوط استدلال بریهه را دارد و او را چو آگاه به مغالطه اش می کند از جهل نجاتش می دهد.
ترجمه مناظره بین عمران وأبو الأسود با طلحة و زبير و عائشة(558)
لمّا نزل طلحة و الزبير البصرة، قال عثمان بن حنيف: نعذر إليهما برجلين. فدعا عمران بن حصين صاحب رسول اللَّه، و أبا الأسود الدؤلي، فأرسلهما إلى الرجلين فذهبا إليهما فناديا: يا طلحة فأجابهما، فتكلّم أبو الأسود الدؤلي، فقال: يا أبا محمد إنّكم قتلتم عثمان غير مؤامرين لنا في قتله، و بايعتم عليّا غير مؤامرين لنا في بيعته، فلم نغضب لعثمان إذ قتل، و لم نغضب لعليّ إذ بويع، ثمّ بدا لكم فأردتم خلع عليّ، و نحن على الأمر الأوّل، فعليكم المخرج ممّا دخلتم فيه. ثمّ تكلّم عمران، فقال: يا طلحة إنّكم قتلتم عثمان و لم نغضب له إذ لم تغضبوا، ثمّ بايعتم عليّا و بايعنا من بايعتم، فإن كان قتل عثمان صواباً، فمسيركم لما ذا؟ و إن كان خطأ فحظّكم منه الأوفر، و نصيبكم منه الأوفى، فقال طلحة: يا هذان إنّ صاحبكما لا يرى أنّ معه في هذا الأمر غيره، و ليس على هذا بايعناه، و ايم اللَّه ليسفكنّ دمه. فقال أبو الأسود: يا عمران أمّا هذا فقد صرّح أنّه إنّما غضب للملك. ثمّ أتيا الزبير فقالا: يا أبا عبد اللَّه إنّا أتينا طلحة. قال الزبير: إنّ طلحة و إيّاي كروح في جسدين، و إنّه و اللَّه يا هذان قد كانت منّا في عثمان فلتات، احتجنا فيها إلى المعاذير، و لو استقبلنا من أمرنا ما استدبرنا نصرناه. الحديث الإمامة[19]
ترجمه: و چون طلحه و زبير در بصره اردو زدند عثمان بن حنيف به يارانش گفت: دو نفر را براى اتمام حجت مىفرستيم. بهمين منظور عمران بن حصين را كه از اصحاب رسول اكرم صلی الله علیه و آله بود و ابو اسود دوئلى را فرا خوانده نزد آنها فرستاد. و آن دو، طلحه را ببانگ بلند پيش خواندند. چون فرا آمد،ابو اسود دوئلى گفت: شما بدون اينكه با ما مشورت كرده موافقت ما را جلب كنيد عثمان را كشتيد، و بهمين ترتيب با على علیه السلام بيعت كرديد. ما نه از اين كه عثمان كشته شد بخشم آمديم و نه از اين كه با على علیه السلام بيعت شد. آنگاه شما تغيير رأى داده از پى خلع على علیه السلام بر آمديد در حاليكه ما بر عقيده ديرين خويشيم بنابر اين، شما بايد براى رهائى از وضعى كه برايتان پيش آمده راهى پيدا كنيد، و اين به ما مربوط نيست. بعد، عمران شروع به سخن كرده گفت اى طلحه! شما عثمان را كشتيد و ما از اين كار خشمگين نشديم چنانكه شما نيز نشديد. بعد با على بيعت كرديد و ما نيز با آن كه شما بيعت كرده بوديد بيعت كرديم. اكنون اگر كشتن عثمان كار درستى بوده چرا براه افتادهايد؟و اگر نادرست بوده شما در اين كار خطا بيش از هر كس سهيم هستيد و بيشتر كيفر آن نصيب شما خواهد شد. طلحه گفت: آهاى! با شما دو تا هستم! رهبر شما (يعنى على عليه السلام) عقيده دارد كه هيچكس را در حكومتش شركت ندهد، و پيمان بيعت ما چيز ديگريست. بخدا قسم حتما بايد او را بقتل برسانيم ابو اسود دوئلى رو به رفيقش كرده گفت: عمران! اين مرد اعتراف كرد كه براى وصول به سلطنت بر آشفته است. آنگاه نزد زبير رفته گفتند: ما قبلا نزد طلحه رفتيم. زبير گفت من و طلحه بمنزله يك روح هستيم در دو بدن با شما دو تا هستم! بدانيد كه از ما نسبت به عثمان كارهائى سر زده كه بايد از آن عذر بخواهيم و سزا ببينيم، و اگر چرخ زمانه بآن هنگام باز ميگشت به يارى عثمان بر مىخاستيم.[20]
بیان مغالطات در مناظره عمران وأبو الأسود با طلحة و زبير و عائشة(558)
1.مغالطات عدم دقت برای گمراه سازی :علت جعلی این جماعت علت کارشان را قتل عثمان قرار می دهند در حالی که خود در آن نقش داشته و علت آنها برای جنگ همان نرسیدن به پست و مقام در حکومت علی می باشد 2.مغالطات نقل :دروغ نقل قول ناقص تحریف تفسیر به رای یا تفسیر نادرست این جماعت علت کارشان را قتل عثمان قرار می دهند در حالی که خود در آن نقش داشته و علت آنها برای جنگ همان نرسیدن به پست و مقام در حکومت علی می باشد 3.مغالطات ادعای بدون استدلال :اتهام نادانی و مسموم کردن سرچشمه و مغالطه تکرار و تهدید این جماعت علت کارشان را قتل عثمان قرار می دهند در حالی که خود در آن نقش داشته و در این قسمت طلحه گفت: آهاى! با شما دو تا هستم! رهبر شما (يعنى على ع) عقيده دارد كه هيچكس را در حكومتش شركت ندهد، و پيمان بيعت ما چيز ديگريست. بخدا قسم حتما بايد او را بقتل برسانيم و تطمیع رهبر شما (يعنى على ع) عقيده دارد كه هيچكس را در حكومتش شركت ندهد، و پيمان بيعت ما چيز ديگريست. بخدا قسم حتما بايد او را بقتل برسانيم ابو اسود دوئلى رو به رفيقش كرده گفت: عمران! اين مرد اعتراف كرد كه براى وصول به سلطنت بر آشفته است .. 4.مغالطات مقام دفاع : مغالطه از طریق تخطئه ی مخاطب طلحه گفت: آهاى! با شما دو تا هستم! رهبر شما (يعنى على ع) عقيده دارد كه هيچكس را در حكومتش شركت ندهد، و پيمان بيعت ما چيز ديگريست. بخدا قسم حتما بايد او را بقتل برسانيم مغالطه حفظ پیش فرض در کلام طلحه که در بالا آمد و در کلام زبیر نزد زبير رفته گفتند: ما قبلا نزد طلحه رفتيم. زبير گفت من و طلحه بمنزله يك روح هستيم در دو بدن و مغالطه پذیرش ظاهری نقد با شما دو تا هستم! بدانيد كه از ما نسبت به عثمان كارهائى سر زده كه بايد از آن عذر بخواهيم و سزا ببينيم، و اگر چرخ زمانه بآن هنگام باز ميگشت به يارى عثمان بر مىخاستيم ....
ترجمه و متن مناظره بین قيس بن سعد ومعاوية(566)
أخرج الحافظ عبد الرزّاق، عن ابن عُيينة، قال: قدم قيس بن سعد على معاوية، فقال له معاوية: و أنت يا قيس، تُلْجِمُ عليَّ مع من ألجم؟ أما و اللَّه لقد كنت أُحبُّ أن لا تأتيني هذا اليوم إلّا و قد ظفر بك ظفر من أظافري موجع. فقال له قيس: و أنا و اللَّه قد كنت كارهاً أن أقوم في هذا المقام، فأحيّيك بهذه التحيّة. فقال له معاوية: و لِمَ؟ و هل أنتَ إلّا حبر من أحبار اليهود؟ فقال له قيس: و أنت يا معاوية كنت صنماً من أصنام الجاهليّة، دخلت في الإسلام كارهاً، و خرجت منه طائعاً، فقال معاوية: اللّهمّ غفراً، مُدَّ يدك. فقال له قيس: إن شئت زدتُ و زدت. تاريخ ابن كثير »[21] ترجمه: قيس گفت: دروغ گفتيد، بخدا قسم بيعت ننمودم و بعد از اين قضيه كسى با معاويه بيعت نكرد مگر با قسم و قيس اول كسى بود كه با قسم با معاويه بيعت نمود. حافظ عبد الرزاق از ابن عيينه نقل كند كه او گفت: قيس بن سعد بر معاويه وارد شد، معاويه گفت: تو هم با عوامل نامساعد ديگر در باز داشتن من از مقاصدم همكارى مىكنى؟ بخدا قسم دوست داشتم كه اين ملاقات پيش نمىآمد مگر آنكه پنجه و ناخنم بطور دردناكى تو را رنج مىداد. قيس گفت: و من نيز بخدا قسم اكراه داشتم در چنين مقامى بايستم و تو را به عنوان حاكم مسلمين تحيّت و درود گويم! معاويه گفت: چرا؟ مگر تو بزرگى از بزرگان يهود هستى؟! قيس گفت: و تو اى معاويه! بتى از بتهاى جاهليتى با كراهت اسلام آوردى و با رضايت دست از اسلام برداشته و خارج شدى! معاويه گفت: اللهمّ غفرا (خدايا بيامرز)، دستت را دراز كن براى بيعت قيس گفت: اگر مىخواهى بيش از آنچه گفتى بگو تا من هم بيشتر از آنچه گفتم بگويم.[22]
بیان مغالطات در مناظره قيس بن سعد ومعاوية(566)
1.مغالطات ادعای بدون استدلال : استدلال از راه سنگ ، معاويه گفت: تو هم با عوامل نامساعد ديگر در باز داشتن من از مقاصدم همكارى مىكنى؟ بخدا قسم دوست داشتم كه اين ملاقات پيش نمىآمد مگر آنكه پنجه و ناخنم بطور دردناكى تو را رنج مىداد مسموم کردن سرچشمه معاويه گفت: چرا؟ مگر تو بزرگى از بزرگان يهود هستى؟! تهدید معاويه گفت: تو هم با عوامل نامساعد ديگر در باز داشتن من از مقاصدم همكارى مىكنى؟ بخدا قسم دوست داشتم كه اين ملاقات پيش نمىآمد مگر آنكه پنجه و ناخنم بطور دردناكى تو را رنج مىداد عوام فریبی معاويه گفت: اللهمّ غفرا (خدايا بيامرز)، دستت را دراز كن براى بيعت 2.مغالطات مقام نقد :مغالطه توسل به شخص و توهین معاويه گفت: چرا؟ مگر تو بزرگى از بزرگان يهود هستى 3.مغالطات مقام دفاع :مغالطه حفظ پیش فرض پس از آن مناظره طلب بیعت مکند ومگوید:اللهمّ غفرا (خدايا بيامرز)، دستت را دراز كن براى بيعت قيس گفت: اگر مىخواهى بيش از آنچه گفتى بگو تا من هم بيشتر از آنچه گفتم بگويم
ترجمه و متن مناظره بین قيس ومعاوية(567)
و كان قيصر بعث إلى معاوية بعلج من علوج الروم، طويل جسيم، معجباً بكمال خِلقَته، و امتداد قامته، فعلم معاوية أَنَّه ليس لمطاولته و مقاومته إلّا قيس بن سعد بن عبادة، فإنَّه كان أجسم الناس و أطولهم. فقال له يوماً و عنده العلج: إذا أتيتَ رَحْلَكَ فابعث إليَّ بسراويلك. فعلم قيس مُراده، فنزعها و رمى بها إلى العلج و الناس ينظرون، فلبِسها العِلج فطالت إلى صدره، فعجب الناس، و أطرق الرومي مغلوباً، و لِيمَ قيس على ما فعل بحضرة معاوية، فأنشد يقول: أردتُ لكيما يعلمَ الناسُ أنَّها سراويلُ قيسٍ و الوفودُ شهودُ و أن لا يقولوا غابَ قيسٌ و هذه سراويلُ عادٍ قد نَمتْهُ ثمودُ و إنّي من القوم اليمانينَ سيِّدٌ و ما الناسُ إلّا سيِّدٌ و مسودُ و بزَّ جميعَ الناس أصلي و منصبي و جسمٌ به أعلو الرجالَ مديدُ [23]
ترجمه: قيصر روم، مردى تنومند و قوى جثه از روميان را كه از لحاظ بزرگى جثّه مورد اعجاب همگان بود، نزد معاويه فرستاد، معاويه دانست كه براى برابرى و زبون كردن او جز قيس بن سعد كسى شايستگى ندارد، و در هنگاميكه آن مرد رومى نزد معاويه بود به قيس گفت: وقتى كه به منزل خود رفتى، شلوار خود را براى من بفرست. قيس مقصود معاويه را دانست؛ در همان مجلس شلوار خود را بيرون آورد و بطرف آن مرد قويهيكل رومى انداخت. آن مرد رومى در حاليكه تماشا ميكردند، شلوار قيس را بپا كرد و تا سينهاش رسيد مردم در تعجب شدند و رومى سر خجلت و سرافكندگى به پيش افكند. قيس را بر اين عمل مورد ملامت قرار دادند، و او اين اشعار را در جواب سرود: ( اين عمل من) به خاطر اين بود تا مردم بدانند و همه شاهد باشند كه اين و نتوانند بگويند كه قيس رفت و اين شلوار دوره عاد است كه در عهد قوم ثمود وسعت گرفته است؛ من سيد و آقاى قوم يمن هستم و مردم دو گروهند: آقا و سرور و زيردست و محكوم اصل و نسبم بر همه مردم مقدّم است و از لحاظ جسمى و قامت بلند بر همه مردان برترى دارم شلوار خود قيس است. و اين داستان را ابن كثير در ج 8 ص 103 «البداية و النهاية» با تغييرى در آن چنين نقل مىكند: پادشاه روم دو مرد از سپاهيان خود را نزد معاويه فرستاد كه يكى از آنها را نمونه نيرومندترين و آن ديگرى را نمونه بلند بالاترين مردان روم نشان دهد، تا به معاويه فهمانده باشد كه: اين دو نفر را ببين آيا در ميان مردان مملكت تو كسى هست كه در نيرومندى و بلندى قد بر اينها برترى داشته باشد؟! اگر اشخاصى نيرومندتر و بلند بالاتر از آنها، در ميان مردم مملكت خود سراغ داريد به من ارائه دهيد در آنصورت من جمعى از اسيران و مقدارى هديه براى تو خواهم فرستاد و الّا براى سه سال بايد با من سازش نمائى. پس از آنكه آندو نفر نزد معاويه آمدند. معاويه گفت: كيست كه در مقابل اين مرد نيرومند رومى، قيام كند؟ گفتند: براى اين غرض يكى از دو نفر به نظر مىرسد: يكى، محمّد بن حنفيه و ديگرى عبد اللّه بن زبير. محمّد بن حنفيه را آوردند؛ او پسر على بن ابيطالب است مردم همه براى مشاهده در مجلس حضور بهم رساندند معاويه به محمّد گفت: آيا مىدانى براى چه منظورى تو را احضار كردهام؟ گفت: نه، معاويه موضوع آن مرد نيرومند رومى و هيبت جسمانى او را براى محمّد بن حنيفه بيان نمود. محمّد بن حنفيه به مرد رومى گفت: يا تو بنشين و دست خود را به من بده و من مىنشينم و دست خود را به تو مىدهم و هر يك از ما كه توانست آنكه نشسته است از جاى بركند و بلندش سازد او غالب است و گرنه مغلوب خواهد بود يا مرد نيرومند رومى گفت تو بنشين؛ محمّد بن حنفيه نشست و دست خود را دراز كرد و در دست مرد رومى نهاد، او هر چه قدرت و نيرو داشت بكار برد و هر چه كرد، نتوانست او را از جايگاهش حركت دهد! و مغلوب شد و اين مغلوبيت هم مورد قبول همراهان او قرار گرفت. سپس محمّد بن حنفيه برخاست و به مرد رومى گفت: بنشين تا من تو را بلند كنم؛ آن مرد نشست و دست در دست محمّد گذاشت و محمّد بلا درنگ و معطلى او را به هوا بلند نمود و به زمينش افكندمعاويه از اين غلبه بسيار خرسند شد، سپس قيس بن سعد بپا خاست و از جمع مردم بكنارى رفت و شلوار خود را بيرون نمود و به آن مرد بلند بالاى رومى داد وقتيكه او شلوار قيس را بپا كرد لبهى شلوار بزمين كشيده ميشد در حاليكه كمربند آن به پستان مرد رومى رسيده بود. مرد رومى به مغلوبيت خود اعتراف نمود. لذا پادشاه روم به آنچه كه ملتزم شده بود، عمل كرد از اين داستان و امثال آن به خوبى استفاده ميشود كه خاندان پيامبر خدا و شيعيان آنان از هر جهت مرجع دوست و دشمن و گشاينده مشكلاتشان بودهاند و در اين بين امير مؤمنان على علیه السلام به عنوان حلال مشكلات مىدرخشد.[24] [ 88/12/06 ] [ 11:53 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ]
[ ]
ابن طلحه مى گويد: (1) ... اينک سخن درباره سومين على يعنى على الرضا عليه السلام است و هر که به دقت بنگرد براستى او را وارث ايشان مىيابد و حکم مى کند که وى سومين على(2)است. ايمان و مقام و منزلتش والا و توانمندى وى گسترده ويارانش فراوان و برهانش هويدا و آشکار است تا آن جا که مامون خليفه عباسى او را ازخواص خود قرار داد و در مملکت خويش شريک ساخت و امر جانشينى خويش را به او واگذاردو دخترش را به همسرى او درآورد. مناقبش والا و صفات شريفش برجسته و بخشندگى اش چون حاتم و طبيعتش چون اخزم (جدحاتم ) و اخلاقش عربى و نفس شريفش هاشمى و خصلت بزرگوارى اش چون پيامبر صلى اللّه عليه و اله بود، چنان که هر چه از فضايلش بشمارند او از آن برتر و هر مقدار از مناقبش ياد کنند، وى از آن بلند مرتبه تر است . از اين رو خداوند تند بادى را فرستاد که بهپرده وزيد و بيشتر از هر روز آن را بلند کرد و پس از ورود امام عليه السلام ازوزيدن ايستاد و پرده به حال اول برگشت و چون امام خواست بيرون شد دوباره وزيدن گرفتو پرده را بلند کرد، امام عليه السلام که بيرون شد، باز ايستاد دوباره پرده به جاىخود برگشت . پس از رجعت امام عليه السلام ، مخالفان رو به يکديگر کردند و گفتند: ديديد چه شد؟ گفتند: آرى . آنگاه به يکديگر گفتند: دوستان ! اين مرد در نزد خدامقامى والا دارد و خداوند را به او عنايتى است . مگر نديديد که چون شماپرده را بر نگرفتيد خداوند باد را فرستاد و براى برگرفتن پرده ، باد را مسخّر اوکرد، همچنان که براى سليمان عليه السلام مسخر کرده بود. بنابراين در خدمت او باشيدکه به نفع شماست . اين بود که به حال اول برگشتند و بر حسن عقيده شان نسبت به آنحضرت افزوده شد. به زبان سندىسلام دادم ، آن حضرت به زبان خودم جواب داد، شروع کردم به زبان سندى سخن گفتن وايشان به همان زبان پاسخ مى داد. عرض کردم : من در سند شنيدم که خدا را در ميان عرب، حجتى است به قصد ديدنش از سند بيرون شده ام . -------------------------------------------------------------------------------- پاورقى ها : [ 88/12/03 ] [ 17:12 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ]
[ ]
|
|
||||||
| [ طراحی : قالب نايت+ دست كاري كربلايی محمد صادق !!! و ورود به سايت حجت الاسلام محمد علي محسن زاده ] [ ورود به وبلاگ اصلیم مسجد عشاق ] [ ورود به تالار گفتمان پیروان موعود ] [ ورود به وبلاگ دیگرم آخوند ] | ||||||||