X
تبلیغات
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم اجمعین براي ورود به وبلاگ اصلیم مسجد عشاق اينجا كليك كنيد منتهای عشق

منتهای عشق
منتهای عشق عاشق عشق بی نهایت فقط خداست

بسم الله الرحمن الرحیم

فضیلت تلاوت قرآن : «و لقد یسرنا القرآن للذکر فهل من مدکر» سوره قمر آیه 17 - امام علی علیه السلام: «بهترین ذکر قرآن است با قرآن است که سینه ها فراخ می شود و درونها روشن می گردد» میزان الحکمه 16416. از امام صادق علیه السلام سوال شد: «چه سری است که قرآن هرچه بیشتر خوانده و بحث شود بر تازگی و طراوت قرآن افزوده می شود حضرت فرمود : چون خدای تبارک و تعالی آن را تنها برای زمانی خاص و مردمی خاص قرار نداده است . از این رو در هر زمانی و برای هر مردمی تا روز قیامت تازه و با طراوت است» میزان الحکمه 16435. رسول الله صلی الله علیه و آله : « قرآن دارو است» میزان الحکمه 1644. رسول الله صلی الله علیه و آله: «این قرآن سفره ضیافت خداست پس تا می توانید از سفره ضیافت او فرا گیرید» میزان الحکمه 16453. امام صادق علیه السلام: «هرکه قرآن بخوا ند توانگری است که دیگر فقیر نمی شود» میزان الحکمه 1644.رسول الله صلی الله علیه و آله: «هرکه خواهان علم پیشینیان و آیندگان از اول تا به آخر دنیا است در قرآن کاوش و تامل کند». میزان الحکمه 16448.امام صادق علیه السلام : «حافظ قرآن که به آن عمل کند همراه فرشتگان پیغام آور ارجمند و نیکوکار است»میزان الحکمه 16475 . امام علی علیه السلام: «قرآن را بخوانید و آن را حفظ کنید زیرا خدای متعال دلی را که ظرف قرآن است عذاب نمی کند» میزان الحکمه16486. تشویق به تلاوت قرآن سوره فاطر 29 . رسول الله صلی الله علیه و آله: «هرگاه فردی از شما دوست داشته باشد که با پروردگارش سخن بگوید قرآن بخواند» میزان الحکمه16497 .رسول الله صلی الله علیه و آله: «صدای خوش زیورقرآن است» میزان الحکمه 16507 . آداب قرائت . رسول الله صلی الله علیه و آله: «همانا دهانهای شما گذرگاهای قرآن است پس آنها را با مسواک زدن خوشبو کنید » میزان الحکمه16525. پناه بردن به خدا سوره النحل 11 . ترتیل سوره مزمل 44 . تدبر سوره محمد 24 .خشوع سوره حدید 16.

برنامه ما ختم دائمی قر آن کریم است و حدودا ۱۵۰ ثانیه طول می کشد که در هر دوره با همکاری ۶۰۴ نفر انجام خواهد شد . هر فرد هر روز یک صفحه قرآن  به خط عثمان طه را می خوا ند که اعضا دوره با هم یک ختم کل قرآن را در روز تلاوت می کنند و هر نفر در پایان ۶۰۴ روز یک ختم قرآن به تنهایی انجام داده و دوباره ۶۰۴ روز بعدی را تکرار می کند و اعضا در ۶۰۴ روز مجموعا ۶۰۴ ختم قر آن تلاوت کرده اند. که تا بی نهایت ان شاء الله ادامه پیدا خواهد کرد. شماره ی صفحه و روز شروع با هماهنگی مدیر دوره خواهد بود که در ادامه مطلب اعلام شده و صفحه بصورتی واگذار گردیده که در هر روز یک ختم قرآن توسط اعضا انجام پذیرد . پس عدم حضور یک نفر حتی برای یک روز در دوره باعث می شود در آن روز ختم قرآن کامل نشود البته شرایط آسان است بعدا می توانید صفحه فراموش شده را به نیت آن روز بخوانید تا مشکل عدم ختم دوره پیش نیاید .در ضمن به افرادی به نیت جبران مافات گروه صفحه ای واگذار می گردد تا جبران کننده صفحه های احتمالی کسانی باشد که به هر دلیل از این گروه خارج شده جایگزینی برای خود ندارند و فرصت اطلاع دادن به ما هم پیدا نکردن به هر حال کار مستحبی و شرایط آسان و انعطاف پذیر است .ولی شما هم می دانید وقت در دنیا برای جبران محدود است و فانی شدن غیر خدا و وجه الله مسلم پس ...

وصیت می کنید ـ وصیت کردن مستحب است ـ تا بعد از فوتتان (ان شاء الله بعد ۱۲۰ سال) نیز این ختم به کسی واگذار شود و یا در صورت انصراف در هر کجای ختم شماره آن صفحه را به کسی دیگر یا به ما  می دهید تا دوره ناقص نشود . به این ترتیب ان شاء الله این دوره ی ۶۰۴ نفری تا قرآن و قرآن خوان هست ادامه پیدا می کند و شما هم در ثواب آن شریک هستید.

خواندن قرآن و شرکت در ختم قرآن مستحب است اما پایبندی شما به انجام این طرح باعث فیض بردن خودتان از این عمل مستحبی می شود .انما الاعمال بالنیات. بی وضو لمس قرآن جایز نیست و سوره های سجده و فصلت و نجم و العلق سجده ی واجب دارند (کافی است به این آیات که رسیدید سجده کنید ولو بی وضو بی ذکر حتی روبه قبله بودن هم شرط نیست ) . کسانی که نمی توانند سوره سجده دار یا آیه سجده را بخوانند آن را به دیگری داده یا بعدا آن آیه را به نیت آن روز بخوانند تا ختم قرآن در آن روز کامل شود .برای اطلاع بیشتر از احکام این موارد به رساله مراجع خود رجوع کنید تعداد کمی از مراجع خدا حفظشون کنه معتقد به این شرطند.راستی خانم ها بدانند در ایام عادت ماهیانه خوندن بیشتر از 7 آیه کراهت داره در آن حالات به قدری که نماز می خواندن سر سجاده بنشینند و فکر کنند به  حضرت حق و عبادات دیگه در حد نشاط ولی بدونند باز فکر بالا تر از عبادته.

شما هم می توانید با تکثیر ۶۰۴ تایی این برگه یا معرفی افراد به وبلاگ زیر و یا مدیریت یک گروه در این ثواب عظیم شریک باشید و حاجات خود را بگیرید. بعد از تکثیر برگه ها را از 1 تا ۶۰۴ شماره گذاری کرده تا اعضا شماره ی صفحه شروع تلاوت خود را بدانند ۰در ادامه مطلب اسامی شرکت کنندگان این طرح مشاهده می شود.

WWW.۰۹۱۳۵۲۰۲۹۰۷.BLOGFA.COM

در وبلاگ بالا نیز این طرح مدیریت می شود و سوالات دینی پاسخ داده می شود که می توانید با ثبت نام در قسمت نظرات وبلاگ یا دادن پیامک به همین شماره در این طرح شرکت یا سوال خود را مطرح کنید. برای سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و شادی روح امام راحل قدس سره و شهدای غیور  و سلامتی عشاق الله خصوصا رهبر انقلاب حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای و قبول شدن حاجات شرعی این جمع با ذکر صلوات بر محمد آل محمد این دوره را به نیت تاریخ اولین کسی که دوره شما را شروع کرد در هر روزی که خواستید شروع می کنیم و در پایان ۶۰۴ روز به صورت مکرر برای ۶۰۴ روز بعد تکرار می کنیم . لازم به ذکر است نیت وابسته به روز نیست به نیت اولین روز که اولین نفر  از 604 نفر شروع کرده و روز را هم این طوری حساب می کنید که صفحه ای که می خوانید منهای صفحه که شروع کردید روزی که باید نیت کنید. مثلا صفحه ی ۲۰ شروع کردید الان صفحه ۲۰۰ را مخوانید که ۲۰۰-۲۰=۱۸۰ که روزی است که باید نیت کنید دقت کنید در اواخر ختم که به صفحات قبل از صفحه شروع می رسید باید یک جمع دیگر اضافه کنید مثلا در مثال بالا صفحه که می خوانید ۱۵ است صفحه شروع ۲۰ در این مثال ۶۰۴ - ۲۰ کرده که جواب ۵۸۴ است + ۱۵ می کنید که جواب ۵۹۹ است که شما روز ۵۹۹ را باید نیت کنید  و ۵ روز دیگر ختم تمام شده و به صفحه ۲۰ دوباره می رسید.

ومن الله التوفیق


 


ادامه مطلب
[ 91/12/28 ] [ 8:58 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

هفت سین قرآنی  (هفت سوره و هفت آیه)
  
 در قرآن هفت تا سوره است که اولین آیه آنها با (سین) شروع شده.
 از بین 114 تا سوره فقط هفت تا با سین شروع شده.
 1-سوره اسرا : سبحان الذی اسری بعبده لیلا من المسجد الحرام ..............
 2-سوره نور : سوره انزلناها و فرضنا هاو انزلنا فیها آیات بینات لعلکم تذکرون.....
 3-سوره حدید: سبح لله ما فی السموات والارض و هو العزیز الحکیم...............
 4-سوره حشر : سبح لله ما فی السموات و ما فی الارض و هم العزیز الحکیم ... 
 5-سوره صف :سبح لله ما فی السموات و ما فی الارض و هو العزیز الحکیم.........
 6-سوره معارج :سال سائل بعذاب واقع - للکافرین لیس له دافع......................
 7-سوره اعلی : سبح اسم ربک الاعلی - الذی خلق فسوی ...........................
 لذا با خواندن این سوره ها هم می توان خانه دل را تکاند و آن را مزین به این هفت سین قرآنی کرد.


 تنها 7 آیه قرآن با كلمه " سلام " (دقیقا با خود كلمه " سلام " آغاز می شود  نه " وسلام " و ..... )شروع می شود كه به هفت سین قرآنی معروف است ، می توان این هفت آیه را با زعفران بر روی یك ظرف چینی نوشته و سر سفره هفت سین قرار داد . پس از تحویل سال آن ظرف را با آب شسته و با آب آن شربت درست كرده و مقداری از آن را برای تبرك خانه و شفای چسمی و روحی میل فرمایید . التماس دعا
1-سوره رعد آیه 24 : سلام علیكم بما صبرتم فنعم عقبی الدار
2-سوره یس آیه 58 : سلام قولا من رب الرحیم
3-سوره صافات آیه 79 : سلام علی نوح فی العالمین
4- سوره صافات آیه 109 : سلام علی ابراهیم
5-سوره صافات آیه 120 : سلام علی موسی و هارون
6-سوره صافات آیه 130 : سلام علی آل یاسین
7-سوره قدر آیه 5 : سلام هی حتی مطلع الفجر

توجه : برخی از سایتها بجای آیه ۲۴ سوره رعد آیه ۷۳ سوره زمر را عنوان می كنند

شما به قرآن دقت كنید آدرس روبرو :http://www.al-shia.com/html/far/1quran/matn.php

 دقت كنید آیه ۷۳ سوره زمر با سلام آغاز نمی شود

وَسِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً حَتَّى إِذَا جَاؤُوهَا وَفُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا سَلَامٌ عَلَیْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ (73)

همچنین آیه 181 صافات

وسلام علی المرسلین (آیه 181 سوره صافات)

درحالیكه آیه ۲۴ سوره رعد با سلام آغاز می شود :

 سَلاَمٌ عَلَیْكُم بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ (24)

آیه ی دیگری هم هست كه مثلا با  و سلام علی  شروع می شه اما آیه ای نیست كه با خود سلام آغاز بشه

http://hamdely.ir.mihanblog.com/post/601

[ 91/12/26 ] [ 9:4 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

1. زيارت سيدالشهداء (ع):

ائمه عليهم السلام پيوسته پيروان و دوستان خود را به زيارت سالار شهيدان سفارش كرده‏اند «3». روايات پرشمارى كه در اين باره رسيده‏اند نشان مى‏دهند كه زيارت حضرت ابا عبداللَّه (ع) تأثير عميقى در زنده ماندن نام و مرام سرور آزادگان حسين (ع) دارد و عامل اساسى براى آشنايى و تقرب شيعيان با فرهنگ عاشورايى و الگوگيرى از آن حماسه‏آفرين جاودان است.

رواياتى كه به زيارت امام حسين فرا مى‏خوانند، خود به چند دسته قابل تقسيم هستند «4»:

الف. رواياتى كه زيارت را واجب و ضرورى مى‏دانند:

                        مقالات، ص: 236

عن ابى عبداللَّه (ع): لَو أنَّ احَدَكُم حَجَّ دَهرَهُ وَ لَم يَزُرِ الحُسينَ بنَ عَلِىٍّ (ع) كانَ تارَكاً حقّاً مِن حُقُوقِ اللَّهِ و حقُوقِ رسولِ اللَّهِ وَ انَّ حَقَّ الحُسينِ فَريضَةٌ واجِبَةٌ عَلى‏ كُلِّ مُسلمٍ «1»؛

يعنى اگر كسى از شما تمام طول عمرش حج به جا آورد ولى حسين پسر على (عليهما السلام) را زيارت نكند، حقى از حقوق خداوند و رسول خدا را وانهاده است؛ زيرا كه حق حسين (ع) از جانب خداوند بر هر مسلمانى فريضه واجب است.

ب. رواياتى كه زيارت را برابر تمامى ارزش‏ها بلكه برتر مى‏دانند:

در نظرگاه اسلام اعمال فراوانى از ارزش برخوردارند؛ اعمالى از قبيل: حج، عمره، آزاد كردن بردگان، جهاد و ....

دسته‏اى از روايات، زيارت سالار شهيدان را با تعبير «افضل الاعمال» در رديف بالاترين و باارزش‏ترين اعمال عبادى قرار داده‏اند. «2»

ج. احاديثى كه در مناسبت‏هاى مختلف مانند روز عرفه، عاشورا، ماه‏هاى شعبان، رجب، رمضان و شب‏هاى قدر، اعياد فطر و قربان و نيمه شعبان و ... مسلمانان را به زيارت سالار شهيدان ترغيب مى‏كنند. «3»

د. احاديث ديگرى كه زيارت امام حسين (ع) را عامل برآورده شدن حاجت‏ها و برطرف شدن بلايا و مشكلات معرفى كرده‏اند. «4»

ه. روايات فراوانى كه به بيان ثواب و آثار زيارت امام حسين (ع) پرداخته‏اند. «5»

و. مجموعه رواياتى كه آداب زيارت و وظايف زائران را تعليم داده‏اند. «6»

ز. مجموعه ديگرى كه مجازات و عواقب ناگوارِ كسانى را بيان مى‏كنند كه زيارت سرور آزادگان را- با وجود امكانات و قدرت- وانهاده‏اند. «7»

3. تقدير از شاعران عاشورايى:

به دليل تأثير شگرفى كه زبان شعر در رساندن پيام دارد، پيشوايان شيعه براى جاودان ساختن فرهنگ عاشورا، به شعر و شاعران و مرثيه سرايانِ حماسه عاشورا اهميت ويژه‏اى داده‏اند. سخنان فراوانى كه امامان عليهم‏السلام براى تشويق و تبجيل شاعران ولايتمدار و علاقه‏مند به نهضت حسينى بيان كرده‏اند، نشانگر علاقه و اهتمام آن عالى مقداران به اين هنر ادبى است. اشاره‏اى كوتاه به نمونه‏هايى از اين سخنان مؤيد گفته ما است:

امام صادق (ع) به جعفر بن عفان طائى فرمود: به من خبر رسيده كه شما درباره امام حسين (ع) شعر مى‏گويى و خوب هم مى‏گويى. عرض كرد: بله. سپس شعرش را براى حضرت خواند.

حضرت و اطرافيانش گريستند. تا آن جا كه اشك‏ها بر صورت و محاسنش جارى شد. بعد فرمود: لَقَد شَهِدَكَ مَلائِكَةُ اللَّهِ المُقرَّبُونَ هَا هُنَا، يَسمَعُونَ قَولَكَ فِى الحُسَينِ (ع) وَ لَقَد بَكَوا كَمَا بَكَينَا وَ اكثَرُ؛ اى جعفر به خدا سوگند كه فرشتگان مقرب خداوند اينجا سخنت درباره حسين (ع) را شنيدند و واقعاً گريه كردند، چنان‏كه ما گريستيم، و حتى بيشتر. حقيقتاً اى جعفر، خداوند به خاطر تمامى اين لحظه (ساعت) بهشت را بر تو واجب كرده و تو را آمرزيد.

آنگاه فرمود: بر تو نيفزايم؟ گفت: چرا، اى آقاى من. فرمود: كسى نيست كه براى حسين (ع) شعرى بگويد و بگريد و بگرياند مگر آنكه خداوند بهشت را بر وى واجب نموده، او را مى‏آمرزد. «2»

در سخن ديگرى حضرت فرمود:

عَن ابِى هَارُونَ المَكفُوفِ قَالَ: قَالَ لِى ابُوعَبدِاللَّه (ع) يَا ابَاهَارُون انشِدنِى فِى الحُسينِ (ع) فَانشَدتُهُ فَقالَ: انشِدنِى كَمَا تُنشِدُونَ [يعنى بِالرِّقَّةِ] قَالَ: فَانشَدتُهُ: امرُر عَلَى ....

قَالَ: فَبَكَى. ثَمَّ قَالَ: زِدنِى. فَانشَدتُهُ القَصِيدَةَ الاخرَى. قَالَ: فَبَكى سَمِعتُ بُكَاءً مِن خَلفِ السَّترِ.

                        مقالات، ص: 239

فَلَمَّا فَرَغتُ قَالَ: يَا ابَاهَارُونَ مَن انشَدَ فِى الحُسينِ شِعراً فَبَكى وَ ابكى عَشرَةً كُتِبَت لَهُمُ الجَنَّةُ- الى ان قَالَ- مَن انشَدَ فِى الحُسينِ شِعراً فَبَكى وَ ابكى وَاحداً كُتِبَت لَهُمَا الجَنَّة أَو مَن ذُكِرَ عِندَهُ فَخَرَجَ مِن عَينِهِ مِنَ الدَّمعِ مِقدارِ جَناحِ ذُبابٍ فَكَانَ ثَوابُهُ عَلَى اللَّهِ وَ لَم يُرضِ لَهُ بِدُونِ الجَنَّةِ. «1»

4. گريه امامان (ع) براى سالار شهيدان:

اشك مقدس‏ترين و معنوى‏ترين پيام است كه بديل ديگرى نمى‏تواند رسالت وى را به زيبايى آن به انجام رساند. گريه بر مظلوميت اباعبداللَّه و ياران رشيدش، در بردارنده پيام محبت، عشق و شيفتگى به آن عزيزان در خون خفته است. اشك، اعلان وفادارى و پيمان ولايى با سرور آزادگان و رادمردان حسين (ع) است. اشك بر حسين (ع) اعلام ستيز با ظلم و ظالم و بى عدالتى و تبعيض است. ابراز تولاى امام حسين (ع) ممكن است در قالب سرودن اشعار، شعارهاى انقلابى، برپايى مجلس عزا و ... انجام شود، امّا دانه‏هاى مرواريدى اشكهايى كه از درون دلهاى سوزان شيعه و شيفته امام مى‏جوشد و بر پهناى صورت جارى مى‏شود، صادقانه‏ترين و ناب‏ترين نماد محبت و ولايت است.

ائمه (ع) هم خود در سوگ شهيدان كربلا اشك مى‏ريختند و هم پيروان خود را به گريه و ندبه تشويق مى‏كردند. از امام صادق (ع) نقل است كه على بن الحسين، امام سجاد (ع) حدود 40 سال بر پدرش گريست. حضرت پس از سفر كربلا روزها روزه مى‏گرفت و شبها به عبادت بر مى‏خاست. هرگاه زمان افطار، خادم غذا و آب برايش مى‏آورد و در برابرش مى‏نهاد، از وى تقاضا مى‏كرد: مولاى من غذايت را بخوريد. حضرت مى‏فرمود: پسر رسول خدا را گرسنه شهيد كردند. پسر رسول خدا را تشنه كشتند. و اين سخن را مكرر تكرار مى‏كرد و مى‏گريست. آن قدر گريه مى‏كرد كه غذا از دانه‏هاى اشكش‏تر مى‏شد و آب با اشك چشمانش ممزوج مى‏گشت. حضرت پيوسته چنين بود تا به ديدار خداوند شتافت. «2»

مسعودى نوشته است: كُميت شاعر به مدينه آمد و شبانه بر حضرت باقر وارد شد.

اشعارى را كه براى اهل بيت (ع) سروده بود، براى حضرت خواند و چون به اين بيت رسيد:

          وَ قَتيلٌ بِالَّطفِّ غُودِرَ مِنهُم             بين غوغاء امة و طغام‏

 

حضرت بسيار گريست، آنگاه فرمود: اگر مالى نزد ما بود به تو عطا مى‏كرديم و

                        مقالات، ص: 240

لكن آنچه را كه رسولخدا به حسان بن ثابت فرمود به تو مى‏گويم: پيوسته تا زمانى كه از ما اهل بيت دفاع مى‏كنى با روح القدس مؤيد باشى. «1»

ائمه عليهم السلام علاوه بر گريه‏اى كه خود در ماتم اباعبداللَّه (ع) داشتند، ديگران را نيز به گريه و گرياندن و حالت گريه گرفتن براى مصيبت كربلا سفارش مى‏فرمودند:

امام باقر (ع) مى‏فرمايد:

كَان عَلىِّ بنِ الحُسين (ع) يَقُول: ايُّمَا مُؤمنٍ دَمَعَت عَينَاهُ لِقَتلِ الحُسينِ بنِ عَلىّ (ع) دَمعَةً حَتَّى تَسِيلَ عَلَى خَدِّهِ بوَّأَهُ اللَّهُ بِهَا فِى الجَنَّةِ غُرَفاً. «2»

امام سجاد (ع) پيوسته مى‏فرمود:

هر مؤمنى كه چشمانش براى شهادت حسين بن على اشك بريزد، آن مقدار كه بر صورتش جارى گردد، خداوند در برابر، وى را در خانه‏اى از بهشت جاى دهد.

امام صادق (ع) فرمود:

انَّ البُكَاءَ مَكرُوهٌ لِلعَبدِ فِى كُلّ مَا جَزَعِ مَا خَلَا البُكَاءِ وَ الجَزَعَ عَلَى الحُسينِ بنِ عَلىٍّ فَانَّهُ فِيهِ مَأجُورٌ. «3»

گريه و بى‏تابى در همه امور براى بنده ناروا است مگر گريه و بى‏تابى براى حسين فرزند على (ع) كه او در انجام آن پاداش دارد.

امام رضا (ع) نيز فرمود:

فَعَلَى مِثلِ الحُسينِ فَليَبكِ البَاكُونَ، فَانَّ البُكاءَ عَلَيهِ يَحُطُّ الذُّنُوبَ العِظَامِ. «4»

بر كسى مانند حسين (ع) بايد گريست، زيرا كه گريه براى او گناهان بزرگ را فرو مى‏ريزد.

5. سجده بر تربت كربلا در نماز

امامان اهل بيت (ع) در نمازهاى خود بر خاك كربلا سجده مى‏كردند؛ زيرا كه سجده بر تربت سرور آزادگان و سالار شهيدان در واقع سر گذاشتن بر آستان آزادگى، عشق به خدا و ايثار و جانبازى در راه خدا است. سجده بر تربت ابا عبداللَّه يادآورى و مشاهده زيباترين تابلوى بندگى و معاشقه با معبود يگانه است. يادآور زمانى است كه حسين (ع) در گودى قتلگاه افتاده و ترنّم زيبا و غير قابل وصف «رِضىً بِرِضَاكَ، تَسلِيماً لَامرِك لَا مَعبُودَ لِى سِوَاكَ يَا غِياثَ المُستَغِيثِين» را زمزمه مى‏كرد.

تربت كربلا همان خاك مقدسى است كه پيامبر اعظم (ص) پس از بوئيدن آن با اشك چشم خطاب به آن فرمود: «طوبى لك من تربة» خوشا به حالت اى خاك.

معاويه پسر عمار مى‏گويد: كَانَ لَابِى عَبدِاللَّه (ع) خَريطَةُ دِيبَاجٍ صَفراءَ فِيهَا تُربَةُ ابِى‏

                        مقالات، ص: 241

عَبدِاللَّه (ع) فَكَانَ اذَا حَضَرتهُ الصَّلاةُ صَبَّهُ عَلَى سَجَّادَتِهِ وَ سَجَدَ عَلَيهِ. ثُمَّ قَالَ: انَّ السُجُودَ عَلَى تُربَةِ ابِى عَبدِاللَّه (ع) يَخرُقُ الحُجُبَ السَّبعَ .... «1»

امام صادق (ع) كيسه زرد رنگى داشت كه مقدارى از تربت كربلا در آن بود، هنگام نماز، حضرت آن را بر سجاده مى‏ريخت و بر آن سجده مى‏كرد. سپس فرمود: سجده بر تربت اباعبداللَّه حجاب‏هاى هفتگانه را مى‏دَرد و سبب قبولى نماز مى‏شود.

نقل ديگرى اين چنين است: كَانَ الصّادق (ع) لَايَسجُدُ الّا عَلَى تُربَةِ الحُسينِ (ع) تَذلُّلًا وَ استَكَانَةً الَيهِ. «2»

امام صادق (ع) بر چيزى جز تربت حسين (ع) سجده نمى‏كرد و اين به دليل ابراز تذلل و فروتنى در مقابل خداوند بود.

پيشوايان بزرگ شيعه با عمل و سخن خود درباره تربت سيدالشهداء، استحباب سجده بر خاك كربلا را به شيعيان خود آموختند. از همين جاست كه فقيهان فرهيخته عالم تشيع به مستحب بودن سجده بر تربت سرور آزادگان حسين (ع) فتوا داده‏اند.

حرم امام حسين (ع)

مسأله 1- در سفر (با شرايطى كه در كتاب‏هاى مفصل فقهى آمده است) نمازهاى چهار ركعتى، بايد دو ركعتى خوانده شود، ولى چهار مكان است كه مسافر مى‏تواند در آن جا نماز را تمام يا شكسته بخواند و آن چهار مكان عبارت است از:

مسجد الحرام؛

مسجد النبى (ص)؛

مسجد جامع كوفه؛

حرم اباعبداللَّه الحسين (ع) «1»

امام صادق (ع) فرمود: در چهار مكان، نماز تمام است: مسجدالحرام، مسجدالنبى (ص)، مسجد كوفه و حرم امام حسين (ع) در اين مسأله دو نكته قابل توجه است «2»:

1- حرم امام حسين (ع) در رديف حرم خداوند و حرم رسول خدا (ص) قرار گرفته است.

2- سرّ آن كه مسافر در اين مكان‏ها مى‏تواند نماز را تمام بخواند، بدان جهت است كه در اين جاها نبايد احساس غربت كند و مثل آن است كه در خانه خود نماز مى‏خواند.

مسأله 2- كسى كه طهارت ندارد (جنب، حائض، نفساء) بنا بر احتياط واجب نبايد در حرم امام حسين (ع) توقف كند. «3»

مسأله 3- حفظ احترام حرم، واجب و هر كارى كه موجب بى‏احترامى به آن باشد، گناه و معصيت است. «4»

مسأله 4- نماز خواندن در حرم امام (ع) ثواب بسيار دارد و حتى از نماز خواندن در مسجد (بجز مسجد الحرام و مسجد النبى (ص)) ثواب بيشترى دارد. «5»

مسأله 5- رفتن به زيارت قبر امام حسين (ع) ثواب بسيار دارد و در روايات معصومين، نسبت به زيارت امام سوّم، سفارش بيشترى شده است. «6»

مسأله 6- در برخى از شبها و روزهاى سال، زيارت حضرت سيدالشهداء (ع) ثواب بيشترى دارد و بر آن سفارش شده است، از جمله: روز عاشورا، شب و روز عرفه، نيمه شعبان، در ماه رمضان، بويژه شب اوّل و وسط و آخر ماه و در عيد فطر.

                        مقالات، ص: 688

مسأله 7- براى رفتن به حرم وضو گرفتن مستحب است. «1»

مسأله 8- يكى از غسل‏هاى مستحبى، غسل كردن براى سفر رفتن خصوصاً براى زيارت اباعبداللَّه الحسين (ع) مى‏باشد. «2»

مسأله 9- و از جمله غسل‏هاى مستحبى، غسل كردن براى سفر رفتن خصوصاً براى زيارت اباعبداللَّه الحسين (ع) مى‏باشد. «3»

مسأله 10- مستحب است براى رفتن به حرم، پاكيزه‏ترين لباس‏ها را بپوشد و خود را خوشبو و معطر سازد، ولى در زيارت حضرت اباعبداللَّه (ع) وارد شده است كه خود را خوشبو نكند «4»

مسأله 11- مستحب است براى زيارت، از زيارت‏نامه‏هايى كه از سوى ائمه (ع) رسيده است استفاده شود «5»

مسأله 12- پس از زيارت، خواندن دو ركعت نماز مستحب است. «6»

مسأله 13- پس از زيارت، دعا كردن و حاجت خواستن و خواندن قرآن از آداب زيارت شمرده شده است. آداب زيارت بسيار است و اختصاص به امام سوّم (ع) ندارد و در اين جا تنها به چند نمونه آن اشاره شد. «7»

تربت امام حسين (ع)

به پاس فداكارى امام حسين (ع) و فدا كردن بهترين فرزندان و ياران و جان خود در راه احياى دين، احكام و آثار خاصى براى خاك قبر آن امام قرار داده شده است، از جمله:

مسأله 1- در حال نماز، سجده بر تربت امام حسين (ع) مستحب است و سبب افزايش ثواب نماز مى‏باشد. «8»

مسأله 2- ذكر گفتن با تسبيح تربت، فضيلت بسيار دارد و حتى در روايات آمده است در دست داشتن تسبيح تربت، هر چند انسان ذكر نگويد، ثواب ذكر الهى براى او نوشته مى‏شود «9».

مسأله 3- خوردن هر نوع خاك حرام است، بجز تربت حسينى كه خوردن اندكى از آن به نيّت استشفاء جايز است «10».

مسأله 4- مستحب است روز عيد قربان، قبل از نماز عيد با قدرى خرما يا تربت حسينى‏

                        مقالات، ص: 689

افطار كند «1».

مسأله 5- حفظ احترام آن لازم است و هر گونه بى‏احترامى به آن حرام مى‏باشد. مانند:

* نجس كردن آن جايز نيست.

* انداختن آن در جايى كه بى‏احترامى باشد حرام است.

* اگر در جايى بيفتد كه بى‏احترامى به آن باشد (مثلًا در چاه فاضلاب) بايد در صورت امكان، آن را بيرون آورند و اگر در چاهى افتاده باشد كه بيرون آوردن آن ممكن نباشد، بايد چاه را تعطيل كنند «2».

مسأله 6- برآوردن كام طفل با تربت حسينى مستحب است «3».

مسأله 7- مستحب است هنگام دفن ميّت مقدارى تربت همراه او گذاشته شود و با حنوط او نيز مخلوط كنند «4».

مسأله 8- كالايى كه به جايى مى‏فرستند، مستحب است مقدارى تربت هم همراه آن بگذارند، مثلًا جهيزيه دختر. «5»

مسأله 9- از جمله غسل‏هاى مستحبى، غسل كردن براى برداشتن تربت حسينى در كربلاست «6».

مسأله 10- بوييدن و بوسيدن تربت امام حسين (ع) مستحب است و حتّى دست كشيدن بر آن و بر ساير اعضاى بدن ماليدن نيز ثواب دارد «7».

تسبيح تربت‏

حال كه سخن از تسبيح تربت و ذكر گفتن با آن به ميان آمد. بجاست تاريخچه مختصر آن نيز گفته شود. پس از آن كه پيامبر اكرم (ص) ذكرهاى معروف را به دخترشان حضرت زهرا (س) آموختند، ايشان براى شمارش آن ذكرها، تسبيحى از نخ پشيمن ساختند كه به آن گره‏هاى متعدد زده بودند. پس از شهادت حضرت حمزه (ع) در غزوه احد، حضرت زهرا (س) از خاك قبر ايشان تسبيحى ساخته و به نخ كرده بودند و با آن تسبيحات را مى‏گفتند و مردم نيز پس از آن، چنان كردند.

چون امام حسين (ع) در كربلا به شهادت رسيدند، به دليل فضيلت تربت او، ساختن تسبيح با تربت قبر آن امام شهيد انجام گرفت.

امام صادق (ع) فرمود: هر كس تسبيحى از تربت قبر حسين (ع) داشته باشد تسبيح‏گوى‏

                        مقالات، ص: 690

نوشته مى‏شود، هر چند با آن تسبيح نگويد «1».

- زيارت سيّدالشهداء، گريه بر مظلوم كربلا و سوگوارى و عزادارى‏

1. زيارت سيدالشّهدا: زيارت ديدار كردن است نه ديدن، نگاه كردن و نظر انداختن. زيارت امام حسين (ع) در كربلا از دستورات مؤكّد پيشوايان دينى ما است كه رفته رفته به يك فرهنگ ثابت و بنيادين در آمد.

به زيارت سيدالشهدا رفتن يعنى به ديدار او شتافتن پاى خطابه‏هاى عاشورايى او نشستن، از او روحيّه گرفتن و با تمام وجود به حضرتش پيوستن. زيارت كربلا بدين معنا از دير زمان يكى از عوامل عمده وحدت ميان شيعيان گشت.

زيرا زيارت سيدالشهدا (ع) افزون بر اعلان صداقت زائر در دوستى، وفادارى و تجديد عهد و پيمان با او اولا سبب گسترش فرهنگ توحيدى ولايت خاندان رسالت در شهرها و مسيرهاى منتهى به كربلاست به ويژه كه اين زيارت اگر به صورت كراوانى و دسته جمعى، انجام پذيرد. دل صدها بيننده را با خود همراه مى‏كند.

گويا با يك نيروى مغناطيسى مشتاقان و شيفتگان شهيد كربلا را به يك نقطه پيوند مى‏دهد و

                        مقالات، ص: 793

آنها را همدل و هم آوا مى‏كند.

ثانياً در پرتو زيارت كربلا، ملت‏ها و مليّت‏هاى مختلف جهان اسلام و تشيّع با هم از نزديك ارتباط برقرار مى‏كنند و از مشكلات، مسائل و امكانات يكديگر آگاهى مى‏يابند. چرا كه حرم حسين و حرم ديگر امامان معصوم (ع) كعبه آمال مسلمانان و شيعيان و مركز مهم براى تجديد عهد و پيمان و مبدأ قيام‏ها و نهضت‏هاى رهايى بخش بوده و هست.

حرم شريف سالار شهيدان، در طول تاريخ، مركز مهم علم و تبليغ و ترويج مذهب و آموزه‏هاى دينى بوده است. و پيروان حضرتش با حضور در اين حريم مقدس در كنار مأدبه و خوان پرنعمت معنوى نشسته و جان تازه‏اى مى‏گيرند گويا به محضر خود امام حسين (ع) مشرف شده‏اند زيرا حيات و مرگز در امام معصوم (ع) يكسان است.

از اين رو، لازم است كه زائر به گونه‏اى در حرم شريف آن حضرت حضور يابد كه اگر زنده مى‏بود در محضرش حضور پيدا مى‏كرد و زيارت در دوران مرگ بايد همان آثار و سازندگى زيارت دوران حيات را براى او داشته باشد. زيارت حسين بن على (ع) و ديگر شهداى عاشورا با اين ويژگى عامل وحدت مى‏شود و عاشقان و محبان اين خاندان را به هم پيوند مى‏زند و نشان مى‏دهد كه شيعيان شعاع بى شمارى هستند از آن خورشيد عالم تاب. «1»

2. گريه بر مظلوم كربلا: گريه علاوه بر زبان احساس و عاطفه، زبان ديده و عقيده نيز هست.

گريه بر حسين شهيد در بُعد سياسى، بسيار ارزشمند و عامل تحولات بزرگ اجتماعى و زمينه‏ساز روحيّه قوى و دلاورى است. امام امت فرمودند:

 «ما ملّت گريه سياسى هستيم، ما ملّتى هستيم كه با همين اشكها، سيل جريان مى‏دهيم و سدّهايى را كه در مقابل اسلام است مى‏شكنيم.» «2»

گريه شور و شعورمند، همبستگى عملى عليه تجاوز و ستم است كه وقتى هماهنگ و به صورت جمعى انجام گيرد، حاكى از پيدايش روح يگانگى در جمع و يكنواخت بودن است. از اين رو است كه ائمه (ع) بر گريه بر سيدالشهدا ارج و ارزش فوق العاده‏اى قائل بودند و پيوسته بر مظلوميت او و ياران باوفايش مى‏گريستند و شيعيان و نسل‏هاى آينده را نيز به گريه بر حسين ترغيب مى‏كردند. در اين باره روايات زيادى از آنان صادر شده است:

امام صادق (ع) مى‏فرمايد:

هر كس درباره حسين (ع) بيت شعرى بخواند، خود بگريد و ده تن را نيز به گريه درآورد، پاداش همه آنها بهشت است.» «3»

هدف از اين گريه تنها گرامى داشت مقام امام حسين (ع) و شهداى كربلا نيست آنها از گريه‏

                        مقالات، ص: 794

و روضه ما بى‏نيازند، انگيزه تشكيل مرثيه سرايى و مجالس گريه و زارى، اعلان مظلوميت مستمر امام حسين (ع) و منطق شيعه است.

امام خمينى قدس سره در اين باره مى‏گويد:

انگيزه اين گريه و اجتماع، نه فقط اين است كه ما براى سيدالشهداء گريه مى‏كنيم، نه سيدالشهداء احتياج به گريه ما دارد و نه اين گريه فى نفسه «منشأ اثر است» و كارى از آن بر مى‏آيد.

بلكه بخاطر آن است كه اين مجالس، مردم را مجتمع مى‏كنند و يك وجهه [و عزّت و آبرو] مى‏دهد. «1»

با نظر به راز سياسى اين گريه‏ها است كه برخى از ائمه (ع) نمى‏فرمودند:

براى من در منبرها روضه بخوانند بلكه وصيّت مى‏كردند كه در مركزى همچون «مِنا» گريه كنند، اين مسأله سياسى است. زيرا كه ائمه ما با همان ديد الهى كه داشتند مى‏خواستند اين ملت‏ها را بسيج و يكپارچه كنند. «2»

3. عزادارى جمعى در قالب هيأت‏هاى سينه زنى و زنجيرزنى: انسجام و اتحاد دو ركن اساسى دارد: يكى وحدت در انديشه يعنى به يك نقطه چشم دوختن و از يك مركز نيرو گرفتن، و ديگرى وحدت در هدف، يعنى به سوى يك مقصد حركت كردن و يك هدف را دنبال نمودن.

مردم در عزادارى‏هاى خود به اين دو ركن وحدت، تجسّم مى‏بخشند به نام و ياد حسين حركت مى‏كنند و از ظلم و ستم و ستمگر اعلان تنفّر مى‏كنند. سينه‏زدن، دسته‏هاى عزادارى تشكيل دادن و در كوى و برزن و بازار فرياد زدن و نوحه‏سرايى كردن و مظلوميّت حسين بن على (ع) را به نمايش گذاشتن، در حقيقت به صورت يكنواخت، آرمان و اهداف بلند حسينى را تكرار كردن و با شهداى كربلا، هم آوا شدن است.

اجتماع عزاداران و حركت منظم و هماهنگ، آنان، دريايى از عشق و شور و معنويت شكل مى‏دهد و اين درياى موّاج به نام حسين (ع) عليه ظلم و به سود مظلوم، به جوش و خروش در مى‏آيد و موج عظيمى از احساس و اكرام و قداست و اعجاب در مردم ايجاد مى‏كنند و بدينسان اقشار مختلف مردم بدون اجبار و اكراه و بدون فشار و عوامل و حتى بدون دعوت و هماهنگى قبلى، به صورت منسجم و متحد و با چهره برافروخته و با غبارى از حزن و اندوه درونى، به سوگوارى و عزادارى مى‏پردازند، در حدى كه گويا يك نداى غيبى با پيام و نيروى خاصّ و نامرئى، همه آنان را به يك كلاس و درس فرا خوانده است.

 «اين هماهنگى كه در تمام ملت در قصّه كربلا هست، بزرگ‏ترين امر سياسى است. همين مساجد و همين روضه‏هاى هفتگى همين‏نيم‏نگاهى به روايات اهل سنت در عزادارى‏

براى اثبات اين كه عزادارى و نوحه‏سرايى مشروع از ديدگاه اهل سنت نيز مانعى ندارد، به رواياتى از كتب سنت كه بيانگر فعل پيامبر يا سيره اصحاب اوست، اشاره مى‏شود. «2»

در صحيح بخارى و صحيح مسلم است كه رسول اللَّه صلى اللَّه عليه وآله وسلم در مواردى گريه كرد:

الف) در فوت فرزندش ابراهيم گريه كرد و فرمود:

انَّ العَينَ تَدْمَعُ وَالْقَلْبَ يَحْزَنُ وَ لا نَقُولُ الا ما يَرْضَى رَبُّنا.

اشك جارى مى‏شود و قلب محزون مى‏گردد ولى حرفى نمى‏زنم مگر آنچه خدا راضى است.

ب) در هنگام عيادت از سعد بن عباده؛ «فَبكى النَّبى صلى اللَّه عليه وآله و سلم فَلَمّا رَأى القوم بكاء رسول اللَّه صلى اللَّه عليه وآله و سلم بكوا، فقال: الا تسمعون؟ انّ اللَّه لا يعذّب بدمع العين و لا بحزن القلب و لكن يُعَذّبُ بِهذا- وَ اشارَ الى لِسانِه- اوْ يَرْحَمْ». پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه وآله وسلم گريه كرد و همراهان حضرت وقتى گريه رسول اللَّه صلى اللَّه عليه وآله وسلم را ديدند گريه كردند و رسول اللَّه فرمود: خداوند بخاطر اشك چشم و حزن قلب عذاب نمى‏كند بلكه بخاطر زبان [كه حرفهايى كه نبايد بزند و مى‏زند] عذاب مى‏كند.

ج) در صحيح مسلم است كه: «قال رسول اللَّه صلى اللَّه عليه وآله و سلم استأذنت ربّى ... أن ازور قبر امّى فَاذِنَ لى» و عن ابى هريرة، قال: «زار النبى صلى اللَّه عليه وآله وسلم قبر امّه فبكى و أبكى من حوله ...». رسول اللَّه صلى اللَّه عليه وآله وسلم براى رفتن به زيارت قبر مادرش از خدا اذن گرفت و همين كه سر قبر مادرش رسيد گريه كرد و همراهانش را نيز گرياند.

در صحيح بخارى نيز آمده است: به عايشه گفتند عبداللَّه بن عمر گفته است: رسول اللَّه صلى اللَّه عليه وآله وسلم فرموده است: ميت در قبر به‏واسطه گريه اهلش عذاب مى‏شود.

عايشه گفت: عبداللَّه عمر اشتباه فهميده است. بلكه رسول اللَّه صلى اللَّه عليه وآله وسلم فرمود: ميت به‏خاطر خطاها و گناهانش در قبر عذاب مى‏شود و حال اينكه اهلش بر او گريه مى‏كنند.

همچنين در صحيح بخارى است كه: وقتى خبر رحلت رسول اللَّه صلى اللَّه عليه وآله وسلم منتشر شد، ابوبكر داخل حجره شد و خود را روى جنازه رسول اللَّه صلى اللَّه عليه وآله‏

                        مقالات، ص: 832

وسلم انداخت و او را بوسيد و گريه كرد. «فَقَبَّله و بكى».

و در همين كتاب است كه: در رحلت رسول اللَّه صلى اللَّه عليه وآله و سلم، بغض گلوى مردم را گرفته بود و طورى گريه مى‏كردند كه صداى گريه آنها شنيده مى‏شد. «فَنَشج الناس يَبْكُونُ».

باز در همين كتاب است كه: ابن عباس مى‏گفت: پنجشنبه و چه پنجشنبه‏اى؟ و سپس به قدرى گريه مى‏كرد كه ريگها از اشك چشمش تر مى‏شد.

در كتابهاى ديگر اهل تسنن نيز آمده است كه: گريه و حزن و اندوه بر اموات جايز است.

مشروط بر اينكه حرفى كه موجب غضب خداوند شود نزنند، نوحه‏سرايى و مدح و ثناى بى‏مورد و دروغ براى مرده انجام ندهند.

در كتابهاى تاريخى خود اهل تسنن است كه مردم مدينه در رحلت رسول اللَّه صلى اللَّه عليه وآله وسلم شديداً گريه كردند.

در كتاب «التاريخ القويم لمكة و بيت اللَّه الكريم» است كه: در رحلت رسول اللَّه صلى اللَّه عليه وآله وسلم مرد مدهوش شدند و بسيار گريستند ... و فاطمه عليها السلام گريه كرد ... و عمر گريه كرد ... و از عايشه نقل كرده كه گفت: سر رسول اللَّه صلى اللَّه عليه وآله وسلم در دامن من بود كه قبض روح شد. سر حضرت را روى بالش گذاشتم و با زنها به سينه و صورتم زدم. «ثم وضعت رأسه على وسادة و قمت ألْتدمُ (اى، اضرب صدرى) مع النساء واضرب وجهى».

نيز در همين كتاب است كه: بعد از وفات رسول اللَّه صلى اللّه عليه وآله وسلم ابوبكر و عمر رفتند نزد امّ ايمن، امّ ايمن گريه كرد، ابوبكر و عمر نيز با او گريه كردند. «1»

                        مقالات، ص: 833ها توجه و هماهنگى آنها را ايجاد مى‏كند. «3»

 


سمیتموها: امام حسن تربت زیازت حرم گریه اهل سنت و گریه
[ 91/12/25 ] [ 23:20 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

در زيارت ناحيه از وى چنين ياد شده است.

السَّلامُ عَلى أبى‏ الْفَضْلِ العَبَّاسِ بْنِ أَميرِالْمُؤمنينَ المُواسي أَخاهُ بِنَفْسِهِ، أَلآخِذُ لِغَدِهِ مِنْ أَمْسِهِ، الْفادى‏ لَهُ الواقى‏ السَّاعى‏ إِلَيْهِ بِمائِه، الْمَقطُوعَةِ يَداه- لَعَنَ اللَّهِ قاتِلَيهُ يَزيدَ بْنَ الرُّقادِ الجُهَنىّ، وَحَكيمِ بْنِ الطُّفَيلِ الطَّائى‏. «2»

 

سلام بر ابوالفضل العباس فرزند اميرالمؤمنين عليه السلام؛ آن‏كه در راه برادر از جان خود گذشت همو كه از ديروز براى فرداى خود برداشت [و پيش فرستاد] خود را فدا و سپر قرار داد و تلاش بسيار در [رساندن‏] آب نمود و دستانش جدا گرديد.

ابوتمامه صائدى‏

ابوثمامه صائدى‏

ا

بوتمامه صيداوى‏

ابوثمامه صائدى‏

                        پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص: 81

ابوثمامه صائدى «1»

 

بيشتر منابع از او با نام عمرو «2» يا عمر «3» و از پدرش به كعب «4» و يا عبداللَّه ياد مى‏كنند. «5» ابن حزم اندلسى از وى با نام زياد ابن عمرو بن عريب بن حنظله بن دارم بن عبداللَّه صائدى ياد كرده است. «6» شيخ طوسى وى را انصارى «7» و ديگران صائدى، «8» صيداوى «9» يا صاعدى «10» دانسته‏اند.

ابوثمامه از ياران امام على عليه السلام «11» و از دلاوران عرب و شخصيت‏هاى سرشناس شيعه بود. «12» سماوى گويد: وى كه از تابعين است در تمام پيكارهاى اميرالمؤمنين عليه السلام شركت كرد و پس از شهادت آن بزرگوار به مصاحبت امام مجتبى عليه السلام درآمد. «13» چون معاويه به هلاكت رسيد و يزيد بر مسند خلافت نشست، وى و گروهى از شيعيان كوفه در خانه سليمان بن صُرد خزاعى گرد آمدند و براى امام حسين عليه السلام نامه نوشته و به مكّه فرستادند. «14»

با ورود حضرت مسلم عليه السلام به كوفه، ابوثمامه، بى‏درنگ به او پيوست و به فرمانش مشغول تحويل گرفتن كمك‏هاى مردم براى مصارف نهضت گرديد، و چون در

                        پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص: 82

اسلحه‏شناسى مهارت داشت مسؤوليت خريد و تهيّه سلاح را به عهده گرفت. همو بود كه به دستور مسلم، پول‏هايى را كه عبيداللَّه بن زياد براى دستگيرى وى و يارانش به جاسوس خود مِعقل داده بود تحويل گرفت. «1» وقتى خبر دستگير شدن هانى بين مردم كوفه منتشر شد حضرت مسلم براى حمله به دارالاماره كه ابن‏زياد در آنجا بود مهيّا شد و به مردم كوفه اعلان بسيج عمومى داد؛ كه از هر سوى به جانب آن حضرت روان شدند.

مسلم به نيروهايش آرايش جنگى داد، و فرماندهى دو قبيله تميم و همدان را به ابوثمامه سپرد. «2» در اين تحركِ اضطرارى، ابوثمامه بسيار پايدارى كرد. امّا با فرارى شدن افراد تحت فرمانش به قبيله خود رفت و مدّتى در بين ايشان پنهان مى‏زيست. «3» با آن‏كه ابن‏زياد به شدّت وى را تعقيب مى‏كرد موفّق به دستگيرى او نشد.

ابوثمامه پس از شنيدن خبر آمدن حسين بن على عليه السلام از مكّه به عراق؛ همراه نافع بن هلال به آن حضرت پيوست. «4»

هنگامى كه عمر بن سعد با سپاه انبوه كوفه در سرزمين كربلا مستقر شد، نگاه ابوثمامه به كثير بن عبداللَّه شعبىِ خونخوار و جسور افتاد [كه به طرف امام عليه السلام مى‏آمد] به امام حسين عليه السلام گفت: اى اباعبداللَّه! خداوند كارت را اصلاح كند، هم‏اكنون بى‏باك‏ترين و خطرناك‏ترين دشمن شما در روى زمين به اين‏جا آمده است. ابوثمامه آن‏گاه روياروى كثير بن عبداللَّه ايستاد و گفت: شمشيرت را بگذار. شعبى پاسخ داد: نه. به خدا سوگند اسلحه‏ام را از خود دور نمى‏سازم. من پيك هستم. اگر سخن مرا بشنويد پيغامى كه آورده‏ام به شما باز گويم و اگر نپذيريد بازگردم. ابوثمامه گفت: پس من قبضه شمشير تو را نگه مى‏دارم آن‏گاه سخنت را بگو. گفت: نه، به خدا دست تو به آن نخواهد رسيد.

ابوثمامه گفت: پس پيغامت را به من بگو تا آن را به اطلاع امام حسين عليه السلام برسانم و پاسخش را برايت بياورم، وگرنه نمى‏گذارم به آن بزرگوار نزديك شوى. زيرا تو مرد

                        پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص: 83

بزهكارى هستى. شعبى از شنيدن اين سخن به خشم آمد و از همان‏جا برگشت. «1»

روز عاشورا هنگامى كه وقت نماز فرارسيد ابوثمامه به امام حسين عليه السلام عرض كرد:

جانم فدايت، مى‏بينم كه اين گروه به تو نزديك شده‏اند. به خدا سوگند تا من پيش روى تو كشته نشوم شما به شهادت نخواهى رسيد. ولى دوست دارم هنگامى كه خداى را ديدار مى‏كنم اين نمازى را كه وقت آن نزديك گشته بخوانم. امام حسين عليه السلام سر مباركش را به سوى آسمان بلند كرد و فرمود: از نماز ياد كردى خداوند تو را از نمازگزاران و ذاكرين قرار دهد. آرى، اين آغاز وقت نماز است. از آنها بخواهيد از ما دست بردارند تا نماز بگزاريم. «2»

به گفته طبرى، ابوثمامه، پسرعموى خود را كه دشمنش بود به هلاكت رساند. سپس امام حسين عليه السلام با يارانش نماز ظهر را به طريق نماز خوف اقامه كرد. «3»

ابوثمامه پس از مالك بن دودان و خداحافظى با سيّدالشهدا عليه السلام «4» به ميدانِ جنگ تاخت و چنين رجز خواند:

          عَزاءً لِآلِ الْمُصْطَفى وَبناتِهِ             على حَبْسِ خَيْرِ الناسِ سِبْطِ محمّدٍ

             عَزاءً لِزَهراءِ النَّبِىّ وَزُوْجِها             خَزانَةِ عِلْمِ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ أحمدِ

             عَزاءً لِاهْلِ الشَّرْقِ وَالْغَرْبِ كُلّهِم             وحُزْناً على حَبْسِ الحسين المسدَّدِ

             فَمَنْ مُبْلِغٌ عَنّى النّبى وَبِنْتَه             بأنَّ ابْنَكُمْ فى مَجْهَدٍ أَىِّ مَجْهَدٍ «5»

 

 

به آل پيامبر و دخترانش تسليت [مى‏گويم.] به خاطر گرفتارى نوه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه بهترين انسان‏هاست.

به حضرت زهرا عليها السلام و شوهرش كه پس از پيامبر خزانه علم الهى‏اند و بر تمام مردم‏شرق و غرب تسليت [مى‏گويم.] و براى گرفتارى حسين راستگو و درستكار اندوهناكم پس چه كسى‏

                        پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص: 84

پيغام مرا به پيامبر و دخترش مى‏رساند كه فرزندت در سختى است، و چه سختى.

سرانجام وى به دست قيس بن عبداللَّه به فيض شهادت نايل گشت. «1» در زيارت ناحيه مقدسه امام زمان عليه السلام از او چنين ياد شده است.

السلام على ابى ثمامة عمر بن عبداللَّه الصائدى «2»

جون بن حوى بن قتادة بن اعور بن ساعدة بن عوف بن كعب بن حوىّ. «2» غلامى سياه و اهل نوبه بود. «3» اميرالمؤمنين عليه السلام او را از فضل بن عبّاس بن عبدالمطلب به مبلغ 150 دينار خريدارى نمود، و به ابوذر هديه كرد. وى تا هنگام تبعيد ابوذر و نيز در تبعيدگاه (ربذه) در كنار او بود. پس از وفات ابوذر در سال 32 هجرى جون به مدينه برگشت و در خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام و سپس در خدمت امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام و سرانجام در خدمت امام سجاد عليه السلام بود. او همراه امام حسين عليه السلام از مدينه به كربلا آمد و در زمره ياران آن حضرت قرار گرفت. «4» در شب عاشورا كه امام عليه السلام سلاح خويش را اصلاح مى‏كرد. وى در كنار امام بود. «5»

                        پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص: 128

جون روز عاشورا از امام اجازه خواست. امام به او اجازه نداد، و فرمود: من به تو اذن مى‏دهم كه از اين سرزمين بروى و جان خود را حفظ كنى، زيرا تو همراه ما آمدى تا به عافيت و خوشى برسى، پس در گرفتارى ما خود را مبتلا مساز. جون گفت: اى پسر پيغمبر آيا سزاوار است كه من در زمان خوشى و نعمت نان‏خور شما باشم، ولى در سختى‏ها شما را تنها بگذارم؟

درست است كه بوى بد، نژاد پست و رنگ سياه دارم، ولى شما بر من منّت بگذار و مرا به آسايش جاويدان بهشتى برسان تا بدنم خوشبو، نژادم شريف، و رويم سفيد شود. نه، هرگز! به خدا قسم از شما دور نمى‏شوم تا اين‏كه خون سياه خويش را با خون پاك شما درآميزم! امام اجازه داد، و جون مشغول نبرد شد و چنين رجز مى‏خواند:

          كَيْفَ يَرىَ الْفجَّارُ ضَرْبَ الأَسْوَدِ             بِالْمُشْرِفِى الْقاطِعِ الْمُهَنَّدِ

             بِالسَّيْفِ صَلْتاً عَنْ بَنى‏ مُحَمَّدٍ             أَذُبُّ عَنْهُمْ بِاللِّسانِ وَالْيَدِ «1»

 

             أَرْجُو بِذاكَ الْفَوْزَ عِنْدَ الْمَوْرِدِمِنَ الالهِ الْواحِدِ الْمُوَحَّدِ «2»

 

 

 

چگونه مى‏بينند گنهكاران، ضربت شمشير مشرفى هندى و برّان غلام سياه را

كه با دست و زبان از فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دفاع مى‏كنم؟

اميد به شفاعت و نجات از يگانه شفيع نزد خداى يكتا (رسول اكرم) دارم.

به گفته برخى از معاصرين او 25 تن از دشمن را به هلاكت رساند؛ «3» سپس خود به شهادت رسيد. «4» امام عليه السلام در كنار او ايستاد و گفت: «خدايا صورتش را سفيد گردان؛ بوى او را پاكيزه و خوشبو گردان؛ او را با محمّد صلى الله عليه و آله و سلم محشور كن و ميان او و خاندان پيامبر آشنايى برقرار ساز.» امام باقر عليه السلام از پدرش امام زين‏العابدين عليه السلام نقل مى‏كند كه پس از گذشت ده روز از شهادت جون، بدن او بوى مشك مى‏داد. «5»

                        پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص: 129

در زيارت ناحيه از وى چنين ياد شده است: السَّلامُ عَلى جُونِ بْنِ حَرِىّ مَوْلى ابى‏ذَرِ الْغَفّارِىِّ. «1»

بشير بن عمر»

 

بشير بن عمر حضرمى از ياران شهيد امام حسين عليه السلام در كربلا است. «3»

وى چند روز پيش از واقعه كربلا به امام حسين عليه السلام پيوست. شب عاشورا پس از صدور اجازه انصراف از سوى آن حضرت، براى بشير خبر آوردند كه پسرش در مرز رى اسير شده است. او با شنيدن اين خبر اظهار داشت: «اميدوارم كه خداوند به من و او در برابر اين گرفتارى‏ها پاداش دهد دوست ندارم كه فرزندم اسير باشد و من زنده باشم».

امام حسين عليه السلام با شنيدن سخن او فرمود: «خدايت رحمت كند. من بيعت خود را از تو برداشتم برو و براى رهايى فرزندت بكوش». «4» بشير گفت: درندگان، زنده زنده مرا

                        پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص: 112

بخورند اگر از تو جدا گردم و در اين بى‏كسى تنهايت بگذارم و سپس سراغت را از كاروانيان بگيرم؛ نه نه، هرگز! «1»

حضرت فرمود: [پس بيا و] اين جامه‏ها را به فرزندت بده تا براى آزادى برادرش هزينه كند. آنگاه پنج جامه، به ارزش هزار دينار به او داد. «2»

بشير بن عمر روز عاشورا به ميدان نبرد شتافت و رجزى به اين مضمون خواند:

اى نفس امروز خداى مهربان را ديدار خواهم كرد و تو از هر احسان و نعمتى پاداش خواهى گرفت.

بيتابى مكن، زيرا همه چيز فانى است و شكيبايى تو در پيشگاه خداوند بيشترين پاداش را دارد. «3»

 

او آن قدر با دشمنان جنگيد تا به شهادت رسيد. «4» برخى شهادت او را در حمله نخستين گفته‏اند. «5» در زيارت ناحيه مقدسه از وى چنين ياد شده است:

السّلامُ عَلى بِشْرِ بْنِ عُمَر الْحَضْرَمى‏، شَكِّرَ اللَّهُ لَكَ قَوْلَكَ لِلْحُسَيْنِ عليه السلام وَقَدْ اذِنَ لَكَ فِى الانْصرافِ: اكَلَتْنِى‏ اذَنْ السِّباعُ حَيَّاً انْ فارَقْتُكَ وَاسْأَلُ عَنْكَ الرّكَبانَ وَاخْذُلُكَ مَعَ قِلَّةِ الَاعْوانِ لا يَكُونُ هذا ابَداً. «6»

 

سلام بر بشر بن عمر حضرمى؛ خدا به تو پاداش خير دهد به جهت اعلام وفاداريت نسبت به امام حسين عليه السلام، آنگاه كه به تو اجازه انصراف داد و در پاسخ گفتى: درندگان زنده زنده مرا بخورند اگر از تو جدا شوم و در اين بى‏كسى تنهايت گذارم و سپس سراغت را از كاروانيان بگيرم، نه، نه، هرگز چنين نخواهد شد!

        بكير بن حر رياحى‏

بكير فرزند حرّ رياحى در منابع كهن نام و نشانى ندارد؛ ولى برخى وى را جزء شهداى كربلا قلمداد نموده، كيفيّت شهادت او را اين گونه بيان مى‏كنند: حر روز عاشورا پس از آن‏كه سپاه عمر سعد را پند و اندرز داد به فرزند خود بكير دستور داد كه بر سپاه دشمن حمله كند، بكير پس از عرض ادب خدمت امام حسين عليه السلام و وداع با آن بزرگوار رهسپار ميدان مبارزه گشت و پس از به هلاكت رساندن هفتاد تن از نيروهاى دشمن به نزد پدر بازگشت. از وى مقدارى آب جهت رفع تشنگى طلب نمود، تا نيرو بگيرد و بر دشمن حمله كند.

حرّ گفت: اندكى بردبارى كن و به ميدان نبرد باز گرد؛ بكير به ميدان نبرد بازگشت و با كشتن شمار زيادى به درجه رفيع شهادت نايل آمد (؛) هنگامى كه حرّ بر بالين فرزندش بكير آمد و وى را آغشته به خون ديد گفت: سپاس خدايى را كه بر تو منت نهاد تا در راه امام خود به شهادت برسى. «1»

برخى ديگر شهادت او را اين گونه نقل مى‏كنند: روز عاشورا هنگامى كه بكير به دستور پدرش حرّ، مى‏خواست با امام حسين عليه السلام وداع بنمايد، به آن حضرت عرض كرد:

درود بر تو اى فرزند پيامبر من هم اكنون همراه تو هستم، از خداى خود مى‏خواهم كه در بهشت برين نيز ما را با تو جمع بگرداند، آن‏گاه از آن حضرت درخواست كرد براى او و پدرش دعايى بكند، امام حسين عليه السلام در حالى كه دست‏هاى خود را به طرف آسمان بلند كرده بود، گفت: «خدايا من از ايشان راضى هستم تو نيز از آنان راضى باش»؛ آن‏گاه بكير با پدرش، حر، رهسپار ميدان جنگ شدند و پس از برهم زدن صفوف دشمن و كشتن دويست تن به خدمت امام بازگشتند.

بار ديگر بكير با تشويق پدر به سوى دشمن حمله‏ور شد و در حالى كه چنين رجز مى‏خواند:

          أنَا بُكَيْرِ وَ أَنَا بنِ الحُرِّ             افْدى‏ حُسَيْناً مِن جَميعِ الْضُّرِّ

             أَرْجُو بِذاكَ الْفَوْز يَوْمَ الْحَشْرِ             مَعَ النّبى والأمامِ الطُّهرِ

 

منم بكير و فرزند حر، جان خود را فداى حسين مى‏كنم تا او را از هر آسيبى نگهدار باشم.

اميدوارم كه در روز رستاخيز با پيامبر و امامان پاك جزو رستگاران باشم.

او سپس به دشمن حمله كرد و پس از كشتن پنجاه تن از آنان، تصميم به بازگشت گرفت. حر به وى رسيد و با خواندن اين آيه «يا ايُّهَا الذينَ آمَنُوا اذا لَقِيتُم الذينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الادْبار» «1»

 (اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد هنگامى كه [در ميدان نبرد] با كافران رو به رو گشتيد كه [به سوى شما] روى مى‏آورند به آنان پشت مكنيد) از بازگشتن او را منصرف كرد.

بكير براى بار سوم به دشمن حمله كرد و شمار زيادى از آنان را به قتل رساند، در اين هنگام عمرسعد دستور داد دسته جمعى به وى حمله كنند. بكير با مشاهده آنان، گريزان سوى پدر بازگشت، حر و شمارى از ياران امام به مدد او شتافتند ولى دشمن مانع از رسيدن آنان به بكير شد و در حالى كه غبار سختى فضا را گرفته بود، با ضرب شمشير و نيزه دشمن، با گفتن شهادتين در دم آخر به درجه رفيع شهادت نايل آمد. هنگامى كه حرّ فرزندش را به خون آغشته ديد بسيار خرسند گشت و گفت: سپاس خدايى را كه شهادت در راه امام حسين عليه السلام را نصيب تو گرداند و جاهل نمردى. آن‏گاه پيكر بى‏جان او را خدمت امام حسين عليه السلام آورد. «2»

      حرّ بن يزيد رياحى‏

حرّ بن يزيد بن ناجية بن قعنب بن عتاب الرّدف بن هرمى بن رياح يربوعى، «2» از اشراف و بزرگان قبيله خويش بود. «3» وى از طرف ابن‏زياد به فرماندهى هزار سوار منصوب گشت و براى مقابله با امام حسين عليه السلام از كوفه خارج شد؛ و در ذوحُسُم «4» هنگام ظهر برابر لشكر امام حسين عليه السلام قرار گرفت. امام عليه السلام پس از نوشاندن آب به سپاه و حيواناتشان فرمود: شما كه هستيد؟ گفتند: ما ياران عبيداللَّه هستيم. فرمود: رهبر و فرمانده شما كيست؟ گفتند: حرّ. حضرت از او پرسيد: آيا به كمك ما آمده‏اى يا براى دشمنى با ما؟ گفت: براى مقابله و دشمنى با شما. حضرت فرمود: لا حول ولا قوّة الّا باللَّه العلىّ العظيم. «5» چون وقت نماز ظهر شد، امام عليه السلام به حر فرمود: تو با اصحاب خود نماز مى‏گزارى؟ گفت: خير، به شما اقتدا مى‏كنيم. «6»

امام عليه السلام نماز را به جا آورد، سپس به خواندن خطبه ايستاد. پس از حمد و ثناى الهى‏

                        پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص: 144

فرمود: من به سوى شهر شما نيامدم مگر پس از آن‏كه نامه‏هاى شما به من رسيد. و فرستادگان شما آمدند و از من خواستند كه به سوى شما بيايم. حالا اگر به عهد و پيمان خود پايبند هستيد مى‏آيم و اگر دوست نداريد برمى‏گردم. حرّ گفت: من از اين نامه‏ها هيچ اطّلاعى ندارم و از نامه‏نويسان نيستم. «1» در همين گير و دار نامه عبيداللَّه به حرّ رسيد، كه به او فرمان مى‏داد، حسين عليه السلام را در تنگنا قرار دهد و از او جدا نشود تا او را به كوفه برساند. «2» حرّ جريان را به امام عليه السلام گفت. امام عليه السلام لبخندى زد، «3» و گفت: اى پسر يزيد، مرگ به تو از اين پيشنهاد نزديك‏تر است. «4» آنگاه رو به ياران خود كرد و فرمود: برخيزيد و سوار شويد، آنها سوار شدند و اهل‏بيت نيز سوار گشتند. امام به همراهانش فرمود:

بازگرديد! چون خواستند بازگردند، حر و همراهانش مانع شدند. امام حسين عليه السلام فرمود:

مادرت در سوگت بگريد! چه قصدى دارى؟ گفت: اگر جز شما در اين حال با من چنين سخنى مى‏گفت از او درنمى‏گذشتم! ولى به خدا سوگند نمى‏توانم از مادر شما جز به نيكى ياد كنم. «5» امام عليه السلام فرمود: چه مى‏خواهى؟ گفت: شما را بايد نزد عبيداللَّه ببرم! فرمود به خدا سوگند به دنبال تو نخواهم آمد. حرّ گفت: به خدا سوگند، هرگز من نيز شما را رها نمى‏كنم. «6» و تا سه مرتبه اين سخنان ردّ و بدل شد. «7» حرّ گفت: من مأمور جنگيدن با شما نيستم. ولى مأمورم از شما جدا نگردم، تا شما را به كوفه برم. اگر شما از آمدن خوددارى مى‏كنيد راهى را انتخاب كنيد كه نه به كوفه منتهى شود و نه به مدينه، تا من نامه‏اى براى عبيداللَّه بنويسم و شما نامه‏اى به يزيد يا عبيداللَّه بنويسيد! شايد اين امر به سلامت و صلح منتهى گردد. «8»

خوارزمى گويد: امام عليه السلام به حرّ پيشنهاد مبارزه و جنگ داد و فرمود: اگر تو مرا كشتى،

                        پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص: 145

سرم را نزد ابن‏زياد مى‏برى؛ و اگر من تو را كشتم مردم از دست تو راحت مى‏شوند. حرّ گفت: من مأمور به جنگيدن با شما نيستم، من مأمورم از شما جدا نشوم، يا اين‏كه شما را نزد ابن‏زياد ببرم. به خدا سوگند من دوست ندارم (با گرفتار شدن به) چيزى از امور تو خدا مرا مبتلا كند، و من چون از اين مردم بيعت گرفتم و سرپرستى آنها را قبول كردم به سوى تو آمده‏ام. من باور دارم تمام كسانى كه وارد قيامت مى‏شوند اميد شفاعت جدّت را دارند، و من نيز بيمناكم اگر با تو بجنگم زيانكارترين مردم دنيا و آخرت باشم. اى اباعبداللَّه، من در اين شرايط توان بازگشت به كوفه را ندارم. شما راه ديگرى در پيش گير تا من نامه‏اى به ابن‏زياد بنويسم و بگويم كه حسين عليه السلام با من همكارى نكرد و من نيز توان مقابله با او را ندارم. در هر حال من تو را درباره خودت نصيحت مى‏كنم. امام عليه السلام فرمود:

مثل اين‏كه خبر مرگ مرا مى‏دهى؟ گفت: آرى چنين است! هيچ شكّى نيست. مگر اين‏كه از هر كجا آمده‏اى به همان مكان باز گردى. «1»

طبرى گويد: حسين عليه السلام از ناحيه چپ راه «عذيب» و «قادسيه» حركت كرد، در حالى كه فاصله آنها تا «عذيب» سى و هشت ميل بود. حرّ هم با آن حضرت حركت مى‏كرد. «2» چون به عذيب الهجانات رسيدند، چهار نفر از ياران حسين عليه السلام به همراه طِرِمّاح به آن حضرت پيوستند. حرّ خواست آنها را بازداشت كند و به كوفه برگرداند، ولى امام عليه السلام به حمايت از آنها برخاست و گفت: اينها ياران من هستند و من همان گونه كه از خود دفاع مى‏كنم، از آنها نيز دفاع خواهم كرد. به هر حال حرّ از آنها دست برداشت. «3» امام حسين عليه السلام و همراهان از عذيب هجانات به طرف قصر بنى‏مقاتل حركت كردند. حرّ هم به حركت ادامه داد تا به نينوا رسيدند.

در اين جا پيك ابن‏زياد رسيد. او به حرّ دستور داده بود كه حسين عليه السلام را در تنگنا قرار ده، او و يارانش را در بيابانى خشك و ناامن جاى ده. «4» حرّ نامه را براى آن حضرت‏

                        پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص: 146

خواند، امام فرمود: بگذار ما، در نينوا، يا غاضريه و يا در شفيه فرودآييم. گفت: من اين كار را نمى‏توانم انجام دهم، چون ابن‏زياد جاسوس قرار داده و ناظر بر كار من است.

زهير به امام حسين عليه السلام پيشنهاد كرد كه با حر و لشكريانش بجنگد، امام نپذيرفت و فرمود: من ابتدا به جنگ نمى‏كنم. «1» حسين عليه السلام رو به حر كرد و فرمود: اندكى ما را به جلو ببر و مقدارى راه پيمودند تا به سرزمين كربلا رسيدند. از آنجا حرّ و يارانش جلوى او را گرفتند و از ادامه راه منع كرده گفتند: اينجا نزديك فرات است؛ «2» و در همان مكان فرود آمدند و خيمه‏ها را به پا كردند. در روز عاشورا حرّ از طرف عمرسعد فرماندهى قبيله تميم و همدان را به عهده گرفت، امّا در جنگ با امام حسين عليه السلام شركت نكرد و سرانجام به امام حسين عليه السلام پيوست. «3» داستان پيوستن او هم چنين است: چون در روز عاشورا امام عليه السلام فرياد برآورد: آيا فريادرسى هست كه به فرياد ما رسد و از خدا جزاى خير بطلبد؟ و آيا كسى هست كه شرّ اين قوم را از حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم باز دارد؟ «4»

حرّ بن يزيد رياحى با شنيدن فرياد امام عليه السلام، قلبش مضطرب و اشك از چشمان او جارى شد. نزد عمر بن سعد آمد و گفت: آيا با اين مرد مى‏جنگى؟ گفت: آرى به خدا جنگى كه سرها از بدن جدا و دست‏ها قلم شود! حرّ گفت: نمى‏توانى اين كار را به مسالمت ختم كنى؟ جواب داد: ابن‏زياد جز جنگ به چيزى ديگر رضا نداد. «5» به روايت ديگرى حرّ گفت: پيشنهاد امام عليه السلام را قبول كن. عمر گفت: اگر كار به دست من بود مى‏پذيرفتم ولى امير تو نمى‏پذيرد. «6» آن‏گاه حرّ آمد و در كنار لشكر ايستاد و به يكى از

                        پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص: 147

بستگانش به نام قرة بن قيس كه با او بود گفت: امروز اسبت را آب داده‏اى؟ گفت: نه.

گفت: نمى‏خواهى آبش دهى؟ «1» قرة بن قيس گويد: به ذهنم رسيد كه مى‏خواهد به كنارى رود و در نبرد شركت نجويد و دوست ندارد كه من ببينم. گفتم: آب نداده‏ام، اكنون مى‏روم و آبش مى‏دهم، پس حر از آنجايى كه بود دور شد، به خدا سوگند اگر مرا بر كار خود آگاه كرده بود من هم با او مى‏رفتم و به امام عليه السلام مى‏پيوستم. حرّ اندك اندك به حسين عليه السلام نزديك مى‏شد. مهاجر بن اوس گفت: چه انديشه دارى، مى‏خواهى به حسين عليه السلام حمله كنى؟ حرّ جواب نداد. اندامش به لرزه افتاده بود، مهاجر گفت: در كار تو سخت حيرانم. به خدا سوگند هيچ‏گاه تو را اين گونه نديده بودم. اگر سراغ دليرترين مرد كوفه را از من مى‏گرفتند، تو را معرّفى مى‏كردم. حرّ گفت: سوگند به خدا خودم را در ميان دوزخ و بهشت مى‏بينم، و من بهشت را برمى‏گزينم، هر چند كه مرا پاره پاره كنند و بسوزانند. آن‏گاه اسب تاخت و آهنگ خدمت امام عليه السلام «2» كرد، در حالى كه دست بر سر نهاده بود مى‏گفت: (بارخدايا به سوى تو بازگشته‏ام، توبه مرا بپذير كه من رعب و وحشت در دل دوستان تو و فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم افكندم). «3»

چون خدمت امام عليه السلام رسيد، سپرش را واژگون كرد. «4» سلام داد و آن‏گاه عرضه داشت:

اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم! جانم فدايت باد، من كسى بودم كه بر تو سخت گرفتم، و در اين مكان فرود آوردم، گمان نمى‏كردم كه اين گروه با تو چنين رفتار كنند.

به خدا سوگند اگر مى‏دانستم كه اين گروه با تو چنين رفتار مى‏كنند، هرگز دست به چنين كارى نمى‏زدم. من از آن‏چه انجام داده‏ام به درگاه خداى بزرگ توبه مى‏كنم. آيا توبه من پذيرفته مى‏شود؟ امام عليه السلام فرمود: آرى، خدا توبه تو را مى‏پذيرد، پياده شو. حرّ گفت:

من سواره باشم براى شما بهتر است از پياده بودن. «5»

                        پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص: 148

برخى از مورّخان نوشته‏اند كه حرّ گفت: چون من اوّلين كس بودم كه راه را بر تو سد كردم، اجازه فرما نخستين شهيد راهت نيز باشم، شايد از كسانى باشم كه در قيامت با جدّت مصافحه مى‏كنند. «1» مرحوم سيّد بن طاووس گويد: مقصود حرّ نخستين شهيد در آن ساعات بود وگرنه پيش از اين جماعتى به شهادت رسيده بودند. «2»

چون حرّ در ميان لشكريان امام عليه السلام قرار گرفت و توبه‏اش مورد قبول واقع شد، از امام حسين عليه السلام اجازه خواست تا با لشكريان كوفه سخنى بگويد: حضرت اجازه فرمودند، و حرّ در مقابل لشكر ابن زياد قرار گرفت و خطابه‏اى در دفاع از امام حسين عليه السلام و مظلوميت او و اهل بيتش ايراد فرمود، امّا هيچ گونه تأثيرى در آن مردمان نداشت، و او را با تير هدف حمله قرار دادند. وى به خدمت امام بازآمد. «3» اجازه رزم گرفت و وارد ميدان شد و اين چنين رجز مى‏خواند:

          انّى‏ انَا الْحُرُّ وَمَأْوىَ الضَّيْفِ             اضْرِبُ فى‏ اعْناقِكُمْ بِالسَّيْفِ‏

             عَنْ خَيْرِ مَنْ حَلَّ بِلادِ الْخَيْفِ             اضْرِبُكُمْ وَلا ارى‏ مِنْ حَيْفِ «4»

 

             من حرّ و پناهگاه مهمانم‏براى دفاع از بهترين شخص كه وارد مكّه شد گردن شما را مى‏زنم‏و در اين كار هيچ گونه ستم و بى‏عدالتى نمى‏بينم‏

 

 

خوارزمى گويد: حصين بن نمير، به يزيد بن سفيان گفت: اين حرّ است كه آرزوى كشتن او را داشتى. گفت: آرى، همين طور است؛ و حرّ را به مبارزه فراخواند. ولى هنوز خود را آماده نكرده بود كه با شمشير حرّ كشته شد. سپس ايوب بن مشرح خيوانى تيرى به طرف اسب حرّ افكند و

                        پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص: 149

آن را از پاى درآورد. حرّ بلافاصله از اسب پياده شد. و مانند شير با دشمن جنگيد، و شمارى از آنان را به هلاكت رساند. پس از آن پيادگان بر وى تاختند و او را بر زمين افكندند. ياران امام عليه السلام او را از معركه بيرون آورده، در حالى كه هنوز جان در بدن داشت در جلوى خيمه‏اى كه كشتگان را در آنجا جمع مى‏كردند گذاشتند. «1» امام عليه السلام فرمود: اين كشتگان مانند پيغمبران و فرزندان پيغمبران هستند. «2» آن حضرت غبار از چهره حرّ پاك كرد و فرمود: تو حرّى (آزاده‏اى) آن چنان كه مادرت تو را «حرّ» نام نهاد. «3» و تو در دنيا و آخرت آزاده‏اى. «4» بدين سان حرّ در برابر امام عليه السلام به شهادت رسيد. «5» در زيارت ناحيه مقدّسه از وى چنين ياد شده است: السَّلامُ عَلى الحُرِّ بْنِ الرِّياحِىّ. «6»

 

برخى مورّخان نقل كرده‏اند كه حرّ به امام حسين عليه السلام عرض كرد: هنگامى كه ابن‏زياد مرا به سوى شما فرستاد، چون از قصر بيرون آمدم، از پشت سرم آوازى شنيدم كه مى‏گفت: اى حرّ، شاد باش كه به خير رو آوردى! چون به پشت سرم نگريستم، كسى را نديدم. با خود گفتم: اين چه بشارتى است، حال آن‏كه من به پيكار حسين عليه السلام مى‏روم؟! و هرگز تصور نمى‏كردم كه سرانجام از شما پيروى خواهم كرد. امام حسين عليه السلام فرمود: به راه خير هدايت شدى. «7»

صاحب «روضة الشهداء» به نقل از مقتل امام اسماعيل مى‏نويسد: در آن زمان كه حرّ نزديك امام آمد. گفت يابن رسول‏اللَّه شب پدر خود را خواب ديدم كه نزد من آمد و گفت: اى حرّ در اين روزها كجا رفته بودى؟ گفتم رفته بودم كه راه را بر امام حسين عليه السلام بگيرم. پدرم فرياد زد و گفت: واويلا! اى پسر تو را با فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله چه كار؟ اگر طاقت آتش دوزخ دارى برو و با او بجنگ؛ و اگر هم شفاعت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و رضايت‏

                        پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص: 150

پروردگار و بهشت جاويدان را مى‏خواهى برو و با دشمنان او بجنگ. «1»

آرامگاه حرّ در سمت غربى شهر كربلا در فاصله حدود هفت كيلومترى آن واقع است. بر مرقد مطهّر او ضريح كوچكى نصب و بر فراز آن گنبدى از كاشى رنگين بنا گرديده است. گفته شده است كه گروهى از بستگان حرّ از بنى‏تميم پس از واقعه عاشورا جسدش را به آن محل برده و به خاك سپرده‏اند. «2»

همچنين نقل مى‏كنند كه چون شاه اسماعيل صفوى عراق را فتح كرد و به كربلا مشرّف شد، نسبت به جلالت شأن حرّ و مرقد شريف او ترديد كرد. براى روشن شدن حقيقت دستور داد تا قبر او را نبش كنند. چون آن را شكافتند، جسد حرّ را با لباس‏هاى خون‏آلود مشاهده نمودند، و آثار جراحت را بر بدنش تازه يافتند و بر سر او ضربت شمشيرى بود و دستمالى بر آن جراحت بسته شده بود. شاه دستور داد آن دستمال را بگشايند و دستمالى ديگر به جاى او ببندند. «3» چون در كتب تاريخ و سيره نقل شده بود كه اين دستمال متعلق به امام حسين عليه السلام بود كه بر سر حرّ بست. امّا موقعى كه دستمال را از سر حرّ باز كردند، خون فوران نمود. به طورى كه قبر پر از خون شد. سر را با دستمال ديگر بستند ولى خون قطع نشد. به ناچار با همان دستمالى كه از آنِ امام حسين عليه السلام بود بستند و خون قطع شد. شاه فقط قطعه كوچكى از آن را برداشت ... دستور داد كه بارگاه حرّ را با شكوه و جلال بيشترى بسازند. «4»

          سعيد «3» بن عبداللَّه حنفى‏

سعيد از شهداى والامقام كربلا است. «4» تاريخ، نخستين موضع‏گيرى سياسى او را در ماجراى صلح امام حسن عليه السلام و معاويه به ثبت رسانده است. با اين‏كه نظر شخصى وى مخالفت با صلح بود، امّا پس از گفت‏وگو و مشورت با امام حسين عليه السلام، قرار صلح را پذيرفت. «5»

با شروع نهضت مبارك و انسان‏ساز حسينى، سعيد فعّالانه در آن شركت جُست. او از

                        پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص: 184

آخرين فرستادگان مردم كوفه براى دعوت از امام حسين عليه السلام بود. «1» به نقل برخى از مورخان، امام عليه السلام پاسخ نامه كوفيان را به وسيله سعيد ارسال داشت. «2»

با ورود مسلم بن عقيل عليه السلام- سفير و نماينده امام حسين عليه السلام- به كوفه، شاهد حضور صادقانه او در كنار مسلم هستيم. در جلسه‏اى از اهالى كوفه، كه «عابس» و «حبيب» به حمايت از «مسلم» سخن گفتند، سعيد نيز حمايت كامل و بى‏دريغ خود را از «مسلم» ابراز داشت. «3» به نوشته «سماوى»، سعيد در مأموريتى از سوى «مسلم»، نامه‏اى را به محضر امام حسين عليه السلام آورد و از آن پس، پيوسته در خدمت امام عليه السلام بود. «4»

شب عاشورا، هنگامى كه امام حسين عليه السلام به همراهانش اجازه بازگشت داد، سعيد با گفتارى حماسى و شورانگيز وفادارى خود را اين گونه ابراز داشت: «به خدا سوگند تو را وانگذاريم، تا خدا بداند كه ما در غياب پيامبرش، حق و حرمت او را درباره تو پاس داشته‏ايم. سوگند به خدا، اگر بدانم كه كشته مى‏شوم، سپس زنده مى‏شوم و آن‏گاه سوزانده شده خاكسترم بر باد مى‏رود؛ و هفتاد بار با من چنين مى‏شود، از تو جدا نگردم تا پيش روى تو مرگ را ديدار كنم؛ و چگونه چنين نكنم؟ با اين‏كه اين يك كشته شدن است و در پى آن كرامتى كه هرگز پايان نپذيرد. «5»

                        پژوهشى پيرامون شهداى كربلا، ص: 185

ظهر عاشورا سعيد به اتفاق زُهير بن قَين، در برابر امام عليه السلام جان خويش را سپر كردند، تا آن حضرت و جمعى از اصحاب نماز خوف را به جماعت خواندند. «1» بعد از اقامه نماز، كه جنگ شدت يافته بود، سعيد همچنان براى پاسدارى از وجود شريف امام حسين عليه السلام خود را در معرض تيرهاى دشمن قرار مى‏داد تا آن‏كه از فراوانى جراحات بر زمين افتاد؛ «2» در حالى كه با خود اين گونه زمزمه مى‏كرد:

 «پرودگارا بر آنان [سپاه دشمن‏] لعنت فرست، همانند لعنت بر عاد و ثمود. پروردگارا سلام مرا به پيامبرت برسان، و آنچه كه من از درد و سوزش زخم‏ها كشيدم، به او ابلاغ فرما، كه همانا من در پى پاداش تو، در راه يارى فرزندان پيامبرت، بودم». آن‏گاه روح بلندش به ملكوت اعلى پيوست. در پيكر شريفش به جز زخم‏هاى شمشير و نيزه، سيزده زخم تير يافتند. «3»

به گفته برخى منابع، سعيد پيش از شهادت رو به امام حسين عليه السلام كرد و پرسيد: اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آيا [به پيمانم‏] وفا كردم؟ امام فرمود: آرى، تو پيشاپيش من در بهشت هستى. «4»

اما بنابر آنچه كه در پاره‏اى مآخذ آمده است، شهادت سعيد، در پى حمله وى به سپاه دشمن و پيكار در ميدان نبرد اتفاق افتاده است. همين مآخذ گفته‏اند كه او هنگام كارزار اين گونه رجز مى‏خواند:

          اقْدِمْ حُسَيْنُ اليَوْمَ تَلْقَ أحْمَدا             وَشَيْخَكَ الْخَيْر عَلِيّاً ذَا النَّدى‏

 

وَحَسَناً كَالْبَدْرِ وَافَى الأسْعُدا «1»

 

اى حسين [عليه السلام‏]، پيش آى كه امروز [جدّت‏] احمد صلى الله عليه و آله و سلم را ديدار مى‏كنى، و على [عليه السلام‏] آن پدر و راهبر بزرگوار و بخشنده‏ات را، و نيز حسن [عليه السلام‏] را كه مانند بدرِ رخشان و از ستارگان برتر بود.

در فرازى از زيارت منسوب به ناحيه مقدسه، شرح حماسه، ايثار و اخلاص سعيد، ستوده شده و مورد تحسين و تقدير قرار گرفته است. «2»

 

[ 91/12/25 ] [ 18:56 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

.

تکبیر

هنگام زيارت قبور ائمه در زيارت نجف: قال الصادقعليه السلامإذا وصلت إلى باب السلام فاستقبل القبلة

 و

 

كبر الله ثلاثين مرة[إقبال‏الأعمال، ص608.]

در زيارت كربلا: قال الصادقعليه السلامفإذا أتيت الفرات فكبر الله مائة مرة[بحارالأنوار، ج98، ص257].

در زيارت كاظمين:ثم تدخل مقدما رجلك اليمنى فإذا دخلت فكبر الله تعالى مائة تكبيرة[بحارالأنوار، ج99، ص16.]

در زيارت سامراء: قال السيد ابن طاوس (ره)ثم تدخل مقدما رجلك اليمنى و تقف على ضريح الإمام أبي الحسن الهاديعليه السلاممستقبل القبر و مستدبر القبلة و تكبر الله مائة تكبيرة[بحارالأنوار، ج99، ص64.]

1. هنگام نمايان شدن ضريح

هنگام نمايان شدن ضريح مقدس امير مؤمنانعليه السلامو هنگامى كه قصد زيارت دارى 34 بار الله اكبر بگو.

2. قبل از زيارت

موسى بن عبدالله: عرض كردم به امام نقىعليه السلام، مرا تعليم فرما زيارتى كه هرگاه خواستم يكى از شما را زيارت كنم، آنرا بخوانم. امام ع فرمود:...چون داخل حرم شوى و قبر را ببينى، بايست و 30 مرتبه بگو؛ الله اكبر. پس اندكى راه برو... بايست و 30 مرتبه بگو الله اكبر. پس نزديك قبر مطهر رو و40 بار بگو الله اكبر. تا صد تكبير تمام شود.(جامعه كبيرة)

عن البرمكي عن النخعي قال قلت لعلي بن محمد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب صلوات الله و سلامه عليهمعلمني يا ابن رسول الله قولا أقوله بليغا كاملا إذا زرت واحدا منكم فقال إذا صرت إلى الباب فقف و اشهد الشهادتين و أنت على غسل فإذا دخلت و رأيت القبر فقف و قل الله أكبر الله أكبر ثلاثين مرة ثم امش قليلا و عليك السكينة و الوقار و قارب بين خطاك ثم قف و كبر الله عز و جل ثلاثين مرة ثم ادن من القبر و كبر الله أربعين مرة تمام مائة تكبيرة[بحارالأنوار، ج99، ص127.]

3. فلسفه تكبير قبل از زيارت

شايد چنانكه مجلسي اول گفته، وجه تكبير اين باشد كه مبادا از عبارات امثال اين زيارت به غلو افتند، و يا از بزرگى حق سبحانه غافل شوند.[

زيارت، صفحه 1

1. زيارت

1. آداب زيارت

1. توجه به شخصيت مزور

توجه به اينكه ائمه حيات و ممات ندارند، لذا بايد ادب را در حضورشان رعايت كرد.

2. شرايط وصفات زاير

1 ـ صالح و متّقى باشد:

زيارت حضرت على(ع):اللَّهُمَّ! أَنْتَ وَلِي نِعْمَتِي وَ الْقَادِرُ عَلَى طَلِبَتِي تَعْلَمُ حَاجَتِي وَ مَا تُضْمِرُهُ هَوَاجِسُ الصُّدُورِ وَ خَوَاطِرُ النُّفُوسِ فَأَسْأَلُك بِمُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى الَّذِي قَطَعْتَ بِهِ حُجَجَ الْمُحْتَجِّينَ وَ عُذْرَ الْمُعْتَذِرِينَ وَ جَعَلْتَهُ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ أَنْ لَا تَحْرِمَنِي زِيارَةَ وَلِيك وَ أَخِي نَبِيك أَمِيرِ الْمُومِنِينَ وَ قَصْدَهُ وَ تَجْعَلَنِي مِنْ وَفْدِهِ الصَّالِحِينَ وَ شِيعَتِهِ الْمُتَّقِينَ بِرَحْمَتِك يا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينََ[بحارالأنوار، ج97، ص281].

2 ـ در زيارت حضرت امير(ع)آمده:قَصَدْتُك يا مَوْلَاي! يا أَمِينَ اللَّه!ِ وَ حُجَّتَهُ زَائِراً عَارِفاً بِحَقِّك مُوَالِياً لِأَوْلِيائِك مُعَادِياً لِأَعْدَائِك مُتَقَرِّباً إِلَى اللَّهِ بِزِيارَتِك فَاشْفَعْ لِي عِنْدَ اللَّهِ رَبِّي وَ رَبِّك فِي خَلَاصِ رَقَبَتِي مِنَ النَّارِ وَ قَضَاءِ حَوَائِجِي حَوَائِجِ الدُّنْيا وَ الآْخِرَةَِ[بحارالأنوار، ج97، ص305].

مجلسى(ره)از شهيد(ره)در مورد آداب زيارت نقل مي كند:

1 ـ غسل

2 ـ خشوع و رقّت

3 ـ دعا لب درب حرم

4 ـ ايستادن كنار ضريح و بوسيدن ضريح و گونه‏ها را گذاشتن

5 ـ نماز زيارت

6 ـ دعا و درخواست شفاعت از خدا

7 ـ تلاوت قرآن و هديه ثواب آن به روح مزور

8 ـ بعد از زيارت خوبتر شود.

9 ـ نماز را بر زيارت ترجيح دهد. اگر اول وقت است به نماز بشتابد و مكروه است اول وقت نماز زيارت كردن.

زيارت عهد امام بر گردن مردم:

قَالَ الرِّضَا(ع):إِنَّ لِكلِّ إِمَامٍ عَهْداً فِي عُنُقِ أَوْلِيائِهِ وَ شِيعَتِهِ وَ إِنَّ مِنْ تَمَامِ الْوَفَاءِ بِالْعَهْدِ وَ حُسْنِ الْأَدَاءِ زِيارَةَ قُبُورِهِمْ فَمَنْ زَارَهُمْ رَغْبَةً فِي زِيارَتِهِمْ وَ تَصْدِيقاً بِمَا رَغِبُوا فِيهِ كانَ أَئِمَّتُهُمْ شُفَعَاءَهُمْ يوْمَ الْقِيامَةِ[كافى، ج4، ص567].

ـ بايد زاير سعى الى الله داشته باشد:

در زيارت أميرالمؤمنين(ع)آمده وقتى قبه شريفه آن حضرت را مشاهده كردى، اين چنين بگو:اللَّهُمَّ! فَتَقَبَّلْ سَعْيي إِلَيك وَ تَضَرُّعِي بَينَ يدَيك[بحارالأنوار، ج97، ص281].

بايد قبل از زيارت معرفت باشد:

در همان زيارت آمده است كه:اللَّهُمَّ! كمَا مَنَنْتَ عَلَي بِمَعْرِفَتِهِ فَاجْعَلْنِي مِنْ شِيعَتِهِ وَ أَدْخِلْنِي الْجَنَّةَ بِشَفَاعَتِهِ يا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ![بحارالأنوار، ج97، ص283].

در جاى ديگرى از آن زيارت:وَ الطَّالِبَ بِك عَنْ مَعْرِفَةٍ غَيرُ مَرْدُودٍ إِلَّا بِقَضَاءِ حَوَائِجِهَِ[بحارالأنوار، ج97، ص286].

بايد با شوق و محبت به سوى زيارت شتافت:

اللَّهُمَّ! اجْعَلْ لِي قَدَمَ صِدْقٍ فِي أَوْلِيائِك وَ حَبِّبْ إِلَي مَشَاهِدَهُمْ وَ مُسْتَقَرَّهُمْ حَتَّى تُلْحِقَنِي بِهِمْ وَ تَجْعَلَنِي لَهُمْ تَبَعاً فِي الدُّنْيا وَ الآْخِرَةِ يا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ![بحارالأنوار، ج97، ص286].

3. توجه به محتويات زيارت

عبد بودن معصومين(عليهم السّلام):

يعنى اينكه بزرگترين مقام را براى آنها همان عبد الله بودنشان ذكر شده است. در زيارت أميرالمؤمنين(ع)آمده:الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَنِي مِنْ زُوَّارِ قَبْرِ وَصِي رَسُولِهِ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيك لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ جَاءَ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ أَشْهَدُ أَنَّ عَلِياً عَبْدُ اللَّهِ وَ أَخُو رَسُولِ اللَّهَِ[بحارالأنوار، ج97، ص283].

اعتقاد به يگانگي خداوند در زيارت:

كه نمونه‏هاى فراوانى را مى‏توان برايش ذكر كرد. به عنوان نمونه در دعايى كه بعد از نماز زيارت أميرالمؤمنين(ع)وارد شده، آمده است:اللَّهُمَّ! لَك صَلَّيتُ وَ لَك رَكعْتُ وَ لَك سَجَدْتُ وَحْدَك لَا شَرِيك لَك لِأَنَّهُ لَا تَكونُ الصَّلَاةُ وَ الرُّكوعُ وَ السُّجُودُ إِلَّا لَك لِأَنَّك أَنْتَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ[بحارالأنوار، ج97، ص287].

2. زيارت مقبول چگونه زيارتي است؟

زيارت بايد اين نتايج را داشته باشد و الّا زيارت واقعى نيست:

زيارت، صفحه 2

در زيارت حضرت امير(ع):فَأَسْأَلُك يا اللَّهُ يا رَحْمَانُ يا رَحِيمُ يا جَوَادُ يا مَاجِدُ يا أَحَدُ يا صَمَدُ يا مَنْ لَمْ يلِدْ وَ لَمْ يولَدْ وَ لَمْ يكنْ لَهُ كفُواً أَحَدٌ وَ لَمْ يتَّخِذْ صَاحِبَةً وَ لَا وَلَداً أَنْ تُصَلِّي عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَجْعَلَ تُحْفَتَك إِياي مِنْ زِيارَتِي أَخَا رَسُولِك فَكاك رَقَبَتِي مِنَ النَّارِ وَ أَنْ تَجْعَلَنِي مِمَّنْ يسَارِعُ فِي الْخَيرَاتِ وَ يدْعُوك رَغَباً وَ رَهَباً وَ تَجْعَلَنِي لَك مِنَ الْخَاشِعِينَ اللَّهُمَّ! إِنَّك مَنَنْتَ عَلَي بِزِيارَةِ مَوْلَاي عَلِي بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ وَلَايتِهِ وَ مَعْرِفَتِهِ فَاجْعَلْنِي مِمَّنْ ينْصُرُهُ وَ ينْتَصِرُ بِهِ وَ مُنَّ عَلَي بِنَصْرِك لِدِينِك اللَّهُمَّ! وَ اجْعَلْنِي مِنْ شِيعَتِهِ وَ تَوَفَّنِي عَلَى دِينِهِ اللَّهُمَّ! أَوْجِبْ لِي مِنَ الرَّحْمَةِ وَ الرِّضْوَانِ وَ الْمَغْفِرَةِ وَ الْإِحْسَانِ وَ الرِّزْقِ الْوَاسِعِ الْحَلَالِ الطَّيبِ مَا أَنْتَ أَهْلُهُ يا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينََ[بحارالأنوار، ج97، ص381].

3. هدف از زيارت ائمه (عليهم السلام)چيست؟

1 ـ تقرب به خدا به وسيله آنها:

أَتَيتُكمْ يا أَهْلَ التَّوْحِيدِ! زَائِراً وَ بِحَقِّكمْ عَارِفاً وَ بِزِيارَتِكمْ إِلَى اللَّهِ مُتَقَرِّباًَ[بحارالأنوار، ج97، ص221].

2 ـ شناخت و هم‏پيمانى و تجديد پيمان با هدف‏هاى آنها:

اللَّهُمَّ! انْفَعْنِي بِزِيارَتِهِمْ وَ ثَبِّتْنِي عَلَى قَصْدِهِمْ وَ تَوَفَّنِي عَلَى مَا تَوَفَّيتَهُمْ عَلَيهِ وَ اجْمَعْ بَينِي وَ بَينَهُمْ فِي مُسْتَقَرِّ دَارِ رَحْمَتِك أَشْهَدُ أَنَّكمْ لَنَا فَرَطٌ وَ نَحْنُ بِكمْ لَاحِقُونَ[بحارالأنوار، ج97، ص221].

هدف‏ها و آرمان‏هاى آنها نيز در همان زيارت‏ها به خوبى بيان شده است.

3 ـ سعى به سوى زيارت، سعى به سوى خدا است:

در زيارت حضرت على(ع)آمده است وقتى قبه مباركش نمايان شود، اينچنين بگو:اللَّهُمَّ! فَتَقَبَّلْ سَعْيي إِلَيك وَ تَضَرُّعِي بَينَ يدَيك وَ اغْفِرْ لِي الذُّنُوبَ الَّتِي لَا تَخْفَى عَلَيك إِنَّك أَنْتَ اللَّهُ الْمَلِك الْغَفَّارَ[بحارالأنوار، ج97، ص281].

باز در همان زيارت آمده است كه:اللَّهُمَّ! لِبَابِك وَقَفْتُ وَ بِفِنَائِك نَزَلْتُ وَ بِحَبْلِك اعْتَصَمْتُ وَ بِرَحْمَتِك تَعَرَّضْتُ وَ بِوَلِيك صَلَوَاتُك عَلَيهِ تَوَسَّلْتُ فَاجْعَلْهَا زِيارَةً مَقْبُولَةً وَ دُعَاءً مُسْتَجَاباَ[بحارالأنوار، ج97، ص283].

باز در همان زيارت:اللَّهُمَّ! إِنَّ هَذَا الْحَرَمَ حَرَمُك وَ الْمَقَامَ مَقَامُك وَ أَنَا أَدْخُلُ إِلَيهِ أُنَاجِيك بِمَا أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّي وَ مِنْ سِرِّي وَ نَجْوَاي[بحارالأنوار، ج97، ص283].

زيارت آنها، زيارت خدا است:

در قسمتى از زيارت مخصوصه حضرت أمير(ع)آمده:اللَّهُمَّ! وَ إِنِّي عَبْدُك وَ زَائِرُك مُتَقَرِّباً إِلَيك بِزِيارَةِ أَخِي رَسُولِك[بحارالأنوار، ج97، ص381].

4 ـ براى شاهد گرفتن بقعه‏ها در قيامت كه من در چه صفى بودم:

در زيارت حضرت امير(ع):الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَدْخَلَنِي هَذِهِ الْبُقْعَةَ الْمُبَارَكةَ الَّتِي بَارَك اللَّهُ فِيهَا وَ اخْتَارَهَا لِوَصِي نَبِيهِ اللَّهُمَّ! فَاجْعَلْهَا شَاهِدَةً لِي[بحارالأنوار، ج97، ص283].

4. آيا زيارت مخصوص زمان حيات زائر است؟

زيارت در حيات و ممات از طرف او مورد قبول است.

قَالَ رَسُولُ اللَّهِص:مَنْ زَارَنِي حَياً أَوْ مَيتاً كنْتُ لَهُ شَفِيعاً يوْمَ الْقِيامَةِ[قرب‏الإسناد، ص31].

5. آيازيارت سيره ائمه (عليهم السلام) است؟

امامان ما هم به زيارت امام قبلى مى‏رفتند:

قَالَ الصَّادِقُ(ع):إِنَّ الْحُسَينَ بْنَ عَلِي (ع) كانَ يزُورُ قَبْرَ الْحَسَنِ (ع) فِي كلِّ عَشِيةِ جُمُعَةٍ[قرب‏الإسناد، ص65].

در بين امامان زيارت امام حسين(ع)بيشتر از همه سفارش شده و فرموده‏اند: حداقل سالى يك بار به زيارت امام حسين(ع)برويم.

قَالَ الصَّادِقُ(ع):ائْتُوا قَبْرَ الْحُسَينِ (ع) فِي كلِّ سَنَةٍ مَرَّةً[كامل‏الزيارات، ص294].

6. اهميت زيارت امام علي (ع)

از زيارت بسيارى از ائمّه(عليهم السّلام)همراه زيارت آن حضرات، زيارت آقا امام حسين(ع)نيز آورده شده است.[مفاتيح / 345، 354، 357].

3 ـ اگر بخواهيم، بدانيم كدام آيات در رابطه با حضرت على(ع)است، زيارت حضرت أمير(ع)در روز عيد غدير را بايد مطالعه كرد.[مفاتيح / 363 تا 337].

4 ـ اگر كسى بخواهد خدمات حضرت به اسلام را بداند، زيارت آن حضرت در روز عيد غدير و دعاى ندبه را بخواند.

5 ـ در روز ولادت پيامبر اكرم(ص)و روز مبعث آن حضرت زيارات مخصوصه‏اى براى حضرت امير(ع)وارد شده، امّا براى خود پيامبر گرامى نه. در حالى كه مناسب دومى بود و اين شايد به خاطر اين باشد كه حضرت على(ع)نفس پيامبر است به نص قرآن شريف.[مفاتيح / 379]

شايد علت قانع‏كننده‏ترش اين باشد كه عظمت و مقام پيامبر(ص)در ميان همه مسلمين آشكار و معلوم است و كسى را ياراى انكار مقام آن حضرت و يا جسارت به او نيست، امّا حضرت على(ع)على رغم آن مقامات بلند به جهت وجود دشمنان و حسّاد زيادش سال‏ها مورد غضب آنها قرار گرفته و مدّت زيادى مورد لعن آن پليدان و نااهلان بود. شايد اين كار براى توجه دادن مسلمين به مقام و منزلت آن حضرت باشد.

امام ششم (عليه السلام) به كسى كه مواظب اثاثيه بود و بقيه به زيارت رفته بودند فرمودند:" اجر بزرگتر را تو برده‏اى".

فاطمه زهرا(س) هفته‏اى دوبار سر قبرحضرت حمزه و شهيدان احد مى‏رفت و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) دستور به زيارت شهداء مي دادند.

شباهت هاي امام حسين(ع)و قرآن، صفحه 4

36. زيارت حزين مانند قرائت حزين است:

قَالَ الصَّادِقُ(ع):إِذَا أَرَدْتَ زِيارَةَ الْحُسَينِ (ع) فَزُرْهُ وَ أَنْتَ حَزِينٌ[كافى، ج4، ص587].

قَالَ الصَّادِقُ(ع):إِنَّ الْقُرْآنَ نَزَلَ بِالْحُزْنِ فَاقْرَءُوهُ بِالْحُزْنِ[كافى، ج2، ص614].

37. زيارت با تأني مانند قرائت با تأني است:

قَالَ الصَّادِقُ(ع)وَ امْشِ حَافِياً وَ امْشِ مَشْي الْعَبْدِ الذَّلِيلِ[كامل‏الزيارات، ص133].

رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلاً[مزمل/4].

38. زيارت امام حسين (ع) مانند قرائت قرآن از افضل اعمال است:

سُئِلَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ(ص):أَي الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ قَالَ قِرَاءَةُ الْقُرْآنِ[جامع‏الأخبار، ص41].

عَنْ أَبِي خَدِيجَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع): "قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ زِيارَةِ قَبْرِ الْحُسَينِ (ع) فَقَالَ إِنَّهُ أَفْضَلُ مَا يكونُ مِنَ الْأَعْمَالِ"[كامل‏الزيارات، ص147].

39. كوهها در برابر هر دو خاشع هستند:

قَالَ الصَّادِقُ(ع):إِنَّ الْجِبَالَ تَقَطَّعَتْ وَ انْتَثَرَتْ وَ إِنَّ الْبِحَارَ تَفَجَّرَتْ وَ إِنَّ الْمَلَائِكةَ بَكتْ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً عَلَى الْحُسَينِ (ع)[كامل‏الزيارات، ص80].

لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيةِ اللّهِ[حشر/21].

40. در مورد هردو بايد از شيطان به خدا پناه برد:

ـ به هنگام زيارت امام حسين(ع): قَالَ الصَّادِقُ(ع):اللهم إني أعوذ بك من وسوسة الشيطان[كامل‏الزيارات، ص222].

فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجِيمِ[نحل/98].

41. هر دو از دست امت شكايت مي كنند:

امام حسين(ع)در روز عاشورا هنگامى كه خون از بدنش جارى بود فرمود:اللهم إني أشكو إليك ما يفعل بابن بنت نبيك[إرشاد مفيد، ج2، ص108].

وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً[فرقان/30].

42. هر دو از حقوق فرزندان هستند:

قَالَ الصَّادِقُ(ع):حَنِّكوا أَوْلَادَكمْ بِتُرْبَةِ الْحُسَينِ (ع) فَإِنَّهَا أَمَانٌ[تهذيب‏الأحكام، ج6، ص74].

قَالَ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ(ع):حَقُّ الْوَلَدِ عَلَى الْوَالِدِ أَنْ يحَسِّنَ اسْمَهُ وَ يحَسِّنَ أَدَبَهُ وَ يعَلِّمَهُ الْقُرْآنَ[نهج‏البلاغه، حكمت 399].

43. به هر دو رجوع مكرر بايد كرد:

ـ قَالَ الصَّادِقُ(ع):أَنْ تَزُورَ قَبْرَ الْحُسَينِ (ع) فِي الْجُمْعَةِ خَمْسَ مَرَّاتٍ وَ فِي كلِّ يوْمٍ مَرَّةً[تهذيب‏الأحكام، ج6، ص116].

قَالَ الصَّادِقُ(ع):الْقُرْآنُ عَهْدُ اللَّهِ إِلَى خَلْقِهِ فَقَدْ ينْبَغِي لِلْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ ينْظُرَ فِي عَهْدِهِ وَ أَنْ يقْرَأَ مِنْهُ فِي كلِّ يوْمٍ خَمْسِينَ آيةً[كافى، ج2، ص609].

44. عدم فهم هر دو دليل قفل قلب است:

امام حسين(ع)به دشمنان فرمود:فطبع الله على قلوبكم[مقتل خوارزمى].أَ فَلا يتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها[محمد/24].

45. ائمه ازهر دو به يك شكل سخن مي گويند:

ـ بيان عظمت قرآن و امام حسين(ع)از زبان معصومينعليهم السلاممشابه است.

برداشت دانشمندان ملل ديگر در رابطه با قرآن و امام حسين(ع)و عاشورا مشابه است. رجوع شود به: حسين(ع)پيشواى انسان‏ها، درسى كه حسين(ع)به انسان‏ها آموخت، تمدن و علوم اسلامى، عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن.

نرم افزار توشه تبلیغ حجه الاسلام قرآئتی

 

 


سمیتموها: زیارت
[ 91/12/25 ] [ 5:19 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

اربعين، صفحه 1

 

اربعين

1. اربعين حسيني

قال أمير المؤمنين(ع): لِجَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِي:يا جَابِرُ! قِوَامُ الدِّينِ وَ الدُّنْيا بِأَرْبَعَةٍ عَالِمٍ مُسْتَعْمِلٍ عِلْمَهُ وَ جَاهِلٍ لَا يسْتَنْكفُ أَنْ يتَعَلَّمَ وَ جَوَادٍ لَا يبْخَلُ بِمَعْرُوفِهِ وَ فَقِيرٍ لَا يبِيعُ آخِرَتَهُ بِدُنْياهُ فَإِذَا ضَيعَ الْعَالِمُ عِلْمَهُ اسْتَنْكفَ الْجَاهِلُ أَنْ يتَعَلَّمَ وَ إِذَا بَخِلَ الْغَنِي بِمَعْرُوفِهِ بَاعَ الْفَقِيرُ آخِرَتَهُ بِدُنْياهُ يا جَابِرُ مَنْ كثُرَتْ نِعَمُ اللَّهِ عَلَيهِ كثُرَتْ حَوَائِجُ النَّاسِ إِلَيهِ فَمَنْ قَامَ لِلَّهِ فِيهَا بِمَا يجِبُ فِيهَا عَرَّضَهَا لِلدَّوَامِ وَ الْبَقَاءِ وَ مَنْ لَمْ يقُمْ فِيهَا بِمَا يجِبُ عَرَّضَهَا لِلزَّوَالِ وَ الْفَنَاءِ[نهج البلاغه، حكمت 372].

2. زيارت اربعين

قال رسول الله(ص):إِنَّ صَبْرَ الْمُسْلِمِ فِي بَعْضِ مَوَاطِنِ الْجِهَادِ يوْماً وَاحِداً خَيرٌ لَهُ مِنْ عِبَادَةِ أَرْبَعِينَ سَنَةً[مستدرك الوسائل، ج11، ص21].

قَالَ عَلِي بْنُ الْحُسَينِ(ع):إذا قام قائمنا أذهب الله عز و جل عن شيعتنا العاهة و جعل قلوبهم كزبر الحديد و جعل قوة الرجل منهم قوة أربعين رجلا و يكونون حكام الأرض و سنامها[خصال صدوق، ج2، ص541].

قَالَ أَبو مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ الْعَسْكرِي(ع):عَلَامَاتُ الْمُومِنِ خَمْسٌ صَلَاةُ الْخَمْسِينَ وَ زِيارَةُ الْأَرْبَعِينَ وَ التَّخَتُّمُ فِي الْيمِينِ وَ تَعْفِيرُ الْجَبِينِ وَ الْجَهْرُ بِبِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ[تهذيب الأحكام، ج6، ص52].

1. درس هاي زيارت اربعين

يك جمله از زيارت اربعين نقل از مفاتيح: قال الصادق(ع):اللَّهُمَّ إِنِّي أَشْهَدُ أَنَّهُ وَلِيك وَ ابْنُ وَلِيك وَ صَفِيك وَ ابْنُ صَفِيك الْفَائِزُ بِكرَامَتِك أَكرَمْتَهُ بِالشَّهَادَةِ وَ حَبَوْتَهُ بِالسَّعَادَةِ وَ اجْتَبَيتَهُ بِطِيبِ الْوِلَادَةِ وَ جَعَلْتَهُ سَيداً مِنَ السَّادَةِ وَ قَائِداً مِنَ الْقَادَةِ وَ ذَائِداً مِنَ الذَّادَةِ وَ أَعْطَيتَهُ مَوَارِيثَ الْأَنْبِياءِ وَ جَعَلْتَهُ حُجَّةً عَلَى خَلْقِك مِنَ الْأَوْصِياءِ فَأَعْذَرَ فِي الدُّعَاءِ وَ مَنَحَ النُّصْحَ وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيك لِيسْتَنْقِذَ عِبَادَك مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيرَةِ الضَّلَالَةِ وَ قَدْ تَوَازَرَ عَلَيهِ مَنْ غَرَّتْهُ الدُّنْيا وَ بَاعَ حَظَّهُ بِالْأَرْذَلِ الْأَدْنَى وَ شَرَى آخِرَتَهُ بِالثَّمَنِ الْأَوْكسِ وَ تَغَطْرَسَ وَ تَرَدَّى فِي هَوَاهُ وَ أَسْخَطَ نَبِيك وَ أَطَاعَ مِنْ عِبَادِك أَهْلَ الشِّقَاقِ وَ النِّفَاقِ وَ حَمَلَةَ الْأَوْزَارِ الْمُسْتَوْجِبِينَ النَّارَ فَجَاهَدَهُمْ فِيك صَابِراً مُحْتَسِباً حَتَّى سُفِك فِي طَاعَتِك دَمُهُ

السَّلَامُ عَلَى وَلِي اللَّهِ وَ حَبِيبِهِ

السَّلَامُ عَلَى خَلِيلِ اللَّهِ وَ نَجِيبِهِ

السَّلَامُ عَلَى صَفِي اللَّهِ وَ ابْنِ صَفِيهِ

السَّلَامُ عَلَى أَسِيرِ الْكرُبَاتِ وَ قَتِيلِ الْعَبَرَاتِ

وَ مَنَحَ النُّصْحَ وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيك لِيسْتَنْقِذَ عِبَادَك مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيرَةِ الضَّلَالَةِ[تهذيب الأحكام، ج6، ص113].

2. علت شهادت امام (ع)

قال الصادق(ع):وَ قَدْ تَوَازَرَ عَلَيهِ فِي غَيرِ طَاعَتِك مِنْ خَلْقِك مَنْ غَرَّتْهُ الدُّنْيا وَ بَاعَ آخِرَتَهُ بِالثَّمَنِ الْأَوْكسِ وَ أَسْخَطَك وَ أَسْخَطَ رَسُولَك وَ أَطَاعَ مِنْ عِبَادِك أَهْلَ الشِّقَاقِ وَ النِّفَاقِ وَ حَمَلَةَ الْأَوْزَارِ وَ الْمُسْتَوْجِبِينَ النَّارَ[تهذيب الأحكام، ج6، ص59].

3. وظيفه ها

قال الصادق(ع):لَعَنَ اللَّهُ مَنْ ظَلَمَك وَ لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً سَمِعَتْ بِذَلِك فَرَضِيتْ بِهِ

وَ أَشْهَدُ أَنِّي بِكمْ مُومِنٌ وَ بِإِيابِكمْ مُوقِنٌ بِشَرَائِعِ دِينِي وَ خَوَاتِيمِ عَمَلِي وَ قَلْبِي لِقَلْبِكمْ سِلْمٌ وَ أَمْرِي لِأَمْرِكمْ مُتَّبِعٌ وَ نُصْرَتِي لَكمْ مُعَدَّةٌ حَتَّى يأْذَنَ اللَّهُ لَكمْ فَمَعَكمْ مَعَكمْ لَا مَعَ عَدُوِّكمْ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيكمْ وَ عَلَى أَرْوَاحِكمْ وَ أَجْسَادِكمْ وَ شَاهِدِكمْ وَ غَائِبِكمْ وَ ظَاهِرِكمْ وَ بَاطِنِكمْ[تهذيب الأحكام، ج6، ص113].

3. اربعين حديث

قال الصادق(ع):مَنْ حَفِظَ مِنْ شِيعَتِنَا أَرْبَعِينَ حَدِيثاً بَعَثَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يوْمَ الْقِيامَةِ فَقِيهاً عَالِماً وَ لَمْ يعَذِّبْهُ[أمالى صدوق، ص306].

قال رسول الله(ص):مَنْ حَفِظَ مِنْ أُمَّتِي أَرْبَعِينَ حَدِيثاً مِمَّا يحْتَاجُونَ إِلَيهِ مِنْ أَمْرِ دِينِهِمْ بَعَثَهُ اللَّهُ يوْمَ الْقِيامَةِ فَقِيهاً عَالِماً[وسائل الشيعه، ج27، ص94].

قال الصادق(ع):مَنْ حَفِظَ عَنَّا أَرْبَعِينَ حَدِيثاً مِنْ أَحَادِيثِنَا فِي الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ بَعَثَهُ اللَّهُ يوْمَ الْقِيامَةِ فَقِيهاً عَالِماً وَ لَمْ يعَذِّبْهُ[وسائل الشيعه، ج27، ص95].

2. در كتاب ذريعه مي خوانيم كه حديثمَنْ حَفِظَ مِنْ أُمَّتِي أَرْبَعِينَ حَدِيثاًرا شيعه و سنى مستفيضه مى‏دانند لذا حاج آغا بزرگ تهرانى نام 77 كتاب را به عنوان اربعون حديث در ج1 الذريعه و نام 5 كتاب را به نام چهل حديث در ج5 الذريعه آورده است كه موضوعات اين چهل حديث گاهى يك مسئله است؛ نظير چهل حديث در مسح پا، چهل حديث در متعه، چهل حديث در فضايل، چهل حديث در اخبار، و گاه هر حديثى در يك مسئله است.

4. اربعين در مسائل اجتماعي

1. قال الباقر(ع):حَدُّ الْجِوَارِ أَرْبَعُونَ دَاراً مِنْ كلِّ جَانِبٍ مِنْ بَينِ يدَيهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ[كافى، ج2، ص669].

2. غيبت مومن تا 40 روز مانع قبولى اعمال مى‏شود.

قال رسول الله(ص):مَنِ اغْتَابَ مُسْلِماً أَوْ مُسْلِمَةً لَمْ يقْبَلِ اللَّهُ تَعَالَى صَلَاتَهُ وَ لَا صِيامَهُ أَرْبَعِينَ يوْماً وَ لَيلَةً إِلَّا أَنْ يغْفِرَ لَهُ صَاحِبُهُ[جامع الأخبار، ص146].

3.عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) فَقَالَ لِي:" مَنْ صَحِبَك" فَقُلْتُ لَهُ: رَجُلٌ مِنْ إِخْوَانِي. قَالَ:" فَمَا فَعَلَ". قُلْتُ: مُنْذُ دَخَلْتُ لَمْ أَعْرِفْ مَكانَهُ. فَقَالَ لِي:" أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ مَنْ صَحِبَ مُومِناً أَرْبَعِينَ خُطْوَةً سَأَلَهُ اللَّهُ عَنْهُ يوْمَ الْقِيامَةِ"[أمالى طوسى، ج14، ص413].

اربعين، صفحه 2

4. حضرت امير(ع):" اگر چهل يار داشتم حقم را گرفته و جهاد مى‏كردم".[نورالثقلين، ج2، ص73]

5.امام زمان(ع)در قيافه مردى چهل ساله ظهور مى‏كند.

6. خواندن چهل مرتبه سوره حمد بر مريض.[سفينه، (حمى)]

7. امام سجاد(ع): چهل مرتبه به حج رفت، بدون اين كه به ناقه‏اش شلاق بزند.قال الصادق(ع):حَجَّ عَلِي بْنُ الْحُسَينِ (ع) عَلَى نَاقَةٍ لَهُ أَرْبَعِينَ حَجَّةً فَمَا قَرَعَهَا بِسَوْط[من لا يحضره الفقيه، ج2، ص293].

8. رسول خدا(ص)بر سر جنازه فاطمه بنت اسد چهل مرتبه تكبير گفت.عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ: أَنَّ النَّبِي (ص) صَلَّى عَلَى فَاطِمَةَ بِنْتِ أَسَدٍ أُمِّ أَمِيرِ الْمُومِنِينَ (ع) صَلَاةً لَمْ يصَلِّ عَلَى أَحَدٍ قَبْلَهَا مِثْلَ تِلْك الصَّلَاةِ ثُمَّ كبَّرَ عَلَيهَا أَرْبَعِينَ تَكبِيرَةً.[وسائل الشيعة، ج3، ص82].

9. كسي كه سوگند دروغ ياد كند تا چهل روز منتظر قهر الهى باشد. قال الصادق(ع):اليمين الغموس ينتظر بها أربعين يوما[ثواب الأعمال، ص226].

11. ابن عساكر كتابى نوشت به نام اربعين از چهل شهر از چهل شيخ

11. اگر چهل نفر بر مرده‏اى شهادت به خوبى دادند خداوند گواهى چهل نفر را مى‏پذيرد و به علم خود با او رفتار نمى‏كند. قال الصادق(ع):إِذَا حَضَرَ الْمَيتَ أَرْبَعُونَ رَجُلًا فَقَالُوا اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَيراً قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ قَبِلْتُ شَهَادَتَكمْ وَ غَفَرْتُ لَهُ مَا عَلِمْتُ مِمَّا لَا تَعْلَمُونَ[كافى، ج3، ص254].

12. حريم مسجد چهل ذراع است. قال رسول الله(ص):أَنَّ حَرِيمَ الْمَسْجِدِ أَرْبَعُونَ ذِرَاعاً مِنْ كلِّ نَاحِيةٍ[من لا يحضره الفقيه، ج3، ص102].

13. حريم چاه چهل ذراع است.قَضَى رَسُولُ ا للَّهِ (ص) أَنَّ الْبِئْرَ حَرِيمُهَا أَرْبَعُونَ ذِرَاعاً لَا يحْفَرُ إِلَى جَنْبِهَا بِئْرٌ أُخْرَى لِمَعْطَنٍ أَوْ غَنَمٍ[من لا يحضره الفقيه، ج3، ص238].

5. اربعين در مسائل اخروي

1. قال الصادق(ع):إِنَّ فُقَرَاءَ الْمُسْلِمِينَ يتَقَلَّبُونَ فِي رِياضِ الْجَنَّةِ قَبْلَ أَغْنِيائِهِمْ بِأَرْبَعِينَ خَرِيفاً[كافى، ج2، ص260].

2. قال رسول الله(ص):يا عَلِي مَنْ حَفِظَ مِنْ أُمَّتِي أَرْبَعِينَ حَدِيثاً يطْلُبُ بِذَلِك وَجْهَ اللَّهِ وَ الدَّارَ الآخِرَةَ حَشَرَهُ اللَّهُ يوْمَ الْقِيامَةِ مَعَ النَّبِيينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَدَاءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولَئِك رَفِيقاً[وسائل الشيعة، ج27، ص95].

3. قال رسول الله(ص):مَنْ حَفِظَ مِنْ أُمَّتِي أَرْبَعِينَ حَدِيثاً ينْتَفِعُونَ بِهَا بَعَثَهُ اللَّهُ يوْمَ الْقِيامَةِ فَقِيهاً عَالِماً[وسائل الشيعة، ج27، ص93].

6. اربعين در مسائل عبادي

1. نماز كسي كه شراب بخورد تا چهل روز قبول نيست.قال الصادق(ع):مَنْ شَرِبَ مُسْكراً لَمْ تُقْبَلْ مِنْهُ صَلَاتُهُ أَرْبَعِينَ يوْماً[كافى، ج6، ص400].

2. قال رسول الله(ص):يا عَلِي شَارِبُ الْخَمْرِ لَا يقْبَلُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ صَلَاتَهُ أَرْبَعِينَ يوْماً فَإِنْ مَاتَ فِي الْأَرْبَعِينَ مَاتَ كافِراً[من لا يحضره الفقيه، ج4، ص352].

3. قال الصادق(ع):مَنْ قَدَّمَ أَرْبَعِينَ مِنَ الْمُومِنِينَ ثُمَّ دَعَا اسْتُجِيبَ لَهُ[كافى، ج2، ص509].

4."وَ إِذْ واعَدْنا مُوسى أَرْبَعِينَ لَيلَةً[بقره/51].

5. دعاى چهل نفر يا چهار نفر هر كدام ده مرتبه يا يك نفر چهل مرتبه. قال الصادق(ع):مَنْ قَدَّمَ أَرْبَعِينَ مِنَ الْمُومِنِينَ ثُمَّ دَعَا اسْتُجِيبَ لَهُ[كافى، ج2، ص509].

6. قال رسول الله(ص):من أخلص لله أربعين يوما فجر الله ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه[بحار الأنوار، ج67، ص249].

7. قال الباقر(ع):مَا أَخْلَصَ الْعَبْدُ الْإِيمَانَ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْبَعِينَ يوْماً أَوْ قَالَ مَا أَجْمَلَ عَبْدٌ ذِكرَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْبَعِينَ يوْماً إِلَّا زَهَّدَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الدُّنْيا وَ بَصَّرَهُ دَاءَهَا وَ دَوَاءَهَا فَأَثْبَتَ الْحِكمَةَ فِي قَلْبِهِ وَ أَنْطَقَ بِهَا لِسَانَهُ[كافى، ج2، ص16].

8. قال الصادق(ع):إِذَا مَاتَ الْمُومِنُ فَحَضَرَ جَنَازَتَهُ أَرْبَعُونَ رَجُلًا مِنَ الْمُومِنِينَ وَ قَالُوا اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَيراً وَ أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنَّا قَالَ اللَّهُ تَبَارَك وَ تَعَالَى قَدْ أَجَزْتُ شَهَادَاتِكمْ وَ غَفَرْتُ لَهُ مَا عَلِمْتُ مِمَّا لَا تَعْلَمُونَ[من لا يحضره الفقيه، ج1، ص165].

9. قال الصادق(ع):مَنْ أَخَذَ بِجَوَانِبِ السَّرِيرِ الْأَرْبَعَةِ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ أَرْبَعِينَ كبِيرَةً[كافى، ج3، ص174].

10. دعاى چهل شب مستجاب است.[كافى، ج2، ص489]

11. كسي كه قبل از خود به چهل نفر دعا كند مستجاب است.[كافى، ج2، ص489]

12. اخلاص چهل روز سرچشمه زهد است و بصيرت در دردها و درمان ها و حكمت درونى است. قال الباقر(ع):مَا أَجْمَلَ عَبْدٌ ذِكرَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْبَعِينَ يوْماً إِلَّا زَهَّدَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي الدُّنْيا وَ بَصَّرَهُ دَاءَهَا وَ دَوَاءَهَا فَأَثْبَتَ الْحِكمَةَ فِي قَلْبِهِ وَ أَنْطَقَ بِهَا لِسَانَهُ[كافى، ج2، ص16].

13. كسي كه در عقب نماز واجب چهل بارسُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكبَرُبگويد هرچه بخواهد به او داده مى‏شود. قال الصادق(ع):مَنْ قَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكبَرُ أَرْبَعِينَ مَرَّةً فِي دُبُرِ كلِّ صَلَاةٍ فَرِيضَةٍ قَبْلَ أَنْ يثْنِي رِجْلَيهِ ثُمَّ سَأَلَ اللَّهَ أُعْطِي مَا سَأَلَ[وسائل الشيعة، ج6، ص455].

اربعين، صفحه 3

7. اربعين در مسائل تربيتي

جاء في قوله تعالى أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكمْ ما يتَذَكرُ فِيهِ مَنْ تَذَكرَ[(فاطر/37)]أنها معاتبة لابن الأربعين.[درباره چهل ساله‏ها است.إرشاد القلوب، ج1، ص40].

عقل انسان از چهل سالگى تا شصت سالگى روبه رشد و بعد از آن رو به نقص است. قال الصادق(ع):يزيد عقل الرجل بعد الأربعين إلى خمسين و ستين ثم ينقص عقله بعد ذلك[اختصاص مفيد، ص244].

همين كه سن انسان به چهل رسيد خداوند به فرشتگان مى‏فرمايد: به اندازه لازم به او عمر دادم بر او سخت بگيريد و كارهايش را با دقت ثبت كنيد. قال الصادق(ع):إِنَّ الْعَبْدَ لَفِي فُسْحَةٍ مِنْ أَمْرِهِ مَا بَينَهُ وَ بَينَ أَرْبَعِينَ سَنَةً فَإِذَا بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً أَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى مَلَكيهِ قَدْ عَمَّرْتُ عَبْدِي هَذَا عُمُراً فَغَلِّظَا وَ شَدِّدَا وَ تَحَفَّظَا وَ اكتُبَا عَلَيهِ قَلِيلَ عَمَلِهِ وَ كثِيرَهُ وَ صَغِيرَهُ وَ كبِيرَهُ[كافى، ج8، ص108].

سن چهل، رسيدن به مرز كمال است.بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً[احقاف/15].

اگرتا چهل روز گوشت نخورديد قرض بگيريد و گوشت بخوريد. قال رسول الله(ص):مَنْ أَتَى عَلَيهِ أَرْبَعُونَ يوْماً وَ لَمْ يأْكلِ اللَّحْمَ فَلْيسْتَقْرِضْ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لْيأْكلْهُ[كافى، ج6، ص309].

نشانه مومن آن است كه هر چهل روزى يك حادثه حزن آور كه سبب هوشيارى او باشد بر او عرضه مى‏شود. قال الصادق(ع):الْمُومِنُ لَا يمْضِي عَلَيهِ أَرْبَعُونَ لَيلَةً إِلَّا عَرَضَ لَهُ أَمْرٌ يحْزُنُهُ يذَكرُ بِهِ[كافى، ج2، ص254].

هر انسانى چهل سپر دارد كه با هر گناه كبيره‏اى يكى از آنها محو مى‏شود. قال أمير المؤمنين(ع):مَا مِنْ عَبْدٍ إِلَّا وَ عَلَيهِ أَرْبَعُونَ جُنَّةً حَتَّى يعْمَلَ أَرْبَعِينَ كبِيرَةً فَإِذَا عَمِلَ أَرْبَعِينَ كبِيرَةً انْكشَفَتْ عَنْهُ الْجُنَنُ فَيوحِي اللَّهُ إِلَيهِمْ أَنِ اسْتُرُوا عَبْدِي بِأَجْنِحَتِكمْ فَتَسْتُرُهُ الْمَلَائِكةُ بِأَجْنِحَتِهَا قَالَ فَمَا يدَعُ شَيئاً مِنَ الْقَبِيحِ إِلَّا قَارَفَهُ حَتَّى يمْتَدِحَ إِلَى النَّاسِ بِفِعْلِهِ الْقَبِيحِ فَيقُولُ الْمَلَائِكةُ يا رَبِّ هَذَا عَبْدُك مَا يدَعُ شَيئاً إِلَّا رَكبَهُ وَ إِنَّا لَنَسْتَحْيي مِمَّا يصْنَعُ فَيوحِي اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيهِمْ أَنِ ارْفَعُوا أَجْنِحَتَكمْ عَنْهُ فَإِذَا فُعِلَ ذَلِك أَخَذَ فِي بُغْضِنَا أَهْلَ الْبَيتِ فَعِنْدَ ذَلِك ينْهَتِك سِتْرُهُ فِي السَّمَاءِ وَ سِتْرُهُ فِي الْأَرْضِ فَيقُولُ الْمَلَائِكةُ يا رَبِّ هَذَا عَبْدُك قَدْ بَقِي مَهْتُوك السِّتْرِ فَيوحِي اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيهِمْ لَوْ كانَتْ لِلَّهِ فِيهِ حَاجَةٌ مَا أَمَرَكمْ أَنْ تَرْفَعُوا أَجْنِحَتَكمْ عَنْهُ[كافى، ج2، ص279].

براى انعقاد نطفه حضرت زهرا (س)، رسول خدا (ص) تا چهل روز كنارگيرى مى‏كند.

قال الصادق(ع):مَنْ قَدَّمَ أَرْبَعِينَ رَجُلًا مِنْ إِخْوَانِهِ قَبْلَ أَنْ يدْعُوَ لِنَفْسِهِ اسْتُجِيبَ لَهُ فِيهِمْ وَ فِي نَفْسِهِ[وسائل الشيعة، ج7، ص117].

قَالَ عَلِي بْنُ الْحُسَينِ(ع):إِذَا بَلَغَ الرَّجُلُ أَرْبَعِينَ سَنَةً نَادَى مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ دَنَا الرَّحِيلُ فَأَعِدَّ زَاداً وَ لَقَدْ كانَ فِيمَا مَضَى إِذَا أَتَتْ عَلَى الرَّجُلِ أَرْبَعُونَ سَنَةً حَاسَبَ نَفْسَهُ[مستدرك الوسائل، ج12، ص156].

غذاى حلال سبب نورانيت دل تا 40 روز است.

قال رسول الله(ص):من أكل لقمة حرام لم تقبل له صلاة أربعين ليلة و لم تستجب له دعوة أربعين صباحا[بحار الأنوار، ج63، ص314].

قَالَ الرِّضَا(ع):ذَمُّك نَفْسَك أَفْضَلُ مِنْ عِبَادَةِ أَرْبَعِينَ سَنَةً[مستدرك الوسائل، ج11، ص253].

من بلغ اربعين سنة و لم يتعص فقد عصىامام فرمود: مراد عصاى احتياط است.

تا چهل سال تخفيف است، ولى بعد خداوند به فرشتگان مى‏فرمايد: قال الصادق(ع):إِنَّ الْعَبْدَ لَفِي فُسْحَةٍ مِنْ أَمْرِهِ مَا بَينَهُ وَ بَينَ أَرْبَعِينَ سَنَةً فَإِذَا بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً أَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى مَلَكيهِ قَدْ عَمَّرْتُ عَبْدِي هَذَا عُمُراً فَغَلِّظَا وَ شَدِّدَا وَ تَحَفَّظَا وَ اكتُبَا عَلَيهِ قَلِيلَ عَمَلِهِ وَ كثِيرَهُ وَ صَغِيرَهُ وَ كبِيرَهُ[كافى، ج8، ص108].

8. اربعين در مسائل سياسي

قال رسول الله(ص):يوْمٌ وَاحِدٌ مِنْ سُلْطَانٍ عَادِلٍ خَيرٌ مِنْ مَطَرٍ أَرْبَعِينَ يوْماً[مستدرك الوسائل، ج18، ص9].

9. اربعين در مسائل نظامي

قال رسول الله(ص):إِنَّ صَبْرَ الْمُسْلِمِ فِي بَعْضِ مَوَاطِنِ الْجِهَادِ يوْماً وَاحِداً خَيرٌ لَهُ مِنْ عِبَادَةِ أَرْبَعِينَ سَنَةً[مستدرك الوسائل، ج11، ص21].

قَالَ عَلِي بْنُ الْحُسَينِ(ع):إذا قام قائمنا أذهب الله عز و جل عن شيعتنا العاهة و جعل قلوبهم كزبر الحديد و جعل قوة الرجل منهم قوة أربعين رجلا و يكونون حكام الأرض و سنامها[خصال صدوق، ج2، ص541].

چهل هزار فرشته مجاهد فى سبيل الله را بدرقه مى‏كنند.[لئالى الاخبار، ج1، ص266]

10. اربعين در مسائل اقتصادي

قال الصادق(ع):الْحُكرَةُ فِي الْخِصْبِ أَرْبَعُونَ يوْماً وَ فِي الشِّدَّةِ وَ الْبَلَاءِ ثَلَاثَةُ أَيامٍ فَمَا زَادَ عَلَى الْأَرْبَعِينَ يوْماً فِي الْخِصْبِ فَصَاحِبُهُ مَلْعُونٌ وَ مَا زَادَ عَلَى ثَلَاثَةِ أَيامٍ فِي الْعُسْرَةِ فَصَاحِبُهُ مَلْعُونٌ[كافى، ج5، ص165].

قال رسول الله(ص):لَأَنْ يلْقَى اللَّهَ الْعَبْدُ سَارِقاً أَحَبُّ إِلَي مِنْ أَنْ يلْقَاهُ قَدِ احْتَكرَ طَعَاماً أَرْبَعِينَ يوْماً[من لا يحضره الفقيه، ج3، ص158].

11. اربعين در مسائل بهداشتي

قال الصادق(ع):مَنْ لَمْ يأْكلِ اللَّحْمَ أَرْبَعِينَ يوْماً سَاءَ خُلُقُهُ وَ مَنْ سَاءَ خُلُقُهُ فَأَذِّنُوا فِي أُذُنِهِ[من لا يحضره الفقيه، ج1، ص299].

قال رسول الله(ص):مَنْ أَتَى عَلَيهِ أَرْبَعُونَ يوْماً وَ لَمْ يأْكلِ اللَّحْمَ فَلْيسْتَقْرِضْ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لْيأْكلْهُ[كافى، ج6، ص309. 4].

اربعين، صفحه 4

قال رسول الله(ص):مَنْ كانَ يومِنُ بِاللَّهِ وَ الْيوْمِ الآخِرِ فَلَا يتْرُك حَلْقَ عَانَتِهِ فَوْقَ الْأَرْبَعِينَ فَإِنْ لَمْ يجِدْ فَلْيسْتَقْرِضْ (عَلَى اللَّهِ) بَعْدَ الْأَرْبَعِينَ وَ لَا يوخِّرْ[وسائل الشيعة، ج2، ص140].

6.قال رسول الله(ص):كلُوا الرُّمَّانَ فَلَيسَ مِنْهُ حَبَّةٌ تَقَعُ فِي الْمَعِدَةِ إِلَّا أَنَارَتِ الْقَلْبَ وَ أَخْرَجَتِ الشَّيطَانَ أَرْبَعِينَ يوْماً[وسائل الشيعة، ج25، ص23].

12. اربعين در مسائل خانوادگي

1. كسي كه تا چهل روز به خواسته‏هاى طبيعى همسرش پاسخ ندهد و او به گناه افتد در گناهش شريك است.

2. همين كه آيهوَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَك الأَْقْرَبِينَ[شعراء/214]. نازل شد ، پيامبر اكرم(ص)چهل نفر از فاميل را دعوت نمود.

13. اربعين در مسائل شرعي

نصاب گوسفند چهل است. قال الصادق(ع):لَيسَ فِي مَا دُونَ الْأَرْبَعِينَ مِنَ الْغَنَمِ شَيءٌ فَإِذَا كانَتْ أَرْبَعِينَ فَفِيهَا شَاةٌ إِلَى عِشْرِينَ وَ مِائَةٍ فَإِذَا زَادَتْ وَاحِدَةٌ فَفِيهَا شَاتَانِ إِلَى الْمِائَتَينِ فَإِذَا زَادَتْ وَاحِدَةٌ فَفِيهَا ثَلَاثٌ مِنَ الْغَنَمِ إِلَى ثَلَاثِمِائَةٍ فَإِذَا كثُرَتِ الْغَنَمُ فَفِي كلِّ مِائَةٍ شَاةٌ[وسائل‏الشيعة، ج9، ص117].

كسي كه در عقب نماز واجب چهل بارسُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكبَرُبگويد، هرچه بخواهد به او داده مى‏شود. قال الصادق(ع):مَنْ قَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكبَرُ أَرْبَعِينَ مَرَّةً فِي دُبُرِ كلِّ صَلَاةٍ فَرِيضَةٍ قَبْلَ أَنْ يثْنِي رِجْلَيهِ ثُمَّ سَأَلَ اللَّهَ أُعْطِي مَا سَأَلَ[وسائل الشيعة، ج6، ص455].

 

 

1. ا


سمیتموها: اربعبن
[ 91/12/25 ] [ 4:55 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

مشخصات كتاب

چكيده

مقدمه

حسن بصري را بهتر بشناسيم

توضيحات:

حسن بصري و اهل بيت عَلَيْهمُالسَّلَام

گرفتار شدن حسن بصري به نفرين حضرت علي عَلَيْهِ السَّلَام

دفاع حسن بصري از ابو بكر و عمر

پاسخ امام حسين عَلَيْهِ السَّلَام به سؤال حسن بصري

نصيحت امام حسين به حسن بصري

مخالفت شخصيتهاي علمي با حسن بصري

حسن بصري و شطرنج

حسن بصري و نسبت معصيت دادن به يوسف نبي عَلَيْهِ السَّلَام:

در مذمت بزرگداشت دشمنان اهل بيت عَلَيْهمُالسَّلَام

كتابشناسي

حسن بصري كيست؟

مشخصات كتاب

چكيده

مقدمه

حسن بصري را بهتر بشناسيم

توضيحات:

حسن بصري و اهل بيت عَلَيْهمُالسَّلَام

گرفتار شدن حسن بصري به نفرين حضرت علي عَلَيْهِ السَّلَام

دفاع حسن بصري از ابو بكر و عمر

پاسخ امام حسين عَلَيْهِ السَّلَام به سؤال حسن بصري

نصيحت امام حسين به حسن بصري

مخالفت شخصيتهاي علمي با حسن بصري

حسن بصري و شطرنج

حسن بصري و نسبت معصيت دادن به يوسف نبي عَلَيْهِ السَّلَام:

در مذمت بزرگداشت دشمنان اهل بيت عَلَيْهمُالسَّلَام

كتابشناسي

پي‌نوشتها:

منابع و مآخذ

http://www.ghaemiyeh.com/component/dlibrary/category/ready/book/5509/Page-1

پي‌نوشتها:

نوشته مهدي آقابابائي

[ 91/12/23 ] [ 0:11 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]
پیش از این و در هنگامی که ضریح جدید امام حسین علیه السلام در حال انتقال به کربلا بود، موضوعات مختلفی در رسانه های مختلف پیرامون هزینه های صرف شده برای ساخت ضریح مطرح شد.
  به گزارش گروه وبگردي پاسخ هایی به این سوالات در همان فضای رسانه ای داده شد که شاه بیت سخن این بود كه هزینه‌ی ساخت ضریح با انبوه هزینه‌های جاری جامعه، خصوصاً خرج‌هایی كه ضرورت زندگی نیست، قابل قیاس نیست و جالب تر اینکه افرادی که از لحاظ مالی در حد متوسط و یا پایین جامعه هستند، بیشترین کمکهای مالی را در ساخت این ضریح داشتند.

پس آن‌چه برای حل مشکل فقر یك جامعه باید مورد انتقاد قرار بگیرد ضریح و بارگاه نیست، و آن‌چه باعث فقیرتر شدن جامعه می‌شود اسراف‌های دیگری است. اما آن‌چه در این نوشتار می‌خواهیم بررسی كنیم تكیه بر این گرازه‌ی كلیدی است كه: صرف نظر از موضوع مقایسه‌ی هزینه‌ها آیا ساخت ضریح ضرورت دارد یا خیر. یا بهتر است موضوع را بسط دهیم و بگوئیم آیا ساخت بارگاه و گنبد و هرآن‌چه مانند آن كار درستی است یا خیر؟

گنبد و بارگاه نشانی از شیعه‌خانه است

تصور كنید فردی كه آشنایی با تشیع ندارد، برای تحقیق و بررسی پا به ایران-به عنوان مهد تشیع- می‌گذارد. او پیش از این از عربستان و مصر و امارات هم به عنوان كشورهای مهم اهل تسنن هم دیدن كرده است. اتفاقاً دنیا را گشته است و سایر ادیان را هم مورد مطالعه قرار داده. در ایران كه می‌رسد به اونشانی مشهد را می‌دهند و بارگاه امام رضا علیه السلام.

با چه تصویری مواجه می‌شود؟ یك بارگاه مجلل، معماری اصیل و تمام ذوق و سلیقه‌ای كه در آن ‌به‌كار رفته است. ضریح زیبای حاصل هنر استاد فرشچیان و سایر موارد. او خواهد دانست كه این‌جا یك مقبره است و كانون توجه شیعیان. حتماً تمام این جذابیت‌ها او را كنجكاو تر خواهد نمود.

هرچه این جایگاه شكوه و آبروداشته باشد، آبرویی برای شیعیان خواهد بود. اما موضوع به‌همین‌جا ختم نمی‌شود. اصولاً شیعیان به این وسیله مقام و جایگاه امام خود را در نزد خود بالا می‌برند و این كار را سال به سال گسترش و تعمیم می‌دهند و در این راه –یعنی بالابردن نام امام و امامت- صرف مال و جان می‌كنند. یعنی آن‌ها فقط به دنبال توسعه‌ی یك فضای اخلاق‌گرای فرهنگی نیستند بلكه معتقدند احترام به نام امام و بزرگ‌داشت مقام او امری لازم و ضروری است. آنان بوسیله‌ی این احترام، مقام امام را به همه نشان می‌دهند و جایگاه حجت الهی را بر همگان و نسل‌های بعد از خود متذكر می‌شوند و با تمام این‌ها شعائر الهی و نشانه‌های الهی را بزرگ می‌دارند.

این همان است كه در قرآن از آن به عنوان تعظیم شعائر یاد شده است(1)

شكوه مسجدالحرام و خانه‌ی كعبه نقش بسیار مهمی در تحكیم دنیای اسلام دارد و به‌عنوان شناس‌نامه‌ و هویت مسلمانان محسوب خواهد شد. بنابراین است كه دولت عربستان باید كه بر حفظ این آبرو و مجلل كردن آن هر سال بكوشد.

موضوع تشیع و مقام امامت هم از این قاعده مستثنی نیست. یادآوری نام و نشان امام و قرآن و دین همه و همه باید به بهترین وجه صورت پذیرد و ساخت بارگاه و صرف مال در این راه كاری است كاملاً صحیح. از پوشیدن لباس مشكی در ایام عزا و اطعام عزاداران تا ساخت و تعمیر قبور همه اموری ممدوح و قابل قبول نزد ائمه طاهرین علیهم السلام بوده اند.

تمام این‌ها نشان از برخورداری اعتبار نشانه‌ها و نمادهای دینی و اسلامی دارد. اما بازهم شاید این سوال مطرح شود که مگر ضریح قبلی چه مشکلی داشت؟ پاسخ این سوال را می توان در رفتار امیرالمومنین علیه السلام آن شخصی که رفتار ایشان در کمک به ایتام، عدالت و دستگیری از فقرا، شهره دوست و دشمن، مسلمان و نامسلمان است. گفته شده است که امام امیرالمۆمنین علیه السلام نسبت به تعویض پارچه کعبه هر ساله اهتمام داشتند. چنان‌چه از امام باقر علیه السلام نقل شده است که علی بن ابیطالب علیه السلام هرسال، کسوه (پارچه) کعبه را از عراق می‌فرستاد.(2)

توجه به این حدیث اهتمام و توجه امام علیه السلام را به موضوع احترام و بزرگداشت خانه‌ی خدا را  نشان می‌دهد. توجه و رسیدگی امام به فقرا و اهتمام به امانت‌داری بیت المال نه تنها برای ما که برای غیر مسلمانان مثال زدنی بوده و هست. این نشان می‌دهد که بر مبنای الگوگیری از سیره‌ی معصومین علیهم السلام نیز باید توجه داشت که هر موضوعی جایگاه خودش را دارد.

برای بررسی بیشتر موضوع مورد بحث دو حدیث دیگر را نقل می‌کنیم.

حدیث اول:
فرزند امام سجاد علیه السلام می گوید: وقتی جدّم حسین علیه السلام كشته شد، زنان بنی هاشم لباس سیاه و پشمینه در ماتم حسین علیه السلام پوشیدند و این لباس همچنان بر تنشان بود و از گرما و سرما، شكایت نمی كردند و علی بن الحسین علیهما السلام برای آنان طعام درست می كرد(3)
دراین حدیث جواز هزینه كردن و حتی پوشیدن لباس مشكی در عزای حسینی مشهود است.

حدیث دوم:
راوی از حضرت صادق (ع) می‌پرسد: ای فرزند رسول خدا! کسی که قبر امیرالمۆمنین علیه السّلام را زیارت کند و قبر او را آباد و تعمیر کند چه پاداش و ثوابی دارد؟

حضرت صادق (ع) در پاسخ از جدش رسول خدا (ص) نقل می‌کند که خطاب به امیرالمۆمنین (ع) فرمود: به خدا قسم تو در سرزمین عراق کشته خواهی شد و در آن جا مدفون می‌شوی. امیرالمۆمنین(ع) می‌پرسد؟ یا رسول الله! کسی که قبر‌های ما را زیارت کند و آن را آباد کند و با آن قبرها مأنوس باشد چه پاداشی دارد؟

پیامبر صلّی الله علیه و آله فرمود: ای اباالحسن! خداوند قبر تو و فرزندانت را قطعه‌ای از قطعه‌ها و عرصه‌های بهشت قرار داده‌است و دل‌های برگزیدگان خلقش و بندگانش را مشتاق زیارت شما قرار داده است. آنها ذلت و خواری و اذیت را در راه زیارت شما تحمل می‌کنند وقبر‌های شما را برای  تقرّب به خدا و دوستی رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم آباد می‌کنند و پی در پی قبور شما را زیارت می‌کنند.

یا علی (ع)! فردای قیامت، شفاعت خاص من شامل اینها است و اینها وارد برحوض می‌شوند و زیارت کنندگان من خواهند بود.
یا علی! هرکس قبرهای شما را آباد کند و با آنها مانوس باشد مانند کسی است که به حضرت سلیمان (ع) در ساختن بیت المقدس کمک کرده است.

و هر کس قبور شما را زیارت کند ثوابش معادل حج واجب و هفتاد حج دیگر پس از آن است و وقتی بر می‌گردد از گناهانش بیرون می‌رود مانند کسی که از مادر متولد شده است. پس دوستان و دوستدارانت را به نعمت‌هایی که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به ذهن هیچ انسانی خطور نکرده بشارت ده و جمعى از اراذل مردمان و بدترین خلق خدا سرزنش كنند زیارت‏كنندگان شما را به سبب زیارت، چنان كه سرزنش مى‏كنند زناكاران را به زنا؛ این جماعت بدترین امّت منند؛ ایشان را شفاعت نخواهم كرد و در حوض كوثر بر من وارد نخواهند شد.(4)

خلاصه کلام که با مراجعه به تاریخ، سیره و کلام معصومین علیهم السلام می‌توان به وضوح دریافت که ساخت ضریح و بارگاه در راستای بزرگداشت مقام و منزلت امام می‌باشد و به‌نحوی تعظیم شعائر الهی است. از این رو اینکار باید به بهترین وجه انجام شود و البته کمک به فقرا و دستگیری از همنوعان نیز وظیفه دیگری است که باید به آن نیز توجه شود.

پی نوشت :
1) وَمَنْ یُعَظِّمَ شعائِرَ اللّه فَإنَّها مِن تَقْوی القلوب (سوره حج آیه 32)
2)ان علی بن ابیطالب علیه السلام کان یبعث بکسوة البیت فی کل سنة من العراق (قرب الاسناد- الحمیری- ص139)
3) «لَمَّا قُتِلَ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ علیه السلام لَبِسَ نِسَاءُ بَنِی هَاشِمٍ السَّوَادَ وَ الْمُسُوحَ وَ كُنَّ لَا یَشْتَكِینَ مِنْ حَرٍّ وَ لَا بَرْدٍ وَ كَانَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ علیه السلام یَعْمَلُ لَهُنَّ الطَّعَامَ لِلْمَأْتَمِ(25) المحاسن، (احمد بن محمد بن خالد البرقی)، دار الكتب الاسلامیة، 1317 ق، ج‏‏2، ص‏420)
4) عَنْ أَبِی عَامِرٍ السَّاجِیِّ وَاعِظِ أَهْلِ الْحِجَازِ قَالَ: أَتَیْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ع فَقُلْتُ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مَا لِمَنْ زَارَ قَبْرَهُ یَعْنِی أَمِیرَ الْمُۆْمِنِینَ وَ عَمَرَ تُرْبَتَهُ؟
قَالَ یَا أَبَا عَامِرٍ! حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ- عَنْ عَلِیٍّ ع أَنَّ النَّبِیَّ ص قَالَ لَهُ وَ اللَّهِ لَتُقْتَلَنَّ بِأَرْضِ الْعِرَاقِ وَ تُدْفَنُ بِهَا.
قُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ! مَا لِمَنْ زَارَ قُبُورَنَا وَ عَمَرَهَا وَ تَعَاهَدَهَا؟
فَقَالَ لِی یَا أَبَا الْحَسَنِ! إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ قَبْرَكَ وَ قَبْرَ وُلْدِكَ بِقَاعاً مِنْ بِقَاعِ الْجَنَّةِ وَ عَرْصَةً مِنْ عَرَصَاتِهَا وَ إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ قُلُوبَ نُجَبَاءَ مِنْ خَلْقِهِ وَ صَفْوَتِهِ مِنْ عِبَادِهِ تَحِنُّ إِلَیْكُمْ وَ تَحْتَمِلُ الْمَذَلَّةَ وَ الْأَذَى فِیكُمْ فَیَعْمُرُونَ قُبُورَكُمْ وَ یُكْثِرُونَ زِیَارَتَهَا تَقَرُّباً مِنْهُمْ إِلَى اللَّهِ مَوَدَّةً مِنْهُمْ لِرَسُولِهِ أُولَئِكَ یَا عَلِیُّ الْمَخْصُوصُونَ بِشَفَاعَتِی وَ الْوَارِدُونَ حَوْضِی وَ هُمْ زُوَّارِی غَداً فِی الْجَنَّةِ
یَا عَلِیُّ! مَنْ عَمَرَ قُبُورَكُمْ وَ تَعَاهَدَهَا فَكَأَنَّمَا أَعَانَ سُلَیْمَانَ بْنَ دَاوُدَ عَلَى بِنَاءِ بَیْتِ الْمَقْدِسِ
وَ مَنْ زَارَ قُبُورَكُمْ عَدْلُ ذَلِكَ لَهُ ثَوَابُ سَبْعِینَ حَجَّةً بَعْدَ حَجَّةِ الْإِسْلَامِ وَ خَرَجَ مِنْ ذُنُوبِهِ حَتَّى یَرْجِعَ مِنْ زِیَارَتِكُمْ كَیَوْمَ وَلَدَتْهُ أُمُّهُ فَأَبْشِرْ وَ بَشِّرْ أَوْلِیَاءَكَ وَ مُحِبِّیكَ مِنَ النَّعِیمِ وَ قُرَّةِ الْعَیْنِ بِمَا لَا عَیْنٌ رَأَتْ وَ لَا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَ لَا خَطَرَ َ عَلَى قَلْبِ بَشَرٍ وَ لَكِنَّ حُثَالَةً مِنَ النَّاسِ یُعَیِّرُونَ زُوَّارَ قُبُورِكُمْ بِزِیَارَتِكُمْ كَمَا تُعَیَّرُ الزَّانِیَةُ بِزِنَاهَا أُولَئِكَ شِرَارُ أُمَّتِی لَا نَالَتْهُمْ شَفَاعَتِی وَ لَا یَرِدُونَ حَوْضِی.
http://webgardi.yjc.ir/fa/news/52291
[ 91/12/20 ] [ 22:17 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]
متن کامل مطلب
كدخبر: 551
تاريخ انتشار: جمعه 30 فروردین 1387
تعداد بازديد: 1711
print چاپ
send ارسال به دوستان

نقدوبررسي عرفان باطل(تصوف)


اسامي ديگر فرقه:
طاووسيه نعمت اللهي سلطان عليشاهي نعمت اللهي گنابادي
با مرگ رحمتعليشاه چندين نفر مدعي قطبيت شدند .
يکي از آنها محمد کاظم اصفهاني ملقب به سعادتعليشاه بود. در سال 1293 ق آقاي طاووس سعادت عليشاه فوت کرد محمد سلطان گنابادي به لقب طريقتي سلطان عليشاه ...



زماني که ملا سلطان در مدرسه سيد نصيرالدين تلمذ مي نمود به اتهام بابي گري از ترس مردم که قصد او را داشتند درب حجره خود را باز گذاشته و بدون اثاث به فرار نمود .
پس از اينکه سعادطعليشاه به سبزوار رفت و مرحوم ملاهادي سبزواري او را تحول نگرفت ملا سلطان شيفته او شد و به اصفاهن رفته و رسما صوفي شد بعدها به بيدخت برگشت و در آ‌نجا ادعاي قطبيت کرد .
دو کار عمده اي که ملا سلطان گنابادي کرد و موفق شد تا در بيدخت مردم را به گرد خود جمع کند :
1- از جهل مردم استفاده کرده و برنامه هاي ديني براي مردم چپد .
2- به طبابت پرداخت و رايگان مداوا مي کرد

کتب ملا سلطان به ترتيب زماني

1- تهذيب التهذيب
2- سعادت نامه
3- تفسير بيان السعاده
4- مجمع السعادات
5- ولايت نامه
6- بشاره الموضين
7- تنبيه النائمين
8- شرح کلمات قصار بابا طاهر

تذکر :

حضرت امام (ره) در مقدمه تفسير سوره حمد چند تفسير رانام برده که يکي از تفسير بيان السعاده ملا سلطان است .
2- مرحوم رفيعي قزويني :
اعراب اول کتاب با خود کتاب فرق مي کند .

3- شيخ محمد باقر گازري در کتاب کفاه المکائد و اصلاح المفا سد ص 59 مدعي است اين کتاب از ملا سلطن نيست .
انحرافات فرقه گناباديه
عشريه

يکي از اعتقادات جدي اين فرقه پرداخت عشريه به قطب به جاي خمس و زکات است بدين ترتيب که هر صوفي بايد يک دهم درآمد خود را به قطب يا نماينده قطب بپردازد .

ما سلطان مي گويد :

يک عشر از ارباح مکاسب و زراعات داده شود مغني از زکات زکوي و از خمس خواهد بود

نابغه علم و عرفان ص 203 و 204 چاپ تابان

که البته برخي توجيه ک ردند که اين عشريه بعلاه خمس و زکات است که اين توجيه واقعيت ندارد . سلطانحسين تابنده در رساله رفع شبهات سعي نموده اين مساله را توجيه کند که جمله ملا سلطان نشانگر اين واقعيت است که اينها عشريه را مکفي از خمس و زکات مي دانند .

تجسم صورت مرشد در عبادت

ملا سلطان گنبادي براي تئوريزه کردن اين انحراف در سعادتنامه صفحه 10-12 ميگويد : اگر صورت مرشد ظاهري را خيال در نظر نداشته باشد صورت هواهاي نساني که بت تراشي نفسند هيچوقت از نظر اونرود . ملا علي گنابادي درصالحيه چاپ دوم ص 334 حقيقت 598 مي گويد : مقلد ناچار است که در وقت عمل مطاع (مرشد ) را در نظر آورد . البته اين انحراف در ساير فرقه هاي صوفيه نيز است .

ميرزا زين العابدين شيرواني مست عليشاه که ازسر سلسله هاي گنابادي است مي گويد : در اين حال بايد که سالک در مجامع و احوال وافغان و اقوال از مراقبت صورت مرشد غافل نشود دره نگکام ذکر و ورد و طاعت و خدمت از وجه شيخ خود زايل نگردد .(رياض السياحه ص 371). البته سلطان حسين تابنده که گويا آثار جد خويش را مطالعه نکرده و در رساله رفع شبهات در پاسخ به اين اشکال مي گويد : بنابراين واضع است که در نظر گرفتن صورت در هنگام عبادت به اختيار کفر است . پس همانطور که توضيح داده شد منظور اهل عرفان تمثل است و تمثيل نيست . و اين مشاهدات هم بي اختيار صورت ميگيرد و به هيچ عنوان شرک نيست .



اقطاب بعد از ملا سلطان

عده از مردم بيدخت خدمت مرحوم آخوند خراساني رسيده و عقايد ملا سلطان را به ايشان باز گو نمودند که مرحوم اخوند فتواي ارتداد نامبرده را صادر ن مودند . در سال 1327 قمري به سفارش ملا حاج ابو تراب که از متدنيان بيدخت بود سه نفر به نامهاي عبدالله ، عبدالکريم ملا سلطان را خفه کدرند (کتاب در خانقاه بيدخت چه مي گذرد )

بعد از ملا سلطان نرو علي شاه ثاني پسرملا سلطان قطب شد وي اوايل با اعتقادات پدرش مخالف بود و از بيدخت قرار ننمود بعدها ملا سلطان توسط حمت عليشاه حائري از مريدانش توانست او را از عراق پيدا نمايد و باز گرداند .و عجيب است همين مخالفت بعدها قطب مي شود . بعد از 10 سال او را نيز در ري کشتند .

بعد از نور عليشاه صالح علي شاه و بعد از وي به ترتيب سلطان حسين تابنده (رضا عليشاه)علي تابنده (مجذوب عليشاه) قطب شدند . گناباديه در دروده قاجار توسط حمايت هاي بي دريغ تيمور تاش و در زمان شاه پهلوي تسوط نصيري رئيس ساواک رشد کرد کتابهاي ملا سلطان را سر تيپ پرورش تجديد چاپ مي کد و سلطان حسين هم بشدت وابسته شاه بود و در راهپيمايي ها در حمايت از شاه شرکت مي نمود .

نور علي تابنده کيست :

صوفيها معتقدند که قطب يک فرقه بايد مراحل تصوف را پله پله بگذارند تا به مقام قطبيت برسد . اما مي بينيم برخي از اينها همچون نور علي تابنده يکشبه قطب مي شود و همين مراحل را نيز سپري نمي کند .

نور علي تابنده برادر سلطان حسين تابنده بود و چون از همفکران مصدق بود و در مبارزه عليه شاه فعال بود طرد چ ون خانواده تابنده و (جريان تصوف ) پيوند تنگاتنگي با در بار محمد رضا پهلوي به طور اينکه يک سفر که شاه از اين مسير (گناباد) عبور مي کند براي رفتن به بيرجند و به دعوت آقاي علم شب را در منزل آقاي تابنده (سلطان حسين) بيتوته مي کند يعين روباط بسيار تنگاتنگ است يا شما مي بيند يکي از متفذين جدي دربار آقاي منوچهر اقبال رئيس شرکت ملي نفت منصوب به شخص شاه بود (گرايش به تصوف هم داشته) و قدرتش از وزرا هم بيشتر بود ايشان دو دختر دارد يکي را به خانواده تابنده مي دهد و يکي را به خانواده شاه يعني خوانواده رژيم شاه با خانواده تابنده عجين شده است .

به همين دليل خانواده تابنده نورع علي را طرد مي کند و وي ساليان سال به بيدخت نمي رود اين روند سپري مي شود تا پايان دهه 40 و 50 همچنان نرو علي مترود خانواده است و مورد بي مهري خانواده تابنده قرار مي گيرد بعد از پيروزي انقلاب هم اين روند استمرار دارد ولي بنا به نوع گرايشاتي که به جريان ليبراليسم دارد آقاي نور علي تابنده تحت تاثير تفکرات ليبراليسم قرار داد با نظام جمهوري اسلامي سر ستيز پيدا مي کند و در تعارض هايي قرار مي گيرد مثل همان اقليت نهضت آزادي که آنها بنا به گرياشهاي ليبراليسمي که دارند تحت تاثير همان گرايشها با نظام جمهوري اسلامي هم در تعارض قرار مي گيرد اين تعارض ادامه دارد و استمرار پيدا مي کند تا اينکه ايشان در اوايل دهده 70 يک بار دستگير مي شود به اتفاق بعضي از سران نهضت آزادي و مدت کوتاهي هم در زندان به سر مي برد .

بعد از آزادي هم چنان نه آشتي با خانوده تابنده دارد نه گرايشي به تصوف دارد از قضاي اتفاق ما مي بينيم که رضا عليشاه فوت مي شود قطبيت به برادرش منتقل نمي شود بلکه به پسرش منتقل مي شود و به علي تابنده ملقب به محبوب عليشاه و در اين مقطع در اواسط دهه 70 که محبوب علشاه به طرز مشکوکي فوت مي کند از قضاي اتفاق قطبيت به آقاي نور علي تابنده مي رسد اين وضعيت چند حالت را پيش مي آورد که کسي که حداقل تا آن مقطع يک ربع قرن باخانواده تصوف ارتباط نداشته با آنها سر ستيز داشته آنها را اصلاً به رسميت نمي شناخته خانواده اش را يک جريان فکري منحرف مي دانسته اين اواسط دهه 70 مي آيد به قطبيت اين فرقه مي رسد .

بررسي سلسله سند فرقه گناباديه

صوفيها معتقدند که هر صوفي بايد بتواند از عهده اثبات سلسله برآيد يعني سلسله خود را بدن انقطاع به امام ائمه برساند چون مدعي هستند که قطبيت ادامه امامت و يا حداقل نيابت خاص است . شيخ هبه الله جذبي شخ فرقه گنابادي که تئرسين اينهاست در کتاب باب ولايت ص 291 مي آورد :

مجازين در زمان غيبت بايد داراي نص اجازه سلسل باشند که به امام منتهي گردد .

صفي علي شاه مي گويد :

مرشد طريقت بايد از عهده اثبات سلسله برآيد که يدا به يد مي رسد تا به امام

کتاب مقدمه ديوان صفي ص 16

نور علي تابنده قطب فعلي گناباديه :

اگز کسي ا جازه اش يدا به يد امام رسد رهبري و ارشاد او شرعي و قانوني است و الا رشته اش قطع شده است

فصلنامه عرفان ايران شماره 7 ص

اين سلسله تا سلطان محمد گنابادي و تا طاووس العرفا فقط مال گناباديه است و از آنجا بالاتر در نعمت اللهي مشترک است البته تنها فرقه اي که خانودگي وارثي است فرقه گناباديه است بجز نور علي تابنده که عموي حاج علي تابنده است بقيه اقطاب پدر و پسر بوده اند . گناباديها سلسله اقطاب خود را که سلاسل مي گويند را اينگونه معرفي نموده اند

حضرت امام علي بن موسي الرضا (ع)

شيخ المشايخ معروف کرخي

يخ المشايخ سري سقطي

قطب اول : شيخ جنيد بغدادي

قطب دوم : ابو علي رودباري

قطب سوم: ابو علي کاتب

قطب چهارم ک ابو عمران المغربي

قطب پنجم : ابوالقاسم گورکاني

قطب ششم : ابوبکر طوسي نساج

قطب هفتم : احمد غزالي

قطب هشتم : ابوالفضل بغدادي

قطب نهم : ابوالبرکات

قطب دهم : ابو مسعود اندلسي

قطب يازدهم : ابو مدين

قطب دوازدهم : ابو الفتوح

قطب سيزدهم : کمال الدين کوفي

قطب چهاردم : صالح بربري

قطب پانزدهم :‌عبدالله يافعي

قطب شانزدهم : نعمت الله ولي

قطب هفدهم : برهان الدين خليل الله

قطب هجدهم : حبيب الدين محب الله اول

قطب نوزدهم : کمال الدين محب الله اول

قطب بيستم : مير شاه برهان الدين خليل الدين دوم

قطب بيست و يکم : مير شاه شمس الدين محمداول

قطب بيست و دوم : مير شاه حبيب الدين محب الله دوم

قطب بيست و سوم : مير شاه شمس الدين محمد دوم

قطب بيست و چهارم : مير شاه کما الدين عطيه الله دوم

قطب بيست و پنجم : مير شاه شمس الدين سوم

قطب بيست و ششم : محمود دکني

قطب بيست و هفتم : شمس الدين دکني

قطب بيست و هفتم : شمس الدين دکني

قطب بيست و هشتم : رضا عليشاه دکني

قطب بيست و نهم : حسين عليشاه اصفهاني

قطب سي ام : مجذوب عليشاه همداني

قطب سي يکم: ميرزا زين العابدين شيرواني مست عليشاه

قطب سي و دوم : رحمت عليشاه شيرازي

قطب سي و سوم : سعادت عليشاه اصفهاني

قطب سي و چهارم : سلطان محمد (سطان عليشاه )گنابادي

قطب سي و پنجم : ملا علي نور عليشاه ثاني

قطب سي و ششم : محمد حسن صالح علشاه

قطب سي و هفتم : سلطان حسين تابنده رضا عليشاه

قطب سي و هشتم : علي محبوب عيشاه

قطب سي و نهم : دکتر نور علي تابنده مجذوب عليشاه

هر جا بتوانيم اين رشته را ببريم کارشان تمام است و 50 درصد آثارشان در رابطه بااين سلاسل است که اثبات سلاسل کنند .

معروف کرخي کيست ؟

محمد باقر سلطاني (پسر کوچک ملا سلطان ) مي گويد :

در سال 200 هجري عده اي از شيعيان خراسان به مقصد زيارت و تشرف امام رضا (ع) بر در خانه ان حضرت جمع شدند و پس از اخذ اجازه شرفيابي از کثرت شکر و ولع به حالت هجوم وارد منزل شدند جناب معروف که در آنزمان پيرمرد ضعيفي بود بر اثر ازدحام جمعيت دچار شکستگي پهلو گرديد و رحلت فرمود و مدفن او در بغداد است .(رهبران طريقت و عرفان )

اولين کساني که افسانه معروف را درست کرد ابو عبدالرحمن سلمي صوفي صاحب کتاب طبقات الصوفيه است .

وي ميگويد :

معروف در 8 سالگي بدست امام (ع) مسلمان شد و پدر و مادرش مجوس بودند .

ملا علي گنابادي ميگويد : معروف در 8 سالگي بدست امام (ع) مسلمان شد و در باني امام در سال 200 هجري فوت کرد امام رضا (ع) در148 يا 153 متولد شده اگر 53 بگيريم معروف 47 ساله مي شود (اگر در 8 سالگي مسلمان شده و در 200 فوت کند ) پس چطور در سن پيري در رباني امام فوت نموده است .

نعمت الله ولي در مورد معروف کرخي مي گويد :

او از مولاجواز احسان يافت

کفر بگذاشت نور ايمان يافت

يافت در خدمت امام مجال

بود دربان درگهش ده سال

طرائق الحقائق ج 2 ص 458

علامه هاشم الحسني مي نويسد در تاريخ شخصي به نام معروف بن فيروزان کرخي نيست (تصوف و تشيع )

اينها اين اسم را از نام معروف بن خربوذان کرخي که از اصحاب امام صادق کاظم و رضا عليهم السلام بوده است کپي کرده اند بعدها سلطانحسين تابنده که متوجه اشکالات اين نظريه شد امد و سعي کرد اين معروف را همان معروف بن خربوزان کرخي معرفي نمايد .

سلطان حسين تابنده مي گويد :

شيخ معروف خدمت حضرت صادق (ع) و کاظم و رضا عليهم السلام رسده و از طرف حضرت رضا مامور به دعوت ولايتي بوده نابغه علم و عرفان ص 59

حرف کدام را بايد باور کرد

اشکالات اساسي ک

اول : معروف زودتر از امام از دنيا رفته يعني امام رضا عليه اسلام در سال 202 و معروف در سال 200 فوت شده و چطور مي شود کسي قطب بعد از امام باشد و خودش زودتر از اماماز دنيا برود .

دوم : اگر معروف قطب باشد چطور مي شود در يک زمان با وجود امام قطب ديگري باشد .

سوم : اگر بر فرض قبول کنيم معروف بعد از امام هم بوده است پس تکليف امام جواد و هادي و عسگري علهم السلام چه مي شود (هر چند در جواب اين اشکال مي گويند : از اينجا به بعد امامت به دو قسم تقسيم مي شود امامت طريقت و امامت شريعت بعني از امام رضا به بعد ائمه فقط امام شريعت بوده اند و بيان احکام شرعي کارشان بوده است و امامت طريقت و عرفان واخلاق به معروف واقطاب بعد رسيده است )

چهارم : در جواب اين اشکال آقايان عدول کرده اند و گفته اند که معروف شيخ مجاز بوده وقطب نبوده است.

حال سوالي پيش مي آيد که اگر معروف شيخ بوده پس چرا سلسله خود را به امام رضا عليه السلام مي رسانييد چرا به امام زمان عج نمي رسانيد .

ضمنا اگر معروف يخ است چطور يک شيخ مجاز مي تواند قطب مشخص کند وسري سقطي را به قطبيت برگزيند و اگر سري قطب نيست چگونه مي شود او جنيد بغداد را به قطبيت معرفي کند .

اصلا در زمان حيات امام چگونه مي شودمعروف به سري حکم بدهد ولي امام زنده باشد .

اشکال ديگر بر سلسله سند اينها اينست که اگر جنيد بغدادي قطب شده است پس امام زمان عج چکاره هستند .

مگر مي شود 2 قطب در يک زمان باشند .

سلطان حسين تابنده گنابادي درچاپ 84 نابغه علم و عرفان ص مي گويند :

شيخ جنيد از طرف امام حسن عسکري (ع) مجاز در دعوت بود و در زمان امام زمان آن سمت را داشت ولي بعيت و تربيت او توسط شيخ سري سقطي بود .

ملا علي گنابادي مي گويد :

جنيد پس از رحلت امام عسکري و غيبت حيات داشت لهذا قطب ظاهر گشت و و کلاي اربعه خلافت نداشتند بلکه سفارت بود و دستگيري نمي کردند . صالحيه ص 348

(اينجا به زعم ملا علي اولين قطب جنيد است )حال سوال اين است که حکم ولايت او کجاست ؟ در حاليکه قطب بعدي را قطب بعدي راقطب قبلي دعوت مي کند امام مگر ظهور و غيبتش فرق مي کند .

اگر جنيد قطب است پس امام چکاره است ؟

اينها اينهمه داستان بافته اند وسعي کرده اند سلسله خود را به امام رضا عليه السلام برسانند .

حال براي اينکه ميزان دروغگويي حضرات مشخص شود شعري از نعمت الله ولي مي آوريم تا ببينيم اينها چقدر راست مي گويد و آيا اصلا سلسله اينها به امام رضا عليه السلام مي رسد يا نه .

نعمت الله ولي خود مي گويد :

شيخ ما کامل و مکمل بود قطب وقت و امام عادل بود

گاه ارشاد چون سخن گفتي در توحيد را نکو سفتي

يافعي بود نام عبدالله رهبر رهروان ان درگاه

صالح بربري روحاني شيخ شيخ من است تا داني

پير او هم کمال کوفي بود کز کمالش سي کمال افزود

باز باشد ابولفتوح سعيد که سعيد است ان سعيد شهيد

از ابي مدين او عنايت يافت به کمال از ولي ولايت يافت

مغربي بود و مشرقي به صفا آتابي تمام مه سيما

شيخ ابي مدين است شيخ سعيد که نظيرش نبود در توحيد

ديگر آن عارف و دود بود کنيت او ابو سعود بود

بود در اندلس ورا مسکن بس کرم کرد روح او با من

پير او بود هم ابولبرکات بکمال و جمال و ذات و صفات

باز ابولفضل بود بغدادي افضل فاضلان به استادي

شيخ او احمد غزالي بود مظهر جامع کمالي بود

خرقه اش پاره بود او بکر است زانکه نساج با ابوبکر است

باز شيخ بزرگ ابوعثمان که نظريش نبود در عرفان

مظهر لطف حضرت واهب بندگي ابو علي کاتب

شيخ او شيخ کاملش دانند بو علي رودباريش خوانند

شيخ او هم جنيد بغدادي مصر معني دمشق دلشادي

شيخ او خال سري سقطي محرم حال او سري سقطي

باز شيخ سري بود معروف چون سري سر او به او مکشوف

از اينجا به بعد ببينيد آيا نعمت الله خود را به امام رضا مي رساند يا اينرا بعدا اين صوفيان اضافه نموده اند

شيخ معروف را نکو ميد ان شيخ داوود طائيش ميخوان

اوز موسي جواز احسان يافت کفر بگذاشت نور ايمان يافت

(حال موسي کيست خدا مي داند )

پير او هم حبيب محبوبست عجمي طالب است و مطلوب است

پير بصري ابولحسن باشد شيخ شيخان انجمن باشد

يافت او صحبت علي ولي گشت منظور بندگي علي

خرقه او هم از رسول خداست اين چنين خرقه اي لطيف کراست

مثنوي 71 ص 661 ديوان شاه نعمت الله ولي

مشکل ديگري که هست سني بودن سر سلسله هاي اين فرقه است .لذا آمده اند به دو طريق اين مشکل را توجيه کنند

1- تقيه 2- اول سني بودند بعد شيعه شدند

فرقه اي مثل گناباديه آمده و نسبت به برخي از افراد مثل حسن بصري و برخي ديگر از سران تصوف خود را بي قيد نشان دادن وسعي کردند در سلاسل اسمي از حسن بصري نياورند .

عمده ترين توجيه براي شيعه نشان دادن آنها تقيه کردن آنهاست .

فصلنامه عرفان ايران که ارگان رسمي نعمت اللهي گناببادي است که به سرپرستي صوفي اروپا نشين مصطفي آزمايشي درشماره 3 ص 108 نوشته است که :

صوفيه در زمان امامان بزرگوار شاگري و تقيه به شيوه ائمه معصومين را داشتند .

در جايي ديگر براي رفع اين شبه مي نويسند :

چندان در بند اظهار تشيع معنوي خود نبودند و به اقتضاي مولد (محل تولد ) و اجتماع محل رشد خود با لطبع به يکي از مذاهب فقهي اهل سنت عمل کرده اند عرفان ايران ش 10ص83

حتي اينها براي حل اين مشکل تعريف جديدي از شيعه و سني ارائه دادند

دکتر مصطفي آزمايش از بزرگان فرقه گنابادي در اروپا مي گويد :

سني کسي است که پيرو رسول خدا بوده و از دو زياده روي بر کنار باشد نه دشمن علي و اولاد او باشد و نه دشمن خلفاي راشدين (ابابکر عمر و عثمان ) به اين ترتيب کسي که از خلفاي راشدين بدگويي کند رافضي است و کسي که با علي (ع) مخالفت کند خارجي است کسي که به خلفاي راشديين و به آل رسول الله احترام گذارد و حرمت آنان را مراعات نمايد وسنت رسول خدا را نيز پاسدار باشد سني محسوب مي شود و به اين اعتبار است که بسياري از بزرگان تصوف و عرفان مانند سنايي مولانا و عطار و شاه نعمت الله ولي خنود راسني خوانده اند .(مجموعه مقالات درباره شاه نعمت الله ولي ص 49)

دکتر نور علي تابنده قطب اين فرقه در کمال تعجب مي گويد : خلافت حق علي نبود ملت بود و وظيفه علي يعني ما مسلمين حق داشتيم که بعد از پيغمبر به عنوان جانشين او خليفه ي مثل علي داشتيم (مجموعه مقالات درباره شاه نعمت الله ولي ص 15)

او با زيرکي تمام خلافت را حق مردم مي داند و مي خواهد بگويد خود مردم نخواستند اين حق را به علي عليه السلام بدهند و وظيفه از دوش ايشان ساقط شد او نمي گويد اينها خلافت را غصب کردند .

خواجه عبدالله انصاري مي گويد :

از ميان دو هزار صوفي که شناخته ام تنها دو نفر از آنها مذهب رافضي داشتند کتاب تصوف و تشيع ص 113

نويسندگاني از خود صوفيه هم مثل اسدالله خاوري و دکتر نصر سعي در اعتراف به اين نکته دارند که تصوف سابقه سني گري دارد و با دادن لقب شيخ شهيد به نجم الدين کبري سعي کردند شيعه جلوه دهند که اين ادعا فاقد مدرک است .

دکتر تابنده مي کويد : هر کس امامت حضرت علي عليه السلام را قبول داشته باشد از نظر ما شيعه محسوب ي شود و اگر رد کند سني محسوب مي شود .

(ولينمي گويد امام چندم قبول داشته باشد و نمي گويد شيعه دوازده امامي )

اين جنيد که به ادعاي همه علماي سني از اهل سنت است از طرف امام قطب مي شود ؟؟

و هيچ کس جز صفي عليشاه در صد ساله اخير ادعاي شيعه بودن جنيد را نکرده !


 

 

فصلنامه عرفان ايران شماره 7 ص

اين سلسله تا سلطان محمد گنابادي و تا طاووس العرفا فقط مال گناباديه است و از آنجا بالاتر در نعمت اللهي مشترک است البته تنها فرقه اي که خانودگي وارثي است فرقه گناباديه است بجز نور علي تابنده که عموي حاج علي تابنده است بقيه اقطاب پدر و پسر بوده اند . گناباديها سلسله اقطاب خود را که سلاسل مي گويند را اينگونه معرفي نموده اند

حضرت امام علي بن موسي الرضا (ع)

شيخ المشايخ معروف کرخي

يخ المشايخ سري سقطي

قطب اول : شيخ جنيد بغدادي

قطب دوم : ابو علي رودباري

قطب سوم: ابو علي کاتب

قطب چهارم ک ابو عمران المغربي

قطب پنجم : ابوالقاسم گورکاني

قطب ششم : ابوبکر طوسي نساج

قطب هفتم : احمد غزالي

قطب هشتم : ابوالفضل بغدادي

قطب نهم : ابوالبرکات

قطب دهم : ابو مسعود اندلسي

قطب يازدهم : ابو مدين

قطب دوازدهم : ابو الفتوح

قطب سيزدهم : کمال الدين کوفي

قطب چهاردم : صالح بربري

قطب پانزدهم :‌عبدالله يافعي

قطب شانزدهم : نعمت الله ولي

قطب هفدهم : برهان الدين خليل الله

قطب هجدهم : حبيب الدين محب الله اول

قطب نوزدهم : کمال الدين محب الله اول

قطب بيستم : مير شاه برهان الدين خليل الدين دوم

قطب بيست و يکم : مير شاه شمس الدين محمداول

قطب بيست و دوم : مير شاه حبيب الدين محب الله دوم

قطب بيست و سوم : مير شاه شمس الدين محمد دوم

قطب بيست و چهارم : مير شاه کما الدين عطيه الله دوم

قطب بيست و پنجم : مير شاه شمس الدين سوم

قطب بيست و ششم : محمود دکني

قطب بيست و هفتم : شمس الدين دکني

قطب بيست و هفتم : شمس الدين دکني

قطب بيست و هشتم : رضا عليشاه دکني

قطب بيست و نهم : حسين عليشاه اصفهاني

قطب سي ام : مجذوب عليشاه همداني

قطب سي يکم: ميرزا زين العابدين شيرواني مست عليشاه

قطب سي و دوم : رحمت عليشاه شيرازي

قطب سي و سوم : سعادت عليشاه اصفهاني

قطب سي و چهارم : سلطان محمد (سطان عليشاه )گنابادي

قطب سي و پنجم : ملا علي نور عليشاه ثاني

قطب سي و ششم : محمد حسن صالح علشاه

قطب سي و هفتم : سلطان حسين تابنده رضا عليشاه

قطب سي و هشتم : علي محبوب عيشاه

قطب سي و نهم : دکتر نور علي تابنده مجذوب عليشاه

هر جا بتوانيم اين رشته را ببريم کارشان تمام است و 50 درصد آثارشان در رابطه بااين سلاسل است که اثبات سلاسل کنند .

معروف کرخي کيست ؟

http://www.mohakeme.com/news-551.html

متن کامل مطلب
كدخبر: 551
تاريخ انتشار: جمعه 30 فروردین 1387
تعداد بازديد: 1711
print چاپ
send ارسال به دوستان

نقدوبررسي عرفان باطل(تصوف)


اسامي ديگر فرقه:
طاووسيه نعمت اللهي سلطان عليشاهي نعمت اللهي گنابادي
با مرگ رحمتعليشاه چندين نفر مدعي قطبيت شدند .
يکي از آنها محمد کاظم اصفهاني ملقب به سعادتعليشاه بود. در سال 1293 ق آقاي طاووس سعادت عليشاه فوت کرد محمد سلطان گنابادي به لقب طريقتي سلطان عليشاه ...



زماني که ملا سلطان در مدرسه سيد نصيرالدين تلمذ مي نمود به اتهام بابي گري از ترس مردم که قصد او را داشتند درب حجره خود را باز گذاشته و بدون اثاث به فرار نمود .
پس از اينکه سعادطعليشاه به سبزوار رفت و مرحوم ملاهادي سبزواري او را تحول نگرفت ملا سلطان شيفته او شد و به اصفاهن رفته و رسما صوفي شد بعدها به بيدخت برگشت و در آ‌نجا ادعاي قطبيت کرد .
دو کار عمده اي که ملا سلطان گنابادي کرد و موفق شد تا در بيدخت مردم را به گرد خود جمع کند :
1- از جهل مردم استفاده کرده و برنامه هاي ديني براي مردم چپد .
2- به طبابت پرداخت و رايگان مداوا مي کرد

کتب ملا سلطان به ترتيب زماني

1- تهذيب التهذيب
2- سعادت نامه
3- تفسير بيان السعاده
4- مجمع السعادات
5- ولايت نامه
6- بشاره الموضين
7- تنبيه النائمين
8- شرح کلمات قصار بابا طاهر

تذکر :

حضرت امام (ره) در مقدمه تفسير سوره حمد چند تفسير رانام برده که يکي از تفسير بيان السعاده ملا سلطان است .
2- مرحوم رفيعي قزويني :
اعراب اول کتاب با خود کتاب فرق مي کند .

3- شيخ محمد باقر گازري در کتاب کفاه المکائد و اصلاح المفا سد ص 59 مدعي است اين کتاب از ملا سلطن نيست .
انحرافات فرقه گناباديه
عشريه

يکي از اعتقادات جدي اين فرقه پرداخت عشريه به قطب به جاي خمس و زکات است بدين ترتيب که هر صوفي بايد يک دهم درآمد خود را به قطب يا نماينده قطب بپردازد .

ما سلطان مي گويد :

يک عشر از ارباح مکاسب و زراعات داده شود مغني از زکات زکوي و از خمس خواهد بود

نابغه علم و عرفان ص 203 و 204 چاپ تابان

که البته برخي توجيه ک ردند که اين عشريه بعلاه خمس و زکات است که اين توجيه واقعيت ندارد . سلطانحسين تابنده در رساله رفع شبهات سعي نموده اين مساله را توجيه کند که جمله ملا سلطان نشانگر اين واقعيت است که اينها عشريه را مکفي از خمس و زکات مي دانند .

تجسم صورت مرشد در عبادت

ملا سلطان گنبادي براي تئوريزه کردن اين انحراف در سعادتنامه صفحه 10-12 ميگويد : اگر صورت مرشد ظاهري را خيال در نظر نداشته باشد صورت هواهاي نساني که بت تراشي نفسند هيچوقت از نظر اونرود . ملا علي گنابادي درصالحيه چاپ دوم ص 334 حقيقت 598 مي گويد : مقلد ناچار است که در وقت عمل مطاع (مرشد ) را در نظر آورد . البته اين انحراف در ساير فرقه هاي صوفيه نيز است .

ميرزا زين العابدين شيرواني مست عليشاه که ازسر سلسله هاي گنابادي است مي گويد : در اين حال بايد که سالک در مجامع و احوال وافغان و اقوال از مراقبت صورت مرشد غافل نشود دره نگکام ذکر و ورد و طاعت و خدمت از وجه شيخ خود زايل نگردد .(رياض السياحه ص 371). البته سلطان حسين تابنده که گويا آثار جد خويش را مطالعه نکرده و در رساله رفع شبهات در پاسخ به اين اشکال مي گويد : بنابراين واضع است که در نظر گرفتن صورت در هنگام عبادت به اختيار کفر است . پس همانطور که توضيح داده شد منظور اهل عرفان تمثل است و تمثيل نيست . و اين مشاهدات هم بي اختيار صورت ميگيرد و به هيچ عنوان شرک نيست .



اقطاب بعد از ملا سلطان

عده از مردم بيدخت خدمت مرحوم آخوند خراساني رسيده و عقايد ملا سلطان را به ايشان باز گو نمودند که مرحوم اخوند فتواي ارتداد نامبرده را صادر ن مودند . در سال 1327 قمري به سفارش ملا حاج ابو تراب که از متدنيان بيدخت بود سه نفر به نامهاي عبدالله ، عبدالکريم ملا سلطان را خفه کدرند (کتاب در خانقاه بيدخت چه مي گذرد )

بعد از ملا سلطان نرو علي شاه ثاني پسرملا سلطان قطب شد وي اوايل با اعتقادات پدرش مخالف بود و از بيدخت قرار ننمود بعدها ملا سلطان توسط حمت عليشاه حائري از مريدانش توانست او را از عراق پيدا نمايد و باز گرداند .و عجيب است همين مخالفت بعدها قطب مي شود . بعد از 10 سال او را نيز در ري کشتند .

بعد از نور عليشاه صالح علي شاه و بعد از وي به ترتيب سلطان حسين تابنده (رضا عليشاه)علي تابنده (مجذوب عليشاه) قطب شدند . گناباديه در دروده قاجار توسط حمايت هاي بي دريغ تيمور تاش و در زمان شاه پهلوي تسوط نصيري رئيس ساواک رشد کرد کتابهاي ملا سلطان را سر تيپ پرورش تجديد چاپ مي کد و سلطان حسين هم بشدت وابسته شاه بود و در راهپيمايي ها در حمايت از شاه شرکت مي نمود .

نور علي تابنده کيست :

صوفيها معتقدند که قطب يک فرقه بايد مراحل تصوف را پله پله بگذارند تا به مقام قطبيت برسد . اما مي بينيم برخي از اينها همچون نور علي تابنده يکشبه قطب مي شود و همين مراحل را نيز سپري نمي کند .

نور علي تابنده برادر سلطان حسين تابنده بود و چون از همفکران مصدق بود و در مبارزه عليه شاه فعال بود طرد چ ون خانواده تابنده و (جريان تصوف ) پيوند تنگاتنگي با در بار محمد رضا پهلوي به طور اينکه يک سفر که شاه از اين مسير (گناباد) عبور مي کند براي رفتن به بيرجند و به دعوت آقاي علم شب را در منزل آقاي تابنده (سلطان حسين) بيتوته مي کند يعين روباط بسيار تنگاتنگ است يا شما مي بيند يکي از متفذين جدي دربار آقاي منوچهر اقبال رئيس شرکت ملي نفت منصوب به شخص شاه بود (گرايش به تصوف هم داشته) و قدرتش از وزرا هم بيشتر بود ايشان دو دختر دارد يکي را به خانواده تابنده مي دهد و يکي را به خانواده شاه يعني خوانواده رژيم شاه با خانواده تابنده عجين شده است .

به همين دليل خانواده تابنده نورع علي را طرد مي کند و وي ساليان سال به بيدخت نمي رود اين روند سپري مي شود تا پايان دهه 40 و 50 همچنان نرو علي مترود خانواده است و مورد بي مهري خانواده تابنده قرار مي گيرد بعد از پيروزي انقلاب هم اين روند استمرار دارد ولي بنا به نوع گرايشاتي که به جريان ليبراليسم دارد آقاي نور علي تابنده تحت تاثير تفکرات ليبراليسم قرار داد با نظام جمهوري اسلامي سر ستيز پيدا مي کند و در تعارض هايي قرار مي گيرد مثل همان اقليت نهضت آزادي که آنها بنا به گرياشهاي ليبراليسمي که دارند تحت تاثير همان گرايشها با نظام جمهوري اسلامي هم در تعارض قرار مي گيرد اين تعارض ادامه دارد و استمرار پيدا مي کند تا اينکه ايشان در اوايل دهده 70 يک بار دستگير مي شود به اتفاق بعضي از سران نهضت آزادي و مدت کوتاهي هم در زندان به سر مي برد .

بعد از آزادي هم چنان نه آشتي با خانوده تابنده دارد نه گرايشي به تصوف دارد از قضاي اتفاق ما مي بينيم که رضا عليشاه فوت مي شود قطبيت به برادرش منتقل نمي شود بلکه به پسرش منتقل مي شود و به علي تابنده ملقب به محبوب عليشاه و در اين مقطع در اواسط دهه 70 که محبوب علشاه به طرز مشکوکي فوت مي کند از قضاي اتفاق قطبيت به آقاي نور علي تابنده مي رسد اين وضعيت چند حالت را پيش مي آورد که کسي که حداقل تا آن مقطع يک ربع قرن باخانواده تصوف ارتباط نداشته با آنها سر ستيز داشته آنها را اصلاً به رسميت نمي شناخته خانواده اش را يک جريان فکري منحرف مي دانسته اين اواسط دهه 70 مي آيد به قطبيت اين فرقه مي رسد .

بررسي سلسله سند فرقه گناباديه

صوفيها معتقدند که هر صوفي بايد بتواند از عهده اثبات سلسله برآيد يعني سلسله خود را بدن انقطاع به امام ائمه برساند چون مدعي هستند که قطبيت ادامه امامت و يا حداقل نيابت خاص است . شيخ هبه الله جذبي شخ فرقه گنابادي که تئرسين اينهاست در کتاب باب ولايت ص 291 مي آورد :

مجازين در زمان غيبت بايد داراي نص اجازه سلسل باشند که به امام منتهي گردد .

صفي علي شاه مي گويد :

مرشد طريقت بايد از عهده اثبات سلسله برآيد که يدا به يد مي رسد تا به امام

کتاب مقدمه ديوان صفي ص 16

نور علي تابنده قطب فعلي گناباديه :

اگز کسي ا جازه اش يدا به يد امام رسد رهبري و ارشاد او شرعي و قانوني است و الا رشته اش قطع شده است

فصلنامه عرفان ايران شماره 7 ص

اين سلسله تا سلطان محمد گنابادي و تا طاووس العرفا فقط مال گناباديه است و از آنجا بالاتر در نعمت اللهي مشترک است البته تنها فرقه اي که خانودگي وارثي است فرقه گناباديه است بجز نور علي تابنده که عموي حاج علي تابنده است بقيه اقطاب پدر و پسر بوده اند . گناباديها سلسله اقطاب خود را که سلاسل مي گويند را اينگونه معرفي نموده اند

حضرت امام علي بن موسي الرضا (ع)

شيخ المشايخ معروف کرخي

يخ المشايخ سري سقطي

قطب اول : شيخ جنيد بغدادي

قطب دوم : ابو علي رودباري

قطب سوم: ابو علي کاتب

قطب چهارم ک ابو عمران المغربي

قطب پنجم : ابوالقاسم گورکاني

قطب ششم : ابوبکر طوسي نساج

قطب هفتم : احمد غزالي

قطب هشتم : ابوالفضل بغدادي

قطب نهم : ابوالبرکات

قطب دهم : ابو مسعود اندلسي

قطب يازدهم : ابو مدين

قطب دوازدهم : ابو الفتوح

قطب سيزدهم : کمال الدين کوفي

قطب چهاردم : صالح بربري

قطب پانزدهم :‌عبدالله يافعي

قطب شانزدهم : نعمت الله ولي

قطب هفدهم : برهان الدين خليل الله

قطب هجدهم : حبيب الدين محب الله اول

قطب نوزدهم : کمال الدين محب الله اول

قطب بيستم : مير شاه برهان الدين خليل الدين دوم

قطب بيست و يکم : مير شاه شمس الدين محمداول

قطب بيست و دوم : مير شاه حبيب الدين محب الله دوم

قطب بيست و سوم : مير شاه شمس الدين محمد دوم

قطب بيست و چهارم : مير شاه کما الدين عطيه الله دوم

قطب بيست و پنجم : مير شاه شمس الدين سوم

قطب بيست و ششم : محمود دکني

قطب بيست و هفتم : شمس الدين دکني

قطب بيست و هفتم : شمس الدين دکني

قطب بيست و هشتم : رضا عليشاه دکني

قطب بيست و نهم : حسين عليشاه اصفهاني

قطب سي ام : مجذوب عليشاه همداني

قطب سي يکم: ميرزا زين العابدين شيرواني مست عليشاه

قطب سي و دوم : رحمت عليشاه شيرازي

قطب سي و سوم : سعادت عليشاه اصفهاني

قطب سي و چهارم : سلطان محمد (سطان عليشاه )گنابادي

قطب سي و پنجم : ملا علي نور عليشاه ثاني

قطب سي و ششم : محمد حسن صالح علشاه

قطب سي و هفتم : سلطان حسين تابنده رضا عليشاه

قطب سي و هشتم : علي محبوب عيشاه

قطب سي و نهم : دکتر نور علي تابنده مجذوب عليشاه

هر جا بتوانيم اين رشته را ببريم کارشان تمام است و 50 درصد آثارشان در رابطه بااين سلاسل است که اثبات سلاسل کنند .

معروف کرخي کيست ؟

محمد باقر سلطاني (پسر کوچک ملا سلطان ) مي گويد :

در سال 200 هجري عده اي از شيعيان خراسان به مقصد زيارت و تشرف امام رضا (ع) بر در خانه ان حضرت جمع شدند و پس از اخذ اجازه شرفيابي از کثرت شکر و ولع به حالت هجوم وارد منزل شدند جناب معروف که در آنزمان پيرمرد ضعيفي بود بر اثر ازدحام جمعيت دچار شکستگي پهلو گرديد و رحلت فرمود و مدفن او در بغداد است .(رهبران طريقت و عرفان )

اولين کساني که افسانه معروف را درست کرد ابو عبدالرحمن سلمي صوفي صاحب کتاب طبقات الصوفيه است .

وي ميگويد :

معروف در 8 سالگي بدست امام (ع) مسلمان شد و پدر و مادرش مجوس بودند .

ملا علي گنابادي ميگويد : معروف در 8 سالگي بدست امام (ع) مسلمان شد و در باني امام در سال 200 هجري فوت کرد امام رضا (ع) در148 يا 153 متولد شده اگر 53 بگيريم معروف 47 ساله مي شود (اگر در 8 سالگي مسلمان شده و در 200 فوت کند ) پس چطور در سن پيري در رباني امام فوت نموده است .

نعمت الله ولي در مورد معروف کرخي مي گويد :

او از مولاجواز احسان يافت

کفر بگذاشت نور ايمان يافت

يافت در خدمت امام مجال

بود دربان درگهش ده سال

طرائق الحقائق ج 2 ص 458

علامه هاشم الحسني مي نويسد در تاريخ شخصي به نام معروف بن فيروزان کرخي نيست (تصوف و تشيع )

اينها اين اسم را از نام معروف بن خربوذان کرخي که از اصحاب امام صادق کاظم و رضا عليهم السلام بوده است کپي کرده اند بعدها سلطانحسين تابنده که متوجه اشکالات اين نظريه شد امد و سعي کرد اين معروف را همان معروف بن خربوزان کرخي معرفي نمايد .

سلطان حسين تابنده مي گويد :

شيخ معروف خدمت حضرت صادق (ع) و کاظم و رضا عليهم السلام رسده و از طرف حضرت رضا مامور به دعوت ولايتي بوده نابغه علم و عرفان ص 59

حرف کدام را بايد باور کرد

اشکالات اساسي ک

اول : معروف زودتر از امام از دنيا رفته يعني امام رضا عليه اسلام در سال 202 و معروف در سال 200 فوت شده و چطور مي شود کسي قطب بعد از امام باشد و خودش زودتر از اماماز دنيا برود .

دوم : اگر معروف قطب باشد چطور مي شود در يک زمان با وجود امام قطب ديگري باشد .

سوم : اگر بر فرض قبول کنيم معروف بعد از امام هم بوده است پس تکليف امام جواد و هادي و عسگري علهم السلام چه مي شود (هر چند در جواب اين اشکال مي گويند : از اينجا به بعد امامت به دو قسم تقسيم مي شود امامت طريقت و امامت شريعت بعني از امام رضا به بعد ائمه فقط امام شريعت بوده اند و بيان احکام شرعي کارشان بوده است و امامت طريقت و عرفان واخلاق به معروف واقطاب بعد رسيده است )

چهارم : در جواب اين اشکال آقايان عدول کرده اند و گفته اند که معروف شيخ مجاز بوده وقطب نبوده است.

حال سوالي پيش مي آيد که اگر معروف شيخ بوده پس چرا سلسله خود را به امام رضا عليه السلام مي رسانييد چرا به امام زمان عج نمي رسانيد .

ضمنا اگر معروف يخ است چطور يک شيخ مجاز مي تواند قطب مشخص کند وسري سقطي را به قطبيت برگزيند و اگر سري قطب نيست چگونه مي شود او جنيد بغداد را به قطبيت معرفي کند .

اصلا در زمان حيات امام چگونه مي شودمعروف به سري حکم بدهد ولي امام زنده باشد .

اشکال ديگر بر سلسله سند اينها اينست که اگر جنيد بغدادي قطب شده است پس امام زمان عج چکاره هستند .

مگر مي شود 2 قطب در يک زمان باشند .

سلطان حسين تابنده گنابادي درچاپ 84 نابغه علم و عرفان ص مي گويند :

شيخ جنيد از طرف امام حسن عسکري (ع) مجاز در دعوت بود و در زمان امام زمان آن سمت را داشت ولي بعيت و تربيت او توسط شيخ سري سقطي بود .

ملا علي گنابادي مي گويد :

جنيد پس از رحلت امام عسکري و غيبت حيات داشت لهذا قطب ظاهر گشت و و کلاي اربعه خلافت نداشتند بلکه سفارت بود و دستگيري نمي کردند . صالحيه ص 348

(اينجا به زعم ملا علي اولين قطب جنيد است )حال سوال اين است که حکم ولايت او کجاست ؟ در حاليکه قطب بعدي را قطب بعدي راقطب قبلي دعوت مي کند امام مگر ظهور و غيبتش فرق مي کند .

اگر جنيد قطب است پس امام چکاره است ؟

اينها اينهمه داستان بافته اند وسعي کرده اند سلسله خود را به امام رضا عليه السلام برسانند .

حال براي اينکه ميزان دروغگويي حضرات مشخص شود شعري از نعمت الله ولي مي آوريم تا ببينيم اينها چقدر راست مي گويد و آيا اصلا سلسله اينها به امام رضا عليه السلام مي رسد يا نه .

نعمت الله ولي خود مي گويد :

شيخ ما کامل و مکمل بود قطب وقت و امام عادل بود

گاه ارشاد چون سخن گفتي در توحيد را نکو سفتي

يافعي بود نام عبدالله رهبر رهروان ان درگاه

صالح بربري روحاني شيخ شيخ من است تا داني

پير او هم کمال کوفي بود کز کمالش سي کمال افزود

باز باشد ابولفتوح سعيد که سعيد است ان سعيد شهيد

از ابي مدين او عنايت يافت به کمال از ولي ولايت يافت

مغربي بود و مشرقي به صفا آتابي تمام مه سيما

شيخ ابي مدين است شيخ سعيد که نظيرش نبود در توحيد

ديگر آن عارف و دود بود کنيت او ابو سعود بود

بود در اندلس ورا مسکن بس کرم کرد روح او با من

پير او بود هم ابولبرکات بکمال و جمال و ذات و صفات

باز ابولفضل بود بغدادي افضل فاضلان به استادي

شيخ او احمد غزالي بود مظهر جامع کمالي بود

خرقه اش پاره بود او بکر است زانکه نساج با ابوبکر است

باز شيخ بزرگ ابوعثمان که نظريش نبود در عرفان

مظهر لطف حضرت واهب بندگي ابو علي کاتب

شيخ او شيخ کاملش دانند بو علي رودباريش خوانند

شيخ او هم جنيد بغدادي مصر معني دمشق دلشادي

شيخ او خال سري سقطي محرم حال او سري سقطي

باز شيخ سري بود معروف چون سري سر او به او مکشوف

از اينجا به بعد ببينيد آيا نعمت الله خود را به امام رضا مي رساند يا اينرا بعدا اين صوفيان اضافه نموده اند

شيخ معروف را نکو ميد ان شيخ داوود طائيش ميخوان

اوز موسي جواز احسان يافت کفر بگذاشت نور ايمان يافت

(حال موسي کيست خدا مي داند )

پير او هم حبيب محبوبست عجمي طالب است و مطلوب است

پير بصري ابولحسن باشد شيخ شيخان انجمن باشد

يافت او صحبت علي ولي گشت منظور بندگي علي

خرقه او هم از رسول خداست اين چنين خرقه اي لطيف کراست

مثنوي 71 ص 661 ديوان شاه نعمت الله ولي

مشکل ديگري که هست سني بودن سر سلسله هاي اين فرقه است .لذا آمده اند به دو طريق اين مشکل را توجيه کنند

1- تقيه 2- اول سني بودند بعد شيعه شدند

فرقه اي مثل گناباديه آمده و نسبت به برخي از افراد مثل حسن بصري و برخي ديگر از سران تصوف خود را بي قيد نشان دادن وسعي کردند در سلاسل اسمي از حسن بصري نياورند .

عمده ترين توجيه براي شيعه نشان دادن آنها تقيه کردن آنهاست .

فصلنامه عرفان ايران که ارگان رسمي نعمت اللهي گناببادي است که به سرپرستي صوفي اروپا نشين مصطفي آزمايشي درشماره 3 ص 108 نوشته است که :

صوفيه در زمان امامان بزرگوار شاگري و تقيه به شيوه ائمه معصومين را داشتند .

در جايي ديگر براي رفع اين شبه مي نويسند :

چندان در بند اظهار تشيع معنوي خود نبودند و به اقتضاي مولد (محل تولد ) و اجتماع محل رشد خود با لطبع به يکي از مذاهب فقهي اهل سنت عمل کرده اند عرفان ايران ش 10ص83

حتي اينها براي حل اين مشکل تعريف جديدي از شيعه و سني ارائه دادند

دکتر مصطفي آزمايش از بزرگان فرقه گنابادي در اروپا مي گويد :

سني کسي است که پيرو رسول خدا بوده و از دو زياده روي بر کنار باشد نه دشمن علي و اولاد او باشد و نه دشمن خلفاي راشدين (ابابکر عمر و عثمان ) به اين ترتيب کسي که از خلفاي راشدين بدگويي کند رافضي است و کسي که با علي (ع) مخالفت کند خارجي است کسي که به خلفاي راشديين و به آل رسول الله احترام گذارد و حرمت آنان را مراعات نمايد وسنت رسول خدا را نيز پاسدار باشد سني محسوب مي شود و به اين اعتبار است که بسياري از بزرگان تصوف و عرفان مانند سنايي مولانا و عطار و شاه نعمت الله ولي خنود راسني خوانده اند .(مجموعه مقالات درباره شاه نعمت الله ولي ص 49)

دکتر نور علي تابنده قطب اين فرقه در کمال تعجب مي گويد : خلافت حق علي نبود ملت بود و وظيفه علي يعني ما مسلمين حق داشتيم که بعد از پيغمبر به عنوان جانشين او خليفه ي مثل علي داشتيم (مجموعه مقالات درباره شاه نعمت الله ولي ص 15)

او با زيرکي تمام خلافت را حق مردم مي داند و مي خواهد بگويد خود مردم نخواستند اين حق را به علي عليه السلام بدهند و وظيفه از دوش ايشان ساقط شد او نمي گويد اينها خلافت را غصب کردند .

خواجه عبدالله انصاري مي گويد :

از ميان دو هزار صوفي که شناخته ام تنها دو نفر از آنها مذهب رافضي داشتند کتاب تصوف و تشيع ص 113

نويسندگاني از خود صوفيه هم مثل اسدالله خاوري و دکتر نصر سعي در اعتراف به اين نکته دارند که تصوف سابقه سني گري دارد و با دادن لقب شيخ شهيد به نجم الدين کبري سعي کردند شيعه جلوه دهند که اين ادعا فاقد مدرک است .

دکتر تابنده مي کويد : هر کس امامت حضرت علي عليه السلام را قبول داشته باشد از نظر ما شيعه محسوب ي شود و اگر رد کند سني محسوب مي شود .

(ولينمي گويد امام چندم قبول داشته باشد و نمي گويد شيعه دوازده امامي )

اين جنيد که به ادعاي همه علماي سني از اهل سنت است از طرف امام قطب مي شود ؟؟

و هيچ کس جز صفي عليشاه در صد ساله اخير ادعاي شيعه بودن جنيد را نکرده !


 

[ 91/12/19 ] [ 2:8 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]
ایوب هاشمی
دکترای عرفان اسلامی


كتابنامه

الف)کتابها:

1.       ابن الجوزی، عبدالرحمن، تلبیس، ابلیس، ترجمه علیرضا ذکاوتی قراگوزلو، مرکز نشر دانشگاهی، تهران، 1368.

2.       ابن خلکان، وفیات الاعیان، دارصادر، بیروت، 1972.

3.       ابن‌الكربلائي، حافظ حسین، روضات الجنان و جنات الجنان : (مترجم)، محمدامین سلطان القرائی نشر: ستوده، تبریز، 1383.

4.       ابو سعید ابی الخیر، محمد بن منور، اسرار التوحید، به تصحیح دکتر محمد رضا شفیعی‌ کدکنی، آگاه تهران، 1376.

5.       الشیبی، کامل، الصله بین التصوّف و التشیع؛، مطبعه الزهرا، بغداد، 1383.

6.       انصاری، خواجه عبد الله، طبقات الصوفیه؛ به اهتمام عبد الحی حبیبی، کابل، 1431.

7.       انصاري، خواجه عبدالله، منازل السايرين، با ترجمه روان فرهادي، چاپ كابل، 1432.

8.       بیچاره بیدختی گنابادی، شیخ محمد حسن( صالح‌علیشاه)یاد نامه صالح، نشر حقیقت: تهران، 1382.

9.       تابنده گنابادي، سلطانحسين، قرآن مجيد و سه داستان اسرارآميز عرفاني، تهران، ناشر جواهریان، 1365.

10.    تابنده، سلطانحسین، نابغه علم و عرفان در قرن چهاردهم، نشر حقیقت: تهران، ۱۳۸۴.

11.     تابنده، علی، خورشید تابنده : شرح احوال و آثار حاج سلطانحسین تابنده گنابادی( رضا علیشاه)، نشر حقیقت: تهران، ۱۳۸۴.

12.    تهرانی، شيخ قاسم، معروف الکرخي؛ تلميذ الامام الرضا و استاذ العرفاء، تلخيص شده توسط عبدالحميد مرادي، دريافت شده از اينترنت.

13.    جامی، عبد الرحمن، نفحات الانس، به کوشش دکتر محمود عابدی، مؤسسه اطلاعات، تهران، 1375.

14.    حسینی تهرانی، محمد حسین، امام شناسی، ج 3 حكمت، تهران، چاپ اول، 1404 ق

15.  حلي، ابومنصور جمال‌الدین، حسن بن یوسف بن مطهّر حلّی، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، به همت: حسن زاده آملی، چاپ: یازدهم، موسسة النشر الاسلامي، 1384.

16.    خاوری، اسد اللّه، ذهبیه تصوف علمی، چاپ دوم، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، تهران، 1383.

17.    خراساني، جواد، البدعه و التحریف، نشر: باختران، 1365.

18.    خسرو پناه، عبد الحسین تحليلي انتقادي از فرقه نعمةاللهيه گناباديه، كتاب نقد، شماره39، تابستان 1385.

19.    خسرو پناه، عبد الحسین، تحلیلی از تصوف با تأکید بر فرق ذهبیه، فصلنامه انتقادی، فکری و فرهنگی، ش 93.

20.     خوارزمی، کمال الدین حسین جواهر الاسرار و زواهر الانوار، (مصحح) محمدجواد شریعت، نشر: اساطیر. 1384

21.    خوئی، سید ابوالقاسم ، معجم رجال الحدیث، دريافت شده از اينترنت.

22.    حلبي، دکتر علي اصغر، جلوه‌هاي عرفان؛ چهره‌هاي عارفان، ط1، تهران: قطره، 1383ش

23.    دوانی، علی، مهدى موعود، ترجمه جلد سيزدهم بحار، مقدمه، تهران، درالکتب الاسلامیه، 1371.

24.    زرین‌کوب، عبد الحسین، جست و جو در تصوّف ایران؛، امیرکبیر، تهران، 1369.

25.    زرين کوب، دکتر عبدالحسين، ارزش و ميراث صوفيه، ط12، تهران: امبيرکبير، 1385ش.

26.    سجادي، دکتر سيد ضياء الدين، مباني عرفان و تصوف، ط6، تهران: سمت، 1376ش.

27.    سلطانی گنابادي، حاج میرزا محمد باقر، رهبران طریقت و عرفان محل نشر :تهران، حقیقت، 1361.

28.    سلمی، عبد الرحمن، طبقات الصوفیه، چاپ سوم، مکتبه الخاتجی، قاهره، 1406 ه. ق.

29.    سميعي، كيوان و منوچهر صدوقي سها، دو رساله در تاریخ جدید تصوف ایران ناشر: پاژنگ، 1375

30.    شاه نعمت الله ولی، سید نورالدین، ديوان، با مقدمه سعید نفیسی، مؤسسه انتشارات نگاه، ۱۳۷۴.

31.    شوشتري، سیدنورالله، احقاق الحق تهران:اسلاميه، 1377.

32.    شيخ، مفيد، الارشاد، قم، منشورات مكتبةبصيرتى، 1358.

33.    شیروانی، زین العابدین، حدیقه السیاحه، سازمان چاپ دانشگاه، تهران، 1348.

34.    شیمل، آنه ماری، شكوه شمس، سیرى در آثار و افكار مولانا ترجمه حسن لاهوتى 1367.

35.    شيرازي، محمدمعصوم؛ طرايق الحقايق، تصحيح محمد جعفر محبوب؛ تهران:كتابخانه سنايي1364.

36.    طبرسى، اعلام الورى‏ با علام الهدى‏، ط 3، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1363.

37.    طبری، محمد بن جریر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج3، نشر بنیاد فرهنگ ایران، 1352.

38.    صدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن بابویه القمی، عیون اخبار الرضا، موسسه الا علمی، بیروت، 1404.

39.  طوسي، ابي نصر عبدالله بن علي السّراج، اللمع في التصوف،، به نقل از فرهنگ علوم عقلي، دكتر سيد جعفر سجادي، چاپخانه علي اكبر علمي، تهران، 1344 هـ. ش.

40.    عطّار نیشابوری، فرید الدین، تذکرة الاولیا؛، به تحقیق رینولد نیکلسون، بریل، لیدن، 1907.

41.    عمادشیرازی، مهدی، معروف کرخی ناموس تصوف نشر: راه نیکان، 1387.

42.    غني، قاسم، تاريخ تصوف در اسلام و تطورات و تحولات مختلفه آن از صدر اسلام تا عصر حافظ، چاپ مروي، تهران، 1375 هـ. ق.

43.    فرخي، علي، داستان عشق پیران ناشر: نخل دانش محل نشر:تهران، 1378.

44.    قشیری، عبد الکریم، رساله قشیریه؛، شرکه المطبخی البابی الحلبی، مصر، قاهره، 1379.

45.    قمی، سیدابوالفضل، حقيقه العرفان، تهران، باختران 1336.

46.    کاشانی، محمود، مصباح الهدایه؛عز الدین، به تصحیح جلال الدین همایی، سخایی، تهران، 1367.

47.    کربلایی، حسین، روضات الجنات و جنات الجنان، نشر ستوده، بی‌جا، 1383.

48.    كلينى، محمد بن یعقوب، الكافى، تهران، مكتبةالصدوق، 1381 ه'. ق.

49.    كيوان قزويني، عباسعلی، راز گشا، به اهتمام محمود عباسی، بدون ذکر ناشر، تهران، 1376.

50.    گنابادی، سلطان محمد، ولایت‌نامه، چاپ دوم، چاپخانه دانشگاه تهران، تهران، 1344.

51.    لینگز، مارتین، تصوف چیست، ترجمه مرضيه شنكايى و على مهدى زاده. نشر مدحت. تهران 1379.

52.    مامقانی، عبدالله، تنقیح المقال فی علم الرجال، ناشر:موسسه آل البیت علیهم السلام لاحیاء التراث، قم، 1383.

53.    مجلسی، محمد باقر، عین الحیات، ناشر :انتشارات نقش نگين، 1386.

54.    مدرسی محمد علی، ریحانة الادب، ج 5-6، کتابفروشی خیام، 1374..

55.    مرداني، محمد، مناظرات و مکاتبات (نامبرده با سلطان حسین تابنده) ناشر: سپهر آذين، 1385.

56.    مطهری، مرتضی، آشنایی با علوم اسلامی، جلد 2، قم، انتشارات صدرا، 1380.

57.    مطهری، مرتضی،، خدمات متقابل اسلام و ایران، قم، انتشارات صدرا، 1381.

58.    معروف الحسني، هاشم تشيع و تصوف، مترجم سيد صادق عارف,نشر آستان قدس رضوي، بنياد پژوهشهاي اسلامي1369.

59.    مقدس اردبیلی، احمد بن محمد،، اثبات واجب قم، انتشارات دفتر تبلیغات‌ اسلامی چاپ اول، 1379

60.    موذن خراسانی، محمد علی، تحفه عباسی، تهران، انتشارات انس تک، 1381.

61.    نیکلسون، رینولد. ا، پیدایش و سیر تصوّف، ترجمه محمد باقر معین، توس، تهران، 1357

62.    واحدي، تقي، از كوی صوفیان تا حضور عارفان محل نشر:تهران – تهران، 1375.

63.    هجويري، ابوالحسن علي بن عثمان الجلّابي الغزنوي، کشف المحجوب، تحقيق و. ژوکوفسکي، با مقدمه قاسم انصاري، ط5، تهران: طهوري، 1376ش.

64.    همدانی، عین القضاه، تمهیدات، چاپ هفتم، نشر منوچهری، تهران، 1389.

65.    یافعی یمنی، ابومحمد عبدالله اسعد، تاریخ یافعی

66.    یعقوبی؛ ابن واضح اخباری، تاریخ یعقوبی [بی‌نا]، نجف، 1358ق.

ب)مقالات:

67.    حسن زاده آملی، حسن، نقش عرفای اسلام در احیای معارف اسلامی، نشریه: سوره، دوره اول، شماره 71، پاییز 1375.

68.    خسرو پناه، عبد الحسین، تحليلي انتقادي از فرقه نعمةاللهيه گناباديه، كتاب نقد، شماره39، صص 131-132.

69.    ذوالفقاری حسن «آرا و عقاید معروف کرخی». مجله مطالعات عرفانی، شماره ۲، زمستان ۱۳۸۴.

ج) لوح فشرده:

70.    لوح فشرده "جامع الاحادیث"مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی، نسخه جدید.

71.    لوح فشرده"معجم موضوعی بحارالانوار" مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی، نسخه جدید.

72.    لوح فشرده"نور الولایه" مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی.

 

[1] - این اسم را سلمی، ابونعیم اصفهانی، خطیب بغدادی و دیگران نیز بدین گونه ذکر کرده‌اند و تنها عبدالحسین شرف الدین، صاحب مراجعات، او را با معروف بن خربود یکی دانسته که شیخ قاسم طهرانی با نقل شرح حال معروف بن خربود، این احتمال را رد کرده و دلیل‌های دیگری را نیز در رد این ادعا می‌آورد. (شیخ قاسم طهرانی، معروف الکرخی /2).

[2] - نور الدین جامی، نفحات الانس، صفحه ۳۶، معصوم علی شاه طرائق الحقایق، ج ۲، ص۱۳۵ ـ ۱۳۳

[3] - اسدالله خاوری، ذهبیه تصوف علمی و آثار ادبی، ص ۱۷۱.

[4] - مشهور است که او کرخی بوده ولی مشخص نیست که آیا او در کرخ و همچنین در کدام کرخ، زاده شده است. خطیب بغدادی [و نیز ابن خلکان، وفیات5/232] وی را به کرخ بغداد، و سمعانی به کرخ باجدا، و یاقوت او را به کرخ جدان منسوب می‌دارند. ظاهرا کرخ، قبل از بنای بغداد موجود بوده است و می‌گوید که وجود دیرهایی در بغداد و اطراف این شهر، بر وجود مردم و سکونتشان در آنجا و قبل از بنای بغداد دلالت می‌کند، پس احتمال انتساب معروف کرخی به کرخ قبل از بنای بغداد که به احتمال زیاد یک قریه یا روستای کوچک مسیحی‌نشین نیز بوده است، بیشتر است. (طهرانی، معروف الکرخی /2).

[5][5][5] - عطار نیشابوری، تذکره الاولیا، صفحه123،قشیری، رساله قشیریه، ص231. محققین در اینکه خانواده وی غیرمسلمان بوده تاکید دارند، اما در بیان مذهب خانواده او، سه دسته شده‌اند: ۱. برخی به خاطر فارسی بودن «فیروزان»، او را زرتشتی دانسته‌اند. ۲. پدرش نصرانی بوده و اولین کسی که به آن تصریح کرده، قشیری و سپس ابن الجوزی است. ۳. خطیب بغدادی در تاریخ بغداد پدرش را صائبی دانسته. به نظر طهرانی از قراین اینگونه برمی آید که خانواده معروف، نصرانی بوده و برادرانی به نام‌های موسی بن فیروزان و عیسی بن فیروزان داشته است و این نامگذاری بر مسیحی بودن خانواده وی دلالت دارد و این نظر را نصوصی متقدم از جمله قشیری، ابن الجوزی و محمد بن ظفر صقلی نیز تایید می‌کنند. (طهرانی،معروف الکرخی /2).

[6] -  ابن خلکان، وفیات الاعیان 5/231؛ عطار، تذکره الاولیاء /324؛ قشیری، رساله /28؛ خوئی، معجم رجال الحدیث 18/231؛ قمی، الکنی و الالقاب 3/110؛ سجادی، مبانی عرفان و تصوف /55؛ تدین، جلوه‌های تصوف و عرفان /105. نویسندگان متقدم و متاخر، از جمله: عبدالکریم هوازده شیرازی، قشیری، محمد بن ظفر صقلی مکی، فضل بن روزبهان، خنجی اصفهانی، انصاری هروی، هجویری، عطار نیشابوری، حمدالله مستوفی قزوینی و دیگران معتقدند که: معروف در ابتدا از مدرسه نصرانی‌ها فرار کرده و به امام رضا پیوست و مسلمان شد و دربان او شد و پدر و مادرش نیز تحت تاثیر او مسلمان شدند. (معروف الکرخی /8).واز آثار اخیر صوفیه، نابغه علم و عرفان، سلطان حسین تابنده، ص60، خورشید تابنده، علی تابنده، ص41، پیران طریقت، جواد نوربخش، ص20.

[7] - فریدالدین عطار باب ۲۱ تذکره الاولیاء،طبقات الصوفیه ابن خلدون،رساله قشیریه، قشیری.

[8] - عطار، تذکره الاولیاء /324؛ قشیری، رساله /28؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان 5/230؛ خوئی، معجم رجال الحدیث 18/231؛ قمی، الکنی و الالقاب 3/110؛ سجادی، مبانی عرفان و تصوف/ 55؛ تدین، جلوه‌های تصوف و عرفان /105.

[9] . حسن ذوالفقاری، مجله مطالعات عرفانی، زمستان 1384 - شماره 2، به نقل ازطبقات الاولیا، ابن ملقن ص 582.

[10] - عبدالرحمن جامي، نفحات الانس، ص38و39، سلمی(طبقات سلمی،ص 58) و خواجه عبدالله انصاری (طبقات صوفیه، ص 83) و منابع پس از این دو، چون کشف المحجوب و تذکره الاولیا و رساله‌ي قشیریه، و منابع بعد از آن‌ها، تأکید شده است که معروف کرخی به دست حضرت رضا(ع) اسلام‌ آورده و پس از مرگ امام رضا(ع) نیز هنگام ازدحام شیعه بر در خانه‌ي حضرت مرده است.

[11] - طبقات الصوفیه، ص ۸۵، رهبران طریقت، ص ۱۳۰. جامي، نفحات الانس ص 39 و 38

[12] - نور الدین جامي، نفحات الانس ص 39 و 38 آیت‌الله ابوالقاسم خویی، معجم الرجال، ج 18، ص 231-232.

[13] - اسدالله خاوری، ذهبیه تصوف علمی و آثار ادبی، صفحه ۱۷۱.

[14] - محمد علی موذن خراسانی،تحفه عباسی،ص178.عبد الحسين امینی، الغدیر 5/193 بنقل از طبرانی، المعجم 1/122.

[15] - محمد علی موذن خراسانی،تحفه عباسی،ص179.ذهبی، سیر اعلام النبلاء 9/343.

[16] - ابن الجوزی، صفه الصفوه 2/324؛ امینی، الغدیر 5/193.

[17] - ابن سعد، طبقات 1/27؛ نیز ر.ک. جامی، نفحات الانس /35؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان 5/230.

[18] - فرید الدین عطار، تذکره الاولیاء /283.

[19] - آنه ماری شیمل، شکوه شمس /283.

[20] - محمد علی موذن خراسانی، تحفه عباسی،ص172.

[21] - هاشم معروف الحسني، تشيع و تصوف، مترجم سيد صادق عارف,ص45.

[22] - حسن ذوالفقاری «آرا و عقاید معروف کرخی». مجله مطالعات عرفانی. بازبینی‌شده در زمستان ۱۳۸۴ - شماره ۲.

[23] - «شرح حال معروف کرخی و توثیق وی». مکتب وحی. بازبینی‌شده در بهار ۱۳۹۱. عطار، تذکره الاولیاء /324؛ جامی، نفحات الانس /93؛ هجویری، کشف المحجوب /141؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان 5/231؛ قشیری، رساله /28؛ شعرانی، طبقات 1/62؛ ممقانی، تنقيح المقال 3/228؛ قمی، تتمه المنتهی /353، الکنی و الالقاب 3/110؛ سجادی، مبانی عرفان و تصوف /55؛ طهرانی، معروف الکرخی /1؛ تدین، جلوه‌های تصوف و عرفان /105؛ گولپینارلی، تصوف در یکصد پرسش و پاسخ /110.

[24] - اسدالله خاوری، ذهبیه تصوف علمی و آثار ادبی، ص ۱۷۱.

[25] - آیت‌الله سید ابوالقاسم خوئی، معجم رجال الحدیث : 19/253. استفاده شده از، لوح فشرده «جامع الاحادیث» مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی،نسخه جدید.

[26] - محمد علی مدرسی، ریحانة الادب، ج 5-6، ص 47.

[27] - علی دوانی مهدى موعود، ترجمه جلد سيزدهم بحار، مقدمه، ص 138.

[28] - فریدالدین عطار نیشابوری، تذکره الاولیاء /281،تاریخ بغداد : 13/199، مرآة الجنان 1/461، انساب سمعانی : 10/390، حلیه الاولیاء : 8/347، طبقات الصوفیه سلمی : 84، سیر اعلام النبلاء : 13.

[29] - فریدالدین عطار، تذکره الاولیاء /280؛ سجادی، مبانی عرفان و تصوف /56، قشیری، رساله قشیریه/206. عطار در تذکره الاولیاء درباره‌اش گفت «آن همدم نسيم وصال، آن محرم حريم جمال، آن مقتدای صدر طريقت، آن رهنمای راه حقيقت، آن عارف اسرار شيخی، قطب وقت، معروف کرخی رحمةالله عليه، مقدم طريقت بود و مقدم طوايف بود و مخصوص بانواع لطايف بود و سيد محبان وقت بود و خلاصه عارفان عهد بود بلکه اگر عارف نبودی معروف نگشتی»

[30] - عبد الکریم قشیری، رساله القشیریه ص41. محمد علی موذن خراسانی، تحفه عباسی،ص172.



[31] - ابن عماد حنبلی، شذارت الذهب ج3ص478.

 

[32] - ابن‌خلکان، وفیات الاعیان، طبع قدیم ج ۲ ص ۵۵۱ تا ص ۵۵۳ مجلسی اول، تشویق السالکین /15؛ تدین، جلوه‌های تصوف و عرفان /105 بنقل از حلی، کشف المراد /249.

[33] - محمدمعصوم؛ شيرازي، طرائق الحقایق، ج 2، ص135 ـ 133.. محمد علی موذن خراسانی،تحفه عباسی،ص172.

[34] - اسد اللّه خاوری، ذهبیه تصوف علمی ـ آثار ادبی ص171.

[35] - کمال الدین حسین خوارزمی، جواهر الاسرار و زواهر الانوار،(مصحح) محمدجواد شریعت ص1/89.  

[36] - مصطفی دشتی، معارف و معاریف، ذیل کلمه معروف کرخی. بحار الانوار، ج 49، ص 262.

[37] - محمد علی موذن خراسانی، تحفه عباسی، ص180. اصول تصوف ص70.

[38] - سلطان محمد گنابادی، ولایت نامه: 243 / یاد نامه صالح : 242. الفت اصفهانی، صوفی معاصر در این زمینه می‏گوید: «حضرت رضا(ع) طریقت را به معروف كرخی تسلیم كرد و او را بدان اختصاص داد و از این‏رو، طریقت از امامت جدا شد و شریعت و علم دین، نزد امامان باقی ماند كه آغاز آن از حضرت امام محمدتقی الجواد(ع) است كه امامت را در سال 203 هجری از امام رضا(ع) پدر بزرگوار خود دریافت كرده است (همبستگی میان تشیع و تصوف، ترجمه شهابی، ص 231.)

[39] - محمدمعصوم شيرازي، طرائق الحقائق ج 2 ص 458.

[40] - سلطان حسین تابنده،نابغه علم و عرفان ص 59.

[41] - شاه نعمت الله ولي،ديوان اشعار،مثنوي 71 ص661.

[42] - محمد باقر سلطانی گنابادي، رهبران طریقت و عرفان،ص123.

[43] - سلطانحسین تابنده، نابغه علم و عرفان/ص59.

[44] - محمد باقر مجلسی،عین الحیات : 238.

[45] - نورالله شوشتری احقاق الحق 1/184.

[46] - همان.

[47] - لوح فشرده «جامع الاحادیث» مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی، نسخه جدید.

[48]- مقدس اردبیلی، اصول دین (اثبات واجب)، آستان قدس رضوی, ص92.

[49]- ابومنصور جمال‌الدین، حسن بن یوسف حلي، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، ص396.

[50] - عبد الرحمن سلمی، طبقات الصوفیه : 85  

[51] - تاریخ یافعی،1/460.

[52] - ابوالحسن هجويري، کشف المحجوب : 325  

[53] - طبرسى، اعلام الورى‏ با علام الهدى‏، ص 313- كلينى، الأصول من الكافى، ج 1، ص 486- شيخ مفيد، الارشاد، ص 304.

[54] - ابن بابویه قمی، عیون اخبار الرضا،ج2ص141، استفاده ازلوح فشرده جامع الاحادیث مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی، نسخه جدید. مرحوم سيدعبدالكريم بن طاووس، صاحب فرحةالغرى، متوفاى 693 هـ، شرحى در مورد ورود آن حضرت به قم نقل كرده است كه در جاى ديگرى ديده نمى‏شود. با توجه به اينكه شيخ صدوق عليه الرحمة كه خود قمى بوده و فاصله زيادى هم با زمان آن حضرت نداشته است، چيزى از آمدن آن حضرت به قم نقل نمى‏كند، بلكه مسير ديگرى را ذكر مى‏كند، نقل ابن طاووس چندان متقن به نظر نمى‏رسد (محقق، سيدعلى، زندگانى پيشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا(ع)، قم، انتشارات نسل جوان، ص 78.

[55] - سید تقی واحدی، از كوی صوفیان تا حضور عارفان، ص 269. تصوف و تشیّع، هاشم معروف الحسنی، ص489.

[56] - عبدالله مامقانی، نقیح المقال فی علم الرجال: 3 ذیل واژه معروف بن فیروزان کرخی

[57] - ابن واضح اخباری یعقوبی؛ تاریخ یعقوبی، ج3, ص176. (... امام به بغداد آمد و از آنجا... راه مرو را در پیش گرفت.)

[58] - محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج3ص531.ُ

[59] - عبد الحسین زرین‌کوب، جستجو در تصوّف ایران، ص‌ 411.

[60] -  منوچهر صدوقي سها، دو رساله در تاریخ جدید تصوف ایران، ص19.

[61]- عبدالله مامقانی، نقیح المقال فی علم الرجال : 3 ذیل واژه معروف بن فیروزان کرخی

[62]- مهدی عمادشیرازی، معروف کرخی ناموس تصوف، سند شماره 40 : 265

63- همان ص ۵۹.

[64] - همان ص 60.

[65] - جلال الدین همائی، مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه: ص 30 مقدمه

[66] - عباسعلی كيوان قزويني، راز گشا، ص162.

[67] -  عبدالله مامقانی، تنقیح المقال فی علم الرجال ج3 ذیل واژه معروف بن فیروزان کرخی

[68] - سیدابوالفضل قمی، حقیقه العرفان، ص 85

[69] - محمد مرداني، مناظرات و مکاتبات (نامبرده با سلطان حسین تابنده) ص12.

[70] - نورالله شوشتری، احقاق الحق: 1/184

[71] - حسن حسن زاده آملی، نقش عرفای اسلام در احیای معارف اسلامی، سوره، شماره 71  (ص30 تا 37).

[72] - مرتضی مطهری، آشنایی با علوم اسلامی، جلد 2 ص115، خدمات متقابل اسلام و ایران، ص646.

73- سلطانحسین تابنده،، نابغه علم و عرفان در قرن چهاردهم، ص ۸۴.

[74] - سلطانحسين تابنده گنابادي، قرآن و سه داستان اسرار آمیز ص197

[75] - حافظ حسین ابن‌الكربلائي، روضات الجنان و جنات الجنان ص370

[76] - علي فرخي،داستان عشق پیران ص131.

[77] - میرزا محمد باقر سلطانی گنابادي، رهبران طریقت و عرفان : 125 به بعد، خورشید تابنده : 556، یادنامه صالح : 241

[78] - مارتین لینگز،تصوف چیست ؟ ترجمه آقای علی مهدی زاده : ص132

[79] - جواد خراساني، البدعه و التحریف ص28.

[80] - ایشان ابراهیم ادهم را مثال آورده‌اند که به اعتقاد صوفیه به واسطه او از امام زین العابدین (ع) فرقه جاری کرده است. البته این موضوع برای تمام سران صوفیه که معتقدند با ائمه ارتباط داشتند و از آنها خرقه گرفته‌اند صادق است.

[81] - ایشان امام باقر (ع) را در ارتباط با ابراهیم ادهم نوشته‌اند.

[82] - كيوان سميعي  و منوچهر صدوقي سها،دو رساله در تاریخ جدید تصوف ایران :ص22.


منبع: برهان مبین
مجموعه مقالات همایش علمی ـ پژوهشی
امام رضا علیه السلام؛ ادیان، مذاهب و فرق
تهران ـ دوم مهرماه

http://www.sokhanetarikh.com/all-version/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%B6%D9%88%DB%8C/283-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D9%82%D9%87%E2%80%8C%DA%AF%D9%8A%D8%B1%D9%8A-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81-%DA%A9%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B9

 

[ 91/12/19 ] [ 2:0 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

شاه نعمت الله ولی

تغییر سیستم فرقه نعمت اللهیه

در پی انقطاع معروف کرخی از حضرت علی بن موسی الرضا- علیه السلام- و بریدگی اتصال میان جنید بغدادی و سری سقطی که به آنها اشاره نمودیم ، در نعمت اللهیه نیز نخستین انقطاع ریاستی فرقه شاه نعمت الله که به چشم می خورد، مسئله ریاست فرقه در پی مرگ موسس نعمت اللهیه می باشد که کمتر به آن توجه گردیده است.

از همان ایام که در دستگاه صوفی بزرگ نعمت اللهی ثروتمندان و فئودال های جیره خوار حکومت وقت، راه یافتند احمد شاه بهمنی هدیه ای برای شاه نعمت الله فرستاد که 70 هزار تومان مالیاتش شد و نوه اش علاء الدین به عنوان شاهزاده ، داماد سلطان احمد شاه بهمنی پادشاه دکن گردید. شاه خلیل الله ابن شاه نعمت الله و اولادش «به اعلی مراتب دنیوی فایز گشته و صاحب امتیاز گشت»[1] و حتی یکی از دو برادر خیال دخالت در امور شاهی و حکومتی در سر پروراند لکن به دست سلطان به قتل رسیده اما برادر دیگر از حدود خویش خارج نگشته درامور سلطنتی دخالت ننموده به آن مصایب مبتلا نشد.[2] این چشمت و جاه سلطنتی، برهان الدین شاه خلیل الله را از مسیر تصوف پدرخارج نموده رئیس خانقاه نشین نعمت اللهی را به دربار کشانید . زندگی در کنار علاءالدین شاه احمد بهمنی پادشاه دکن همه چیز حتی تصوف این رئیس صوفی نعمت اللهی را تحت الشعاع قرار داد و تا آن وقت که ریاست فرقه در اولاد شاه   نعمه الله نسل به نسل قرار می گرفت روسای فرقه نعمت اللهی حکومت بر رعیتی می کردند که از زمان شاه نعمت الله بر موقوفات و دارائی او گماشته شده بود. به همین لحاظ عده ای از مورخان بر این اعتقادند که مسئله تصوف فرقه معروفیه نعمت اللهیه پس از مرگ شاه نعمت الله از جنبه صوفیگری به یک حکومت فئودالی طایفه ای مبدل گردید تا عصر شاه علیرضا دکنی مجهول الهویه ناگهان تصمیم به بازسازی فکری گرفته شد.

بهترین اقامه دلیل برای انتقال اعتقاد فکری صوفیه نعمت اللهی به حکومت فئودالی طایفه ای این است که فرمان نویسی روسای فرقه های صوفیه از همان روزهای پا گرفتن سیستم تشکیلاتی خانقاهی فرقه ای از اهم موضوعات و مسایل صوفیه به شمار می رفته است، زیرا نزد ایشان «موضوع خلافت وجانشینی از ضروریات مسلک تصوف شهره شده واین اصل تقریبا مورد اتفاق همه سلاسل صوفیه بوده»[3] است. که البته فرمان ها به صورت مکتوب در می آمد و آن را ارشاد نامه یا اجازه خلافت می خواندند ، که صورت اجازه نامه ها در متون تصوف دیده می شود. برای نمونه اجازه رضی الدین علی لالا[4]  و سعد الدین حموی[5] و سیف الدین باخرزی[6] و شیخ محمد لاهیجی[7] و شیخ حیرت هاشمی[8] و ابوعبدالله محمد[9]  و شیخ عماد الدین فضل الله مشهدی[10] و حتی برای شیخ عبدالله یافعی مرشد شاه نعمت الله قائلند از شش نفر مشایخ زمان خود اجازه داشته[11] است.

آن وقت چطور شاه نعمت الله با داشتن رسائلی که به صورت مجموعه ای چهار جلدی گردیده برای فرزند و جانشین و رئیس بعد از خود اجازه ای ننوشته است؟! مگر امکان دارد رئیس صوفیه ای که به صورت حکومت سلطنتی، ریاست کرده و می نویسد بی شمار ارادتمند و معتقد و مرید داشته برای رئیس بعد ازخود آن هم فرزندش اجازه ننویسد؟!

جایی که تمام رسائل او محفوظ مانده اگر اجازه نامه ای برای فرزندش برهان الدین شاه خلیل الله هم نوشته شده بود حتماً در کنار رسائل محفوظ می ماند . این خود دلالت بر آن دارد که فرزند شاه نعمت الله اجازه ای که دلالت بر جانشینی او بکند در دست نداشته است و آنچه بعد از شاه نعمت الله ادامه یافته سرپرستی موقوفات ودارائی هنگفتی بوده که از او به ارث مانده بود.

موضوع مهمتر این که در پی شاه نعمت الله مدعی شده اند فردی به نام خلیل اول که فرزند هموست به جانشینی منصوب شده، و بعد از او نام 9 نفر[12] یا 6 نفر[13] افرادی مجهول الهویه پی در پی نام برده شده اند تا خلاء بین شاه نعمت الله و شاه علی رضا دکنی را فقط با چند اسم پر کنند و الا چطور ممکن است آن همه شهرت شاه نعمت الله ، جانشینان او را در گمنامی قرار دهد. آن هم در صورتی که مشخصات روسای قبلی تماماً نوشته شده و تنظیم گردیده و می بایست مخصوصاً در پی شاه نعمت الله که شهرت تصوفش به اوج خود رسیده چیزی ناگفته و گنگ نمی مانده است. این دستکاری آنقدر چشمگیر وغیر قابل انکار و اغماض می باشد که حتی نویسندگان این طایفه هم نتوانسته اند انکار کنند[14].

آنچه مهم به نظر می رسد و به تأیید تاریخ می رسد اینکه مذهب شاه نعمت الله همانند مرشدش عبدالله یافعی سنی بوده است چنانکه خود شاه نعمت الله دراشعار خودازخلفای راشدین به نیکی یاد کرده است واز مذهب خود که اهل تسنن باشد به صراحت نام برده است:

ره سنی گزین که مذهب ماست
رافضی  کیست ؟ دشمن  بوبکر
هر که  او  چهار  دارد  دوست
دوست دار صحابه ام  به  تمام

 

ورنه گم گشته ای و در خللی
خارجی کیست؟ دشمنان علی
امت پاک مذهب است و ولی
یار  سنی  و  خصم  معتزلی 
[15]

وابستگان فرقه گنابادی نیز با اینکه پذیرفته اند در تشیع شاه نعمت الله تردید وجود دارد[16]، چنانکه سلطان حسین تابنده درباره شاه نعمت الله و فرزندان او می نویسد: «آن بزرگواران نیز عموماً شیعه اثنی عشری بوده»[17] یعنی تماماً شیعه نبوده اند، ولی باز با در نظر داشتن این گونه نظریات که در دست می باشد نوشته وابستگان به فرقه را چون به نفع ادعایشان می باشد بر قول سلطان حسین تابنده ترجیح می دهند.


[1] طرائق الحقایق: 3/392

[2] طرائق الحقایق: 3/103

[3] تاریخ خانقاه در ایران : 357

[4] روضات الجنان و جنات الجنان: 2/305

[5] ینبوع الاسرار فی نصایح الابرار: 267

[6] دو رساله عرفانی از نجم الدین کبری: 250 به بعد

[7] شرح گلشن راز: 701-699

[8] دیوان اشعار و رسائل اسیری لاهیجی : 349

[9] روضات الجنان و جنات الجنان: 1/366

[10] مجالس المومنین: 321-320

[11] زندگی شاه نعمت الله: 15

[12] رهبران طریقت و عرفان: 196

[13] پیران طریقت: 58، داستان عشق پیران: 309

[14] دانشنامه جهان اسلام: 7/392

[15] دیوان شاه نعمت الله ولی به نقل از تحقیق در احوال شاه نعمت الله ولی:592

[16] دانشنامه جهان اسلام: 7/392

[17] خورشید تابنده: 432

http://www.tasavuf.blogfa.com/post-9.aspx

[ 91/12/19 ] [ 1:41 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

       بررسی مسأله الهام در کلام متصوفه

صوفیه نعمت اللهیه با طرح «به این جهت علی (ع) را امام می دانیم که پیغمبر تصریح به امامت او کرد»[1] تفهیم می کنند صحت اتصال سلسله ای را می پذیریم که قطب قبلی به ریاست فرد بعدی تصریح کرده باشد. چنانکه بعد از اشاره به سبک جانشینی علی – علیه السلام- تذکر داده اند: «از این امر چنین استنباط می شود که رهبری را باید رهبر قبلی تعیین کند»[2] و «همانطور که پیغمبر و امام را مردم انتخاب نکرده اند بلکه خدا را انتخاب کرد، رهبران بعدی (منظور روسای صوفیه) هم به طور غیر مستقیم باید به الهام خدایی انتخاب شوند. یعنی هر رهبری برای بعد از خودش باید جانشین تعیین کند و همین وضعیت در دوران دوازده امام برقرار بود، بعد از غیبت امام دوازدهم»[3] «اخذ بیعت و تربیت معنوی(از طرف امام زمان) به جنید بغدادی»[4] سنی الاصل سپرده شد.

می باید به اشتباه نورعلی تابنده ، نویسنده مطالب فوق اشاره نموده چند نکته را تذکر دهیم:

1- امام با الهام، امام بعد از خویش را معین نمی کند. زیرا رسول خدا اسامی دوازده نفری امامان – علیهم السلام- را به جابر بن عبدالله انصاری فرموده اند[5] مشخص بوده ، پس امام می داند که امام بعد از او چه کسی آن هم با چه مشخصاتی باید عهده دار منصب الهی امامت شود.

2- انتخاب امام به الهام امام که سرپرست امامت به وجود نازنین او مزین و مبارک است، اصالت انتخاب الهی بودن امام را که حتی پیامبر خدا در آن نقشی ندارد را خدشه دار می سازد به این معنا که انتخاب امام حتی در حیطه افتخار پیغمبر و امام نیست در حالی که عالی ترین شرافت امام است که جز مقام نبوت با آن هم شأنی ندارد.

3- طرح مساله «الهام» مقدمه ای برای امامت امامان بدلی می شود که از عصر امویان ، مروانیان و عباسیان، فرقه های نظیر «زندیه» و «اسماعیلیه» را در پس شهادت حضرت زید بن علی و حضرت اسماعیل بن صادق- علیه السلام- به وجود آورند و برایش امام قرار دادند. چنانکه ملا سلطان گنابادی در اجازه فرزندش ملا علی نوشته است:

«پوشیده نماند که هر یک از اولیای عظام را در زمان حیات و بعد از ممات خلفاء و نواب لازم، که رشته دعوت منقطع نشود که بقاع ارض و در جمله زمان حکم یا ایها الرسول بلغ ما انزل جاری باشد»[6].

4- مهمتر اینکه صوفیه بر اساس همین مبنا مردم را به تبعیت از جانشینان خویش که با مردم تفاوتی نداشته - بل به لحاظ پذیرفتن فرقه داری که بر اغفال ساده لوحان می انجامد پست تر هم بوده اند-  وادار می کنند، چنانکه سلطان حسین تابنده در انتخاب فرزند ارشد خود علی تابنده به جانشینی با مخالفت عده ای مواجه شد، ناچار به سید هبه الله جذبی که مسئول اداره فرقه گنابادی در تهران بود می نویسد: «شاید اعتراض و ایراد زیاد باشد ولی حضرت عالی تذکر می فرمائید که ما فکر ناقص خود را نباید مقیاس امر الهی قرار دهیم بلکه جنبه امور و ودستور را متوجه باشیم»[7] که البته «جنبه امر و دستور» ادعای نامبرده را می باید با «چون اشاره غیبیه شده بود»[8] که ملا سلطان گنابادی نسبت به تعیین فرزندش عنوان داشته مقایسه کرد، پر واضح است که «امر و دستور» مرتبه ای فوق «اشاره غیبی» می باشد.

حال بر فرض محال اگر همین ادعای« الهام» و «اشاره غیبی» را که در اکثر اجازات آمده است بپذیریم، چه نشانی برای صحت این ادعا در دست است که «الهامی» دور از وهم و خیال یا مقاصد دنیوی و اغراض شخصی در کار بوده است؟ در صورتی که اگر الهام الهی در کار باشد نباید سلطان حسین تابنده در مشخص نمودن زمان مرگ و تعیین جانشین اشتباه کند. در معنی اگر«الهام» به راستی و درستی از تمام شئون الهی برخوردار باشد با اشتباه توام نخواهد بود .

5-  مهمتر اینکه چه دلیلی در دست دارید که ریاست فرقه را با امامت الهی مقایسه کرده، بل در ادامه آن قرار داده اید؟ این ادعا اگر با دلایل عقلی و یا نقلی به اثبات نرسد که نمی رسد،  می باید همانند مساله امامت که انتخاب خداوند بوده ، امامان را «اولوا الأمر»[9] معرفی کرده و پیامبر ابلاغ نموده است باشد که نیست. به این معنا رسم بی اعتبار مرسوم در فرقه های صوفیه که به آن ، شخص به ریاست فرقه می رسد نیز به تایید خدا یا معصوم رسیده باشد و فرقه داران آن را ارائه دهند، که چنین چیزی ارائه نداده اند.

بدین ترتیب بی توجهی قطب فرقه گنابادیه به شأن والای امامت کاملاً واضح است و ایشان برای هم شأن کردن خود با ائمه معصومین ـ علیهم السلام ـ شأن ائمه را پایین می آورد تا بتواند خود را به جایگاه دست نیافتنی امامت برساند و خود را هم شأن آنان جلوه دهد.


[1] مجموعه مقالات درباره شاه نعمت الله: 26

[2] مجموعه مقالات درباره شاه نعمت الله: 26

[3] مجموعه مقالات درباره شاه نعمت الله: 26 و 27

[4] مجموعه مقالات درباره شاه نعمت الله: 26

[5] تفسیر نور الثقلین: 1/499

[6] صالحیه/ چاپ دوم: 346

[7] خورشید تابنده: 854

[8] صالحیه: 346

http://www.tasavuf.blogfa.com/post-6.aspx

[9] سوره نساء:  59

[ 91/12/19 ] [ 1:38 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

حسن بصری و صحت انتساب وی به امام علی (ع)

حسن بصری :

حسن بصری از تولد که دو سال قبل از قتل عمر بن خطاب است تا سال 110 هجری مطابق 728 میلادی که در سن 89 سالگی می میرد ، با دوران پر افتخار امامت و خلافت علی بن ابیطالب امیرالمومنین ، حسن بن علی ، حسین بن علی ، علی بن حسین و درک 15 سال از زمان محمد بن علی – علیهم السلام – هم عصر بوده است .

جایگاه حسن بصری نزد امیرالمومنین (ع)

با موقعیتی الهی که خدای تعالی و رسول اکرم (ص) برای مولی الموحدین علی بن ابیطالب (ع) مشخص و معین نموده اند ، حضرتش را فاروق بین حق و باطل دانسته اند، به این معنا رد و قبول جنابش مشخص کننده باطل وحق است. همانطور که پیامبر(ص) فرمودند : هذا فاروق هذه الامه یفرق بین الحق والباطل[1] و در جای دیگر فرموده اند : «برای هر امتی صدیق و فاروق می باشد ، صدیق و فاروق این امت علی بن ابیطالب است» [2] و مهمتر اینکه اشاره کرده اند : «پس از من فتنه به وجود می آید و چون چنین باشد همراه علی بن ابیطالب شوید که او حق را از باطل جدا کند»[3] و آنجا که به امیر المومنین فرمودند : «تو بزرگترین راستگو می باشی و تو آن فاروق هستی که میان حق وباطل جدایی می افکنی.»[4]

 برای شناخت حسن بصری در فتنه ای که آن مقطع از تاریخ اسلام به وجود آمد به راستگوترین جدا کننده حق از باطل رجوع می کنیم تا به افراط و تفریط دچار نشویم .

نوشته اند : «بعد از فتح بصره ، در حالی که مردم در اطراف علی اجتماع کرده بودند ، حضرت خطبه ای ایراد فرمود . حسن بصری که در میان جماعت بود و با خود الواحی همراه داشت با عجله فرمایشات آن حضرت را می نوشت. علی امیر المومنین فرمود : چه می کنی ؟

عرض کرد : فرمایشات شما را می نویسم که بعداً از آن استفاده شود. حضرت فرمودند : برای هر قومی یک سامری هست و سامری این امت تو هستی ، با این تفاوت که سامری (قوم موسی) گفت : «لا مساس» تو می گویی : «لا قتال»[5] .

علامه محدث حاج شیخ علی شاهرودی بعد از اینکه به ماجرای سامری قوم موسی اشاره دارند می نویسند : لقب حسن بصری است که علی امیر المومنین در فتح بصره با «سامری هذه الامه» به حسن بصری دادند.[6]

این ماجرای تاریخی گویای کامل دیدگاه امام علی (ع) نسبت به حسن بصری است و کاملاً نظریه خرقه پوشی حسن بصری به دست امام علی (ع) را رد می کند چرا که امام علی (ع) شخصی را که سامری امت نام نهادند هیچ گاه به عنوان مرشد امت معرفی نمی کنند . اما اشاره به ماجرای غمگین بودن حسن بصری تا آخر عمرش ، که باز هم نظر امام علی (ع) را نسبت به حسن بصری می رساند خالی از لطف نیست .

علامه ابن الی الحدید شخصیت سرشناس و عالی مرتبت اهل تسنن می نویسد : روزی علی ، حسن بصری را دید که وضو می گرفت و در وضو گرفتن وسواس به خرج می داد ، از این رو آب زیادی ریخت . علی به او گفت : حسن ! آب زیادی ریختی ! گفت : میر المومنین! از خونهای مسلمانان که بیشتر ریخته نشد . علی گفت : آیا تو را ناراحت کرده است؟ گفت : آری . علی فرمود : پس همواره غمگین و محزون باش! گویند : از آن پس حسن بصری عبوس و محزون بود تا از دنیا رفت[7] . همین حسن بصری حزن خود را به مسائل معنوی ربط داد و سعی می کرد آنرا تأثیر نفرین علی بن ابیطالب نشان ندهد اما گاهی بی اختیار به علت غمگین و محزون بودنش اشاره می کرد و می گفت : «دعای انسانی صالح با من چنین کرده است». [8]

حال چگونه امکان دارد امام علی (ع) یگانه امیر المومنین در طول تاریخ ، شخصی را که سامری امت نام نهاد و او را چنین نفرین کردند که تا آخر عمرش لبخند به لبهای او نیامد و دائماً غمگین و ناراحت بود ، اجازه ارشاد و دستگیری خلق را به او بدهند .

در اینجا تنها به همین دو ماجرای تاریخی اکتفا کردیم چرا که حسن بصری با سائر ائمه هم عصر خود برخوردهایی داشته که همگی گویای عداوت او با خاندان اهل بیت (ع) است.[9]


 جایگاه امام علی (ع) نزد حسن بصری

ابتدا نام گذاری حسن بصری را از تذکره الاولیاء بیان می کنیم .

نویسنده تذکره الاولیاء می نویسد : «چون او در وجود آمد پیش عمر بن خطاب رضی الله عنه بردند فرمود : سموه حسناء فانه حسن الوجه»[10] او را حسن نام کنید که نیکوروی است .

ارادت والدین حسن بصری به عمر ملعون آشکار است و چه شوم است برای نوزادی که او را عمر بن خطاب نامگذاری کند .

و اما برخوردهای حسن بصری با امام علی (ع) و دیدگاه او نسبت به امیر المومنین (ع) را از زبان خود حسن بصری پی می گیریم : وی گفته است : «اگر علی در مدینه می ماند و از خرمای خشک آن (نان خشک نیز آمده) می خورد ، برایش بهتر بود از کاری که کرد».[11]  همچنین حسن ، آیه مبارکه «صراط الذین انعمت علیهم» ، راه کسانی که خدا به ایشان نیکوئی کرده است را مورد تفسیر قرار داده ، می گوید : «صراط الذین انعمت علیهم یعنی ابوبکر و عمر یؤیده قوله – علیه السلام – اقتدوا بالذین من بعدی ابی بکر و عمر».[12]  در جای دیگر دیدگاه خود را راجع به ابوبکر ، واضح بیان می کند ، آن وقت که حسن بصری در جواب سوال محمد بن زبیر که از او می پرسد : «آیا به راستی رسول خدا ابوبکر را جانشین خود قرار داد؟ » مانند سپندی که از روی آتش می جهد، جهیده [13] می گوید : «مگر درباره خلافت او شک داری ، به خدای یکتا رسول خدا او را جانشین خود قرار داد ، ابوبکر از همه کس بهتر خدا را می شناخت»[14] . بنابراین از وی بعید نیست که در غم از دست دادن دو ائمه خود (جبت و طاغوت) برای آنها طلب استغفار کند و بگوید : «برای ابوبکر و عمر هم استغفار کنیم چرا که آنها از ریختن خونها ، خود را آسوده نگه داشتند و در حکومت خود عفاف نشان دادند و خودداری کردند و رفتار نیک داشتند»[15] و در آخر هم خدمت را به غاصبان خلافت تمام کرده  می گوید : «من هم درباره ابوبکر و عمر و عثمان و طلحه و زبیر به خاطر همین روایات[16] امید نجات و سلامتی دارم ».[17]  

همین سخنان حسن بصری باعث شده تا امروزه افرادی چون علی تابنده بنویسند : «عوام شیعه نیز سب و لعن سه خلیفه اول را کنار بگذارند».[18]

ابن ابی الحدید سنی می نویسد : «حسن بصری با علی – علیه السلام – کینه داشت و او را مذمت می کرد».[19] و در جای دیگر می نویسد : «حسن بصری بر این عقیده است که نباید ابلیس را لعن کرد[20] در صورتی که خداوند او را با «وان علیک لعنتی الی یوم الدین»[21] تا روز قیامت لعن نثارش می نماید .

جواد نوربخش هم که خود از روسای صوفیه معاصر می باشد می نویسد : «حسن بصری از هیچ یک از خلفای بنی امیه به اندازه عمر بن عبدالعزیز خشنود نبود و او را گرامی می داشت ».[22]

حال چگونه باید بپذیریم شخصی که دشمن سرسخت امیرالمومنین (ع) بوده و با حضرت کینه داشته و اعمال ایشان را مورد نقد قرار می داده از ایشان خرقه گرفته باشد . حسن بصری امام علی (ع) را مذمت می کرده و ارادتمند غاصبین خلافت بوده و برای آنها طلب مغفرت می کرده است . شخصی که اصلاً مسلمان بودن او زیر سوال است و می گوید : «مسلمانی در کتابها است و مسلمانان در زیر خاک اند»[23] ، نه تنها نمی تواند شیعه باشد بلکه سنی نیز نیست و به فرموده علامه حکیم آیه الله سید ابراهیم میلانی ، یک عرب اموی است .

حال امام علی (ع) به شخصی که دشمن اهل بیت – علیهم السلام – و دوستدار غاصبین خلافت است اذن ارشاد و دستگیری خلایق را عطا فرموده اند !!! ؟؟؟

دلیلی دیگر

حسن بصری مدعی است «آنچه از من شنیدی که در نقل آنها گفتم قال رسول الله هم از بیانات علی بن ابیطالب دریافت شده است».[24] درصورتی که ناقل همین مطلب معتقد است : «حسن بصری زمانی در مدینه حضرت را درک کرده بود که از لحاظ سن در شرایطی نبوده تا بتواند از حضرت اخذ حدیث کند ، چه اینکه در آن زمان کودکی نابالغ بود».[25]

آقای دکتر غلامرضا سلیم بعد از نقل رای میر حیدر آملی که مبدأ و منشأ ادعاهای بی اساس است ، می نویسد : «ولی می دانیم حسن بصری در موقع شهادت علی امیرالمومنین (ع) فقط 15 سال داشته است».[26] در معنا می خواهد به خواننده تفهیم کند حسن بصری دارای موقعیت سنی نبوده که شایستگی شاگردی و یا هر ارتباط معنوی دیگری داشته باشد . به علاوه اینکه او بیشترین سالهای عمرش را در بصره به سر برده است.

بنابراین حسن بصری در زمان شهادت امام علی (ع) کودکی نابالغ بوده و طبق روایت تاریخ 7 ، 10 یا 15 سال داشته است . صوفیه معتقد است حسن بصری در این سن از امام علی (ع) اجازه ارشاد خلق را گرفته ! که 3سوال در اینجا مطرح می شود :

1- چطور امام علی (ع) با آن همه درایت و تدبیری که داشتند یک انسان کامل را برای خرقه پوشی بعد از خود تربیت نکردند و یک کودک را برای دستگیری بعد از خود معرفی کردند ؟

2- آیا ارکان تشیع مانند سلمان که در مورد وی فرمودند : «سلمان منا اهل البیت» و همچنین عمار و اصبغ بن نباته ، صعصعه بن صوحان ، قنبر ، میثم و مالک اشتر نبودند که امام علی (ع) یک کودک نابالغ را خرقه بپوشانند ؟

3- چرا نام حسن بصری در کتب و مسانید معتبر رجالی شیعه ذکر نشده است و بلکه در این کتب در مذمت او سخن به میان آمده است ؟

پر واضح است تزویر صوفیه ، و بطلان خرقه پوشی حسن بصری به دست امام علی امیرالمومنین (ع) و اذن ارشاد و دستگیری از جانب ایشان به شخص حسن بصری .



[1] الغدیر : 2/313 ، فضائل الخمسه : 2/88 ، اسد الغابه : 5/287 ، تاریخ دمشق : 1/87

[2] تفسیر نور الثقلین : 1/82

[3] بحارالانوار : 38/32 ، بشاره المصطفی : 85

[4] فضائل الخمسه : 2/88 ، ریاض النضره : 2/155

[5] سفینه البحار : 2/210

[6] مستدرک السفینه : 5/144

[7] شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید : 4/95،  قاموس الرجال : 3/135

[8] الخرائج و الجرائح راوندی : 2/547 بحار الانوار : 41/302

[9] در مبحث «تصوف در احادیث» به آن اشاره شد .

[10] تذکره الاولیاء : 1/18

[11] البیان و التبیین : 1/108 ، ترجمه شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید : 2/263

[12] تفسیر کشف الاسرار وعده الابرار : 1/20

[13] این عکس العمل گویای تعصب حسن بصری در مقابل منکران مسأله خلافت شیخین است .

[14] ترجمه روضات الجنات فی احوال علماء و سادات : 3/251

[15] اسرار آل محمد(ص) : 599

[16] حسن بصری سه روایت راجع به ایذاء و اذیت علی بن ابیطالب و فاطمه مظلومه برای ابان بن ابی عیاش نقل می کند و سپس عبارت فوق را می گوید .

[17] اسرار آل محمد : 594

[18] خورشیده تابنده : 137

[19] شرح نهج البلاغه : 4/95

[20] ترجمه شرح نهج البلاغه : 8/179

[21] ص : 77

[22] حسن بصری از جواد نوربخش : 56

[23] تذکره الاولیاء : 33 ، حسن بصری از جواد نوربخش : 155

[24] التفسیر و المفسرون : 1/372

[25] همان : 1/340

[26] شریعت ، طریقت ، حقیقت : 113

http://www.tasavuf.blogfa.com/post-1.aspx

[ 91/12/19 ] [ 1:37 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]
 

ابراهیم ادهم و صحت انتساب وی به امام سجاد (ع)

ابراهیم ادهم

ابوقاسم محمد بن ادهم بن منصور بن یزید بن حایر [یا عامر بن اسحاق] تمیمی عجلی زاهد معروف (98هجری) از امیر زادگان بلخ خراسان[1] می باشد و اجدادش از موالی به شمار می رفتند که به بکر بن وائل منسوب بوده اند. [2]

ادعا شده است که سلسله ادهمیه به او منسوب است و ابراهیم از سوی امام سجاد (ع) در امر طریقت مجاز بوده است [۳]؛اما مشکل اینجاست که ابراهیم

 ادهم ، دوران امامت حضرت باقر (ع) را هم درک کرده است . بنابراین، اگر او شیعه بود ، می بایست تسلیم امام پنجم شیعیان می بوده و دیگر درست نیست که بگوییم وی سلسله ای را از سوی امام سجاد (ع) تشکیل داده است ، بلکه می بایست این سلسله از امام باقر (ع) جاری شود . اگر هم تسلیم امام باقر (ع) نشده است ، پس شیعه بودن او با اشکال روبه رو می شود ، چه رسد حکم به خلافت وی .[۴]

نکته ای که لازم است به آن توجه شود ، این است که در شرح حال او گفته است ابراهیم در یکی از جنگ ها به شهادت رسیده است ، در حالی که ائمه اهل بیت (ع) نه خود در آن جنگ ها شرکت می کردند و نه شیعیان را ترغیب به شرکت در چنین جنگ هایی می کردند ؛ چنان که امام صادق (ع) می فرماید : «لو کان (ای الحرب) خیراً ماسبقوناالیه»[۵].

برای آگاهی بیشتر و این که ائمه (ع) در برابر فتوحات چه موضعی داشتند ، به کتاب الحیاه السیاسیه للامام الحسن (ع) ، تألیف سید جعفر مرتضی عاملی مراجعه شود .

نکته سوم این که به تصریح ابن عساکر در تاریخ خود :«ابراهیم بن ادهم علوم خود را از سفیان ثوری و فضیل عیاض اخذ کرده است» و اصلاً رابطه ای با اهل بیت نداشته است چرا که اگر با ایشان آشنایی داشت و او از ایشان روایت هم نقل نکرده باشد، علماء رجال شیعه در کتب خود نامی از ایشان می بردند. از این شخص ، در کتاب های رجالی شیعه ذکری به میان نیامده است و فقط برخی از صوفیان شیعی مذهب ، مدعی انتساب او به امام سجاد (ع) شده اند که در بالا به آن اشاره شد وگرنه نویسندگان صوفی سنی مذهب ، چنین ادعایی نکرده اند ؛ مثلاً سلمی در طبقات خود ، شرح حال او را آورده است و هیچ اشاره ای به این موضوع نکرده است.[۶]  



[1] رحله ابن بطوطه 79،78

[2] المختصر فی اخبار البشر از ابو الفداء :2/92 ، تاریخ ابن اثیر : 6/56 ، مشاهیر علماء الامصار : 183

[3] طرائق الحقائق : 2 /109

[4] دو رساله در تاریخ تصوف ایران : 32

[5] وسائل الشیعه : 11/ 32

[6] طبقات الصوفیه سلمی

[ 91/12/19 ] [ 1:34 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

  بایزید بسطامی و صحت انتساب وی به امام صادق(ع)  

  بایزید بسطامی

سومین شخصیت تصوف را که مورد بررسی قرار می دهیم جناب بایزید بسطامی می باشد.

صاحب نفحات در شرح حال او می گوید : از طبقه اولی است . نام وی طیفور بن عیسی بن آدم بن سروشان است . جد اوگبری بوده و بعد مسلمان شده است . وی از نزدیکان احمد خضرویه ، ابوحفص و یحیی معاذ بوده است و شقیق بلخی را نیز دیده بود . وی در سال 261 درگذشت .

البته برخی سال درگذشت او را 234 گفته اند که احتمال اول درست تر است .[1]

بایزید و امام صادق (ع)

درباره ارتباط بایزید با امام صادق (ع) گفته شده است که وی خدمت 313 استاد رسید که آخرین آنان امام جعفر صادق (ع) بود .[2]

عطار هم به ارتباط او با امام صادق (ع) اشاره کرده و می گوید :

صد و سیزده پیر را خدمت کرد و از همه فایده گرفت و از آن جمله ، یکی جعفر صادق بود – رضی الله عنه .[3]  

به نظر می رسد که قدیمی ترین منبعی که به بیان این ارتباط پرداخته است ، کتاب النور من کلمات ابی الطیفور تألیف سهلکی است . طبق گفته سمعانی ، نام سهلکی ، ابوالفضل محمد بن علی سهلکی است . ولادت او در سال 389 و مرگ او در سال 476 واقع شده است . پس از سهلکی ، کسانی چون عطار در تذکره الاولیاء و سید حیدر آملی در جامع الاسرار ، از این ملاقات و ارتباط یاده کرده اند . سید حیدر می نویسد : « ابی یزید البسطامی الذی کان تلمیذه (امام صادق (ع)) و سقاء داره و محرم اسراره»[4] .

در این جا باید به دو نکته توجه کرد :

نخست این که پیش از سهلکی ، دو نفر از نویسندگان مهم صوفیه ، یعنی عبدالرحمن سلمی و قشیری ، هیچ یک ذکری از این ملاقات به میان نیاورده اند . صاحب طبقات که شرح حال بایزید را در صفحات 67 به بعد آورده است ، اشاره ای به این ارتباط و ماجرای سقایت بایزید نکرده است .

هم چنین امام قشیری ، صاحب الرساله القشیریه ، در صفحه 55 احوال بایزید را بیان کرده است ؛ اما به این مطلب هیچ اشاره نکرده است . امام قشیری (376 - 456) از کسانی است که هم عصر سهلکی بوده است . کتاب های صفوه الصفوه ، میزان الاعتدال و حلیه الاولیاء نیز در شرح حال بایزید ، هیچ یک سخنی از این که بایزید خدمت امام صادق (ع) مشرف شده است ، به میان نیاورده اند و فقط سال تولد ، درگذشت و بخشی از سخنان او را نقل کرده اند .

به این ترتیب خبری را که سهلکی نقل می کند ، از مصادیق خبر واحد بدون قرینه است .

نکته دوم این است که در اصل این ملاقات ، این اشکال وجود دارد که شهادت امام صادق (ع) در سال 148 قمری رخ داده است و درگذشت بایزید ، بنابر قول مشهور ، سال 261 یا 234 قمری بوده است . اگر قول مشهور را بپذیریم ، فاصله زمانی میان شهادت امام صادق (ع) و درگذشت بایزید ، 113 سال می شود . از سوی دیگر، عمر بایزید را بیش تر از هشتاد سال ذکر نکرده اند . در نتیجه، اگر همان هشتاد سال را مبنا قرار دهیم ، بایزید در حدود سال 181 به دنیا آمده است؛ یعنی 33 سال پس از شهادت امام ششم شیعیان . اگر هم قول دوم را بپذیریم ، تولد بایزید حدود سال 154 خواهد بود ؛ یعنی شش سال پس از شهادت امام صادق (ع) . در هر دو صورت ، چنین ملاقات و ارتباطی میان آن حضرت و وی نمی تواند صورت گرفته باشد .

افزون بر همه این ها ، صرف این که شخصی سقای خانه امام (ع) باشد ، هیچ دلالتی بر تأیید وی از سوی آن حضرت نمی کند ، چه رسد به جاری شدن طریقه طیفوریه به دست بایزید از سوی امام صادق (ع) . غیر از این که در هیچ یک از کتاب های رجالی شیعه ، ذکری از وی به میان نیامده است که این خود قرینه ای است بر این که او از اهل خانه آن حضرت (ع) نبوده است . نباید فراموش کرد که جامی در نفحات ، در شرح حال او می گوید : «وی از اصحاب رأی بوده است .»[5]



[1] نفحات الانس : 54

[2] جستجو در تصوف ایران : 36  (به نقل از النور من کلمات ابن الطیفور)

[3] تذکره الاولیاء : 161  

[4] جامع الاسرار : 224

[5] نفحات الانس : 54

http://www.tasavuf.blogfa.com/post-3.aspx

[ 91/12/19 ] [ 1:33 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

 شقیق بلخی و صحت انتساب وی به امام کاظم(ع)

شقیق بن ابراهیم بلخی

طبق قول ابن خلکان شقیق بن ابراهیم بلخی از مشایخ خراسان بوده و مصاحب با ابراهیم بن ادهم بوده و طریقت را از او اخذ کرده است. همچنین نقل کرده اند که وی از شاگردان امام موسی بن جعفر(ع) بوده [۱] و از طرف ایشان مأمور به ارشاد و هدایت خلق شده است. [۲]

اما صوفی بودن شقیق بلخی مسلم است و محال است که طریقۀ او موافق طریقۀ اهل بیت عصمت علیهم السلام باشد. همچنین در مورد شاگردی او خدمت حضرت موسی بن جعفر دلیل ندارد و علماء رجال چنین بیانی را نفرموده اند، و حتی نامی از او نبرده اند. بلکه بر حسب روایتی که یافعی در کتاب روض الریاحین و علامه مجلسی در جلد 11 بحار الانوار در احوالات موسی بن جعفر (ع) نقل کرده اند، مشخص می شود که شقیق بلخی اصلاً امام کاظم(ع) را، نمی شناخته و بعد هم که ایشان را شناخت به خدمت ایشان شرفیاب نشده و اظهار خلوص و احترام نکرده است.


منابع:

مجالس المومنین/ قاضی نور الله                     

 2ـ ولایت نامه/ 240

[ 91/12/19 ] [ 1:32 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

جنید بغدادی و صحت انتساب وی به امام زمان(عج)

اهل تصوف معتقدند معروف کرخی خرقه را به سری سقطی عطا کرده و جنید بغدادی نیز از سری سقطی خرقه گرفته است . همانطور که بیان شد اگر مرگ معروف را قول سال 261 (بیشترین سالی که برای عمر وی نقل شده است را) بگیریم ، مرگ سری سقطی ، قبل از معروف کرخی بوده و این مسأله با قانون جانشینی و قطبیت سازگاری ندارد و به سادگی موضوع خرقه پوشی سری سقطی به دست معروف کرخی رد می شود .

حال به دوران امامت امام عصر – علیه السلام – می رسیم . صوفیه معتقد است «اجازه در زمان غیبت حضرت حجه بن الحسن که امام زمان و مرجع دوران و دوازدهمین جانشین پیغمبر آخر زمان است باید مضبوطاً به و به وسائط صحیحه به آن حضرت برسد.»[1]

محمد حسن گنابادی همچون جدش بدون ارائه سند ادعا می کند: « در بدو غیبت کبری امام دوازدهم ، جنید بغدادی از طرف حضرت مأمور شد که در زمان غیبت کبری به نام آن حضرت بیعت بگیرد و جانشین خود را هم تعیین کرده و به او اجازه تعیین جانشینی بدهد و این سلسله اجازه تا زمان ظهور حضرت ادامه خواهد داشت و امروز این اجازه به من رسیده است».[2]

نورعلی تابنده می نویسد : «بعد از غیبت حضرت به او (جنید) اجازه دادند برای خود جانشین تعیین کند»[3] «جانشینان جنید در واقع نماینده غیر مستقیم امام می باشند که اخذ بیعت می کنند».[4]

علی تابنده هم می نویسد : «اولین قطب در زمان غیبت شیخ الطائفه جنید بغدادی بود پس از ایشان سلسله اقطاب مأذون که اجازه شان در امر طریقت و درایت با واسطه به امام می رسد».[5]

اگر بخواهیم این ادعاها را قبول کنیم باید به تائید حضرت حجه ابن الحسن روحی فداء برسد . به این معنی که اگر چنین ارتباطی وجود داشت حتماً می بایست از ناحیه مقدسه توقیعی صادر می شد که نشده است چنان که جهت حضرات نواب اربعه و حتی وکلای آنان و حتی امثال شیخ مفید رحمه الله علیه توقیعاتی صادر گردیده است . پس چنین ادعائی دور از حق می باشد و متأسفانه نه تنها تهمت به امام زمان عجل الله فرجه الشریف است بلکه موجب ضلالت عده ای می گردد .

بررسی نشان می دهد نه تنها در تائید ادعای اجازه صوفیه مطلبی در دست نیست بلکه در زمان نیابت جناب ابوالحسن علی بن محمد سمری چند روز پیش از وفاتش توقیعی بدین مضمون از ناحیه مقدسه شرف صدور یافت : «بسم الله الرحمن الرحیم . ای علی فرزند محمد سمری خدا اجر برادرانت را درباره تو بزرگ گرداند پس به درستی که تو تا شش روز دیگر می میری کارت را جمع کن و به احدی وصیت منما تا پس از وفات به جایت بنشیند پس به تحقیق غیبت تامه واقع گردید و ظهوری نیست مگر پس از آنکه خدای تعالی اذن دهد ...».[6]  

آیا جنید از وکلاء امام زمان(عج) است ؟!

تا قرن سیزدهم هجری قمری در همه تواریخ یا تذکره ها جنید را شاگرد سفیان ثوری یا ابو ثور ابراهیم بن خالد که استاد فقهی امام شافعی بوده است [7] می شناختند .

لکن در سال 1338 شمسی مطابق 1379 قمری که دکتر احسان الله استخری «اصول تصوف» را تدوین نمود برخلاف تمام کسانی که درباره جنید بغدادی تحقیقی داشته اند مدعی شد « گمان می بردیم ثبوت مذهب تشیع اثنی عشری برای جنید بدیهی باشد» [8] ، که این ادعا دلالت دارد تا سال 1338 هجری شمسی هیچ کس ادعای تشیع برای جنید بغدادی نکرده است که نامبرده با «گمان می بریم» ادعایش را مطرح می کند و در مورد مجاز بودن از ناحیه مقدسه امام زمان - روحی فداه-  نیز برای نخستین بار محمد معصوم شیرازی معروف به معصوم علیشاه بدون ارائه مدرک به طور مجمل نوشته است : «تکمیل از خدمت سری سقطی یافت و به امر آن جناب بلکه به فرموده امام به ارشاد و عباد پرداخت» .[9] و بعدها سلطان حسین تابنده برای نخستین بار مدعی شد : «شیخ جنید در زمان حضرت عسکری از طرف ایشان مجاز در دعوت بود و در زمان قائم نیز آن سمت را داشت ولی بیعت و تربیت او به توسط شیخ سری بود»[10] و جای دیگر نوشته است : «و چون زمان او مقارن با زمان غیبت بوده و اجازه از طرف قرین الشرف حضرت قائم نیز داشته»[11] است .

علی تابنده هم در پی پدر ، این طور اشاره نموده که جناب سری سقطی و جانشین وی شیخ جنید بغدادی ارادت به ائمه معصومین زمان خود حضرت جواد و حضرت هادی و حضرت امام عسکری و مولانا حجت قائم (علیه السلام) داشتند و از آن بزرگواران مجاز بودند و فقط تربیت سری توسط معروف کرخی و تربیت جنید توسط سری بود».[12]

پاسخ فضیلت تراشان جنید بغدادی  

درباره آنچه که متأخرین از صوفیه نسبت به جنید بغدادی برای سر و سامان دادن به کار خود جعل کرده اند دو پاسخ می دهیم :

اول اینکه : مسائل یاد شده یعنی تشیع جنید بغدادی و مجاز بودنش از ناحیه  مقدسه امام زمان -روحی فداه- در کتابهای الانساب المعانی[13] ، حلیه الاولیاء[14]، صفه الصفوه[15] ، لواقح شعرانی[16]، و فیات الاعیان[17]، تاریخ بغداد [18] ، تاریخ یافعی[19] ، طبقات الشافعیه الکبری[20]، نفحات الانس[21] ، رساله قشیریه[22] ، تذکره الاولیاء[23] ، طبقات الصوفیه[24] ، روضات الجنان و جنات الجنان[25] ، روضات الجنات فی احوال العلماء و السادات[26] ، بستان السیاحه[27] ، خزینه الاصفیاء[28]، پیران طریقت جواد نوربخش [29] دیده نمی شود و خواهیم گفت که حتی برخلاف ادعای صوفیان معاصر جنید بغدادی را شیعه نمی دانند .

در قسمت دوم به طور خلاصه مطالبی را در پاسخ جعل کنندگان تشیع جنید بغدادی و مجاز بودنش از ناحیه امام زمان متذکر می شویم .

دکتر احسان الله استخری مدعی تشیع جنید بغدادی می باشد و برای چنین ادعایی مدرکی ارائه نکرده است ، لکن در تدوین زندگینامه جنید به مصادر و مأخذی اشاره نموده که برخلاف عقیده او جنید بغدادی را در فقه شاگرد ابوثور ابراهیم بن خالد استاد فقهی شافعی و در مذهب پیرو سفیان ثوری جاعل حدیث از قول امام صادق – علیه السلام – دانسته اند .

و فیات الاعیان یکی از مسانید[30] مورد استفاده اوست. در همین کتاب جلد دوم صفحه 323 می نویسد : «و تفقه علی ابی ثور صاحب الامام الشافعی رضی الله عنهما و قبل بل کان فقیهی عن مذهب سفیان الثوری » .

طبقات الصوفیه از جمله دیگر مسانید مؤلف اصول تصوف می باشد[31] که در صفحه 196 تصحیح آقای دکتر مولائی می نویسد : «و فقیه بود بر مذهب ثور مهینه شاگرد شافعی» . همچنین صفه الصفوه[32] ، تاریخ یافعی[33] ، رساله قشریه[34]، کشف المحجوب[35] و نفحات الانس[36] دیگر مصادر کتاب اصول تصوف می باشد که در همه آنها بر مذهب ابو ثور جنید بغدادی تاکید دارند.[37]

راستی چه چیز موجب شده است احسان الله استخری تمام مصادر و مأخذ تحقیقی که در تدوین زندگینامه جنید بغدادی مورد استفاده قرار داده و به آن استناد کرده توجه به نظریاتشان ننموده که گفته اند : جنید بغدادی فقیه مذهب ابوثور ابراهیم ابن خالد استاد فقاهت شافعی یا مذهب سفیان ثوری دشمن اهل بیت عصمت و طهارت – علیهم السلام – را داشته است ؟!

معصوم علیشاه نایب الصدر که برای اولین بار عنوان کرد « جنید به فرموده امام به ارشاد عباد پرداخت»[38] و چون نمی توانسته مسئله شاگردی جنید را نزد ابو ثور و پیرویش را از سفیان ثوری کتمان کند ، ادعا می کند که جنید در آن هنگام تقیه کرده است .[39]

مسئله تقیه جنید از جمله ساخته های معصوم علیشاه نایت الصدر می باشد و هیچ کدام از کسانی که درباره جنید تحقیقی داشته اند همانطور که به مسئله تشیع و نیابت جنید اشاره نکرده اند درباره تقیه او هم مطلبی را عنوان ننموده اند . ثانیاً هنوز هیچ کس به یافته های آقایان که در این اواخر عنوان کرده اند اشاره ننموده بلکه میرزا محمد باقر سلطانی می نویسد : «جنابش از هفت سالگی به تحصیل علوم پرداخت و فقه را نزد ابوعلی ثور شاگرد امام شافعی خواند و کامل کرد و در بیست سالگی به فتوی دادن پرداخت».[40] سپس به تبعیت از معصوم علیشاه اضافه می کند : به مناسبت شدت تقیه ، نسبت مذهب صوری خود را به سفیان ثوری می داد ... و به دریافت اجازه ارشاد و هدایت از طرف جناب سری و تأئید آن از حضرت امام علی النقی مفتخر آمد ».[41]

نخست اینکه چنین ادعایی د رهیچ کدام از منابع صوفیه و غیر صوفیه به چشم نمی خورد ، ثانیاً جنید با بودن حوزه درس حضرات معصومین که بنابر ادعای صوفیه درک کرده است در حوزه بیگانگان بل دشمنان اهل بیت رسول خدا صلوات الله علیه چه کار داشته است ؟!

جنید با بودن حضرت امام علی النقی به چه مناسبت قبول اجازه از سری سقطی می کند ؟! این بافته هایی است که نمی تواند گویای حقیقت باشد و صوفیه هیچ گاه جوابی برای آنها نخواهد یافت و مهمتر اینکه هیچ کدام از کسانی که به عصر جنید بغدادی نزدیک بوده اند و درباره او چیزی نوشته اند به تشیع یا اجازه او از امام زمان اشاره ای نکرده اند . در این صورت چنین نتیجه می گیرم که مسئله تشیع و نیابت جنید بغدادی از جمله جعلیات معصوم علیشاه شیرازی ، صوفی و قطب زاده فرقه نعمت اللهی است که مورد لعن و نفرین صوفیان شعبات فرق نعمت اللهی نیز می باشد .

 انقطاع بین سری سقطی و جنید بغدادی  

همان طور که گفتیم جنید بغدادی به دست سری سقطی تربیت شد و به امر وی به ارشاد عباد پرداخت . این ادعای متصوفه بود که به مسانید آن نیز اشاره کردیم .

حال خواجه عبدالله انصاری[42]، عبدالرحمن جامی[43] و حافظ حسین کربلائی  [44] می نویسند : «جنید بغدادی می گوید : مردمان پندارند من شاگرد سری سقطی ام در حالی که من شاگرد محمد بن علی قصابم» البته با آنچه مولف تاریخ بغداد و دیگران می نویسد نظریه فوق قوت می گیرد . او نیز معتقد است : «استاد جنید بغدادی محمد بن علی قصاب»[45] است .

ملاحظه می شود که سری سقطی خواهر زاده و شاگرد خود جنید بغدادی را به جانشینی و قطبیت و ریاست فرقه معروفیه معین نکرده است بلکه صوفیان بوده اند که برای خود رئیس تعیین نموده اند

 


[1] خورشید تابنده : 586

[2] عرفان ایران : 10/11

[3] عرفان ایران : 1/12

[4] عرفان ایران : 1/12

[5] خورشید تابنده : 42 و 43

[6] ترجمه الزام الناصب فی اثبات الحجه الغایب : 2/ 415

[7] به مسانید آن اشاره خواهد شد .

[8] اصول تصوف : 114

[9] طرائق الحقایق : 2/389

[10] نابغه علم و عرفان : 60

[11] یادداشتهای سفر به ممالک عربی : 25

[12] خورشید تابنده : 41

[13] ص 464

[14] 10/255

[15]  2/235

[16]  1/98

[17]  1/146

[18]  7/241

[19]  2/231

[20] 2/28

[21] ص 80

[22] ص 51

[23] از صفحه 5 به بعد تصحیح نیکلسون

[24] ص 196

[25]  2/353

[26]  ترجمه 2/556

[27] ص 375 و 381

[28]  2/80

[29] از صفحه 23 الی 25

[30] اصول تصوف : 109

[31] همان : 109

[32] همان : 109

[33] هما ن: 112 و 113

[34] همان : 109 ، 112 و 113

[35] همان : 114

[36] همان : 120

[37] صفه الصفوه : 2/235 ، تاریخ یافعی : 2/231 ، رساله قشریه: 51 ، کشف المحجوب: 161 ،  نفحات الانس:80

[38] طرائق الحقایق : 2/398

[39] همان

[40] رهبران طریقت و عرفان : 138

[41] همان

[42] طبقات الصوفیه تصحیح دکتر مولایی : 215

[43] نفحات الانس : 82

[44] روضات الجنان و جنت الجنان : 2/356

[45] تاریخ بغداد 2/64 ، ابن الملقن : 136 ،  طبقات شعرانی : 84- 97 ،  اللمع : 45 و 205 و 34 ، الامام الجنید : 77

.http://www.tasavuf.blogfa.com/post-8.aspx

[ 91/12/19 ] [ 1:31 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

معروف کرخی و صحت انتساب وی به امام رضا (ع)  

خرقه ای که صوفیه ادعا دارند از معروف بن فیروزان کرخی جاری شده است «معروفیه» نام گرفته و به این دلیل که تمامی سلاسل صوفیه سعی کردند به هر طریق ممکن رشته اتصال سلسله خود را به معروف کرخی برسانند، رواج دادند که «معروفیه ام السلاسل» است.

اهل تصوف بعد از ادعای مسلمانی معروف به دست حضرت رضا – علیه السلام – سعی کرده اند به هروسیله ممکن ثابت کنند که معروف به دست امام رضا– علیه السلام–مشرف به اسلام شده است . به لحاظ تأمین این منظور بدون پشتوانه تاریخی به گزارشهای رسیده اضافه کردند : «بدون واسطه در خدمت حضرت قطب الاولیاء علی بن موسی اسلام آورد» [1] و مدعی شدند: «مدتی در خدمت او بماند» .[2] یا از قول او نقل کردند : «از همه شغل ها دست باز داشتم مگر از خدمت علی بن موسی الرضا»[3] و اضافه کردند : معروف کرخی «دست پرورده و مربای امام هشتم بود» .[4] اینها و دربانی خانه علی بن موسی الرضا را نصیب بردن ، شهادت در مقابل خانه علی بن موسی الرضا به هنگام هجوم شیعیان ، که همه و همه ساختگی است مقدمه ای نموده اند تا بگویند وبنویسند معروف کرخی ازاصحاب علی بن موسی الرضا بوده«اذن و اجازه ارشاد ودستگیری داشت».[5]

بعضی نیز اسلام او را به دست حضرت امام رضا – علیه السلام – دلیل بر اذن ارشادی می دانند که از قرن هفتم دارای تشکیلاتی در اسلام شد ، خانقاه در مقابل مسجد ساخت ، حدیث خرقه در مقابل حدیث ولایت جعل کرد . با نام صوفی در مقابل مسلمان ، بعدها قطب در مقابل مرجعیت ، تصوف را رسمیت داد . با ادعای نیابت واسطه ای امام زمان – ارواحنا فداه – به واسطه اتصال به جنید بغدادی سنی در مقابل فرمان ارجاع به نواب عامه که فقهای آل محمدند ،  به اخذ بیعت نامشروع مرسوم نزد صوفیه در ایام غیبت کبری مشروعیت داد . با عشریه در مقابل خمس ، خویش را تأمین کرد و با اجازه درایت در مقابل اجازه روایت قطبیت تصوف را رسمیت داد و سرسپردگی بی قید و شرط را در مقابل تقلید علم کرد و ... .

اساساً مسأله اسلام معروف کرخی به دست امام رضا – علیه السلام – و ادعای دربانی او برای اولین بار توسط ابو عبدالرحمن سلمی نیشابوری ، صوفی سنی ، متوفای 412 هجری قمری (یعنی 230 سال بعد از مرگ معروف) بدون ارائه مأخذ و مدرکی مطرح شده است. وی در طبقات الصوفیه چنین متذکر می شود :

«اسلم علی یدی علی ابن موسی الرضا و کان بعد اسلامه لحجیه ...»[6] و بعد از او کسانی نظیر ابن خلکان[7] و یافعی[8] و در پی آنها هجویری[9] این جعل بی اساس را بدون توجه به اصالت حقیقی آن نقل قول کرده اند و هر کدام نیز کلمه یا جمله ای به آن افزوده اند  تا اینکه به این جعل بزرگ رسیده اند که معروف بن فیروزان کرخی به دست علی بن موسی الرضا اذن ارشاد و هدایت یافته است .

دلایل عدم اذن ارشاد از ناحیه مقدس امام رضا (ع) به معروف کرخی

1- امام رضا (ع) در سال 148 هجری متولد شدند و در سال 203 هجری قمری به شهادت رسیدند . معروف کرخی در سال 200 یا 201 از دنیا رفته است . بنابراین بر اساس گفته جناب جلال الدین همائی که «به اعتقاد همه محققان صوفیه انتقال منصب قطبیت و مقام خلافت به قطب بعد در زمان حیات امام و قطب وقت ... ممکن نیست»[10] ، پس معروف کرخی که 1 یا 3 سال قبل از امام رضا (ع) از دنیا رفته امکان ندارد اجازه دستگیری و ارشاد داشته باشد .

2- تصوف شناس سخت کوش حجه الاسلام و مسلمین آقای شیخ محمد مردانی در مناظره حضوری که با بعضی از مأذونین فرقه گنابادی داشته است می گوید : «به نظر شما فقط قطب ، انسان کامل است ، قطب و انسان کامل فقط یک فرد است و بیش از یکی نیست ، حالا بعد از تحویل خرقه به کرخی ، امام رضا (ع) از قطبیت و انسان کامل بودن افتاد یا نه ؟ اگر نه ، پس کرخی چه کاره بوده؟ و کرخی هیچ کاره حق دادن خرقه به سری سقطی و دیگران را نداشته ، و اگر امام رضا (ع) بعد از تحویل خرقه به کرخی از مقام قطبیت افتاد ، پس شما ولایت امام رضا (ع) و قطبیت او را هم قبول ندارید». [11]  

3- مهم دیگری که شجره های موجود معروفیه در ارتباط با علی بن موسی الرضا – علیه السلام – مورد توجه قرار گرفته است مسأله انقطاع رشته امامت از عصر امام رضا و ادامه آن به وسیله معروف بن فیروزان کرخی می باشد .

هرچند شعبه گنابادیه در فرق نعمت اللهیه چون این شجره رشته امامت را قطع می کند و معتقدان به آن را هشت امامی می شناساند به نقل آن حساس بوده و حتی تذکر داده اند که فرقه نعمت اللهی هشت امامی نمی باشد[12] و به لحاظ رفع و دفع این ننگ و اثبات اعتقاد به امامان اثنی عشر ، فرقه ذهبیه اغتشاشیه [13] و نعمت اللهیه کوثریه[14] و گنابادیه[15] شجره را بعد از نام مبارک حضرت امام قائم غائب موجود موعود – ارواحناه فداه – آورده اند . در صورتی که این اصلاحی بی ربط و بی معناست و هیچ چیزی را ثابت نمی کند ، زیرا معروف کرخی که امام زمان – ارواحناه فداه – را درک نکرده ، بلکه بنابر اعتراف خودشان در سال 200 یا 201 مرده است، نمی تواند از حضرتش مجاز در فرقه سازی باشد .

4- هدف صوفیه از ابتدا مقابله با امامت شیعه بوده است که این هدف را صوفیه فرقه ای در ارتباط معروف کرخی با امام رضا (ع) تأمین نموده گفته اند : «معروف برده آزاد شده ای بود که شاگرد و جانشین پسر موسی کاظم به نام علی بن موسی الرضا امام هشتم بود».[16] واضح است که معروف بن فیروزان کرخی صوفی را بجای امام جواد – علیه السلام – جانشین حضرت علی بن موسی الرضا – علیه لسلام – معرفی می کنند .

چنانکه پارسای متقی عارف معارف اهل بیت مرحوم حاج شیخ جواد خراسانی نیز می نویسد : «این ملاحده در اینجا می گویند امام جواد چون کودک بود قابلیت تحمل اسرار نداشت»[17] به همین لحاظ معروف بن فیروزان کرخی مرشد شد !!!!

این اشکالی است که محققان تصوف شناس نظیر جناب منوچهر صدوقی سها به چنین مهمی اشاره داشته متذکر شده اند : «آیا از انشعابات سلسله ای از امامی سابق بالزمان با وجود امام لاحق منصوص به دست غیر امام به هر گونه ای که بوده باشد حقاً استشمام رائحه انقطاع (رشته امامت) نمی شود؟»

سپس به آنهایی که فرقه های صوفیه به وسیله آنها به امام – علیه السلام – مربوط می شود اشاره کرده می نویسد : «اگر (نظیر معروف بن فیروزان کرخی)[18] که به اعتقاد صوفیه به واسطه او از امام رضا (ع) فرقه جاری شده است چه ربطی با آن بزرگ (امام وقت خود) می داشته است اگر خود را تسلیم آن حضرت کرده بوده است که بایسته است منسوب بدو (امام جواد)[19] می بوده است و اگر به فرض چنان نبوده است چگونه است حکم نسبت (معروف کرخی) با مذهب امامیه». [20]

همچنین حضرت آیه الله العظمی سید موسی شبیری زنجانی از طرح موقعیت معروف کرخی صوفی در کنار امامت به لحاظ تأمین چنین منظوری به تعبیر ایشان براساس اعتقاد صوفیه «پوست اسلام به امام جواد – علیه السلام – تعلق دارد . مغز به معروف کرخی صوفی» و این همان خواست تمام کسانی است که تحمل موقعیت امامت شیعه را ندانسته اند .

5- در کنار تحقیقات پیرامون اینکه معروف کرخی حضرت امام رضا – علیه السلام – را زیارت نکرده است تا به دست حضرت مسلمان شده به مقام دربانی منصوب گردد ، به این نیز اشاره می نمائیم که بر فرض محال اگر چنین ادعائی ثابت شود ، دلیلی بر مرتبت و مقام معروف کرخی نیست زیرا انس بن مالک نیز دربان بود ، لکن بعد از رسول خدا در مقابل امامت قرار گرفت ، برخلاف امر اکید پیامبر خدا غیر را بر علی بن ابیطالب – علیه السلام – اختیار کرد و یا هشام بن ابراهیم ملتزم رکاب حضرت امام رضا (ع) در مقام دربانی بود و جاسوس دربار عباسی ، در این صورت نتیجه می گیریم دربانی دلیل بر قرب و نزدیکی نیست .

6- این مسلم تاریخ است که هیچ گاه رجال شیعه مورد تمجید وتعریف غیر شیعه قرار نمی گرفته اند،درصورتی که براساس نوشته های موجود صوفیه ، احمد بن حنبل ، معروف کرخی را از ابدال و مستجاب الدعوه می داند و در این رابطه مورخان ، انساب شناسان و رجال شناسان غیر شیعی نوشته اند :

« به دیدن صورتش تبرک می جستند» ، «مشهور به زهد و اعراض از دنیا» بوده ، «از جمله قدما مشایخ و مذکورین به ورع و فتوت است» که او را «از مجتهدان زاهد ، عارف بالله» دانسته ، «برکت عصر» لقب داده اند.[21] این روش و سلیقه شرح احوال نگاران صوفی یا نویسندگان غیر صوفی می باشد که اهل تحقیق و پژوهش نیستند «حکم بر خوبی معروف (نموده اند) از این راه (خیال) کرده اند که او دربان حضرت امام رضا – علیه السلام – بوده و این وقوعی ندارد ، چرا که اگر دربان حضرت می بود می بایست شیعه او را بشناسد و حال آنکه شیعه او را (در این مقام) نمی شناسد»[22] در حالی که « در میان سنیان کمال شهرت دارد» [23] برای او کرامات محیر العقولی قائل شده اند .

7- بررسی جایگاه معروف کرخی در آراء مقامات علمی تشیع یکی از بهترین راههایی است که می تواند هویت معروف و ارتباط او با امام رضا - علیه السلام- را تبیین کند .

علامه مجلسی می نویسد : «معلوم نیست معروف کرخی خدمت امام رضا رسیده باشد و اینکه می گویند او دربان حضرت بوده است البته غلط است».[24]  

علامه ممقانی : «در کتب رجالی ، ذکری از او نشده است ، لکن (چون) او را به عنوان راوی (روایتی) پذیرفته اند به این سبب عنوان او را (در کتاب رجال خود لازم داشتم) . ایشان به موضوع مهمی اشاره دارند که جلب توجه می کند : «امام رضا در خراسان بودند ، و مرگ معروف در مقابل منزل ایشان رخ داده ، بنابراین قبرش در بغداد نیست چون که آن زمان انتقال (میت) عرف نبوده است» . یعنی ایشان معروف کرخی را که صوفیه مدعی است دربان امام رضا – علیه السلام – بوده را با معروف کرخی مدفون در گورستان شونیزیه بغداد دوکس می دانند .

بعد در جواب آنهایی که اسلام آوردن معروف به دست امام رضا - علیه السلام-  را دلیل تشیع او می دانند اضافه می کند : «آنچه درباره امامی بودن او و حُسن حالش ذکر (نموده اند و من بازنویسی) کردم دور از ذهن است» و آنگاه به شواهدی از اعتقاد (عامه – غیر شیعه – نسبت به معروف کرخی اشاره کرده متقابلاً معتقد است : «خالی بودن همه کتابهای رجال (شیعه) از ذکر نام او ، چه به شکل مدح و چه ذم نکته سنجان را (نسبت به) ارتباط او با امام رضا - علیه السلام-  به شک می اندازد ، به ویژه خالی بودن کتاب عیون اخبار الرضا از ذکر نامش ، بلکه اعتقاد راسخ فاضل مجلسی به دربان نبودن وی برای مولایمان امام رضا – علیه السلام – تعلیل می کند که اگر این [موضوع صحت داشته باشد] بی شک اصحاب رجال نام او را از شیعیان نقل می کردند [در صورتی که] آنها هیچ رطب و یابسی [= تر و خشکی را درباره] اصحاب ائمه و خواص و خادمان و موالی آنها از ممد و حین و مذمومین و مشهورین و غیر مشهورین [را نیست] که به بیان و ذکر او نپرداخته باشند» و اضافه می کنند : «این عادت اهل مذاهب فاسده است که جهت رواج مذهب فاسد خویش ، به دروغ و بهتان خود را منسوب به مؤمن با تقوائی می نمایند . مگر این نیست که تصوف را منسوب به امیر المومنین - علیه السلام-  می دانند »[25] .

همچنین مرحوم آیه الله خوئی اسلام آوردن معروف به دست امام رضا - علیه السلام- را مردود می دانند.[26] علامه حاج شیخ محمد تقی شوشتری به شجره صوفیانه معروف اشاره داشته ، در معنا جناب علامه شوشتری ادعای صوفیه را که شایعه نموده فرقه معروفیه وابسته به حضرت علی بن موسی الرضا - علیه السلام- است نپذیرفته ، مهم تر این که فرقه را به وسیله حسن بصری معلوم الحال به «انس» فردی نظیر او متصل می سازد .

مرحوم علامه نسابه آیه الله مرعشی نجفی می نویسد : «برای من چنین ظاهر گشت که این درد (تصوف) از رهبانیت نصاری به سوی دین اسلام سرایت نموده و اول دامن گیر عامه (غیر شیعه) مثل حسن بصری ، شبلی ، معروف ، زهری و جنید و امثال آنها (شده) پس از آنها به شیعه سرایت نموده است.»[27] به طوری که ملاحظه می نمائید جناب ایشان معروف کرخی را سنی می دانند . در این صورت مسأله تشیع و صحابه امام بودن را منتفی می نمایند .

آنچه باید در ارتباط با نظریات مفاخر علمی شیعه و رجال شناسان عالم تشیع مورد توجه قرار گیرد ، این مهمِ مورد ادعای صوفیه است که مدعی هستند معروف فرزند فیروزان کرخی از اصحاب یا صاحب سّر می باشد و معتقدند حضرت امام رضا - علیه السلام-  به او اذن ارشاد و هدایت داده اند ، که به تائید هیچ کدام از شخصیتهای بلند پایه شیعی نرسیده است .

8- اگر رأی آن عده که مرگ معروف کرخی را در سال 261 هجری قبول کرده اند بپذیریم و سری سقطی نیز در سال 257 مرده باشد ، شجره معروفیه بی اعتبار می شود و اتصال بین شجره های وابسته به معروفیه با سری سقطی قطع می شود .

9- کسیکه دربان امام رضا - علیه السلام- است چرا نباید احادیثی از حضرت راویت کرده باشد و این عیون اخبار الرضای صدوق - علیه الرحمه- است که یک روایت از معروف در آن وجود ندارد . همچنین چرا از حضرت رضا - علیه السلام- یک روایت در مدح او نرسیده است . کسی که چنین مقامی داشته باشد که مستجاب الدعوه بوده و از مشایخ کبار صوفیه باشد باید روایتی از امام رضا - علیه السلام- در مدح وی آمده باشد . پس معلوم می شود که تمام آنچه را در حق معروف غیر معروف گفته اند همه از بافته های صوفیه است .

10- نکته ای دیگر در مورد عدم اذن امام رضا - علیه السلام - به معروف آن است که آیه الله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپایگانی بدان اشاره فرموده اند : «از معروف کرخی اسمی در اسناد و روایات معتبر نیست ، خواص اصحاب حضرت رضا - علیه السلام-  همه در بین علماء رجال و تراجم مشهور و معروفند و از آن حضرت اخذ علم و روایت نموده اند مثلاً «محمد بن اسماعیل بن بزیع» که از اجله اصحاب آن حضرت است که بیش از دویست روایت از آن حضرت نقل نموده است که همه اکنون باقی و مورد استفاده و منبع استخراج علوم و معارف اسلامی است . یا مثل «احمد بن ابی نصر» یکی دیگر از اصحاب و از خواص و اجلاء نزدیکان به آن حضرت بیش از هزار حدیث از ایشان روایت نموده و در اسناد این همه احادیث نام ایشان مذکور و شناخته شده است ، دیگران و دیگران . این معروف کرخی کیست که به تعبیر شما از مقربان و مربای وجود امام رضا - علیه السلام- و بلکه دربان بوده و یک روایتی از او نقل نشده است . حیف است که شخصی با وجود این همه هدایت های روشن و راه مستقیم اهل بیت - علیهم السلام- که به وسیله مقربان و اصحاب آن حضرت دنیا را پر کرده است به این گفته ها اعتنا نماید و در دین خود به این اشخاص مجهول الهویه اعتماد کند»[28] حال اگر قرار بود امام رضا - علیه السلام-  اذن ارشاد و هدایت خلق را به کسی بدهند چرا به اباصلت و یا احمد بن ابی نصر که از اقرباء درگاه ایشان بودند و نام اینها در جای جای تاریخ زندگانی امام رضا - علیه السلام-  آمده است ندادند ؟

11- به طور کلی ادعای جاری شدن سلسله با اذن و اجازه حضرت امام رضا - علیه السلام-  موضوعی است که با روح قرآن و سیره عترت دو میراث همیشه با هم و جدائی ناپذیر حضرت ختمی مرتبت سازش ندارد ، زیرا قرآن و عترت با هر آنچه مانند فرقه سازی صوفیانه ، اسلام را پاره پاره و مسلمین را پراکنده نموده به صورت دسته و گروه در آورد ، مخالف است ، چنانکه رسول خدا زبان گویای قرآن و اصل حقیقت وجودی عترت چنین اقدامات و اعتقادات را فتنه دانسته اند . امام صادق – علیه السلام – به استناد کلمات   رسول اکرم فرموده اند : «وا نهادن علی - علیه السلام-  و با دیگری بیعت کردن فتنه ای بود که (عده ای) به آن گرفتار گشتند »[29] . در تأمین منظور ما ، بیعت کردن با فرقه داران بی هویت در غیبت امام زمان – ارواحناه فداء – فتنه ای است که عده ای صوفی به آن پرداخته اند . پس پاره پاره کردن اسلام و به صورت دسته و گروه درآوردن مسلمانان ، فتنه ای کور و تاریک است که پیامبر اکرم از ابتلای مسلمانان به آن ترسان بوده اند [30] که اگر بخواهیم کلام مبارکشان را با تصوف فرقه ای تطبیق دهیم صوفیه به هر سه گرفتارند ، زیرا آنها که تحت تأثیر فرقه ها قرار گرفته ، بعد از معرفت به پیامبر و امام به گمراهی فرقه داران مبتلا شده اند ، پس باید باور داشت فرقه جز فتنه در امور دینی محصولی ندارد . به همین جهت گمراه کننده ، در حقیقت فساد آور می باشد . فرقه داران نیز به لحاظ شهوت دنیا خواری است که به فتنه خرقه بازی و فرقه سازی مبتلا شده اند . زیرا علی امیر المومنین – علیه السلام – فرموده اند : «حُبُّ المال سبَبُ الفِتن[31]» مال دوستی سبب بروز فتنه هاست . آری نذر و نیاز ، فطریه و عشریه و دیگر مزایای فرقه دارای علت و سبب برقراری فرقه هاست .

دلیلی دیگر از دیدگاهی متفاوت

تا اینجا نشان دادیم آنچه که صوفیه مدعی است مبنی بر اجازه ارشاد حسن بصری ، ابراهیم ادهم ، با یزید بسطامی ، شقیق بلخی و معروف کرخی از امامان همام علی بن ابیطالب ، علی بن حسین ، جعفر بن محمد ، موسی بن جعفر و علی بن موسی – علیهم السلام– ادعایی بس باطل و مردود و ساخته دست صوفیه است . اما صوفیه ادعای دیگری هم دارد و آن این است که صوفیه قصد دارد از چهار طریق سلسله خود را به امام علی بن ابیطالب – سلام الله علیه – پیوند دهد ، که در هر کدام انقطاع هایی وجود دارد که باعث بطلال اتصال می شود که در ذیل به آنها اشاره می شود .

یکم : علی – علیه السلام – حسن بصری ، حبیب عجمی ، داود طائی به معروف بن فیروزان کرخی[32]

 دوم : اصحاب بدر ، حسن بصری ، فرقد سنجی به معروف کرخی[33]

سوم : علی بن ابیطالب ، امام حسین ، امام سجاد ، امام باقر ، امام صادق ، امام کاظم ، امام رضا – علیه السلام – به معروف کرخی[34]

چهارم : انس بن مالک ، حسن بصری ، فرقد سنجی ، معروف کرخی[35]

اگر بخواهیم همانطور که صوفیه به آن اصرار دارند شجره معروفیه را به علی بن ابیطالب - علیه السلام-  یگانه امیر المومنین اسلام برسانیم ، به نحوه ای که برای این انتساب نقل کرده اند مواجه ایم ، که تحت هیچ عنوان و دلیل و بحثی صحت آن مورد تایید نمی باشد . زیرا :

1- معروف کرخی را به واسطه دو تن به نامهای داود طائی و فرقد سنجی به حسن بصری می رسانند و به واسطه او به رسول خدا یا علی مرتضی منسوب می سازند . نخست باید توجه داشته باشیم که «مسلماً تولد معروف به چندین سال بعد از سالهای در گذشت فرقد سنجی و داود طائی»[36] بوده و اگر هم داود طائی و فرقد سنجی قبل از به دنیا آمدن معروف کرخی از دنیا نرفته باشند (که رفته اند) معروف در سن کودکی قرار دارد ، یعنی نمی توان ارتباط مرید و مرادی بین آنها قائل شد .

2- علما و رجال شناسان داود طائی و فرقد سنجی را در طریق ولایت با امامت قبول نکرده اند ، حتی درباره داود طائی معتقد به ناصبی بودن او شده اند . [37]

3- این رشته اتصال ، به حسن بصری می رسد که به استناد مدارک غیر قابل انکار نه فقط تائید کننده ننگ مخالفت او با چهار امامی است که معاصرشان بوده ، بل در ارتباط با دستگاه ضد اهل بیت ، امویان در مقام فقیه دربار قرار گرفتن ، احکامی را به نفع و تائید جنایات بنی امیه صادر کرده است . مهم تر اینکه مورد تائید ، بل توثیق حجاج بن یوسف ثقفی بودن نیز ، قانون اینکه اتصال دهنده شجره باید از اصحاب راستین امام باشد را باطل می کند .

4- اگر رشته حسن بصری که اتصال دهنده فرقه معروفیه به علی مرتضی است را نادیده بگیریم او که به واسطه انس بن مالک و اصحاب بدر به رسول خدا متصل می شود را تائید کنیم باز با دو مهم باطل کننده مواجه ایم :

الف : آنکه انس بن مالک جایگاهی در تشیع ندارد .

ب : اصحاب بدر نمی توانند اتصال دهنده باشند زیرا فرد مشخص شرط اتصال می باشد نه جمع ، ولو اگر همه از موثقین محسوب شوند .

5- صوفیه هیچ سند و مدرک محکمی مبنی بر انتقال اجازه از حسن بصری به جانشینش تا معروف کرخی در دست ندارد .



[1] ذهبیه تصوف علمی – آثار ادبی : 171

[2] جواهر الاسرار و زواهر الانوار : 1/89

[3] همان مأخذ : 1/90

[4] اصول تصوف : 70

[5] ولایت نامه : 243 / یاد نامه صالح : 242

[6] طبقات الصوفیه سلمی : 85

[7]  5/230

[8] تاریخ یافعی : 1/460

[9] کشف المحجوب : 325

[10] مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه : ص 30 مقدمه

[11] مناظرات و مکاتبات (نامبرده با سلطان حسین تابنده) : 12-11

[12] قرآن و سه داستان اسرار آمیز : 197

[13] روضات الجنان و جنات الجنان : 2/370 به بعد

[14] داستان عشق پیران :131 به بعد

[15] رهبران طریقت و عرفان : 125 به بعد ، خورشید تابنده : 556 ، یادنامه صالح : 241

[16] تصوف چیست ؟ تألیف مارتین لینگز ترجمه آقای علی مهدی زاده : 132

[17] البدعه و التحریف : 28

[18] ایشان ابراهیم ادهم را مثال آورده اند که به اعتقاد صوفیه به واسطه او از امام زین العابدین (ع) فرقه جاری کرده است . البته این موضوع برای تمام سران صوفیه که معتقدند با ائمه ارتباط داشتند و از آنها خرقه گرفته اند صادق است .

[19] ایشان امام باقر (ع) را در ارتباط با ابراهیم ادهم نوشته اند .

[20] دو رساله در تاریخ جدید تصوف ایران : 22

[21] تاریخ بغداد : 13/199، مرآه الجنان 1/461 ، انساب سمعانی : 10/390 ، حلیه الاولیاء : 8/347 ، طبقات الصوفیه سلمی : 84 ، سیر اعلام النبلاء : 13

[22] تحفه الاخیار ، ملا محمد طاهر قمی : 375

[23] همان مأخذ : 376

[24] عین الحیات : 238

[25] تنقیح المقال فی علم الرجال : 3 ذیل واژه معروف بن فیروزان کرخی

[26] معجم رجال الحدیث : 19/253

[27] احقاق الحق قاضی شهید نورالله شوشتری : 1/184

[28] معروف کرخی ناموس تصوف ، سند شماره 40 : 265

[29] تفسیر صافی چاپ قدیم : 193 ذیل آیه 25 سوره توبه

[30] فرموده اند : بر امتم پس از خودم از سه چیز می ترسم : گمراهی پس از معرفت و شناخت ، فتنه ها و فسادهای گمراهی آور ، شهوت شکم و دامن » (بحارالانوار: 68/272)

[31] غرر الحکم : 3/396

[32] اوراد الاحباب :17 و 28 ، تذکره المشایخ در مجموعه سخنرانی ها و مقاله ها درباره فلسفه و عرفان : 154

[33] ترجمه الکنی و الالقاب : 4/130 – 131

[34] طرائق الحقایق : 2/92

[35] فهرست ابن قدیم : 235

[36] ذهبیه تصوف علمی – آثار ادبی : 173

[37] التفتیش:73 ، تذکر الاولیا : قسمت شرح احوال داود طایی

http://www.tasavuf.blogfa.com/post-7.aspx

[ 91/12/19 ] [ 1:29 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]
پرسش :

معروف کرخي کيست و چرا فرقه­هاي شيعي مذهب صوفيه او را سرسلسله خود مي­دانند؟


پاسخ :

گويند كه شماره طرائق صوفيه بالغ بر دويست طريقه مي‏شود و هر دسته‏اي از آنان نيز شامل شاخه مستقلي مي‏گردد؛ ولي اصول دسته‏هاي تصوف از 25 دسته تجاوز نمي‏كند كه سلسله شيوخ آن‏ها در نهايت (به ادعاي آنها) به پيامبر اسلام منتهي مي­شود ـ از اين راه براي خود مشروعيت كسب مي‏كنند ـ در بين اين 25 فرقه هم مي‏گويند كه دو سه فرقه شيعه مي‏باشند و بقيه همگي سني مذهب هستند.
بعضي از اين سلسله‏ها كه مدعي تشيع هستند، به وسيله «معروف كرخي» سلسله خود را به امام رضا ـ عليه السلام ـ مي‏رسانند. اين سلسله از سلاسل «نوريه، رضويه، علويه، ذهبيه و مصطفويه» است كه آن را «ام السلاسل» تصوف نام نهاده‏اند.
معروف كرخي نزد صوفيان چنان كه معروف است، دربان امام رضا ـ عليه السلام ـ بوده كه از آن حضرت فيض و تعليم طريقت و منصب شيخ المشايخي يافته و از جانب امام اجازه يافته كه طريقه رضويه، علويه و مصطفويه را كه عبارت از عبادت و تزكيه و تصفيه نفس مي‏باشد، به طالبان صادق العقيده و پيروان ائمه برساند.[1]
از اين سلسله، چهارده سلسه ديگر به وجود آمده‏اند كه عبارتند از سلسله‏هاي: سهروردي، مولويه، نور بخشيه، صفويه، نعمت اللهيه، ذهبيه، كبرويه، اغتشاشيه، بكتاشيه، رفاعيه، نقشبنديه، جماليه، قونويه و قدريّه و بالاخره سلسله «پير حاجاتيه». برخي از اين سلسله‏ها به نام‏هاي ديگري نيز معروفند.[2]
الفت اصفهاني، صوفي معاصر مي‏گويد: «حضرت رضا ـ عليه السلام ـ طريقت را به معروف كرخي تسليم كرد و او را بدان اختصاص داد و از اين‏رو، طريقت از امامت جدا شد و شريعت و علم دين، نزد امامان باقي ماند كه آغاز آن از حضرت امام محمد تقي الجواد ـ عليه السلام ـ است كه امامت را در سال 203 هجري از امام رضا ـ عليه السلام ـ پدر بزرگوار خود دريافت كرده است.»[3]
به نوشته دكتر شيبي: معروف كرخي را آخرين صوفي كه به امامان اتصال داشته است، مي‏دانند.
از اتصال متصوفه به ائمه ـ عليهم السلام ـ پس از حضرت خبري ديده نشده است، بلكه از امام دهم حضرت امام علي النقي ـ عليه السلام ـ نقل شده‏است كه آن حضرت دشمن صوفيان بود. از آن امام روايت شده‏است كه فرمود: «همه صوفيان از مخالفين ما هستند».[4]
بدين ترتيب، نويسندگان صوفيه «معروف كرخي»، را تا آخر زندگي‏اش ملازم و دربان حضرت رضا ـ عليه السلام ـ نوشته‏اند، بلكه مرگ او را در برابر در خانه آن امام مي‏دانند و مي‏گويند كه به واسطه ازدحام شيعه بر در خانه، دنده‏هاي او شكسته شد.[5]
بنابراين، مشهورترين و پر آوازه‏ترين سلسله‏اي كه ادعاي تشيع و اتصال به امامان اهل بيت دارند، همين سلسله «معروفيه» هستند كه به وسيله معروف كرخي سلسله خود را به امام رضا نسبت مي‏دهند؛ ولي اين ادعا كاملا واهي و بي‏دليل است زيرا:
1ـ به موجب رواياتي كه از امام رضا ـ عليه السلام ـ نقل شده، آن حضرت نيز همانند ساير ائمه اطهار مخالف تصوف و صوفيگري بوده است. از جمله بسياري از ثقات علماي شيعه به سند صحيح از بزنطي و اسماعيل بن بزيع[6] از امام رضا ـ عليه السلام ـ روايت كرده‏اند كه فرموده: «من ذكر عنده الصوفيه و لم ينكر هم بلسانه و قلبه فليس منا ومن انكرهم فكانّما جاهد الكفار بين يدي رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ »[7] هر كس نزد او نام صوفيه ذكر شود و به زبان و قلب خود آنان را انكار نكند، از ما نيست. هر كس صوفيه را انكار كند، مانند كسي است كه با كفار در حضور رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ جهاد كرده است.
از اين روايت استفاده مي‏شود كه هر كس مخالف صوفيه نباشد، شيعه اهلبيت نيست. از امام رضا ـ عليه السلام ـ غير از اين حديث، چند حديث ديگر نيز در طعن صوفيه نقل شده است. با اين وجود، صوفي‏ها مي‏گويند كه معروف كرخي دربان آن حضرت و صوفي بوده است.
2ـ اين افسانه ساختگي است و هيچ اساسي جز همان نوشته‏هاي صوفيه ندارد، زيرا امام رضا ـ عليه السلام ـ در طول زندگي خود وارد بغداد نشده و تا سال 200 هجري در مدينه امامت داشته و در همان سال به درخواست مأمون از مدينه راهي خراسان شده‏است و طبق گواهي تاريخ، حركت آن حضرت به ايران از مسير بغداد نبوده است. از طرفي طبق آنچه صوفيه متذكر شده‏اند، معروف كرخي نيز تا آخر عمر از بغداد خارج نشده و در فاصله سال 200 تا 201 هجري در همان‏جا فوت كرده‏است.[8]
بنابراين، «معروف» در حال حيات حضرت رضا ـ عليه السلام ـ فوت كرده است. زيرا وفات امام رضا ـ عليه السلام ـ به سال 203 هجري مي‏باشد. و به قول خود صوفيه چون در يک زمان دو قطب نمي­تواند جمع شود، پس در زمان حضرت رضا ـ عليه السلام ـ ، معروف اصلاً حق نداشته خود را مرشد بداند، با اين وجود صوفيه فرقه خود را به او مي‏رسانند! اگر بگويند كه معروف بعد از امام قطب شده، جواب آن است كه بعد از امام معروف زنده نبود تا قطب شود.[9]
3ـ مسأله درباني معروف هم، جنبه ساختگي دارد، اين كه گفته‏اند معروف در كودكي به دست حضرت رضا ـ عليه السلام ـ اسلام آورد و از همان زمان به منصب درباني در آمد، بسيار بعيد به نظر مي‏رسد؛ زيرا بر فرض محال اگر حضرت رضا ـ عليه السلام ـ ، در مسير حركت به سوي ايران به بغداد تشريف برده باشند، حضرت در آن شهر بيش از يك روز نمي­تواند توقف کرده باشد و اگر اين درباني در مدينه بوده، هيچ كس از صوفيه به آن اشاره نكرده كه معروف كرخي به مدينه رفته است. و درباني او در خراسان نيز غير معقول است، زيرا معروف کرخي قبل از آن فوت نموده بود.
4ـ اگر درباني معروف راست بود، مي‏بايست علماي شيعه آن را در كتب رجال خود ثبت مي‏نمودند، در حالي كه در هيچ كدام از كتب رجال و تواريخ كه به شرح حال اصحاب، خواص، خدّام و موالي ائمه اطهار پرداخته و ولادت هر يك از مشاهير و مجاهيل و ثقات و ممدوحين و مذمومين ايشان را نگاشته‏اند، اصلاً متعرض شرح حال معروف كرخي نشده‏اند و ابداً نامي از او نبرده‏اند. اينك مي‏توان گفت: سمت درباني او نسبت به حضرت رضا ـ عليه السلام ـ از آن دروغ‏هاي شاخدار صوفيانه است.
5ـ شيخ عطار مي‏گويد: معروف ترسايي بود كه به دست علي بن موسي الرضا ـ عليه السلام ـ مسلمان شده بود و آن‏گاه نزد «داوود طايي»[10] رفته و رياضت بسيار كشيده[11] و داوود از تلامذه ابو حنيفه بود.[12] و نيز نقل كرده كه چون معروف وفات كرد، جهودان و ترسايان و مؤمنان هر سه طايفه بر جنازه او دعوا كردند كه از ماست، و جنازه او را ما بر مي‏داريم.[13] ناگفته نماند كه در دعواي مذكور، شهادتي هست بر آن كه معروف لامذهب بوده و به مقتضاي «الصوفي لا مذهب له» عمل مي‏كرده كه كفار و مسلمين او را از خودشان مي‏شمرده‏اند و اگر او مسلمان صحيح العقيده‏اي بود، هرگز كفار او را از خودشان نمي‏شمردند.
البته، متأخرين صوفيه در ايران، چون ديدند، ايرانيان شيعه شدند، براي اين كه بتوانند در كنار شيعيان به حيات خود ادامه دهد و از فرهنگ غني و زنده آيين تشيع تغذيه كنند، ادعاي شيعه­گري نمودند. براي گول زدن شيعه‏ها سلسله خود را به واسطه معروف كرخي به حضرت رضا ـ عليه السلام ـ اتصال دادند.
[1] . طرائق الحقايق، ج 2، ص135 ـ 133.
[2] . دائره المعارف شيعه، ج 4، ص418.
[3] . همبستگي ميان تشيع و تصوف، ترجمه شهابي، ص 231.
[4] . الصلة بين التصوف و التشيع، ص 225.
[5] . طبقات الصوفيه، ص 85، رهبران طريقت، ص 130.
[6] . بزنطي و ابن بزيع هر دو از بزرگان شيعه و از خواص امام رضا ـ عليه السلام ـ بوده‏اند. به كتب رجال مراجعه شود.
[7] . سفينة البحار، ج 2، ص57، شرح نهج البلاغه خوئي، ج 4، ص304.
[8] . از كوي صوفيان تا حضور عارفان، ص 269.
[9] . حقيقه العرفان، ص 85.
[10] . داود طايي، ناصبي و دشمن اهل بيت بود.
[11] . تذكرة الاولياء، ج 1 ، ص 269.
[12] . همان، ص206.
[13] . همان، ص 273.

http://www.andisheqom.com/Files/faq.php?level=4&id=2864&urlId=693

سمیتموها: معروف کرخی
[ 91/12/19 ] [ 0:43 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]

فصل چهارم تطبیق اندیشه های نعمت الله ولی و پلورالیسم

در این فصل به بررسی و تطبیق تکثر گرایی  در اندیشه نعمت الله ولی پرداخته می شود

 

گفتار اول : تکثر گرایی با تفیک شیعه و رافضی  و درست کردن مذ هب جامع

 

هر که ز اهل خداست تابع آل  عباست

منکر آل رسول دشمن دین خداست

دوستی خاندان درد دلم را دواست

جان  علی ولی در حرم کبریاست

صورت او هل اتی معنی او انما است

باب حسین  و حسن ابن عم  مصطفی است

پیروی او بود دین حق و راه راست

سلطنت لافتی غیر علی خود که راست

مشهد پاک نجف روضه رضوان ماست

یکسر موی علی هر دو جهانش بهاست

لحمک لحمی و راست همدم او مصطفاست

هر که موالی بود خویش من و آشناست

آیت او انما ست  آن که ولی خداست

آن که ولی خداست آیت او انماست

مدعی این طریق رهرو  راه خطاست

بنده درگاه او سید هر دو سراست[1]

از مذهب و دین ما چه پرسی

آن است که رای ما بر آن است.[2]

نقشی که خیال غیر بندد

در مذهب ما همه مناهی است.[3]

 ای که هستی محب آل علی

مومن کاملی و بی بدلی

ره سنی گزین که مذهب ماست

ورنه گمگشته ای و در خللی

رافضی کیست دشمن بوبکر

خارجی کیست ؟ دشمنان علی

هرکه او هر چهار دارد دوست

امت پاک مذهب است و ولی

دوستدار صحابه ام به تمام

یار سنی و خصم معتزلی

ره سنی گزین که مذهب ماست

ورنه گمگشته ای و در خللی

مذهب جامع از خدا دارم

این هدایت مرا بود ازلی.[4]  

رافضی نیستم ولی هستم

مومن پاک خصم معتزلی.[5]

به حق آل محمد به نور پاک علی

که کس نبی نشده تا نگشته است ولی

ولی بود به ولایت کسی که تابع اوست

موالیانه طلب کن ولی ولای علی

به هرچه می نگرم نور اوست در نظرم

تو میل مذهب ما کن مباش معتزلی.[6]

نعمت الله ولی در  حوزه علمیه اهل تسنن درس خوانده  برای آنچه که طرفدارانش جمع بین عقاید موجود و منزه کردن از ناخالصی ها می دانند به یک مرزبندی قاطع با روافض در جامعه شیعه و با خارجیان و معتزله  از میان طوایف اهل تسنن دست می زند واز آنها تبری می جوید و خود را پیرو مذهبی می داند که آن را مذهب جامع می داند !!مذهبی که در زیر آن همه مسلمانان می توانند جمع شوند و به قرآن وعترت پیغمبر اعتصام جویند و در دیوانش می گوید: مذهب جامع از خدا دارم برای روشن شدن این مذهبی که نعمت الله ولی ساخته  در رساله نصیحتنامه که برای تعلیمات ویژه به  فرزندش و جانشینش خلیل الله نگاشته می نویسد : (نصیحت : موحد به توحید جامع باش  . بیت  : همه را جمع کن یکی گردان              اسم جامع زهر یکی بر خوان.[7] در جای دیگر به فرزندش می گوید : وتابع سنت سنیه حضرت محمدی می باش.[8]

و در رساله تحقیق السلام می گوید (نزد ارباب بصائر مقرر است که اقرب طرق و انور سبل طریق اهل سنت و جماعت است  بیت : این است طریق آشنایی    ره رو تو اگر رفیق مایی

 وباید که از مذاهب باطله که اهل حق برا بطال آن متفقند احتراز نمایی ... قدر ی بی قدر و معتزله معزوله( ...[9]

 حال شاید برای خواننده سوال پیش آید رافضی و خارجی ومعتزلی و قدری  کیست ؟ در جواب باید گفت

حضرت آیت الله علی ربانی گلپایگانی در کتاب فرق ومذاهب کلامی ص 408 در مور رافضه می فرمایند :

رافضه از کلمه (رفض) گرفته شده است که به معنی ترک است . ودر اصطلاح بر همه فرقه های شیعه و گاهی بر گروه خاصی آز آنان و گاهی نیز بر کسانی که محبت خاندان  پیامبر را ابراز می کنند اطلاق می شود .

ابو الحسن اشعری گفته است : دومین گروه از شیعه رافضیان یا امامیه اند که به خاطر انکار خلافت ابوبکر و عمر از سوی اهل سنت بدین نام شهرت یافته اند همگی بر این باور استوارند  که پیامبر بر خلافت علی بن ابی طالب به نص روشن اقرار فرموده ونیت خویش را  آشکار ساخته است پس از رحلت او بیشتر صحابه از اطاعت فرمان  او سرباز زدند و به گمراهی افتادند .[10]

همانگونه که ملاحظه می شود اشعری رافضه را گروهی از شیعیان امامیه دانسته است ولی اسفراینی امامیه را یکی از فرقه های رافضه دانسته ودو فرقه دیگر را کیسانیه و زیدیه بر شمرده است . [11]

از امام شافعی ابیاتی نقل شده که مفاد آن ها این است که هر گاه درباره فضایل علی و فرزندانش سخن به میان  آید برخی از آن نهی کرده  و آن را سخن رافضیان می دانند.[12]  وشهرستانی نظام معتزلی را – که در مسئله امامت طرفدار نظریه نص بوده است  - متمایل به رفض دانسته است [13] و آنگاه که فرزدق قصیده  معروف خود را در مدح امام سجاد  علیه السلام انشا کرد عبد الملک مروان به او گفت  آیا تو رافضی هستی ؟[14] در هر حال کسانی که این اصطلاح را بر شیعه یا محبان اهل بیت  پیامبر صلی الله علیه واله وسلم اطلاق می کنند  قصد نکوهش آنان را دارند  وبه عبارت دیگر از نظر آنان این اصطلاح بر خطا  و انحراف دلالت می کند . در پیدایش  این اصطلاح  نقل مشهوری  است و آن این است که این اصطلاح  در جریان  قیام  زید بن علی پیدا شد  آنگاه  که مردم کوفه  از او خواستند  تا عقیده  خودرا درباره  ابوبکر و عمر  اظهار کند و او از آنها به نیکی یا د کرد و گفت :  آنان دو صحابی جدم پیامبر بودند  و اکنون نیز قبر آنها در کنار قبر  پیامبر قرار دارد  و غرض من از قیام علیه بنی امیه  گرفتن انتقام جدم حسین بن علی  علیهما السلام است در این هنگام مردم کوفه او را رها کردند لذا رافضه نامیده شدند

ولی این نقل مشهور از نظر محققان اعتباری ندارد  زیرا ابو الفرج و دیگران این مطلب را درباره قیام زید و شهادت او نقل نکرده اند و تنها  یاد آور شده اند که جمع بسیاری از مردم کوفه با او بیعت کردند و سپس او را رها کرده از یاریش دست کشیدند  همان گونه پیش از این با علی بن ابی طالب و حسین بن علی  و عموی پدرش امام حسن  علیهم السلام چنین کردند .[15] گذشته از این  شواهد تاریخی گویای  این است  که  اصطلاح رافضه  پیش از آن مطرح بوده و بر کسانی که با حکومت وقت مخالفت می کردند  اطلاق می شده است  خواه شیعه باشند  یا غیر شیعه  چنان که معاویه  این اصطلاح را بر مروان و عده ای دیگر که پس از جنگ  جمل نزد او آمده بودند  به کار برده ودر نامه خود به عمر و عاص نوشته است و قد سقط الینا مروان بن حکم فی رافضه اهل بصره ....[16] در احادیثی از امام باقرعلیه السلام که سال ها قبل از قیام زید از دنیا رفته است نیز این اصطلاح به چشم می خورد چنان که ابو جارود روایت کرده که فردی به باقرعلیه السلام  گفت : ما شیعیان را رافضه می نامند امام علیه السلام سه بار به او فرمود : من از رافضه ام ورافضه از من است  انا من رافضه و هو منی قالها ثلاثا[17] ودر مورد خوارج حضرت آیت الله علی ربانی گلپایگانی  می فرمایند:

خوارج جمع خارجی و از خروج به معنی سرکشی و طغیان اخذ شده و معادل فارسی آن شورشیان است ... گروه خوارج را بدان جهت به این نام خوانده اند که از فرمان علی علیه السلام در جنگ صفین  تمرد کرده علیه او شوریدند  خوارج را مارقه  یا مارقین  نیز نامیدند[18]

درمورد فرقه قدریه  حضرت آیت الله علی ربانی گلپایگانی می فرمایند:

قدریه یکی از کهن ترین فرق کلامی است که در جهان اسلام پدید آمد . تارخ دقیق بوجود آمدن آن مشخص نیست ولی قدر مسلم  این است که در نیمه دوم قرن نخست هجری مطرح بوده است ... [19]

از روایتی  که طبرسی در کتاب احتجاج نقل کرده به دست می آید که حسن بصری  (متوفای 110ه.ق ) نیز از طرفداران اندیشه قدر بوده است  زیرا در آن روایات آمده است که حسن بصری  به ملاقات  امام محمد با قر علیه السلام  رفت و  امام علیه السلام   به او فرمود : شنیده ام  تو  بر این عقیده  هستی که خداوند  افعال بندگان را به آنان واگذار کرده است ؟ آنگاه او را از چنین  عقیده ای بر حذر داشت  و فرمود  (ایاک ان تقول با لتویض) ...[20]

6 و حسن بصری  سکوت اختیار کرد و چیزی نگفت . سکوت وی  در چنین موقعیتی گواه این است که وی  آن عقیده  را قبول داشته است . سید مرتضی  از داوود بن ابی هند  روایت  کرده که حسن بصری می گفت ( کل شی بقضا الله و قدره الا المعاصی ) هر شی بقضا و قدر الهی است مگر معصیت. [21]

....شیخ  صدوق در کتاب ثواب الا عمال از امام علی روایت کرده که فرمود

لکل امه مجوس و مجوس هذه الامه الذین یقولون لا قدر در هرامتی مجوس بوده است و مجوس این امت  منکران  قدرند .[22]

امام باقرعلیه السلام   به حسن بصری فرمود:

ایاک ان تقول بالتویض فان الله عزوجل لم یفوض الامر الی خلقه و هنا منه و ضعفا ...  از اعتقاد به قدر بر حذر باش  زیرا خداوند  ضعیف  و ناتوان نبوده است که کارهای  بندگانش  را به آنها  واگذار کند . [23]  از امام رضا علیه السلام  روایت شده  که فرمود :

مساکین القدریه  ارادوا ان یصفوا الله  عزوجل بعدله  فاخرجوه من قدرته و سلطانه  قدریه فرومایه خواستند  که خداوند  را به عدالت  تو صیف کنند  ولی او را از قدرت  و فرمانروایی اش خارج کردند.[24] 

در مورد  مذهب معتزله  حضرت آیت  الله  علی  ربانی  گلپایگانی می فرمایند :

این  مذهب  در  اوایل  قرن  دوم  هجری  توسط  واصل  بن  عطا 80 -131  ه.ق  پدید  آمد  در  آن  زمان  مساله مرتکبان  گناه  و  حکم  دنیوی  و  اخروی  آنان  مورد  بحث  جدی  قرار  داشت .  خوارج  آنان  را  کافر  و مشرک  دانسته  و  معتقد  بودند  که  آنها  اگر  بدون  توبه  از دنیا بروند  محکوم  به  عذاب  ابدی  خواهند  بود  اما اکثریت  امت  آنان  را  مومن  فاسق  می دانستند  و  حسن بصری  آنها  را  منافق  می دانست. [25] در  چنین  شرایطی  واصل  بن  عطا  که  از  شاگردان  حسن  بصری  بود رای  جدیدی  را  ابراز  نموده  و  گفت : ایمان  اسم  مدح  بوده  و  عبارت  است  از  مجموعه  از  خصال  و  صفات  پسندیده  و  مرتکبان  کبایر  فاقد برخی ار آن صفاتند فسق نیز اسم ذم است لذا فاسقان را نمی توان مومن نامید  از طرفی جون به توحید اقرار داشته و برخی از صفات حمیده را نیز دارا هستند نمی توان آنان را مشرک و کافر نامید  ودر نتیجه باید گفت فسق حد وسط میان ایمان کفر بوده ومرتکبان کبایر نه مومن هستند و نه کافر ولی از آنجا که انسانها در قیامت دو گروه بیش نیستند  پس گروهی اهل بهشت و گروهی اهل دوزخ فریق فی الجنه و فریق فی السعیر[26] و بهشت نیز جایگاه مومنان و صالحان است  بنابرین اگر فاسقان بدون توبه از دنیا بروند اهل دوزخ و مخلد در عذابند و این نظریه به عنوان ( منزله بین المنزلتین )شهرت یافت .[27] معتزله در بحث های کلامی ونیز تفسیر آیات قرآن از عقل و تفکر عقلانی استفاده می کردند و هرگاه  نتایج  استدلال های  عقلی آنان با ظواهر دینی مخالفت داشت دست به تاویل  ظواهر  زده  و بدین وسیله  میان  عقل  و دین  هماهنگی  ایجاد  می کردند  فیلسوفان اسلامی نیز از همین روش پیروی می کنند با این تفاوت که معتزلع غالبا از تفکر جدلی بهره می گرفتند ولی فیلسوفان اسلامی از تفکر برهانی ..... متکلمان معتزلی به دو گروه معتزله بصره ومعتزله بغداد تقسیم می شوند .... طرفداران این دو مدرسه کلامی در اصول کلی و روش فکری توافق دارند ولی درپاره ای از مسایل کلامی دارای آرای مختلف اند و دیدگاه های معتزله بغداد غالبا با اصول اعتقادی امامیه مطابقت دارد . شیخ مفید نمونهایی از آن را در اوایل المقالات خود یاداور شده و علاوه  بر آن رساله ای به نام (المقنعه) به این موضوع اختصاص داده ودر آن نظر گاهای معتزله  بغداد را که با روایات اهل بیت هماهنگ اند بیان کرده است.[28]

طبق مطالب بالا تعبیر نعمت الله ولی از روافض را شیعه قبول ندارد در مورد قدریه شیعه نیز قدریه را قبول ندارد در مورد معتزله نیز معتزله بغداد به شیعه نزدیک است در مورد خوارج شیعه آنها را قبول ندارد اما با اندک مطالعه ای در کتبی که در مورد فرقه های سنی و شیعه نوشته اند در می یابیم  که کسی با انکار چند فرقه به فرقه شیعه عقایدش ملحق نمی شود خصوصا اینکه مطالبی گفته باشد که شیعه قبول ندارد وخلاف آنچه گفته  از ارکان تشیع است  پس از شیعه بودن نیز خارج می شود.

 

نعمت الله ولی  می خواهد با این مذهب  به قول خودش جامع افراد سنی و شیعه را گرد هم آورد و با این جمع از اختلافات جلوگیری کند جلو برادر کشی را بگیرد در حالی که می توان به عقیده و اندیشه خود باقی  بود و با دیگر اندیشه ها نیز تعامل سازنده و دور از خشونت داشت حتما نباید همه یک عقیده با شند تا از خشونت پرهیز شود.

گفتار دوم: تکثر گرای با استفاده ار الفاظ مشترک

دم به دم از ولای مرتضی باید زدن

دست در دامن آل عبا باید زدن

نقش حب خاندان بر لوح جان باید نگاشت

مهر مهر حیدری بر دل چو ما باید زدن

دم مزن با هر که او بیگانه باشد با علی

گر نفس خواهی زدن  با آشنا باید زدن[29]

بی ولای آن ولی لاف از ولایت می زنی

لاف را باید که دانی از کجا باید زدن[30]

ما لوایی از ولای آن ولی افراشتیم

طبل در زیر گلیم آخر چرا باید زدن

هر کس را امام رهبری است

رهبر جان ما علی ولی[31]

سید اولیا علی ولی

آن که عالم تن است و او جان است

گرچه من جان عالمش گفتم

غلطی گفته ام که جانان است

بی ولای علی ولی نشوی

گر تو را صد هزار برهان است

واجب است انقیاد او بر ما

خدمت ما بقدر امکان است

دوستی رسول و آل رسول

نزد مومن کمال ایمان است

باطنا شمس و ظاهرا ماه است

نور هر دو به خلق تابان است

رو رضای علی به دست آور

گر تو را اشتیاق رضوان است

یادگار محمد است و علی

نعمت الله که میر مستان است.[32]

از مطالعه و پژوهش در آثار  نعمت الله ولی ترغیب پیروان به محبت آل عبا (علیهم السلام)! و خاندان پیامبر فهمیده می شود ولی باید به نکته ی  توجه داشت:

برخی از پیروان مکتب تصوف به ولایت علی مرتضی علیه السلام متمسکند لکن این مطلب عده زیادی را به اشتباه انداخته و اشعاری از این قبیل را دلیل بر شیعه بودن یا شیعه شدن  این افراد دانسته اند غافل از آن که در  بعضی از مذهب های چهار گانه اهل تسنن نیز محبت خاندان رسول (صل الله علیه و آله و سلم) و آل عبا(علیهم السلام) ! بسیار تاکید شده است و در مورد ولی نیز اهل سنت به معنی دوست می گیرند پس نباید دم از ولای علی زدن را دال بر اعتقاد به حاکمیت و سرپرستی بلا فصل امام علی علیه السلام بعد از نبی (صلی الله علیه واله وسلم) دانست و آنها عایشه را نیز جز خاندان دانسته و او و تمام صحابه را نیز قبول دارند، البته عصمت را شرط  برای این قبول داشتن نمی دانند پس از ابراز محبت به خاندان یا آل عبا (علیهم السلام) یا دم از ولای علی علیه السلام زدن  که در توضیح کسانی که این دو لفظ شامل آنها می شود نیز بین مذهب حقه تشیع و فرقه های اهل تسنن  بحث است نباید به شیعه بودن کسی  استناد کرد . خصوصا اینکه نعمت الله ولی  مطالبی نیز در قبول آنچه اهل تسنن معتقدند و شیعه معتقد نیست  نیز گفته است که بعدا خواهد آمد.

علامه طباطبایی در تفسیر المیزان در مورد [" أَهْلَ الْبَيْتِ" و مخاطب آيه" يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً" چه كسانى هستند؟] می فرماید :

حال بايد ديد اهل بيت  علیهم السلام چه كسانى هستند؟ بطور مسلم فقط زنان آن جناب اهل بيت او نيستند، براى اينكه هيچگاه صحيح نيست ضمير مردان را به زنان ارجاع داد، و به زنان گفت" عنكم- از شما" بلكه اگر فقط همسران اهل بيت بودند، بايد مى‏فرمود:" عنكن"، بنا بر اين، يا بايد گفت مخاطب همسران پيامبر و ديگران هستند هم چنان كه بعضى «1» ديگر گفته‏اند: مراد از اهل البيت، اهل بيت الحرام است، كه در آيه" إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ" آنان را متقى خوانده، و بعضى «2» ديگر گفته‏اند: مراد اهل مسجد رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) است، و بعضى «3» گفته‏اند: همه آن كسانى است كه در عرف جزو خاندان آن جناب به شمار مى‏روند، چه همسرانش، و چه خويشاوندان و نزديكانش، يعنى آل عباس، آل عقيل، آل جعفر، و آل على، و بعضى «4» ديگر گفته‏اند: مراد خود رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) و همسران اوست، و شايد آنچه به عكرمه و عروه نسبت داده‏اند همين باشد، چون آنها گفته‏اند: مراد تنها و تنها همسران رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) است.

تا اينكه مخاطب هم چنان كه بعضى «5» ديگر گفته‏اند: غير از همسران آن جناب هستند و خطاب در" عنكم- از شما" متوجه اقرباى رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم) است، يعنى آل عباس، آل على، آل عقيل، و آل جعفر .[33]

  حضرت آیت الله مکارم شیرازی می فرمایند :

 اما اينكه مقصود از" اهل بيت پيامبر" (صل الله علیه و آله و سلم)  در اينجا چه اشخاصى مى‏باشد در ميان مفسران گفتگو است، بعضى آن را مخصوص همسران پيامبر ص دانسته‏اند، و آيات قبل و بعد را كه در باره ازواج رسول خدا ص سخن مى‏گويد، اينكه بعضى" بيت" را در اينجا اشاره به" بيت اللَّه الحرم" و كعبه دانسته‏اند و اهل آن را" متقون" شمرده‏اند بسيار با سياق آيات نامتناسب است، چرا كه در اين آيات سخن از پيامبر (صل الله علیه و آله و سلم) و بيت او در ميان است نه بيت اللَّه الحرام و هيچگونه قرينه‏اى بر آنچه گفته‏اند وجود ندارد. قرينه اين معنى شمرده‏اند.

ولى با توجه به يك مطلب، اين عقيده نفى مى‏شود و آن اينكه ضميرهايى كه در آيات قبل و بعد آمده عموما به صورت ضمير" جمع مؤنث" است، در حالى كه ضمائر اين قسمت از آيه (إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) همه به صورت" جمع مذكر" است، و اين نشان مى‏دهد معنى ديگرى در نظر بوده است.

لذا بعضى ديگر از مفسران از اين مرحله گام فراتر نهاده و آيه را شامل همه خاندان پيامبر اعم از مردان و همسران او دانسته‏اند.

از سوى ديگر روايات بسيار زيادى كه در منابع اهل سنت و شيعه وارد شده معنى دوم يعنى شمول همه خاندان پيامبر ص را نيز نفى مى‏كند و مى‏گويد:

مخاطب در آيه فوق منحصرا پنج نفرند: پيامبر صل الله علیه و آله و سلم، على علیه السلام  و فاطمه علیه السلام  و حسن علیه السلام  و حسين علیه السلام  .

با وجود اين نصوص فراوان كه قرينه روشنى بر تفسير مفهوم آيه است تنها تفسير قابل قبول براى اين آيه همان معنى سوم يعنى اختصاص به" خمسه طيبه" است.[34]سپس در ادامه دلیل های قول سوم را می آورند که علاقه مندان می توانند به تفسير نمونه، مراجعه کنند[35].

نعمت الله ولی با استفاده از این لفظ مشترک بین شیعه و سنی طرفدارانی را جذب می کند که دلالت بر تکثر گرایی با استفاده از این الفاظ مشترک دارد.

 گفتار سوم :تکثر گرای و حفظ حرمت خلفای سه گانه

نعمت الله ولی که از دوستی خاندان آل عبا ! صحبت می کرد و با این کار در بین شیعیان خود را طرفدار اعتقادات آنها نشان داده بود از روش اساتید خود کناره گیری نمی تواند بکند و به قول خودش در مورد امیر المومنین که گفت:

ما لوای از ولای آن ولی افراشتیم

طبل در زیر گلیم آخر چرا باید زدن

 

ازاینکه  اعتقاد خود را در مورد خلفای دیگر مخفی کند نیز خود داری نمی کند و می گوید

الف )چهار یار رسولند دوستان خدا

به دوستی یکی دوست دارشان هر چهار[36]

 

یعنی خلفا  (ابوبکر و عمر و عثمان و علی (ع) چهار تن از صحابه و یار پیغمبرند  وبه واسطه دوستی پیغمبر اکرم (صل الله علیه و آله)  باید این چهار صحابی را دوست داشت

ب)...از نبی بر چهار رکن نبوت که ابوبکر و عمر و عثمان و امیر المومنین علی علیه السلام است ... [37]

لفظ شیعه در اصطلاح به کسانی گفته می شود که به امامت و خلافت بلا فصل علی علیه السلام  معتقدند و بر این عقیده اند که امامت او از طریق نص جلی و یا خفی ثابت شده و امامت حق او و فرزندان او است. [38]

در مذهب تشیع اطاعت بی چون و چرا از صحابه و اعتقاد به اینکه به خاطر پیغمبر باید  آنها را دوست داشت سخنی مردود دانست در اعتقاد شیعه بعد از پیامبر به دستور خدا امام علی علیه السلام توسط پیامبر (صلی الله علیه واله وسلم ) به عنوان جانشین معرفی شده و بعد از امام علی علیه السلام امامان دیگر که در احادیث پیامبرصلی الله علیه واله وسلم نیز به آنها اشاره شده است.

احادیث وروایات فقط فرقه زیدیه بودند که گفتند امام علی علیه السلام خلافت ابوبکر را پذیرفته  پس آنها نیز او را قبول کردند زیدیه فرقه ای  منسوب به زید فرزند امام زین العابدین علیه السلام است آنان تا  امام سوم شیعیان با شیعه اثنی عشری هم عقیده اند ولی پس از امام حسین علیه السلام به امامت سیاسی زین العابدین علیه السلام اعتقاد ندارند  اگر چه امامت علمی او را پذیرفته اند در فهرست امامان زیدیه پس از امام حسین حسن مثنی متوفای 80 ه.ق فرزند امام حسن مجتبی قرار دارد[39].

...یادآور شده : ......این گروه و دو گروه دیگر (سلیمانیه یا جریریه  و صالحیه یا ابتریه علی علیه السلام را افضل صحابه می دانستند ولی معتقد بودند ابوبکر از طریق بیعت به امامت رسید و علی علیه السلام  به آن رضایت داد  در این میان سلیمانیه  خلافت ابوبکر و عمر را که  مدعی اندبه انتخاب امت انجام گرفته صحیح می دانستند عثمان را به دلیل بدعت های که در دین انجام داد ونیز عایشه  و طلحه و زبیر را به سبب جنگ با علی تکفیر می کردند و صالحیه می گفتند درباره عثمان باید توقف کرد و سخنی در مدح و ذم او نباید گفت .[40]

طبیعی است شهادت حضرت زهرا اولین شهید دفاع از ولایت و مخفی بودن قبر آن حضرت را هیچ شیعه محب اهل بیتی فراموش نمی کند واگر محب خاندان است  معتقد به انی سلم لمن سالمکم  و حرب لمن حاربکم[41] می باشد دشمن خاندان و آل را دشمن و دوست دار آنها را دوست  می دارد نمی شود آنها را دوست داشت و مخالفین و غاصبین حق آنها را هم دوست  داشت .  

تولی و تبری جز فروع  دین مذهب تشیع است و در آیات و روایات بسیار بر آن تاکید شده است. [42]

ولی نعمت الله صوفی سنی مذهب است واعتقادش به همین دوعلت از تولی و تبری خالی است از مذهب خود حفظ حرمت خلفای

سه گانه بلکه وجوب آن را اثبات می کند و با مسلک عرفانی صوفیانه خود بین محبت  مولی علی علیه السلام و آن سه جمع می کند وهمانطور که در گفتار اول گفته شد این تکثر گرایی صوفیانه ی از نوع سنیش را مذهب جامع می داند

 

 

 

 

گفتار چهارم :تکثرگرایی و پلورالیسم در اندیشه قائلین به تصویب

 

نعمت الله ولی که با مسلک عرفانی صوفیانه اش بین صحابه -همچون مولی علی علیه السلام و غاصبین خلافت آن حضرت - جمع می کند چون فردی سنی مذهب است باید مانند اهل سنت از لحاظ اصول فقهی نیز اعتقادات و اجتهادات همه را حق بداند و قایل به تصویب شود که نتیجه آن می شود حضرت حق جل جلاله معاذ الله  حکم واقعی نداشته باشد و معاذالله خدا بر روی عرش نشسته تا هر چه به ذهن صحابی و...  رسید را حقیقت بخشد مسلک تصویب یعنی اماره و دلیل ظنی موجب ایجاد حکم واقعی می شود و مودای خود را حکم واقعی برای مکلف می کند. جمهور علما؛عامه را مصوبه می دانند به خاطر اینکه طرفداران تصویب مجتهدند و شعارشان این است که کل مجتهد مصیب و حکم واقعی همان است که مجتهد به آن رسیده؛ معاویه و عایشه اجتهاد کرده اند و عمل به اجتهادشان برای آنها واجب بوده است. جمهور علما؛ شیعه را مخطئه می نامند به خاطر اینکه می گویند : خداوند در لوح محفوظ احکامی دارد  که در حق همگان  ثابت است اعم از جاهل عالم مسلم و کافر و ما همان  به واقع مکلفیم و امارات هم طریقند الی الواقع اگر صحابی اشتباه کرد صحابی بودنش و مجتهد بودنش باعث تغیر در حکم الله واقعی نشده او در نفس الامر و واقع خطا کار است .[43]

نتیجه اینکه نعمت الله ولی با جمع در مذهب جامعش چاره ی جز جمع بین حق باطل ندارد و این در ظنون به تصویب منجر شده و قائلین به تصویب نیز تکثر گرا هستند چون وقتی مجتهد هر چه گفت حکم الله واقعی بشود و بر خلاف  اعتقاد شیعه نفس الامر و واقعی نیز نباشد تا مطابقتی بین حکم مجتهد و آن پیش آید هر چه مجتهد قایل به تصویب گفت حجت است ؛ حکم الله واقعی است و این همان کثرت گرایی و پلورالیسم هست که در عقاید عامه ریشه دارد  و از لحاظ کلامی این افراد یا  اهل تفویض و یا جبر شدند   و چگونه حق با حق درگیر شود  و هزاران کشته در این جنگها بر زمین بیفتد یقینا تکثر گرایی در این اعتقاد موج می زند.

 

 

گفتار پنجم: تکثر گرای با جمع بین غاصبین و غیر غاصبین

 

نعمت الله ولی به روایاتی که راویان آن سنی مذهبند نیز استدلال می کند اگر این روایات موافق روایات شیعه بود می گفتیم شیعه مذهبی برای به یقین رسیدن مخالفان خود عقیده خود را با روایات اهل سنت  نیز اثبات کرده تا بگوید نه تنها شیعه معتقد به این مطلب است بلکه راویان سنی مذهبی نیز این مطلب را نقل نموده اند اما نعمت الله ولی از این روایات!!!  استفاده می کند

 

ج) عن عبدالله بن مسعود عن نبی صلی الله و سلم قال :لو کنت متخذا خلیلا لاتخذت ابابکر خلیلا و لکنه اخی و صاحبی و قد  اتخذ الله صاحبکمو صاحبی خلیلا  بیت :

 

صدق صدیق باید ای صادق

تا شوی عاشقی چنان لایق

وقال فی عمر : لو کان بعدی نبی لکان عمر الخطاب .

و عن انس قال :قال رسول الله صلی الله علیه وسلم :ابوبکر و عمر سیدا کهول اهل الجنه من الا ولین و الاخرین ....

نعمت یاران رسول فرموده

جان مومن قبول فرموده

و عن طلحه بن عبد الله  قال : قال رسول الله  علیه و سلم  لعلی انت منی بمنزله هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی

وعن زید بن ارقم قال : قال رسول الله  صلی الله علیه وسلم من کنت مولاه وفعلی مولاه [44]....

 

درمورد حدیث  اول هرکس ابابکر و ظلم او به مولی علی را بداند و بشناسد  جعلی بودن این مطلب برای او واضح است  در مورد حدیث دوم این روایت در مقابل روایت الحسن و الحسین سیدا شباب اهل جنه جعل شده و چه ناشیانه جعل گردیده پیرمد بهشت .!!!مگر انسانهای پیر در بهشت به شکل مسن و پیر زندگانی می کنند !!!!بر فرض که صحابه ای  زمان پیغمبر  در موردش وصف خوبی آورده شد یقینا آن مطلب وصف حال او در آن زمان با آن اوصاف اکتسابیش بوده  و در مورد بعضی از صحابه مثل امام علی علیه السلام دلیل بر عصمت آنها هست ولی اگر دلیلی بر عصمت او نبود  تصور خطا و گناه برای او ممکن است پس اگر طلحه الخیر یا ... بر امام علی  علیه السلام  در جنگ جمل شمشیر کشید تکلیف برای شیعه مشخص است و  نفاق کسانی که بین امام علی علیه السلام   و غیر جمع کردند مسلم است  که بعدا نیز در گفتار تکثر گرایی با جمع بین اضداد و اجتماع نقیضین این مطلب را بیشتر توضیح خواهم داد یک تکثر گرا و اهل جمع بین امام علی علیه السلام و مخالف امام علی علیه السلام در اینچنین امتحاناتی نفاقش و خطایش آشکار می گردد .

 

گفتار ششم:تکثر گرایی باولی واصل به حق دانستن خود

 

نعمت الله ولی هم با آن ادعای مذهب جامعش از این خطا مستثنی نیست که خود را ولی و واصل به حق بداند و عقاید متضاد را حق از جانب حق بداند .ولی ادعا مدعی را ثابت نمی کند.

 

یاد جانان میان جان من است

عشق او عمر جاودان من است

نفس روحبخش من دریاب

که دم عیسوی ار آن من است

هفت دریا به نزد اهل نظر

موجی از بحر بیکران من است

اهل بیت رسول اگر جویی

از منش جو که خاندان من است

مجلسی پر از نعمت جنت

بزم رندان و نزل خوان من است

یک زمانی به حال من پرداز

خوش زمانی که این زمان من است

هرکه خواهد نشان آل از من

نعمت الله من نشان من است[45]

 

نصیحت اسراف و امساک هردو مذمومند افراط وتفریط هردو مردودند  خیر الامور اوسطها بیت در همه کار معتدل می باش  تابع قول اهل دل می باش[46]

وقتی حد وسط و راه ثواب دور شدن از طریق مردود ؛ نفس آدمی  با عقیده ی باطل گردید و حجیت حق دانستن اعمال و رفتار و گفتار  چنین شخصی ؛ نفسش گردید, افراط یا تفریط چنین روشی آشکار است عارف صوفی مسلک خود را حق دانسته بدیهی است که اعمال و رفتار و گفتار پر از تناقض گویی و تکثر گرایی و جمع بین حق و باطل خواهد بود .  

 

گفتار هفتم:تکثر گرای با تعریف خاص از تشیع و تسنن

 

نعمت الله ولی  تشیع را اعتقاد به دوستی آل عبا !!می داند و آن را مخالف احترام به صحابه نمی پندارد از طرف دیگر از واژه سنی  تعریفی دیگر ارائه داده و آن  را  تعریف شیعه حقیقی می داند چرا که از سنت پیغمبر متابعت می کند و هواهای نفسانی و آرای باطله  و تمایلات و تخیلات  خود را بجای  رفتار و کردار و گفتار حضرت رسول صلی الله علیه واله وسلم سرمشق  قرار نمی دهد  نعمت الله حضرت امام علی علیه السلام را سنی خطاب می کند و حضرت امام علی علیه السلام را با لقب محی السنه و الجماعه یعنی احیا کننده سنت و جماعت نام می برد  چنانچه در انتهای رساله خرقه  می گوید : (...واو از امام الا ئمه محیی السنه و الجماعه سلطان الاولیا  و برهان  ال صفیا مظهر العجایب امیر المومنین  علی بن ابیطالب علیه الصلوه و السلام  و او از حضرت نقطه دایره  ظهور احدیت  ومرکز اظهار  محیط  و احدیت  اول به معنی و آخر به صورت  صدر صفه اصطفی محمد مصطفی صلی الله علیه و آله  وسلم ...والحمدلله  والمنه و صلی الله  علی خیر خلقه محمد و آله  اجمعین  و سلم ...) [47]

 

باید توجه داشت که اهل سنت خود را  جماعت می داند و شیعه ر ا اقلیت و رافضی به معنای مذموم آن می داند.

 

 

گفتار هشتم: تکثر گرایی  باتفکیک بین علم استنباطی و لدنی

 

پرسند  زمن چه کیش داری

 ای بی خبران چه کیش دارم

از شافعی و ابو حنیفه

آیینه خویش پیش دارم

ایشان همه بر طریق جدند

من مذهب جد خویش دارم

در علم نبوت و ولایت

از جمله کمال بیش دارم [48]

    

از ابیات فوق در می یابیم که نعمت الله ولی علم را حصول علم لدنی به طریق خفی و الهامی در دل می داند و آنچه را که حاصل از  استدلال واستنباط عقلی باشد گفتار جدلی می داند که بر خلاف روش رسول الله (صلی الله علیه و آله)است .

در دفاع از بدست آوردن علوم به روش الهامی می گوید :

(آداب وضعیه آن است که اسماء اشیاء که وضع کرده او (یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله )است و بر آن حکم حل و حرمت فرموده تغییر نکند یا اسم حلال را حرام گویند و حرام را حلال . قال رسول الله صلی الله علیه و آله:زمان یظهر فیه اقوام تسمی الخمر بغیر اسمها و ذالک لیستحلوها بالاسم -ترجمه بر مردم روزگاری می آید که جماعتی ظاهر می شوند که شراب را به غیر نامش می خوانند تا آن را حلال شمارند –همچنان که خمر را نبیذ نام کردند و ریا را تزویر و به اسم ؛ حلال گفتند) [49]

و یا در جای دیگر می گوید :

سنت سنیه الهیه آن است که هر صورتی از صور محسوسه که در وجود آید آن را روحی کرامت فرماید و اگر آن صورت زایل شود روح آن صورت مراجعت نماید به برزخ اصلیه فمنه بدا و الیه یعود ) [50]

عشق جانان اگر به جان داری

حاصل عمر جاودان داری

مهر پاک است و مهر آل عبا

خوش نشانی است گر نشان داری

آفتابی است نور او پیدا

نتوانی که آن نهان داری

عقل بگذار عاشقانه بیا

میل اگر سوی عاشقان داری[51]

 سر در راه عشق در سر است

بگذر از سر که کار معتبر است

سرموی حجاب اگر با قی است

بتراشش چه جای ریش و سر است

سر بنه زیر پای و دستش گیر

گر تو را میل تاج یا کمر است [52]

منطق در اندیشه ای بکنار برود جای آن را هیاهوی به اسم هو هو و بردگی به اسم آیین سرسپاری می گیرد اینجاست که تکثر گرایی د راندیشه نمایان می شود  و سنی که قایل به تصویب است و صوفی که  خود را واصل به خدا رسیده می پندارد همه را خدا می بیند و پرستش خدایی غیر از وجود خودش را شرک می داند و گاهی به اوج خود خواهی رسیده و فقط خود را خدامی بیند ودر جمع این نفی و اثبات به تکثر گرایی معتقد شده و عبارات ما گوناگون و حسن تو واحد است می سرآید و تکثرگرا می شود و این تفکیک علم لدنی و استدلایی به اندیشه ای تکثر گرایانه ختم می شود .

نعمت الله ولی با مصرع از جمله کمال بیش دارم مذهب جامع خود را ناسخ مذاهب چهار گانه اهل تسنن می شمارد او در بیت دیگری می گوید:

علم تو باشد همه از قیل و قال

و آن من ، میراث من از جد من.[53]

 

گفتار نهم : تکثر گرایی با جمع بین اضداد و اجتماع نقیضین

 

چنین جمعی امکان ندارد زیرا  انسان صاحب اندیشه اگرقایل به نفس الامر  و واقع و حقیقت برای اشیا و عدم نسبیت حق بما هو حق نباشد که  هیچ  ولی اگر قایل به یگانگی حقیقت است با چنین جمعی در واقع مخالف است جمع بین اضداد و اجتماع نقیضین را در واقع محال می داند مگر اینکه وحدت های ثمانیه لحاظ نشده باشد[54]

    اما نعمت الله ولی با جمع بین آنچه که گفته شد مرتکب چنین خطایی شده است  اول از الفاظ مشترک استفاده می کند و بین معصوم و غیر معصوم جمع می کند و آنها را یکی می داند  بعد با جمع بین صحابه  و چهار رکن نبوت  دانستن مولی علی علیع السلام و غاصبین حق آن حضرت بین حق و غیر حق  محق و غاصب جمع می کند با ادعای شیعه بودن و رافضی نبودن در حالی که شیعه و رافضی طبق بیان معصوم یکی است  بین شیعه بودن و نبودن جمع می کند .

گفتار نعمت الله ولی پر از گزینه های پارادوکسیکال که جمع بین متناقضین و اضداد است می باشد  تکثر گرایی در اعتقادات  نعمت الله ولی باعث جمع بین اضداد شده چگونه حق و باطل  با هم جمع شدنی است؟ کسی که صحابه را به خاطر یار پیغمبر بودن دوست می دارد بلکه  به آنها معتقد و سنی است  رافضی را شیعه نمی داند و ... در جنگ بین امام علی علیه السلام و معاویه  درصفین  یا امام علی علیه السلام و عایشه  در جمل ، نمی تواند حق  یعنی علی ابن ابیطالب علیه السلام را انتخاب کند  و چاره جز نفاق و تکثر گرایی ندارد  چون به حصر عقلی یا امام علی علیه السلام حق و معاویه باطل و عایشه نیز باطل و دفاع از امام واجب و کشتن کسانی که بر او شمشیر کشیده اند به امر امام علیه السلام حلال یا معاذ الله امام علی علیه السلام  باطل و  آن دو حق یا هر دو حق و یا هر دو باطل و این دو فرض نیز ممکن است و نزد کسانی که حق را نسبی می دانند  یا هردو هم حق و هم باطل یا هر دو نه حق ونه باطل  این حصر عقلی است  طبق اعتقاد شیعه  امیر المومنین علی علیه السلام حجه الله و امام و جانشن  بلا فصل بعد از رسول الله صلی الله علیه و آله  میباشد امام علی علیه ااسلام  حق و مخالف  امام علی  علیه السلام باطل است کلام امام علیه السلام و امامان معصوم  علیهم السلام صحیح  و اطاعت از اولو الامر واجب  ومخالفین آنها مخالفان حجج الهی هستند ولی اهل تسنن چون این طرف را امیر المومنین و آن طرف را ام المومنین و خال المومنین  میدانند.تکلیفشان مثل شیعه مشخص نیست یا باید در چنین جنگی یک طرف را بر گزیند یا نفاق در پیش گرفته و معلوم نشود در جنگ علوی هستند یا اموی و عایشه ای یا از جهاد سر باز زنند  که تاکنون نویسنده این تحقیق نیز با این سوال از آنها جواب قانع کننده ای که تکلیف را در جنگ مشخص کند نیافته و هر چه از آنها پرسیده بیشتر بر بطلان عقیده و بلا تکلیفی آنها پی برده است . گزینه های دیگر را نیز غالب اهل تسنن قبول ندارند آنها در این موارد به سکوت معتقدند و پیروان خود را از چنین فکری باز می دارند خوارج به این معتقد شدند که دو طرف باطل هستند. نعمت الله هم از گروهای اهل تسنن مستثنی نیست چون  در اعتقاداتش بین اموری جمع کرده که معتقد آن را جز تحیر در حل این مسأله چیزی نمی افزاید.


[1] .( دیوان شاه نعمت الله ولی غزل 185 صص 5-104).

[2] . (همان غزل 237 ص 123 )

 

[3] . ( همان غزل 289 ص 140).

[4] . (  دیوان شاه نعمت الله ولی غزل 1525 ص 581).

[5] . (همان غزل 1523 ص 580).

[6] . (دیوان شاه نعمت الله غزل 1522ص580).

[7] . ( رسائل  حضرت سید نور الدین شاه نعمت الله ولی  ج 1  رساله نصیحت نامه سید خلیل الله  (ولده) ص 389 ).

[8] . ) همان ج 1 رساله نصیحت نامه سید خلیل اللخ ولده ص 390(.

[9] . ) رساله تحقیق اسلام  جزو مجموعه خطی رسایل  شاه نعمت الله ولی  شماره 4262 متعلق به کتابخانه ملک شماره 94) ( منقول از تحقیق در احوال و نقد  آثار و افکار شاه نعمت الله ولی صص 7-596(.

[10] .)الملل و النحل ج1 ص 105-106(

[11] . ) مقالات الاسلامین ص 88-89(.  

[12] . )اعیان الشیعه ج 1 ص 21 (.

[13] .) الملل و النحل ج1 ص57(.

[14] . )الامالی سید مرتضی  ج1 ص 68 پاورقی ).

[15] . ( اعیان الشیعه ج1 ص21 (.

[16] . )واقعه صفین نصربن مزاحم ص 29 (.

[17] . ) بحار النوار ج65 ص 97 حدیث 2(.

[18] . فرق ومذاهب کلامی ص 408.

[19] . فرق ومذاهب کلامی ص۴۳۷.

[20] . )الا حتجاج ص 326 (.

[21] . ( الا مالی ج1 ص 106 ).

[22] . ( بحار الا نوار ج5 ص 120 روایت 58 به نقل از ثواب الا عمال  ).

[23] . (الاحتجاج ص 326).

[24] . (بحار الا نوار ج5 ص 54 ).

[25] .  فرق  و مذاهب  کلامی  ص 354  .

[26] . شوری 7.

[27] . ( الامالی  سید مرتضی ج1 ص 115 شرح الاصول الخمسه ص 138-139 الفرق بین الفرق ص 118 الملل و النحل ج1 ص 48).

[28] . (اوائل المقالات ص64 پاورقی).

[29] . ) دیوان نعمت الله ولی با مقدمه سعید نفیسی انتشارات باران قصاید ص 27).

[30] . ) همان قصاید ص 28(.

[31] . )همان قصاید ص 33(.

[32] . ) همان قصاید ص).

[33] . شماره های 1 و 2 و 3 و 4 و5  را علامه از تفسیر روح المعانی نقل کرده است

[34] .تفسير نمونه، ج‏17، ص:294.

[35] . تفسير نمونه، ج‏17، ص: 295 به بعد.

[36] . ( همان غزل 825 ص 337).

[37] . رسائل نعمت الله ولی  به اهتمام عبد الحسین ذو الریاستین مرداد 1311 مطبعه ارمغان  ص 90(.

 

[38] . ( فرق و مذاهب کلامی نقل از اوائل المقالات ص 42 الملل و النحل ج1 ص 146(.

[39] . ( نوبختی در فرق الشیعه ص 66-68 و ص 37-40).

[40] . ( فرق و مذاهب کلامی ص ۷۶).

[41] . مفاتیح نوین زیارت عاشورا آیت الله مکارم شیرازی.

[42] . اهميت تولي وتبري درقرآن

وَ مَنْ يتَوَلَّ فَإِنَّ اللّهَ هُوَ الْغَنِي الْحَميدُ[حديد/24].

لَكمْ دينُكمْ وَ لِي دينِ[كافرون/6].

قَدْ كانَتْ لَكمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ في إِبْراهيمَ وَ الَّذينَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّا بُرَآوا مِنْكمْ وَ مِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ كفَرْنا بِكمْ وَ بَدا بَينَنا وَ بَينَكمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتّى تُومِنُوا بِاللّهِ وَحْدَهُ[ممتحنه/4].

لا ينْهاكمُ اللّهُ عَنِ الَّذينَ لَمْ يقاتِلُوكمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يخْرِجُوكمْ مِنْ دِيارِكمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيهِمْ إِنَّ اللّهَ يحِبُّ الْمُقْسِطينَ إِنَّما ينْهاكمُ اللّهُ عَنِ الَّذينَ قاتَلُوكمْ فِي الدِّينِ وَ أَخْرَجُوكمْ مِنْ دِيارِكمْ وَ ظاهَرُوا عَلى إِخْراجِكمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ يتَوَلَّهُمْ فَأُولئِك هُمُ الظّالِمُونَ[ممتحنه/9-8]

وَ لا تَرْكنُوا إِلَى الَّذينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكمُ النّارُ[هود/113].

إِنَّ الَّذينَ يحِبُّونَ أَنْ تَشيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ فِي الدُّنْيا وَ الآْخِرَةِ[نور/19].

يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا كونُوا قَوّامينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلى أَنْفُسِكمْ أَوِ الْوالِدَينِ وَ الْأَقْرَبينَ[نساء/135].

ها أَنْتُمْ أُولاءِ تُحِبُّونَهُمْ وَ لا يحِبُّونَكم[آل عمران/119].

در هر نماز:غَيرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيهِمْ وَ لاَ الضّالِّينَ[فاتحه/7].

درهر نماز:صِراطَ الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيهِم[فاتحه/7].

رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَي فَلَنْ أَكونَ ظَهيراً لِلْمُجْرِمين[قصص/17].

كسى كه خدا را دوست بدارد، خلق او و آثار و آيات او را هم دوست دارد.

تبرّى قبل از تولّى است:فَمَنْ يكفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ يومِنْ بِاللّه[بقره/256].

لَكمْ دينُكمْ وَ لِي دين[كافرون/6].

إِنِّي تَرَكتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا يومِنُونَ بِاللّهِ وَ هُمْ بِالآْخِرَةِ هُمْ كافِرُون[يوسف/37].

إِنّا بُرَآوا مِنْكمْ وَ مِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ[ممتحنه/4].

2. اهميت تولي وتبري درروايات

قَالَ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ(ع):قَالَ: رَجُلٌ لِلنَّبِي (ص) يا رَسُولَ اللَّه!ِ عَلِّمْنِي شَيئاً إِذَا أَنَا فَعَلْتُهُ أَحَبَّنِي اللَّهُ مِنَ السَّمَاءِ وَ أَحَبَّنِي أَهْلُ الْأَرْضِ قَالَ ارْغَبْ فِيمَا عِنْدَ اللَّهِ يحِبَّك اللَّهُ وَ ازْهَدْ فِيمَا عِنْدَ النَّاسِ يحِبَّك النَّاسُ[تهذيب‏الأحكام، ج6، ص377].

بعضى براى بهشت و بعضى از ترس جهنّم...

قَالَ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ(ع):إِنَّ النَّاسَ يعْبُدُونَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى ثَلَاثَةِ أَوْجُهٍ فَطَبَقَةٌ يعْبُدُونَهُ رَغْبَةً فِي ثَوَابِهِ فَتِلْك عِبَادَةُ الْحُرَصَاءِ وَ هُوَ الطَّمَعُ وَ آخَرُونَ يعْبُدُونَهُ خَوْفاً مِنَ النَّارِ فَتِلْك عِبَادَةُ الْعَبِيدِ وَ هِي رَهْبَةٌ وَ لَكنِّي أَعْبُدُهُ حُبّاً لَهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَتِلْك عِبَادَةُ الْكرَامِ وَ هُوَ الْأَمْن[خصال صدوق، ج1، ص188].

اوّلين كلمه اسلام تبرّى است:لا إِلهَ[كافى، ج2، ص127].

قَالَ الصَّادِقُ(ع):كلُّ مَنْ لَمْ يحِبَّ عَلَى الدِّينِ وَ لَمْ يبْغِضْ عَلَى الدِّينِ فَلَا دِينَ لَهُمنبع ذكر نشده است!

قَالَ الْبَاقِرُ(ع):لَوْ أَنَّ رَجُلًا أَحَبَّ رَجُلًا لِلَّهِ لَأَثَابَهُ اللَّهُ عَلَى حُبِّهِ إِياهُ وَ إِنْ كانَ الْمَحْبُوبُ فِي عِلْمِ اللَّهِ مِنْ أَهْلِ النَّارِ وَ لَوْ أَنَّ رَجُلًا أَبْغَضَ رَجُلًا لِلَّهِ لَأَثَابَهُ اللَّهُ عَلَى بُغْضِهِ إِياهُ وَ إِنْ كانَ الْمُبْغَضُ فِي عِلْمِ اللَّهِ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ[كافى، ج2، ص127].

قَالَ الصَّادِقُ(ع):هَلِ الدِّينُ إِلَّا الْحُبُّ وَ الْبُغْضُ[تفسير فرات كوفى، ص428].

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص):حُبِّي وَ حُبُّ أَهْلِ بَيتِي نَافِعٌ فِي سَبْعَةِ مَوَاطِنَ أَهْوَالُهُنَّ عَظِيمَةٌ عِنْدَ الْوَفَاةِ وَ فِي الْقَبْرِ وَ عِنْدَ النُّشُورِ وَ عِنْدَ الْكتَابِ وَ عِنْدَ الْحِسَابِ وَ عِنْدَ الْمِيزَانِ وَ عِنْدَ الصِّرَاطِ[أمالى صدوق، ص10].

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص):لِكلِّ شَيءٍ أَسَاسٌ وَ أَسَاسُ الْإِسْلَامِ حُبُّنَا أَهْلَ الْبَيتِ[كافى، ج2، ص46].

قَالَ الصَّادِقُ(ع):حُبُّنَا أَهْلَ الْبَيتِ أَفْضَلُ عِبَادَةٍ[المحاسن، ج1، ص150].

قَالَ الْبَاقِرُ(ع):حُبُّنَا اِيمَانٌ وَ بُغْضُنَا كفْرٌ[كافى، ج1، ص187].

قَالَ الْبَاقِرُ(ع):بُنِي الْإِسْلَامُ عَلَى خَمْسٍ عَلَى الصَّلَاةِ وَ الزَّكاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ وَ الْوَلَايةِ وَ لَمْ ينَادَ بِشَيءٍ كمَا نُودِي بِالْوَلَايةِ[كافى، ج2، ص18].

قَالَ الْبَاقِرُ(ع):مَنْ سَرَّهُ أَنْ لَا يكونَ بَينَهُ وَ بَينَ اللَّهِ حِجَابٌ حَتَّى ينْظُرَ إِلَى اللَّهِ وَ ينْظُرَ اللَّهُ إِلَيهِ فَلْيتَوَالَ آلَ مُحَمَّدٍ وَ يتَبَرَّأْ مِنْ عَدُوِّهِمْ وَ يأْتَمَّ بِالْإِمَامِ مِنْهُمْ فَإِنَّهُ إِذَا كانَ كذَلِك نَظَرَ اللَّهُ إِلَيهِ وَ نَظَرَ إِلَى اللَّهِ[قرب‏الإسناد، ص152].

كسى كه خدا را دوست بدارد، خلق او و آثار و آيات او را هم دوست دارد.

كسى كه خدا را دوست بدارد، به راحتى درراه او از مال و جان مى‏گذرد.

كسى كه خدا را دوست بدارد، دشمن او و گناهكار را دوست ندارد.

قُلْ إِنْ كنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُوني يحْبِبْكمُ اللّه[آل عمران/31].

طبق روايات، بخش مهمّ قرآن درباره رهبرى آسمانى و امام نار و امام نور است.

قَالَ الصَّادِقُ(ع):لَا يبْلُغُ أَحَدُكمْ حَقِيقَةَ الْإِيمَانِ حَتَّى يحِبَّ أَبْعَدَ الْخَلْقِ مِنْهُ فِي اللَّهِ وَ يبْغِضَ أَقْرَبَ الْخَلْقِ مِنْهُ فِي اللَّهِ[تحف‏العقول، ص369].

قَالَ أَمِيرُ الْمُومِنِينَ(ع):وَ اللَّهِ لَقَدْ رَأَيتُنَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ نَقْتُلُ آبَاءَنَا وَ أَبْنَاءَنَا وَ أَخْوَالَنَا وَ أَعْمَامَنَا وَ أَهْلَ بُيوتِنَا ثُمَّ لَا يزِيدُنَاذَلِك إِلَّا إِيمَاناً وَ تَسْلِيماً وَ جِدّاً فِي طَاعَةِ اللَّه[كتاب‏سليم‏بن‏قيس، ص696].

يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا كونُوا قَوّامينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلى أَنْفُسِكمْ أَوِ الْوالِدَينِ وَ الْأَقْرَبينَ[نساء/135].

تولّى و تبرّى نشانه خط است و كسى كه ندارد، در واقع خط ندارد.

قَالَ الْهَادِي(ع):بِمُوَالَاتِكمْ تُقْبَلُ الطَّاعَةُ الْمُفْتَرَضَة[من‏لايحضره‏الفقيه، ج2، ص615]. (زيارت جامعه كبيره)

قَالَ الصَّادِقُ(ع):مَنْ أَحَبَّ كافِراً فَقَدْ أَبْغَضَ اللَّهَ وَ مَنْ أَبْغَضَ كافِراً فَقَدْ أَحَبَّ اللَّهَ[أمالى صدوق، ص605].

درجات بهشت و دركات دوزخ بستگى به تولّى و تبرّى قلبى و يدى و لسانى دارد:

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص):فِي الْجَنَّةِ ثَلَاثُ دَرَجَاتٍ وَ فِي النَّارِ ثَلَاثُ دَرَكاتٍ فَأَعْلَى دَرَجَاتِ الْجَنَّةِ لِمَنْ أَحَبَّنَا بِقَلْبِهِ وَ نَصَرَنَا بِلِسَانِهِ وَ يدِهِ وَ فِي الدَّرَجَةِ الثَّانِيةِ مَنْ أَحَبَّنَا بِقَلْبِهِ وَ نَصَرَنَا بِلِسَانِهِ وَ فِي الدَّرَجَةِ الثَّالِثَةِ مَنْ أَحَبَّنَا بِقَلْبِهِ وَ فِي أَسْفَلِ الدَّرْك مِنَ النَّارِ مَنْ أَبْغَضَنَا بِقَلْبِهِ وَ أَعَانَ عَلَينَا بِلِسَانِهِ وَ يدِهِ وَ فِي الدَّرْك الثَّانِيةِ مِنَ النَّارِ مَنْ أَبْغَضَنَا بِقَلْبِهِ وَ أَعَانَ عَلَينَا بِلِسَانِهِ وَ فِي الدَّرْك الثَّالِثَةِ مِنَ النَّارِ مَنْ أَبْغَضَنَا بِقَلْبِهِ[المحاسن، ج1، ص153].

قَالَ الصَّادِقُ(ع):مَنْ جَالَسَ لَنَا عَائِباً أَوْ مَدَحَ لَنَا قَالِياً أَوْ وَصَلَ لَنَا قَاطِعاً أَوْ قَطَعَ لَنَا وَاصِلًا أَوْ وَالَى لَنَا عَدُوّاً أَوْ عَادَى لَنَا وَلِياً فَقَدْ كفَرَ بِالَّذِي أَنْزَلَ السَّبْعَ الْمَثَانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ[أمالى صدوق، ص56].

قَالَ الْبَاقِرُ(ع):حُبُّنَا اِيمَانٌ وَ بُغْضُنَا كفْرٌ[كافى، ج1، ص187].

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص):مَنْ تَوَلَّى ظَالِماً فَهُوَ ظَالِم[بحارالأنوار، ج27، ص60].

قَالَ الصَّادِقُ(ع):كذَبَ مَنِ ادَّعَى مَحَبَّتَنَا وَ لَمْ يتَبَرَّأْ مِنْ عَدُوِّنَا[مستطرفات‏السرائر، ص640].

قَالَ الرِّضَا(ع):مَنْ أَحَبَّ عَاصِياً فَهُوَ عَاصٍ وَ مَنْ أَحَبَّ مُطِيعاً فَهُوَ مُطِيع[عيون‏أخبارالرضا، ج2، ص235].

عَنْ أَنَسٍ قَالَ: "جَاءَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْبَادِيةِ وَ كانَ يعْجِبُنَا أَنْ يأْتِي الرَّجُلُ مِنْ أَهْلِ الْبَادِيةِ يسْأَلُ النَّبِي (ص) فَقَالَ: يا رَسُولَ اللَّهِ! مَتَى قِيامُ السَّاعَةِ فَحَضَرَتِ الصَّلَاةُ فَلَمَّا قَضَى صَلَاتَهُ قَالَ: أَينَ السَّائِلُ عَنِ السَّاعَةِ؟ قَالَ: أَنَا يا رَسُولَ اللَّهِ! قَالَ فَمَا أَعْدَدْتَ لَهَا قَالَ وَ اللَّهِ مَا أَعْدَدْتُ لَهَا مِنْ كثِيرِ عَمَلٍ صَلَاةٍ وَ لَا صَوْمٍ إِلَّا أَنِّي أُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَالَ لَهُ النَّبِي (ص): الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحَبَّ قَالَ أَنَسٌ: فَمَا رَأَيتُ الْمُسْلِمِينَ فَرِحُوا بَعْدَ الْإِسْلَامِ بِشَيءٍ أَشَدَّ مِنْ فَرَحِهِمْ بِهَذَا"[علل‏الشرائع، ج1، ص139].

قَالَ الصَّادِقُ(ع):كلُّ مَنْ لَمْ يحِبَّ عَلَى الدِّينِ وَ لَمْ يبْغِضْ عَلَى الدِّينِ فَلَا دِينَ لَهُ[كافى، ج2، ص127].

قَالَ الصَّادِقُ(ع):إِنَّ الْمُسْلِمَينِ يلْتَقِيانِ فَأَفْضَلُهُمَا أَشَدُّهُمَا حُبّاً لِصَاحِبِهِ[كافى، ج2، ص127].

قَالَ الصَّادِقُ(ع):ثَلَاثٌ مِنْ عَلَامَاتِ الْمُومِنِ عِلْمُهُ بِاللَّهِ وَ مَنْ يحِبُّ وَ مَنْ يبْغِضُ[كافى، ج2، ص126].

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص)لِأَصْحَابِهِ:أَي عُرَى الْإِيمَانِ أَوْثَقُ؟ فَقَالُوا: اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ وَ قَالَ بَعْضُهُمُ: الصَّلَاةُ وَ قَالَ بَعْضُهُمُ: الزَّكاةُ وَ قَالَ: بَعْضُهُمُ الصِّيامُ وَ قَالَ: بَعْضُهُمُ الْحَجُّ وَ الْعُمْرَةُ وَ قَالَ بَعْضُهُمُ الْجِهَادُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): لِكلِّ مَا قُلْتُمْ فَضْلٌ وَ لَيسَ بِهِ وَ لَكنْ أَوْثَقُ عُرَى الْإِيمَانِ الْحُبُّ فِي اللَّهِ وَ الْبُغْضُ فِي اللَّهِ وَ تَوَالِي أَوْلِياءِ اللَّهِ وَ التَّبَرِّي مِنْ أَعْدَاءِ اللَّهِ[كافى، ج2، ص125].

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص):وُدُّ الْمُومِنِ لِلْمُومِنِ فِي اللَّهِ مِنْ أَعْظَمِ شُعَبِ الْإِيمَانِ أَلَا وَ مَنْ أَحَبَّ فِي اللَّهِ وَ أَبْغَضَ فِي اللَّهِ وَ أَعْطَى فِي اللَّهِ وَ مَنَعَ فِي اللَّهِ فَهُوَ مِنْ أَصْفِياءِ اللَّهِ[كافى، ج2، ص125].

قَالَ الصَّادِقُ(ع):مَنْ أَحَبَّ لِلَّهِ وَ أَبْغَضَ لِلَّهِ وَ أَعْطَى لِلَّهِ فَهُوَ مِمَّنْ كمَلَ إِيمَانُهُ[كافى، ج2،124]..

[43] . (شیخ مرتض انصاری ص 123 مجمع الفکر الاسلامی)

.

[44] . (نسخه خطی شماره 4262 کتابخانه ملک مورخ به سال1109 ه. ق)

( ونسخه خطی شماره 1464 کتابخانه ملی مورخ به سال 1134 ه. ق)

( و کتاب مسافرتهای شاه ولی .... تالیف دکتر حمید فرزام اصفهان شهریور 1347 صص 59 و 60 و حواشی آن(منقول از تحقیق در احوال و نقد آثار و افکار شاه نعمت الله ولی  دکتر حمید فرزام انتشارات سروس  1374 صص5-594).

[45] . ( دیوان شاه نعمت الله ولی غزل 274 صص6-135).

[46] . (رسایل حضرت سید نور الدین شاه نعمت الله ولی  رساله نصیحت ج1 به سعی دکتر جواد نور بخش ص 286).

[47] . (همان رساله نسبت خرقه ج 1 صص 5-174).

[48] . (همان قطعات ص 649).

[49] .  (رسایل سید نور الدین شاه نعمت الله ولی ج 4رساله مجموع الطایف , ص 218 ).

[50] . (رسایل سید نور الدین شاه نعمت الله ولی ج 3 رساله اسرار حروف ص 356 ).

[51] . (دیوان نعمت الله ولی  غزل 1484 صص 8-567 ).

[52] . (همان غزل 330 ص 155).

[53] . (دیوان شاه نعمت الله ولی اشعار دو بیتی ص 671).

[54] . المنطق مظفر ص 167.

محمد صادق محسن زاده ۱ / ۳۰/۹۱

 


سمیتموها: نعمت الله ولی پلورالیسم
[ 91/12/01 ] [ 7:12 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]
نوشته شده توسط محمد علی محسن زاده   
جمعه ، 10 آذر 1391 ، 18:22

حوادث پس از «سقیفه » از تلخ ترین و دردناک ترین حوادث تاریخ اسلام و زندگانی امیرمؤمنان علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام می باشد .
واقع گوئی و بیان واقعیات تلخ آن دوران باعث دلگیری و رنجش گروهی است که نسبت به رهبران آن حوادث تعصب خاص ورزیده، و تا جایی که امکان دارد، می خواهند گردی بر دامن آنها ننشیند . از طرف دیگر پوشاندن حقایق و وارونه جلوه دادن حوادث، خیانت بزرگی به تاریخ و نسلهای آینده بشری و جامعه مسلمین است که هرگز یک انسان منصف و با وجدان و دردمند به خود اجازه چنین خیانت و پا گذاشتن روی حقیقت را نمی دهد . بزرگ ترین حادثه تاریخی پس از غصب خلافت موضوع هجوم و یورش به خانه وحی، و منزل فاطمه زهرا علیها السلام است که برای بیرون آوردن متحصنان و معترضان به غصب خلافت انجام گرفت .
هجوم به خانه وحی
از دستورات ارزنده و حیاتی اسلام این است که هیچ مسلمانی حق ندارد بدون اجازه و رضایت صاحب خانه، به منزل کسی وارد شود و اگر صاحب خانه معذور بود و از پذیرفتن مهمان عذرخواهی کرد، وظیفه دارد از همانجا بدون رنجش برگردد . (1)
و البته برخی از خانه ها از مقام و منزلت خاصی برخوردارند; همچون خانه هایی که در آن خداوند مورد پرستش قرار می گیرد «فی بیوت اذن الله ان ترفع ویذکر فیها اسمه یسبح له فیها بالغدو والآصال » (2) ; «در خانه هایی که خداوند اجازه داده است که دیوارهای آن را بالا برند; و نام خدا در آنها برده شود و صبح و شام در آنها تسبیح او می گویند .»
در این میان خانه پیامبر اکرم از احترام ویژه ای برخوردار است; لذا قرآن کریم دستور مخصوصی در این باره می دهد، آنجا که می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی الا ان یؤذن لکم » (3) ; «ای کسانی که ایمان آورده اید! به خانه های پیامبر وارد نشوید، مگر زمانی که به شما اذن [ورود] داده شود .»
بدون هیچ شکی خانه فاطمه علیها السلام از آن خانه های رفیع و محترمی است که در درون آن زهرا و علی علیهما السلام و فرزندان آن دو خدا را به بهترین وجه عبادت و تقدیس نموده اند .
اکنون باید دید که ماموران دستگاه خلافت احترام خانه زهرا علیها السلام را تا چه حد رعایت کردند؟ آنچه از منابع «فریقین » استفاده می شود این است که دستگاه خلافت نه تنها حرمت خانه زهرا و علی علیهما السلام را نگه نداشتند، بلکه بدترین جسارتها را بر آن روا داشتند .
الف . منابع اهل سنت
برخی از تاریخ نویسان اهل تسنن حادثه یورش به خانه وحی را نیمه روشن و برخی تا حدی روشن بیان نموده اند که به نمونه هایی اشاره می شود:


1 . طبری: او که نسبت به خلفا تعصب خاصی دارد، به این مقدار اعتراف می کند: «اتی عمر بن خطاب منزل علی فقال: لاحر قن علیکم او لتخرجن الی البیعة; (4) عمر بن خطاب در برابر خانه علی علیه السلام قرار گرفت و گفت: براستی [خانه را] بر روی شما به آتش می کشم و یا اینکه شما برای بیعت [با ابابکر] خانه را ترک گویید .»
2 . ابن قتیبه دینوری: این نویسنده گامی فراتر رفته، می گوید: خلیفه نه تنها تهدید کرد، بلکه دستور داد که در اطراف خانه هیزم جمع کنند و افزود: «به خدایی که جان عمر در دست اوست! یا باید خانه را ترک کنید و یا اینکه خانه را آتش زده و می سوزانم .» وقتی به او گفته شد که دختر گرامی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، فاطمه در خانه است، گفت: «هر چند فاطمه در آن باشد .» (5)
3 . ابن عبد ربه اندلسی: او که متوفای 495 می باشد، می گوید: خلیفه به عمر ماموریت داد که متحصنان را از خانه بیرون کشد و اگر مقاومت کردند با آنان نبرد نماید، از اینرو عمر آتشی آورد که خانه را بسوزاند «فاقبل بقبس من النار علی ان یضرم علیهم الدار» ، در این موقع با فاطمه علیها السلام روبرو گردید، آن حضرت فرمود: فرزند خطاب! آمده ای خانه ما را به آتش بکشی؟ وی گفت: آری، مگر اینکه بسان دیگران با خلیفه بیعت نمایید . (6)
شبیه اعترافات فوق را ابو الولید محب الدین محمد بن شخته الحنفی قاضی حنفیها در حلب متوفای سال 815 دارد . (7) احمد بن یحیی بلاذری متوفای 279 (8) ، ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهری، صاحب کتاب «فدک » و «سقیفه » (9) و ابی خیزرانه در کتاب غرر (10) و شاه ولی الله دهلوی (11) در «ازالة الخفاء» و واقدی (12) و بلاذری و ابن ابی الحدید (13) نیز چنین مطالبی دارند . و همچنین ابن واضح یعقوبی (14) ، اسماعیل بن محمد ابوالفدا، عمر رضا کحاله در کتاب «اعلام النساء» ، عبدالفتاح عبدالمقصود (15) و ابراهیم بن عبدالله یمنی در کتاب «الاکتفاء» و ... این امور را ذکر کرده اند .
4 . گروهی از تاریخ نویسان اهل سنت: گروه دیگری از تاریخ نویسان اهل سنت به آخرین مرحله از جسارت به خانه زهرا علیها السلام نیز اعتراف نموده اند، و صریحا گفته اند که عمر خانه علی علیه السلام و زهرا علیها السلام را آتش زد . از جمله:
1 . ابی الحسن، علی بن الحسین بن علی المسعودی الهذلی، صاحب «مروج الذهب » متوفای 346 ه می گوید: «... فوجهوا الی منزله فهجموا علیه واحرقوا بابه ... ; (16) پس [عمر و همراهان] به سوی خانه علی علیه السلام روی کردند، پس بر او هجوم بردند و خانه او را آتش زدند .»
2 . محمد بن عبدالکریم بن احمد شافعی، معروف به شهرستانی (579 - 548)، از ابراهیم بن سیار بن هانی، معروف به نظام، متوفای سال 231 - که از اعاظم شیوخ معتزله و استاد جاحظ بوده است - نقل کرده است که گفت: «... وکان عمر یصبح احرقوها بمن فیها وما کان فی الدار غیر علی وفاطمة والحسن والحسین علیهم السلام; (17) و عمر بود که فرمان داد خانه را با کسانی که در آن قرار دارند بسوزانند، در حالی که در خانه جز علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام کسی نبود .»
عبدالقاهر اسفر ائینی متوفای 429 ه نسبت فوق را به نظام تایید نموده است . (18)
3 . در زمان ملکشاه سلجوقی، وزیرش با یکی از علمای سادات شیعه مناظره می کرد، در ضمن سخنانش گفت: «وجمع عمر الحطب علی باب فاطمة واحرق الباب بالنار ... ; عمر در خانه فاطمه هیزم جمع کرد و در خانه را به آتش کشید .»
شاه به وزیرش رو کرد و گفت: آیا آنچه این شیعه علوی می گوید درست است؟ وزیر گفت: «نعم انی رایت فی التواریخ ما یذکره العلوی; (19) بله آنچه این [شیعه] علوی می گوید را در تاریخ دیده ام .»
و جالب اینجا است که خود ابابکر نیز به این امر اعتراف نموده است; زیرا در آخرین روزهای عمر خود از چند عمل اظهار پشیمانی نمود، از جمله گفت: «وددت انی لم اکشف بیت فاطمة وترکته وان اغلق علی الحرب ... ; (20) دوست داشتم که خانه فاطمه را نمی گشودم و آن را رها می کردم، گر چه ناچار به جنگ می شدم [و کار به جنگ می کشید] .»
ب . منابع شیعه
هنگامی که به روایات و کتابهای دانشمندان شیعه مراجعه می کنیم، جریان را روشن تر و گویاتر می یابیم، که به نمونه هایی اشاره می شود:
1 . سلیم بن قیس و عیاشی و ... نقل کرده اند: طبق فرمان عمر، قنفذ با جماعتی به در خانه علی علیه السلام رفتند تا او را برای بیعت با ابابکر دعوت کنند، حضرت علی علیه السلام در را باز نکرد، سرانجام عمر با جمعی بر در سرای زهرا علیها السلام آمدند، عمر فریاد برآورد که: یا علی! از خانه بیرون آمده، با خلیفه رسول خدا! ! بیعت کن وگرنه آتش بدین سرای می زنم . فاطمه برخواست و فرمود: ای عمر! این چه دشمنی است که با ما داری؟ او جواب داد: در را باز کنید والا در خانه را به آتش می کشم! فاطمه زهرا علیها السلام فرمودند: ای عمر! از خدا نمی ترسی؟ ... «ثم دعا عمر بالنار فاضرمها فی الباب فاحرق الباب; آنگاه عمر فرمان داد تا آتش بیاورند، پس آن را در میان درب افکند و درب [خانه] را به آتش کشید .» (21)
2 . امام صادق علیه السلام فرمودند: «والله ما بایع علی حتی رای الدخان قد دخل بیته; (22) به خدا سوگند! علی علیه السلام بیعت نکرد مگر زمانی که دید دود وارد خانه اش شده است .»
3 . مفضل به امام صادق علیه السلام عرض کرد: گریه چه پاداش و ثوابی دارد؟ حضرت فرمودند: اگر گریه بر حق باشد، ثواب آن قابل احصا نیست . آنگاه مفضل گریه شدید و طولانی نمود و گفت: ای پسر رسول خدا! روز انتقام شما [از جنایتکاران] بزرگ تر از روز محنت و غصه شما خواهد بود . پس حضرت صادق علیه السلام فرمودند: «ولا کیوم محنتنا بکربلاء، وان کان یوم السقیفة واحراق النار علی باب امیرالمؤمنین والحسن والحسین وفاطمة وزینب وام کلثوم و فضة وقتل محسن بالرفة اعظم وادهی وامر لانه اصل یوم النداب; (23) نه چون روز محنت ما در کربلا، و گر چه روز سقیفه [و غصب خلافت] و سوزاندن آتش بر در [خانه] امیرمؤمنان و حسن و حسین و فاطمه و زینب و ام کلثوم علیهم السلام و کشته شدن محسن بر اثر فشار، بزرگ تر، دردناک تر و تلخ تر است; زیرا اساس روز ندبه ها بود .»
4 . مفضل روایت مفصلی از امام صادق علیه السلام درباره علائم ظهور و کارهای حضرت حجت علیه السلام بعد از ظهور نقل نموده است، (24) در بخشی از آن می خوانیم: حضرت آن روز را به یاد می آورد و می گوید: «وجمعهم الجزل والحطب علی الباب لاحراق بیت امیرالمؤمنین وفاطمة ... واضرامهم النار علی الباب; (25) و جمع نمودنشان هیزم تروخشک بر در خانه، برای سوزاندن خانه علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام، آتش زدن آنها درب [خانه علی علیه السلام] را .»
5 . پیامبر اکرم در یکی از سخنان خویش که از حوادث آینده خبر می داد، فرمود: «واما ابنتی فاطمة فانها سیدة نساء العالمین ... وانی لما رایتها ذکرت ما یصنع بها بعدی کانی وقد دخل الذل بیتها وانتهکت حرمتها وغصبت حقها ومنعت ارثها و کسر جنبها واسقطت جنینها وهی تنادی یا محمداه فلاتجاب وتستغیث فلاتغاث; (26) و اما دخترم فاطمه، سیده زنان جهانیان [از ابتدا تا انتهای آفرینش] است ... و من آن گاه که فاطمه ام را می بینم به یاد آنچه که با او رفتار می شود [از ستمها و اهانتها] می افتم . گویا می بینم که خواری به خانه او راه یافته، و حرمتش هتک، و حقش غصب شده است، و [از] ارثش جلوگیری بعمل آمده، و پهلویش شکسته و فرزندش سقط شده و او ناله می زند یا محمدا! پس جواب داده نمی شود و کمک می خواهد، سپس کمک نمی شود .»
پی نوشت:
1) نور/27 - 28 .
2) نور/36 .
3) احزاب/53 .
4) تاریخ طبری (چاپ از دایرة ا لمعارف)، ج 3، ص 202; شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 56 .
5) شرح نهج البلاغه، (همان)، ج 1، ص 134; الامامة والسیاسة، ج 2، ص 12; اعلام النساء، ج 3، ص 1205 .
6) عقدالفرید، ج 4، ص 260; تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 156; اعلام النساء، ج 3، ص 1207 .
7) شرح ابن ابی الحدید، ج 2، ص 19 و ج 1، ص 134; ریاحین الشریعه، ج 1، ص 285 .
8) انساب الاشراف، ج 1، ص 586; تلخیص الشافی، ج 3، ص 76 .
9) شرح نهج البلاغه (همان)، ج 6، ص 48 و 47 .
10) نهج الحق و کشف الصدق، ص 271 .
11) ریاحین الشریعه، ج 1، ص 289; اثبات الوصیه، مسعودی، ص 123 .
12) نهج الحق و کشف الصدق، علامه، ص 271; تلخیص شافی، سید مرتضی، ج 7، ص 76 .
13) شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 48 .
14) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 126 .
15) الغدیر، ج 3، ص 103 - 104 .
16) مسعودی، اثبات الوصیه، چاپ بیروت، ص 154; الوافی بالوفیات، ج 5، ص 347 .
17) ملل و نحل، شهرستانی، ج 1، ص 57 (چاپ ایران) و در چاپ غیر ایران، ص 72 و ر . ک: ج 2، ص 59 .
18) الفرق بین الفرق، عبدالقاهر اسفر ائینی، ص 107 .
19) مؤتمر علماء البغداد، ص 64 - 63 .
20) لسان المیزان، ج 4، ص 189; تاریخ طبری، ج 3، ص 236; الامامة والسیاسة، ج 1، ص 13; مروج الذهب، ج 1، ص 414 (چاپ قدیم) ; عقدالفرید، ج 3، ص 68; الاموال، حافظ ابوالقاسم بن سلام، ص 193; نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 6، ص 51 .
21) تفسیر العیاشی، ج 2، ص 66 - 68; کتاب سلیم بن قیس، ص 249 - 253; ریاحین الشریعه، ج 1، ص 260 و 270 .
22) بحار، ج 28، ص 390; تلخیص شافی، ج 3، ص 76 .
23) میرجهانی، نوائب الدهور، ص 192 .
24) بحارالانوار، ج 53، ص 1 - 19 .
25) همان، ص 18 .
26) همان، ج 43، ص 172 - 173، ح 13; ابراهیم الجوینی، فرائد السمطین، ج 2، ص 36 .

یکی از سؤالات اساسی در ماجرای آتش زدن خانه حضرت علی علیه السلام و اهانت به آن بزرگوار این است که آیا چنان که شیعیان می گویند به ساحت حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام نیز جسارت کردند و بر آن حضرت صدماتی وارد شد که منجر به شهادت او و فرزندش گردد یا خیر؟
برخی از دانشمندان اهل سنّت برای حفظ موقعیّت خلفا از بازگو کردن این قطعه از تاریخ خودداری نموده اند؛ از جمله ابن ابی الحدید در شرح خود می گوید: «جساراتی را که مربوط به فاطمه زهرا علیهاالسلام نقل شده، در میان مسلمانان تنها شیعه آن را نقل کرده است.»(1) برخی از سنّی زدگان معاصر نیز در این نظر با آنان همراه شده، مصائبی را که متوجه بانوی دو جهان شده است انکار نموده اند. برای روشن شدن حادثه جسارت به بانوی دو جهان، بحث را از دو مَنْظَر پی می گیریم.
الف. منابع اهل سنّت:
برخی از دانشمندان و مورّخان اهل سنّت، در این بخش، از بیان واقعیات تاریخی شانه خالی کرده اند؛ چنان که سید مرتضی رحمه الله در این زمینه می گوید:
«در آغاز کار، محدثان و تاریخ نویسان از نقل جسارتهایی که به ساحت دختر پیامبر گرامی وارد شده امتناع نمی کردند. این مطلب در میان آنان مشهور بود که مأمور خلیفه با فشار، درب را بر فاطمه علیهاالسلام زد و او فرزندی را که در رحم داشت سقط نمود و قنفذ به امر عمر، زهرا علیهاالسلام را زیر تازیانه گرفت تا او دست از علی بردارد؛ ولی بعدها دیدند که نقل این مطالب با مقام و موقعیت خلفا سازگاری ندارد؛ لذا از نقل آنها خودداری نمودند.»(2)
کرده اند که به نمونه هایی اشاره می کنیم:
1. مسعودی: در قسمتی از آنچه در بخش اول مقاله از این مورّخ اهل سنت نقل کردیم، آمده است: «فَوَجَّهُوا اِلی مَنْزِلِهِ فَهَجَمُوا عَلَیْهِ وَ اَحْرَقُوا بابَهُ... وَ ضَغَطُوا سَیِّدَةَ النِّساءِ بِالْبابِ حَتّی اَسْقَطَتْ مُحْسِنا؛(3) پس [عمر و همراهان] به خانه علی علیه السلام رو کردند و هجوم برده، خانه آن حضرت را به آتش کشیدند؛ با در به پهلوی سیده زنان عالم زدند؛ چنان که محسن را سقط نمود.»
2. نظّام، طبق نقل عبدالکریم بن احمد شافعی شهرستانی (548 - 479 ق.) می گوید: «اِنَّ عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتّی اَلْقَتْ اَلْجَنینَ مِنْ بَطْنِها؛(4) به راستی عمر در روز بیعت، ضربتی به فاطمه علیهاالسلام وارد کرد که بر اثر آن، جنین خویش را سِقط نمود.»
همین قول را اسفرائینی (متوفای 429 ق.)، به نظّام نسبت داده و گفته است که او قائل بود: «اَنَّ عُمَرَ ضَرَبَ فاطِمَةَ وَ مَنَعَ میراثَ الْعِتْرَةِ؛(5) عمر فاطمه علیهاالسلام را زد و از ارث اهل بیت علیهم السلام جلوگیری کرد.»
3. صفدی یکی دیگر از علمای اهل سنّت می گوید: «اِنَّ عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتّی اَلْقَتْ اَلْمُحْسِنَ مِنْ بَطْنِها؛(6) به راستی عمر آنچنان فاطمه علیهاالسلام را در روز بیعت [اجباری برای ابوبکر [زد که محسن را سِقط نمود.»
4. مقاتل بن عطیّه می گوید: ابابکر بعد از آنکه با تهدید و ترس و شمشیر از مردم بیعت گرفت، «اَرْسَلَ عُمَرَ وَ قُنْفُذا وَ جَماعَةً اِلی دارِ عَلیٍّ وَ فاطِمَةَ علیهماالسلام وَ جَمَعَ عُمَرُ الْحَطَبَ عَلی دارِ فاطِمَةَ وَ اَحْرَقَ بابَ الدّارِ وَ لمّا جائَتْ فاطِمَةُ خَلْفَ الْباب تَعَدَّدَ عَمَرُ وَ اَصْحابُهُ وَ عَصَرَ عُمَرُ فاطِمَةَ علیهاالسلام خَلْفَ البابِ حَتّی اَسْقَطَتْ جَنینَها وَ نَبَتَ مِسْمارُ الْبابِ فی صَدْرِها وَ سَقَطَتْ مَریضةً حَتّی ماتَتْ؛(7) [ابابکر] عمر و قنفذ و جماعتی را به درب خانه علی و زهرا علیهماالسلام فرستاد. عمر هیزم را درِ خانه فاطمه جمع نمود و درب خانه را به آتش کشید، هنگامی که فاطمه زهرا علیهاالسلام پشت در آمد، عمر و اصحاب او جمع شدند و عمر آنچنان حضرت فاطمه علیهاالسلام را پشت در فشار داد که فرزندش را سقط نمود و میخ در به سینه حضرت فرو رفت [و بر اثر آن صدمات] حضرت به [بستر[ بیماری افتاد تا آنکه از دنیا رفت.»
5. ابن ابی الحدید نقل نموده است: «ابو العاص، شوهر زینب، دختر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در جنگ از طرف مسلمانان به اسارت گرفته شد؛ ولی بعدا مانند اسیران دیگر آزاد شد.
ابو العاص به پیامبر صلی الله علیه و آله وعده داد که پس از مراجعت به مکّه، وسائل مسافرت دختر پیامبر را به مدینه فراهم سازد. پیامبر صلی الله علیه و آله به زید حارثه و گروهی از انصار، مأموریت داد که در هشت مایلی مکّه توقف کنند و هر موقع کجاوه زینب به آنجا رسید، او را به مدینه بیاورند. قریش از خروج دختر پیامبر از مکّه آگاه شدند. گروهی تصمیم گرفتند که او را از نیمه راه باز گردانند. جبّار بن الاسود (یا هبّار ابن الاسود) با گروهی خود را به کجاوه زینب رساند و نیزه خود را بر کجاوه دختر پیامبر کوبید. از ترس آن، زینب، کودکی را که در رحم داشت، سقط کرد و به مکّه بازگشت. پپامبر صلی الله علیه و آله از شنیدن این خبر سخت ناراحت شد و در فتح مکّه (با اینکه همه را بخشید و آزاد نمود) خون قاتل فرزند زینب را مباح شمرد.»
ابن ابی الحدید می گوید:
«من این جریان را برای استادم ابو جعفر نقیب خواندم، او گفت: وقتی که پیامبر صلی الله علیه و آله خون کسی که دخترش زنیب را ترسانید و او سقط جنین کرد را مباح شمرد، قطعا اگر زنده بود خون کسانی را که دخترش فاطمه علیهاالسلام را ترسانیدند که باعث شد فرزندش [محسن [را سقط کند، حتما مباح می شمرد.»
ابن ابی الحدید می گوید، به استادم گفتم:
«آیا از شما نقل کنم آنچه را مردم می گویند که فاطمه بر اثر ترس [و ضرباتی که بر او وارد شد] فرزندش را از دست داد؟
پس گفت: نه! از طرف من نقل نکن! و همین طور رد و بطلان آن را نیز از طرف من نقل نکن! چون اخبار در این زمینه متعارض است.»(8)
(9)
می گویند نقل کرده اند.»
6. سکونی یکی از راویان اهل سنت است.(10) او می گوید: «نزد امام صادق علیه السلام رفتم؛ در حالی که غمگین و ناراحت بودم. امام صادق علیه السلام فرمود: ای سکونی! چرا ناراحتی؟! گفتم: خداوند فرزند دختری به من داده [از اینکه فرزندم پسر نبوده و دختر است ناراحتم. [پس حضرت فرمود: ای سکونی، سنگینی دخترت را زمین برمی دارد و روزی او بر خداوند است و بر غیر اجل شما زندگی می کند و از رزق شما نمی خورد [پس چرا ناراحتی؟].»
سکونی می گوید: [با کلمات امام صادق علیه السلام ] غمم رفت. آن گاه فرمود:
«ما سَمَّیْتَها؟ قُلْتُ: فاطِمَةَ. قالَ: آهْ آهْ ثُمَّ وَضَعَ یَدَهُ عَلی جَبْهَتِهِ وَ کَانّی بِهِ قَدْ بَکی وَ قالَ: اِذا سَمَّیْتَها فاطِمَةَ فَلا تَسُبَّها وَلا تَضْرِبْها وَلاتَلْعَنْها. هذَا الاِْسْمُ مُحْتَرَمٌ عِنْدَاللّه ِ عَزَّوَجَلَّ وَ هُوَ اِسْمٌ اِشْتَقَّ مِنْ اِسْمِهِ لِحَبیبَتِهِ الصّدیقة وَ کانَ الاِمامُ لَمّا سَمِعَ بِاسْمِ فاطِمَةَ ذکر جَدَّتَهُ وَ مَصائبَها وَلَمْ یَزَلْ یَذْکُرُ وَ یَقُولُ: وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَنَّ قُنْفُذَ مَوْلی فُلان؛(11) چه نامی بر او گذاردی؟ گفتم: فاطمه: فرمود: آه آه. سپس دست خود را بر پیشانی اش گذاشت و گویا گریه می کرد و فرمود: حال که او را فاطمه نامیدی به او ناسزا نگو؛ او را [کتک] نزن و نفرینش نکن [چرا که] این نام در نزد خداوند با عظمت محترم است؛ و آن نامی است که خداوند از اسم خود برای حبیبه خود صدّیقه گرفته است. [آنگاه سکونی می گوید.[ همیشه امام صادق علیه السلام این گونه بود که وقتی نام فاطمه علیهاالسلام را می شنید به یاد جدّه اش [فاطمه] و مصیبتهای او می افتاد و همیشه تذکر می داد و می گفت: سبب وفات [و شهادت[ فاطمه علیهاالسلام [ضربتی بود] که قنفذ، غلام فلانی [یعنی عمر بر او وارد ساخت].»
توجّه دارید که سکونی با همه وثاقتی که دارد، اینجا تعصب سنّی گری خویش را نشان داده و ذیل کلام امام صادق علیه السلام را حذف و تحریف نموده است. با این حال، مطلب روشن است که سبب شهادت فاطمه زهرا علیهاالسلام همان ضرباتی بود که به دست قنفذ و عمر بر آن حضرت وارد شد.
چنان که ابابصیر از امام صادق علیه السلام متن کامل کلام حضرت را به این صورت نقل نموده است:
«... وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَنَّ قُنْفُذَ مَوْلی عُمَرَ لَکَزَها بِنَعْلِ السَّیْفِ بِاَمْرِهِ فَاَسْقَطَتْ مُحْسِنا وَ مَرِضَتْ مَرَضا شَدیدا وَلَمْ تَدَعْ اَحَدا مِمَّنْ آذاها یَدْخُلُ عَلَیْها؛(12) سبب فوت فاطمه علیهاالسلام ضرباتی بود که قنفذ، غلام عمر با غلاف شمشیر بر آن حضرت به فرمان عمر زد؛ پس [فرزندش] محسن را از دست داد و به شدت بیمار شد و هیچ یک از آزار دهندگان خویش را راه نداد [که به دیدن او بیایند].»
ب. منابع شیعه:
نظر دانشمندان شیعه و روایات نقل شده از سوی آنان چنین است:
هنگامی که خواستند علی علیه السلام را به مسجد ببرند با مقاومت فاطمه علیهاالسلام روبه رو شدند و فاطمه علیهاالسلام برای جلوگیری از بردن همسر گرامی اش صدمه های روحی و جسمی فراوانی دید که بیان همه آنها از توان زبان و قلم خارج است؛ فقط به گوشه ای از آن در یک نقل تاریخی اشاره می کنیم؛ وگرنه در این موضوع، نقلهای تاریخی فراوان است.
خلاصه ماجرا همان است که در نامه خود عمر به معاویه آمده است. در بخشی از آن چنین می نویسد:
«... وقتی درب خانه را آتش زدم [آنگاه داخل خانه شدم] ولی فاطمه درب خانه را حجاب خود قرار داد و مانع از دخول من و اصحابم شد. با تازیانه آن چنان بر بازوی او زدم که مانند دملج (بازوبند) اثر آن بر بازوی او ماند؛ آن گاه صدای ناله او بلند شد؛ چنان که نزدیک بود به حال او رقت کنم و دلم نرم شود؛ ولی به یاد کشته های بدر و اُحد که به دست علی کشته شده بودند... افتادم، آتش غضبم افروخته تر شد وچنان لگدی بر درب زدم که از صدمه آن جنین او (به نام محسن) سقط شد. فَعِنْدَ ذلک صَرَخَتْ فاطِمَةُ صَرْخةً... فَقالَتْ یا اَبَتاهُ یا رَسُولَ اللّه ِ هکَذا کانَ یُفْعَلَ بِحَبیبَتِکَ وَ اِبْنَتِکَ... ؛ در این هنگام، فاطمه چنان ناله زد، پس فریاد زد: ای پدر بزرگوار! ای رسول خدا! این چنین با عزیز دلت و دخترت رفتار کردند.» سپس فریاد کشید: فضّه به فریادم برس که فرزندم را کشتند. سپس به دیوار تکیه داد و من او را به کنار زده، داخل خانه شدم. فاطمه در آن حال می خواست مانع [بردن علی [شود، من از روی روسری چنان سیلی به صورت او زدم که گوشواره از گوشش به زمین افتاد... .»(13)
جهان رفته است.
________________________________________
1. شرح نهج البلاغه، ج2، ص60.
2. سیدمرتضی، تلخیص شافی، ج3، ص76، تلخیص شیخ طوسی.
3. اثبات الوصیة، مسعودی، (چاپ بیروت) ص153 و در برخی چاپها ص 23 ـ 24.
4. الملل و النحل، عبدالکریم شهرستانی، ج1، ص57.
5. اَلفرقُ بین الفرق، عبدالقاهر الاسفرائینی، ص107.
6. الوافی بالوفیات، صفدی، ج5، ص347 ر.ک: سفینة البحار، شیخ عبّاس قمی، ج2، ص292.
7. الامامة والخلافة، مقاتل بن عطیة، ص160 ـ 161.
8. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج14، ص193/ ر.ک: زندگی علی علیه السلام ، ص252.
9. شرح نهج البلاغه، ج2، ص21.
10. سه نفر از راویان اهل سنّت، از امامان شیعه علیهم السلام روایت نقل نموده اند که علمای شیعه آنان را ثقه می دانند و به سخن آنان اطمینان دارند و روایات آنها را می پذیرند: سَکُونی؛ نَوْفِلی؛ خَلُوقی.
11. شجره طوبی، محمدمهدی حائری، ص417، (منشورات شریف رضی).
12. بحار الانوار، ج43، ص170.
13. بحار الانوار، ج30، ص293، (چاپ جدید)؛ ج8، ص230، (چاپ قدیم) و ریاحین الشریعة، ج1، ص267.

نوشته شده توسط محمد علی محسن زاده   
جمعه ، 10 آذر 1391 ، 18:22

حوادث پس از «سقیفه » از تلخ ترین و دردناک ترین حوادث تاریخ اسلام و زندگانی امیرمؤمنان علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام می باشد .
واقع گوئی و بیان واقعیات تلخ آن دوران باعث دلگیری و رنجش گروهی است که نسبت به رهبران آن حوادث تعصب خاص ورزیده، و تا جایی که امکان دارد، می خواهند گردی بر دامن آنها ننشیند . از طرف دیگر پوشاندن حقایق و وارونه جلوه دادن حوادث، خیانت بزرگی به تاریخ و نسلهای آینده بشری و جامعه مسلمین است که هرگز یک انسان منصف و با وجدان و دردمند به خود اجازه چنین خیانت و پا گذاشتن روی حقیقت را نمی دهد . بزرگ ترین حادثه تاریخی پس از غصب خلافت موضوع هجوم و یورش به خانه وحی، و منزل فاطمه زهرا علیها السلام است که برای بیرون آوردن متحصنان و معترضان به غصب خلافت انجام گرفت .
هجوم به خانه وحی
از دستورات ارزنده و حیاتی اسلام این است که هیچ مسلمانی حق ندارد بدون اجازه و رضایت صاحب خانه، به منزل کسی وارد شود و اگر صاحب خانه معذور بود و از پذیرفتن مهمان عذرخواهی کرد، وظیفه دارد از همانجا بدون رنجش برگردد . (1)
و البته برخی از خانه ها از مقام و منزلت خاصی برخوردارند; همچون خانه هایی که در آن خداوند مورد پرستش قرار می گیرد «فی بیوت اذن الله ان ترفع ویذکر فیها اسمه یسبح له فیها بالغدو والآصال » (2) ; «در خانه هایی که خداوند اجازه داده است که دیوارهای آن را بالا برند; و نام خدا در آنها برده شود و صبح و شام در آنها تسبیح او می گویند .»
در این میان خانه پیامبر اکرم از احترام ویژه ای برخوردار است; لذا قرآن کریم دستور مخصوصی در این باره می دهد، آنجا که می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی الا ان یؤذن لکم » (3) ; «ای کسانی که ایمان آورده اید! به خانه های پیامبر وارد نشوید، مگر زمانی که به شما اذن [ورود] داده شود .»
بدون هیچ شکی خانه فاطمه علیها السلام از آن خانه های رفیع و محترمی است که در درون آن زهرا و علی علیهما السلام و فرزندان آن دو خدا را به بهترین وجه عبادت و تقدیس نموده اند .
اکنون باید دید که ماموران دستگاه خلافت احترام خانه زهرا علیها السلام را تا چه حد رعایت کردند؟ آنچه از منابع «فریقین » استفاده می شود این است که دستگاه خلافت نه تنها حرمت خانه زهرا و علی علیهما السلام را نگه نداشتند، بلکه بدترین جسارتها را بر آن روا داشتند .
الف . منابع اهل سنت
برخی از تاریخ نویسان اهل تسنن حادثه یورش به خانه وحی را نیمه روشن و برخی تا حدی روشن بیان نموده اند که به نمونه هایی اشاره می شود:


1 . طبری: او که نسبت به خلفا تعصب خاصی دارد، به این مقدار اعتراف می کند: «اتی عمر بن خطاب منزل علی فقال: لاحر قن علیکم او لتخرجن الی البیعة; (4) عمر بن خطاب در برابر خانه علی علیه السلام قرار گرفت و گفت: براستی [خانه را] بر روی شما به آتش می کشم و یا اینکه شما برای بیعت [با ابابکر] خانه را ترک گویید .»
2 . ابن قتیبه دینوری: این نویسنده گامی فراتر رفته، می گوید: خلیفه نه تنها تهدید کرد، بلکه دستور داد که در اطراف خانه هیزم جمع کنند و افزود: «به خدایی که جان عمر در دست اوست! یا باید خانه را ترک کنید و یا اینکه خانه را آتش زده و می سوزانم .» وقتی به او گفته شد که دختر گرامی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، فاطمه در خانه است، گفت: «هر چند فاطمه در آن باشد .» (5)
3 . ابن عبد ربه اندلسی: او که متوفای 495 می باشد، می گوید: خلیفه به عمر ماموریت داد که متحصنان را از خانه بیرون کشد و اگر مقاومت کردند با آنان نبرد نماید، از اینرو عمر آتشی آورد که خانه را بسوزاند «فاقبل بقبس من النار علی ان یضرم علیهم الدار» ، در این موقع با فاطمه علیها السلام روبرو گردید، آن حضرت فرمود: فرزند خطاب! آمده ای خانه ما را به آتش بکشی؟ وی گفت: آری، مگر اینکه بسان دیگران با خلیفه بیعت نمایید . (6)
شبیه اعترافات فوق را ابو الولید محب الدین محمد بن شخته الحنفی قاضی حنفیها در حلب متوفای سال 815 دارد . (7) احمد بن یحیی بلاذری متوفای 279 (8) ، ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهری، صاحب کتاب «فدک » و «سقیفه » (9) و ابی خیزرانه در کتاب غرر (10) و شاه ولی الله دهلوی (11) در «ازالة الخفاء» و واقدی (12) و بلاذری و ابن ابی الحدید (13) نیز چنین مطالبی دارند . و همچنین ابن واضح یعقوبی (14) ، اسماعیل بن محمد ابوالفدا، عمر رضا کحاله در کتاب «اعلام النساء» ، عبدالفتاح عبدالمقصود (15) و ابراهیم بن عبدالله یمنی در کتاب «الاکتفاء» و ... این امور را ذکر کرده اند .
4 . گروهی از تاریخ نویسان اهل سنت: گروه دیگری از تاریخ نویسان اهل سنت به آخرین مرحله از جسارت به خانه زهرا علیها السلام نیز اعتراف نموده اند، و صریحا گفته اند که عمر خانه علی علیه السلام و زهرا علیها السلام را آتش زد . از جمله:
1 . ابی الحسن، علی بن الحسین بن علی المسعودی الهذلی، صاحب «مروج الذهب » متوفای 346 ه می گوید: «... فوجهوا الی منزله فهجموا علیه واحرقوا بابه ... ; (16) پس [عمر و همراهان] به سوی خانه علی علیه السلام روی کردند، پس بر او هجوم بردند و خانه او را آتش زدند .»
2 . محمد بن عبدالکریم بن احمد شافعی، معروف به شهرستانی (579 - 548)، از ابراهیم بن سیار بن هانی، معروف به نظام، متوفای سال 231 - که از اعاظم شیوخ معتزله و استاد جاحظ بوده است - نقل کرده است که گفت: «... وکان عمر یصبح احرقوها بمن فیها وما کان فی الدار غیر علی وفاطمة والحسن والحسین علیهم السلام; (17) و عمر بود که فرمان داد خانه را با کسانی که در آن قرار دارند بسوزانند، در حالی که در خانه جز علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام کسی نبود .»
عبدالقاهر اسفر ائینی متوفای 429 ه نسبت فوق را به نظام تایید نموده است . (18)
3 . در زمان ملکشاه سلجوقی، وزیرش با یکی از علمای سادات شیعه مناظره می کرد، در ضمن سخنانش گفت: «وجمع عمر الحطب علی باب فاطمة واحرق الباب بالنار ... ; عمر در خانه فاطمه هیزم جمع کرد و در خانه را به آتش کشید .»
شاه به وزیرش رو کرد و گفت: آیا آنچه این شیعه علوی می گوید درست است؟ وزیر گفت: «نعم انی رایت فی التواریخ ما یذکره العلوی; (19) بله آنچه این [شیعه] علوی می گوید را در تاریخ دیده ام .»
و جالب اینجا است که خود ابابکر نیز به این امر اعتراف نموده است; زیرا در آخرین روزهای عمر خود از چند عمل اظهار پشیمانی نمود، از جمله گفت: «وددت انی لم اکشف بیت فاطمة وترکته وان اغلق علی الحرب ... ; (20) دوست داشتم که خانه فاطمه را نمی گشودم و آن را رها می کردم، گر چه ناچار به جنگ می شدم [و کار به جنگ می کشید] .»
ب . منابع شیعه
هنگامی که به روایات و کتابهای دانشمندان شیعه مراجعه می کنیم، جریان را روشن تر و گویاتر می یابیم، که به نمونه هایی اشاره می شود:
1 . سلیم بن قیس و عیاشی و ... نقل کرده اند: طبق فرمان عمر، قنفذ با جماعتی به در خانه علی علیه السلام رفتند تا او را برای بیعت با ابابکر دعوت کنند، حضرت علی علیه السلام در را باز نکرد، سرانجام عمر با جمعی بر در سرای زهرا علیها السلام آمدند، عمر فریاد برآورد که: یا علی! از خانه بیرون آمده، با خلیفه رسول خدا! ! بیعت کن وگرنه آتش بدین سرای می زنم . فاطمه برخواست و فرمود: ای عمر! این چه دشمنی است که با ما داری؟ او جواب داد: در را باز کنید والا در خانه را به آتش می کشم! فاطمه زهرا علیها السلام فرمودند: ای عمر! از خدا نمی ترسی؟ ... «ثم دعا عمر بالنار فاضرمها فی الباب فاحرق الباب; آنگاه عمر فرمان داد تا آتش بیاورند، پس آن را در میان درب افکند و درب [خانه] را به آتش کشید .» (21)
2 . امام صادق علیه السلام فرمودند: «والله ما بایع علی حتی رای الدخان قد دخل بیته; (22) به خدا سوگند! علی علیه السلام بیعت نکرد مگر زمانی که دید دود وارد خانه اش شده است .»
3 . مفضل به امام صادق علیه السلام عرض کرد: گریه چه پاداش و ثوابی دارد؟ حضرت فرمودند: اگر گریه بر حق باشد، ثواب آن قابل احصا نیست . آنگاه مفضل گریه شدید و طولانی نمود و گفت: ای پسر رسول خدا! روز انتقام شما [از جنایتکاران] بزرگ تر از روز محنت و غصه شما خواهد بود . پس حضرت صادق علیه السلام فرمودند: «ولا کیوم محنتنا بکربلاء، وان کان یوم السقیفة واحراق النار علی باب امیرالمؤمنین والحسن والحسین وفاطمة وزینب وام کلثوم و فضة وقتل محسن بالرفة اعظم وادهی وامر لانه اصل یوم النداب; (23) نه چون روز محنت ما در کربلا، و گر چه روز سقیفه [و غصب خلافت] و سوزاندن آتش بر در [خانه] امیرمؤمنان و حسن و حسین و فاطمه و زینب و ام کلثوم علیهم السلام و کشته شدن محسن بر اثر فشار، بزرگ تر، دردناک تر و تلخ تر است; زیرا اساس روز ندبه ها بود .»
4 . مفضل روایت مفصلی از امام صادق علیه السلام درباره علائم ظهور و کارهای حضرت حجت علیه السلام بعد از ظهور نقل نموده است، (24) در بخشی از آن می خوانیم: حضرت آن روز را به یاد می آورد و می گوید: «وجمعهم الجزل والحطب علی الباب لاحراق بیت امیرالمؤمنین وفاطمة ... واضرامهم النار علی الباب; (25) و جمع نمودنشان هیزم تروخشک بر در خانه، برای سوزاندن خانه علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام، آتش زدن آنها درب [خانه علی علیه السلام] را .»
5 . پیامبر اکرم در یکی از سخنان خویش که از حوادث آینده خبر می داد، فرمود: «واما ابنتی فاطمة فانها سیدة نساء العالمین ... وانی لما رایتها ذکرت ما یصنع بها بعدی کانی وقد دخل الذل بیتها وانتهکت حرمتها وغصبت حقها ومنعت ارثها و کسر جنبها واسقطت جنینها وهی تنادی یا محمداه فلاتجاب وتستغیث فلاتغاث; (26) و اما دخترم فاطمه، سیده زنان جهانیان [از ابتدا تا انتهای آفرینش] است ... و من آن گاه که فاطمه ام را می بینم به یاد آنچه که با او رفتار می شود [از ستمها و اهانتها] می افتم . گویا می بینم که خواری به خانه او راه یافته، و حرمتش هتک، و حقش غصب شده است، و [از] ارثش جلوگیری بعمل آمده، و پهلویش شکسته و فرزندش سقط شده و او ناله می زند یا محمدا! پس جواب داده نمی شود و کمک می خواهد، سپس کمک نمی شود .»
پی نوشت:
1) نور/27 - 28 .
2) نور/36 .
3) احزاب/53 .
4) تاریخ طبری (چاپ از دایرة ا لمعارف)، ج 3، ص 202; شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 56 .
5) شرح نهج البلاغه، (همان)، ج 1، ص 134; الامامة والسیاسة، ج 2، ص 12; اعلام النساء، ج 3، ص 1205 .
6) عقدالفرید، ج 4، ص 260; تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 156; اعلام النساء، ج 3، ص 1207 .
7) شرح ابن ابی الحدید، ج 2، ص 19 و ج 1، ص 134; ریاحین الشریعه، ج 1، ص 285 .
8) انساب الاشراف، ج 1، ص 586; تلخیص الشافی، ج 3، ص 76 .
9) شرح نهج البلاغه (همان)، ج 6، ص 48 و 47 .
10) نهج الحق و کشف الصدق، ص 271 .
11) ریاحین الشریعه، ج 1، ص 289; اثبات الوصیه، مسعودی، ص 123 .
12) نهج الحق و کشف الصدق، علامه، ص 271; تلخیص شافی، سید مرتضی، ج 7، ص 76 .
13) شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 48 .
14) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 126 .
15) الغدیر، ج 3، ص 103 - 104 .
16) مسعودی، اثبات الوصیه، چاپ بیروت، ص 154; الوافی بالوفیات، ج 5، ص 347 .
17) ملل و نحل، شهرستانی، ج 1، ص 57 (چاپ ایران) و در چاپ غیر ایران، ص 72 و ر . ک: ج 2، ص 59 .
18) الفرق بین الفرق، عبدالقاهر اسفر ائینی، ص 107 .
19) مؤتمر علماء البغداد، ص 64 - 63 .
20) لسان المیزان، ج 4، ص 189; تاریخ طبری، ج 3، ص 236; الامامة والسیاسة، ج 1، ص 13; مروج الذهب، ج 1، ص 414 (چاپ قدیم) ; عقدالفرید، ج 3، ص 68; الاموال، حافظ ابوالقاسم بن سلام، ص 193; نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 6، ص 51 .
21) تفسیر العیاشی، ج 2، ص 66 - 68; کتاب سلیم بن قیس، ص 249 - 253; ریاحین الشریعه، ج 1، ص 260 و 270 .
22) بحار، ج 28، ص 390; تلخیص شافی، ج 3، ص 76 .
23) میرجهانی، نوائب الدهور، ص 192 .
24) بحارالانوار، ج 53، ص 1 - 19 .
25) همان، ص 18 .
26) همان، ج 43، ص 172 - 173، ح 13; ابراهیم الجوینی، فرائد السمطین، ج 2، ص 36 .

یکی از سؤالات اساسی در ماجرای آتش زدن خانه حضرت علی علیه السلام و اهانت به آن بزرگوار این است که آیا چنان که شیعیان می گویند به ساحت حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام نیز جسارت کردند و بر آن حضرت صدماتی وارد شد که منجر به شهادت او و فرزندش گردد یا خیر؟
برخی از دانشمندان اهل سنّت برای حفظ موقعیّت خلفا از بازگو کردن این قطعه از تاریخ خودداری نموده اند؛ از جمله ابن ابی الحدید در شرح خود می گوید: «جساراتی را که مربوط به فاطمه زهرا علیهاالسلام نقل شده، در میان مسلمانان تنها شیعه آن را نقل کرده است.»(1) برخی از سنّی زدگان معاصر نیز در این نظر با آنان همراه شده، مصائبی را که متوجه بانوی دو جهان شده است انکار نموده اند. برای روشن شدن حادثه جسارت به بانوی دو جهان، بحث را از دو مَنْظَر پی می گیریم.
الف. منابع اهل سنّت:
برخی از دانشمندان و مورّخان اهل سنّت، در این بخش، از بیان واقعیات تاریخی شانه خالی کرده اند؛ چنان که سید مرتضی رحمه الله در این زمینه می گوید:
«در آغاز کار، محدثان و تاریخ نویسان از نقل جسارتهایی که به ساحت دختر پیامبر گرامی وارد شده امتناع نمی کردند. این مطلب در میان آنان مشهور بود که مأمور خلیفه با فشار، درب را بر فاطمه علیهاالسلام زد و او فرزندی را که در رحم داشت سقط نمود و قنفذ به امر عمر، زهرا علیهاالسلام را زیر تازیانه گرفت تا او دست از علی بردارد؛ ولی بعدها دیدند که نقل این مطالب با مقام و موقعیت خلفا سازگاری ندارد؛ لذا از نقل آنها خودداری نمودند.»(2)
کرده اند که به نمونه هایی اشاره می کنیم:
1. مسعودی: در قسمتی از آنچه در بخش اول مقاله از این مورّخ اهل سنت نقل کردیم، آمده است: «فَوَجَّهُوا اِلی مَنْزِلِهِ فَهَجَمُوا عَلَیْهِ وَ اَحْرَقُوا بابَهُ... وَ ضَغَطُوا سَیِّدَةَ النِّساءِ بِالْبابِ حَتّی اَسْقَطَتْ مُحْسِنا؛(3) پس [عمر و همراهان] به خانه علی علیه السلام رو کردند و هجوم برده، خانه آن حضرت را به آتش کشیدند؛ با در به پهلوی سیده زنان عالم زدند؛ چنان که محسن را سقط نمود.»
2. نظّام، طبق نقل عبدالکریم بن احمد شافعی شهرستانی (548 - 479 ق.) می گوید: «اِنَّ عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتّی اَلْقَتْ اَلْجَنینَ مِنْ بَطْنِها؛(4) به راستی عمر در روز بیعت، ضربتی به فاطمه علیهاالسلام وارد کرد که بر اثر آن، جنین خویش را سِقط نمود.»
همین قول را اسفرائینی (متوفای 429 ق.)، به نظّام نسبت داده و گفته است که او قائل بود: «اَنَّ عُمَرَ ضَرَبَ فاطِمَةَ وَ مَنَعَ میراثَ الْعِتْرَةِ؛(5) عمر فاطمه علیهاالسلام را زد و از ارث اهل بیت علیهم السلام جلوگیری کرد.»
3. صفدی یکی دیگر از علمای اهل سنّت می گوید: «اِنَّ عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتّی اَلْقَتْ اَلْمُحْسِنَ مِنْ بَطْنِها؛(6) به راستی عمر آنچنان فاطمه علیهاالسلام را در روز بیعت [اجباری برای ابوبکر [زد که محسن را سِقط نمود.»
4. مقاتل بن عطیّه می گوید: ابابکر بعد از آنکه با تهدید و ترس و شمشیر از مردم بیعت گرفت، «اَرْسَلَ عُمَرَ وَ قُنْفُذا وَ جَماعَةً اِلی دارِ عَلیٍّ وَ فاطِمَةَ علیهماالسلام وَ جَمَعَ عُمَرُ الْحَطَبَ عَلی دارِ فاطِمَةَ وَ اَحْرَقَ بابَ الدّارِ وَ لمّا جائَتْ فاطِمَةُ خَلْفَ الْباب تَعَدَّدَ عَمَرُ وَ اَصْحابُهُ وَ عَصَرَ عُمَرُ فاطِمَةَ علیهاالسلام خَلْفَ البابِ حَتّی اَسْقَطَتْ جَنینَها وَ نَبَتَ مِسْمارُ الْبابِ فی صَدْرِها وَ سَقَطَتْ مَریضةً حَتّی ماتَتْ؛(7) [ابابکر] عمر و قنفذ و جماعتی را به درب خانه علی و زهرا علیهماالسلام فرستاد. عمر هیزم را درِ خانه فاطمه جمع نمود و درب خانه را به آتش کشید، هنگامی که فاطمه زهرا علیهاالسلام پشت در آمد، عمر و اصحاب او جمع شدند و عمر آنچنان حضرت فاطمه علیهاالسلام را پشت در فشار داد که فرزندش را سقط نمود و میخ در به سینه حضرت فرو رفت [و بر اثر آن صدمات] حضرت به [بستر[ بیماری افتاد تا آنکه از دنیا رفت.»
5. ابن ابی الحدید نقل نموده است: «ابو العاص، شوهر زینب، دختر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در جنگ از طرف مسلمانان به اسارت گرفته شد؛ ولی بعدا مانند اسیران دیگر آزاد شد.
ابو العاص به پیامبر صلی الله علیه و آله وعده داد که پس از مراجعت به مکّه، وسائل مسافرت دختر پیامبر را به مدینه فراهم سازد. پیامبر صلی الله علیه و آله به زید حارثه و گروهی از انصار، مأموریت داد که در هشت مایلی مکّه توقف کنند و هر موقع کجاوه زینب به آنجا رسید، او را به مدینه بیاورند. قریش از خروج دختر پیامبر از مکّه آگاه شدند. گروهی تصمیم گرفتند که او را از نیمه راه باز گردانند. جبّار بن الاسود (یا هبّار ابن الاسود) با گروهی خود را به کجاوه زینب رساند و نیزه خود را بر کجاوه دختر پیامبر کوبید. از ترس آن، زینب، کودکی را که در رحم داشت، سقط کرد و به مکّه بازگشت. پپامبر صلی الله علیه و آله از شنیدن این خبر سخت ناراحت شد و در فتح مکّه (با اینکه همه را بخشید و آزاد نمود) خون قاتل فرزند زینب را مباح شمرد.»
ابن ابی الحدید می گوید:
«من این جریان را برای استادم ابو جعفر نقیب خواندم، او گفت: وقتی که پیامبر صلی الله علیه و آله خون کسی که دخترش زنیب را ترسانید و او سقط جنین کرد را مباح شمرد، قطعا اگر زنده بود خون کسانی را که دخترش فاطمه علیهاالسلام را ترسانیدند که باعث شد فرزندش [محسن [را سقط کند، حتما مباح می شمرد.»
ابن ابی الحدید می گوید، به استادم گفتم:
«آیا از شما نقل کنم آنچه را مردم می گویند که فاطمه بر اثر ترس [و ضرباتی که بر او وارد شد] فرزندش را از دست داد؟
پس گفت: نه! از طرف من نقل نکن! و همین طور رد و بطلان آن را نیز از طرف من نقل نکن! چون اخبار در این زمینه متعارض است.»(8)
(9)
می گویند نقل کرده اند.»
6. سکونی یکی از راویان اهل سنت است.(10) او می گوید: «نزد امام صادق علیه السلام رفتم؛ در حالی که غمگین و ناراحت بودم. امام صادق علیه السلام فرمود: ای سکونی! چرا ناراحتی؟! گفتم: خداوند فرزند دختری به من داده [از اینکه فرزندم پسر نبوده و دختر است ناراحتم. [پس حضرت فرمود: ای سکونی، سنگینی دخترت را زمین برمی دارد و روزی او بر خداوند است و بر غیر اجل شما زندگی می کند و از رزق شما نمی خورد [پس چرا ناراحتی؟].»
سکونی می گوید: [با کلمات امام صادق علیه السلام ] غمم رفت. آن گاه فرمود:
«ما سَمَّیْتَها؟ قُلْتُ: فاطِمَةَ. قالَ: آهْ آهْ ثُمَّ وَضَعَ یَدَهُ عَلی جَبْهَتِهِ وَ کَانّی بِهِ قَدْ بَکی وَ قالَ: اِذا سَمَّیْتَها فاطِمَةَ فَلا تَسُبَّها وَلا تَضْرِبْها وَلاتَلْعَنْها. هذَا الاِْسْمُ مُحْتَرَمٌ عِنْدَاللّه ِ عَزَّوَجَلَّ وَ هُوَ اِسْمٌ اِشْتَقَّ مِنْ اِسْمِهِ لِحَبیبَتِهِ الصّدیقة وَ کانَ الاِمامُ لَمّا سَمِعَ بِاسْمِ فاطِمَةَ ذکر جَدَّتَهُ وَ مَصائبَها وَلَمْ یَزَلْ یَذْکُرُ وَ یَقُولُ: وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَنَّ قُنْفُذَ مَوْلی فُلان؛(11) چه نامی بر او گذاردی؟ گفتم: فاطمه: فرمود: آه آه. سپس دست خود را بر پیشانی اش گذاشت و گویا گریه می کرد و فرمود: حال که او را فاطمه نامیدی به او ناسزا نگو؛ او را [کتک] نزن و نفرینش نکن [چرا که] این نام در نزد خداوند با عظمت محترم است؛ و آن نامی است که خداوند از اسم خود برای حبیبه خود صدّیقه گرفته است. [آنگاه سکونی می گوید.[ همیشه امام صادق علیه السلام این گونه بود که وقتی نام فاطمه علیهاالسلام را می شنید به یاد جدّه اش [فاطمه] و مصیبتهای او می افتاد و همیشه تذکر می داد و می گفت: سبب وفات [و شهادت[ فاطمه علیهاالسلام [ضربتی بود] که قنفذ، غلام فلانی [یعنی عمر بر او وارد ساخت].»
توجّه دارید که سکونی با همه وثاقتی که دارد، اینجا تعصب سنّی گری خویش را نشان داده و ذیل کلام امام صادق علیه السلام را حذف و تحریف نموده است. با این حال، مطلب روشن است که سبب شهادت فاطمه زهرا علیهاالسلام همان ضرباتی بود که به دست قنفذ و عمر بر آن حضرت وارد شد.
چنان که ابابصیر از امام صادق علیه السلام متن کامل کلام حضرت را به این صورت نقل نموده است:
«... وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَنَّ قُنْفُذَ مَوْلی عُمَرَ لَکَزَها بِنَعْلِ السَّیْفِ بِاَمْرِهِ فَاَسْقَطَتْ مُحْسِنا وَ مَرِضَتْ مَرَضا شَدیدا وَلَمْ تَدَعْ اَحَدا مِمَّنْ آذاها یَدْخُلُ عَلَیْها؛(12) سبب فوت فاطمه علیهاالسلام ضرباتی بود که قنفذ، غلام عمر با غلاف شمشیر بر آن حضرت به فرمان عمر زد؛ پس [فرزندش] محسن را از دست داد و به شدت بیمار شد و هیچ یک از آزار دهندگان خویش را راه نداد [که به دیدن او بیایند].»
ب. منابع شیعه:
نظر دانشمندان شیعه و روایات نقل شده از سوی آنان چنین است:
هنگامی که خواستند علی علیه السلام را به مسجد ببرند با مقاومت فاطمه علیهاالسلام روبه رو شدند و فاطمه علیهاالسلام برای جلوگیری از بردن همسر گرامی اش صدمه های روحی و جسمی فراوانی دید که بیان همه آنها از توان زبان و قلم خارج است؛ فقط به گوشه ای از آن در یک نقل تاریخی اشاره می کنیم؛ وگرنه در این موضوع، نقلهای تاریخی فراوان است.
خلاصه ماجرا همان است که در نامه خود عمر به معاویه آمده است. در بخشی از آن چنین می نویسد:
«... وقتی درب خانه را آتش زدم [آنگاه داخل خانه شدم] ولی فاطمه درب خانه را حجاب خود قرار داد و مانع از دخول من و اصحابم شد. با تازیانه آن چنان بر بازوی او زدم که مانند دملج (بازوبند) اثر آن بر بازوی او ماند؛ آن گاه صدای ناله او بلند شد؛ چنان که نزدیک بود به حال او رقت کنم و دلم نرم شود؛ ولی به یاد کشته های بدر و اُحد که به دست علی کشته شده بودند... افتادم، آتش غضبم افروخته تر شد وچنان لگدی بر درب زدم که از صدمه آن جنین او (به نام محسن) سقط شد. فَعِنْدَ ذلک صَرَخَتْ فاطِمَةُ صَرْخةً... فَقالَتْ یا اَبَتاهُ یا رَسُولَ اللّه ِ هکَذا کانَ یُفْعَلَ بِحَبیبَتِکَ وَ اِبْنَتِکَ... ؛ در این هنگام، فاطمه چنان ناله زد، پس فریاد زد: ای پدر بزرگوار! ای رسول خدا! این چنین با عزیز دلت و دخترت رفتار کردند.» سپس فریاد کشید: فضّه به فریادم برس که فرزندم را کشتند. سپس به دیوار تکیه داد و من او را به کنار زده، داخل خانه شدم. فاطمه در آن حال می خواست مانع [بردن علی [شود، من از روی روسری چنان سیلی به صورت او زدم که گوشواره از گوشش به زمین افتاد... .»(13)
جهان رفته است.
________________________________________
1. شرح نهج البلاغه، ج2، ص60.
2. سیدمرتضی، تلخیص شافی، ج3، ص76، تلخیص شیخ طوسی.
3. اثبات الوصیة، مسعودی، (چاپ بیروت) ص153 و در برخی چاپها ص 23 ـ 24.
4. الملل و النحل، عبدالکریم شهرستانی، ج1، ص57.
5. اَلفرقُ بین الفرق، عبدالقاهر الاسفرائینی، ص107.
6. الوافی بالوفیات، صفدی، ج5، ص347 ر.ک: سفینة البحار، شیخ عبّاس قمی، ج2، ص292.
7. الامامة والخلافة، مقاتل بن عطیة، ص160 ـ 161.
8. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج14، ص193/ ر.ک: زندگی علی علیه السلام ، ص252.
9. شرح نهج البلاغه، ج2، ص21.
10. سه نفر از راویان اهل سنّت، از امامان شیعه علیهم السلام روایت نقل نموده اند که علمای شیعه آنان را ثقه می دانند و به سخن آنان اطمینان دارند و روایات آنها را می پذیرند: سَکُونی؛ نَوْفِلی؛ خَلُوقی.
11. شجره طوبی، محمدمهدی حائری، ص417، (منشورات شریف رضی).
12. بحار الانوار، ج43، ص170.
13. بحار الانوار، ج30، ص293، (چاپ جدید)؛ ج8، ص230، (چاپ قدیم) و ریاحین الشریعة، ج1، ص267.

 

نوشته شده توسط محمد علی محسن زاده   

جمعه ، 10 آذر 1391 ، 18:22

حوادث پس از «سقیفه » از تلخ ترین و دردناک ترین حوادث تاریخ اسلام و زندگانی امیرمؤمنان علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام می باشد .
واقع گوئی و بیان واقعیات تلخ آن دوران باعث دلگیری و رنجش گروهی است که نسبت به رهبران آن حوادث تعصب خاص ورزیده، و تا جایی که امکان دارد، می خواهند گردی بر دامن آنها ننشیند . از طرف دیگر پوشاندن حقایق و وارونه جلوه دادن حوادث، خیانت بزرگی به تاریخ و نسلهای آینده بشری و جامعه مسلمین است که هرگز یک انسان منصف و با وجدان و دردمند به خود اجازه چنین خیانت و پا گذاشتن روی حقیقت را نمی دهد . بزرگ ترین حادثه تاریخی پس از غصب خلافت موضوع هجوم و یورش به خانه وحی، و منزل فاطمه زهرا علیها السلام است که برای بیرون آوردن متحصنان و معترضان به غصب خلافت انجام گرفت .
هجوم به خانه وحی
از دستورات ارزنده و حیاتی اسلام این است که هیچ مسلمانی حق ندارد بدون اجازه و رضایت صاحب خانه، به منزل کسی وارد شود و اگر صاحب خانه معذور بود و از پذیرفتن مهمان عذرخواهی کرد، وظیفه دارد از همانجا بدون رنجش برگردد . (1)
و البته برخی از خانه ها از مقام و منزلت خاصی برخوردارند; همچون خانه هایی که در آن خداوند مورد پرستش قرار می گیرد «فی بیوت اذن الله ان ترفع ویذکر فیها اسمه یسبح له فیها بالغدو والآصال » (2) ; «در خانه هایی که خداوند اجازه داده است که دیوارهای آن را بالا برند; و نام خدا در آنها برده شود و صبح و شام در آنها تسبیح او می گویند .»
در این میان خانه پیامبر اکرم از احترام ویژه ای برخوردار است; لذا قرآن کریم دستور مخصوصی در این باره می دهد، آنجا که می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی الا ان یؤذن لکم » (3) ; «ای کسانی که ایمان آورده اید! به خانه های پیامبر وارد نشوید، مگر زمانی که به شما اذن [ورود] داده شود .»
بدون هیچ شکی خانه فاطمه علیها السلام از آن خانه های رفیع و محترمی است که در درون آن زهرا و علی علیهما السلام و فرزندان آن دو خدا را به بهترین وجه عبادت و تقدیس نموده اند .
اکنون باید دید که ماموران دستگاه خلافت احترام خانه زهرا علیها السلام را تا چه حد رعایت کردند؟ آنچه از منابع «فریقین » استفاده می شود این است که دستگاه خلافت نه تنها حرمت خانه زهرا و علی علیهما السلام را نگه نداشتند، بلکه بدترین جسارتها را بر آن روا داشتند .
الف . منابع اهل سنت
برخی از تاریخ نویسان اهل تسنن حادثه یورش به خانه وحی را نیمه روشن و برخی تا حدی روشن بیان نموده اند که به نمونه هایی اشاره می شود:


1 . طبری: او که نسبت به خلفا تعصب خاصی دارد، به این مقدار اعتراف می کند: «اتی عمر بن خطاب منزل علی فقال: لاحر قن علیکم او لتخرجن الی البیعة; (4) عمر بن خطاب در برابر خانه علی علیه السلام قرار گرفت و گفت: براستی [خانه را] بر روی شما به آتش می کشم و یا اینکه شما برای بیعت [با ابابکر] خانه را ترک گویید .»
2 . ابن قتیبه دینوری: این نویسنده گامی فراتر رفته، می گوید: خلیفه نه تنها تهدید کرد، بلکه دستور داد که در اطراف خانه هیزم جمع کنند و افزود: «به خدایی که جان عمر در دست اوست! یا باید خانه را ترک کنید و یا اینکه خانه را آتش زده و می سوزانم .» وقتی به او گفته شد که دختر گرامی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، فاطمه در خانه است، گفت: «هر چند فاطمه در آن باشد .» (5)
3 . ابن عبد ربه اندلسی: او که متوفای 495 می باشد، می گوید: خلیفه به عمر ماموریت داد که متحصنان را از خانه بیرون کشد و اگر مقاومت کردند با آنان نبرد نماید، از اینرو عمر آتشی آورد که خانه را بسوزاند «فاقبل بقبس من النار علی ان یضرم علیهم الدار» ، در این موقع با فاطمه علیها السلام روبرو گردید، آن حضرت فرمود: فرزند خطاب! آمده ای خانه ما را به آتش بکشی؟ وی گفت: آری، مگر اینکه بسان دیگران با خلیفه بیعت نمایید . (6)
شبیه اعترافات فوق را ابو الولید محب الدین محمد بن شخته الحنفی قاضی حنفیها در حلب متوفای سال 815 دارد . (7) احمد بن یحیی بلاذری متوفای 279 (8) ، ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهری، صاحب کتاب «فدک » و «سقیفه » (9) و ابی خیزرانه در کتاب غرر (10) و شاه ولی الله دهلوی (11) در «ازالة الخفاء» و واقدی (12) و بلاذری و ابن ابی الحدید (13) نیز چنین مطالبی دارند . و همچنین ابن واضح یعقوبی (14) ، اسماعیل بن محمد ابوالفدا، عمر رضا کحاله در کتاب «اعلام النساء» ، عبدالفتاح عبدالمقصود (15) و ابراهیم بن عبدالله یمنی در کتاب «الاکتفاء» و ... این امور را ذکر کرده اند .
4 . گروهی از تاریخ نویسان اهل سنت: گروه دیگری از تاریخ نویسان اهل سنت به آخرین مرحله از جسارت به خانه زهرا علیها السلام نیز اعتراف نموده اند، و صریحا گفته اند که عمر خانه علی علیه السلام و زهرا علیها السلام را آتش زد . از جمله:
1 . ابی الحسن، علی بن الحسین بن علی المسعودی الهذلی، صاحب «مروج الذهب » متوفای 346 ه می گوید: «... فوجهوا الی منزله فهجموا علیه واحرقوا بابه ... ; (16) پس [عمر و همراهان] به سوی خانه علی علیه السلام روی کردند، پس بر او هجوم بردند و خانه او را آتش زدند .»
2 . محمد بن عبدالکریم بن احمد شافعی، معروف به شهرستانی (579 - 548)، از ابراهیم بن سیار بن هانی، معروف به نظام، متوفای سال 231 - که از اعاظم شیوخ معتزله و استاد جاحظ بوده است - نقل کرده است که گفت: «... وکان عمر یصبح احرقوها بمن فیها وما کان فی الدار غیر علی وفاطمة والحسن والحسین علیهم السلام; (17) و عمر بود که فرمان داد خانه را با کسانی که در آن قرار دارند بسوزانند، در حالی که در خانه جز علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام کسی نبود .»
عبدالقاهر اسفر ائینی متوفای 429 ه نسبت فوق را به نظام تایید نموده است . (18)
3 . در زمان ملکشاه سلجوقی، وزیرش با یکی از علمای سادات شیعه مناظره می کرد، در ضمن سخنانش گفت: «وجمع عمر الحطب علی باب فاطمة واحرق الباب بالنار ... ; عمر در خانه فاطمه هیزم جمع کرد و در خانه را به آتش کشید .»
شاه به وزیرش رو کرد و گفت: آیا آنچه این شیعه علوی می گوید درست است؟ وزیر گفت: «نعم انی رایت فی التواریخ ما یذکره العلوی; (19) بله آنچه این [شیعه] علوی می گوید را در تاریخ دیده ام .»
و جالب اینجا است که خود ابابکر نیز به این امر اعتراف نموده است; زیرا در آخرین روزهای عمر خود از چند عمل اظهار پشیمانی نمود، از جمله گفت: «وددت انی لم اکشف بیت فاطمة وترکته وان اغلق علی الحرب ... ; (20) دوست داشتم که خانه فاطمه را نمی گشودم و آن را رها می کردم، گر چه ناچار به جنگ می شدم [و کار به جنگ می کشید] .»
ب . منابع شیعه
هنگامی که به روایات و کتابهای دانشمندان شیعه مراجعه می کنیم، جریان را روشن تر و گویاتر می یابیم، که به نمونه هایی اشاره می شود:
1 . سلیم بن قیس و عیاشی و ... نقل کرده اند: طبق فرمان عمر، قنفذ با جماعتی به در خانه علی علیه السلام رفتند تا او را برای بیعت با ابابکر دعوت کنند، حضرت علی علیه السلام در را باز نکرد، سرانجام عمر با جمعی بر در سرای زهرا علیها السلام آمدند، عمر فریاد برآورد که: یا علی! از خانه بیرون آمده، با خلیفه رسول خدا! ! بیعت کن وگرنه آتش بدین سرای می زنم . فاطمه برخواست و فرمود: ای عمر! این چه دشمنی است که با ما داری؟ او جواب داد: در را باز کنید والا در خانه را به آتش می کشم! فاطمه زهرا علیها السلام فرمودند: ای عمر! از خدا نمی ترسی؟ ... «ثم دعا عمر بالنار فاضرمها فی الباب فاحرق الباب; آنگاه عمر فرمان داد تا آتش بیاورند، پس آن را در میان درب افکند و درب [خانه] را به آتش کشید .» (21)
2 . امام صادق علیه السلام فرمودند: «والله ما بایع علی حتی رای الدخان قد دخل بیته; (22) به خدا سوگند! علی علیه السلام بیعت نکرد مگر زمانی که دید دود وارد خانه اش شده است .»
3 . مفضل به امام صادق علیه السلام عرض کرد: گریه چه پاداش و ثوابی دارد؟ حضرت فرمودند: اگر گریه بر حق باشد، ثواب آن قابل احصا نیست . آنگاه مفضل گریه شدید و طولانی نمود و گفت: ای پسر رسول خدا! روز انتقام شما [از جنایتکاران] بزرگ تر از روز محنت و غصه شما خواهد بود . پس حضرت صادق علیه السلام فرمودند: «ولا کیوم محنتنا بکربلاء، وان کان یوم السقیفة واحراق النار علی باب امیرالمؤمنین والحسن والحسین وفاطمة وزینب وام کلثوم و فضة وقتل محسن بالرفة اعظم وادهی وامر لانه اصل یوم النداب; (23) نه چون روز محنت ما در کربلا، و گر چه روز سقیفه [و غصب خلافت] و سوزاندن آتش بر در [خانه] امیرمؤمنان و حسن و حسین و فاطمه و زینب و ام کلثوم علیهم السلام و کشته شدن محسن بر اثر فشار، بزرگ تر، دردناک تر و تلخ تر است; زیرا اساس روز ندبه ها بود .»
4 . مفضل روایت مفصلی از امام صادق علیه السلام درباره علائم ظهور و کارهای حضرت حجت علیه السلام بعد از ظهور نقل نموده است، (24) در بخشی از آن می خوانیم: حضرت آن روز را به یاد می آورد و می گوید: «وجمعهم الجزل والحطب علی الباب لاحراق بیت امیرالمؤمنین وفاطمة ... واضرامهم النار علی الباب; (25) و جمع نمودنشان هیزم تروخشک بر در خانه، برای سوزاندن خانه علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام، آتش زدن آنها درب [خانه علی علیه السلام] را .»
5 . پیامبر اکرم در یکی از سخنان خویش که از حوادث آینده خبر می داد، فرمود: «واما ابنتی فاطمة فانها سیدة نساء العالمین ... وانی لما رایتها ذکرت ما یصنع بها بعدی کانی وقد دخل الذل بیتها وانتهکت حرمتها وغصبت حقها ومنعت ارثها و کسر جنبها واسقطت جنینها وهی تنادی یا محمداه فلاتجاب وتستغیث فلاتغاث; (26) و اما دخترم فاطمه، سیده زنان جهانیان [از ابتدا تا انتهای آفرینش] است ... و من آن گاه که فاطمه ام را می بینم به یاد آنچه که با او رفتار می شود [از ستمها و اهانتها] می افتم . گویا می بینم که خواری به خانه او راه یافته، و حرمتش هتک، و حقش غصب شده است، و [از] ارثش جلوگیری بعمل آمده، و پهلویش شکسته و فرزندش سقط شده و او ناله می زند یا محمدا! پس جواب داده نمی شود و کمک می خواهد، سپس کمک نمی شود .»
پی نوشت:
1) نور/27 - 28 .
2) نور/36 .
3) احزاب/53 .
4) تاریخ طبری (چاپ از دایرة ا لمعارف)، ج 3، ص 202; شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 56 .
5) شرح نهج البلاغه، (همان)، ج 1، ص 134; الامامة والسیاسة، ج 2، ص 12; اعلام النساء، ج 3، ص 1205 .
6) عقدالفرید، ج 4، ص 260; تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 156; اعلام النساء، ج 3، ص 1207 .
7) شرح ابن ابی الحدید، ج 2، ص 19 و ج 1، ص 134; ریاحین الشریعه، ج 1، ص 285 .
8) انساب الاشراف، ج 1، ص 586; تلخیص الشافی، ج 3، ص 76 .
9) شرح نهج البلاغه (همان)، ج 6، ص 48 و 47 .
10) نهج الحق و کشف الصدق، ص 271 .
11) ریاحین الشریعه، ج 1، ص 289; اثبات الوصیه، مسعودی، ص 123 .
12) نهج الحق و کشف الصدق، علامه، ص 271; تلخیص شافی، سید مرتضی، ج 7، ص 76 .
13) شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 48 .
14) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 126 .
15) الغدیر، ج 3، ص 103 - 104 .
16) مسعودی، اثبات الوصیه، چاپ بیروت، ص 154; الوافی بالوفیات، ج 5، ص 347 .
17) ملل و نحل، شهرستانی، ج 1، ص 57 (چاپ ایران) و در چاپ غیر ایران، ص 72 و ر . ک: ج 2، ص 59 .
18) الفرق بین الفرق، عبدالقاهر اسفر ائینی، ص 107 .
19) مؤتمر علماء البغداد، ص 64 - 63 .
20) لسان المیزان، ج 4، ص 189; تاریخ طبری، ج 3، ص 236; الامامة والسیاسة، ج 1، ص 13; مروج الذهب، ج 1، ص 414 (چاپ قدیم) ; عقدالفرید، ج 3، ص 68; الاموال، حافظ ابوالقاسم بن سلام، ص 193; نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 6، ص 51 .
21) تفسیر العیاشی، ج 2، ص 66 - 68; کتاب سلیم بن قیس، ص 249 - 253; ریاحین الشریعه، ج 1، ص 260 و 270 .
22) بحار، ج 28، ص 390; تلخیص شافی، ج 3، ص 76 .
23) میرجهانی، نوائب الدهور، ص 192 .
24) بحارالانوار، ج 53، ص 1 - 19 .
25) همان، ص 18 .
26) همان، ج 43، ص 172 - 173، ح 13; ابراهیم الجوینی، فرائد السمطین، ج 2، ص 36 .

یکی از سؤالات اساسی در ماجرای آتش زدن خانه حضرت علی علیه السلام و اهانت به آن بزرگوار این است که آیا چنان که شیعیان می گویند به ساحت حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام نیز جسارت کردند و بر آن حضرت صدماتی وارد شد که منجر به شهادت او و فرزندش گردد یا خیر؟
برخی از دانشمندان اهل سنّت برای حفظ موقعیّت خلفا از بازگو کردن این قطعه از تاریخ خودداری نموده اند؛ از جمله ابن ابی الحدید در شرح خود می گوید: «جساراتی را که مربوط به فاطمه زهرا علیهاالسلام نقل شده، در میان مسلمانان تنها شیعه آن را نقل کرده است.»(1) برخی از سنّی زدگان معاصر نیز در این نظر با آنان همراه شده، مصائبی را که متوجه بانوی دو جهان شده است انکار نموده اند. برای روشن شدن حادثه جسارت به بانوی دو جهان، بحث را از دو مَنْظَر پی می گیریم.
الف. منابع اهل سنّت:
برخی از دانشمندان و مورّخان اهل سنّت، در این بخش، از بیان واقعیات تاریخی شانه خالی کرده اند؛ چنان که سید مرتضی رحمه الله در این زمینه می گوید:
«در آغاز کار، محدثان و تاریخ نویسان از نقل جسارتهایی که به ساحت دختر پیامبر گرامی وارد شده امتناع نمی کردند. این مطلب در میان آنان مشهور بود که مأمور خلیفه با فشار، درب را بر فاطمه علیهاالسلام زد و او فرزندی را که در رحم داشت سقط نمود و قنفذ به امر عمر، زهرا علیهاالسلام را زیر تازیانه گرفت تا او دست از علی بردارد؛ ولی بعدها دیدند که نقل این مطالب با مقام و موقعیت خلفا سازگاری ندارد؛ لذا از نقل آنها خودداری نمودند.»(2)
کرده اند که به نمونه هایی اشاره می کنیم:
1. مسعودی: در قسمتی از آنچه در بخش اول مقاله از این مورّخ اهل سنت نقل کردیم، آمده است: «فَوَجَّهُوا اِلی مَنْزِلِهِ فَهَجَمُوا عَلَیْهِ وَ اَحْرَقُوا بابَهُ... وَ ضَغَطُوا سَیِّدَةَ النِّساءِ بِالْبابِ حَتّی اَسْقَطَتْ مُحْسِنا؛(3) پس [عمر و همراهان] به خانه علی علیه السلام رو کردند و هجوم برده، خانه آن حضرت را به آتش کشیدند؛ با در به پهلوی سیده زنان عالم زدند؛ چنان که محسن را سقط نمود.»
2. نظّام، طبق نقل عبدالکریم بن احمد شافعی شهرستانی (548 - 479 ق.) می گوید: «اِنَّ عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتّی اَلْقَتْ اَلْجَنینَ مِنْ بَطْنِها؛(4) به راستی عمر در روز بیعت، ضربتی به فاطمه علیهاالسلام وارد کرد که بر اثر آن، جنین خویش را سِقط نمود.»
همین قول را اسفرائینی (متوفای 429 ق.)، به نظّام نسبت داده و گفته است که او قائل بود: «اَنَّ عُمَرَ ضَرَبَ فاطِمَةَ وَ مَنَعَ میراثَ الْعِتْرَةِ؛(5) عمر فاطمه علیهاالسلام را زد و از ارث اهل بیت علیهم السلام جلوگیری کرد.»
3. صفدی یکی دیگر از علمای اهل سنّت می گوید: «اِنَّ عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتّی اَلْقَتْ اَلْمُحْسِنَ مِنْ بَطْنِها؛(6) به راستی عمر آنچنان فاطمه علیهاالسلام را در روز بیعت [اجباری برای ابوبکر [زد که محسن را سِقط نمود.»
4. مقاتل بن عطیّه می گوید: ابابکر بعد از آنکه با تهدید و ترس و شمشیر از مردم بیعت گرفت، «اَرْسَلَ عُمَرَ وَ قُنْفُذا وَ جَماعَةً اِلی دارِ عَلیٍّ وَ فاطِمَةَ علیهماالسلام وَ جَمَعَ عُمَرُ الْحَطَبَ عَلی دارِ فاطِمَةَ وَ اَحْرَقَ بابَ الدّارِ وَ لمّا جائَتْ فاطِمَةُ خَلْفَ الْباب تَعَدَّدَ عَمَرُ وَ اَصْحابُهُ وَ عَصَرَ عُمَرُ فاطِمَةَ علیهاالسلام خَلْفَ البابِ حَتّی اَسْقَطَتْ جَنینَها وَ نَبَتَ مِسْمارُ الْبابِ فی صَدْرِها وَ سَقَطَتْ مَریضةً حَتّی ماتَتْ؛(7) [ابابکر] عمر و قنفذ و جماعتی را به درب خانه علی و زهرا علیهماالسلام فرستاد. عمر هیزم را درِ خانه فاطمه جمع نمود و درب خانه را به آتش کشید، هنگامی که فاطمه زهرا علیهاالسلام پشت در آمد، عمر و اصحاب او جمع شدند و عمر آنچنان حضرت فاطمه علیهاالسلام را پشت در فشار داد که فرزندش را سقط نمود و میخ در به سینه حضرت فرو رفت [و بر اثر آن صدمات] حضرت به [بستر[ بیماری افتاد تا آنکه از دنیا رفت.»
5. ابن ابی الحدید نقل نموده است: «ابو العاص، شوهر زینب، دختر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در جنگ از طرف مسلمانان به اسارت گرفته شد؛ ولی بعدا مانند اسیران دیگر آزاد شد.
ابو العاص به پیامبر صلی الله علیه و آله وعده داد که پس از مراجعت به مکّه، وسائل مسافرت دختر پیامبر را به مدینه فراهم سازد. پیامبر صلی الله علیه و آله به زید حارثه و گروهی از انصار، مأموریت داد که در هشت مایلی مکّه توقف کنند و هر موقع کجاوه زینب به آنجا رسید، او را به مدینه بیاورند. قریش از خروج دختر پیامبر از مکّه آگاه شدند. گروهی تصمیم گرفتند که او را از نیمه راه باز گردانند. جبّار بن الاسود (یا هبّار ابن الاسود) با گروهی خود را به کجاوه زینب رساند و نیزه خود را بر کجاوه دختر پیامبر کوبید. از ترس آن، زینب، کودکی را که در رحم داشت، سقط کرد و به مکّه بازگشت. پپامبر صلی الله علیه و آله از شنیدن این خبر سخت ناراحت شد و در فتح مکّه (با اینکه همه را بخشید و آزاد نمود) خون قاتل فرزند زینب را مباح شمرد.»
ابن ابی الحدید می گوید:
«من این جریان را برای استادم ابو جعفر نقیب خواندم، او گفت: وقتی که پیامبر صلی الله علیه و آله خون کسی که دخترش زنیب را ترسانید و او سقط جنین کرد را مباح شمرد، قطعا اگر زنده بود خون کسانی را که دخترش فاطمه علیهاالسلام را ترسانیدند که باعث شد فرزندش [محسن [را سقط کند، حتما مباح می شمرد.»
ابن ابی الحدید می گوید، به استادم گفتم:
«آیا از شما نقل کنم آنچه را مردم می گویند که فاطمه بر اثر ترس [و ضرباتی که بر او وارد شد] فرزندش را از دست داد؟
پس گفت: نه! از طرف من نقل نکن! و همین طور رد و بطلان آن را نیز از طرف من نقل نکن! چون اخبار در این زمینه متعارض است.»(8)
(9)
می گویند نقل کرده اند.»
6. سکونی یکی از راویان اهل سنت است.(10) او می گوید: «نزد امام صادق علیه السلام رفتم؛ در حالی که غمگین و ناراحت بودم. امام صادق علیه السلام فرمود: ای سکونی! چرا ناراحتی؟! گفتم: خداوند فرزند دختری به من داده [از اینکه فرزندم پسر نبوده و دختر است ناراحتم. [پس حضرت فرمود: ای سکونی، سنگینی دخترت را زمین برمی دارد و روزی او بر خداوند است و بر غیر اجل شما زندگی می کند و از رزق شما نمی خورد [پس چرا ناراحتی؟].»
سکونی می گوید: [با کلمات امام صادق علیه السلام ] غمم رفت. آن گاه فرمود:
«ما سَمَّیْتَها؟ قُلْتُ: فاطِمَةَ. قالَ: آهْ آهْ ثُمَّ وَضَعَ یَدَهُ عَلی جَبْهَتِهِ وَ کَانّی بِهِ قَدْ بَکی وَ قالَ: اِذا سَمَّیْتَها فاطِمَةَ فَلا تَسُبَّها وَلا تَضْرِبْها وَلاتَلْعَنْها. هذَا الاِْسْمُ مُحْتَرَمٌ عِنْدَاللّه ِ عَزَّوَجَلَّ وَ هُوَ اِسْمٌ اِشْتَقَّ مِنْ اِسْمِهِ لِحَبیبَتِهِ الصّدیقة وَ کانَ الاِمامُ لَمّا سَمِعَ بِاسْمِ فاطِمَةَ ذکر جَدَّتَهُ وَ مَصائبَها وَلَمْ یَزَلْ یَذْکُرُ وَ یَقُولُ: وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَنَّ قُنْفُذَ مَوْلی فُلان؛(11) چه نامی بر او گذاردی؟ گفتم: فاطمه: فرمود: آه آه. سپس دست خود را بر پیشانی اش گذاشت و گویا گریه می کرد و فرمود: حال که او را فاطمه نامیدی به او ناسزا نگو؛ او را [کتک] نزن و نفرینش نکن [چرا که] این نام در نزد خداوند با عظمت محترم است؛ و آن نامی است که خداوند از اسم خود برای حبیبه خود صدّیقه گرفته است. [آنگاه سکونی می گوید.[ همیشه امام صادق علیه السلام این گونه بود که وقتی نام فاطمه علیهاالسلام را می شنید به یاد جدّه اش [فاطمه] و مصیبتهای او می افتاد و همیشه تذکر می داد و می گفت: سبب وفات [و شهادت[ فاطمه علیهاالسلام [ضربتی بود] که قنفذ، غلام فلانی [یعنی عمر بر او وارد ساخت].»
توجّه دارید که سکونی با همه وثاقتی که دارد، اینجا تعصب سنّی گری خویش را نشان داده و ذیل کلام امام صادق علیه السلام را حذف و تحریف نموده است. با این حال، مطلب روشن است که سبب شهادت فاطمه زهرا علیهاالسلام همان ضرباتی بود که به دست قنفذ و عمر بر آن حضرت وارد شد.
چنان که ابابصیر از امام صادق علیه السلام متن کامل کلام حضرت را به این صورت نقل نموده است:
«... وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَنَّ قُنْفُذَ مَوْلی عُمَرَ لَکَزَها بِنَعْلِ السَّیْفِ بِاَمْرِهِ فَاَسْقَطَتْ مُحْسِنا وَ مَرِضَتْ مَرَضا شَدیدا وَلَمْ تَدَعْ اَحَدا مِمَّنْ آذاها یَدْخُلُ عَلَیْها؛(12) سبب فوت فاطمه علیهاالسلام ضرباتی بود که قنفذ، غلام عمر با غلاف شمشیر بر آن حضرت به فرمان عمر زد؛ پس [فرزندش] محسن را از دست داد و به شدت بیمار شد و هیچ یک از آزار دهندگان خویش را راه نداد [که به دیدن او بیایند].»
ب. منابع شیعه:
نظر دانشمندان شیعه و روایات نقل شده از سوی آنان چنین است:
هنگامی که خواستند علی علیه السلام را به مسجد ببرند با مقاومت فاطمه علیهاالسلام روبه رو شدند و فاطمه علیهاالسلام برای جلوگیری از بردن همسر گرامی اش صدمه های روحی و جسمی فراوانی دید که بیان همه آنها از توان زبان و قلم خارج است؛ فقط به گوشه ای از آن در یک نقل تاریخی اشاره می کنیم؛ وگرنه در این موضوع، نقلهای تاریخی فراوان است.
خلاصه ماجرا همان است که در نامه خود عمر به معاویه آمده است. در بخشی از آن چنین می نویسد:
«... وقتی درب خانه را آتش زدم [آنگاه داخل خانه شدم] ولی فاطمه درب خانه را حجاب خود قرار داد و مانع از دخول من و اصحابم شد. با تازیانه آن چنان بر بازوی او زدم که مانند دملج (بازوبند) اثر آن بر بازوی او ماند؛ آن گاه صدای ناله او بلند شد؛ چنان که نزدیک بود به حال او رقت کنم و دلم نرم شود؛ ولی به یاد کشته های بدر و اُحد که به دست علی کشته شده بودند... افتادم، آتش غضبم افروخته تر شد وچنان لگدی بر درب زدم که از صدمه آن جنین او (به نام محسن) سقط شد. فَعِنْدَ ذلک صَرَخَتْ فاطِمَةُ صَرْخةً... فَقالَتْ یا اَبَتاهُ یا رَسُولَ اللّه ِ هکَذا کانَ یُفْعَلَ بِحَبیبَتِکَ وَ اِبْنَتِکَ... ؛ در این هنگام، فاطمه چنان ناله زد، پس فریاد زد: ای پدر بزرگوار! ای رسول خدا! این چنین با عزیز دلت و دخترت رفتار کردند.» سپس فریاد کشید: فضّه به فریادم برس که فرزندم را کشتند. سپس به دیوار تکیه داد و من او را به کنار زده، داخل خانه شدم. فاطمه در آن حال می خواست مانع [بردن علی [شود، من از روی روسری چنان سیلی به صورت او زدم که گوشواره از گوشش به زمین افتاد... .»(13)
جهان رفته است.
________________________________________
1. شرح نهج البلاغه، ج2، ص60.
2. سیدمرتضی، تلخیص شافی، ج3، ص76، تلخیص شیخ طوسی.
3. اثبات الوصیة، مسعودی، (چاپ بیروت) ص153 و در برخی چاپها ص 23 ـ 24.
4. الملل و النحل، عبدالکریم شهرستانی، ج1، ص57.
5. اَلفرقُ بین الفرق، عبدالقاهر الاسفرائینی، ص107.
6. الوافی بالوفیات، صفدی، ج5، ص347 ر.ک: سفینة البحار، شیخ عبّاس قمی، ج2، ص292.
7. الامامة والخلافة، مقاتل بن عطیة، ص160 ـ 161.
8. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج14، ص193/ ر.ک: زندگی علی علیه السلام ، ص252.
9. شرح نهج البلاغه، ج2، ص21.
10. سه نفر از راویان اهل سنّت، از امامان شیعه علیهم السلام روایت نقل نموده اند که علمای شیعه آنان را ثقه می دانند و به سخن آنان اطمینان دارند و روایات آنها را می پذیرند: سَکُونی؛ نَوْفِلی؛ خَلُوقی.
11. شجره طوبی، محمدمهدی حائری، ص417، (منشورات شریف رضی).
12. بحار الانوار، ج43، ص170.
13. بحار الانوار، ج30، ص293، (چاپ جدید)؛ ج8، ص230، (چاپ قدیم) و ریاحین الشریعة، ج1، ص267.

 

نوشته شده توسط محمد علی محسن زاده   
جمعه ، 10 آذر 1391 ، 18:22

حوادث پس از «سقیفه » از تلخ ترین و دردناک ترین حوادث تاریخ اسلام و زندگانی امیرمؤمنان علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام می باشد .
واقع گوئی و بیان واقعیات تلخ آن دوران باعث دلگیری و رنجش گروهی است که نسبت به رهبران آن حوادث تعصب خاص ورزیده، و تا جایی که امکان دارد، می خواهند گردی بر دامن آنها ننشیند . از طرف دیگر پوشاندن حقایق و وارونه جلوه دادن حوادث، خیانت بزرگی به تاریخ و نسلهای آینده بشری و جامعه مسلمین است که هرگز یک انسان منصف و با وجدان و دردمند به خود اجازه چنین خیانت و پا گذاشتن روی حقیقت را نمی دهد . بزرگ ترین حادثه تاریخی پس از غصب خلافت موضوع هجوم و یورش به خانه وحی، و منزل فاطمه زهرا علیها السلام است که برای بیرون آوردن متحصنان و معترضان به غصب خلافت انجام گرفت .
هجوم به خانه وحی
از دستورات ارزنده و حیاتی اسلام این است که هیچ مسلمانی حق ندارد بدون اجازه و رضایت صاحب خانه، به منزل کسی وارد شود و اگر صاحب خانه معذور بود و از پذیرفتن مهمان عذرخواهی کرد، وظیفه دارد از همانجا بدون رنجش برگردد . (1)
و البته برخی از خانه ها از مقام و منزلت خاصی برخوردارند; همچون خانه هایی که در آن خداوند مورد پرستش قرار می گیرد «فی بیوت اذن الله ان ترفع ویذکر فیها اسمه یسبح له فیها بالغدو والآصال » (2) ; «در خانه هایی که خداوند اجازه داده است که دیوارهای آن را بالا برند; و نام خدا در آنها برده شود و صبح و شام در آنها تسبیح او می گویند .»
در این میان خانه پیامبر اکرم از احترام ویژه ای برخوردار است; لذا قرآن کریم دستور مخصوصی در این باره می دهد، آنجا که می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی الا ان یؤذن لکم » (3) ; «ای کسانی که ایمان آورده اید! به خانه های پیامبر وارد نشوید، مگر زمانی که به شما اذن [ورود] داده شود .»
بدون هیچ شکی خانه فاطمه علیها السلام از آن خانه های رفیع و محترمی است که در درون آن زهرا و علی علیهما السلام و فرزندان آن دو خدا را به بهترین وجه عبادت و تقدیس نموده اند .
اکنون باید دید که ماموران دستگاه خلافت احترام خانه زهرا علیها السلام را تا چه حد رعایت کردند؟ آنچه از منابع «فریقین » استفاده می شود این است که دستگاه خلافت نه تنها حرمت خانه زهرا و علی علیهما السلام را نگه نداشتند، بلکه بدترین جسارتها را بر آن روا داشتند .
الف . منابع اهل سنت
برخی از تاریخ نویسان اهل تسنن حادثه یورش به خانه وحی را نیمه روشن و برخی تا حدی روشن بیان نموده اند که به نمونه هایی اشاره می شود:


1 . طبری: او که نسبت به خلفا تعصب خاصی دارد، به این مقدار اعتراف می کند: «اتی عمر بن خطاب منزل علی فقال: لاحر قن علیکم او لتخرجن الی البیعة; (4) عمر بن خطاب در برابر خانه علی علیه السلام قرار گرفت و گفت: براستی [خانه را] بر روی شما به آتش می کشم و یا اینکه شما برای بیعت [با ابابکر] خانه را ترک گویید .»
2 . ابن قتیبه دینوری: این نویسنده گامی فراتر رفته، می گوید: خلیفه نه تنها تهدید کرد، بلکه دستور داد که در اطراف خانه هیزم جمع کنند و افزود: «به خدایی که جان عمر در دست اوست! یا باید خانه را ترک کنید و یا اینکه خانه را آتش زده و می سوزانم .» وقتی به او گفته شد که دختر گرامی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، فاطمه در خانه است، گفت: «هر چند فاطمه در آن باشد .» (5)
3 . ابن عبد ربه اندلسی: او که متوفای 495 می باشد، می گوید: خلیفه به عمر ماموریت داد که متحصنان را از خانه بیرون کشد و اگر مقاومت کردند با آنان نبرد نماید، از اینرو عمر آتشی آورد که خانه را بسوزاند «فاقبل بقبس من النار علی ان یضرم علیهم الدار» ، در این موقع با فاطمه علیها السلام روبرو گردید، آن حضرت فرمود: فرزند خطاب! آمده ای خانه ما را به آتش بکشی؟ وی گفت: آری، مگر اینکه بسان دیگران با خلیفه بیعت نمایید . (6)
شبیه اعترافات فوق را ابو الولید محب الدین محمد بن شخته الحنفی قاضی حنفیها در حلب متوفای سال 815 دارد . (7) احمد بن یحیی بلاذری متوفای 279 (8) ، ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهری، صاحب کتاب «فدک » و «سقیفه » (9) و ابی خیزرانه در کتاب غرر (10) و شاه ولی الله دهلوی (11) در «ازالة الخفاء» و واقدی (12) و بلاذری و ابن ابی الحدید (13) نیز چنین مطالبی دارند . و همچنین ابن واضح یعقوبی (14) ، اسماعیل بن محمد ابوالفدا، عمر رضا کحاله در کتاب «اعلام النساء» ، عبدالفتاح عبدالمقصود (15) و ابراهیم بن عبدالله یمنی در کتاب «الاکتفاء» و ... این امور را ذکر کرده اند .
4 . گروهی از تاریخ نویسان اهل سنت: گروه دیگری از تاریخ نویسان اهل سنت به آخرین مرحله از جسارت به خانه زهرا علیها السلام نیز اعتراف نموده اند، و صریحا گفته اند که عمر خانه علی علیه السلام و زهرا علیها السلام را آتش زد . از جمله:
1 . ابی الحسن، علی بن الحسین بن علی المسعودی الهذلی، صاحب «مروج الذهب » متوفای 346 ه می گوید: «... فوجهوا الی منزله فهجموا علیه واحرقوا بابه ... ; (16) پس [عمر و همراهان] به سوی خانه علی علیه السلام روی کردند، پس بر او هجوم بردند و خانه او را آتش زدند .»
2 . محمد بن عبدالکریم بن احمد شافعی، معروف به شهرستانی (579 - 548)، از ابراهیم بن سیار بن هانی، معروف به نظام، متوفای سال 231 - که از اعاظم شیوخ معتزله و استاد جاحظ بوده است - نقل کرده است که گفت: «... وکان عمر یصبح احرقوها بمن فیها وما کان فی الدار غیر علی وفاطمة والحسن والحسین علیهم السلام; (17) و عمر بود که فرمان داد خانه را با کسانی که در آن قرار دارند بسوزانند، در حالی که در خانه جز علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام کسی نبود .»
عبدالقاهر اسفر ائینی متوفای 429 ه نسبت فوق را به نظام تایید نموده است . (18)
3 . در زمان ملکشاه سلجوقی، وزیرش با یکی از علمای سادات شیعه مناظره می کرد، در ضمن سخنانش گفت: «وجمع عمر الحطب علی باب فاطمة واحرق الباب بالنار ... ; عمر در خانه فاطمه هیزم جمع کرد و در خانه را به آتش کشید .»
شاه به وزیرش رو کرد و گفت: آیا آنچه این شیعه علوی می گوید درست است؟ وزیر گفت: «نعم انی رایت فی التواریخ ما یذکره العلوی; (19) بله آنچه این [شیعه] علوی می گوید را در تاریخ دیده ام .»
و جالب اینجا است که خود ابابکر نیز به این امر اعتراف نموده است; زیرا در آخرین روزهای عمر خود از چند عمل اظهار پشیمانی نمود، از جمله گفت: «وددت انی لم اکشف بیت فاطمة وترکته وان اغلق علی الحرب ... ; (20) دوست داشتم که خانه فاطمه را نمی گشودم و آن را رها می کردم، گر چه ناچار به جنگ می شدم [و کار به جنگ می کشید] .»
ب . منابع شیعه
هنگامی که به روایات و کتابهای دانشمندان شیعه مراجعه می کنیم، جریان را روشن تر و گویاتر می یابیم، که به نمونه هایی اشاره می شود:
1 . سلیم بن قیس و عیاشی و ... نقل کرده اند: طبق فرمان عمر، قنفذ با جماعتی به در خانه علی علیه السلام رفتند تا او را برای بیعت با ابابکر دعوت کنند، حضرت علی علیه السلام در را باز نکرد، سرانجام عمر با جمعی بر در سرای زهرا علیها السلام آمدند، عمر فریاد برآورد که: یا علی! از خانه بیرون آمده، با خلیفه رسول خدا! ! بیعت کن وگرنه آتش بدین سرای می زنم . فاطمه برخواست و فرمود: ای عمر! این چه دشمنی است که با ما داری؟ او جواب داد: در را باز کنید والا در خانه را به آتش می کشم! فاطمه زهرا علیها السلام فرمودند: ای عمر! از خدا نمی ترسی؟ ... «ثم دعا عمر بالنار فاضرمها فی الباب فاحرق الباب; آنگاه عمر فرمان داد تا آتش بیاورند، پس آن را در میان درب افکند و درب [خانه] را به آتش کشید .» (21)
2 . امام صادق علیه السلام فرمودند: «والله ما بایع علی حتی رای الدخان قد دخل بیته; (22) به خدا سوگند! علی علیه السلام بیعت نکرد مگر زمانی که دید دود وارد خانه اش شده است .»
3 . مفضل به امام صادق علیه السلام عرض کرد: گریه چه پاداش و ثوابی دارد؟ حضرت فرمودند: اگر گریه بر حق باشد، ثواب آن قابل احصا نیست . آنگاه مفضل گریه شدید و طولانی نمود و گفت: ای پسر رسول خدا! روز انتقام شما [از جنایتکاران] بزرگ تر از روز محنت و غصه شما خواهد بود . پس حضرت صادق علیه السلام فرمودند: «ولا کیوم محنتنا بکربلاء، وان کان یوم السقیفة واحراق النار علی باب امیرالمؤمنین والحسن والحسین وفاطمة وزینب وام کلثوم و فضة وقتل محسن بالرفة اعظم وادهی وامر لانه اصل یوم النداب; (23) نه چون روز محنت ما در کربلا، و گر چه روز سقیفه [و غصب خلافت] و سوزاندن آتش بر در [خانه] امیرمؤمنان و حسن و حسین و فاطمه و زینب و ام کلثوم علیهم السلام و کشته شدن محسن بر اثر فشار، بزرگ تر، دردناک تر و تلخ تر است; زیرا اساس روز ندبه ها بود .»
4 . مفضل روایت مفصلی از امام صادق علیه السلام درباره علائم ظهور و کارهای حضرت حجت علیه السلام بعد از ظهور نقل نموده است، (24) در بخشی از آن می خوانیم: حضرت آن روز را به یاد می آورد و می گوید: «وجمعهم الجزل والحطب علی الباب لاحراق بیت امیرالمؤمنین وفاطمة ... واضرامهم النار علی الباب; (25) و جمع نمودنشان هیزم تروخشک بر در خانه، برای سوزاندن خانه علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام، آتش زدن آنها درب [خانه علی علیه السلام] را .»
5 . پیامبر اکرم در یکی از سخنان خویش که از حوادث آینده خبر می داد، فرمود: «واما ابنتی فاطمة فانها سیدة نساء العالمین ... وانی لما رایتها ذکرت ما یصنع بها بعدی کانی وقد دخل الذل بیتها وانتهکت حرمتها وغصبت حقها ومنعت ارثها و کسر جنبها واسقطت جنینها وهی تنادی یا محمداه فلاتجاب وتستغیث فلاتغاث; (26) و اما دخترم فاطمه، سیده زنان جهانیان [از ابتدا تا انتهای آفرینش] است ... و من آن گاه که فاطمه ام را می بینم به یاد آنچه که با او رفتار می شود [از ستمها و اهانتها] می افتم . گویا می بینم که خواری به خانه او راه یافته، و حرمتش هتک، و حقش غصب شده است، و [از] ارثش جلوگیری بعمل آمده، و پهلویش شکسته و فرزندش سقط شده و او ناله می زند یا محمدا! پس جواب داده نمی شود و کمک می خواهد، سپس کمک نمی شود .»
پی نوشت:
1) نور/27 - 28 .
2) نور/36 .
3) احزاب/53 .
4) تاریخ طبری (چاپ از دایرة ا لمعارف)، ج 3، ص 202; شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 56 .
5) شرح نهج البلاغه، (همان)، ج 1، ص 134; الامامة والسیاسة، ج 2، ص 12; اعلام النساء، ج 3، ص 1205 .
6) عقدالفرید، ج 4، ص 260; تاریخ ابی الفداء، ج 1، ص 156; اعلام النساء، ج 3، ص 1207 .
7) شرح ابن ابی الحدید، ج 2، ص 19 و ج 1، ص 134; ریاحین الشریعه، ج 1، ص 285 .
8) انساب الاشراف، ج 1، ص 586; تلخیص الشافی، ج 3، ص 76 .
9) شرح نهج البلاغه (همان)، ج 6، ص 48 و 47 .
10) نهج الحق و کشف الصدق، ص 271 .
11) ریاحین الشریعه، ج 1، ص 289; اثبات الوصیه، مسعودی، ص 123 .
12) نهج الحق و کشف الصدق، علامه، ص 271; تلخیص شافی، سید مرتضی، ج 7، ص 76 .
13) شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 48 .
14) تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 126 .
15) الغدیر، ج 3، ص 103 - 104 .
16) مسعودی، اثبات الوصیه، چاپ بیروت، ص 154; الوافی بالوفیات، ج 5، ص 347 .
17) ملل و نحل، شهرستانی، ج 1، ص 57 (چاپ ایران) و در چاپ غیر ایران، ص 72 و ر . ک: ج 2، ص 59 .
18) الفرق بین الفرق، عبدالقاهر اسفر ائینی، ص 107 .
19) مؤتمر علماء البغداد، ص 64 - 63 .
20) لسان المیزان، ج 4، ص 189; تاریخ طبری، ج 3، ص 236; الامامة والسیاسة، ج 1، ص 13; مروج الذهب، ج 1، ص 414 (چاپ قدیم) ; عقدالفرید، ج 3، ص 68; الاموال، حافظ ابوالقاسم بن سلام، ص 193; نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 6، ص 51 .
21) تفسیر العیاشی، ج 2، ص 66 - 68; کتاب سلیم بن قیس، ص 249 - 253; ریاحین الشریعه، ج 1، ص 260 و 270 .
22) بحار، ج 28، ص 390; تلخیص شافی، ج 3، ص 76 .
23) میرجهانی، نوائب الدهور، ص 192 .
24) بحارالانوار، ج 53، ص 1 - 19 .
25) همان، ص 18 .
26) همان، ج 43، ص 172 - 173، ح 13; ابراهیم الجوینی، فرائد السمطین، ج 2، ص 36 .

یکی از سؤالات اساسی در ماجرای آتش زدن خانه حضرت علی علیه السلام و اهانت به آن بزرگوار این است که آیا چنان که شیعیان می گویند به ساحت حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام نیز جسارت کردند و بر آن حضرت صدماتی وارد شد که منجر به شهادت او و فرزندش گردد یا خیر؟
برخی از دانشمندان اهل سنّت برای حفظ موقعیّت خلفا از بازگو کردن این قطعه از تاریخ خودداری نموده اند؛ از جمله ابن ابی الحدید در شرح خود می گوید: «جساراتی را که مربوط به فاطمه زهرا علیهاالسلام نقل شده، در میان مسلمانان تنها شیعه آن را نقل کرده است.»(1) برخی از سنّی زدگان معاصر نیز در این نظر با آنان همراه شده، مصائبی را که متوجه بانوی دو جهان شده است انکار نموده اند. برای روشن شدن حادثه جسارت به بانوی دو جهان، بحث را از دو مَنْظَر پی می گیریم.
الف. منابع اهل سنّت:
برخی از دانشمندان و مورّخان اهل سنّت، در این بخش، از بیان واقعیات تاریخی شانه خالی کرده اند؛ چنان که سید مرتضی رحمه الله در این زمینه می گوید:
«در آغاز کار، محدثان و تاریخ نویسان از نقل جسارتهایی که به ساحت دختر پیامبر گرامی وارد شده امتناع نمی کردند. این مطلب در میان آنان مشهور بود که مأمور خلیفه با فشار، درب را بر فاطمه علیهاالسلام زد و او فرزندی را که در رحم داشت سقط نمود و قنفذ به امر عمر، زهرا علیهاالسلام را زیر تازیانه گرفت تا او دست از علی بردارد؛ ولی بعدها دیدند که نقل این مطالب با مقام و موقعیت خلفا سازگاری ندارد؛ لذا از نقل آنها خودداری نمودند.»(2)
کرده اند که به نمونه هایی اشاره می کنیم:
1. مسعودی: در قسمتی از آنچه در بخش اول مقاله از این مورّخ اهل سنت نقل کردیم، آمده است: «فَوَجَّهُوا اِلی مَنْزِلِهِ فَهَجَمُوا عَلَیْهِ وَ اَحْرَقُوا بابَهُ... وَ ضَغَطُوا سَیِّدَةَ النِّساءِ بِالْبابِ حَتّی اَسْقَطَتْ مُحْسِنا؛(3) پس [عمر و همراهان] به خانه علی علیه السلام رو کردند و هجوم برده، خانه آن حضرت را به آتش کشیدند؛ با در به پهلوی سیده زنان عالم زدند؛ چنان که محسن را سقط نمود.»
2. نظّام، طبق نقل عبدالکریم بن احمد شافعی شهرستانی (548 - 479 ق.) می گوید: «اِنَّ عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتّی اَلْقَتْ اَلْجَنینَ مِنْ بَطْنِها؛(4) به راستی عمر در روز بیعت، ضربتی به فاطمه علیهاالسلام وارد کرد که بر اثر آن، جنین خویش را سِقط نمود.»
همین قول را اسفرائینی (متوفای 429 ق.)، به نظّام نسبت داده و گفته است که او قائل بود: «اَنَّ عُمَرَ ضَرَبَ فاطِمَةَ وَ مَنَعَ میراثَ الْعِتْرَةِ؛(5) عمر فاطمه علیهاالسلام را زد و از ارث اهل بیت علیهم السلام جلوگیری کرد.»
3. صفدی یکی دیگر از علمای اهل سنّت می گوید: «اِنَّ عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتّی اَلْقَتْ اَلْمُحْسِنَ مِنْ بَطْنِها؛(6) به راستی عمر آنچنان فاطمه علیهاالسلام را در روز بیعت [اجباری برای ابوبکر [زد که محسن را سِقط نمود.»
4. مقاتل بن عطیّه می گوید: ابابکر بعد از آنکه با تهدید و ترس و شمشیر از مردم بیعت گرفت، «اَرْسَلَ عُمَرَ وَ قُنْفُذا وَ جَماعَةً اِلی دارِ عَلیٍّ وَ فاطِمَةَ علیهماالسلام وَ جَمَعَ عُمَرُ الْحَطَبَ عَلی دارِ فاطِمَةَ وَ اَحْرَقَ بابَ الدّارِ وَ لمّا جائَتْ فاطِمَةُ خَلْفَ الْباب تَعَدَّدَ عَمَرُ وَ اَصْحابُهُ وَ عَصَرَ عُمَرُ فاطِمَةَ علیهاالسلام خَلْفَ البابِ حَتّی اَسْقَطَتْ جَنینَها وَ نَبَتَ مِسْمارُ الْبابِ فی صَدْرِها وَ سَقَطَتْ مَریضةً حَتّی ماتَتْ؛(7) [ابابکر] عمر و قنفذ و جماعتی را به درب خانه علی و زهرا علیهماالسلام فرستاد. عمر هیزم را درِ خانه فاطمه جمع نمود و درب خانه را به آتش کشید، هنگامی که فاطمه زهرا علیهاالسلام پشت در آمد، عمر و اصحاب او جمع شدند و عمر آنچنان حضرت فاطمه علیهاالسلام را پشت در فشار داد که فرزندش را سقط نمود و میخ در به سینه حضرت فرو رفت [و بر اثر آن صدمات] حضرت به [بستر[ بیماری افتاد تا آنکه از دنیا رفت.»
5. ابن ابی الحدید نقل نموده است: «ابو العاص، شوهر زینب، دختر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در جنگ از طرف مسلمانان به اسارت گرفته شد؛ ولی بعدا مانند اسیران دیگر آزاد شد.
ابو العاص به پیامبر صلی الله علیه و آله وعده داد که پس از مراجعت به مکّه، وسائل مسافرت دختر پیامبر را به مدینه فراهم سازد. پیامبر صلی الله علیه و آله به زید حارثه و گروهی از انصار، مأموریت داد که در هشت مایلی مکّه توقف کنند و هر موقع کجاوه زینب به آنجا رسید، او را به مدینه بیاورند. قریش از خروج دختر پیامبر از مکّه آگاه شدند. گروهی تصمیم گرفتند که او را از نیمه راه باز گردانند. جبّار بن الاسود (یا هبّار ابن الاسود) با گروهی خود را به کجاوه زینب رساند و نیزه خود را بر کجاوه دختر پیامبر کوبید. از ترس آن، زینب، کودکی را که در رحم داشت، سقط کرد و به مکّه بازگشت. پپامبر صلی الله علیه و آله از شنیدن این خبر سخت ناراحت شد و در فتح مکّه (با اینکه همه را بخشید و آزاد نمود) خون قاتل فرزند زینب را مباح شمرد.»
ابن ابی الحدید می گوید:
«من این جریان را برای استادم ابو جعفر نقیب خواندم، او گفت: وقتی که پیامبر صلی الله علیه و آله خون کسی که دخترش زنیب را ترسانید و او سقط جنین کرد را مباح شمرد، قطعا اگر زنده بود خون کسانی را که دخترش فاطمه علیهاالسلام را ترسانیدند که باعث شد فرزندش [محسن [را سقط کند، حتما مباح می شمرد.»
ابن ابی الحدید می گوید، به استادم گفتم:
«آیا از شما نقل کنم آنچه را مردم می گویند که فاطمه بر اثر ترس [و ضرباتی که بر او وارد شد] فرزندش را از دست داد؟
پس گفت: نه! از طرف من نقل نکن! و همین طور رد و بطلان آن را نیز از طرف من نقل نکن! چون اخبار در این زمینه متعارض است.»(8)
(9)
می گویند نقل کرده اند.»
6. سکونی یکی از راویان اهل سنت است.(10) او می گوید: «نزد امام صادق علیه السلام رفتم؛ در حالی که غمگین و ناراحت بودم. امام صادق علیه السلام فرمود: ای سکونی! چرا ناراحتی؟! گفتم: خداوند فرزند دختری به من داده [از اینکه فرزندم پسر نبوده و دختر است ناراحتم. [پس حضرت فرمود: ای سکونی، سنگینی دخترت را زمین برمی دارد و روزی او بر خداوند است و بر غیر اجل شما زندگی می کند و از رزق شما نمی خورد [پس چرا ناراحتی؟].»
سکونی می گوید: [با کلمات امام صادق علیه السلام ] غمم رفت. آن گاه فرمود:
«ما سَمَّیْتَها؟ قُلْتُ: فاطِمَةَ. قالَ: آهْ آهْ ثُمَّ وَضَعَ یَدَهُ عَلی جَبْهَتِهِ وَ کَانّی بِهِ قَدْ بَکی وَ قالَ: اِذا سَمَّیْتَها فاطِمَةَ فَلا تَسُبَّها وَلا تَضْرِبْها وَلاتَلْعَنْها. هذَا الاِْسْمُ مُحْتَرَمٌ عِنْدَاللّه ِ عَزَّوَجَلَّ وَ هُوَ اِسْمٌ اِشْتَقَّ مِنْ اِسْمِهِ لِحَبیبَتِهِ الصّدیقة وَ کانَ الاِمامُ لَمّا سَمِعَ بِاسْمِ فاطِمَةَ ذکر جَدَّتَهُ وَ مَصائبَها وَلَمْ یَزَلْ یَذْکُرُ وَ یَقُولُ: وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَنَّ قُنْفُذَ مَوْلی فُلان؛(11) چه نامی بر او گذاردی؟ گفتم: فاطمه: فرمود: آه آه. سپس دست خود را بر پیشانی اش گذاشت و گویا گریه می کرد و فرمود: حال که او را فاطمه نامیدی به او ناسزا نگو؛ او را [کتک] نزن و نفرینش نکن [چرا که] این نام در نزد خداوند با عظمت محترم است؛ و آن نامی است که خداوند از اسم خود برای حبیبه خود صدّیقه گرفته است. [آنگاه سکونی می گوید.[ همیشه امام صادق علیه السلام این گونه بود که وقتی نام فاطمه علیهاالسلام را می شنید به یاد جدّه اش [فاطمه] و مصیبتهای او می افتاد و همیشه تذکر می داد و می گفت: سبب وفات [و شهادت[ فاطمه علیهاالسلام [ضربتی بود] که قنفذ، غلام فلانی [یعنی عمر بر او وارد ساخت].»
توجّه دارید که سکونی با همه وثاقتی که دارد، اینجا تعصب سنّی گری خویش را نشان داده و ذیل کلام امام صادق علیه السلام را حذف و تحریف نموده است. با این حال، مطلب روشن است که سبب شهادت فاطمه زهرا علیهاالسلام همان ضرباتی بود که به دست قنفذ و عمر بر آن حضرت وارد شد.
چنان که ابابصیر از امام صادق علیه السلام متن کامل کلام حضرت را به این صورت نقل نموده است:
«... وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَنَّ قُنْفُذَ مَوْلی عُمَرَ لَکَزَها بِنَعْلِ السَّیْفِ بِاَمْرِهِ فَاَسْقَطَتْ مُحْسِنا وَ مَرِضَتْ مَرَضا شَدیدا وَلَمْ تَدَعْ اَحَدا مِمَّنْ آذاها یَدْخُلُ عَلَیْها؛(12) سبب فوت فاطمه علیهاالسلام ضرباتی بود که قنفذ، غلام عمر با غلاف شمشیر بر آن حضرت به فرمان عمر زد؛ پس [فرزندش] محسن را از دست داد و به شدت بیمار شد و هیچ یک از آزار دهندگان خویش را راه نداد [که به دیدن او بیایند].»
ب. منابع شیعه:
نظر دانشمندان شیعه و روایات نقل شده از سوی آنان چنین است:
هنگامی که خواستند علی علیه السلام را به مسجد ببرند با مقاومت فاطمه علیهاالسلام روبه رو شدند و فاطمه علیهاالسلام برای جلوگیری از بردن همسر گرامی اش صدمه های روحی و جسمی فراوانی دید که بیان همه آنها از توان زبان و قلم خارج است؛ فقط به گوشه ای از آن در یک نقل تاریخی اشاره می کنیم؛ وگرنه در این موضوع، نقلهای تاریخی فراوان است.
خلاصه ماجرا همان است که در نامه خود عمر به معاویه آمده است. در بخشی از آن چنین می نویسد:
«... وقتی درب خانه را آتش زدم [آنگاه داخل خانه شدم] ولی فاطمه درب خانه را حجاب خود قرار داد و مانع از دخول من و اصحابم شد. با تازیانه آن چنان بر بازوی او زدم که مانند دملج (بازوبند) اثر آن بر بازوی او ماند؛ آن گاه صدای ناله او بلند شد؛ چنان که نزدیک بود به حال او رقت کنم و دلم نرم شود؛ ولی به یاد کشته های بدر و اُحد که به دست علی کشته شده بودند... افتادم، آتش غضبم افروخته تر شد وچنان لگدی بر درب زدم که از صدمه آن جنین او (به نام محسن) سقط شد. فَعِنْدَ ذلک صَرَخَتْ فاطِمَةُ صَرْخةً... فَقالَتْ یا اَبَتاهُ یا رَسُولَ اللّه ِ هکَذا کانَ یُفْعَلَ بِحَبیبَتِکَ وَ اِبْنَتِکَ... ؛ در این هنگام، فاطمه چنان ناله زد، پس فریاد زد: ای پدر بزرگوار! ای رسول خدا! این چنین با عزیز دلت و دخترت رفتار کردند.» سپس فریاد کشید: فضّه به فریادم برس که فرزندم را کشتند. سپس به دیوار تکیه داد و من او را به کنار زده، داخل خانه شدم. فاطمه در آن حال می خواست مانع [بردن علی [شود، من از روی روسری چنان سیلی به صورت او زدم که گوشواره از گوشش به زمین افتاد... .»(13)
جهان رفته است.
________________________________________
1. شرح نهج البلاغه، ج2، ص60.
2. سیدمرتضی، تلخیص شافی، ج3، ص76، تلخیص شیخ طوسی.
3. اثبات الوصیة، مسعودی، (چاپ بیروت) ص153 و در برخی چاپها ص 23 ـ 24.
4. الملل و النحل، عبدالکریم شهرستانی، ج1، ص57.
5. اَلفرقُ بین الفرق، عبدالقاهر الاسفرائینی، ص107.
6. الوافی بالوفیات، صفدی، ج5، ص347 ر.ک: سفینة البحار، شیخ عبّاس قمی، ج2، ص292.
7. الامامة والخلافة، مقاتل بن عطیة، ص160 ـ 161.
8. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج14، ص193/ ر.ک: زندگی علی علیه السلام ، ص252.
9. شرح نهج البلاغه، ج2، ص21.
10. سه نفر از راویان اهل سنّت، از امامان شیعه علیهم السلام روایت نقل نموده اند که علمای شیعه آنان را ثقه می دانند و به سخن آنان اطمینان دارند و روایات آنها را می پذیرند: سَکُونی؛ نَوْفِلی؛ خَلُوقی.
11. شجره طوبی، محمدمهدی حائری، ص417، (منشورات شریف رضی).
12. بحار الانوار، ج43، ص170.
13. بحار الانوار، ج30، ص293، (چاپ جدید)؛ ج8، ص230، (چاپ قدیم) و ریاحین الشریعة، ج1، ص267.

http://mohsenzade.com/index.php/component/content/article/25-1391-01-31-20-14-29/2369-1391-09-10-14-54-14
سمیتموها: هجوم به خانه حضرت زهرا سلام الله علیها
[ 91/12/01 ] [ 7:7 ] [ کربلایی محمد صادق محسن زاده هدش ] [ ]
درباره این حضور

سلام برای ورود به وبلاگ اصلیم مسجد عشاق به پایین صفحه بروید اما در مورد این وبلاگ این وبلاگ از حضرت عشق و اینکه میان عاشق معشوق هیچ حایل نیست منظور عشق محض وخالی وعریان از هرگونه تعلق کثرتی است در مورد مطلب غیر خدا هرچه می پنداریم ناقص است بر فرض فرض و اعتبار غیر هدایت کردن کار خداست باید گفت حقیقت عالم خداست در فعل خدا انسان معلول است که به علت قائم است مثل تصویر در ذهن انسان از دید یک عبد و این واقعیت دارد لکن حقیقت خداست اصل در عالم وجود است تا آنجای که فلسفه می فهمه و ماهیات و ممکنات ومعلولات به خاطر او و به او موجود و در منتهای عشق عاشق عشق بی نهایت شهید می شود و بی نهایت عاشق در نهایت عشقش به معشوق شهید می شود و.... ما عرفتاک حق معرفتک را با ضمه بخونی یا با فتحه فرق داره دوست دارم صحبت کنم .با پیروی از عقل و وحی معتقد بمانید که خالق حکیم به شما معتقد بود که اختیار مختار بودن به شما داد. مطالب جالب در اینترنت را می خونم و مفید هاش را برای استفاده اینجا می گذارم و مطالبی هم از خودم در آرشیو موضوعی با عنوان شعر ها و متن های خودم می گذارم روش پاسخ دهی به مخاطب هم همینه که اگر در اینترنت برای سوال کننده مطلبی ندیدم از نرم افزارها و کتب استفاده می کنم این شماره منه 09135202907 چون صبح و عصر کلاس دارم روزهای تعطیل کامل و دیگر روزها از ساعت 8 شب به بعد قادر به پاسخ دادن به تماسها هستم پیامک آزاد متشکرم. همچنین می توانید برای گفتگو به تالار پیروان موعود که در پایین وبلاگ لینک شده بیایید نام من آن جا مسجد عشاق است .
لینک های دیگر این وحده و رفقایی که وجودمون یکیه
پيوندهای روزانه
امکانات وب