ملائکه و انسان از دیدگاه فلسفه

انسان کامل اشرف مخلوقات

انساني که قرآن کريم معرفي مي کند داراي دو حيثيت است. يکي حيثيت مادي و ديگري حيثيت فوق مادي. انسان موجودي است که جسم او از خاک آفريده شده است که پايين ترين و پست ترين موجودات است و روح او از عالم امر آمده است: « قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبّي»(اسراء/85)

اين روح از حيث رتبه ي وجودي مافوق تمام ملائک است. اين روح آنچنان به خدا نزديک است و از چنان رتبه وجودي بالايي برخوردار است که مافوق تمام ملائک است. اين روح آنچنان به خدا نزديک است واز چنان شدت وجودي برخوردار است که خدا آن را به خود منسوب داشته و به ملائک فرمود: « هنگامي که او را(آدم را) نظام بخشيدم   و از روح خود(روحي که مقرّب من است) در او دميدم همگي براي او سجده کنيد»(حجر/29). اين روح از عالم اسماءالله است و چون تمام موجودات ظهورات اسماء خدا در مرتبه فعلند لذا روح ، عالم به حقيقت و کنه تمام موجودات پايين تر از خود است.« وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنّي جاعِلٌ فِي اْلأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ؛ وَ عَلَّمَ آدَمَ اْلأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِکَةِ فَقالَ أَنْبِئُوني بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقينَ؛ قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَليمُ الْحَکيمُ؛» ( و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت من در زمين جانشينى خواهم گماشت [فرشتگان] گفتند آيا در آن کسى را مى‏گمارى که در آن فساد انگيزد و خونها بريزد و حال آنکه ما با ستايش تو [تو را] تنزيه مى‏کنيم و به تقديست مى‏پردازيم فرمود من چيزى مى‏دانم که شما نمى‏دانيد؛ و [خدا] همه اسمها را به آدم آموخت ؛ ‏سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود اگر راست مى‏گوييد از اسامى اينها به من خبر دهيد؛ گفتند منزهى تو ما را جز آنچه [خود] به ما آموخته‏اى هيچ دانشى نيست تويى داناى حکيم»(بقره/30الي33) مراد از اسماء ، اسماء الهي است که موجودات ظهورات آنها هستند و اين روح الهي عالم به تمام آن اسماء و مظاهر آنهاست ؛ چون خود مظهر اسم الله است که جامع جميع اسماء خداوند متعال است.

اين روح در عالم امر يکي بيش نيست، اما زماني که از عالم خود تنزل مي کند ،‌ تکثر مي يابد. تمام ملائک از شئون و تنزلات همين روحند. يعني ملائک مراتب پايين همان روحند. وقتي اين روح به وجود مادي انسان تعلق مي گيرد در ضعيفترين مرتبه خود است. لذا از علم الاسماء در وجود اين روحِ جزئي ، تنها اثري مبهم مانده است  که آن را فطرت توحيدي مي ناميم. انسان اگر در همين حد دنيايي بماند نه تنها از فرشته بالاترنيست که از حيوان نيز پست تر است چون مي توانست ترقي کند و نکرد برخلاف حيوان که ترقي آن اندک و غريزي است. لذا خداوند متعال برخي انسانها را تشبيه به حيوانات کرد و حتي آنها را پست تر از حيوانات و سنگها دانست. خداوند متعال مي فرمايد: « وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَکانَ مِنَ الْغاوينَ؛ وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى اْلأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ يَلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذينَ کَذَّبُوا بِآياتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَکَّرُونَ؛ ساءَ مَثَلاً الْقَوْمُ الَّذينَ کَذَّبُوا بِآياتِنا وَ أَنْفُسَهُمْ کانُوا يَظْلِمُونَ؛ مَنْ يَهْدِ اللّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدي وَ مَنْ يُضْلِلْ فَأُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ؛» ( و خبر آن کس را که آيات خود را به او داده بوديم براى آنان بخوان که از آن عارى گشت آنگاه شيطان او را دنبال کرد و از گمراهان شد؛ و اگر مى‏خواستيم قدر او را به وسيله آن [آيات] بالا مى‏برديم اما او به زمين [=دنيا] گراييد و از هواى نفس خود پيروى کرد از اين رو مثّلش چون مثّل سگ است [که] اگر بر آن حمله‏ور شوى زبان از کام برآورد و اگر آن را رها کنى [باز هم] زبان از کام برآورد اين مثل آن گروهى است که آيات ما را تکذيب کردند پس اين داستان را [براى آنان] حکايت کن شايد که آنان بينديشند؛ چه زشت است داستان گروهى که آيات ما را تکذيب و به خود ستم مى‏نمودند؛ هر که را خدا هدايت کند او راه‏يافته است و کسانى را که گمراه نمايد آنان خود زيانکارانند ) (اعراف/175الي 179) و فرمود: « ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِيَ کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ اْلأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ؛» ( سپس دلهاى شما بعد از اين [واقعه] سخت گرديد همانند سنگ يا سخت‏تر از آن چرا که از برخى سنگها جويهايى بيرون مى‏زند و پاره‏اى از آنها مى‏شکافد و آب از آن خارج مى‏شود و برخى از آنها از بيم خدا فرو مى‏ريزد و خدا از آنچه مى‏کنيد غافل نيست )

اما اگر اين انسان با اختيار خود راه تکامل را طي کند ابتدا به سطح ملائک برزخي مي رسد و آن گاه از آنها نيز فراتر رفته با ملائک ساکن جبروت(عالم عقول) همنشين مي شود، باز اگر همّت کند از عالم عقول نيز گذر کرده با مرتبه اعيان ثابته  متحد مي شود و مخزن علم خدا مي شود و علم خدا در او ظهور مي يابد. اين مرتبه همان مرتبه اي است که در معراج نبوي ملک اعظم حضرت جبرئيل(ع) نتوانست به آن وارد شود و فرمود: « اگر به اندازه بند انگشت نزديک شوم، مي سوزم»(بحارالانوار، ج18، ص382)

پيامبر خدا(ص) در معراج از آن مرتبه نيز فراتر رفته از مرتبه اسماء وصفات نيز گذشت و به جايي رسيد که از حد ادراک ما خارج است. بنابراين اگر انسان سيرتکاملي خويش را طي کند از ملائک نيز فراتر مي رود و ملائک فرمانبردار او مي شود؛واگر در اين مرتبه دنيايي بماند از بسياري از حيوانات نيز پست تر مي شود.لذا وقتي گفته مي شود انسان برتر از ملائک است منظور انسان بالفعل است،‌ انساني که به رتبه حقيقي خود رسيده است؛ نه هر موجود دوپايي که در عرف انسان ناميده مي شود.

 

ملائکه موجوداتی مجرد  

ملائک موجوداتى هستند مجرّد (غير مادى) ؛ لذا از آثار خاصّ موجودات مادی ، مثل قابلیت و استعداد وحرکت و تغییر و تکامل و زمانداری و مکانداری  منزّهند . از این رو نه تکلیف دارند و نه شهوت و نه غضب و نه قوه وهم و خیال و حسّ ؛ چرا که تکلیف لازمه حرکت و تکامل است ؛ و شهوت ــ به معنی خاص آن در موجود مادی ــ یعنی میل به چیزی که کمال یکی از قوای وجودی انسان را ارضاء می کند ؛ و غضب ــ به معنی خاص آن در موجود مادی ــ یعنی دفع آنچه سدّ راه کمال یکی از قوای وجودی انسان است ؛ و لازمه ی هر دوی اینها ، داشتن حرکت تکاملی ، و به تبع آن مادّیت است.  همچنین به علت مادی نبودن ملائک ، خوردن و خوابیدن نیز برای آنها معنی ندارد ؛ چون خواب ، نتیجه خستگی ، و خستگی ناشی از کار و حرکت اجزاء و اعضاء بدن است ؛ و حرکت از آثار موجود مادّی است  ؛ بنا بر این ، ملائک که موجوداتی مجرّدند خواب ندارند. خوردن نیز برای تامین انرژی از دست رفته بدن است ؛ و از دست رفتن انرژی نتیجه حرکت اجزاء بدن است ؛ و ملائک نه حرکت دارند و نه انرژی ، چون انرژی نیز از نظر فلسفی ، موجود مادّی است. ــ توجه: ماده در اصطلاح فلسفه غیر از ماده در اصطلاح فیزیک است. ــ  امّا حیات ملائک عین وجود آنهاست ؛ ملائک موجوداتی بسیط(غیرمرکّب ) هستند ؛ لذا اجزاء ندارند ؛ چون لازمه اجزاء داشتن ، قابلیت ترکیب است ؛ و لازمه قابلیّت ، مادّی بودن است. بنا بر این ، اوصاف ملائک ، مثل حیات ، علم ، قدرت ، عصمت ، عبادت ، عاقل بودن و ... همه عین ذات آنهاست . در ملائک مذکر و مؤنث بودن نیز معنی ندارد ؛ چون مذکر و مؤنث بودن در جایی معنی دارد که ترکیب ، شهوت ، انفعال ، حرکت و تغییر و حالت بالقوّه داشتن و امثال آنها  موجود باشد ؛ و در ملائک هیچکدام اینها وجود ندارد.

اصناف ملائک

ملائک از نظر مرتبه وجودی دارای اقسام فراوانی هستند ؛ برخی از آنها موجوداتی شبه مادی هستند که دارای شکل و رنگ و امثال آن می باشند ؛ ولی مادی نیستند ؛ لذا از حرکت و زمان و ترکیب و ... منزّهند ؛ اینها هر کدام بسته به کاری که انجام می دهند اشکال گوناگونی دارند ؛ فلاسفه این گروه از ملائک را ملائک مثالی می نامند ؛ و عالم آنها را هم عالم مثال می گویند ؛ ملائک عالم برزخ از همین سنخند ؛ البته خود اینها نیز دارای مراتب متفاوتی بوده و همه در یک مرتبه وجودی نیستند ؛ در مرتبه بالاتر از اینها ، ملائکی هستند که نه تنها از ماده که از شکل و رنگ و امثال آنها نیز منزّهند ؛ فلاسفه این گروه از ملائک را عقول مجرّده و عالم آنها را عالم عقل می نامند ؛ ــ توجه: این عقل ، غیر از عقل بشر است ــ  خود اینها نیز مراتبی دارند ؛ و جناب جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و حَمَله عرش ، در مراتب بالای این دسته اند ؛ در روایات اهل بیت (ع) لوح و قلم و ن (نون) نیز از ملائک عظام شمرده شده اند ، که مرتبه آنها از جبرئیل و میکائیل و اسرافیل بالاتر است .

كارهاي فرشتگان :

قرآن كريم كارهاي فراواني را براي فرشتگان برشمرده است. وساطت در نزول وحي و ابلاغ پيام الهي به پيامبران ، تدبير امور عالم و وساطت در وصول فيض الهي به مخلوقات ، استغفار و شفاعت براي مؤمنان و امداد آنان ، لعن كافران ، ثبت اعمال بندگان ، قبض روح در هنگام مرگ ، نازل نمودن عذاب بر طاغیان و... از جمله مأموريتهاي الهي است كه فرشتگان آن ها را اجرا مي كنند. فرشتگان در عالم برزخ و آخرت نيز حضور دارند. گروهي از آنان در بهشت مستقرند و گروهي نيز نگاهبان دوزخ و دوزخيان اند. فرشتگان همواره به عبادت و تقديس و تسبيح خداوند اشتغال داشته و وجود آنها عین عبودیت و بندگی خداست ؛ لذا هيچ گاه از عبادت خدا فراغت نمي يابند ؛ چون جدایی یک موجود از ذات خود محال است.

برای مطالعه بیشتر می توانید به کتاب ملائکه ، تالیف آیةالله محمدشجاعی مراجعه فرمایید.

کلام امام صادق (ع) در مورد حدیث إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ

سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(ع) مِنْ قَوْلِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(ع) إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ

متن حدیث:عَنْ سَدِيرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(ع) مِنْ قَوْلِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(ع) إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يُقِرُّ بِهِ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ فَقَالَ إِنَّ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُقَرَّبِينَ وَ غَيْرَ مُقَرَّبِينَ وَ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ مُرْسَلِينَ وَ غَيْرَ مُرْسَلِينَ وَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ مُمْتَحَنِينَ وَ غَيْرَ مُمْتَحَنِينَ فَعَرَضَ أَمْرَكُمْ هَذَا عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَلَمْ يُقِرَّ بِهِ إِلَّا الْمُقَرَّبُونَ وَ عَرَضَ عَلَى الْأَنْبِيَاءِ فَلَمْ يُقِرَّ بِهِ إِلَّا الْمُرْسَلُونَ وَ عَرَضَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ فَلَمْ يُقِرَّ بِهِ إِلَّا الْمُمْتَحَنُونَ قَالَ ثُمَّ قَالَ لِي مُرَّ فِي حَدِيثِكَ

متن سخن علامه مجلسی(ره):بيان: لعل المراد الإقرار التام الذي يكون عن معرفة تامة بعلوّ قدرهم و غرائب شأنهم فلا ينافي عدم إقرار بعض الملائكة و الأنبياء هذا النوع من الإقرار عصمتهم و طهارتهم

متن سخن علامه طباطبائی(ره): بل المراد بالاقرار نيل ما عندهم عليهم السلام من حقيقة الدين و هو كمال التوحيد الذى هو الولاية فانّه أمر ذو مراتب، و لا ينال المرتبة الكاملة منها إلا من ذكروه بل يظهر من بعض الاخبار ما هو أعلى من ذلك و أغلى، و لشرح ذلك مقام آخر.

ترجمۀ حدیث: از امام صادق(ع) دربارۀ سخن علی(ع) پرسیدم که می فرماید: اَمر (شأن و امامت ما) سخت دشوارتر است؛ و کسی نمی تواند (چنان که باید) به آن اقرار کند مگر مَلک مقرّب، یا نبیّ مرسل، یا عبدی که خداوند قلب او را برای ایمان خالص کرده است.

امام صادق(ع) فرمود: از ملائکه برخی مقرّب و برخی غیر مقرّب هستند. و از انبیاء برخی مرسل و برخی دیگر غیر مرسل هستند. و از مومنین، برخی خالص شده و برخی خالص نشده هستند. این امر شما (تشیع) بر ملائکه عرضه شد اقرار نکرد به آن (چنان که باید) مگر مقرّبین. و عرضه شد بر انبیاء اقرار نکرد به آن (چنان که باید) مگر مرسلین. و عرضه شد بر مومنین و اقرار نکرد به آن مگر خالص شدگان. آن گاه فرمود: برو به سخن خودت.

توضیح: 1- یعنی این موضوع خیلی سنگین است، درگذر و به سخن قبلی ادامه بده. مراد امام این است که علاوه بر اصل موضوع، تحمّل خود سخن علی(ع) نیز برای تو سنگین است.

2- سدیر از شاگردان مشهور امام صادق(ع) است و نقل همین جملۀ اخیر که بر علیه خودش است، از کمال عقیدتی او است.

ترجمه سخن علامه مجلسی(ره): بیان: شاید مراد «اقرار تامّ باشد که از شناخت کامل علوّ قدر و شأن شگفت ائمّه-ع- ناشی می شود». پس این گونه عدم اقرار با طهارت و عصمت ملائکه و انبیاء، منافات ندارد.

ترجمه سخن علامه طباطبائی(ره): بل مراد از «اقرار»، نایل شدن به چیزی است که در نزد ائمّه(ع) است که عبارت است از حقیقت دین و کمال توحید. کمال توحید که عبارت است از «ولایت» که دارای مراتب است. و نایل نمی شود به مرتبۀ کاملۀ آن مگر نامبردگان. بل که از بعضی اخبار چیزی بالاتر و ارجمندتر از این، استفاده می شود.

بررسی: مجلسی(ره) می گوید: یعنی «شناخت شأن و مقام ائمّه-ع-» سخت دشوار است.

و طباطبائی(ره) می گوید: «شناختِ شناخت آنان» سخت دشوار است. یعنی در معرفت و شناخت، رسیدن به حدّ آنان، سخت دشوار است.

جمعبندی: در مسئله، دو موضوع وجود دارد:

1- مقام والای ائمه طاهرین در شناخت مراتب توحید که همان مقام علمی آنان است.

2- اعتقاد دیگران به آن مقام والای ایشان و اقرار کردن و معتقد شدن بر این مقام شان.

علامه طباطبائی موضوع اول را محور سخن حدیث می داند و علامه مجلسی موضوع دوم را.

البته در میان این همه حدیث های فراوان که در آن ها جملۀ «صعب مستصعب» در این بستر آمده، یکی دو حدیث هم هست که باید فقط به محور موضوع اول و مطابق نظر علامه طباطبائی تفسیر شوند.  (از جمله: کافی، ج1، ص401- مستدرک، ج12 ص296- بحار، ج2 ص189 الی 197و 212 و نیز ج2 همین حدیث مورد بحث، و نیز: ج10 ص102 و ج22 ص342 و متون متعدد دیگر)

اتحاد عقل، عاقل و معقول

واژه عقل در میان فلاسفه اسلامی داراي اصطلاحات بسيار زيادي است که یکی از استعمالات آن ، همان عقل جزئی بشری است ، که حدس می زنیم  منظور حضرت عالی ، همین عقل باشد . فلاسفه برای این عقل تعاریف گوناگونی ارائه داده اند که به برخی از آنها اشاره می شود ؛ و بقیه را می توانید در منبعی که ذکر می شود ملاحظه فرمایید

1-  عقل ، جوهری بسيط ( غیر مرکب) است كه حقايق اشياء را درك مى‏كند. و مقصود از جوهر ، موجودی است که در وجودش محتاج به موضوع نیست ؛ و مقابل آن عرض است که بدون موضوع تحقق نمی یابد و موضوع آن جوهر است ؛ یعنی عرض همواره روی جوهر تحقق می یابد ؛ مثل رنگ که عرض است و همواره روی جسم که جوهر است تحقق می یابد .  این جوهر (عقل) ذاتا مجرد ( غیر مادی ) است ولی در مقام عمل ( تعقل نمودن ) همراه با ماده است ( نیاز به مغز دارد که امر مادی است).

2- عقل قوه‏اى از قوای نفس است كه تصوّر معانى و تركيب قضايا و قياس‏های استدلالی توسط آن حاصل مى‏شود. فرق عقل و حس اين است كه عقل مى‏تواند صورت را از ماده و لواحق ماده انتزاع كند. اما حس به اين كار توانائى ندارد. بنا بر اين عقل قوه تجريدو تفکیک و تحلیل و انتزاع است كه صور اشياء را از ماده آنها جدا مى‏كند و معانى كلى از قبيل جوهر و عرض و علت و معلول و غايت و وسيله و خير و شر و... را درمى‏يابد. اين قوه نزد فيلسوفان اسلام داراى مراتب مختلف است که عبارتند از : عقل هيولانى ؛ عقل بالملكه؛ عقل بالفعل ؛ عقل مستفاد

(ر.ک : فرهنگ فلسفی ، جلد 1، ص 472 الی 475)

بحث اتحاد عقل و عاقل و معقول یا اتحاد علم وعالم ومعلوم و همچنین بحث عمل و عامل ، از بحثهای کاملا تخصصی فلسفه است که حکما بسته به سطح مخاطبانشان آن را در سطوح مختلفی بیان نموده اند ؛ ساده ترین بیانی که از این قاعده فلسفی ارائه شده است بیان استاد شهید مرتضی مطهری ( ره) است ؛ که لب آن را خدمت حضرت عالی عرضه داشته و در ادامه منبع آن را خدمت حضرت عالی عرضه می داریم تا تفصیل این نظریه را با توضیحات ایشان ملاحظه فرمایید.

1- مراد از معلوم یا معقول در این مساله فلسفی آن چیزی است که از اشیاء خارجی در ذهن و عقل انسان نقش می بندد ؛ که آن را معلوم بالذات یا معلوم حقیقی گویند ؛ و در مقابل ، خود شیء  خارجی را ــ که صورت آن در ذهن انسان حاضر شده است ـــ معلوم بالعرض یا معلوم مجازی گویند  .

2- در این مساله منظور از عقل ، تعقل و درک است و مراد از علم نیز صورت ذهنی است که با تعقل و ادراک حاصل می شود ؛ یعنی صور اشیاء خارجی در ذهن ما عین علم ما هستند به آن اشیاء ؛ و در عین حال خود همان صور ذهنی معلوم حضوری و بالذات ما هستند ؛ و علم ما به اشیاء خارجی به واسطه این صور است . بنابر این علم ما عین معلوم بالذات ماست ــ  اما معلوم بالعرض عین علم ما نیست ــ  همچنین عقل ( تعقل) همان حاضر شدن صور ذهنی است .

3- در این بحث مراد از عاقل ، نفس انسان است که تعقل و ادراک فعل اوست . و فعل نفس از خود اوجدا نیست بلکه از مراتب وجودی خود اوست ؛ لذا نفس با عقل (تعقل) و علم و با  معقول یا معلوم  اتحاد وجودی دارد و تفاوت آنها اعتباری است . این اتحاد زمانی که نفس وجود خود را ادراک می کند در عالی ترین حد خود است ؛ چون در این حالت عقل و عاقل و معقول یک چیزند ؛ و سه تا بودن آنها اعتباری است.

تفصیل بحث را در منابع زیر ملاحظه فرمایید :

مجموعه آثار شهید مطهری ؛ ج 5 ، ص 238 و  ج 9 ؛ ص 325-357

این بحث در سطوح بالاتری نیز مطرح شده است که طرح آن برای غیر متخصص در فن فلسفه ، به خاطر تخصصی بودن بحث مقدور نیست  ؛

حکما در این بحث به آیات و روایاتی نیز اشاره نموده و آنها را موید نظر خود دانسته اند ؛ که کتبی مثل « اتحاد عاقل به معقول » علامه حسن زاده آملی به برخی از آنها اشاره شده است ؛ لکن دلالت آن آیات و روایات خارج از متن یاد شده و جدا از استنباطهای مؤلّف آن  روشن نیست لذا در این زمینه تنها به یک روایت اکتفا می کنیم .

قَالَ علی (ع): « كُلُّ وِعَاءٍ يَضِيقُ بِمَا جُعِلَ فِيهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ يَتَّسِعُ به» (بحارالأنوار ، ج 1 ، ص 183 ) ( هر ظرفی در اثر آنچه در آن گذاشته می شود تنگ می شود مگر ظرف علم که با گذاشتن علم ، وسیعتر و جادارتر می شود .) توضیح مطلب این که ، ظرف علم همان نفس و عقل انسان است ؛ که با حصول علم ( علم ومعلوم بالذات ، که عین همند) نفس توسعه وجودی می یابد ؛ یعنی علم با عالم (نفس) متحد می شود ؛ و باعث شدت وجودی آن می شود.

نتیجه گیری

با توجه به مطالب بالا از لحاظ فلسفی ملائکه از عقولند و معصوم از گناه آنچه می کنند که باید بکنند واین مطلب با اختیار داشتن آنها هم مخالف نیست مرتبه اختیار عقول اختیار همراه با عصمت است